تیوال تئاتر
S2 : 03:46:19
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال

 

خیلی خیلی دست مریزاد، توصیه می کنم حتما ببینید...
فرناز نوروزی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
دوستان تیوالی بسیار تیزهوش هستند ولی گاهی همه حیرت می کنند از اینکه چرا بازیگر یا کارگردان یا ... از نقد آنچنان برآشفته می شوند که برخورد پلیسی با نقاد می کنند.
می دانید چرا؟
چون ، آنها فرض کرده اند کارشان کامل و خوب است و با این فرض به امنیت و آرامش رسیده اند و تا اینجا ، هیچ کار اشتباهی صورت نگرفته زیرا این گونه تفکر، مخصوص انسان است و هیچ موجود دیگری قدرت آرامش دادن به خود را ندارد.
اما
آنها فراموش می کنند که فرض کردن ، دلیل بر درستی و حقانیت نیست.آنها باور می کنند که چون فرض کرده اند کارشان خوب است پس حتما حقیقت دارد و کارشان خوب است!
نه.
اینطور نیست.
آن فرض شما بوده.
ولی شما زیر تیغ تیز کارآزموده ترین مخاطب تئاتر جهان هستید ( من خیلی گشتم اما چنین گروه مخاطبی را در دنیای مجازی پیدا نکردم به جز ایران.اگر شما می شناسید منت گزارم معرفی کنید ... دیدن ادامه » تا از آنها هم بیاموزم) و از نقد چنین کاربران کارآزموده نه تنها برآشفته نباید شد، بلکه باید خوشحال بود.
سپهر و محمد مجللی این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تئاتر خیابانیه ترسوهای بی عرضه فضول به بهشت نمی روند به پایان کار خود نزدیک شد.
محمدرضا و سپهر این را خواندند
عجب اسم فریبنده ای هم داشته خانم محمدی
۲ ساعت پیش
بله خیلی فریبکار بود اصلا یه وضعی!
۲ ساعت پیش
اینجا ایرانه یه کشور جهان سومی همه چیشون به همه چیشون میاد
۲ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تاتر خوبی بود با بازی های خیلی خوب
در واقع شناخت ما از دنیای مغزمون و دنیای مغز دیگران بسیار پاینه و زیباترین حرفی که میشد از تاتر گرفت اینه که بیمار های روان شاید دنیای خیلی قشنگتری از دنیای ما داشته باشن...
به نظرم باید با یکم شناخت از دنیای روانشناسی دید این نمایش را
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ایده داستان رو عجیب دوست داشتم.. نمایشی پر از احساس و پر از معنا ومفهوم و پر از دیالوگهای ماندگار و قابل تامل با اجرای خیلی خوب بازیگران..
از اون تئاترهایی که تا چند روز فکر آدم رو درگیر میکنه..
m.moon
درباره نمایش آشپزخانه i
امشب این نمایش رو دیدم،تمام کار یه طرف،بازیگر نقش پیتر طرف دیگه.از یه جایی به بعد کاملا دیگه حس کردم خود اقای معجونیه.تمام اکت و لحن و طرز دیالوگ گویی و بازیش مثل اقای معجونی بود...در کل کار جذابی بود.من دوست داشتم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیدن صدای زن
نگاهی به فقدان روایت، و آگاهی زنانه در نمایش "من یه زنم، صدامو میشنوین؟"

"موج دوم" فمینیسم که گسترده شد با خود مفهومی جدید را در متون منتقدانه‌ی ادبی اروپا و آمریکا گسترد: "نوشتار زنانه". شاید رواج ناگهانی جنبش‌های متعدد و متنوع در حوزه‌های اجتماعی و فرهنگی بود که این سوء‌تفاهم را در میان مخاطبان ادبیات ایجاد کرد که "نوشتار زنانه" همان "نوشتن زنان" است. این‌طور نیست و آنچه موجب این سوء‌تفاهم شده ازقضا خود به‌نوعی به ساختار مردسالار زبان انگلیسی برمی‌گردد. اصطلاح اولیه‌ی "زنانه‌نویسی" در فرانسه Écriture feminine بود که در زبان انگلیسی به woman’s writing برگردانده‌شد و موجب این سوء‌برداشت از نوشتار زنانه گشت. به‌هرحال نوشتار زنانه (با علی‌السویه‌بودن مفهوم نوشتار در برابر زنان و مردان) نام دیگری هم یافت: "نوشتار بدن". این اصطلاح شاید گویاتر هم بود؛ چراکه "نوشتن بدن" یادآور این نکته است که این گفتمان صرفن در مورد زنانگی و نیز لزومن درباره‌ی فمینیسم نیست. "نوشتار زنانه" یا "نوشتار بدن" گفتمانی است که از سر توجه به ذهنیت، جنسیت و زبان نوشته می‌شود (درسنامه‌ی نظریه و نقد ادبی،گرین و لبیهان، گروه مترجمان، نشر روزنگار:348). "نوشتار زنانه" بر این عقیده است که نظام‌های نمادین موجود که برجسته‌ترین آنها زبان است، رضایت‌بخش نیستند و در درونشان زنان به‌شدت محدود می‌شوند و بنابراین از اینکه "زن" در این نظام‌ها سوژه‌ی فعال باشد ممانعت می‌شود (همان:340). گرچه باید خاطرنشان کنم که محدودیت سوژه‌ی زن در نظام‌های نمادین بیش از آنکه خود را در متن نشان دهد در تحلیل متن تأثیرگذار است. درواقع وقتی "زن" قلم به دست می‌گیرد، از زبان به‌عنوان نظامی دریافت‌شده از اجتماع برای بیان تمایلات فردی خود بهره می‌برد (همانگونه که "مرد" چنین می‌کند)؛ بنابراین سیاستِ نوشتار قطع‌نظر از اینکه نویسنده زن باشد یا مرد بیشتر نماینده‌ی تمایلات نویسنده است. "میل‌کردن به‌سمت زنانگی" آن خصیصه‌ای است که در نوشتار زنانه با تمهیداتی خاص خودش به‌وجود می‌آید. برای اینکه این تمایل را به بند تحلیل بکشیم چاره‌ای جز کاربست نظریه‌های روانکاوانه در مورد نحوه‌ی مواجه‌ی زنانه (و نه صرفن زنان) با هستی از طریق زبان نداریم. یکی از مطرح‌ترین منتقدین فمینیست که با استفاده از نظریات لکان و دریدا درصدد توجیه و تحلیل نوشتار زنانه است، الن سیکسو Hélène Cixousست. او براساس آنچه لکان فراجنسیتی و نمادین می‌خواند، خوانشی "زنانه" از زبان ارائه می‌دهد و معتقد است نظام سلسله‌مراتبی زبان، نظامی که برخی اصطلاحات را در برابر برخی دیگر برتری می‌بخشد، می‌تواند به‌عنوان نوعی تقابل جنسیتی نیز خوانده شود: خورشید/ماه، فرهنگ/طبیعت، روز/شب، پدر/مادر، عقل/احساس و در کل، کنش‌گری/کنش‌پذیری.
در این دوگانه‌ها درحقیقت امور ایجابی مردانه و امور سلبی زنانه تلقی می‌شوند. به دیگر کلام "امر زنانه" از نظم پدرسالارانه‌ی زبان غایب است. این غیاب در آثار لکان با رویکردی فراجنسیتی موضوعیت می‌یابد. در آثار لکان امر زنانه منطبق با مؤنث‌بودن تلقی نمی‌شود بلکه جنسیت بیشتر به مثابه‌ی نظامی از ایدئولوژی‌ها، رفتارها و هویت‌های متعامل است که به "بدن" معنایی اجتماعی سیاسی می‌بخشد. از نظر او این تنها زن نیست که براساس "فقدان" تعریف می‌شود، بلکه بنیان ذهنیت براساس فقدان و نبودن و شکست بنا نهاده‌شده‌است (دانش‌نامه‌ی نظریه‌های ادبی معاصر، مکاریک، مهاجر-نبوی، انتشارات آگه:311). اگر به‌طور بسیار مختصر بخواهیم به مسئله‌ی میل و فقدان در اندیشه‌ی لکان بپردازیم تا از آن‌طریق مفهوم سلبیت و فقدان زنانه را در نوشتار توضیح دهیم باید نگاهی به تقسیمات توپولوژیک لکان در روان انسان بیاندازیم. لکان برای مکان‌شناسی سوژه سه عرصه را نام‌گذاری می‌کند: امر خیالی، امر نمادین و امر واقعی. در عرصه‌ی امر خیالی مفهوم "من" در اوان کودکی -از 6 تا 18 ماهگی- شکل می‌گیرد (که برای تحلیل نوشتار زنانه به آن ارجاعی نمی‌دهیم)؛ امر نمادین عرصه‌ی "زبان" است و امر واقعی عرصه‌ی فرا-زبان بنابراین غیرقابل‌تفکر خواهد بود. در این سه آنچه تمام معادلات و معاملات اجتماعی را "شکل" می‌دهد همانا عرصه‌ی امر نمادین است. تأکید لکان بر نظم نمادین بر تحلیل پساسوسوری او از دال زبانی استوار است. از نظر او معناداری دال ازین‌جا برنمی‌خیزد که بر مدلول مشخصی که دال را تعین می‌بخشد ارجاع می‌دهد، بلکه دال ازین‌جهت معنادار است که درتقابل با دالی"دیگر" قرار می‌گیرد. از نظر او زبان نظامی از دال‌هاست که نظمی بسته و خودبسنده را می‌سازد (همان:115). لکان تثبیت شخصیت را در نظم نمادین یعنی قلمرو زبان و بازنمایی می‌داند. این تثبیت به شناخت ساختار مجازی جهان بستگی دارد و انسان همواره خود را در این قلمرو از طریق "دیگری" خواهدشناخت؛ چراکه هویت در کلام مادر، پدر و اطرافیان به فرد نمایانده می‌شود. بدین‌شکل است که فرد خود را در آیینه‌ی "دیگری" می‌شناسد. از طرف دیگر انسان همیشه بین خودآگاه که در دسترس است و ناخودآگاه که غیرقابل‌دسترس است، در حال حرکت است. ناخودآگاه، مجموعه‌ای از سائق‌ها، امیال و غرایز است که باید به‌نفع دانایی انسان ناشناخته بماند. این تقریبن همان است که لکان آن را "شقاق یا شکاف سوژه" می‌نامد. ساده‌تر اینکه ما آن چیزی هستیم که در قدم اول در جستجوی آنیم و بنابراین فاقد آن هستیم و آن ابژه‌ی میل ما را می‌سازد، که غالبن با تصویری از مادر در کودک عجین شده است. سوژه‌ی انسانی به‌علت فقدان اولیه و جداشدن از مادر است که حرکت و جستجو را آغاز می‌کند و تا پایان عمر در آرزوی یافتن این ابژه‌ی ناممکن، نه‌تنها به حرکت ادامه می‌دهد، بلکه سلامت روانی خود را هم کسب می‌کند؛ چراکه رسیدن به آنچه فقدان اصلی و حقیقی است رسیدن به همان چیزی‌ست که ژیژک به آن "هیچ متعالی" می‌گوید. چنانچه این فقدان براساس تجربه‌های تروماتیک در زندگی فرد دیگر توان ایجاد میل را نداشته باشد، درحقیقت فرد از حیطه‌ی سلامت روان خارج شده است (http://courses.nus.edu.sg/course/elljwp/lacan.htm).
با الهام از ایده‌ی متافیزیک حضور دریدا (علی‌رغم اختلافات آشکار او با لکان) که برمبنای باور به وجود نقطه‌ی ارجاعی استعلایی و وحدت‌بخش استوار است که تضمین‌کننده‌ی قدرت و فهم گفتمان به‌شمار می‌رود و البته که غایب است، می‌توان نظام هبوطی زبان را به‌نسبت نوشتار زنانه هم فهم کرد.
هبوط در تاریخ، فرو رفتن در زمان و مکان و دورشدن از "آن" حضور اصیل، همواره با هبوط در نظم زبان و نشانه همراه است. ما مقیم این قلمرو هبوطی هستیم و همین حضور سوژه در محضر خود منجر به ایجاد بی‌واسطه‌ی آگاهی خواهدشد (مکاریک:362-363).
پس دست‌کم تا اینجا معلوممان شده که "فقدان" به‌عنوان عاملی هویت‌ساز آن‌هنگام که در نظم نمادین زبانِ زنان جامعه رخ بنماید از عمق بیشتر و معنای آشکارتری برخوردار خواهدبود. دلیل آنکه زبان به‌واسطه‌ی نظام دلالت موجود در آن، سکوی نمایش فقدان و امر غایب است. این حقیقت در کنار درک فرد از متافیزیک حضور که ارجاعی مدام به آنچه به قول دریدا "می‌آید" دارد منجر به خلق ایماژهایی خواهدشد که برای بازنمایی آن نقطه همیشه به "فقدان" راجعند. شاید زنان در مقام "نشانه" به‌لحاظ کیفی این فقدان را عمیق‌تر و به‌لحاظ کمی آن را متکثر نمایندگی کنند. زنان حاملان خلأهای جاودان.
جایی که نمایش "من یه زنم، صدامو میشنوین؟" شروع می‌شود و همانجا هم به‌پایان می‌رسد: یک خلأ.
نمایش در ظلمات غارمانند سالن با صدای چکیدن قطرات آب شروع می‌شود و برای نشانه‌شناس این نوید را می‌دهد که اثر با آگاهی به اشکال آرکی‌تایپی از "زنانگی" فضایی در ناخودآگاه جمعی ما را به عنوان صحنه‌ی عمل انتخاب کرده. غار که تبادر آشکاری با رحم دارد با صدای چکیدن چند قطره آب بارور می‌شود. حیات صحنه آغاز می‌شود. صحنه به درستی خالی‌ست. از قبل ذهن مخاطب به خوانشی سمبلیک دعوت شده و این صحنه برای آن خوانش آزاد باید خالی بماند. افق تاریک صحنه با شیشه‌هایی مات، آینه‌بندان شده تا زنان هرچند متعدد خود را در آن "یک تصویر" مشترک ببینند. زمین (زن) سفید، فضا (دیگری) سیاه، لباس‌ها خاکستری. زنی در مرکز صحنه در حال زاییدن است و اسبی نقره‌ای تنها یاور اوست. نگاه مخاطب باید به درون بپیچد و اسب را در سایه پرهیبت آناهیتا -الهه ی پاکی و آب- زن اثیری، تماشا کند. اسب یکی از سه حیوانی که آناهیتا از طریق آنها بر اهل زمین تجلی می‌کرد، کهن الگوی مادر کبیر، سویه‌ی زنانه‌ی قهرمانان مرد، موجودی که از ازل ارابه‌ی خدایان را به‌پیش می‌راند، حالا در کنار مادر بزرگ –هر دو با موی سپید و لباس سیاه- در سیالیت مکان‌های نامرئی صحنه حرکت می‌کند. هر دو ناظر رنج‌های "زن" هستند و این تمام آن چیزی‌ست که "زن" دارد؛ بیننده‌ای از جان خود، اما او به‌دنبال شنونده‌ای، در تاریکی فریاد می‌کشد. مخاطبان به‌حقیقت در تاریکی نشسته‌اند. با آنها سخن می‌گویند اما آنها مانند مردگانی مات "یارای" پاسخ‌دادن ندارند. کسی حق ندارد نمایش رنج‌های "زن" را مخدوش کند. اگر جوابی از گوشه‌ی تاریکی بلند شود جز دروغ هیچ نخواهد بود:
-آهای من یه زنم، صدامو می شنوین؟
-[سکوت سرد جمع]
علی‌رغم آنچه در توصیف گفتگو‌های این نمایش می‌خوانیم، اینجا اطراف این صحنه‌ی سفید ما شاهد "مونولوگ"های بازیگران نیستیم. آنچه واقعن رخ می‌دهد دیالوگ‌های "ناتمام" متعدد است. هر بازیگر دیالوگ خودش را با "مخاطب" شروع می‌کند اما صدای سکوت، خود گویاترین پاسخ به تمنای اوست. مونولوگ همیشه در فضای درونی رخ می‌دهد. روایت یک صیرورت روانی‌ست که نسبت علی‌السویه‌ای با تراژدی برقرار می‌کند؛ چون پیشاپیش "وقوع رخداد" را از طریق درونی‌کردن کلام انکار کرده است. اما دیالوگ، شروع رخداد است؛ در فضای بیرونی رخ می‌دهد و در ساختار روایی، ساختمان است و ازین‌رو محل وقوع نقاط بحرانی و تراژیک خواهد بود. اما اگر دیالوگ‌ها شکل تاریخی خود را از دست بدهند چه؟ رویکرد مردانه این است که دیالوگ درعین‌وجود، حامل معنا نباشد، مثل دیالوگ‌های ابزورد. و به‌زعم من رویکرد زنانه این است که دیالوگ، سنگین‌ترین معناها را با انکار و "فقدان" کلام حمل کند که در این نمایش اجرایی مهیب ازین‌دست را دیدیم. انگشت اشاره‌ی "زن" مدام به‌سمت مخاطب است؛ زنی که لکه‌ی سرخ کوچکی به دامن دارد، مخاطب را از دور می‌بوسد؛ زنی که مدام صحنه و خودش را می‌شوید، در میان مخاطبان با محبوبش حرف می‌زند؛ زنی که عروس است در مقابل چشم‌های در تاریکی غوطه‌ور مخاطبان بی‌سر و صدا می‌سوزد؛ زنی که در احتضاری تمام‌وقت بر صحنه درخود می‌پیچد، از مخاطبان و خوابشان می‌پرسد؛ "آن" زن، "آن" رانده‌شده، "آن" مادر، برای مخاطبان داستان رفتنش را تعریف می‌کند و از "آن" مقصری که میان مخاطبان نشسته با شماتت می‌پرسد: چرا از خودم نپرسیدی که می‌خوام برم یا نه؟
مادرِبزرگ به مخاطبان خموش، اسرار مگوی زنانگی را می‌آموزد: چیزی که تو به دخترت نمی‌گی...
و درنهایت بعد از تمام این سکوت‌ها، این دیالوگ‌های شکل‌نگرفته، این رابطه‌های مبهم و دروغ، زنی که آوازی در گلو دارد می‌خواند. او به‌حقیقت به این ایمان رسیده است که کسی نمی‌شنود.
همین ... دیدن ادامه » شکل سلبی در دیالوگ‌هاست که روایت را دچار "فقدان" می‌کند. قرار نیست داستانی بشنویم، قرار است صدایی را ببینیم و نویسنده برای این میهمانی خلوت هرآنچه لازم بوده فراهم کرده است: تمام تاریخ زنانگی که از فقدان‌های عظیم (جدایی از مادر، جدایی از معشوق، تصرف عدوانی تن زن، سوختن، جنگ، احتضار و...) و خلأهای جاودان (مرگ، باکره‌گی، زاییدن، سکوت) حکایت می‌کنند.
شما که در تاریکی نشسته‌اید روایت این تاریخ را می‌توانید از چشمان مات هرکدام ازین زن‌ها تماشا کنید:
1. زنی که از ابتدا باردار است، پس مادر است، و پنج دختری که زاییده، و به‌خاطر فرزند آخری که "دختر" می‌زاید رانده می‌شود، و داستان هرکدام از آن پنج دختر: آنکه آواز نخواند، آنکه به‌اجبار به حجله رفت، آنکه ناگهان زن شد، آنکه تصویر اندامش او را به کشتن داد و آن آخری آنکه هرگز خواسته نشد. تنها کسی که دلش برای رنج‌های این مادر و دختران سوخت، روح عزادار مادربزرگ است که در ذهن این شش زن به‌سان اسبی بی‌قرار می‌تازد. به هیچ سو.
2. یک زن در آیینه‌ی صورت‌های متعددی که جامعه ازو می‌سازد، وقتی به‌دنیا آمدنش رنج است، زن شدنش رنج است، مادر شدنش رنج است، معشوق شدنش رنج است، عروس شدنش رنج است و جنگ در اوست که رخ می‌دهد؛ در اوست که همه‌چیز منفجر می‌شود؛ آوازها، رقص‌ها، خنده‌ها، خواب‌ها، همه تکه‌تکه، همه از هم دریده. او به‌وقت پیری زنی‌ست که رویش از هرم آتش و عزا سوخته و مویش سپید است و تنها چیزی که می‌گوید، خبر از راز مگو دارد: همیشه نزدیک‌ترین کس به تو خیانت می‌کنه.
3. زنان در چنگال ساخت‌های اجتماعی سلطه جو. 7 زن که با یکدیگر سخن نمی‌گویند، حرف همدیگر را می‌دانند اما همدیگر را نمی‌دانند. بینشان دیالوگی برقرار نمی‌شود، هرکس سر در گریبان درد خود دارد. کسی تن رنجوری که در اشتیاق یک آغوش است در برنمی‌گیرد، لالایی جز برای دختری که "نیست" خوانده نمی‌شود، الهه‌ی مطهر زنانگی جز چرخ‌زدن به گرد درد کاری نمی‌کند. همه به‌دنبال کفشی برای رفتنند اما آنچه دارند توان اندکی برای ایستادن است. واقعیت بی‌رحمی که از رواداری رنج از سوی زنان و به‌سوی زنان حکایت می‌کند. هیچ‌کس صدای دیگری را نمی‌شنود.
نویسنده -این زن که با اشتیاق او را می‌ستایم- گرفتار توهم مردستیزی نیست. او زنانگی را در مبدأ حقیقی خود، در همان تاریکی غلیظی که ابتدا و انتهای نمایش اوست مشاهده کرده است. او آنچه مشاهده کرده را بی‌خشمی که از سر ضعف‌های بازی‌خورده‌ی جنسیتی باشد برای "دیگری" روایت می‌کند و به‌درستی می‌داند دیگری لزومن مذکر نیست. او برای جامعه هویتی متغیر قائل است. او طرفدار اختیار و آزادی‌ست پس می‌داند جامعه قابل تغییر است و ما محکوم به سرنوشتی تکراری نیستیم. از همین‌روست که روایت رنج‌آلود او از زنانگی به‌ورطه‌ی مرثیه‌سرایی نمی‌افتد. "مادر" دوباره "سپیدی" می‌زاید، زن زیر نور مستقیم آواز خواهدخواند و همه دوباره به آن غار تاریک وارد خواهیم‌شد در حالیکه می‌دانیم وقتی چراغها روشن شوند ممکن است دنیا عوض شده‌باشد، همه برای گروه زنان بر صحنه دست بزنند و به آنها گل بپاشند (این دقیقن همانجایی بود که من شروع به گریستن کردم!).
شاید احتمال تماشای روایتی که این‌طور از درون پرخلأ و از بیرون سرریز کرده باشد تا سال‌های سال برای ما تکرارنشدنی باشد اما دست‌کم تا امروز می‌توانیم بگوییم ما صدای "زن" را دیدیم، به‌امید روزی که این صدا شنیدنی شود. این صدا:
رها کن این زن دیوانه را به حال خودش / دلش برای تو و غصه‌هاش مال خودش
رها کن این زن دیوانه را که معلوم است / به دست خویش کمر بسته بر زوال خودش
زنی که آمده از سرنوشت سیب و فریب / خودش جواب خودش! نه! خودش سوال خودش!
زنی که "هیچ مگوی" و زنی که "هیچ مپرس" / زنی مخاطب آوازهای لال خودش
زنی به تردی آیینه..سنگ‌تر از سنگ / شبیه بغض هزاران هزار سال خودش
زنی که هیچ به رؤیای آسمان نرسید / زنی پرنده که پوسید زیر بال خودش
(غزل "زن پرنده"، سروده‌ی فاطمه سالاروند، در مجموعه‌ی "از من مگیرید این صدا را")

پ‌ن: چطور می‌شود این نوشته را به پایان برد و اجرای خیره‌کننده‌ی "زن" را ستایش نکرد. "زن" به‌وقت زایمان و "زن" در لحظه‌های هولناک تشویش و "زن" با صدای بلند و "زن" با عشوه‌ی دل‌انگیز و "زن" در تردی بدن و "زن" در تکاپوی عشق و "زن" با خردی اساطیری، و خلاقیت مثال‌زدنی کارگردان، و اجرایی شگرف، "مرد" در اندام زن اثیری.
instagram.com/mim.imami | virgool.io/@mim.imami
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در تقابل با هر پدیده‌ای (از سینما، موسیقی، تئاتر و... گرفته تا موجودات زنده) همواره درپی یافتن جای خود در آن هستم/هستیم، نقطه‌ای، لحظه‌ای که بتوان پیوندی با اثر یافت، ابوتراب خسروی اولین پیوند من/ما با این اثر است، در ادامه تا اواسط فقط همان نقطه پابرجاست و چیزی اضافه نمی‌شود، تا آن‌که خود نویسنده/کارگردان روی صحنه احضار می‌شود، در همین لحظه ارتباط دیگری پدید می‌آید، پیش خود به این فکر می‌کنم/می‌کنیم کاش همه چیز همین بود، ژاله/قاتل‌اش به سمت ژاله/صانع‌اش(خالق‌اش) می‌رفت و تمرکز بر این رابطه می‌بود، سردرگمی من/ما جایی شروع می‌شود، که خیال صحنه‌ای نویسنده که خودش حالا شخصیتی است، و خیال کارگردان از رابطه‌ی ژاله/قاتل‌اش در هم چفت نمی‌شوند، خیال نویسنده که از دل ادبیات رمانتیک و شاید از رابطه‌ی مادام بواری/فلوبر بیرون جسته است به اندازه‌ی ... دیدن ادامه » کافی توانایی ایستادن روی پاهای خود را دارد، خیال کارگردان اما وابسته به متن داستان ابوتراب خسروی است، از حضور چندباره و تکرار اتفاقات گرفته تا رابطه‌ی ژاله/قاتل‌اش که قرار است متن و کلمات را به صحنه بیاورد و زنده کند، نکته‌ی بارز ادبیات خسروی که در رمان‌های‌اش به حد کمال به این موضوع پرداخته است، حضور جسمانی کلمات در بافت داستان/کاغذ که به شکلی از فراداستان دست می‌یابد و صرفا به رابطه نویسنده و شخصیت‌ها بسنده نمی‌کند، که در ادبیات این چنینی متداول است.
در هم نجوشیدن این دو خیال (نویسنده [شخصیت] و کارگردان) باعث می‌شود ما هم‌چنان با توجه به وضعیت در هم پیچیده‌ی روایت، درگیر زمان نیوتونی باشیم، هم‌چنان زمان بر ما و شخصیت‌ها به همان ترتیبی می‌گذرد که در دنیای واقعی و این خیال‌ها زندگی و حیات خود را در یک دنیایی با زمان برگسونی تجربه نمی‌کنند، زمانی یک‌پارچه و غیرقابل اندازه‌گیری با ابزار مرسوم همانند ساعت و روز و سال، با احتیاط این دو خیال از هم جدا می‌شوند، حتی در بخش انتهایی که ژاله‌ها با هم جابه‌جا می‌شوند ما در هم فرو رفتن این سه موقعیت را شاهد نیستیم. پیچیدن و غلتیدن در هم این سه موقعیت می‌توانست بیش از هر چیزی به وضعیت نویسنده (شخصیت) نزدیک شود که درگیر بازنویسی‌های بسیار است تا از جهنم داستان خود خارج شود، اگر این موقعیت/واقعیت‌ها در هم فرو می‌ریختند و مغاکی را حاصل می‌شدند که تماشاگر در آن می‌نگریست و مغاک در تماشاگر و این دو در پیوند با هم جهانی را به وجود می‌آوردند عجیب‌تر از هر داستانی.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یادداشت احسان زیورعالم برای "شیر خشک"

شیرخشک و مردسالاری سنتی
احسان زیورعالم
دو دختر درون حمام، هدفن به گوش، مشغول شنیدن آواهایی به زبان انگلیسی هستند؛ تنها آوایی که در نمایش به گوش می‌رسد. همه‌چیز صامت است و کلید ارتباط زبانی با نمایش همین چند واژه انگلیسی است. واژگانی که به نوزاد، شیرخشک، تغذیه و ... اشاره دارد و تنها یک جا، یک جمله به گوش می‌رسد؛ جمله‌ای که می‌گوید «نوزاد باید از شیر مادر تغذیه کند.» جمله‌ای که همانند مصرف دخانیات عامل سرطان است، بر قوطی‌های فلزی شیرخشک حک شده است. نوعی پارادوکس همراه با شرایط بحرانی.

نمایش نوید معمار دقیقا داستان همین پارادوکس است. با اینکه در نمایش هیچ‌جا شیرخشکی به چشم نمی‌خورد اما یک پارادوکس جذاب شکل می‌گیرد. اینکه کارکرد شیرخشک چیست؟ فقدانش چه کنشی را پدید می‌آورد؟ اگر باشد واجد چه کنشی می‌شود؟ این کنش، یک رابطه درون‌خانوادگی است، خانواده‌ای که در دل ماجرای نمایش، تابلوهای نقاشانه‌ای پدید می‌آورند تا پارادوکس مدنظر را بازتاب دهند. یک پدر، یک مادر و دو دختر. آنان در تصویری شبیه نقاشی‌های کمال‌الملک ظهور می‌کنند اما در فضایی تلفیقی بسان «مرگ مارا» اثر ژاک لویی داوید و «جیغ» ادوارد مونک دچار فروپاشی می‌‌شوند.

نقاشی‌های شبیه به فناوری‌های نوینی چون Bounce شرکت Apple می‌ماند. یک تصویر جامد و ایستا که جزیی از آن متحرک می‌شود. تحرکات هم تکراری است. این تکرار می‌توان دلالت بر همان پارادوکس داشته باشد. پارادوکسی که من آن را شیرخشک مردسالارانه می‌نامم. همه‌چیز به جایی بازمی‌گردد که بشر برای حفظ نسل خود نیاز به تغذیه مناسب در دوران کودکی دارد. بخشی از مادرها نمی‌توانند به میزان کافی به فرزندان‌شان شیر دهند. انقلاب صنعتی و خروج زنان از فضای روستایی و ورودشان به دنیای تولید شهری، مانع دیگری در تغذیه کودکان می‌شود. نیاز به یک جایگزین همیشه آماده است. جایگزینی که کودک را از مادر جدا کند و او را به سبب امر اقتصاد، وابسته به پدر کند، پدری که در انقلاب صنعتی عملا بدل به نان‌آور خانواده می‌شود.

تمام تلاش‌های قرن نوزدهمی، در اوج انقلاب صنعتی و در آستانه رسیدن بشر به اتومبیل و هواپیما، چهره‌هایی چون الیا پرات، ژستوس فون لیبیگ و شرکت‌های مردسالاری چون ملین، ریج و نستله صنعت شیرخشک را تثبیت می‌کنند. دیگر کودک وابسته به بدن مادر خود نیست. او اکنون به ظاهر در تغذیه مستقل می‌شود و در خفا وابسته به اقتصاد پدر. تاریخ شیرخشک در ایران نیز ثابت می‌کند چگونه درآمد پدر عاملی برای حیات نوزاد می‌شود. حیاتی که به شکل پارادوکسیکال با جمله «نوزاد باید از شیرمادر تغذیه کند» همراه می‌شود.

«شیرخشک» نوید معمار این وضعیت را برجسته می‌کند. پدری که کودکان خود را از دست داده است. کودکان به‌شدت وابسته به مادرند. مادر گویی مانع از تسلط پدر بر خانه می‌شود. پدری که در اولین گام برای تثبیت خود نقاشی مدرنیستی مادر را جایگزین مینیاتوری کوبیستی می‌کند. شرایط نمایش باید با نقاشی ترسیم شود. مادر در جهان امروز برابر با یک فرآیند مدرن است. او قدرت بازیافته از جهان گذشته، از دنیای مادرسالار دریافت کرده است. توانسته از زیر سایه شوهر یا پدر رهایی پیدا کند، تصویری که در قامت دو دختر تجلی پیدا می‌کند. هر چند فیزیک آنان بازتاب زنانگی است اما رفتار و کنش آنان روی صحنه برآمده از یک تلفیق جنسیتی است. این تلفیق‌گرایی نیز پارادوکسیکال است.

در سوی دیگر پدر هنوز به جهان گذشته خود وابسته است. او می‌خواهد قدرت از دست‌رفته را بازیابد. او خانواده را در شکل سنتی‌اش می‌خواهد. برای همین است به محض ورودش، در آن لباس به ‌ظاهر سنتی‌اش، اشاره به عصر قاجار، نقاشی مدرنیستی را حذف و یک مینیاتور نصب می‌کند اما مینیاتور دیگر آن رویه سنتی خود را ندارد. در مسیر تاریخ با کوبیسم ترکیب شده و حالا آن‌هم به یک وضعیت تلفیقی دچار شده است. این تلفیق نیز یک پارادوکس است.

در ... دیدن ادامه » نمایش «شیرخشک» نوید معمار هیچ المانی از شیر خشک‌شده نشان‌مان نمی‌دهد. او شیرخشک را بدل به یک استعاره می‌کند. استعاره‌ای از جهان صنعتی که پدر قدرتش را از دست رفته می‌بیند. او بازیابی قدرت را در به چنگ آوردن فرزندانش می‌داند، پس باید زیست آنان را از مادر مجزا کند. شیرخشک نمادی بر این حرکت است اما بچه‌ها یک بار هم که شده می‌شنوند که باید از شیر مادر تغذیه کنند. انفصال از مادر یک فاجعه را رقم می‌زند؛ فاجعه‌ای که در پایان نمایش می‌بینیم. خانواده از هم فرو می‌پاشد و پدر تنها در میان وجه سوررئال نمایش تصویری می‌گیرد، در این تصویر دیگر خبری از خانواده نیست و در نهایت خبری از قدرت نیست.
وای
بگین که تموم نشده و هنوز اجرا مونده
این کار رو با یه اثر دیگه اشتباه گرفتم و فکر کردم تا آخر هفته هست ...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ندا
درباره نمایش کریملوژی i
در جشنواره فجر اجرا نداره؟
بلیط جمعه کی باز میشه؟
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
محسن سجادیه
درباره نمایش کریملوژی i
خیلی لذت بردم. نمایشی پرمعنا با اجرایی بی نظیر. همه چی خوب بود، کارگردانی، نمایشنامه، و مخصوصا بازی. شاید میشد کمی بیشتر روی طراحی صحنه و موسیقی کار کرد. مدتها بود اجرایی به این خوبی ندیده بودم. به همگی خدا قوت میگم.
فقط برام جای تعجب داشت که چرا نمایشی با این کیفیت بالا، باید در سالنی به این بی کیفیتی با صندلیهای داغون برگزار بشه!!
امیرمسعود فدائی و رضا بهرامی این را خواندند
ندا، پوریا صادقی و نورا احمدی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مگه میشه درد و انقدر خوب نشون داد
عجب بازیهایی داشتند این زنان❤
احسنت خانم غزلی
به نظرم می رسید باز مجموعه ای از مونولوگ های غمبار باشه
چطور بود فرم اجرا رویا جان؟
۲ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تیوال جان ! درود بر شما ، آقا ! به خودت بیا ، انقدر بله قربان چشم قربان به گروه ها نگو و پیام ملت رو هاید نکن برادر من خوبیت نداره :((

پیام من که در صفحه بیگانه نشر پیدا نکرد :

آقای مساوات ! مگه مردم مسخره شما هستن آقا ؟ با سالن دعوا میکنی و قهر میکنی مردم باید تاوان ش رو بدن ؟؟ شما وقتی بلیط فروختی در ازا ش به مردم تعهد داری عصتاد ! برترین هنرمند قرن هم باشی این کارت جای تاسف داره ! یادش بخیر ! شما یادت نمیاد یه زمانی هنرمند داغدار عزیزش میشد ولی بابت تعهدش به مردم با دل شکسته و ناراحت روی صحنه میومد و بهترین اجرای عمرش رو هم با اون حالش انجام میداد ، حالا صحنه واسه هنرمندان ما شده جای تولد گرفتن ! و تسویه حساب با سالن و اینها ! شما که از 2 اجرای یک جشنواره نمیتونی بگذری ، پز دیگه کار نمیسازم میدی واسه ما بزرگوار ؟؟! کاش انقدر مرد باشی و سر حرفت وای سی ! چون ... دیدن ادامه » حداقل برای من یکی که قدران و مجذوب هنرت بودم ، بعد این جینگولک بازی ها اجرای کار جدید مساوات دیگه ارزشی نداره :(
فرزاد جان، متاسفم که کلافه میبینمت. که خیلی از تو دوره.
ارجاعت میدم به این پست خودم و پست های اول همین نمایش. پستهایی که برای احترام نذاشتن این گروه به تماشاچی شکل گرفت.

https://www.tiwall.com/wall/post/222656
۵ ساعت پیش
هم قبول دارم هم قبول ندارم !
نمیشه خوبی کار یکی رو نگفت به اسم اینکه ممکنه روش اثر منفی بذاره و توهم برش داره ، مشکل از تشویق مردم نیست مشکل از کم ظرفیت بودن بعضی آدم هاست
مهم اینه که همیشه به به چه چه نباشه ، به وقتش تقدیر به وقتش بازخواست

مخلصیم
۴ ساعت پیش
بله، بله. معلومه که کار خوب هرکیو باید گفت و ازش تقدیر کرد.
منظورم اینه وقتی ما طرفدار کسی میشیم و اونم میفهمه که ما طرفدارشیم، ما کارهایی ازون آدمو‌ که از نظر بقیه خوب نیستو، چون طرفدارشیم خوب تفسیر میکنیم و یه توجیهی براش پیدا میکنیم، همین امر یواش ... دیدن ادامه » یواش بر اون آدم مشتبه میشه که بابا این کار من خیلیم خوبه و اون بقیه که‌ طرفدارم نیستن دارن چرت میگن...
ولی بله کاملا درست میگید، قطعا باید هم تشویق و تقدیر باشه و هم انتقاد
و این کاملا به جنبه اون شخص داره که چطوری برخورد کنه با این اتفاق و خودشو گم نکنه
۴ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
داستانی وجود دارد که می گوید کنت لوکزامبورگ به دیدن ژان دارک در زندان رفت و به او وعده داد که اگر سعی نکند از زندان فرار کند دیه او را پرداخت کرده و آزادی اش را خواهد خرید. ژان به کنت چنین پاسخ داد:"کنت! مرا دست انداخته‌ای؟! دیه؟! شوخی می‌کنی! تو نه دوست داری که این کار را بکنی و نه قدرتش را داری"
این اجرا را بر اساس نقدهای دوستان تیوالی انتخاب کردم و خوشحالم که اجرای پایانی را از دست ندادم. گفتنی های مثبت و منفی را دوستان گفتند و تنها می شود این را اضافه کرد که تاریخ به شکلی عجیب تکرار می شود و تکرار می شود و تکرار می شود و....
نمایش بسیار خوبی بود و از کارگردانی و بازی دلچسب بازیگران این اثر لذت بردم
دکور، نور، حرکات و دیالوگ ها همه حرفه ای و مطابق با متن نمایش و کاملا قابل لمس برای مخاطب ایرانی طراحی شده بودند.
با اینکه لوکیشین در بیمارستان روانی بود ولی ذره ای احساس ترحم یا تاسف برای تماشاگر ایجاد نمیشد بلکه دیدگاه کنجکاو و جدی بازیگر اصلی با رفتارهای متناقض سایر بازیگران باعث میشد آمیختگی از تعجب و لبخند به تماشاگر منتقل بشه.
گفتگوهای درونی شخصیت اصلی بهمراه میان پرده های به موقع با موسیقی هایی که به درستی انتخاب شده اند کاملا باعث تفکر و عمق بیشتر این کار شده بودند.

دوستانی که با اختلالات روانی (آگنوزیا، آفازیا، آمنزیا، مسخ شخصیت، اوتیسم و ... ) آشنا هستند احتمالا ارتباط بیشتری با اثر برقرار میکنند.
ممنونم از همه عوامل اجرای این نمایش خوب
امیرمسعود فدائی این را خواند
پوریا صادقی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اگه من تو رو نمیکشتم چی میشد؟
اگه منو نمیکشتی
اگه منو نمی کشتی
یه روز سرد تو یکی از خیابونای طهرون میمردم
شاید انقلاب
یا شاید وحدت اسلامی
شاید یکی دیگه منو می‌کشت
با یه گلوله از یه اسلحه دیگه
یا نه نمیکشتنم
هر روز تو همین خونه آتی رختای چرک و بوی غذا قاطی خُرو پوفای تو میمردم
یا اصلا نه یه روز که از همه چی خسته بودم با یه لبخند رو الان موهام و میسپردم به دست باد خیابون انقلاب را میزدم به یه بیل بورد بعد یهو.......
زیر دامن خالی میشد
زیر پوتین و فحش و لچک
آروم .......
آرووووم
یه ... دیدن ادامه » جوری جون میدادم ، که همه یادشون می‌رفت چرا اسم این خیابون انفلابه.
شایدم مثله خوابم میشد
یه روز جمعه که داشتم واست سالاد درست میکردم دو نفر در می‌زدند تا بزور ازت مصاحبه بگیرن
یا یه همچین چیزی دست و پامو رو میبینن
چشمهامون رو میبستن و با چاقو سینمونو شخم میزدم بعد هم رو به قبلمون میکردم
ولی خوبیش این بود که من پیر میشدم
parisa abdollahi
درباره نمایش متساوی الساقین i
عالی بود . خسته نباشید
امیرمسعود فدائی این را خواند
امیر درویش این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام خانم سیما شیبانی . تشکر از اجرای بسیار خوب دوستان . واقعا بی نظیر بود. خسته نباشید . یک اجرای یک دست از درد فراق وطن و اشتیاق به بازگشت . دردی بی صدا که جان نخبگان سرزمینم را یه درد آورده و صدای قلبشان از دور دست ها شنیده می شود که می گویند بخدا میخواهیم برگردیم اما نمی شود نمی خواهند ما بر گردیم
سپاس فراوان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من رو یاد «بارداری بی هنگام آقای میم» انداخت.
نوشته محمدرضا مرزوقی/ انتشارات روشنگران و مطالعات زنان