تیوال شعر و ادبیات
S3 : 16:15:16
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال

 

‎در هجوم رنگی پروانه ها
‎این عاشقان آمده، از پیله ها
‎هر آمدن ،نشانه ای همراه داشت
‎این آمدن جستن از اوضاع را خاطره داشت
‎کرمی بی جان که از رخوت تنهایی و درد، بر خود تنید
‎امروز رها و رقص کنان
با قلبی
پر امید به دور گل سرخ
‎آغاز را خاطره کرد
‎ای درد تنیده
‎ای بخت عبوس
‎ دیده ام پروانه را یادم داد

از: خود
زهره مقدم و آقای سوبژه (محمد لهاک) این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شکفت بی گل روی تو گل به باغ کجا
بهار آمد و شد باغ را چراغ کجا
کجا ز نکهت گل شد نسیم عطر افشان
صفای سبزه کجا رفت و لطف باغ کجا
مرا فراغت دل از فراقت آخر نیست
فراق دوست گذارد به دل فراغ کجا
مگر گذاشت درونم نشان ز نام
که عقل به راه عشق کجا گیردم سراغ کجا
جدا ز یار جگر گوشه جز به خون جگر
کجاست باده مرا یاورا حیات کجا


# استاد یاورهمدانی
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ما دو سایه بودیم
بر سر هم
در هُرم جانگداز زمین
با هم سوختیم
و عاقبت ...
سایه ها نور شدند.
یاور همدانی، رضا غیوری و آقای سوبژه (محمد لهاک) این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ای رنج نازنین
زندگی من بی تو
همچون صحنه ی با شکوهیست که هیچ معنایی ندارد!
عباس الهی این را خواند
نیلوفر ثانی، مختار بایزیدی و مارال عظیمی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
احمد رضا احمدی مروارید درخشان ادبیات مان؛
زاد روزت مبارک ها و همواره سایه اتان بر سر ما...

❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
زهره مقدم این را خواند
عباس الهی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
همسفریم
من و ماه
در راه دراز شب
با دو مقصد
او به دور زمین
من به دور تو.
۲ روز پیش، دوشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
----------
ستاره ای بدرخشید
در آن نقطه دور
آنجا که محال رؤیت چشم است
می دانی 
دیوانگی ست
انتظار مجالی برای محالی
ولی
منتظرم 

سید حسن ابوطالبی
( جاهد )
970905

طاعات و عبادات قول باشد .
۳ روز پیش، یکشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
طبیعت مادری ست رنجور
با هشت میلیارد فرزند ناخلف
که بیرحمانه
رهایش کرده اند تا بمیرد.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برایم گریه های قبل بیهوشی
برایم جای تیغ و زخم و نقاشی
برایم چشم های قرمز و رگبار
برایم قهوه و خاکستر و سیگار
برایم انتظار و انتظار و درد
برایم خنده و ... خنده که نه تلخند
برایم مستی و معشوق موهومی
برایم "خوبِ خوبم" های مصنوعی
برایم فکر های نحس تکراری
برایم قلبی از شیشه پر از خالی
برایم شوری بالشت و لب هایم
برایم مرگ عشق و آرزوهایم
برایم خاطراتت را و یادت را
صدایت را ، صدایت را ،صدایت را
برایم هر چه بعد از تو به جا مانده
بیا بردار نایی نیست دگر من را
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سکوتم
ساعت ها سکوتم
زیر شاخه های خالی از شکوفه های صورتی گیلاس
و زیر غیاب روشن نور ماه
و زیر ابرهای وحشی سیاه
مانند آواز خاموش شمع
مانند آخرین فریاد خفه ی غرور یک سرباز
مانند آوای مرده ی ویولن شکسته
و مانند مادر
میشنوی؟
دارم نامت را در من فریاد میزنم...
نه ! تار صوتی وجود ندارد!
صدا منم
سکوت منم
و دارم نامت در من فریاد میزنم...
میشنوی؟
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مادرم دارد صبحانه می خورد
من به دیشب فکر می کنم
به اولین آغوش تو
که دست هایت را از دوطرف باز کرده بودی
_دست هایت که اندازه ندارد_
تلویزیون روشن است
تمام هوش و حواس پرنده ها
به درخت نارونی است با شاخه های باز شده از دوطرف
لبم را گاز می گیرم
مادرم م یپرسد "حواست کجاست؟"
می گویم:
مادر آدم ها اولین گناهشان را کجا اعتراف می کنند؟
دست هایت که اندازه ندارد..
۲۵ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در فقدان خورشید
یکی یکی به چشم می آیند
چراغ های نیمه مردۀ مفلوک.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آرش
برگرد
به من برو
در من سفر کن
به جزیره تنهایی ام
با قایقی کوچک
به دریای تنم بزن
از تنگه چشمانم عبور کن
از لبهایم لیز بخور
به گرداب گردنم برو
بپیچ دور تنم
در سینه ام رخنه کن
غرق شو.
.
.
.
برگرد ... دیدن ادامه »

نیلوفر ثانی، بامداد، احمد قهرمانی و پانیذ نیک این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در قلمروی تاریکی
جانشین خورشید می شود
حتی چراغی خُرد.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رهگشای حقیقت اسرار
نیست کس همچو حضرت عطار

نور محض است هر ترنم او
بحر گم گشته در تلاطم او

نه فقط عامیان در او ماتند
عارفان نیز محو آن ذاتند

هر سخن از زبان او غوغاست
اشک هر عاشقی از او دریاست

ماهیان حقیر این دریا
همه همچون نهنگ خون پالا

هر ... دیدن ادامه » دو عالم ز کاشف الاسرار
شد معطر به عطر این عطار

وارث خون شیخ حلاج است
فاتح ارتفاع معراج است

بر سر اولیای حق تاج است
نور مشعل در این شب داج است

از سما تا به عمق ظلمت گور
روشن از او چراغ نیشابور

مولوی آن سترگ عارف بلخ
انگبین نجات عالم تلخ

پادشاه سخنوارن سعدی
که نیامد نظیر او بعدی

حافظ آن ترجمان عالم سِر
گوهری بین شاعران نادر

جامی آن آخرین نگین ادب
دل مأیوس را امید طرب

گر به مُلک سخن علمدارند
ریزه خواران خوان عطارند

می رود از نشیب عالم خاک
عطر او تا به اوج در افلاک

خاک ایران که داردش به کنار
شده جاوید طبلۀ عطار
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


بسمه تعالی


جمله کوتاه من :





عشق خدا روی نیزه ها , کمال دین بود










نویسنده ... دیدن ادامه » : سید محمد حسین شرافت مولا


۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از امروز هراسی نیست
ترسم از آینده ای ست که طعم گس اکنون در آن جا مانده باشد
فردایی که تلخی حالش، در پستوهای دست نیافتنی خاطره ها
غبار اندود نباشد

از وضوح امروز در فردا بیم دارم
آنجا که هر ثانیه را میتوان در دیوارهای حفاری شده ذهن دید
بیم شنیدن ساییدن دقایقِ امروز
بیم فراری محکوم به شکست، به ثانیه های واپسین.

من از زیستن امروز در فردا می ترسم.

وِی_دا
Ali، آقای سوبژه (محمد لهاک) و احمد قهرمانی این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
--------
خبر آمد که بی خبرتر از همه ام
منی که خبرگزار ِ اخبار توأم

سید حسن ابوطالبی
( جاهد )
98/02/21
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
می روی تا ماه بیاید
اما از همان دور
پنهانی ...
برایش نور می فرستی
تا او هم جلوه کند
چه جوانمردی خورشید!
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
روحم پرید
و خواست برود
نگاهش افتاد
به آخرین انار باغچه
آویزان ...
از درختی که تو کاشته بودی
نشد که برود
اکنون سالهاست
که در این حیاط قدیمی زندانی ام
و هیچکس به ملاقاتم نمی آید
همه از این خانه رفته اند.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید