تیوال شعر و ادبیات
S2 : 05:47:06
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
ببخش ای شاه گوهرپاش، باران
به رقص خارها شاباش، باران

چه خشکیده لبان تفتۀ دشت
بر این تشنه ترک ها کاش باران ...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گاهی باید بود برای رفتن
گاهی باید رفت برای بودن
و چه گس است بودنی بیهوده
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

تاریکی برگشته است
چراغ دلت را روشن کن

۲ روز پیش، دوشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
سلام
--------
وقتی شمع رخت
تابان
وقتی آتش دل
سوزان
شب هر چه تاریکتر
بهتر

سید
۲ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند
روانشناسان فالگیر شده بودند
فالگیرهایمان تم روانشناسی گرفته بودند
مرد بقال از من پرسید
چند من خربزه می خواهی؟
من به او گفتم
پیدا کن پرتغال فروش را ...


#طنز سیاه اجتماعی
۳ روز پیش، یکشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
----------
گفتمش :
تو را که پروانه نیست
از چه می سوزی ؟
گفت : پروانه ها ز پیله درآیند وُ بیایند
این راه مهم است که خاموش نباشد

سید حسن ابوطالبی
( جاهد )
94/05/12
۳ روز پیش، یکشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
سلام ها..درود به شما..
جنابِ منصورِ حلّاج در "طواسین" در بابِ این تجسّم اینطور می گوید که: (پروانه) راضی نشد به روشنی و حرارت، تا که خود را تمام در آن(آتشِ شمع) بیانداخت..، اَشکال او را انتظار کردند تا ایشانرا از نظر، خبر دهد، که جسمش متلاشی شد، بی ابلاغِ ... دیدن ادامه » خبر..، خُرد و پراکنده بماند، بی رسم و جسم و اسم و هیچ نشان.. پس معنی به اَشکال ابراز شد بدان حال..
هر که به نظر رسید، از خبر بی نیاز شد
و هر که به منظور رسید، از نظر بی نیاز گشت..
۲ روز پیش، دوشنبه
سلام و ممنون از مطلبی که مرقوم کردید ، جالب بود و خواندنی و آموختنی بود ، سپاس
۲ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایشنامه آشویتس زنان

به نویسندگی علی صفری هم اکنون در کتابفروشی گوتنبرگ و دفتر انتشارات آماره در دسترس مخاطبان قرار گرفته است.

این نمایشنامه روایتی از سرگذشت زنان در کوره های آدم سوزی هیلتر در اردوگاه آشویتس و در برهه زمانی جنگ جهانی دوم است.

کتابفروشی انتشارات گوتنبرگ، خیابان انقلاب، بین خیابان فخر رازی و دانشگاه، پلاک 1212

انتشارات آماره، میدان انقلاب خیابان انقلاب ابتدای 12 فروردین پلاک 316 طبقه چهارم
۳ روز پیش، یکشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قلمت را به خواب ببر

کاغذ را یتیم کن


بگذار دستهایت بشنود
چشمهایت بشنود
لبهایت بشنود


امشب سکوت را می‌نویسم برای تو

برای تو که نیستی بین دستهایم
بین دستهایت
بین لبهایم

نیستی ... دیدن ادامه »



معتادم به هستی‌ت
به نیستی‌ت گرفتار


(امیر ب)
۳ روز پیش، یکشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پاییز بود که هنگامه عاشق شد. هر پاییز عاشق تر، مطیع تر.
معشوق، قبله ی دو عالم شد و او بنده ی بی چون و چرا. هنگامه نمی دانست با هر فرمانی که عاشقانه اطاعت می کند بُتِ زندگی اش را می تراشد و منقش می کند.
معشوق بت شد. خدا شد.
هنگامه توی قفس است. دیگر نه دندان هایش از قهقهه معلوم می شود نه دیگر شوقی دارد تا گلی را کنار تاب موهایش جا بدهد.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بادِر(بهادر) متولد ۶۱ است. متاهل و دو پسر چهار و یکساله دارد. مرد سخت کوش و خونگرمی است. امسال عید رفتیم پیششان .کشاورز زاده است. چند ماهی رفت عسلویه برای کار. خانواده اش هر روز تلفن می کردند که دلتنگیم برگرد. بادر طاقت نیاورد برگشت پیش خانواده‌اش. قبل از گران شدن گوشت و پروازی شدن گوسفند ها، همین زمستان از سروستان سیصد چارصد گوسفند خرید و با کامیون فرستاد سمت بوشهر که گرمسیر است. خودش و خانواده اش هم با نیسان و وسایل مورد نیاز دنبال کامیون رفتند جنوب برای دامداری. از گرمسیر با گله راه افتادند به سمت سروستان تا گوسفندها خوب بچرند و حسابی پروار شوند. همراه ایلات. اوایل تعطیلات عید امسال رسیده بودند نزدیک جهرم. ما هم همان دوروبر بودیم. فهمید و زنگ زد که بیا و ما تعارف زدیم که انکار و بادِر اصرار. رفتیم سمت شان. غروب پیدایشان کردیم. نزدیکی های خُنج اتراق ... دیدن ادامه » کرده بودند. رسیدیم و احوالپرسی. تا نشستیم.باجناق بادِر دوید سمت یکی از گوسفندها و کمی آب خوراند و چاقو و صدای بی زبان و پوست و گوشت و جگر. اعتراض کردیم که چرا کردید. بادر خندید که شما حبیب خدایید. «کاکو شما مهمون تهرونی مو هسید». رسمشان بود. نشستیم و خوردیم و هوا داشت تاریک میشد که یوردها* را آوردند و به پا کردند برای خواب. نشستیم تا آخرشب پیششان. کاش بودید و می دیدید که توی پود پود این چادرسیاه صفا بود و محبت. بادِر از قصه پدرش گفت و گفت که خدابیامرز اصرار داشته که حتما با دختری که دوست دارد ازدواج کند. پدر بادر،حاج بیژن، مرد با کمالات و بزرگی بوده. عاشق دختری از مرودشت می شود و می سپرد که ننه آقاش بروند خواستگاری و خودش می رود اجباری. برمی گردد. برایش عروسی می گیرند. ننه آقای بیژن، به جای دختر نشان کرده، خواهر ناتنی دختر را می گیرند. ننه ی بیژن بعدا گفته بود کمی تعلل کرده بودند و معشوقه بیژن را یک هفته پیش تر شوهر داده بودند. ساز و دهل و بیژن رفته بود توی حجله. دیده بود اکرم نیست. زده بود بیرون که «ای کیه ن عامو و قه ضیه چیه ؟» پدر اکرم گوشه حیاط سرش را پایین انداخته بوده و مادرش دویده بود سمت بیژن که «به پات میفتم کاکای نازم..قضات به چیشوم» که خدا تو را برای ما نگه داره و تا آخر عمر کنیزیته می کنیم و شرمنده ایم و کاری که شده حالا خجالت ما نده و آبروداری کن و دست ای دختر بیگیر و برو پی زندگیت و تا آخر عمر منت دارت می شم و سایه ت بالای سر ما و...خلاصه بیژن دیگر نشد آن مرد خوش مشرب و عاشقی که بود. نبود آن مرد پر حرف. نوزده بیست سالی با مریم زندگی کرد و بعد مریض شد و عمرش را داد به شما. بادِر پسر خوبی بود برایش. حالا هر ماه می رود سر خاک پدر.. هوای مادرش را هم دارد. کنار سیاه چادر بادِر از اکرم هم گفت برایمان. بعد از ازدواج رفته بود بندر. بعد از یه مدت شوهرش در جاده جم فیروزآباد تصادف کرده بود و افتاده بود روی ویلچر. بادِر اکرم را پیدا کرده بود و بهشان می رسید. بادر از نگاه های با عشق و محبت اکرم هم گفت. که اندازه بچه های خودش دوستش دارد. این که خیلی وقت است عصرها کنار شوهرش دم در خانه می نشیند و نگاهش را می دوزد به سر کوچه. بعد از نیمه شب خداحافظی کردیم و برگشتیم و من دارم به اکرم فکر می کنم. به آن حجله ی بیژن و به مریم فکر می کنم و اینکه چه طور سالها با مردی که او برایش اشتباه شده بوده زندگی کرده؟
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
منم آن حجمِ هوا در نفس تو گمشده
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زمانی که یه تیر
از سوی شکارچی
به سوی هدف اش
شلیک میشه،
درست،
موقع لحظه اصابت گلوله
فقط درد خیلی شدیدی رو
توی هدف اش ایجاد می کنه،
و بعد از چند لحظه
دیگه دردش
کمتر و کمتر میشه
و آروم آروم
به سوی خنثی شدن پیش میره،
خنثی شدن از دردی که
اگه به موقع
به ... دیدن ادامه » داد اون زخمی نرسند
کم کم بیهوش
و آخرش
به مرگ
نزدیک میشه،
بعضی وقت ها
از شدت کشیدن درد
لا به لای شعرها و حرف ها
خنثی میشم،
کاش،
به موقع
به داد هم
ب ر س ی م ~ ~ ~ ————

#مجتبی
#به_یاد_۱۸_تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سارا وسط قالی دور خودش می چرخید، دامن چین دارش پف می کرد و بالا می آمد. صدای چرخیدنِ کلید توی در را شنید. تندی جلویِ در، دست به سینه ایستاد. پدرش بود. سارا گفت: «خوارکی چی واسم آوردی ؟». پدر دولا شد و چند تا ماچ گنده به لپهای سارا چسباند:«ببخش دخترم، امروز نرسیدم چیزی بخرم» و خندید و گفت: «فقط واست بوس آوردم». سارا با گریه دستش را روی لپش می کشید تا بوس های پدر را پاک کند. بدنش را پیچ و تاب می داد تا از بغل او بیرون بپرد.
چند روز بعد اتفاقی افتاد و کلیدِ پدر سالهای خیلی زیادی توی قفلِ در نچرخید. خانه نیامد و حتی بوس هم برایش نیاورد.....
حالا پدرش آمده. مثل همیشه مهربانست اما دستهای سارا برای به آغوش کشیدنش خجالت می کشند. نمی تواند مثل همه دخترهایی که روی زانوی پدر نشستند و ناز شدند و بزرگ شدند خودش را برای او لوس کند، از او چیزی بخواهد.
جدابی و دوری، آدمها ... دیدن ادامه » را نسبت به هم معذب و بودنشان را بیرنگ می کند.

۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به تو نگاه می کنم
به او نگاه می کنی
به دیگری نگاه می کند
تنها می مانم
تنها می مانی
تنها می ماند
فعل های زمانۀ ما
این گونه صرف می شوند.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چشم هایت زلال
مثل چابهار
دلت آشوب چون خاورمیانه
و عن قریب دست ات به دلایل نامعلومی
در چهارراه اصلی شهر
قطع خواهد شد
و تمام شاهدان عینی مراسم قطع دست
می دانند
که تنهاییِ آدم ها
از تنهاییِ دست ها شروع می شود.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در یک درنگ...

در یک نگاه...

در لحظه دل باختن...

پیله عقل پروانه شد...

۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گزیده رباعیات رضی‌الدین آرتیمانی


**********
گردآوری
ابوالقاسم کریمی
شنبه - ۱۵ تیر ۱۳۹۸
06:17
منبع:سایت گنجور
**********
رفتم بر آن نگار سیمین غبغب
گفتم بسفر می‌روم ای مه امشب
روئی چو قمر،زلف چو عقرب بنمود
یعنی که مرو هست قمر در عقرب
***
آهم ... دیدن ادامه » ز فراز آسمٰانها بگذشت
اشکم ز محیط هفت دریا بگذشت
گفتی که به کار سازیت برخیزم
بنشین بنشین که کار از اینها بگذشت
***
ای دل شادی به سوز ماتم این است
بیگانه عٰالم غمی، غم این است
دوزخ به مکافات تو درمانده و تو
جنت طلبی برو جهنم این است
***
ای آن تو را بسی غم تنباکوست
خوش باش که هر خار و خسی تنباکوست
اوقات تمام تیره و تلخ گذشت
گویا همه عمرت، نفسی تنباکوست
***
هر دل که رهین تن بود او دل نیست
در عالم دل خبر ز آب و گل نیست
راهی نبود که او بمنزل نرسد
جز راه محبت، که در او منزل نیست
***
از ذرهٔ سرگشته، قرار تو کجاست
وی مشت غبار، اعتبار تو کجاست
در آمدن و بودن و رفتن مجبور
ای عاجز مضطر، اختیار تو کجاست
***
در باز بروی دلم از ناز نمیکرد
هر چند که در میزدم، آواز نمیکرد
با غیر اگر صحبت او گرم نمیبود
دل در بر من بیهده پرواز نمیکرد
***
گاهیم چو مرده در کفن میسازد
گاهی از من، هزار من میسازد
میسوخت مرا اگر نمیسوخت دلم
این میسوزد که او بمن می‌سازد
***
این خلق جهان به یکدگر کینه ورند
گویا که ز مرگ خویشتن بی‌خبرند
همچون دو سگ گرسنه از بهر شکم
از روی حسد بیکدگر مینگرند
***
صد شکر که یادت همه از یادم برد
وین هستی موهوم ز بنیادم برد
گفتم که دمی گریه کنم آهم سوخت
رفتم که دمی آه کشم بادم برد
***
در وادی معرفت نه گیر است و نه دار
کانجا همه بر هیچ نهٰادند سوار
رفتم که زمعرفت زنم دم، گفتا
دریا به دهان سگ مگردان مردار
***
ای آنکه ز عشق تو مرا نیست قرار
زین بیش بدست غصه خاطر مسپار
بر هر بد و نیک پرتو انداز چو مهر
بر ناخوش و خوش گذر تو چون باد بهار
***
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گوسفند نمی‌داند که قصاب
چرا با او چنین می‌کند
تنها به ناچار
تسلیم می‌شود و جان می‌دهد
اما سرنوشت انسانی که
ظالم را می شناسد
ستم را می‌بیند
و سکوت می کند
فقط مرگ نیست
تحقیر است
و شرفی گمشده
که تا ابد باید
در بیابان‌های بی پایان شرم
به دنبالش سرگردان باشد.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

بسمه تعالی



در وصف نور خرابات شام حضرت رقیه (ع)







چه زیبا حسین (ع) را
تکرار می کنی
و ... دیدن ادامه » در خرابه ی خروشان سرخ
به شیعه ,
درس عاشقی می دهی
و ایثار حرم سرخ تو
در دمشق خون ,
به مظلومان
عشق شهادت می دهد
و شاعران حیران را ,
عاشق کردی
و در قافله ی غصه ها
با لبان زخمی
نور حسین (ع) را
آیینه وار درخشیدی !





سید محمد حسین نورانی



۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

از انحنای شاخِ گوزنی
که جدالِ غریزیِ عشق را
سرخ باخته
تا شعاعِ حرکتِ اشک
بر خرطومِ فیل
که سوزِ گلوله بر پیشانی جفتش
گداخته باشد قلب را
ساکن دوایر متروکم
نیم
نیم
نیمی از من در دایره‌یِ صامتِ گوش‌
نیم دیگر
سُرّان بر پهنه‌ی مورّب لبخندت
از استعاره‌ی مستعمل‌ِ چرخ
بگویم؟
از ... دیدن ادامه » ردّ آج؟
حفره‌ی اعتنا و اعتماد؟
کمانه‌ی نگاه‌ت
شهر را دو تکه می کند
در نیم دایره‌ی زیستِ تو
عاشقان منقرض نمی شوند

#یاسر_متاجی
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
بسیار زیباست
۱۵ تیر
ممنون
۱۵ تیر
جالب و زیبا
۱۷ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پروانه؛
شمع را نمی شناخت
فقط عاشق بود.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید