تیوال شعر و ادبیات
S3 : 04:58:45
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال

 

خواستم تنهایی ام را با کسی قسمت کنم
بهتر آن دیدم که از شخص شما دعوت کنم
عشق تنها رشته پیوند این دل با دلت
عزم کردم تا کمی درباره اش صحبت کنم
خوب من بانوی شهر قصه های عاشقی
می شود آیا شبی با روحتان خلوت کنم
حرفتان روح مرا پیوسته صیقل می دهد
کاش می شد لحظه ای درمان این علت کنم
با خودم گفتم که بعد از این تمام عشق را
مثل نانی بین خودم با شما قسمت کنم...


از: اهورا
جهان این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دست هایم را به رؤیا می سپارم
دور از آغوش تو بی تاب و بیمارم
بی قرارِ بوسه ای شیرین زِ لبهایت
این شبِ دلتنگی ام را مست بیدارم
کِی؟کدامین واژه میفهمد صبوری را
راه دور و مرز های تلخِ دوری را
شب گرفته خانه ی چشم مرا اما
می فشارم پلک و در آغوش دوری را
عهد کردم ماهِ شیرینم صبوری را
نو بهار آمد بیا کم کن تو دوری را
...
....

نوبهار پر از عطر مجنون پر از ناز لیلی

از: قاصدک....
نیلوفر ثانی، جهان و پیرزاد این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عمر بکاستم، اینو امروز فهمیدم!
فهمیدم که دیگه اون بازی گوشیا، اون خیالبافیا، اون سرخوشی های قدیم رو دیگه ندارم و دیگه برام مهم نیست که بدونم سر یه چیزایی چه اتفاقایی می افته

از: خود
چند وقت پیش که داشتم بی محابا از روو فرش راه میرفتم متوجه شدم که دیگه انقدددد بزرگ شدم که برام مهم نیست پام بره روو فضای خالیِ بینِ گلای قالی .. برخلافِ بچگی که همیشه مواظب بودم از روی گلها حرکت کنم و نیفتم توو دره ی خیالیِ بینِ گلها :))
اما خب .. الان یکی ... دیدن ادامه » دو ماهه حواسمو جمع کردم . چه توو خونه ی خودم چه خونه ی کسی باشم .. محاله که بخوام انقدر سهل انگاری کنم که بیفتم توو دره ی بین گلها .. و با حواسِ جمع راه میرم .. از روو موزاییکها ، فرشها و ...

پس میشه که باز برامون مهم بشن رها جان :)
حالا برای هر کدوممون به نوعی
۴ روز پیش، شنبه
عه
پس این مریضی همه گیر بوده بامداد
منم خیلی مراقبت میکردم :)
۶ ساعت پیش
روانشناسی مبحثی داره به نام ذهن اگاهی(mindfulness) یکی از تمریناش همین هست که شما با گل‌ها ی قالی انجام می دید یعنی آگاهی ذهن از اینجا و اکنونی
۵ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

دیرگاهیست که افتاده ام از خویش به دور
شاید این عید به دیدار خودم هم بروم

از: "قیصر امین پور"
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بیش از آنکه مانند نسل ابترِ امروز بر علیه دین و مذهب قیام کنم و با شیوه‌های فست‌فودی مبارزه و شعار سیاسی سر دهم و با هنجارهای ظاهری جامعه عناد بورزم و دلخوش کانداکشن‌های پلت‌فورم‌های اینترنتی و ماهواره‌ای شوم؛ از سقوط اخلاقی جوامع (علی‌الخصوص در ایران)، وادادگی در برابر مصرف‌گرایی و تلذذجویی طبقات اجتماعی، تعطیلی اندیشه، سقوط آزاد هنر در وطنم، تن دادنِ تام به قشری‌نگری و انفعال، مشغول شدن به بازی با بدعت‌ها و سنت‌های احمقانه و تاریخ مصرف‌گذشته (از جمله نوروز) هراسان، بیمناک و بیزارم.
سالهاست (شاید کمتر از یک دهه) دیو پلشت، بدقواره و متعفن نوروز را از روزها و فرهنگ زندگی‌ام حذف کرده‌ام و تن به این شوی ناموزون، بی‌ثمر و اخته نداده‌ام. تنها کامجویی من از این جرثومه بهره جستن از تعطیلات آن و فرار از مدنیت زشت پایتخت و پناه بردن به نقطه‌ای ... دیدن ادامه » بکر و ساده‌تر در یکی از نقاط کشور و اندکی آساییدن، مطالعه، عبادت و تفکر است.
#نه_به_نوروز


از: خود
هومن شهباز این را دوست دارد
هر سیسصدو شصت پنج روز زمین یک یار به دور خورشید میچرخد که ان را یک سال نامیدند و هر سال اغازی و پایانی دارد که در فرهنگ ها و ملتهای مختلف این اغاز در زمانی مشخص است و چه خوب و زیبا که چنین اغازی با جشنی همراه باشد که علاوه و بر شور رو نشاط انسان رو به نو شدن ... دیدن ادامه » به تفکز و اندیشه رهنمون باشد و چه زیباتر و مایه مباهات که نوروز ما بر اساس یک پدیده نجومی ( اعتدلال بهاری ) است و وابستگی به هیچ پدیده قومی و مذهبی و...ندارد و همراه و همگام با طبیعت سال ما هم نو میشود که تا اونجا که من اطلاع دارم باقی ملتها از این موهبت برخوردار نیستند و سال نو انها اغلب با مذهب و قومیت شان گره خورده است و متاسفانه نگاه شما ....
۶ روز پیش، پنجشنبه
‏این‌جا اگر چه گاه
گل به زمستان خسته خار می‌شود
این‌جا اگر چه روز
گاه چون شب تار می‌شود
اما بهار می‌شود
سید علی صالحی
۶ روز پیش، پنجشنبه
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها ... دیدن ادامه » که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم
"مارگوت بیکل"
شاعره آلمانی
۶ روز پیش، پنجشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"روزت مبارک مرررررد" :)

دیشب قبل از خواب به خودم گفتم
دیگه همه چی تمومه،
از فردا کلا فراموشش کن
امروز که بیدار شدم،
قولم یادم بود
به خودم گفتم
مثه یه مرد
سر حرفت بمون و
از فردا کلا فراموشش کن
هیچ کس تا حالا سر حرفش نمونده،
اینقدر مردونه،
این همه سال...


از: خود
"چارشنبه سوری"

تو مشتِ آسمون تا وقتی نوره
چشم تاریکی ازاین خونه دوره
نذار هیچ رسمی از رونق بیفته
آتیش کن هیزم شب مفتِ مفته
باید گُر باشه آتیشِ قبیله
اجاقِ روشنش آئینِ ایله
می رقصیم دور آتیش تا سپیده
ما بیداریم و رنگ شب پریده
بخون امشب شب آزادی ماست
شبِ مرگ شب ، از این شادی ماست
شب شورشِ بچه های کوچه
آتیش بازی گلِ سیاهی پوچه
به سوری مانده نوروز
بیاد ... دیدن ادامه » عطر بهار تو بزم شب سوز
شب سرد و سیاه باید بمیره
تا روشنی بیاد جاشو بگیره



از: "ایوب غیاثوند"
عااالی
حقیقتن جشنِ زیباییه
شک ندارم یه روزِ خیلی زود تبدیل به جشنی خواهد شد که تمام مردم دنیا همراه با ما انجامش میدن
۲۸ اسفند ۱۳۹۷
درود بامداد عزیز
...تمام مردم دنیا همراه با ما انجامش میدن...
حتماً یه روز میشه ، تا حالا هم که نشده چون متاسفانه ارتباطمون با دنیا قطعه و گر نه از اکثر سنتهای سایر نیشن ها یه سر و گردن سرتره
توی شمال ویرجینیا جایی که ایرانیا به نسبت کم نیستن ، یه جاهایی ... دیدن ادامه » دیدم که غیر ایرانیها هم به اسم پرشن فایر فستیوال انجام میدادند
۲۹ اسفند ۱۳۹۷
دقیقن همینطوره که میفرمایید . چون حقیقتن همه چیز رو با هم داره ، قصه و افسانه و هیجان و دورهمی و رنگ و نور و آهنگ و آواز و کلی فانتزیهای زیبای دیگه .
بله توو ال ای هم دیدم که مثل نوروز ، مردمِ محلی ازش استقبالِ زیادی کردن . خدا رو شکر واقعن
قطعن میاد اون ... دیدن ادامه » روز :)
۲۹ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از آشنایی با نسیم شاد شدم، از همنشینی با باد شادتر.
هنوز لذت هم آوایی با توفان تمام نشده بود که، باران آمد!
و سرما که پشت آنها کمین کرده بود، دیوانه وار صورتم را بوسید!
تازه فهمیدم ،دوستی با نسیم و باد و توفان و باران، می تواند تا کجا پیش برود!
به خانه برگشتم و کنج اتاقم، کتاب تنهایی را کامل کردم...

از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اولین باری که قلم به دست گرفتم و زنجیره ای از کلمات را به روی کاغذ اوردم. اولین باری که ذهنم جرات پرواز به بیرون پیدا کرده بود، این شعر گویی نقطه آغاز من است که تصویری قوی در ذهن من دارد.

در کدام جسم، کدامین روح پیدا کنم تو را
تو در امتداد کدامین نگاه تصویر خواهی شد
در شهر مجسمه ها،
در میان مردگانِ بیدارِ این حوالی
با کدام نقش یکی شدی
تو سرآغاز کدام مرثیه بودی
که آینه به اشک نشسته

در سرابِ کدامین صحرا پیدا کنم تورا
تو در امتداد کدامین باد رها خواهی شد
در میان گام های به گِل نشسته
تو صدای غریوِ کدام سکوتی
که خیالِ خالیِ من از تو پُر شده


از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به قول خسرو شکیبایی
حال همه ما خوب است،اما تو باور نکن.
میدانی،هر قلبی "دردی" دارد
فقط نحوه ی ابراز آن متفاوت است
برخی آن را در چشمان شان
پنهان می کنند
و برخی در لبخندشان.
ما انسان ها مثل مدادرنگی هستیم
شاید رنگ مورد علاقه یکدیگرنباشیم
اما روزی برای کامل کردن نقاشی مان
دنبال هم خواهیم گشت
به شرطی که اینقدر
نتراشیم همدیگر را تا حد نابودی،
عید واقعی از آن
کسی است که پایان سالش را جشن بگیرد،
نه ... دیدن ادامه » آغاز سالی که از آن بی خبر است.
آخر سال تان قشنگ

از: سید علی صالحی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"تکرار"

می آیند
سالهایی نو
یکی پس از دیگر
چون تارهای سپید ِ یکی پس از دیگر من
چون استکانهای در پی یکدیگر و بی همدیگر من
بی اختیار من
در انتظار تو...


از: خود
اصالت بد مرضیست
صافکاری و رنگ کاری ، چروک و سپیدی را مالانده
استکان ها با لیوان کاغذی عوض شده اند
این روزهاااا "بی " بر "با" می چَربد

امسال را به اختیار
بی تکرااااااااااااااااااااار
و بی انتظااااااااااااااااار
زندگی کن ...
۲۲ اسفند ۱۳۹۷
عالی بود جناب جهان نازنین
یاد این شعر از براهنی بزرگ افتادم نمیدونم چرا :)
دور درختهای تو چرخیده ام
آتش گرفته ام
حالا تو نیستی
می بوسمَم
نام مرا گفته بودی
حالا
می گویَیم
و ... دیدن ادامه » رنگ چشمهای تو را روی پوستم پوشیده ام
می لیسمَم
من ظاهری ندارم
دنیا بداند
من انتزاع جهانم شوخی نمیکنم
می بویمَم
۲۲ اسفند ۱۳۹۷
این روزهاااا "بی " بر "با" می چَربد
:))) عالی بود خانم اسدی
حتماً ، "پشت سر نیست فضایی زنده ، پشت سر باد نمیآید ، پشت سر کبک نمیخواند..."

امیر رضای عزیز خیلی خوب بود . لایک

جناب بامداد عزیز عالیه
"دنیا بداند من انتزاع جهانم..."
۲۲ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یه روز که خیلى دلم گرفته بود تصمیم گرفتم دلتنگیامو بنویسم.
قلممو برداشتم، نوشتمشون، شد یه دفتر!
خواستم بدم باقى بخوننش ولى دیدم دل اونام میگیره!
بعدش گفتم بزار شعر بگم شاید اینجورى بهتر باشه. هم حرفتو زدى هم لطیفه.
بعدش دیدم شاعر خوبى نیستم، شعرام نصفه مى مونه؛ ٢بیت ترانه میشه ٢ بیت غزل، ردیف نداره، قافیه نداره، وزن نداره، نمیشه که!
قلمم در به در شد!
بعدش گفتم بهتره دلتنگیامو بکشم،
اینجورى شد که شبا نخوابیدم و تا صبح نقاشى کردم، تعدادشون زیاد شد، دیگه جا واسه نگه داشتنشون نداشتم، یه سرى شونو بخشیدم به باقى، یه سرى شونو ریختم دور، یه سرى شونم چاپ شد توو کتاب.
خوشحال بودم ولى کتابه رفت تو کمد، خاک گرفت، فراموش شد.
قلمم خشک شد، دیگه نقاشى نکردم.
رفتم نشستم کتاب خوندم، چشمام ضعیف شد، نورِ اتاق کم شد، دنیا معلق شد، همه چى برعکس شد، نه دیگه روز ... دیدن ادامه » شد نه دیگه شب شد.
دل تنگیا کم رنگ شد ولى اون قلم دیگه قلم نشد.


از: خود نوشته در مترو
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گویند که آدمی دچار هوس است
او مثل پرنده است و دنیا قفس است
ضایع مکن این دم که در آنی رفیق
چون حاصل عمر ما همین یک هوس است


از: ناشناس
منطقن مصرع آخر باید اینطور باشه :
چون حاصل عمر ما همین یک نفس است
۱۶ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بدرود زمستان

حالا با این برفی که در آخر ِ زمستان ، حداقل در اطراف ِ ما ، دماوند ، پردیس ، و....آمده ، آیا می توان به زمستان بدرود بگوییم . به لحاظ تقویمی ، آری .
چون در آخرش قرار داریم . اما ، به لحاظ ِ روزگاران خیر . زمستان ِ سرد تا دل های ِ ما خوش نباشد ، دست از سر ِ ما بر نمی دارد . مثل ِ قدیما باید بگوییم ؛ صورت مان را با سیلی سرخ می کنیم . این هم از مَثَل های ِ جالب ِ ایرانی ست . و سرخی ِ صورت نشان از دل ِ گرم دارد . و دیگر این که بهار را انتظار بکشیم ، تا زودتر بیاید ، شاید دلی بیابیم که ....
بقیه اش را تو بنویس ، اِی دوست ....

از: : دوست دار ِ شما
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود
هواگرفته ی عشق از پی هوس نرود

به بوی زلف تو دم می زنم درین شب تار
وگرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود

چنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم
که یاد باغ بهشتش درین قفس نرود

نثار آه سحر می کنم سرشک نیاز
که دامن توام ای گل ز دسترس نرود

دلا بسوز و به جان برفروز آتش عشق
کزین چراغ تو دودی به چشم کس نرود

فغانِ ... دیدن ادامه » بلبل طبعم به گلشن تو خوش است
که کار دلبری گل ز خار و خس نرود

دلی که نغمه ی ناقوس معبد تو شنید
چو کودکان ز پی بانگ هر جرس نرود

بر آستان تو چون سایه سر نهم همه عمر
که هرکه پیش تو ره یافت باز پس نرود

از: #حضرت_سایه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

آفتابا چه خبر؟

این همه راه آمده‌ای

که به این خاک غریبی برسی؟

ارغوانم را دیدی سر راه؟

مثل من پیر شده ست؟

چه به او گفتی؟ او با تو چه گفت؟

نه، چرا می‌پرسم

ارغوان ... دیدن ادامه » خاموش است

دیرگاهی ست که او خاموش است

آشنایان زبانش همه رفته ند

ارغوان ویران است

هر دومان ویرانیم.

#هوشنگ_ابتهاج(ه.ا.سایه)

ششم اسفند ماه زاد روز ِ شاعر ِ معاصر ، هوشنگ ابتهاج ( ه.ا. سایه) ، گرامی باد .

از: : شاعر ِ ارغوان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آه ، ای امید
دیگر مادر ِ گیتی
چون تو را نخواهد زاد !
و من
در افسوس ِ خودم
حیرانم .

#مرتضی_کلانی

به یاد ِ م. امید ( ۱۰ اسفند ۱۳۰۷ مشهد _ ۴ شهریور ۱۳۶۹ تهران )

از: : دوست دار ِ امید
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک لحظه رد پای تو را گم نمی کنم
هیچ اعتنا به طعنه مردم نمی کنم
مردم ، اسیر خواهش خویشند ، بگذریم
دیگر در این زمینه تکلم نمی کنم
مردم ، دو چهره اند ، مرامی که خوب نیست
با این مرام خلق تفاهم نمی کنم
جز روی دلگشای تو را ای امید محض
در پیش چشم خویش تجسم نمی کنم
عمری مرا گذشته و در این دو روز هم
یک لحظه رد پای تو را گم نمی کنم


از: اهورا
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اون شبی که باهات دوست شدم خیلی احساس خوش بختی می کردم. هیچ وقت اون شب و اون اولین بوسه رو فراموش نمی کنم... از اون به بعد خودمو وقف تو کردم و غرق شدم توی عشقی که از تو توی وجودم جوونه زد... هرکار کردم، فکرم این بود که "س" خوشحال باشه، "س" دوست داشته باشه. ولی تو از همون اولش آب پاکی رو روی دستم ریختی: "هزاران آدم از بُعد مسافت از هم دور میشن و عشق و محبت شون از بین میره و با آدمای دیگه ای آشنا میشن و...." سعی کردم با حرفات کنار بیام، کنار بیارم قلبمو، دلمو، احساساتم رو که بند شده بود به خوبی و خوشی تو... به عشق بی حد و حصرِ تو... و با خودم گفتم: "راست میگه شاید... نباید بذارم این احساسات زندگیمو تحت الشعاع قرار بده، "س" زندگی خودشو داره، منم زندگی خودمو... و این وسط یه عشقی هست که ممکنه روزی دیگه نباشه..."
ولی هرچی گذشت به دروغ بودنِ این فکر ... دیدن ادامه » بیشتر پی بردم.. دروغی که هرروز و هر روز و هرروز به خوردِ مغز و قلبم دادم ولی فردا دوباره بیدار شدم دیدم همش هضم و دفع شده...
خوشی و ناخوشیم به طرز غریبی گره خورد بهت. اما سعی کردم نذارم این احساس به تو افکار ناخوشایند القا کنه، سعی کردم نذارم به این فکر کنی که احساس من ممکنه زنجیر بزنه به پای زندگی و احساست... اما انگار موفق عمل نکردم... "انسان آنچه را دوست دارد نابود میکند" ؟ یا "دربند میکشد"؟ حتا از این کارم دوری کردم... ولی باز هم ظاهرا موفق عمل نکردم، چون تو دور شدی، بیش از حد انتظارم دور شدی! درست مثل کسی باهام رفتار شد که لباسی رو که خیلی دوست داره میخره و اولش ذوق و شوقش رو داره اما بعدش... بعد از چندبار پوشیدنش، میندازتش کنار... چون براش تکراری شده و اون لباسم میشه مثل لباسای دیگه براش که گاهی توی قفسه ی لباسا دیده و پوشیده میشه...
احساس میکنم قلبم دیگه توی قفسه سینه ام جا نمیشه... احساس میکنم مچاله شده. مچاله ی مچاله! چون عشق بزرگش کرده ولی اتاق قبل اش همون اندازه ایِ که بود... به یک لحظه زندگیِ بدون تو فکر میکنم و نفسم میگیره... همه چیز برام دلگیره... خیلی دلگیر...
بعد با خودم فکر میکنم: کاش انقدر قوی بودمکه می تونستم یه تصمیم بهتر برای زندگیم بگیرم... نمی دونم حتا ممکنه اون تصمیم بهتر چی می بود؟! شاید بُریدن از تو... ولی بریدن از تو مگه به همین راحتیه؟ مثلِ بریدن یه عضو... و اصلا چرا باید به این مسئله فکر کنم؟ شاید چون احساس میکنم که تو دیگه منو دوست نداری یا اقلا به اندازه ای که قبلا داشتی، نداری....
بی وقفه توی ذهنم باهات حرف می زنم و ازت می پرسم: "چرا؟ چرا دوستم نداری؟ مگه من چی کار کردم؟ جز اینکه لحظه به لحظه عشقم رو به تو بیش تر و بیش تر کردم؟ جز اینکه ذکر روز و شبم شد اسمِ تو؟ پس چرا فرار میکنی؟ چرا دوری؟ چرا انقدر دوری؟ چرا انقدر دوووووووور؟"
قبلا از جنسیت خودم بدم می اومد... فکر اینکه چیزای خیلی بد در "نهادم" هست و افکار مزخرف و بیهوده ی سالها بردگی... بردگی در قالبِ زنی که دیده نشد، تحقیر شد و هرچه بیشتر، به درونش پناه برد... اما با تو... با تو آشتی با کهن ترین شکلِ یک زن رو تجربه کردم، حس کردم دوست دازم زن باشم، لباس گلدار و دامن چین دار بپوشم، آشپزی کنم و قربون صدقه ات برم... اما الان... الان که این احساسات، این احساساتِ زیادِ لعنتی باعث شده تو ازم دور بشی، بازم از این جنسیت بدم میاد، بیزار شدم حتا انگار... بیزار از اینکه اون چه تو رو باید به من پیوند میداد و لاجرم به من نزدیک میکرد، باعث دوری شده... دوری و دوری و دوری....
دلم میخواد می تونستم به سبک زنای بوشهری عزاداری کنم، در سوگِ عشقی که از دست میره و من نمیتونم براش کاری بکنم... خاک و کاه به سر بپاشم، گِل به سر و صورت بگیرم، مثل آونگی بی تاب، تاب بخورم به چپ و به راست... و صورت بخراشم و غرق بشم توی اشکی که تمومی نداره....
دلم میخواست  می تونستم این حرفا رو، بدون اینکه بغض راه گلومو بگیره، به خودت بزنم، به خودِ خودت. و تو یه تنه همه چی رو درست کنی و بهم بگی:"خیلی خُلی که این فکرا رو کردی، که من قرار نیست از کنارت برم، که همیشه پیش ات می مونم..." که مثل اون روز بهم بگی:"خودم ازت مراقبت میکنم" ولی میدونم که نمیتونم این حرفا رو بهت بگم... چون این حرفا نشون میده چقدر ضعیفم و تا چه اندازه بی تابم... که این حرفا، همون حرفاییِ که برای نزدن ساخته شدن...
توی دلم یه چیزی بالا و پایین میره و گریه ام اوج میگیره و اوج میگیره... انگار با رسیدن به آخرای این نوشته، ما هم داریم به آخرای رابطه می رسیم... و فکر میکنم شاید رفتنِ تو به این سفرِ لعنتی انگار، تیر خلاصیِ به رابطه ای که مثلِ قطبِ جنوبه...

از: خود
رها جان بلاخره سکوت دوروزم با خوندن نوشتت شکست
و چقد حرفایی ک توی ذهن و دلت با خودت تکرار میکنی و کلنجار میری با خودت ....
۰۲ اسفند ۱۳۹۷
میدونی رها جان
ما ادما ادعا میکنیم ک توی همه چ ی قانونایی داریم واسه خودمون و قانون دوسداشتن رو خلاصه کردیم توی زندگی مشترک!
اما هر رابطه ای ی سری تعهدات داره
من احساس میکنم قشنگ ترین رابطه انسانی دوستیه
فرقی هم نداره هم جنس یا مخالف
و وقتی جمله دوستدارم شنیده میشه ی پیمان بسته میشه
دوستی و دوستداشتن فقط ب حرفای قشنگ و بوسه های داغ اولش. نیس
به اینه ک ی ادم رو با تموم خوب و بدش با تموم زشت و زیباییش با نقص و کمالش همه جوره پذیرفتی و درک میکنی.اون ادم با همین ویژگی ها وارد دنیای تو شده و اینکه تو چقد توانایی درکش و داری و اون چقد توانایی درک تو رو ملاکه
اینکه چقد بهش باور و ایمان میدی
نه ... دیدن ادامه » اینکه تا ب دستش نیاوردی برات ی فرشته باشه و بعدش ی دیو
درسته آدما همدیگه رو میشناسن و ممکنه برای داشتن بهترین از هم عبور کنن اما بشرطی این قابل پذیرشه ک کمال گرایی خودشون رو توی شکستن کسی نبینن توی تحقیر کردن و شکنجه دادن نبینن
اینکه یادشون نره شاید اشتباهاتی ک خودشون دارن و ناشی از کمال گرایی هاشونه باعث میشه تغییراتی توی رفتارات رخ بده و محکومت میکنن به ضعیفه بودن!
گاهی اوقات این دور شدنا تقصیر اونی نیس ک حسشو بروز داده برعکس مقصرش اونیه ک ظرفیت پذیرش حستو نداره و همیشه برای داشتن بهترین ها کوله به دوشه
و اینجوری هرچی تو بیشتر توی راهروی علایقت قدم میزنی اون ادم از تو بیشتر فاصله میگیره
اون ادم تو رو با کسایی روی کفه ترازو میذاره و میسنجه ک توی خوبیا باهاشون بوده و توی خوبی ها باهاش بودن اما توان پذیرش اینو نداره ک هر رابطه و هرچیزی بالا و پایین و زشت و زیباش کنار همه و این پستی و بلندیه ک ی راهو جذاب میکنه ن همواری راه!
رها جان زنانگی ی نقطه ضعف نیس ک بابتش کسی تحقیر کنه
زنانگی ی ارزشه ی قدرته ک تو حست علاقت عشقت بی مرز و قانونه و ادما رو بخاطر ارزشاشون دوسداری ن برای نیاز. ن برای هوس .ن از روی اجبار و دلتنگی
توی دنیای ما اینکه تو کسیو دوسداری ک باعث بوجود اومدن این حس توی وجودته تعبیر میشه ب وابسته بودن و ضعیف بودن
اما این ضعیف بودن نیس
چون ما انسانیم ن ی جسم بیجان ک از هم استفاده کنیم و ب سادگی عبور...
۰۳ اسفند ۱۳۹۷
درسته قاصدک جان... متاسفانه!
۰۳ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
" ای خیال که گاه ما را چنان از خود به در می بری
که حتا طنین هزاران شیپور را در پیرامون خویش نمی توانیم شنید
اگر حواس ما مایه ی برانگیختنت نیست ،
پس کیست که تو را به حرکت می آورد
فروغی است که به دست آسمان یا خود به خود پدید آمده است
یا اراده ای خاص بدین جایش فرستاده است ."



از: : #دانته
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید