تیوال | دیوار
T1:14:14:17
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گقت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی محصولات و برنامه‌های جالب هر زمینه به هم‌دیگر و پیش نهادن دیدگاه و آثار خود برای دیگران. برای نوشتن و فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید

 

پر مخاطب ترین نمایش دانشجویی سال باز هم در فجر حنماً ببینید
» تا ۲ پاسخ


۴۰ دقیقه پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش کارنامه بندار بیدخش در فجر هم یکی از پر فروش ترین ها شد
١ بهمن ساعت ١٩:٣٠ و ٥،٦،٧ بهمن ساعت ١٨:٣٠ و ٢٠
تماشاخانه ارغنون
۴۳ دقیقه پیش
درود بر شما
به نظر می‌رسد نظر خود را به اشتباه در زیر برگه یک گردش نوشته‌اید،‌ لطفا برای بهتر دیده‌ شدن، آن را در زیر برگه نمایش مربوطه درج نمایید.
۱۳ دقیقه پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

برای خرید روزهای جدید نمایش"ایس لند"که در بخش به علاوه فجر روی صحنه می رود
از تاریخ اول تا هشتم بهمن ماه به لینک زیر مراجعه کنید
http://www.tiwall.com/fajrtheater35-plus/iceland2
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمیشه این تور رو تکرار کنید ؟
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یادداشت بانو رویا افشار درباره ی نمایش "دستگاه"::

کنش معاصر با اجرای نمایش دستگاه بر قدر خود می افزاید.....
دموکراسی انبوه از شعارهای سرگرم کننده است،شعارهایی چون آزادی،استقلال،برابری،برادری و....و در نهایت همان استبداد را می آفریند با ابزاری دگرگون شده ومزین به سمبل های آزادیخواهانه،این نظر شخصی من است،واز آن رو که نه استبداد را میپذیرم و نه فریب دموکراسی نوین را میخورم،هیچ تلاشی برای باور آن به دیگران ندارم،تنها همه را ارجاع میدهم،به روند تکاملی انسان از بدویت تا تمدن و بعد از آن،یعنی دوران مدرنیته سازی تکبر استبدادی،
خمیره انسان علی رغم حرکت در سیر تکاملی عقلانیت که نیاز تعامل او با دوران مدرن است،میل غریبی به بازگشت به دوران بدویت را دارد،دورانی که بتواند شکست هایش را حاصل تقدیر بداند و پیروزی هایش را نتیجه تدبیر،و این تناقض او را به خرافه می رساند،آمال و آرزوهای گمشده اش را در شعار سرگرم کننده بی معنای آزادی جستجو میکند و بهانه این گرایش را در رگ های احساسی اش میکاود،
«باید بدنبال دلیلی بود تا مرگ محرز زیبا جلوه کند»
این کنش و واکنش سراسر متناقض،در نهایت جهان را رو به سوی افسردگی و زنگ زدگی میکشاند،جهانی که آدمی در آن در دام تنهایی مطلق غریزی خویش،برای رهایی از خویش بیگانه،مرگ را جستجو میکند،جهانی سرد،جهانی خاموش که ایثارگران در آن مرگ زدگانی هستند که برای رهایی از دام این افسردگی مفرط،راه مبارزه برای شعارهای سرگرم کننده را میگزینند تا در نهایت مرگی زیبا خلق کنند.....
به تاکید میگویم،این نظر من است.....
و در نمایش دستگاه به نویسندگی،طراحی و کارگردانی آرمین جوان،رگه هایی از این دیدگاه را باز یافتم،
ابتدا بگویم که اصلا نمایش عامه پسندی نیست و از این رو خیلی به مذاق من خوش آمد،آرمین جوان به هیچ عنوان حتا کوچکترین تلاشی برای جذب نادانی نکرد،تالیف بسیار عمیق او ،صرفا طیف روشنفکر را بر می تابد ،و نگاه او به جهان که اینک سرد است،سرد چون آهن،سخت است،سخت چون آهن،و یکدست است ،آنچنان که هیچ رنگی این سردی را مکدر نمی کند و هیچ موسیقی ،نمی تواند صوت آوای مرگ را مخدوش سازد، در جهان آرمین جوان همه چیز رنگ سرب دارد و انواع خاکستری چنان مهی بر فضای نمایش افکنده ،که صبورترین تماشاچیان را به هراس می افکند، مرد،زن،پیر،جوان در این نمایش چنان دچار کهولت تفکر استبدادی واقع میشوند که علی رغم پنهان آرزوهایشان،ناگزیر در وخامت نیهیلیسم ناشی از افسردگی،خود بخود،هریک به ابزار مرگ تبدیل میشوند،موسیقی سرب،رنگ سرب، سکوت های طولانی خاکستری، جملات کوتاه سیاه،همه این ها،بعلاوه شباهت زنانگی با مردانگی و از این رو نابودی عشق و امید،که با کفش های مردانه یکدست زن با کفش های دیگر بازیگران مرد، همه نشان از فراموشی دارد،
نمایش آرمین جوان مملو از نشانه هایی است که بدون توجه به آن،نمی توان به مضمون حقیقی نمایش دست یافت، آزادیخواه معنوی درون نگر،که کهولت رفتاری از او عارفی سوخته را مینماید،در همه حال در حال تاس ریختن است،و عقلانیت که از دستگاه تولید مرگ آوای موسیقی خلق میکند و تمام توجه اش به نابکار ماندن هرگونه احساس انسانی در محیط اطرافش است،دخترکی که در پی دلیل زیبایی برای مرگ،زیبایی عشق را انکار میکند که شاید زمانی میتوانست دلیل زندگی باشد و جوانی که در شباب به پیری مطلق رسیده و همچنان در مغلطه آرزوهای دوران نادانی خویش، در تمنای دوست داشته شدن است،این ها همه همچون کارگران کارخانه ای مدرن در کار تمیز و برا نگاه داشتن دستگاه مرگ ،وظیفه خویش را ،چون پیچ و مهره ای از این ابزار به انجام می رسانند.....
و در نهایت رنگی کهن بر دیواری قدیمی که راه به آنسو دارد،
آنسو کجاست؟ بهشت؟ جهنم؟
چه اهمیتی دارد وقتی اینسوی دیوار تمام مبانی خود را از دست داده.....
انسان مدرن کمتر فریب میخورد و کمتر مبارزه میکند و بیشتر خود را سرگرم بازی قدیمی زندگی برای مرگ ساخته،آنقدر که جهان مدرن جهانی است که تنها ابزار کاربردی آن ابزار مرگ است.....
بسیار ... دیدن ادامه » بسیار جدی ،دیدن این نمایش را به همه پیجویان تفکر مدرن پیشنهاد میکنم، مهلتی است برای تفکر و تامل، نمایشی کاملا ساختارگرایانه و تالیفی،
من از دیدن این اثر بسیار شگفت زده شدم،همانقدر که به گروه اجرایی تبریک میگویم،همانقدر تماشاخانه کنش معاصر را تشویق میکنم، اجرای این اثر یک جسارت روشنفکرانه تمام عیار است،روشنگری آنگونه که در خور هنر تئاتر است...
مهدی حسین مردی و محمد رحمانی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای روز پنج شنبه 30 دی ، ساعت 19:30دو عدد بلیط خارج از ظرفیت برای فروش هست. لطفا در صورت نیاز تماس بگیرید.
09373687944
۲ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

در عصر تکرار مکررات در تئاتر تهران، دیدن نمایشی تازه و بدیع که برخلاف هوای سرد و آلوده این روزهای پایتخت، پرتحرک و هیجان‌انگیز باشد غنیمت بزرگی است. در فضایی که همه چیز در مونولوگ‌های بی‌سروته و نمایشهای فاقد حرف ویژه خلاصه شده است، نمایشی که شما را وارد دنیایی تعاملی کند یک فرصت است. این فرصت این روزها نه در یک تالار رسمی شهر تهران که در یک مکان مخصوص ساخت دکور همان نمایشهای پرزرق و برق کم‌بار اجرا می‌شود. «ویولن تایتانیک» کاری از پیترو فلوریدیا و به تیهه‌کنندگی آرش عباسی در ایام زمستانی میزبان علاقه‌مندان تئاتر اینتراکتیو یا تعاملی در کارگاه دکور بنیاد رودکی است.



تحلیل دقیق آقای احسان زیور عالم از ویولن تایتانیک؛


تحرک و هیجان در طبقه چندم؟


نمایش «ویولن تایتانیک» فرصتی برای بازاندیشی یا حتی تجربه چند چیز، مهاجرت، طبقات اجتماعی و حتی رسانه. نمایش پیترو فلوریدیا جامعه‌ای تعاملی می‌سازد که می‌خواهد اختلافات را درهم‌شکند؛ آن هم با نجات دادن یکدیگر.

احسان زیورعالم

در ... دیدن ادامه » عصر تکرار مکررات در تئاتر تهران، دیدن نمایشی تازه و بدیع که برخلاف هوای سرد و آلوده این روزهای پایتخت، پرتحرک و هیجان‌انگیز باشد غنیمت بزرگی است. در فضایی که همه چیز در مونولوگ‌های بی‌سروته و نمایشهای فاقد حرف ویژه خلاصه شده است، نمایشی که شما را وارد دنیایی تعاملی کند یک فرصت است. این فرصت این روزها نه در یک تالار رسمی شهر تهران که در یک مکان مخصوص ساخت دکور همان نمایشهای پرزرق و برق کم‌بار اجرا می‌شود. «ویولن تایتانیک» کاری از پیترو فلوریدیا و به تیهه‌کنندگی آرش عباسی در ایام زمستانی میزبان علاقه‌مندان تئاتر اینتراکتیو یا تعاملی در کارگاه دکور بنیاد رودکی است.

نخست «ویولن تایتانیک» داستان کشتی مشهور بریتانیایی با اجزای مختلفش است. داستان از آنجا شروع می‌شود که کشتی میزبان آدمهایی با خواستهای متفاوت است. این خواستها بر حسب طبقه دستخوش تغییر می‌شود و مسئله آن است که شما در تعامل با کدامیک از این طبقات قرار می‌گیرید. پیترو فلوریدیا این نمایش را براساس کتاب پایان تایتانیک نوشته هانس ماگنوس انتسنبرگر آماده کرده است.

این کارگردان ایتالیایی جهان تایتانیک را به سه طبقه تقسیم‌بندی کرده است. هر طبقه می‌تواند بیانگر یک طبقه اجتماعی خاص باشد. آغاز نمایش در رستوران شیک و مجلل کشتی طراحی شده است. مردان خوش‌پوش در میان میزها قدم می‌زنند و از چیزهایی حرف می‌زنند که بوی خوشی و راحتی می‌دهد. دیالوگ با کاپیتان آغاز می‌شود، کاپیتانی که بالاترین جایگاه را در میان افراد حاضر دارند. مخاطب در این ساحت تبدیل به میهمانان ضیافت عیانی کاپیتان می‌شوند. آنان به دور میزها می‌نشینند و به حرفهایی گوش می‌دهند که شاید نشنیدنشان هم مفید باشد.

همه چیز تغییر می‌کند. میزها از هم فرومی‌پاشند. چند بازیگر زیر میزهای پارچه‌ای مخفی شده‌اند. آنان اشباح سرگردانی هستند که از زجر دنیای زیرین خبر می‌دهند، دنیایی که قرار است تا دقایقی بعد قربانیان یک فاجعه باشند. ما وارد طبقه دوم می‌شویم. کاپیتان به فراز سالن عروج می‌کند. اینجا با طبقه متوسط سروکار داریم. آنان در یک سالن بزرگ مستقر هستند. بازی می‌کنند، می‌رقصند، آواز می‌خوانند و مخاطب نظاره‌گر آنان است. می‌تواند آنان را همراهی کند؛ چون برایش قابل‌درک‌تر است. بی‌گمان بیشتر مخاطبان نمایش از طبقه متوسطند. کارگردان در این میانه دست به اعتراضات استعاری می‌زند. طبقه متوسط در ظاهر رهاست؛ اما او مصرف‌کننده است. رسانه و سرگرمی محصولاتی است که او مصرف می‌کند. کارگردان به خوبی این دو را در قالب یک بازی والیبال به تصویر می‌کشاند؛ جایی که به جای توپ یک رسانه تصویری حاکم است.

دوباره همه چیز از هم می‌پاشد. این بار به دنیای پای می‌گذاریم که نمودی از جهان زیرین است. اینجا زندگی در استعاره جاری است. کاپیتان به اتاقی رفته است و کمتر مخاطبی او را می‌بیند. جهان، جهان طبقه فقیر است. نمایش به اصل ماجرای خود نزدیک می‌شود. برخی به هیبت نیروهای پلیسی در می‌آیند. مردمان طبقه سوم محدودند. سفیدی چندانی در این فضا دیده نمی‌شود. اینان قربانیان حادثه‌ای هستند که دقایقی دیگر رخ خواهد داد. جهان کن فیکون می‌شود و ما می‌دانیم قایقهای نجات برای آنانی است که پول بیشتری در جیب دارند و ما اکنون در میان قربانیانم.

دوم «ویولن تایتانیک» نمایشی است سیاسی - اجتماعی که برخلاف چنین آثاری که در ایران روی صحنه رفته است، چندان خود را مستغرق در استعاره‌های غامض نمی‌کند. دستگاه مجاز و استعاره این نمایش ساده و همه فهم است. قرار نیست کسی در پیچیدگی شاعرانه‌ای که بوی محافظه‌کاری می‌دهد، خفه شود. نمایش با بهره‌گیری از مجاز طبقات اجتماعی را در طبقات یک کشتی عظیم و شهیر به تصویر کشیده است. سپس رفتار این طبقات را برگزیده است، باز از مجاز بهره برده است و با تلفیق آنان استعاره‌ای از کنشهای آنان خلق می‌کند.

اما مهمترین کار آقای کارگردان تعاملی بودن نمایش است. او برای مخاطب خطابه خلق نمی‌کند. مانیفست دستشان نمی‌دهد تا آن را از بر کنند. او از مخاطب می‌خواهد همراهی کند. او می‌تواند هر یک از اعضای طبقه اجتماعی باشد که قرار است تا ساعاتی چند قربانی کوههای یخ شوند. اودر فرایند اخطارها و فجایع درگیر حرکت می‌شود. آسوده روی یک صندلی مخملی نمی‌نشیند. مدام کنشگری می‌کند؛ اگرچه این کنشگری چندان زیاد نیست. او در آغاز مردمان زیر میز را از شر پارچه‌های سفید نجات می‌دهد و در انتها با همان پارچه‌های سفید قربانیان را از غرق شدن نجات می‌دهد.

همه چیز در یک سادگی به تصویر درمی‌آید. حرکت کاپیتان از یک ضیافت تا پنهان شدنش ساده است. یک معادله چند مجهولی نیست. تبدیل شدن آدمها به کوه یخ یا ماهی ساده است، پیشگویانه است، قرار نیست شما را به جهانی از نشانگان در هم تنیده رهنمون کند. بازی زنان و مردان با وجود استعاره‌هایش ساده است، قرار نیست جدال مونث و مذکر در قالب دیالوگهای پیچیده ایبسن درک کنیم. قرار نیست مفهوم تأثیر رسانه بر جامعه را با خطابه‌های چند ده دقیقه‌ای تحمل کنیم. همه چیز در تصاویری بدیع و جذاب و البته ساده به تصویر کشیده می‌شود. نمایش ما را همچون آبهای سرد اقیانوس اطلس در خود غرق نمی‌کند تا تبدیل به کوههای یخ شویم.

سوم جهان بدون آدمهایش تعریف نمی‌شود. آدمهای این جهان ممکن است هر یک از طبقه‌ای خاص باشند؛ اما عاقبت همه آنان یکی است. این عاقبت رنگ و طبقه و زبان نمی‌شناسد. پس باید در این نمایش تلفیقی از آدمها ارائه شود. ترکیب بازیگران که همکاری ایرانی - افغانستانی است، چنین نگرشی را بصری‌تر می‌کند. این ترکیب در میان تماشاگران نیز به وجود می‌آید. به واسطه حضور بازیگران توانمند افغانستانی، مخاطب افغانستانی در کنار هموطن این روزهای ایرانیش پای نمایشی می‌نشیند که درد مشترکشان است: مهاجرت.

نمایش محصول زمانه خود است؛ اگرچه گذشته را نشان می‌دهد. نمایش ما را به سطوحی از وضعیت مهاجران می‌برد، افغانستانی، عراقی یا سوری و حتی ایرانی، کجایی بودنش مهم نیست. مهم انسان بودنش است. از همین روست که در پایان تعامل ما با قربانیان منجر به نجاتشان و سهیم شدن از تنها دارایی آنان - یک دانه نخود - می‌شود. همه چیز به برابری نزدیک می‌شود. نگاهمان را تغییر می‌دهیم یا شاید نگاه دیگری را تجربه می‌کنیم. شاید در میان مخاطبان فرد نژادپرستی نیز حضور داشته باشد؛ اما او فرصت دارد درباره نقیض اندیشه خود فکر کند و حتی عمل کند.

نمایش «ویولن تایتانیک» فرصت تازه‌ای است برای درک انسانیت خود، اینکه چگونه می‌توان در تصاویر بدون غرق شدن اندیشید و خود در آفرینش تصویر سهیم شویم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
متاسفاننه من و دوستم بلیط این تیاتر و از دو هفته پیش برای امروز پنج شنبه 95/10/30 ساعت 19:30 خریداری نمودیم دو عدد بلیط خارج از ظرفیت موجود است (30000T) که امکان رفتنمون نیست در صورت تمایل به خرید پیام بدین
» تا ۲ پاسخ


