تیوال تئاتر
T1 : 16:49:56
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید

 

عکس
از نمایش راشومون
محمد عسگری این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک عدد بلیت (همکف، ردیف ٣، صندلى ٢٧) به قیمت ٨٠ هزار تومن براى امشب (جمعه ٢٧ مرداد) موجود است. در صورت تمایل با 09122004107 تماس بگیرید.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سه اجرای پایانی نمایش اگه بمیری

این نمایش روزهای یکشنبه، سه شنبه و چهارشنبه سه اجرایی پایانی خود را در تماشاخانه ایرانشهر به صحنه می برد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با سلام
همیاری عزیز آیا تخفیف دانشجویی برای بخش بیرون ظرفیت هم شامل میشه؟
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تعریف بازی چیست؟ سوالی بود که بعد از دیدن این نمایش مرتب درذهنم تکرار شد فرق نمایشنامه خوانی با این نمایش چی بود؟ صدا که از میکروفون بازی ها تمام مدت نشسته در ماشین و...
تنها نکته مثبت کار نمایشنامه منسجم وقوی کار بود که دغدغه های زوج های امروزی شفاف به تصویر کشیده شده بود وقتی دوست داشتن زیر بار روز مرگی گم می شه و هر دو سرگردان در رابطه به دنبالش می گردند.
ماهرو رستمی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سازوبرگ‌های ایدئولوژیکِ دولت و آپاراتوسِ ادبیات/نگاهی به نمایش «پسران تاریخ» نوشته ى عرفان خلاقی در سایت درامانقد
پیش از این نیز آثاری که به موضوعِ ادبیات و نظام آموزش آن پرداخته‌اند نمونه‌هایی معروف و تاثیرگذار بوده‌اند: می‌توان به رمان/فیلم انجمن شاعران مرده (اچ. کلاین بام/ پیتر ویر) یا نمایشنامه‌ی تعلیمِ ریتا (ویلی راسل) و یا حتی اولئانا (دیوید ممت) اشاره کرد. آثاری که گویی در آن‌ها هنر (ادبیات) دست به بازنمایی و فلسفیدن در بابِ خود می‌زند؛ نوعی فرا ادبیات، یا خوانش و نقدی درون‌ماندگار از خویشتن.
تری ایگلتون کتاب ارزشمندِ خود درآمدی بر نظریه‌ی ادبی را با کوششی برای صورت‌بندی و تعریفِ ادبیات از منظرهای گوناگون می‌آغازد. او با برشمردن تلقی‌های رایج در باب چیستیِ ادبیات، آن‌ها را یک‌به‌یک با ارائه‌ی دلایلی مختلف مردود یا نابسنده شمرده و در انتها این بحث را با اعلام این نکته پایان می‌دهد که: ادبیات امری است از جنس–یا درونِ- ایدئولوژی و معطوف به انتقال و ترسیمِ ارزش‌ها – چه درونی (سوبژکتیو) و چه بیرونی (ابژکتیو)-و داوری‌های بالطبع ارزش‌گذارانه به مخاطب خود؛ ارزش‌هایی که هرچند پایدار و مستمر در زمینه‌ها و زمانه‌های (Context) مختلف نیستند، اما این کارکرد غایی خود را همچنان حفظ می‌کنند: «ساختارِ عمدتاً نهانی ارزش‌ها که زیربنای نظرات واقعی ما را تشکیل می‌دهد و آن را القاء می‌کند، بخشی از آن چیزی است که ایدئولوژی نامیده می‌شود…شیوه‌های پیوند گفته‌ها و عقایدمان با ساخت و مناسبات قدرت در جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم…بیشتر آن شیوه‌هایی از احساس، ارزش‌گذاری، دریافت و اعتقاد که به نحوی با بقا و استمرار قدرت اجتماعی رابطه داشته باشد»(ایگلتون،ص22)

حال اگر این تفسیرِ ایگلتون از ادبیات را در کنار تلقی مارکس از ایدئولوژی به‌مثابه‌ی دستگاه باژگونه‌ساز آگاهی (تولید آگاهی کاذب) بگذاریم، لاجرم باید سری هم به دیگر میراث‌دار مارکس، لویی آلتوسر، بزنیم که میانجیِ اِعمال ایدئولوژی بر جامعه از سوی نهاد قدرت را در آن چیزهایی در روبنای آن می‌داند که آلتوسر آن‌ها را سازوبرگ‌های ایدئولوژیک دولت می‌خواند؛ عناصری همچون قانون، کلیسا (نهاد دین)، نهادهای آموزشی (مدرسه، دانشگاه) و غیره؛ و این آخری، نهاد و نظام ِ آموزشی، درست همان‌جایی است که الن بنِت ساختمانِ عظیمِ «پسران تاریخ» خود را بنا می‌کند: سازوکاری که در آن زبانِ والا (ادبیات) واسطه‌ای می‌شود برای تبیین و پذیرش گفتمان قدرت در میدان عام جامعه و در زیرمیدانِ خاصِ نظام آموزش – چنان که مثلاً پی‌یر بوردیو نیز از بازتولید قدرت در نظام آموزش عالی به میانجی عنصر زبان صحبت می‌کند.

الن بنِت در این متن با مواد و مصالحِ همیشه معزز و پرافتخار ادبیات انگلیسی، همان‌ها‌که لقب گنجینه ادبیات بریتانیا را بر آن نهاده‌اند، به سراغ نقد بی‌رحمانه‌ی جامعه‌ی بریتانیایی نیمه‌ی دوم قرن بیستم به این‌سو می‌رود؛ تاختن به ارزش‌های تاریخی، هویتی، آموزشی، اجتماعی، جنسی و سیاسی این جامعه همان چیزهایی است که متن لحظه‌ای برای برکشیدن و تجسم بخشیدن به آن‌ها پا پس نمی‌کشد. در این مسیر، الن بنِت ارجاعاتی از ادبیات گوتیک گرفته تا شکسپیر، از الیوت گرفته تا هوسمان، از فیلم‌های کالت این جامعه تا سایر عناصر فرهنگ روزمره را در متن خود انباشته می‌کند. انباشتنی که هرلحظه یادآوری می‌کند که چگونه نسلی از نوجوانان این جامعه می‌تواند زیر آوار این کلمات مطنطن، ذره‌ذره و گام‌به‌گام با برجسته ساختنِ ویژگی‌های قومی، زبانی و هویتی خود در جهانی که در حالِ از دست دادنِ ساختار سنتی دولت-ملت خود است، ارزش‌های نوین خود را بر این ذخایر ادبی بنا سازد. بنِت خود در مقدمه‌ی نمایشنامه شرحی از تجربه‌ی زیسته‌ی خود در چنین موقعیتی ارائه می‌دهد: یک مرکز پیش‌دانشگاهی که می‌خواهد نوجوانانِ خود را برای ورود به آنچه آکسبریج – لغتی جعلی از ترکیب دو واژه‌ی آکسفورد و کمبریج- می‌نامد آماده سازد.

در متن، هکتور، معلمی که آموزش ادبیات را به دانش آموزان به عهده دارد، از نظر مدیر این مرکز فاقد کارآمدی لازم برای آماده‌سازی دانش‌آموزان به امتحان ورودی است. او نماینده‌ی نظرگاهی به ادبیات است که لذت‌بردن از آن را مهم‌ترین هدفِ مواجهه با ادبیات می‌داند. لذتی که گویی خود را در ساحتی اروتیک نیز در شخصیت بازیگوشِ هکتور بازنمایی می‌کند. در مقابل، معلم تازه‌وارد و عصاقورت‌داده، ایروین، مأموریت دارد دانش آموزان را با تکنیک‌های سودگرایانه در باب نوشتن مقالات تاریخی آشنا سازد. آشنایی‌ای که نه‌فقط معطوف به هدف ورود به آکسفورد یا کمبریج، بلکه همان سازوبرگِ ایدئولوژیک پیش‌گفته است برای آنچه جامعه‌ی رسمی در قالب نهاد آموزش عالی می‌پسندد، و تصادفی نیست که او هر بار هر کنشِ مربوط به لذت‌جویی را به تعویق می‌اندازد و گفتارش بیشترین شباهت را به ژورنالیسم مرسوم و هوچی‌گر رسانه‌ای شباهت پیدا می‌کند. او در کارِ جاانداختنِ صُوَر ایدئولوژیکی است که هرگونه تمایز هویتی را نادیده می‌انگارد. هکتور و ایروین نماینده‌ی همان اقطاب همیشگیِ جهانِ هنر و ادبیات هستند، دوگانه‌هایی همچون: آپولون و دیونیزوس، هنر (ادبیات) و فلسفه، تاریخ و تخیل، حقیقت و واقعیت. درعین‌حال این دو قطبِ ناهمساز، همچون همه‌ی دوگانه‌های فوق، در لحظاتی به یکدیگر نزدیک نیز می‌شوند؛ اگر هکتور خواستار حقیقت‌‌جویی است از دانش‌آموزان، در مقابل ایروین آن‌ها را به بازنمایی حقیقتی وارونه دعوت می‌کند: «یک قضیه رو پیدا کن، وارونه‌اش کن، حالا برو دنبال اثبات‌کردنش»- به یاد بیاوریم انگاره‌ی آگاهی کاذب (باژگونه) مارکس را از کارکردِ ایدئولوژی. این نزدیک شدنِ دو قطب ناهمساز نیز لامحاله نتیجه‌ای جز فاجعه در بر ندارد: مرگ هکتور و معلولیت ایروین.

نمایشنامه‌ی الن بنِت با ظرافت هرچه‌تمام‌تر با کنارهم‌نهیِ تعاطی و تضارب این دو رویکرد به مقوله‌ی آموزشِ ادبیات و تاریخ به میانجی ارجاعات متعدد هنری، فلسفی، ادبی و تاریخی و احضار بی‌واسطه‌ی آن‌ها بر صحنه و بازنمایی چگونگیِ تأثیر آپاراتوس‌های آموزش و ادبیات بر نسلِ نوِ شهروندان بریتانیایی، می‌کوشد تجربه‌ای گسترده از نقش انقیادآور این نظاماتِ مسلط را به مخاطب خود ارائه کند. تجربه‌ای که باوجود تعدد سرگیجه‌آور و غرابت ارجاعات بینامتنی‌اش برای مخاطب ایرانی، اما همچنان لذت‌بخش و درعین‌حال هول‌آور باقی می‌ماند.

در کنار این‌ها، اجرای اشکان خیل‌نژاد نیز توانسته از پسِ بداعت‌ها و غرابت‌های این متن برآید. طراحی دقیق حرکات و تفسیر روان‌تنی جذاب از شخصیت‌ها در کنارِ گرافیکِ و صدای صحنه، چشم، گوش و ذهن مخاطب را در اختیار خود می‌گیرد-صحنه‌ای که همچون انگاره‌های صلب آموزشی جاری بر بستر آن، نمور و خاکستری و خنثی است در تضاد با رنگارنگی و جنب و جوش بی‌امان شخصیت‌های هستنده بر آن و در اجرایی که نشان از روند تمرینِ طولانی در حوزه‌های مختلف موسیقی، حرکت و بیان برای بازیگرانش دارد. خیل‌نژاد کوشیده با واردکردن عناصری که در متن اصلی وجود ندارد، اما حضورش مخل جریان درام نیست، پیچیدگی‌های معنایی و فرمال موجود در متن را برای مخاطب تسهیل کند. عناصری همچون ساختن شوخی‌های کلامی، بدنی و حرکتی بین شخصیت‌ها، میان‌صحنه‌های موزیکال یا از همه مهم‌تر ایجاد بینامتنیتی جذاب با نمایشنامه‌ی لیرشاه که در متن بنِت وجود ندارد اما در اجرای خیل‌نژاد توانسته حس تردید و لرزان دانش‌آموزان را در میانه‌ی این دو معلم/منظر نشان دهد. از یاد نبریم تفسیر درخشان استنلی کاول در مقاله‌ی معروف خود با نام «بازداری از عشق: خوانشی از شاه لیر» را که چگونه در آن وجوه شک‌انگارانه‌ی شاه لیر را برمی‌شمرد و مدعی می‌شود یکی از مضامین اصلیِ این نمایشنامه این است که «ما ناگزیریم از دانش چشم بپوشیم.» احتمالاً همان‌طور که نظام مرسوم آموزش ادبیاتِ موردنظر بنِت نیز چشم‌پوشی از حقیقت (دانش حقیقی) را تبلیغ می‌کند و عنصر عشقِ نامتعارف نیز این بیان را تشدید می‌کند. خیل‌نژاد در یکی دو مورد حتی از متن نیز پیشی می‌گیرد؛ به‌عنوان‌مثال آنجا که ایروین را ،برخلاف پیشنهاد توضیح صحنه متن، بدون صندلی چرخ‌دار به صحنه می‌فرستد تا در انتها لایه‌ی معنایی مازادی برای او ایجاد کند.

بااین‌همه شور و شر حضور این شخصیت‌ها و جذابیت‌های موسیقایی – چه موسیقیِ زبان و چه موسیقی نت‌ها- نباید چشم‌ها و گوش‌های ما را نسبت به ضعف‌های معدود اجرا ببندد: اینکه در بسیاری از موارد کارگردان با پریدن از ارجاعت بینامتنیِ نمایشنامه و پوشاندنش در تمهیداتِ جذاب پیش‌گفته، خود و مخاطبش را از رویارویی‌ای بی‌واسطه و البته سخت‌خوان با آن‌ها محروم می‌کند؛ معضلی که با کمی تأمل بیشتر بر وجوه دراماتورژیک اثر می‌توانست رخ ندهد. یا جزییات طراحی‌شده برای شخصیت‌ها، فارغ از آن‌هایی که در متن لحاظ شده، گاه ناکافی و شبیه به یکدیگر از آب درمی‌آیند، یا در طول اجرا بازیگران جوانش از حفظ و استمرار این جزییات بازمی‌مانند. در حوزه ترجمه نیز می‌توان با نگاهی دوباره به متنِ در حال اجرا، این تضاد تندوتیز بینِ فرهنگ‌عامه و فرهنگِ والای ادبی را هرچه بیشتر برجسته کرد؛ به‌ویژه در ترجمه‌ی حاضر بر صحنه، این بازنگری در آنجاهایی که این دو ساحت زبانی یکدیگر را قطع و نفی می‌کنند تا به سنتزِ زبانی‌ای مهارناشدنی و بی‌رحم بدل شوند، الزامی و اضطراری به نظر می‌رسد.

درنهایت ... دیدن ادامه » اما متن-اجرای پسران تاریخ واجد پیشنهاد‌های بی‌بدیلی است برای تآتر ایران. از نحوه‌ی مواجهه‌اش با متون و گنجینه‌های ادبی، تا چگونگی از ریخت انداختن و معاصر کردنشان در جهتِ تیز کردن لبه‌های آخته‌ی نقدِ جامعه‌ی پیرامونی. از تأیید دوباره‌ی معجزه‌ی تمرین و تمرین و تمرین، تا بی‌نیازی صحنه‌ها از حضور چهره‌های «سلبریتی» و غیره.

پسران تاریخ اثری است که در هنگامه‌ی محصولات بنجل و بی‌اثرِ این روزها، هوای تازه‌ای است برای مخاطبان کم‌رمق‌ِ و تآترِ کم‌رمق‌ترش. آن را ببینید و تماشا کنید.

محمد رحمانی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زبان تمشکهای وحشی، داستان زندگی مشترکی است که عاشقانه، گرم و بی‌نظیر از دلهای پاک دو جوان روشنفکر، با راستی و پاکی از روزهای اول پیوندِ دیدارشان جوانه زده است. به علتهایی ناخواسته، هزاران بار به درستی تا مرز دره جدایی به پیش می‌رود اما بندهای قوی عشق، آن دو را از فرو افتادن در وادی طلاق محضری حفظ می‌کند، و در نهایت در سکوتی تلخ و دردناک در جبرِ تحمل، ادامه می‌یابد.
بازی الهام کردا را در این نمایش می‌ستایم. طراحی صحنه متوسط بود. مانایی طولانی بازیگران پشت پرده سفید با تصاویر متحرک تا پایان نمایش علی‌رغم نوآوری که در ابتدای نمایش برای قرار گیری در جاده به چشمان تماشاگر می‌نشاند؛ در نهایت برایم بسیار تکراری و خسته کننده می‌شود. به نظرم بد نبود که این پرده در حین نمایش گهگاهی کنار می‌رفت و بازیگران تماس بیشتر و نزدیکتری با تماشاگران داشتند. ... دیدن ادامه » همینطور استفاده از دوربین و نمایش بسته و همزمان بازیگر بر روی پرده یادآور تکنیکی بود که پیشتر در نمایش شنیدن با بازی خانم کردا دیده بودم و برای منی که این تکنیک را در آنجا نوآورانه یافته بودم، در اینجا تکراری بود و از زیبایی اثر در نگاهم کاست.
در نهایت اگر فرصت یافتید نمایش را ببینید. نکات اخلاقی و متن نمایش بسیار عالی است. بازیها خوب و پخته است و وقت گذاشتن برای این نمایش از عمرتان حساب نخواهد شد. خصوصا آنکه می‌توانید چندی در کافه‌های اطراف تماشاخانه به استراحت و نوشیدن قهوه بپردازید و به نکات اخلاقی نمایش بیشتر فکر یا با همراهانتان گفت و گو کنید.
ماهرو رستمی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شرقی غمگین فقط یک نمایش نبود روایت یک زندگی بود... واقعی بودن دیالوگ ها به برقراری ارتباط بیننده با نمایش کمک چشم گیری میکرد... لحظاتی تماشاچی میخندید ولی ته خنده ها یک غم تلخی بود اتفاقاتی که از مرز تلخی گذشته اند و چون نمیتوانیم اشکی بریزیم میخندیم.... انتخاب آهنگها به دقت انجام شده بود و تماشاچی ها را به فکر فرو میبرد... صدای آقای افشاریان یکی از حیاتی ترین قسمت های نمایش بود...بازی آقای شاهی در روز اول بسیار قوی بود طوری که هیچکس انتظار این قدرت را نداشت ... و در آخر رد پای گروه حرفه ای در اجرا دیده میشد و البته آقای زارعی که مهارت خودش را در کارگردانی نشان داد
و در آخر به تمام عوامل این نمایش خشته نباشید میگم که توانستن یک اجرای درجه یک را روی صحنه ببرند
سجاد افشاریان این را دوست دارد
ممنون از نگاه و نوشته اتون
۲ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آوا
درباره نمایش زبان تمشک های وحشی
» گفتگوی تیوال با شیوا مسعودی

گفتگوی تیوال با شیوا مسعودی / کارگردان.

گفتگو کننده: پرند محمدی

امیرمسعود فدائی و مهدی حسین مردی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یکی از بهترین نمایشهایی بود که به دیدنش رفتم. ممنون از آقای کوروش سلیمانی و بازیگران زبردست این نمایش. پیشنهاد میکنم حتما ببینیدش...
نیلوفر ، مهدی حسین مردی و مهدی رجبـلو این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آوا
درباره نمایش خونین زار
» گفتگوی تیوال با آذین رئوف

گفتگوی تیوال با آذین رئوف / بازیگر.

گفتگو کننده: پرند محمدی

مهدی حسین مردی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی نمایش عالی ای بود ، فکر منو خیلی به خودش درگیر کرد و این چیزی بود که از یک نمایش میخواستم. خیلی لذت بردم و امیدوارم این گروه به موفقیت هاش ادامه بده. راستش تئاتری بود که تماشاگر هم باید نقش تماشاگری رو خوب بازی میکرد. خسته نباشید به اعضای گروه
وحید صارمی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یادداشت رضا گوران/نویسنده و کارگردان تئاتر درباره نمایش «گفت‌و‌گوی برجای‌ماندگان»

نمی توانم نقد بنویسم، بیشتر دوست دارم بعد از دیدن نمایش با اجرا کنندگان به گپ بنشینم. افسوس که مرحله مهم اجرا (دیدار مخاطب بعد اجرا) در تئاتر کاسب مسلک این روزهای ما جز در حد سلفی های مشمئزکننده میسر نیست. حلقه مفقوده میان تماشاگر و اجرا کننده همین گپ هاست که فقدان سواد و عدم احساس نیاز به آن تبدیلش می کند به تحسین های تکراری و یا تخریب های تکراری تر و این عمل کمکی به جریان زنده (البته هنوزـ با این وصف نمی دانم تا کجا می تواند زنده بماند اما می خواهد که زنده بماند) تئاتر این روزها نمی کند.
بنابراین این یک یادداشت جهت ترغیب شما برای دیدن این اثر نیست، این پاسخ احترامی است که این نمایش به من مخاطب می گذارد از انتخاب متن تا فضاسازی های بجا و بازی هایی بطور مثال همچون ... دیدن ادامه » رضا بهبودی «قدیس بی اعصاب تئاتر» که این اجرایش دوباره او را حداقل به من و تصویرش در ذهن خودم برگرداند آنهم با چه لذت کانتی نابی و صادق ملک که نه فقط نقش را که صحنه را می جود پاره ای اوقات و مصداق قاطع حضور در فضاس و انتخاب به جای موسیقی نه به عنوان پوشش نقصان های کار یا اتمسفر استمراری اثر که به عنوان منجی موتیف های عمدا پراکنده نمایش که خود در محتوایِ متنیِ اثر نقش بشارتی را دارد که نیامده ناامید می شود و این، هم در تصاویر پخش شده (که از جز به کل می رسد) و هم در ترکیب اش با رقص دیوانه وار بهبودی حضور قاطع ایجاز است… کارگردانی ای فاقد خودنمایی و جستجوگر که هرچند هنوز پایان کار برایم زود بود اما دو سوم پایانی نمایش با تغییر ریز و به دور از ادای قراردادهای خود اثر با شتابی هولناک پایان را وعده می دهد. پایانی که پا به پای اجرا در متن پیش میرود . بی شک حرف بسیار است و مجال اندک اما حسن چنین آثاری از نسلی نو برای من نوید همان دیالکتیک کم فروغ این روزهای تئاتر ما است که باید حمایتش کرد. کارگردانی که در عین جوانی فارغ از نکته ها و مکث ها تکلیفش با خودش روشن است و می خواهد جستجو کند، اشتباه بسازد، خطا کند، دوباره بسازد، اما دیگران را تکرار نکند و از نمد دیگران برای خودش کلاه نسازد و من اگرچه یک صدای خسته و سنگر گرفته در سکوتی دو ساله ام از این مهم دست نخواهم کشید. باید چنین آثاری را دید و به گپ نشست ، جز این هر چه هست بیهوده است.
پ.ن. شما دوستان را به دیدن این نمایش ترغیب می کنم نه برای پر کردن سالن که هدف اجرا این نبوده هر چند اقتصاد هر اجرایی می تواند بنا بر جبر زمانه مان این باشد. دعوتید به دیدن و دیگرگونه دیدن و به گپ نشستن در برابر آثاری که هنوز دغدغه شان وفاداری به هنر و داشتن پاسخ برای تاریخ است.
محمد رحمانی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام من دنبال یک بلیت برای امشب میگردم- جمعه، اگر دارید لطفا با شماره به شماره 9109071332 تلگرام بدید، ممنونم
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آدم ها باید قبل از مرگ رازهاشون رو از بین ببرن...درود به تیم خوب نمایش اگه بمیری به خصوص خانم کردا که عالی بودن فقط متاسفانه من با صدای سالن و میکروفن هایی که دوستان بازیگر استفاده میکردن مشکل داشتم و حداقل این نوع شنیدن صدا از جذابیت‌ کار برای من کم کرد چون شنیدن صدای اورجینال بازیگر یه چیز دیگست
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کم تر از یک هفته مونده به آغاز اجرای خداحافظ
و ما آخرین جلسات تمرین رو سپری می کنیم... منتظر حضور تک تک شما تیوالی های عزیز هستیم روز افتتاحیه (پنجشنبه دوم شهریور) برنامه ی ویژه ای داریم که پیش نهاد می کنم از دستش ندین ...
شما در مورد ازدواج نظرتون چیه ؟ دوست داریم در اجرای خداحافظ از انگیزه های خودتون حرف بزنید ... چه قدر و چه وقت رفتن رو ترجیح می دین ؟
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«حکایت زبان های گمشده»

نمایش «زبان تمشک های وحشی» اثری است که در فرم و ساختار چه در متن و چه شاخصه های اجرایی و کارگردانی از مکتب سورئالیسم پیروی می کند. متنی پر ابهام و پر گره که اندک اندک مجهولات خود را روشن و مفهوم های پنهان را هویدا می سازد به طوری که در پایان نمایش و معرفی و حدیث نفس کاراکتر پسر جوان (دانیال)، ناخودآگاه تماشاگر تمامی صحنه ها را یک بار دیگر با شناخت جدیدی که از شخصیت مجهول الهویه به دست آورده مرور کرده و ربط ماجراها و صحنه ها را کشف می کند. تم و زمینۀ فراگیر اثر، زبان است و مسائلی از قبیل حدود درک انسان ها از یکدیگر همراه با ترکیبی از افسانه، تاریخ و واقعیت به پروردن آن کمک می کنند.
داستان نمایش، روایت زن و شوهری است (داوود و دنیا) که طبق آیین مشخصی که برای خود قرار داده اند هر سال مسیری را که برای اولین بار در ماه عسل خود از تهران ... دیدن ادامه » تا شمال رفته اند، دوباره طی می کنند و در تمامی مکان هایی که در آن روز توقف داشته اند، غذا خورده یا استراحت کرده اند دوباره از نو توقف می کنند و روز اول زندگی مشترک را از نو با جزئیاتش تکرار می کنند. این بار آنها با قصد متفاوتی این سفر را آغاز می کنند و آن هم این است که از مادر زن عقدنامه و مدارک ازدواجشان را بگیرند تا بتوانند پس از بازگشت به تهران از یکدیگر جدا شوند. قبل از آغاز این سفر پسر جوانی را می بینیم که زیر تأکید نوری در گوشه ای از صحنه اعلام می کند که می خواهد مرتکب قتل بشود و چراغی را در ذهن تماشاگر روشن می کند که همان بوی حادثه است. این پسر در جای جای سفر پیش رو به سراغ این زوج جوان می رود، هر بار به بهانه ای، یک بار در قالب پسرک تمشک فروش، یک بار به عنوان خدمه رستوران، یک بار مأمور امداد خودرو، یک بار پسری در راه مانده که می خواهد برای مادرش که در حال زایمان است دکتر ببرد و ... او می خواهد کاری کند تا هر طور شده این زن و شوهر یا از بین بروند، یا به تهران برگردند، یا سریع تر بروند و به مقصد که خانۀ مادر زن است برسند و اما به هیچ وجه آن شب را در هتل بابل به صبح نرسانند. دلیل این تلاشها مجهول می ماند تا اینکه در پایان، پسر جوان به جلو و نقطۀ طلایی صحنه می آید و اعلام می کند که او دانیال فرزند این زن و شوهر جوان است. او خارج از بُعد زمان و مکان معمول این دنیا آگاه است که پدر و مادرش پس از این که ماشینشان در جادۀ جنگلی در آن شب بارانی خراب می شود به هتل بابل خواهند رفت و علیرغم اینکه قصد جدایی دارند نطفۀ او را در همان شب خواهند بست. دانیال با دید و شناختی که از این دنیا دارد می خواهد اجازه ندهد تا این اتفاق بیافتد و به این دنیای نابسامان مملو از جنگ، آسیب، محرومیت و حرمان پا بگذارد. پدر و مادرش او را به وجود می آورند و از تصمیمشان که جدایی است به خاطر وجود او منصرف می شوند و تا پایان عمر با یکدیگر زندگی می کنند اما با نارضایتی. این نارضایتی و کلاً آن دلیل اصلی که این زوج را به فکر طلاق انداخته بود چیزی نیست جز اینکه گویا زبان یکدیگر را نمی فهمند. آنها با اینکه عاشقانه یکدیگر را دوست دارند اما حرف هم را نمی فهمند و هر بار که همکلام می شوند نتیجۀ صحبت به عدم درک یکدیگر و نارضایتی متقابل می رسد. گویی آنها هر کدام به زبان دیگری صحبت می کنند. این اپیدمی که هم اکنون در جامعۀ حاضر نیز نمونه های آن را زیاد می بینیم؛ یعنی عدم درک متقابل به عنوان یکی از هسته های اصلی و زمینه ای فراگیر در این نمایش به کار می رود. این روزها اگر دلیل طلاق ها را جویا شوید اکثراً می گویند که من را درک نمی کرد یا حرف همدیگر را نمی فهمیدیم. دنیای ما تفاوت داشت و ...
زبان و ماهیت اولیه و پر رمز و راز آن مقوله ای بسیار مهم و کلیدی در زندگی بشر است. پدیده ای که ارتباط بین انسان ها را ممکن می سازد و امکان انتقال مفاهیم درونی هر شخص را به شخص دیگر فراهم می کند. زبان نیروی زیادی دارد و چنانکه حتی در تاریخ خود ما نیز مشهود است، بزرگی همچون فردوسی با استفاده از قدرت زبان می آید و یک فرهنگ، تاریخ، تمدن و حتی خود همان زبان را ماندگار و جاودانه می سازد. در طول تاریخ تا به کنون قدرتی که زبان در مقاطع مختلف زندگی بشر اِعمال کرده همواره قابل مشاهده و بررسی است، چنانکه تابلوهای بسیاری را در گذر سالیان از قدرت تأثیر و نفوذ خود به نمایش گذاشته است. حال چه می شود که در دنیای معاصر بسیاری از انسان ها حرف همدیگر را نمی فهمند؟ چه می شود که نزدیک ترین افراد به یکدیگر؛ زن و شوهر که غالباً عمری را با یکدیگر به سر می برند از درک کلام و زبان یکدیگر قاصرند و پیرو آن زندگی ای نامنتظر و نامطلوب را سپری می کنند و طبیعتاً بر فرزندان خود نیز تأثیر سوء می گذارند؟
در این نمایش یک واقعۀ اسطوره ای که ریشه های تاریخی نیز دارد با این اپیدمی روزمره و فراگیر پیوند می خورد و در بستر داستان روایت می شود؛ واقعۀ برج بابل. برج و همچنین باغ های معلق بابل جزو یکی از عجایب هفت گانۀ جهان باستان به شمار می روند. طبق آیه هایی از انجیل در آغاز، زبان تمام مردم زمین یکی بود. در سرزمین بابل مردمی جاه طلب زندگی می کردند که تصمیم گرفتند برج بلندی بسازند. آنقدر بلند که به بهشت برسند. با این کار درصدد آن بودند نام خود را در تاریخ ثبت کنند و برخلاف دستور خدایشان که به پراکندگی در زمین حکم کرده بود، در یک جا جمع شوند. کار ساخت این برج آغاز شد. ذات الهی از این عمل ناخشنود شد و حکم بر آن قرار گرفت که در زمین پراکنده گردند و هرکدام به زبانی صحبت کنند به طوری که هیچ یک زبان دیگری را نفهمد. حکم الهی بر آنان جاری شد، زبان های مختلف جهان به وجود آمدند و مردم در سراسر زمین پراکنده شدند. برخی عقیده دارند که این فقط داستانی است بدون ریشه های تاریخی و در طول ادوار و ازمنۀ گذشته هیچ گاه تمام انسان های کره زمین به یک زبان واحد سخن نگفته اند. برخی نیز بر این عقیده اند که این داستان کاملاً جنبه نمادین دارد و احتمالا این تنها توجیهی بوده است که انسان های پیشین برای تعدد زبان های موجود داشته اند. پرداختن به ریشه های اسطوره ای و تاریخی برج بابل بحثی جداگانه و به تفصیل می طلبد اما هر چه که است نمایشنامه نویس، این ماجرا را به عنوان دستمایه ای برای این معضل نفهمیدن حرف یکدیگر در زندگی زناشویی انتخاب کرده و به خوبی آن را در ساختار دراماتیک متن گنجانده و پرورانیده است. این که انسان با کسی زندگی کند آن هم به درازای یک عمر، در حالتی که زبان همدیگر را نفهمند و از پایه با مفهوم حرف های یکدیگر بیگانه باشند به واقع کابوسی است شکنجه وار که هم اکنون در اجتماع خود نمونه های بسیاری را از این حالت ها می بینیم. اشاره ام به حالتی است که از آن با نام طلاق عاطفی یاد می کنند. بسیاری از زوج های این چنینی به دلایلی از قبیل وجود فرزندانشان، ناتوانی اقتصادی در صورت جدایی، بی کسی و تنهایی و ... تن به ادامۀ زندگی مشترک می دهند اما گویی یک عمر زندگی خود را با یکدیگر در کنار برج بابل می گذرانند، بدون اینکه هیچ زمانی حرف همدیگر را بفهمند و این عذابیست بزرگ. حرفی که دانیال در پایان نمایش می زند مبتنی بر همین معناست. او نمی خواهد به این دنیا بیاید تا پدر و مادرش فقط به خاطر او یک عمر در کنار هم بمانند اما با رنج و آزردگی زندگی کنند بدون اینکه لحظه ای طعم یک حیات سعادتمندانه را بچشند.
زن و شوهر داستان این نمایش افرادی هستند عالِم و تحصیل کرده آن هم در رشتۀ زبان که نه تنها یک زبان بلکه بسیار بیش از آن را می دانند. زن استاد زبانی انگلیسی است و تدریس می کند و مرد دکترای زبان های باستانی دارد. آنها هر دو به چم و خم و ریزه کاری های زبان خود و بسیاری زبان های دیگر واقف هستند و به درجات بالای علمی در این زمینه دست یافته اند، اما با این حال باز هم از فهمیدن زبان و مکنونات قلبی یکدیگر عاجزند! از همین روست که نویسنده از منظر نفرین خدایان بابل به این ماجرا می نگرد و از نگرۀ این ماجرا این سؤال را مطرح می کند که پس چرا ما زبان همدیگر را نمی فهمیم؟! گویا به راستی نفرین آن خدایان از دل تاریخ و اسطوره ها هنوز هم تأثیر خود را حفظ کرده و همچنان ما را محکوم در عدم درک زبان یکدیگر نگاه داشته است! گویا ما همگی ساکنان جوار برج بابلیم؛ جامعه ای که در آن زبان همدیگر را نمی فهمیم، به حرف و کلام یکدیگر وقعی نمی نهیم و روز به روز شکاف و افتراق بین ما از این لحاظ بیشتر و عمیق تر می شود، آمار طلاق سر به فلک گذاشته است، تنهایی ورد زبان جوانان معاصر و آهنگ ناله های شبانه روزی آنهاست و فاصلۀ انسان ها با یکدیگر روز به روز رو به افزایش می گذارد.
وجهۀ دیگری که تحت لوای مسئلۀ زبان در این اثر به آن پرداخته می شود مربوط به برخی آسیب شناسی های اجتماعی است که تحت عنوان کنترل مستقیم انسان ها در برخی جوامع از سوی عوامل قدرت انجام می پذیرد. کنترل ها و نظارت هایی که در صورت افراط موجب می شوند تا فرد همواره، فکر خود را، عقیده، نظر و حتی زبان خود را سرکوب کند و بر خلاف شخصیت و جایگاه فکری اش مجبور باشد به قامت دیگرانی درآمده و تنها در همان محدودۀ آنها بیاندیشد که چه بسا سقفی کوتاه تر از او دارند و فارغ از تفاوت های انسانی همگان را موجوداتی یکسان و سری دوزی شده می پسندند تا مبادا به ساختارهای نهاد قدرت خدشه ای وارد آید. در صحنه ای از زبان شخصیت مرد نمایش چنین مطرح می شود: «چقدر این هشت سال آدم هایی که فکر می کردیم خیلی عاشق همند از هم جدا شدند. شاید به خاطر اون بیرونه. چون نمی تونیم بریم داد بزنیم، می گیرن می برنمون یه جایی که معلوم نیست کجاست. اینه که می آییم خونه و سر هم دادمون رو می زنیم.» یعنی وقتی فرد مدام در هر جامعه ای از نظر فکری، زبانی و ابراز نظر و عقیده محدود شود، همۀ اینها عقده وار در درونش تجمیع می شوند و در فضای خانواده که تحت کنترل خودش است سر باز کرده و چون سدی کهنه ترک برداشته و می شکنند تا موجبات تنش و اختلافات را فراهم کنند که این خود باعث دوری افراد از همدیگر در بنیادی ترین واحد اجتماع خواهد گردید. به دنبال فروپاشی واحد بنیادین جامعه، بخش های دیگر نیز به مرور دستخوش آسیب و تخریب می شوند و در نتیجه این معضل از جزء به کل نیز تسرّی خواهد یافت.
از ویژگی های مثبت و قابل ذکر این نمایش که موجب قوّت آن است می توان به طراحی صحنه اشاره کرد. دو پردۀ مدوّر همانند پوسته های پیاز درون یکدیگر قرار گرفته اند و در میان این دو، زن و شوهر در ماشینی نیمه به سمت تماشاگران قرار می گیرند. پرده ها به قدری نازکند که بتوان به راحتی بازیگران را از پس آنها دید. تنها شخصیتی که می تواند بین این دو پرده رفت و آمد کند یا از آنها بیرون بیاید، شخصیت ماورایی نمایش یعنی دانیال است. پرده ها هم از مبحث زیبایی شناسی و جلوه های بصری همچون انعکاس تصاویر فضاساز بر رویشان نمود پیدا می کنند و هم اینکه از جنبه های نمادین و سمبولیک قابل بررسی هستند. دو پرده می توانند نمادی از دو بُعد زمان و مکان باشند و بیرون از این دو که دانیال از آنجا ورود می کند و سمت تماشاگران نیز در همان محدوده قرار می گیرد، لامکان یا عالم ذرع است. عالمی که طبق روایت های کهن و باورها و آموزه های بسیاری از مذاهب، ارواح بشری قبل از ورود به دنیا در آنجا به سر می برند و فارغ از دو بند گرانِ زمان و مکان هستند. همین ویژگی است که در اینجا مورد استفاده قرار می گیرد و دانیال که هنوز به این دنیا نیامده فارغ از دو محدودیت زمان و مکان به زندگی و حالات پدر و مادر خود قبل از تولدش سرک می کشد و سعی می کند تا در آن تغییر ایجاد نماید. تصاویر پس زمینه ای که از طریق ویدیو پروجکشن در برخی از نمایش ها در پشت سر بازیگران ایجاد می شود اینجا حالتی معکوس دارد و در جلوی آنها، دقیقاً بین آنها و تماشاگر ترسیم می شوند. مثل تصویر جاده و جنگل و مکان هایی که با اتوموبیل در آنها حرکت می کنند، بارانی که می بارد و نام هتلی که شب در آن بیتونه می کنند. خلاقیت دیگری که می توان در تفسیر طراحی صحنه به آن اشاره کرد این است که فضایی دقیقاً معکوس با احوالات معمول و خصایص رئالیستی نمایانده می شود، به این صورت که مرکز صحنه را به همراه دکور، لوازم و بازیگران با استفاده از پرده های مدور در محیطی همچون رَحِم زن، محصور می بینیم و با این کار یک تعبیر و توصیف معکوس به عمل آمده و اینچنین انتقال به فضای سورئال به خوبی صورت می گیرد. کودک در رَحِم مادر است و بقیه محاط بر جهان کوچک او که درون شکم است اما امکانی که این طراحی ایجاد کرده درست وارونه است؛ یعنی پسرک را آزادانه در بُعد و جهانی دیگر که بزرگ تر و محاط بر این دنیاست مشاهده می کنیم و دیگران را به همراه دنیای معمول روزمرّه در محیطی رَحِم مانند می بینیم که این بار کودک است که بر آنها محاط است. طراحی خلاقانۀ صحنه امکانات مناسب و درخوری را برای ایجاد فضایی فراواقع گرا در اختیار کارگردان قرار داده و نهایت بهره وری در این راستا از آن انجام می یابد.
برای ایجاد و نشان دادن تفاوت ماهوی کاراکتر پسر جوان، در اجرا نشانه گذاری انجام گرفته و ما او را سوار بر دستگاهی با چرخ های متحرک می بینیم تا این تفاوت با حرکت غیر معمول و حالت معلق بودن او در جهانی دیگر، بیرونی شود. اجرا مملو از فلاش بک هاست و بنابراین با یک روایت داستانی خطی روبرو نیستیم. صحنه ها مدام به عقب و جلو می روند اما این حرکت در زمان های مختلف با فاصله گذاری از طریق قطع نور یا سکوت انجام نمی پذیرد و در لحظه به ناگاه انجام می شود. این طراحی اجرا از نظر تغییر دادن لحظه ای و سریع حس ها چالش سخت تری را در مقابل بازیگران قرار می دهد که صابر ابر و الهام کردا به خوبی از پس آن برآمده اند. در صحنه هایی پس از دعوا و محیط پرتنش ایجاد شده ناگهان فلش بک خورده می شود و آنها با انجام یک اکت و خلق یک موقعیت به سرعت حسشان را به حسی کاملاً متفاوت و متضاد با آن لحظه مثلاً صحنه ای عاشقانه تغییر می دهند که این کار در مبحث بازیگری نیاز به مهارت و تمرین فراوان داشته، کار مشکلی است و از عهدۀ بسیاری از بازیگران کم تجربه بر نخواهد آمد. بازی ها درشت و تئاتری نیستند و با وجود وسعت سالن شماره یک پالیز مجبور شده اند که از میکروفن و تقویت کننده برای صدا استفاده کنند. جلوه های تصویری هم کمی توانسته به بازی هایی که بیشتر ویژگی های بازی سینمایی را دارند تا تئاتری یاری برسانند، گرچه بد نبود با توجه به حجم و عمق سالن اندکی از تکنیک های بازی در تئاتر بیشتر در این اجرا بهره گرفته می شد، به ویژه بازی نقش های زن و شوهر که هم به خاطر پرده ها کمی محوند و هم در پس نور تصویرهایی که بر پرده ها تابانده می شود بر ناپیدایی شان افزوده می شود. ویژگی های برجستۀ نمایشنامۀ این اثر و طراحی صحنه، سایه های سنگین خود را بر سر بازی ها افکنده اند، به ویژه اینکه لازم می نماید که در چنین نمایشی با تقویت المان ها و ویژگی های منحصر به فرد بازیگری تئاتر به ویژه در مبحث صدا و اکت حتی المقدور از تقویت کنندۀ صدا استفاده نمی شد تا اصالت خاص تئاتری بهتر امکان جولان یافته، تماشاگر را با خود همراه تر سازد. سالن شماره یک پالیز سالن کوچکی نیست اما نسبت به حجم و گنجایش سالن اصلی تئاتر شهر و تالار وحدت جمع و جور به نظر می رسد و امکان دارد که بازیگرانی چون صابر ابر و الهام کردا با توجه به آموزش ها، استعداد، داشته های تجربی و پیشینۀ پربار تئاتری شان از صدای طبیعی خود برای ایفای نقش هایشان بر این صحنه بهره گیرند. علی شادمان نیز با رهنمودها و تمرین های لازم به سطح اجرای مزبور دست پیدا می کرد.
در پایان باید گفت دغدغه های انسانی مطرح شده در متن، ترکیب و تجمیع افسانه و اسطوره و تاریخ با زمان معاصر، طراحی صحنۀ خلاقانه و کاربردی، موسیقی و جلوه های تصویری مکمل و هم راستا با اجرا، همگی دست به دست هم داده و موجب شده اند تا نمایشی شکل گیرد که فراتر از خصیصۀ سرگرم کردن تماشاگر، برخی سوال های اساسی و کلیدی در زندگی بشری را مطرح کند و مسائلی انسانی را به منظور تحریک اندیشه و غور به مفاهیم باطنی عنوان سازد به طوری که مخاطب را با وجهه هایی درونی از وجود خود به مواجهه بکشاند تا در این چالش فکری چه بسا به کشف حقایقی نامحتمل که همواره در پس ذهن خود داشته، رهنمون شده و راه های جدیدی را در ساحت تفکرات او پیش رویش بگشاید.

