در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال شعر و ادبیات
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 14:28:11
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
گام به گام با ادبیات معاصر ایران

اما داستان نویسی ، هدایت ساختمان داستان را دگرگون کرد و مثل نیما که در شعر پیش گام بود ، او در داستان این نقش را داشت . دولت آبادی نویسنده ی معاصر گفته است : همه ی ما از تاریک خانه ی هدایت بیرون آمدیم . ما هم به عنوان دوست داران شعر مدرن می توانیم بگوییم : همه ی ما از رودخانه ی نیما آب برداشته ایم . اما بررسی مجلات که آثار هنری را چاپ می کردند .
مجله ی سخن به سردبیری خانلری نقش مهمی در پیش برد داستان مدرن داشت . داستان حاجی آقا از هدایت در آن مجله چاپ شد . از سوی دیگر مجله ی پیام نو به سردبیری بزرگ علوی به چاپ داستان های چوبک می پرداخت . داستان عدل از چوبک در آن جا چاپ شد . فارسی شکر است از جمال زاده هم در مجله ی کاوه در سال ۱۳۰۰ چاپ شد .

شهریور ماه
چارصدوُ پنج

پیام بهرام و بالتازار این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نیما / دگرگونی منطق شعر / باز تعریف ساختمان شعر /
شعر نو/تاسیس یک امکان تازه / گسست خلاق از سنت


خانلری / ترکیب دو میراث موجود / نو + سنت / نوقدمایی /
پیشنهاد یک صورت تازه / تداوم سنت با تغییر

پ.ن : بحث داغی داشتم با "ai" و چرا با او . چون با توجه به منابعی که در دست دارد برآیند نظرات جامعه ی ادبی را بیان می کند یعنی ... دیدن ادامه ›› یک جمع انسانی .
و اما خود بحث : او می گفت خانلری هم نوگرا بود و من گفتم نه ، او نوقدمایی بود و از ترکیب شعر نو که کار نیماست و سنت غزل به خصوص حافظ این پیش نهاد را داد و او پیش نهاد دهنده است نه دگرگون کننده . آن گاه پذیرفت . اما می گفت نباید کار خانلری را هم دست کم بگیریم . هرگز .
نگارنده ی این سطور غیر از این ترکیب و صورت بندی که در نوع خودش ارزشمند است ، تصحیح او از دیوان حافظ و شرح اش را می پسندد .
مریم اسدی و امیرمسعود فدائی این را خواندند
بالتازار این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
راستش رو بخوای، شب‌ها برای من همیشه یه جورایی عجیب بودن. نه اونقدر رمانتیک که تو فیلم‌ها نشون میدن، نه اونقدر ترسناک. یه چیز بینابین.

الان که دارم به این تاریکی نگاه می‌کنم، می‌بینم شب بیشتر از هر چیز، یه فرصته برای رها کردن. نه رها کردنِ کارها و فکرها، که رها کردنِ اون نقشی که تو روز مجبوری بازی کنی. تو روز باید قوی باشی، باید جواب پس بدی، باید بدویی. ولی شب، شب بهت اجازه می‌ده ضعیف باشی. بهت اجازه می‌ده بگی "خسته‌ام" بدون اینکه کسی ازت توضیح بخواد.

واقعاً جهان‌بینی من به اینجا رسیده که شاید ما اصلاً قرار نیست همه چیز رو بفهمیم. نه اینکه تسلیم بشیم، فقط ... رها کنیم. مثل اون ستاره‌هایی که بالان، بدون اینکه بدونن چرا می‌درخشن، ... دیدن ادامه ›› می‌درخشند.

آرامش برای من، دیگه یعنی همین. یعنی قبول کنم که بعضی چیزها بی‌جواب می‌مونن. بعضی رابطه‌ها تموم می‌شن، بعضی آدما میرن، بعضی روزها سخت می‌شن، و من حق دارم توی شب، توی سکوت، فقط نفس بکشم و باشم. بدون هیچ ادعایی. بدون هیچ انتظاری.

همین که الان هستم، که نفس می‌کشم، که می‌تونم به آسمون نگاه کنم و حس کنم یه ذره از این همه‌ی بزرگم، خودش یه آرامشِ عمیقه. نه نیازی به فلسفه‌های بزرگ دارم، نه نیازی به جواب‌های قشنگ. فقط سکوت. فقط بودن.👩🤷‍♀️
اما من هم می خواهم حرفی بزنم برای چهارده سالگی تیوال .
سال ۱۳۹۳ من با تیوال آشنا شدم . رفته بودم تئاتر شهر ، بلیط پیدا نکردم . دیدم خانمی آمد و گفت شما بلیط نمی خواهید . گفتم چرا.
و برگه ی بلیط را گرفتم نام تیوال روی آن ثبت شده بود . گفتم ؛ تیوال ؟ گفت بله از آن جا بلیط گرفتم . گفتم فقط بلیط می فروشد. گفت نه ، شبکه ی فرهنگی و هنرست . نشانی اش و گفت.
ادامه دادم البته با فراز و نشیب هایی . حالا دوباره آمده ام تا بنویسم و بگویم قدر خودتان را بدانید . دو دستی شبکه تان را بجسبید . مبادا از دست تان در برود . باشید محکم تا محکم تان بدانند و بدارند .

دیروز به یه رفیقِ قدیمی گفتم بیا این سریال رو ببین؛ سریالی که ماه‌هاست شب‌ها باهاش می‌خوابم و صبح کنارش بیدار می‌شم. دیگه فقط یه هم‌خونه نیست؛ مثل یک پری دریاییِ مُرده در وان حمامه که هیچ‌وقت غذام رو نمی‌خوره، هیچ‌وقت نظر نمی‌ده، هیچ‌وقت تو کارهام دخالت نمی‌کنه، فقط آرام در آبِ ولرمِ ذهنم شنا می‌کنه و من نگاهش می‌کنم.
حدود یه ساعت بعد زنگ زد. یه نفس عمیق کشید که عینهو یه خیابونِ بن بست و خمار ، بوی آسفالتِ مُرده میداد ؛ گفت: « تا سه قسمت رو دیدم، ولی حوصله‌سربر بود، رها کردم.»
گفتم: «چطور توی یه ساعت سه قسمت رو دیدی؟ هرکدومش یه ساعت و نیمه!»
گفت: «آره زدم جلو. ریتمش مثل خاطراتِ یه پیرمردِ آلزایمری، سوت و کور و ساکن بود.»
گفتم «باشه»، و در کمالِ آرامش، بحث رو بردم به سمتِ چیزهایی که هیچ‌کس معمولن باهاشون مخالفت نمی‌کنه: اینکه هوا چطوریه، نون هم گرون شده، امسال چقدر زود گذشت و ...

ولی تو دلم، یه فاجعه‌ی فلسفی به پا بود؛
چون راستش، من هیچ‌وقت معنیِ «ریتم کند» رو نفهمیدم. برام مثل اینه که کسی بگه «این ... دیدن ادامه ›› نفس‌کشیدن اونقدرها شتاب نداره» یا « از نگرانیش بابت پروستات ابرهای لندن بگه ». یعنی چی؟ مگه می‌شه؟
من هر فیلمی که دیدم، هر کتابی که خوندم، هر قطعه موسیقی که گوش دادم، برام یه جریانِ کاملن طبیعی داشته. مثل رودخونه‌ای که نمی‌پرسه تو عجله داری یا نه؛ فقط می‌ره، اونطور که دلش میخواد.
به قول عزییییزِ دلم، ونگوگ، که بهش گفتن مشکل نقاشی‌هات اینه که زیادی تند کشیده شدن، جواب داد: «نه عزیزم، تو زیادی تند نگاه می‌کنی.»
هر وقت فیلمی می‌بینم، می‌رم تو جهانش، اجازه می‌دم هرجور دوست داره من رو ببره. اگه بخواد سه ساعت محو یه دیوارِ خالی بشم، می‌شم. اگه بخواد هفتاد دقیقه از یه مکالمه‌ی به‌ظاهر بی‌ربط لذت ببرم، می‌برم ، اگه هوس کنه بزنه زیر آواز ، دل میدم به دلش و ...

من مثل کسی نیستم که زندگیش پر از اعلانِ گوشی و لیستِ کارهای عقب‌افتاده‌ست. که براش فیلم یه محصولِ مصرفیه، مثل پیتزا؛ یا خوشمزه‌ست یا نه ، و اگر سی دقیقه دیر رسید مجانی بشه .
من هیچ‌وقت وقتی عجله دارم فیلم نمی‌بینم. هیچ‌وقت وقتی باید تا یه ساعت دیگه برم سرِ قرار، نمی‌شینم فاکنر بخونم؛ یا با کسی سر خرید یه تابلو چونه بزنم و ...
اون ساعت‌ها رو با مجله‌های مسخره یا پیاده‌روی بی‌هدف یا با شمردن تعداد دفعاتی که یه کبوتر سرش رو می‌چرخونه، پر میکنم .
ولی وقتی می‌خوام فیلم یا سریال ببینم، یه آیین شخصی دارم: گوشی خاموش ، تلفنها قطع ، نور کم ، و حالا سینمای خونه م ، میشه مثل یه عبادتگاه کوچیک با صندلیهای راحت و یه پرده ی بزرگ دوست داشتنی که توش فقط من و یه کاسه پفک و یه کارگردانِ مرده حضور داریم، و بعد وارد جهان فیلم میشم. می‌رم که ساعاتی اونجا زندگی کنم.
امروز با خودم گفتم: بیا یه کم واقع‌بین باش. همه مثل تو نیستن. همه دوست ندارن توی یه سکانسِ ده‌دقیقه‌ای فقط به رنگِ پرده نگاه کنن . بعضی‌ها نیاز دارن داستان جلو بره، گره بیفته، باز بشه، تموم بشه، برن سراغ بعدی، و بعدش بهش امتیاز بدن و برن سراغ بعدیِ بعدی . این تقصیر اون‌ها نیست؛ اونا در دوره‌ی زمین‌شناسی دیگری به دنیا اومدن، دوره‌ای که در اون توجه مثل بلیت بخت‌آزمایی زود می‌پره.

میدونی؟ امروز تصمیم گرفتم از این به بعد، قبل از اینکه هر چیزی رو پیشنهاد بدم، یه فرم کوچیک ازش پر کنم. یه فرم که توش سوال‌هایی هست مثل:
«نظرت درباره‌ی سکوت چیه؟
«آخرین باری که بی‌هدف به یه نقطه خیره شدی کی بود؟
«با لاک‌پشت‌ها مشکلی داری؟
«پفک دوست داری؟
«کالوینو بیشتر حالت رو به هم می‌زنه یا موراکامی؟
« اهل جاز هستی ؟ »
اگه جواب‌هاش قانعم نکرد،
با یه «یادم رفت چی می‌خواستم بگم؛ اصن ولش کن؛ خودت چطوری؛ بازم ببینیم همو» ازش خدافظی میکنم .
و بارها شده که حین پرسیدن این سوالها طرف رو کشته باشم ، اینکه بو ببرم طرف ، فیلم و سریال و اجراهای موسیقی رو توی گوشیش میبینه و میشنوه . این آدم خونش حلاله .

نتیجه‌گیری؟ ساده است: تا وقتی طرفِ مقابل شرایط زندگی و فکریش، وسواس‌ها و دلمشغولی‌های روزمره‌ش، تحصیلاتش، و حتا سبک مطالعاتی و غذاییش شبیه تو نیست، چیزی بهش پیشنهاد نده.
نه فیلم، نه کتاب، نه هیچ‌چیز دیگه . شاید هم اون به تو پیشنهادی بده؛ اون‌وقت تو مودبانه لبخند بزن، سرت رو تکون بده، و بعد برو خونه، نور رو کم کن، پفک رو بردار، و یه فیلم بذار و ببین ، دقیقن همون مدل فیلمی که عاشقشی و حالت باهاش خوبه . همین :)

درود . این واقعا" حرف درستیه : تا وقتی طرف مقابل شرایط زندگی و فکریش ، دل مشغولی هاش و... مثل تو نیست ، پیشنهادی بهش نده.
این را من هم به تجربه دریافته ام . بله ، دوست عزیز .متاع مان را جایی بفروشیم که خریدار دارد .


۲ روز پیش، پنجشنبه
شادی ناجی
چقدر زیاد باهاتون موافقم و هم نظر این که کسی کتاب،فیلم ،سریال ، با گوشی میخونه و نگاه می‌کنه رو هیچ وقت درک نکردم اینکه خیلی وقتا میبینم طرف پشت فرمون گوشی گذاشته و داره فیلم تماشا می‌کنه رو ...
من هم دیدم ، پشت فرمون ، توی کافه ، صف خرید و ... :))
و عجیبه واقعن چون خیلی چیزها از دست میره مثل بازی ، طراحی صحنه و ...
اینجور فیلم دیدن فقط با خبر شدن از طرح قصه ست ، نه چیزی بیشتر .
البته تا وقتی انتخاب خودِ شخص و برای خودش باشه هیچ ایرادی نداره چون زندگی هر کسی مربوط به خودشه .
ماجرا از جایی بحرانی میشه که شخص به این شکل ( عجولانه و پر استرس و نامناسب و ... ) اثری رو میبینه و بعد نظر و قضاوتش رو منتشر میکنه ... دیدن ادامه ›› ، این خطرناکه .
شبیه دوستی که چند سال پیش در همین تیوال یک اثر از نولان رو به شدت کوبید ، یکی از مواردی که بعنوان ضعف شدید فیلم ازش یاد کرده بود ، ضعف صدابرداری و موسیقی بود . اینکه صدای موسیقی به شدت زیاد بوده طوری که دیالوگها شنیده نمیشده لذا نوشته بود ( نقل به مضمون ) نولان حتا بلد نیست به این مسئله ی بدیهی و ساده توجه و دقت کنه از بس همه چی رو دم دستی جلو میبره ( واقعن یادم نیست جملات و نوشته ش چی بودا ، این جملات رو از خودم دارم میگم )
بعد که فیلم رو دانلود کردم متوجه شدم نسخه ی دوبله ، این اشکال رو داره ، در حالیکه نسخه ی اصلی مطلقن ایده آل بود .

یعنی این دوستمون ضعف خودش رو انداخته بود گردن کارگردانِ طفلی :)

عرضم اینه که خیلی وقتها مشکلی که خودمون مسببش بوده ایم رو مثل ندونستن زبان ، یا عدم مطالعه ی تخصصی اون ژانر ، یا استفاده از ابزار نا مناسب برای تماشا ، یا تماشا در حالت عجله و استرس و غیره باعث میشه نتونیم ارتباطی با اثر برقرار کنیم ، که طبیعتن هیچ ایرادی نداره ، و اونجا بد میشه که این عدم ارتباط رو بعنوان یک ضعف بزرگ میندازیم گردن اثر و صاحب اثر و صحبتمون رو قاطعانه به اشتراک میذاریم :)



۲ روز پیش، پنجشنبه
بالتازار
من هم دیدم ، پشت فرمون ، توی کافه ، صف خرید و ... :)) و عجیبه واقعن چون خیلی چیزها از دست میره مثل بازی ، طراحی صحنه و ... اینجور فیلم دیدن فقط با خبر شدن از طرح قصه ست ، نه چیزی بیشتر . البته ...
متاسفانه
و اسونترین و سریع ترین راه اینه بندازی گردن یکی دیگه کاستی ها و نادانسته هاتو تا بی نقص و منتقد حق به جانب به نظر بیای 🤷‍♀️ عجیب شدیم ..
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بزرگ داشت زنده یاد مهدی اخوان ثالث ( م .امید )
مریم اسدی و حسام؟ این را خواندند
امیرمسعود فدائی، بالتازار و شادی ناجی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نشریاتی که مستقیم خود شعر نیما و شعر نو را رواج دادند:
آینده به مدیریت محمود افشار در سال ۱۳۰۴، ایرانشهر ،
شفق سرخ ، حیات ایران و از همه مهم تر مجله ی موسیقی
در سال ۱۳۱۸
پ.ن :
شعرهایی مانند:«ققنوس» ،«غراب» ، «مرغ غم» ، «پریان»،«گل مهتاب»،«اندوهناک شب» و «شمع کرجی»در مجله ی موسیقی چاپ شد . نیما ، هدایت ،نوشین و هشترودی از اعضای هئیت تحریریه بودند . در واقع " لحظه ی تولد شعر نو" در مجله ی موسیقی جشن گرفته شد .


پدرام عبدی و امیرمسعود فدائی این را خواندند
بالتازار، عباس الهی و شادی ناجی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
درود بر شما
کتاب " فریادهای عاصی آذرخش " منتشر نشده های شاملو ، دفتر اول شعر را به حضورتان معرفی می کنم . این کتاب به همت آیدا سرکیسیان همسر شاملو منتشر شده و اشعار منتشر نشده ی شاعر را در بر می گیرد . نشر چشمه منتشر کرده ، چاپ اول و دوم آن در زمستان ۱۴۰۴ بوده ، اما اکنون روانه ی بازار شده ، کتابی خواندنی و مثل همه ی اشعار شاملو جذاب و دل نشین است .
اما شعر یک سطری او :
وطنم را به نام کوچکش صدا می زنم .
امیرمسعود فدائی و مریم اسدی این را خواندند
شادی ناجی و بالتازار این را دوست دارند
او نوشت وطنم ♥️شما بخوان و«تَنَم» ♥️🥺
۶ روز پیش، یکشنبه
بالتازار
جناب کلانی بزرگوار مثل همیشه ، هر بار که مینویسید من به شخصه دست پر از خوندنش برمیگردم :) سپاس برای این معرفی بینهایت ارزشمند
درود بزرگوار
سپاس از لطف شما ، پاینده باشید .
۵ روز پیش، دوشنبه
امیرمسعود فدائی
والا معرف حضور هستن، پول نداریم که در حضور هم باشن😅😅
بله حق با شماست . در این گرانی کاغذ و کتاب ، سخت است . اما چه کنیم که باید به راهش برویم وُ طرحی نو دراندازیم . پیروز باشید .
۵ روز پیش، دوشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

امروزه سمپلرها و بانک‌های صوتی انقدر دقیق شدن که می‌تونن صدای یه پیانو ، ابوا یا یه ارکستر رو عین نسخه ی واقعیش شبیه سازی و بازسازی کنن .
اما مشکل اینجاست: وقتی همه‌چیز دقیقن روی ریل زمان بشینه، وقتی همه نت‌ها هم‌اندازه و هم‌فاصله باشن، یه چیزی ته داستان می‌میره.
به خاطر همینه که توی تولید موسیقی، یه مرحله به اسم «انسانی‌سازی» داریم: چند میلی‌ثانیه جا به جاییِ زمان‌بندی، یه کم تغییر در شدت نت‌ها، یه خورده نویز اتاق یا خش. اینا کثیفی نیستن؛ اینا انگشت‌نگارِ زندگی‌ان.

چارلز کیل که موسیقی‌شناسه، به این می‌گه «انحرافهای مشارکتی»؛ یعنی همون بی‌نظمیهای کوچیکی که بین نوازنده‌ها پیش میاد و باعث میشه موسیقی «گروو» بگیره و حالت جذاب تری پیدا کنه. اگه این انحرافها رو کامل حذف کنی، اجرا بینقص میشه، ولی دیگه ته دلت رو نمی‌لرزونه. دیگه روح نداره .
توی زیبایی‌شناسی ژاپنی، «وابی-سابی» یعنی همین ، یعنی زیبایی رو توی ناپایداری و ناقص‌بودن دیدن. یا «کینتسوگی» که ظرف شکسته رو با طلا ترمیم ... دیدن ادامه ›› می‌کنن؛ ترک رو پنهان نمی‌کنن، بلکه می‌ذارنش به درخشان‌ترین بخش ظرف تبدیل بشه.
حقیقتن شگفت انگیزه ، طوری که حتا الان که دارم مینویسمش بدنم لرزید و موی تنم سیخ شد .

آدم‌هایی که با همه‌ی خط‌وخش‌ها و زخم‌هاشون از خودشون راضی‌ان و توی جامعه حاضر می‌شن، دقیقن مثل همون قطعه‌ی موسیقیِ انسانی‌سازی شده‌ن.
با بودنشون می‌گن: «من از جنس زندگی‌ام.»
چنین آدمی الهامبخشترینه ، موثرترین و انسان ترینِ شهر شاید ، چون به ما اجازه میده این شجاعت و پذیرش رو داشته باشیم که خودمون رو کمتر ویرایش کنیم.
کسی که همیشه نسخه‌ی تمیز و بدون نقص خودش رو نشون میده، مثل اون فایل صوتیِ بیش‌ازحد کوانتایزه‌ست: دقیق، اما سرد.
ولی کسی که زخم‌هاش رو با طلا ترمیم کرده، قابل لمسه؛ میشه بهش نزدیک شد، بهش گوش داد و باهاش همراه شد و ازش آموخت .

البته اینو هم بگم که پذیرشِ زخم، موندن توی درد یا قشنگ جلوه‌دادنش نیستا . نه، ما زخم رو انکار نمی‌کنیم، ولی هویتمون رو هم به اون تقلیل نمی‌دیم. درست مثل کینتسوگی، ترک با طلا پر می‌شه؛ یعنی شکستگی به بخشی از روایتِ زندگی تبدیل می‌شه، نه پایانش.

میدونی ؟ خودِ واقعیِ ما ( هر جوری که هستیم ) درسته که یه اجرای استریل و بی‌نقص نیست؛ اما از اون بهتر ، یه اجرای زنده‌ست، با نفسی که شنیده میشه، با یه خش ، با یه خطا یا خستگی و ...
و همینش قشنگه ، چون لمس میکنه ، شور داره ، احساس داره ، واقعیه .
همین :)



پ.ن :
راستش این متن قرار نبود اینجوری شه :))
وقتی داشتم اجرایی که اسکرین شاتش رو گذاشتم ، تماشا میکردم ، نگاهم افتاد به شخصی که با رنگ زرد مشخصش کردم .
عاشقش شدم :))
نگاه مهربونش ، متانت و آرامشش و احتمالن لحن موزون و ملایم و جهانبینی شورانگیزش ..
خلاصه اجرا رو متوقف کردم و فقط بهش نگاه میکردم و اینکه چطور میتونم هر طور شده پیداش کنم .چون کاملن ارزشش رو داره وقت بذاری و با یه همچین شخصیتی آشنا شی و معاشرت کنی .
بعد گفتم بیام و در ستایش از آدمهایی مثل این نوازنده که در همون نگاه اول به آدم حس خوب میدن بنویسم . آدمهایی که یه چیز الهی قطعن در جهانبینی و فکر و ذهن و رفتار روزمره شون وجود داره که اینطور درخشان در ظاهرشون منعکس میشه . گفتم بیام بنویسم شاید در حین نوشتن تونستم متوجه بشم اون چیه ( آخه من با نوشتن فکر میکنم یعنی وقتی موضوعی رو مینویسم در حین نوشتن خیلی راحت تر میتونم تمام ابعادش رو بررسی کنم و نکاتی که قبلن خوندم سریعتر به یادم میاد ، و خب برای همینم هست که بعد از نوشتن ، نوشته رو میندازم دور ، یا پاکش میکنم و ... چون هدفم فقط همون فکر کردنِ حین نوشتنه همیشه )
اما خب موقع نوشتن این متن ، همه چی کامل تغییر جهت داد و اصلن تبدیل به یه چیز دیگه شد . نمیدونمم چرا :))
خلاصه نشد که بفهمم اون چیز چیه ، اگر شما قبلن به این موضوع فکر کردین خوشحال میشم به منم بگید :)

متاسفانه چون حجم اسکرین شات بالاتر از یک مگ بود ، نشد بذارمش اینجا
نوشتن چند وقتی میشه که به من حس خوبی میده . تجربه و زخم عمیق ترین دستاورد زندگیه و دوست داشتن زخم و ترمیم کردن یعنی انسان باور کرده و پذیرفته باید میشد،باید اتفاق می افتاد که شاید از من انسانی بهتر( در قالب هر نقش شخصیتی خواهر،همسر ،مادر،پدر ،یا حتی رفیق) انسانها بازخم هاشون قشنگ تر و جاافتاده‌ترن... منی که نه ماه دارم می‌جنگم بهتون میگم هر زمان تونستید زخمتون و مسبب زخمتون رو دوست داشته باشید و ببخشید و بگذرید اون موقع از پس هر چیزی بر میآید.... حتی اگه مسبب خودتون باشید 🍃
۶ روز پیش، یکشنبه
بسیار زیبا
نکات بسیار ارزشمندی رو گوشزد کردین ، ازتون سپاسگزارم
۵ روز پیش، دوشنبه
بالتازار
بسیار زیبا نکات بسیار ارزشمندی رو گوشزد کردین ، ازتون سپاسگزارم
🙏🎁
۵ روز پیش، دوشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
+ عباس! عباس ! عباس!
+ کاش مترسک بودی با تو درد و دل می کردم
+ که جوانی زیر پاهای فیل ها پر پر شد!

🎈
یاسین پازکیان و محمد فروزنده این را خواندند
شادی ناجی این را دوست دارد
و
کفتارها گل ها را دریدند
تصور می‌توانی کرد یک دشت بی گل را؟

🌱
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید


در مجموعه اشعار سیمین بهبهانی بیش تر سخن از وطن ، زن و جدایی ست . اما او از عشق رنج ها کشیده و از بی وفایی و هجران حرف می زند .


رغبت به آب تنی دارم
ای عشق ، چشمه ی روشن باش
سیمین _ نواده ی شیرین _ ام
منت پذیر و فروتن باش .
و
دوران عشق و شور گذشت
ای ، دل هوای یار مکن
بر دوش عشق های کهن
اندوه ِ نو ... دیدن ادامه ›› سوار مکن

پ.ن : به مناسبت ۲۸ مرداد ، روز درگذشت شاعر .
او توانست غزل را با مضامین امروزی به سراید ، بسیار شجاع بود و تغییراتی در موسیقی و وزن ِ غزل به وجود آورد . غزل را
به درون جامعه بُرد و از آزادی نیز گفت . یادش گرامی باد.
امیرمسعود فدائی این را خواند
سیدمهدی، سپهر، مریم اسدی، بامداد و عباس الهی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
+ برق که نباشد شب تاریک است
_ شب همیشه تاریک است

🎈
شادی ناجی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نه آن هزاران
که بر دیوار رفت آراممان کرد
نه این چند
چه باید کرد
که هزار هزار بیارزد
که هزار هزار بی ارزش است اینجا

🎈
حسام? و شادی ناجی این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چون درختی در میان برف، من ایمان دارم
که بهار از زیرِ این خاکستر، سر دارد هنوز
#نزارـقبانی
امیرمسعود فدائی و حسام? این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
در این بن بست،
روزنهی امیدی نیست
مگر به مرگ.
و این آخرین چارهی ماست.
در این بنبست،
تنها صدای پای باران را شنیدن
و بوی تر شدن خاک را...
«شاملو»
امیرمسعود فدائی این را خواند
حسام? و علیرضا راشکی قلعه نو این را دوست دارند
حسام?
آیدا چیکار کرد با این مرد 😓
شاملو بیچاره چشمهایی شد که بزرگ علوی راجبش نوشته بود.... چشمهایش.... البته عقیده منه 🖤چون تنها چشم ها هستند که میتونند مرگ یا زندگی رو تزریق کنند. قلب و عقل و لبها برای گفتن و داشتن و تحلیل کردن بهانه ان
۱۸ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شب،
با همه‌یِ تاریکیِ خود،
از من کوچک‌تر است،
چون من،
در خود،
چاهی پر از فریاد دارم،
که هیچ سقفی
نمی‌تواند
آن را بپوشاند.
«شاملو»
امیرمسعود فدائی این را خواند
سپهر، حسام? و علیرضا راشکی قلعه نو این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
برای این همه قوی بودن
ما زیادی ضعیف بودیم...
نهنگی دید مرگش را ولی،دل را به ساحل زد.... من از پایان خود آگاهم اما... دوستت دارم
امیرمسعود فدائی و حسام? این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید


نمایش نامه در دو پرده

داستان در زمان انقلاب مشروطه و در شهر تبریز اتفاق افتاده

در مورد ادبیات جدید ایران رسم است که مشروطیت را مبدا بدانند . اما طبیعی است که این ادبیات خود مرهون ادبیات اصلاح طلب و هشدار دهنده سال های قبلی باشد. بدین ترتیب ریشه های نظم و نثر فارسی دوره مشروطیت در تمام عرصه هااز گذشته آب می خورد، گذشته ای که در آن آثار آخوندزاده ـ ملکم خان ـ مجدالملک سینَکی و میرزا آقاخان-کرمانی شاخص است....
پ.ن : این نمایش بام و زیر بام ها از زنده یاد غلامحسین ساعدی ( گوهر مراد ) است ، نمایشی فوق العاده که در ... دیدن ادامه ›› دهه ی چهل و پنجاه خورشیدی در تئاتر شهر به اجرا در آمد .
"ساعدی در این نمایش، انقلاب را از نگاه قهرمانان رسمی روایت نمی‌کند؛ بلکه از منظر مردمی که در خانه‌ها، زیرزمین‌ها، بام‌ها و کوچه‌ها برای زنده ماندن و حفظ آرمان آزادی می‌جنگند. به همین دلیل، نمایش هنوز هم پس از چند دهه تازگی خود را حفظ کرده است".

حسام? و امیرمسعود فدائی این را خواندند
بامداد این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سطر سرایی در شعر

در ایستگاه مترو
ظهور این چهره ها در ازدحام
گلبرگ هائی خیس بر شاخه ای سیاه
#ازرا_پاوند

پ.ن : سطر سرایی که از دوران مدرنیسم ودر شعرهای پاوند و کارلوس ویلیامز مطرح بوده ، اکنون دوباره رواج پیدا کرده.
حتا کوتاه تر از شعر هایکوی ... دیدن ادامه ›› ژاپنی و یا همان "شعرک" خودمان.
اکنون شعر به زبان متکی ست و از این طریق جوهر خود را نشان می دهد . در شعر های کلاسیک فارسی نیز گاه یک مصرع را به عنوان یک شعر کامل می توان در نظر گرفت .مثل:
دل ِ من ارزنی عشق تو کوهی
که از رودکی ست . البته یک تفاوت مهم در شعر کلاسیک و مدرن برای سطر سرایی وجود دارد . در شعر کلاسیک شاعران شعرشان را می گفتند حالا یا به شکل غزل یا قصیده ، قطعه و رباعی .اما از درون آن می توانیم یک مصرع یا بیت را بیرون بکشیم که خودش به تنهایی یک شعر باشد . مثل این بیت از شعر حافظ :
مزرعه سبز فلک دیدم وُ داس مه ِ نو
یادم آمد از کِشته ی خویش به هنگام درو
در شعر مدرن این سطر سرایی آگاهانه صورت می گیرد مثل همان شعر ایستگاه مترو ِ ازرا پاوند . او در هوای بارانی منتظر قطار بود و بوی نم ِ باران او را به گفتن این شعر کشاند .
چهاردهم مرداد
چارصدوُپنج
مرتضی کلانی