۲ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وای توروخدا اگه کسی نمیتونه این نمایش رو بره بلیطشو به من بفروشهههههههه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با اینکه دوست دارم کارو ببینم اما اینقدر کتابشو خوندم اینقدر تکستای شاهزاده و روباه و گل اینور و اونور خوندم نمیدونم دیدن نمایش حال و هوای متفاوتی ایجاد میکنه یا ن!
سلام.ممنون میشم تئاتر خوب معرفی کنین؟
۱ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای روز پنج شنبه 30 دی ، ساعت 19:30دو عدد بلیط خارج از ظرفیت برای فروش هست. لطفا در صورت نیاز تماس بگیرید.
09373687944
۳ ساعت پیش
بابک وثوقی و آیدین محمدی این را پاسخ داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عشق تنها نگاه کردن به یکدیگر نیست، بلکه با هم به یک سو نگریستن است.
آنتوان دو سنت اگزوپرى
فائقه معتمدی این را خواند
Marillion ، ابرشیر ، زهرا پوررضا و محمد رحمانی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تاریخ تعداد مردگانش را رُند می کند،هزار و یک نفر می شود هزار نفر،گویی آن یک نفر هرگز وجود نداشته است
یک جنین خیالی،یک گهواره ی خالی
هوا بود که می خندید،گریه می کرد،بزرگ میشد
خلاء بود که از پله ها پایین می دوید، به طرف باغ...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بعد از پایان اجراهای نمایش ل ته کارگاههای عاطفه تهرانی برای دوره های جدید ثبت نام می کند. جهت اطلاع بیشتر با اینجانب تماس بگیرید
رضا تهوری 3254 501 0935
ذوق زده این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بعد از پایان اجراهای نمایش ل ته کارگاههای عاطفه تهرانی برای دوره های جدید ثبت نام می کند. جهت اطلاع بیشتر با اینجانب تماس بگیرید
رضا تهوری 3254 501 0935
ذوق زده این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بیصبرانه منتظر دیدن دوباره ی بازی فوق العاده آوا هستیم
۶ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با سلام
همیاری عزیز ایا این نمایش تخفیف دانشجویی روزهای یکشنبه را دارد؟
درود بر شما
برای این نمایش تخفیف اعلام نشده است.
با سپاس
۴ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
٢ عدد بلیت
یکشنبه ٣ بهمن
ساعت ١٧
موجود است
جهت خرید به آدرس ایمیل زیر مراجعه کنید
Sabasarkheil@yahoo.com
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درباره یک عکس
لمپدوزا؛ گور دسته‌جمعی رویابین‌ترین آدم‌های زمین ٠
آرش عباسی نمایشنامه‌نویس

خودم فکر می‌کنم حداقل باید نیم ساعت دیگر بخوابم. می‌دانم که اگر نخوابم تمام روز را باید خمیازه بکشم اما نمی‌شود. باید تمرین کنم شب‌ها زودتر بخوابم چون من آدمی نیستم که صبح‌ها بیشتر از حد معمول بتوانم در رختخواب بمانم حتی اگر ساعت ٦ به رختخواب رفته باشم. زندگی روزانه من دو بخش دارد؛ قبل از قهوه صبح و بعد از قهوه صبح. اگر به هر دلیلی اسپرسوی صبح را ننوشم تمام طول روز همان آدم توی رختخواب هستم اما در حال راه رفتن، حرف زدن، فکر کردن و کار کردن. قهوه را آماده می‌کنم، می‌گذارم روی گاز و می‌روم تلویزیون را روشن کنم تا اخبار صبحگاهی تلویزیون ملی ایتالیا را بشنوم و ببینم. اخبار دارد درباره فاجعه‌ای که چند روز پیش در لمپدوزا رخ داده حرف می‌زند. ٣٨٦ مهاجر ... دیدن ادامه » غیرقانونی در دریا غرق شده‌اند. چهار روز از این اتفاق گذشته و هنوز جهان در بهت و حیرت این تراژدی هولناک است. آدم‌هایی که به امید رسیدن به دنیای بهتر همه‌چیزشان را گذاشته‌اند، همه هستی شان را در چمدانی کوچک جا داده‌اند. روزها و شب‌ها روی آب مانده‌اند اما چیزی به مقصد نمانده غرق شده‌اند. داستان تازه‌ای نیست. تازگی‌اش تنها در این است که تعدادش به نسبت قبلی‌ها خیلی بیشتر است وگرنه لمپدوزا جزیره نفرین شده این سال‌هاست. بزرگ‌ترین قتلگاه اروپاست. باور اینکه آن آب زلال و فیروزه‌ای رنگ که لنگه‌اش را در هیچ کجای دنیا نمی‌توانی ببینی که از فرط شفافی تا جایی که چشم کار کند می‌توانی عمق دریا را ببینی، تا این اندازه بی‌رحم شود که به چشم برهم زدنی تبدیل به گور دسته‌جمعی رویابین‌ترین آدم‌های روی زمین شود، باورپذیر نیست اما لمپدوزا چنین می‌کند. دشمن سرسخت خیالباف‌هاست از کشتن رویا‌ها لذت می‌برد بعد آرام می‌شود چنان که گویی بعد از یک ناهار مفصل دراز کشیده باشد و چرت بزند.
حالا خانواده غرق‌شدگان را آورده‌اند در دل همان دریا تا با عزیزان‌شان خداحافظی کنند. دریا آرام و ساکت است. انگار نه انگار آن همه آدم را بلعیده است. بخش زیادی از دریا را گلباران کرده‌اند و خانواده‌ها ساکت و غمگین به آب خیره شده و اشک می‌ریزند. چه کاری از دست شان برمی‌آید؟ می‌توانند یقه‌اش را بگیرند و سرش فریاد بزنند؟ می‌توانند آب را بگیرند زیر مشت و لگد، گلویش را بفشارند تا جگرشان خنک شود؟ نمی‌توانند. آب کار خودش را کرده است دیگر هیچ کاری فایده ندارد.
دوربین روی جمعیت حرکت می‌کند بعضی‌ها از فرط بی‌پناهی یکدیگر را در آغوش کشیده‌اند و گریه می‌کنند و برخی دیگر با دست صورت‌های‌شان را گرفته‌اند؛ در این میان زن سیاهپوستی جدا از بقیه در لبه کشتی نشسته است پاهاش را از میان نرده‌ها آویزان کرده و با دست‌هایش محکم میله‌ها را چسبیده. سرش را از لای نرده‌ها بیرون آورده و رو به دریا حرف می‌زند. این زن تنها کسی است که ساکت نیست دارد با کسی یا چیزی حرف می‌زند دوربین از رویش می‌گذرد از جایم بلند می‌شوم، انگار می‌خواهم بروم پشت دوربین و سرش را بچرخانم به سوی آن زن اما نمی‌شود. دوباره می‌نشینم دلم می‌خواهد دوباره ببینمش. دیگر به حرف‌های گزارشگر گوش نمی‌دهم دوربین دوباره برمی‌گردد. دارد چیز دیگری را نشان می‌دهد اما گوشه کادر، زن سیاهپوست را هم می‌شود دید. زن همچنان حرف می‌زند گریه نمی‌کند فکر می‌کنم واقعا کسی روبه‌رویش هست اما چیزی نیست؛ زن کسی را می‌بیند که ما نمی‌بینیم. با خودم فکر می‌کنم با عشقش حرف می‌زند. با مردی که قول داده می‌رود همه‌چیز را آماده می‌کند تا او هم بیاید و آنجا یک زندگی ساده با هم راه بیندازند. بعد فکر می‌کنم شاید با پسر جوانش حرف می‌زند که مدت‌ها التماس‌اش کرده بماند ولی پسر گوش نداده. شاید با دخترش حرف می‌زند که در پی دلدادگی به پسری از سرزمین‌اش گذشته تا به زندگی رویایی‌اش برسد. به این چیزها فکر می‌کنم که بوی قهوه جوشیده در سرم می‌پیچد. قهوه می‌جوشد و من نمی‌توانم از زن سیاهپوست چشم بردارم.

http://www.etemadnewspaper.ir/Default.aspx?NPN_Id=628&pageno=8
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وقت بخیر، بنده الان اومدم پرداخت رو بزنم؛ فقط یک بلیط میخوام با وجود اینکه زده نزدیک به پایان اما خرید حتی یک بلیط هم امکان پذیر نیست، ممنون میشم راهنماییم کنید
درود بر شما
ظرفیت تکمیل شده‌است، امیدواریم در برنامه‌های آتی در خدمت شما باشیم.
۳ ساعت پیش
تشکر از پاسخ شما، تکرار این برنامه کی ممکنه باشه؟
۱ ساعت پیش
نیاز به رایزنی وجود دارد، اگر به نتیجه رسید در تیوال و شبکه‌های اجتماعی بخش گردشگری تیوال به آگاهی خواهد رسید
۱ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید