تیوال شعر و ادبیات
S2 : 14:46:13
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال

 

واقعا انگار قرار نیست اینترنت وصل بشه خدایا مارو نجات بده !!
به همین راحتی ارتباط مارو قطع کردن چقدر خنده دار حس میکنم برگشتم به دهه هشتاد
آرش رضایی و رومینا خلج هدایتى این را خواندند
Sajad...، لیلا مظاهری و امیرمسعود فدائی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جنگلی بودیم
شاخه در شاخه همه آغوش
ریشه در ریشه همه پیوند
وینک
انبوه درختانی تنهاییم...
استاد هوشنگ ابتهاج" سایه"
آرش رضایی و امیرمسعود فدائی این را خواندند
شهرام موسوی، نسیبه و لیلا مظاهری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سرم را ندیده ای؟
زیر سُرُم اعتراض مانده است
خرمشهر زیبای من بعد از تو تمام نخل ها بی سر شده اند
میدانی بی سر ماندن یعنی چی؟
تو تمام ظهر عاشورای منی وقتی که نبودت دلم را از قفا برید
و لاله زار مرا زار میزند از نمایشی که هیچ گاه اجرا نشد
دوست داشتنت را میگویم
و من در تمام خیابان ها قدم میزنم به قدمت تمام عشق هایی که داشته ام
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مادرم به نـــــــــــــفـــت حساسیت داشت ، من به بنــــــــــزین
خودســــــــــوزی ، علاااااااج این درد است ،
نسل سوختهِ خاکستر زای ، آنتی آلرژیک است

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با دست رعشه دار
چو شبنم در این چمن
دامان آفتاب مکرر گرفته ایم

باور که می کند که در این بحر
چون حباب
سر داده ایم و زندگی از سر گرفته ایم؟!
"صائب"
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابر ساکت و خاکستری رنگ
....

بنوش ای برف، گلگون شو، برافروز
که این خون، خون ما بی‌خانمان‌هاست
که این خون، خون گرگان گرسنه ست
که این خون، خون فرزندان صحراست
درین سرما، گرسنه، زخم خورده
دویم آسیمه سر بر برف، چون باد
اخوان ثالث

مرتضی سوری این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جواب هم صدایی ها پلیس ضد شورش نیست...!
بارها و بارها این بخش از شعر یغما گلرویی داره تو ذهنم تکرار میشه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
و آن پرنده کوچک
که رویای من و تو بود؛
در دهانش برگی گذاشته‌اند
تا سکوت کند......

گروس عبدالملکیان
من یخ بسته ام
در زمستان نه که در پاییز
من جایی میان خاطراتمان یخ بستم
و عجب زمانه ای شده!دنیا را فیلتر کرده اند
جز اینجا
که بنویسم همه چیزهایی را که ننوشته ام
میبینی؟
حتی سیاست هم حریف عشق نمیشود
و عروس آسمان لباس سپید میپوشد
کمی آنطرف تر
مسیح را به صلیب صلح کشیده اند
میبینی؟
وقتی همه جا سفید است
آهی که از درون جان می آید
چقدر دیدنی است...
بامداد، شاهین، رامین غفرانی، ناتالی، قاصدک و Samira این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وصیت خیانت‌شده / میلان کوندا / فروغ پوریاوری:
... وجد و خلسه چیست؟ پسری که بر صفحه‌ کلید پیانو می‌کوبد شوروشوقی (یا اندوهی، یا شادی‌ای) احساس می‌کند و این احساس به چنان درجه‌ای از شدت می‌رسد که تحمل‌ناپذیر می‌شود؛ پسر به حالت کوری و کری می‌گریزد، به جایی که در آن همه چیز، حتا خودش، فراموش می‌شود. احساس از طریق وجود خلسه به اوج، و از این رهگذر، در عین حال به پوچی (به فراموشی خود) می‌رسد.
ecstasy آن‌چنان‌که از ریشه‌شناسی این واژه‌ی یونانی برمی‌آید، به معنای «از خود بیرون شدن» است: عمل ترک کردن وضع و حالت خود (stasis). ازخودبیرون‌شدن به معنای بیرون بودن از لحظه‌ی حاضر، مثل خیالبافی که به گذشته یا آینده می‌گریزد، نیست. درست برعکس: وجد و خلسه همسانی مطلق با لحظه‌ی حال و فراموش کردن کامل گذشته و آینده است. اگر گذشته و آینده را از میان برداریم، لحظه‌ی ... دیدن ادامه » حاضر در فضایی خالی، بیرون از زندگی و ترتیب زمانی آن، بیرون از زمان و مستقل از آن قرار می‌گیرد (به همین دلیل است که می‌تواند به ابدیت، که آن نیز نفی زمان است، مانند شود).
[...] نمونه‌ی کلاسیک وجد و خلسه لحظه‌ی ارگاسم (اوج لذت جنسی) است. به گذشته، به زمانی که زنان هنوز امتیاز استفاده از قرص بهره‌مند نبودند فکر کنید. اغلب اتفاق می‌افتد که مرد در لحظه‌ی اوج فراموش می‌کرد که از بدن زن جدا بشود و ناگزیر زنْ مادر می‌شد، حتا با اینکه چند لحظه قبل جداً مصمم بود که بی‌نهایت مواظب باشد. آن لحظه‌ی وجد و خلسه باعث می‌شد که تصمیم‌اش را فراموش کند و هم مصالح خود (آینده‌ی خود) را.
بدین ترتیب وزنِ لحظه‌ی وجد و خلسه بر وزنِ کودک ناخواسته می‌چربد و از آن رو که این کودکِ ناخواسته، به‌احتمال، تمام عمر زن را با حضور ناخواسته‌ی خود پُر می‌کند، می‌توان گفت که یک لحظه‌ی وجد و خلسه به یک عمر می‌چربد. عمر زن تقریباً با همان شأن نازلی با لحظه‌ی وجد و خلسه روبرو می‌شود که متناهی با نامتناهی. بشر آرزوی جاودانگی را دارد، اما فقط به بدل آن می‌تواند دست یابد: لحظه‌ی وجد و خلسه.
روزی از دوره‌ی جوانی‌ام را به یاد می‌آورم: با دوستی در اتومبیل‌اش نشسته بودیم، مردم از جلوی ما از این‌طرف به آن‌طرف خیابان می‌رفتند. چشم‌ام به آدمی که از او منتفر بودم افتاد، و به دوستم نشان‌اش دادم: «زیرش بگیر!» این البته شوخی لفظی بود، اما دوستم به شدت حال وجد داشت، و زد روی پدال گاز. مرد ترسید، سُر خورد و افتاد. دوستم درست سر به زنگاه اتومبیل را نگه داشت. مرد آسیب ندیده بود، مردم دورمان جمع شدند و (با حالتی که قابل درک بود) تهدید کردند که زجرکش‌مان می‌کنند. اما دوستم ذاتاً جانی نبود. حرف‌هایم موجب وجد آنی در او شده بود (در واقع یکی از عجیب‌ترین وجدها: وجد و خلسه ناشی از شوخی).
ما عادت کرده‌ایم که تصور وجد و خلسه را با لحظه‌های رازآمیز مهم مرتبط کنیم: اما چیزی به‌عنوان خلسه‌ی روزمره، عادی و پیش‌پااُفتاده و عامیانه وجد دارد: خلسه‌ی ناشی از خشم، خلسه‌ی ناشی از سرعت چرخ‌ اتومبیل، خلسه‌ی ناشی از سروصدای گوش‌خراش، خلسه در استادیوم فوتبال. زندگی تلاش سنگین بی‌وقفه‌ای است برای از دست ندادن دیدرس خودمان، برای حضوری استوار در خودمان، در خلسه‌هایمان. فقط یک لحظه پا از خودمان بیرون می‌گذاریم و نزدیک قلمرو مرگ قرار می‌گیریم.
[ص. 69، 70 و 71]
امیرمسعود فدائی و محمد لهاک ( آقای سوبژه ) این را خواندند
امیر این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به آگاهی می‌رسد اجرای این برنامه امروز یکشنبه ۲۶ آبان‌ماه لغو و در تاریخ‌های دیگر نیز برگزار نخواهد شد. با خریداران محترم برای بازگشت هزینه بلیت‌های رزرو شده تماس گرفته می‌شود.
زهره مقدم این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عطر مویت به کوچه جاری شد
شب پاییزی ام بهاری شد

قلب من زاغ بی پر و بالی
بود و با دیدنت قناری شد

گنج عشقت به دل فرود آمد
کار و بارم خزانه داری شد

دل بی عشق مفلس درویش!
موسم ناب شهریاری شد

قبل دیدار تو چه خوابی بود!
دیگر آغاز هوشیاری شد

این ... دیدن ادامه » دل مردۀ کویری من
با نگاه تو آبیاری شد

چشم تو مست بود و بعد از این
پیشۀ من شرابخواری شد

این قدم راه عافیت می رفت
از غمت راهی صحاری شد

سر پر باد و پر غرورم را
عاقبت شیوه خاکساری شد

دوزخی بود این جهان بی تو
وصل تو راه رستگاری شد
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در دستان سرد مرگ
ماهی کوچکی هستیم
که زنده بودن را
زندگی میکند


ابوالقاسم کریمی
۵ روز پیش، پنجشنبه
قنبرعلی رودگر، nader yousefi و آرش رضایی این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
توی دلم سنگینی میکنه، روی زبونم سنگینی میکنه، پیش دوست، غریبه... انقدر سنگینه که نمی دونم باهاش چیکار کنم...
قرعه‌ی فالِ کشیدنِ "بارِ سنگینِ این امانت" به نام من زدند....
می‌شینم زل می‌زنم به خاطرات، کلمه ها دونه‌دونه از قلبم بالا میاد، ولی روی زبونم نمی‌شینه، می‌ره توو گلوم بغض می‌شه، می‌ره توو چشمام اشک می‌شه، جاری می‌شه. انگار توی یه حبابم، توی فضای خلاء، توی پوچ، تنهای تنها، دور خودم می‌گردم فقط، دورِ مدارِ خودم، مدارِ دلتنگی!
دستامو باز میکنم و می‌چرخم و هیچ کسِ دیگه جز من وجود نداره، فقط منم، که توی خلسه فرو رفتم...
دیگه حرفی نیست، کلمه‌ای وجود نداره، کلمه ها رفتن توی خونم، گردش می‌کنن، در امتدادِ سرانگشتام، زیرِ پلکام، کف پاهام.... و من هم‌چنان می‌چرخم...
۵ روز پیش، پنجشنبه
بامداد، قاصدک، قنبرعلی رودگر و آرش رضایی این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
--------
مدت هاست شعری نگفته ام
گرفتار سکوت بی وقفه را
بیان چگونه باشد ؟
مدت هاست راه نرفته ام
وقوف کرده ی ِ سکون مرداب را
رفتن چگونه باشد ؟
مدت هاست ماه ندیده ام
چشم بسته شبان ِ مهتاب را
نگاه چگونه باشد؟
مدت هاست عاشقی نکرده ام
گم کرده دیار محبت را
شوق چگونه باشد ؟

سید ... دیدن ادامه » حسن ابوطالبی
( جاهد )
98/06/06
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

یادداشت درباره کتاب آینه باز – نوشته ناهید فرامرزی
چاپ شده در روزنامه سازندگی موخ 1398.08.20 نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

آینه باز نوشتۀ "ناهید فرامرزی" داستان ِمهرانه ،دختر جوانی است که برای همراهیِ مادربزرگش از تهران به روستای محل تولدش برمی گردد. این بازگشت ، شروع ماجرایی است که به گذشتۀ او ربط دارد ؛گذشته ای که در همۀ سال های زندگی، سعی کرده از آن فرار کند اما حالا هم چون آینه ای مقابلش قرار گرفته و قصد دارد با برملاکردن رازهای خانوادگی و مرور اتفاقات کودکی ، او را با خودش روبرو کند.
نویسنده بر عنصر فضا و مکان ،تسلط کامل دارد؛ به تناسب و آگاهی ، نقطۀ کُنونی داستان را تعیین کرده ،چرا که به وضوح می داند روایت از چه زمانی شروع می شود و در کدام لحظه به پایان می رسد.کل ماجرای کتاب از ابتدا تا انتهای سفر مهرانه با مادربزرگش،زرنازخاتون ... دیدن ادامه » ، در" کلات ِزَریوار" اتفاق می افتد . نویسنده، این روستا را به خوبی می شناسد و با نگاهی موشکافانه ، همه چیز را به دقت کنکاش می کند . اشراف بر این دو عنصر ، مسیر روایت را در چارچوبِ اکنونِ داستان، شکل داده است . زبان توصیف فرامرزی ، بُرنده نیست ؛ او نمی خواهد با کنار هم گذاشتن کلمات غریب ، توصیفات پیچیده و عبارات عجیب تر ،فضایی دور از ذهن از داستان بیافریند .
آینه باز ، همانند اسمش ، آینه های متعدد را مقابل ماجرایی می گیرد که پیوندی عمیق به گذشته و حالِ شخصیت اصلیِ قصه دارد . از انعکاس همین آینه ها ، خواننده متوجه گذشتۀ پرهیاهوی اهالیِ کلات زریوار می شود. جسارت نویسنده در دالان دالان کردن رویدادها و به قول متن کتاب ، "بافتن قصه های متعدد" و متصل کردن آن ها به هم از جذابیت های این داستان است .نویسنده می داند کجا این داستان های ناتمام را بی سرانجام باقی بگذارد که ذهن مخاطب ،درگیر سیال بودن ماجرا شود و در مسیراصلی داستان قرار گیرد . نه اینکه پای روایت ، وسط کشیده شده تا چشمها به روی شخصیت پردازی بسته شود؛ در واقع، آینه باز یک داستان اصلی، پیرامون زندگی مهرانه دارد و قصه های دیگر از ذهن این دختر تراوش و بافته می شود.این روایت ها نیامده اند تا جای خالی ،پُر کنند و غلطی را بپوشانند یا صفحه به کتاب، اضافه کنند .آمده اند چون باید باشند؛ چون جایشان بین قصه هایی است که مهرانه تعریف می کند . این داستان ها از ذهن مهرانه ای می آید که با تشویش و وسواس ، زندگی می کند. این تشویش در کنار استعداد او در ساختن داستانهای غیرواقعی و ساخته و پرداختۀ ذهنش برای آدم های مختلف، ترکیب شده و مجموعه ای از روایت را شکل داده که جریان فکری او را به خواننده نشان می دهد. همین نشانه ها توانسته ویژگی هایی همچون تردید ، بیقراری و کنکاش در گذشته را در راستای شخصیت پردازی کتاب ، شکل دهد .شخصیت ها در آینه باز ، شناسنامه دارند و سر و شکل مخصوص به خود گرفته اند و همین نکات، آنها را از تیپ خارج کرده و وارد فضای پروراندن شخصیت نموده است . تحول شخصیت از جایی که مهرانه در ابتدای ماجرا دلش نمی خواهد به آنچه پشت سر گذاشته نگاه کند تا جایی که می خواهد بار گذشته را زمین بگذارد ، مسیر طولانی ای را می گذراند.
نویسنده در نگارش این کتاب ، بی اعتنا به اتفاقات متداول جامعه نبوده ؛ بیماری سرطان که مادر بزرگ مهرانه با آن مواجه است و واکنش متفاوت پزشکان شهر در مقایسه با زنان روستایی که به باورهای خرافاتی برای درمان ایمان دارند و یا بی تمایلی مردم زریوار در استفاده از تکنولوژی ،همگی جغرافیایی را در اختیار ذهن نویسنده قرار داده است که از تمام این ویژگی ها برای پیش بردن داستان خود استفاده کند .
توجه به نکات ظریف تر مثلا انتخاب اسم های شخصیت ها که با کل ماجرای روی داده شده در روستا همخوانی داشته باشد و تمرکز بر جزییات رفتاری هم ولایتی های زرنازخاتون ، تصویری واضح از روستای موردنظر به خواننده ارائه می دهد.این تصویر در کنار کشکمش های مهرانه هنگام معاشرت با اهالی روستا ، به شفافیت کل ماجرا می¬افزاید .
نگاه روان شناسیِ سایه انداخته شده بر کل ماجرا و در رأس آن ،اینکه گذشته و به ویژه کودکی مفاهیم دم دستی و تارنماشده ای نیستند که بتوان آن ها را کنار گذاشت ، دغدغه جالبی محسوب می شود.گذشته و نوع مواجهه با آن، حکم مصالح را دارد که نمی توان با نوعِ نامرغوبش ، عمارتی استوار ساخت . این عمارتِ سُست همان زندگی ای است که مهرانه برای خودش ساخته . پایه های خانه محکم نیست و او به دنبال تزیین بخش های ظاهری خانه می گردد ؛هرچند می داند نمی تواند با آراستن از پسِ نامحکمی عمارت بربیاید . این سستی در بنا، همان گذشتۀ حل نشدۀ مهرانه و همه انسان های شبیه اوست که نمی توانند ردپای تاثیر گذشته را از زندگیشان پاک کنند .
البته کودکیِ خوب، امتیازی نیست که به تلاشِ فردِ متولد شده ، به دست آمده باشد .گویی کودکان توسط تقدیر انتخاب می شوند که به زجر ،خردسالی را از سربگذرانند و یا به کودکی کردن و حین بازی ، بزرگ شوند . دنیا پر از داستان انسانهایی است که کودکیشان مملو از مفاهیم عجیب ،تلخ و تکان دهنده است. با وجود چنین اتفاقاتی ، "آینه باز" ترحم ،جلب نکرده بلکه روایتگر سرگذشت انسان هایی است که درگیر ماجرایی قدیمی تر شده اند ، هویتشان مخدوش شده و اضطراب و بی قراریِ اکنونشان، یادگار گذشته ای است که دستهایش را از دور گلوی شخصیت اصلی داستان بر نمی دارد و هرچه می گذرد عرض و طول بیشتری به پریشان حالیِ او اضافه می کند و او نیز تنهایی خودش را به وسعت همین اندازه ها ساخته ؛ حتی وقتی مردهای متعدد را وارد زندگیش می کند باز هم تنهاست و این شکلی از تنهایی است که با بودن فرد دیگری، پر نمی شود ؛ به قول متن کتاب ، این مردها فقط درختان سایه گستری برای کمی تفریح و استراحت هستند؛ چرا که در خارج از این سایه ، او با جهانی پر از کشمکش و گره هایی حل نشده از کودکیش مواجه است . این جنس تنهایی ازجای خالی و نبود دیگران نیست بلکه تنهایی از نبود خود واقعی فرد است ؛ خود درونی ای که گرفتار شده و البته این روزگارِ اقلیت نه بلکه اکثریتی از آنهایی است که گذشته را حل نکرده اند و می خواهند آینده ای آباد بسازند.
روایت درجاهایی خنثی و عاری از فراز و فرود است . شاید اگر میزانی ریتم به داستان افزود می شد، هیجان حاصل از آن، شوق مخاطب را در درک کل اتفاق ،بالاتر می¬برد. با این وجود ، آینه باز، رمان سروشکل دار و مرتبی است که با زبانی قوی نوشته شده و دیالوگ ها کاملا به جا و برآمده از زبان شخصیت و نه نویسنده است؛ این موضوع ، در کنارتسلط نویسنده بر جغرافیایی که داستان در آن اتفاق افتاده ، به باورپذیری ماجرا کمک کرده است .رسیدن به نقطه ای که مخاطب نگران شخصیت شود، موفقیت قابل توجهی است که نصیب بسیاری از نویسندگان نمی¬شود و ناهید فرامرزی از این حیث برگ برنده ای را دست دارد که با نوع روایت سرراستش توانسته همراهی مخاطب را با خود داشته باشد . آینه باز، کتابی نیست که پس از خواندنش خیلی زود فراموش شود؛ چرا که نویسنده در جایی نقطۀ پایان داستان را گذاشته که هم چنان مخاطبانش را در یک تعلیق و نگرانی نسبت به شخصیتِ محوریِ کتاب قرار می دهد.
امیرمسعود فدائی و آرش رضایی این را خواندند
بامداد و قنبرعلی رودگر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من و تهران / فراز اول ( مرثیه در دود، فلش بک ترانه در خاطره و خاطره در ترانه )

غم واندوه کلاغای سیاه

عکس دوتایی ماتوی یه قاب

سیل اشکامو نگاه کن عزیزم

برج میلاد تاکمر رفته تو آب



خبر رفتن تو وقتی رسید

که دیگه ازپا افتاده بودم

نمیگم ... دیدن ادامه » که تو بدکردی بامن

اخه اون روزا خودم ساده بودم


بعدچشمای سیاهت چه کنم

من و تهران وغم چشمای تو

بعدِ این مرده بدون مادو تارو

این جنازه مونده رو دستای تو

....

پ. ن ؛ قبل رفتنت تهران شهر من بود ....
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
می خواهم روان شوم
در رگ های دلت
نه مثل خون
مثل نور
که خون از دلت می رود
اما نور ...
روشنش می دارد
تا با هم از این ظلمت بگذریم
قفس تنگ سینه ات
وسیع خواهد شد
به تابناکی کهکشان
و ما عاقبت
رستگار می شویم.
سحر لیلی ئیون، قنبرعلی رودگر و nader yousefi این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
باز چرخیدی و پائیز هوایت را کرد
قهوه ی تلخ سر میز هوایت را کرد

تار موی تو که سر رفت میان بغلت
شیشه ی عطر دل انگیز هوایت را کرد

آنقدر گرم شد از آمدنت پنجره که
ایل گلی در دل تبریز هوایت را کرد

رد شدی از در و همسایه ی دیوار شدی
خلوت تیره ی دهلیز هوایت را کرد

دستهایم که به پیراهن تو وصل شدند
لب درمانده ی من نیز هوایت را کرد

کاش ... دیدن ادامه » می شد که نگویم ، تو پدیدار شدی
دور من هر کس و هر چیز هوایت را کرد
#سعیدحاجتمند
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید