در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال شعر و ادبیات
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 01:56:01
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
توبه کفتار مرگ است

🌱
سارا داوودی و قنبرعلی رودگر این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پشت رویای محال،
بر لبم سرخی یک بوسه ی ناب!
دلم از شوق حضورش لبریز...
پشت افکار پلید،
کام چیدن از تن هرزه ی یک نخ سیگار...
هر دو پنهان ز حقیقت بودیم.
من نچندان شیرین،
او نچندان فرهاد!
کوه ناکنده پشیمان شد و رفت...
این از اون شعرا بود که دلم می‌خواست در چند پرده، پشتِ سرهم ادامه پیدا می‌کرد و هر پرده با «پشیمان شد و رفت» تموم می‌شد 👌👏
۴ روز پیش، دوشنبه
من این شعر رو از" هر دو پنهان.. تا رفت" لایک می زنم.👌
۴ روز پیش، دوشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یکی اینجا بود که پایین پستام کامنت میذاشت ...کلافه شده بودم...
چند تا از دوستان در جریان بودن... از نزدیک میشناختمش... هم خودم هم خانوادم هرکاری کردیم که دوستانه فراموشم کنه...
دو روز پیش خودکشی‌ کرد ... گفت قرص خورده... دوستم داره ولی هیچ وقت نمیبخشتم... نامه نوشته بود که بدون من نمیتونه ادامه بده به زندگیش... آهنگ پناه چاوشی فرستاده بود ... گفته بود این آخرین آهنگیه که گوش میده بهش به همراه عکسی ازم که آخرین چیزیه که نگاه میکنه بهش...
امروز خاکسپاریش بود... من اونجا نبودم ... نمیتونستم باشم...
بخشی از آخرین پیامش این بود که میترسم بعد من عذاب وجدان رهات نکنه... آخرین کلمش هم این بود که نمیبخشمت...
نباید عذاب وجدان داشته باشم... اما حالم خوب نیست... شاید سال ها خوب نشه...
باید بهش بگم تو بردی ...
شاید این آخرین نوشتم اینجا باشه چون حتی اینجا هم منو یادش میندازه.... خداحافظ 💔
باورنکردنیه
همین هفته ی گذشته در موردش صحبت کردید..
۴ روز پیش، دوشنبه
ایمان شکاری
از وقتی مطلب ناراحت‌کننده‌ی دوست محترم رو خوندم، همش دنبال یه همدلیِ درخور بودم، ولی این کامنت شما، حجت رو تموم کرد. درود می‌فرستم به منش و محبتت ویگن جان، درد دیر یا زود فراموش می‌شه، ولی همدرد، نه.
خوشحالم که نظرم رو دوست داشتید ایمان جان. بزرگواری دوست عزیز.🌹
۳ روز پیش، سه‌شنبه
عشق در پسرها نمی میرد بلکه از دختری به دختر هوری دیگر منتقل میشود.

یعنی در آن دنیا وسط آن همه هوری بهشت دارد به تو فکر میکند عمرا
۳ روز پیش، سه‌شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نگاهت که میکنم
مست میشوم.
ناباورانه
لبخند میزنی به دیوانگی ام !
دستانت را می گیرم
در آغوشت
آرام نفس می کشم
پلک میبندم
خیابان ها را قدم میزنم
از ولیعصر تا چهار راه زند...
پیاده می روم
تا انوری...
تا ساختمان سیمانی خوابگاه ارم
تا ابیوردی ... دیدن ادامه ›› و عطر چمن های نمناک چمران...
سر میخورم
تا حافظیه
تا بوسه گاهی گوشه ی دنج وادی خاموشان...
مثل خنکای نسیم
مسخ میشوم
تا رقص بید مجنون قصر الدشت...
لمس نگاهت
شیرازم شده.
نگاهت میکنم
پر میشوم از عطر بهار....
وای چقدر خوب بود🥹🥹🥹♥️♥️♥️
۵ روز پیش، یکشنبه
امیرمسعود فدائی
وای چقدر خوب بود🥹🥹🥹♥️♥️♥️
مرسی از نگاهتون 🙂🌸
۵ روز پیش، یکشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شبیه منی
همانقدر خواب آلود
همان قدر پیگیر
درد به کناری نشسته و غر می زند : که چه؟!

🎈
پیام بهرام و احمد بیگی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلام‌ بی کس است
خواب بی کس است
لعنتی
تمام شب به شب دل بستم

🎈

برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
عزیزم
به وضوح
ما را کشته اند
اما
ما نمرده ایم
عجب که زنده ایم
عجب که تا سحر
به سان عاشقان
به تاخت رفته ایم
عجب نمرده ایم
عجب نمرده ایم
عجب که زنده ایم
عجب که زنده ایم

🎈
پیام بهرام این را دوست دارد
عجب نمرده ایم
عجب که زنده ایم
۵ روز پیش، یکشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
و جنگ
تاثیرش را
روی همه
می گذارد
در چشمانت چیزی هست
می توانم آن را ببینم


و چگونه می توان در جنگی پیروز شد؟
پاسخی ندارم

🎈
حسین چیانی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چیزی بگو
حرفی بزن
نگذار سکوتت را بشنوند

🎈
حسین چیانی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
امروز ایران با "ایران ب" بازی کرد
ایران به ایران باخت
ایران ایران رو برد


عجبا
عجبا


خلیج فارس
🎈
حسین چیانی این را خواند
پیام بهرام این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
روزها از کنارم رد می‌شن
مثل آدم‌هایی که اسمم رو یادشون نمیاد
من شب‌ها رو نگه می‌دارم
که فراموش نکنم چه‌قدر چیز از دست دادیم

دی‌ماه هنوز تموم نشده
فقط تقویم عوض شده
اسم‌ها اما
روی دیوارِ ذهنم می‌مونن
با صدایی که دیگه برنمی‌گرده

ما توی شهری زندگی می‌کنیم
که صداهاش
یا خفه می‌شن
یا تبدیل می‌شن ... دیدن ادامه ›› به سکوتی که از فریاد بلندتره

من نشستم
با چراغی که هی کم‌نورتر میشه
و فکری که هی واضح‌تر
که اینجا
هیچ چیز عادی نیست
حتی نفس کشیدن
شب یه دفتره
که هرشب اسم هارو از نو مینویسه
با جوهری که پاک نمیشه
ما فقط میخوابیم
تا فردا یادمون نره
چه چیز هایی از ما کم شد
من آن سحرگاه،

خسته

اما نه از نخستین تپشِ تولد!

پای در آتشِ رندی نهادم

لحظه‌ای

که جهان هنوز

زیر پوستِ روشنایی می‌تپید.

کَسی نبود

آنگاه که جَستم؛

هیچ آغوشی

پشتِ من نایستاد.

جز من،

با ... دیدن ادامه ›› من

کسی یار نبود.

رفتم،

تا مرزِ آخرین سایه‌ام؛

در دالانِ بی‌پایانِ تاریکی

می‌گذشتم،

و دست‌هایی دراز و سیاه

از هر سو

چیزی از من

می‌طلبیدند

اما من

به هیچ ایمان داشتم؛

وجودم

از عدم پُر بود

چون کاسه‌ای

که تهی‌تر می‌شود

هرچه لبریزتر است

راهی دراز

دویده بودم

بی‌یک‌دمِ مکث

بی‌پناهیِ نفس.

آن دست‌ها

شاید اکنون

کوتاه شده باشند

شاید به تاریکیِ خود

بازگشته باشند.

اما کافی‌ست

به آنی

مست شوم،

سر بگردانم

و این سیاهیِ چسبیده بر گریبان

عدمِ خاموش را

به یغما ببرد

چنان آرام

چنان عمیق

که گویی

همیشه با من بوده است.
دیو اگر صومعه داری کند اندر ملکوت
همچو ابلیس همان طینت ماضی دارد
ناکسست آنکه به دراعه و دستار کسست
دزد دزدست وگر جامه‌ی قاضی دارد


-سعدی
ندانم کجا دیده‌اَم در کتاب
که ابلیس را دید شخصی به خواب

به بالا؛ صنوبر، به دیدن؛ چو حور
چو خورشیدَش از چهره می‌تافت؛ نور

فرا رفت وُ گفت: " ای عَجَب! این توئی؟! "
" فرشته نباشد بِدین نیکُویی!! "

" ... دیدن ادامه ›› تو کاین رویْ داری به حُسنِ قمر، "
" چرا در جهانی به زشتی سَمَر؟! "

" چرا نقش‌بندَت در ایوانِ شاه، "
" دُژَم‌روی کرده‌ست وُ زشت وُ تباه؟! "

شنید این سخن، بخت‌برگشتهْ دیو!
به زاری برآوَرد بانگ وُ غریو

که: " ای نیکبخت! این نَه شکلِ من است! "
" وَلیکَن قلم در کفِ دشمن است! "

" مرا همچنین نامِ نیک است، لیک، "
" ز علّت نگوید بداندیش؛ نیک! "

(سعدی)
۰۳ اردیبهشت
سامان حسنی
ندانم کجا دیده‌اَم در کتاب که ابلیس را دید شخصی به خواب به بالا؛ صنوبر، به دیدن؛ چو حور چو خورشیدَش از چهره می‌تافت؛ نور فرا رفت وُ گفت: " ای عَجَب! این توئی؟! " " فرشته ...
واقعا خداوندگار سهل ممتنع و سلطان سخنورانه سعدی
۱۱ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تو، شاید ندانـی ظلم چیست.

نه آن ظلمِ سرراستِ ساده،

که در بستنِ درها خلاصه شود و در بریدنِ پرهای پرواز.

ظلم، گاه، بی‌صداست.

چون سایه‌ای که بر جانِ زنی می‌افتد

که یک‌تنه از دلِ تاریکی گذشته است.

دختری را ببین،

نه شگفت، نه مشهور، نه قدیس.

زیر سقفی ... دیدن ادامه ›› از نام و نگاه،

به‌زورِ دل خویش، زندگی را بر دوش کشیده.

گاه، به چرخِ بخت، قدم به جایی می‌گذارد

که زنی بر مسند است — زنی در دشمنیِ ناآگاه با زن.

و چه تلخ است آن لحظه:

که دستی از هم‌جنس، زخم می‌زند.

زن، زنی را می‌کاهد،

چون در چشمان مردان، سایه‌ای از قدرت می‌بیند در او.

در گوشه‌ای دیگر،

مردی زل زده به قامتش با هراس.

مردی که از قدرتِ زن می‌ترسد،

چون می‌پندارد شکوهِ او، تاریکیِ خودِ او را عیان می‌کند.

و از همین ترس، نفرت می‌زاید.

نفرتی که نامِ غیرت بر خود می‌نهد،

اما در ریشه، ضعف است ـ لخت و بی‌پرده.

حالا بیندیش:

به این جاهلیتِ نو،

به این تحجرِ بزک‌کرده،

به این زنجیرهای نرم که هنوز دست‌و‌پای اندیشه را می‌بندند.

نامش را هرچه می‌خواهی بگذار…

فرهنگِ عامه،

ترسِ انسانِ کوچک از انسانِ بیدار،

یا میراثِ پوسیده‌ی سلطه.

اما او ایستاده است —

نه چون مرد،

که چون زن؛

با قامتی زخمی و چشمی که هنوز از مهربانی تهی نشده.

آنگاه بیندیش…

به این جاهلیتِ خوش‌لباس،

به این تحجرِ پیر در جامه‌ی متمدن،

به این تنفّرِ پوک که نسل به نسل چون میراثی نفرین‌شده

از سینه‌ای به سینه‌ای رسیده.

نامش را هرچه می‌خواهی بگذار —

فرهنگِ عامه، خودفریبی، یا ترس از روشنی.

اما حقیقت یکی‌ست:

که زن هنوز باید از زن بودنش دفاع کند،

در جهانی که هنوز نیاموخته است

خاموشی را ظلم بنامد.
بترس و بگریز

از آنان که اندیشه‌شان

در غبارِ قرون

رنگ باخته،

و در کافه‌ها و سالن‌های تئاتر

با لباسی مبدل،

عکسِ یادگاری می‌گیرند.

آنان که

در هر نگاهشان

حکمِ صادر می‌کنند

و در هر ... دیدن ادامه ›› نفسشان

حرفِ ناگفته‌ای از

جزم‌اندیشی

و تعصب

نهفته است.

بترس،

از این مدعیانِ دانایی

که در جهلِ خویش

غرق شده‌اند

و در ردایِ

روشنگری،

تاریکی را

گسترش می‌دهند.
+ از شب چه میخواهی ؟
_ اندکی نور !؟

☘️
_ بهار کی می آید؟
+ وقتی زمستان تمام شود!
_ چقدر دور چقدر نزدیک

☘️
این روزها صبورم
بسان لاک پشت ها
اگر مرا بردارید و در نقطه ای دور رها کنید
دوباره به سمت جلو پیش می روم

☘️
انوشه زاهدی، سالار ناجی و سارا داوودی این را خواندند
حسین چیانی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کسی می گفت
ما هم شدیم
مانند بسیاری
که
در جنگ زیستند
در جنگ متولد شدند
در جنگ مردند
در جنگ‌ رویا ساختند
در جنگ رویا بافتند
در جنگ رویا باختند
و
گویی
شب
از نیمه گذشته

☘️
مجتبی حیدری این را خواند
یگانه برزوئی و حسین چیانی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آفتاب
رفاقت می کند
باد
به صورتم می کوبد
غم
دلبری می کند
و
تاریکی
نیشخند می زند

☘️
هانیه مدرس این را خواند
پیام بهرام، یگانه برزوئی و حسین چیانی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید