"با ستاره هایم در راهم" چیزی شبیه لشگرکشیست برای کشورگشایی.
هر روز از یک سیزده ماه طولانی طول کشید تا سربازان جان بر کفی را که برای فتح یک قله ی به ظاهر دور از دست همدل هستند در آمادگاه سولو به میدانگاه نبرد برسانم. قسم خورده و خوش نفس آمده اند تا شهامت و دلیری شان را به اثبات کائنات برسانند.
صحنه و آسمان تالار حافظ میدان آتش بازی آنها خواهد بود و برق هزاران چشم مبهوت درخشش ستاره های من.
هر شب سفری را آغاز خواهند کرد و مسافرانشان را به هزارتوی غریبه و آشنایی خواهند برد تا لذت یک دو جین طعم گوناگون، از وحشت و حسرت گرفته تا غرور و ذلت را یکجا به ذائقه شان بنشانند. جایی که خون، رنگ و طعمی تازه و مرگ، نقطه ی آغازی برای تولد یک ملت باشد. " در بارانداز " روایت زندگان است در مردگی و ناقوس بلندی برای خفتگانِ در بیداری. ما آنجاییم.
" امیرکاوه آهنین جان "