منتقد: وحید عمرانی (عضو کانون ملی منتقدان تئاتر ایران)
عالی بود جناب عمرانی، لدت بردم
۱ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
بنده امشب این نمایش رو دیدم و بسیار لذت بردم .
حقیقتاً فکر نمیکردم انقدر جذاب باشه ولی یکی از بهترین کارهایی بود که در چند وقت اخیر دیدم .
ممنون و خسته نباشید به تمامی اعضای گروه .
محمد امین آقاعربی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در کل کار رو دوست داشتم ، مخصوصن صحنه پردازی و نور پردازی شو ، ایده مکان اسکله عالی بود و صد البته صدای خش دار و زیبای آقای صیقلانی به شخصه دوست داشتم موزیک کار بیشتر و هرکدوم طولانی تر باشه و پایان نمایش هم واضح تر

دیدن آقای سیروس الوند و خانم گلاب آدینه بین تماشاگران هم از اتفاقات شیرین امشب بود .

عرض درود و خسته نباشید خدمت تمام عوامل

پی نویس : آقای سالن حافظ ؟! کار با نیمساعت تاخیر شروع میشه بخوره تو سر من ، دستکم اون تکمه ی کولر رو بزن ملت حین اجرا از گرما نپزن ! خیر ببینی !!
farhad riazi این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کار دوست داشتنی ای و دلچسبی بود اولش این احساس رو نداشتم ولی داستان زود به مسیر افتاد و با تماشاگر همراه شد طنز خوبی هم داشت موزیک زنده هم چاشنی ی بسیار شیرینی بود در کل همه چی خوب بود و امیدوارم ازش استقبال شه

عرض درود و خسته نباشید خدمت تمام عوامل ..
مهدی حسین مردی و مریم رودبارانی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظرم هر اثر هنری خوب، طعم و جهان شخصی خود را می سازد و انگار راه نزدیک شدن با خودش را به تو که مشتاقانه آن را جستجو می کنی، می گوید.
هفته گذشته سه نمایش دیدم "ناتمام" که یک روایت رئالیستی از زندگی سه زن در دهه 60 بود و بسیار نزدیک و تلخ و دلنشین"اگه بمیری" که یک روایت سورئال از زندگی یک زوج بود و بی نهایت، بی نهایت لذت بردم و "پسران تاریخ" که یک متن تند و انتقادی نسبت به سیستم آموزشی در مدارس بود و عالی بود.
حالا "فالو می" که یک کمدی ساده و دلنشین درباره نگاه آدم ها به هم نگاهی که پیتر شفر در این متن در پیش گرفته، نگاهی در راستای نزدیک شدن انسان ها به هم بود که بسیار متن را دلنشین کرده بود.
اجرای کوروش سلیمانی از این متن هم ساده و دلنشین بود.
و چه حس خوبی دارد که می توانی "زیبایی" را در صورت های مختلف ببینی یکی در "ناتمام" ... دیدن ادامه » و یکی در "اگه بمیری"، دیگری در "پسران تاریخ"و حالا در "فالو می"
مشتاقانه دوباره به تماشای این نمایش خواهم نشست.
ممنون از نظر خوبت فرهاد عزیز
۳ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این یک تئاتر نیست، یک زندگی است
نگاهی به نمایش #ناتمام نوشته ی محمد چرمشیر و کارگردانی کهبد تاراج
ناتمام اثری با عصاره ی سینماییست، سینمای کیمیایی و مهرجویی، سینمای خوب ایرانی، ناتمام مخاطب را به شدت یاد فیلم های با ارزش میندازد، شاید اولین چیزی که درمورد ناتمام میتوان گفت کارگردانی صحیح آن است، کارگردان مخاطبش را میشناسد، میداند مخاطب عام این روزهای تئاتر، به تئاتر میرود که یا چهره روی صحنه ببیند و یا شاهد یک نمایشنامه ی قوی با پرداخت سینمایی باشد، طراحی صحنه و آکسسوار در ناتمام اما بسیار ساده و در عین حال پر پر مفهوم است، بازی بازیگران بعد از کارگردانی به جا حرف اول را میزند و از همان ابتدای نمایش مخاطب را میخکوب میکند، گویی این روزها روزهای #زن در تئاتر است، نمایش #یک_دقیقه_و_سیزده_ثانیه و #ناتمام هر دو روی صحنه هستند و حرف اول را در هر ... دیدن ادامه » دو زن و مشکلات زنان در جامعه میزند اما با دو نگاه و سبک متفاوت،حتی با طراحی صحنه و نورپردازی متفاوت از هم، ناتمام مانند اسمش نا تمام نیست، کارگردان و نویسنده و بازیگران تمام تلاششان را کرده اند تا کنار هم تمام شده ترین اثرشان را به مخاطب هدیه بدهند، ناتمام اما تلخ است، تلخی نمایش بعد از اجرا در کام مخاطب میماند، از آن نمایش هاییست که بعد از خارج شدن از سالن دوست داری محوطه ی تئاتر شهر را آرام قدم بزنی و در ذهنت مرورش کنی، از آن نمایش هایی است که وقتی از سالن سایه بیرون آمدی دوست داری در تک تک سالن های تئاتر برای خودت تصورش کنی، دوست داری خودت بازیگرش باشی و خودت تمامش کنی
تماشای این نمایش به شدت توصیه میشود
farhad riazi این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من بازی احمد داوودی رو خیلی دوست داشتم.عالی و پر تجربه بودند و همه چی به جا بود.خانم حسین پور هم که مثل همیشه پر از انرژی و خوب.اما گریم کار رو نمیپسندیدم.مثلا درستش این بود که محمد نژاد پیرتر از سنی که به نظر میومد و هست نشون داده بشه حداقل یه کم بزرگتر از کوزت...اما افکتها و موسیقی عالی و مطلوب بود و در کل کار خوبی بود.خسته نباشید به تمام عوامل مخصوصا جناب طاهری
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید