تو، شاید ندانـی ظلم چیست.
نه آن ظلمِ سرراستِ ساده،
که در بستنِ درها خلاصه شود و در بریدنِ پرهای پرواز.
ظلم، گاه، بیصداست.
چون سایهای که بر جانِ زنی میافتد
که یکتنه از دلِ تاریکی گذشته است.
دختری را ببین،
نه شگفت، نه مشهور، نه قدیس.
زیر سقفی
... دیدن ادامه ››
از نام و نگاه،
بهزورِ دل خویش، زندگی را بر دوش کشیده.
گاه، به چرخِ بخت، قدم به جایی میگذارد
که زنی بر مسند است — زنی در دشمنیِ ناآگاه با زن.
و چه تلخ است آن لحظه:
که دستی از همجنس، زخم میزند.
زن، زنی را میکاهد،
چون در چشمان مردان، سایهای از قدرت میبیند در او.
در گوشهای دیگر،
مردی زل زده به قامتش با هراس.
مردی که از قدرتِ زن میترسد،
چون میپندارد شکوهِ او، تاریکیِ خودِ او را عیان میکند.
و از همین ترس، نفرت میزاید.
نفرتی که نامِ غیرت بر خود مینهد،
اما در ریشه، ضعف است ـ لخت و بیپرده.
حالا بیندیش:
به این جاهلیتِ نو،
به این تحجرِ بزککرده،
به این زنجیرهای نرم که هنوز دستوپای اندیشه را میبندند.
نامش را هرچه میخواهی بگذار…
فرهنگِ عامه،
ترسِ انسانِ کوچک از انسانِ بیدار،
یا میراثِ پوسیدهی سلطه.
اما او ایستاده است —
نه چون مرد،
که چون زن؛
با قامتی زخمی و چشمی که هنوز از مهربانی تهی نشده.
آنگاه بیندیش…
به این جاهلیتِ خوشلباس،
به این تحجرِ پیر در جامهی متمدن،
به این تنفّرِ پوک که نسل به نسل چون میراثی نفرینشده
از سینهای به سینهای رسیده.
نامش را هرچه میخواهی بگذار —
فرهنگِ عامه، خودفریبی، یا ترس از روشنی.
اما حقیقت یکیست:
که زن هنوز باید از زن بودنش دفاع کند،
در جهانی که هنوز نیاموخته است
خاموشی را ظلم بنامد.