آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال شعر و ادبیات
S3 : 01:32:30 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
تکراری نمی شوی
می توان روزی هزار بار
نگاهت کرد
و آنی در تو جُست
چیزی از تو یافت
در یک کلام؛
نیازی
حال تو را تنها
ساعت های دیواری می فهمند.
۲ روز پیش، چهارشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آه اگر نبود
چه می کشید
دل!
۲ روز پیش، چهارشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
به خانه می رسم
در را باز می کنم
تلویزیون
جا می خورد
یخچال
آه می کشد
خاطرات مبل بزرگ
ناتمام می ماند

آرزو_نوری
۳ روز پیش، سه‌شنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
- دوست داشتن:


می‌دانم!
دوست داشتن،
زمان نمی‌شناسد
مکان نیز!

به تو می‌رسم!


سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
کتاب_عشق_پایکوبی_میکند
شعر_هاشور
۴ روز پیش، دوشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
- به دیدارم بیا:


چشم‌هایم
سفره انداخته‌اند..
*
به دیدارم بیا!


سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
کتاب_عشق_پایکوبی_میکند
شعر_هاشور
۴ روز پیش، دوشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
- اعتکاف:


برای دیدنت،
معتکف پنجره‌ام.

قسم به ضریح پنجره،
آمدنت را،،،
-- اجابتی!


سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
کتاب_عشق_پایکوبی_میکند
شعر_هاشور
۴ روز پیش، دوشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
- آلزایمر:


آلزایمرم که بیدار می‌شود
نمی‌دانم امروز، دیروز است!
یا که دیروز، فردا!!!
به گمانم قرن‌هاست
که ماه های سال را
--خورشید می‌دانم!
قرص هایم،
لب طاقچه‌ست؛
می‌خورم وُ
--شاید می‌خورانندم!
تا به خودم بیایم،
... دیدن ادامه ›› اما!!!

من کی‌ام؟!
چه توفیر دارد!؟
کولبری باشم در کوردستان،
یا زباله‌گردی
--آویزان سطل‌های خیابان،
امنیه‌ای در مرز،
یا رفتگری در شهر...

ایمان دارم کسی هستم،
مانند همه‌ی انسان‌ها وُ
کم
کم
خودم را می‌یابم...

من کی‌ام؟!
مردی در بروجرد،
--آواره از شهر و دیار!
یا کرگدنی در آفریقا
--در خطر انقراض!
شاید
کتابی‌ام!
زیر تیغِ سانسور!
یا که تنبوری،
له شده،،،
از چکمه های جهل!!!

من کی‌ام!؟
مادری در آغوش فحشا،
بابت سیری چند کودک!
یا پدری پیر و خسته،
به کنجِ کارگاهِ بدبختی!

من چه سرگردان،
به دنبال خویش می‌گردم خداوندا!!!

آی‌ی‌ی‌ی،،،
گمانم ناوی‌ام،
سوخته میان پاره‌آهن‌های سانچی!
یا که آن دخترِ نو بالغ
--بخت برگشته،،،
برای جوریِ اندک جهازش
می‌کرد در پلاسکو،
--خیاطی!
شایدم،
یکی از صد و چند تن
--مسافرانِ اوکراین!
افتاده به پای مرگ
از تیر تک‌تیراندازهای داعش در اِدلب!

من کی‌ام؟!
آزاد؟
یا که بسته بالی
--یک پرنده!
میان میله‌های سرد آهن...
شایدم سنگ‌ام،
درختم،،
رودم،،،
آفتابم یا که باران!

چهره‌ام زردوُ چروکسته‌ست،
چنانِ برگ‌های فرو افتاده‌ در پاییز،
و جاری است
جویباری
از چشم‌هایم،،
پا به پایِ صد کبوتر
--بغض کرده!
اسیرِ محبوس‌گاهِ گلویم!
دلم
حمام فین‌ست،
--پُر خون،،،
و آشفته‌ست افکارم،
چنان عصرهای پاییزوُ
تن‌ام،
جنگل‌های مخمل(۱)
سوخته،
خاکستر!

من کی‌ام؟!
گبرم؟
مجوسم؟!
آتش پرستم؟!
گر مسلمانم،
چرا دنبال کتاب عهد عتیق‌ام!
و گردن آویزم
صلیبِ عیسایِ مصلوب است؟!

شایدم،
روهینگاهی‌های شرقِ چینم،
خوابیده در گورهای امیرآباد!
یا که کودک‌های سربازِ سومالی،
--میانِ کوره‌پزهای آجرِ شمس‌آباد
یا که یک روسپیِ تایلندی
که می‌فروشم گل
سرِ چهارراهِ نظام‌آباد!

کی‌ام من؟!
هوادارِ حزبِ بادم
ولی پای صندوق
به لیبرال‌ها رای دادم!
دموکراتم؟!
سوسیالیست؟!
پیرو گفتارهای نلسون؟!
تروریستم؟!
اسیر عرفان‌های شرق یا غربم!
کمونیستم؟!
--چنان فیدل،،،
و خوشحالم که سیگاری
لبِ لب‌های مسلولم،
همچو چه(۲)، من نیز دارم!
و از صلح دم می‌زنم،
--چون گاندی...

کی‌ام من؟!
من دختری یتیم و وامانده
میان آوارهای فولادی(۳)
مادری درمانده
می‌کشم انتظارش را،
سی‌ی‌ی‌ی سال!
که برگردد پسر،
--از جبهه‌های غرب!
ولی افسوس،
آی‌ی‌ی‌ی...
دست و پا بسته‌
زیر خروارها خاک مدفونم،
به همراه غواصان همرزم‌ام...

من کی‌ام؟!
نمی‌شود باور، مرا!
که آن کودکِ بازیگوش وُ
--خوشحال،
محصلِ پانسیونی
--در زوریخ،،
باشم من!!!
منم آن کودک گشنه‌
شکم برآمده
از درد سوء‌تغذیه‌های کنیایم،،،
من آن دخترکْ طفلِ کوردم
به کوردستان
که اجبارِ دین،
می‌بُرد آلتم را!!!

من کی‌ام؟!
آخر چرا اینگونه سرگردانم؟!
کاش می‌دانستم پاسخ سوالم را،
کاش می گفتی،
-می‌دادی،
جوابم را...


سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱- جنگل مخمل کوه خرم آباد
۲- چگوارا
۳- محله فولادی شهر سرپل ذهاب
۵ روز پیش، یکشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دیریست این سوداگران
این دکانداران دین
بیم ها می دهندمان
از دوزخ گدازان
انگار که عمری
کجا زیستیم!
۵ روز پیش، یکشنبه

ما را
از جهنم میترسانند
انگار
دربهشت زندگی میکنیم!!

ما را
از مرگ
می ترسانند،
انگار
که ما زنده ایم..
۴ روز پیش، دوشنبه
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم
۳ روز پیش، سه‌شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آنقدر که پاس عشق دارد چشمت
گویی که اساس عشق دارد چشمت
این گونه که خون خلق را می ریزد
انگار که داس عشق دارد چشمت
کاوه علیزاده، neda moridi و محمد لهاک ⭐ (آقای سوبژه) این را امتیاز داده‌اند
چشمت که به خونریزی عشاق سری داشت
میکشت یکی را و نظر بر دگری داشت

«غزالی مشهدی»
۲۷ شهریور
می روی و مژگانت خون خلق میریزد
تند میروی ای جانا ترسمت فرومانی

«حافظ»
۲۸ شهریور
neda moridi
چشمت که به خونریزی عشاق سری داشت میکشت یکی را و نظر بر دگری داشت «غزالی مشهدی»
چشمت که فسون و رنگ می‌بازد از او
افسوس که تیر جنگ می‌بارد از او
بس زود ملول گشتی از همنفسان
آه از دل تو که سنگ می‌بارد از او

«حافظ»
۶ روز پیش، شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
از برادر بزرگم روزی که رفت دارخوین و دیگر برنگشت، یک تابلوی بزرگ نقاشی (که از روی عکسش کشیده شده است) مانده که هنوز در بهترین جای خانه ی پدری نصب شده است. از اون روزها فقط همین تابلو که بنیاد شهید در روزهای اول شهادتش برایمان اورده بود یادم هست و هق هق های تمام نشدنی مادرم که یک ماه تمام چیزی نخورد و تصویر خمیده پدرم که می نشست کنار اتاق و یک پایش را دراز میکرد و پیشانی اش را میگرفت بین دو انگشتان دست راستش و آه می کشید! دقیقا یادم هست وقتی خبرش را آوردند مادرم افتاد، پدرم نشست روی زمین و سرش را کوبید به کشوی کمد باز شده ی کنار رختخواب! بوی خون پیشانی پدرم بلند شد و با صدای نفس های مادرم که بالا نمی آمد تمام حجم گوش هفت ساله ام را پر کرد. مادرم که مرد، تیکه پارچه ای را پدرم زیر بینی اش سوزاند! او نفس کشید. تکه تکه! پاره پاره! و زنده شد. از آن غروب غمگین همین تصویر ها یادم مانده است و تصویر دو بسیجی که هفته بعد بوم نقاشی برادرم را آوردند و گفتند "آنها که برای خدا رفته اند را مرده مپندارید آنها زنده اند و نزد خدایشان روزی میگیرند و عند ربهم یرزقونند!
حالا برادرم سالهاست رفته است و سالهاست تابلوی نقاشی اش با پیشانی بند سبز رنگ روی دیوار خانه نصب شده است. روزی که می رفت نوجوانی ۱۸ ساله بود که میگفت یک وجب از این خاک نباید دست عراق بیوفتد. روزی که رفت حتی نمی دانست سیاست چیست. سرباز نبود. داوطلب رفته بود. هر از گاهی عکس هایش را برایمان میفرستاد. عکس هایی که حالا زرد شده اند! روزی که کنار چادر سرپا ایستاد و پیشانی بندش را بست، شاید فکر نمی کرد همان صدای فلاش دوربین قرار است سی و چند سال روی دیوارخانه ی مان نصب شود و هربار آهی شود که وجود همه ی مان را آتش بگیراند. همه ی دستاورد و دریافتی ما از بنیاد شهید ، بنیاد مستضعفان و جانبازان ،سازمانتبلیغات انقلاب اسلامی و کمیته های پرطمطراق جنگ، همین یک نقاشی شده است که چسپیده است به دیوار. قامت رعنای برادرم بی هیچ صدایی، بی هیچ نگاهی، بی هیچ عطر تنی، بی هیچ حرفی، رفته است درون قاب و میخ شده است به روبرو. روبرویم ایستاده است و به من نمی نگرد. روبرویم ایستاده است و مرا نمی بوسد. روبرویم ایستاده است و مرا در اغوش نمی کشد. روبرویم ایستاده است و نفس نمی کشد. روبرویم ایستاده است و مرا بلند نمی کند و تا سقف پرتاب نمی کند. همان شکل جوان. همان شکل رعنا. همان شکل هجده سالگی! حالا من بزرگتر از اویم. موهایم سفید شده است، دورچشمانم چروک شده است اما او هنوز همانگونه، همانقدر معصوم درست مثل همه ی این سال ها دارد نگاهم میکند. حسن و حسن های ما، هجده سالگی هایشان را فدای خاکی کردند که قرار بود درونش آباد شود. قرار بود ... دیدن ادامه ›› فقر از چهره اش زدوده شود. قرار بود کاخ هایش فروریزد و آزاد باشد. برادر من برادرهایمان رفتند و هرکدامشان شدند قاب عکسی پر حسرت چسبانده روی بهترین نقطه دیوار خانه ی پدری . بهترین هایی که فقط تصویرشان مانده است و انبوهی اندوه که جانمان را آتش میزند. آنهایی که بر میراث شان ماندند از ایران ویرانه ای ساختند و نشسته اند در صندلی های قشنگ و دارند نزد خدای خود روزی میگیرند که به راستی اینها عند ربهم یرزقون شده اند! از ایران حالا ویراه ای مانده است . ویرانه ای اسیر! ویرانه ای فقیر! ویرانه ای منزوی! ویرانه پرخاشگر! ویرانه ای ویران! چه خوب است که عکس ها نمی بینند.چه خوب است عکسها نمی توانند حرف بزنند . چه خوب است عکسها غصه نمی خورند و اشک نمی ریزند.
اگر این جوونا نبودن که الان عراقیا داشتن دم زاینده رود، “لب کارون” می خوندن...

فیلم دوئل
۲۷ شهریور
رویا
خیلی تاثیر گذار بود👌🏼👍🏼
ممنون از لطف تون سپاس ار اینکه وقت گذاشتید.
۲۸ شهریور
کاوه علیزاده
ممنون پوریای عزیز
من از تو ممنونم کاوه جان. از خودت، از خانواده ت و از همه ی کسانیکه این رنج رو شریک بودن باهاتون.
۲۸ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با زخمۀ عشق فکر مرهم نکنند
در ظلمت خاک ریشه محکم نکنند
مردان بزرگ حق به تاریخ بشر
هرگز به مصاف ظلم سر خم نکنند
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
می خواهم
دیریست که می خواهم
برایم ترانه ای بسرای!
می خواهم بخوانم
می خوانمش...
از قلب ترانه ات
با تپش حنجره ام
مولودی خواهیم داشت....
نامش را تو بگذار...
اذان اولش با من...



۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
عمری را هر شب
چشمانم به تو بوده
اما شبی تاریک
شاید نه چندان دور
وقتی به هزار ناز
از پشت این کوه طلوع می کنی
حتی نمی فهمی
که از جمع نظّارگانت
دو چشم کم شده
ای بی اعتناترین
بی وفاترین زیبا
ماه مه آلود!
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
انسان پر از امید آخر چه شود
با آرزوی بعید آخر چه شود
کس بازنگشته از سراپردۀ مرگ
گوید که سپس پدید آخر چه شود
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هنوز
در سکوت
در جوابِ یک چرایِ بیجواب
در میانِ رقصِ بی امانِ عابران
در خودم
معلقم...
زمین
برایِ هم قدم شدن
و آسمان
برای در بغل کشیدنم
رنگ باخته است
نیلوفر ثانی، իմպրեսիոնիստական و هیچ کس این را امتیاز داده‌اند
իմպրեսիոնիստական
به به عااالی
😊🌸
۲۲ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گندم زارهای طلایی تو
هر دانه محبت را
به هفتاد دانه مبدّل کرده
اکنون باران گیسوانت
بر کویر این سینه
آنها را به من
باز می گرداند.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دین به دستش خنجری قهار شد
بند تسبیحش طناب دار شد

هر چه شادی در دل مردم فسرد
جانشینش گریه های زار شد

رفت زیبایی، فتوت محو شد
زشتی و نامردمی انبار شد

هر گدای روضه خوان بی سواد
بر سر دانشوران سالار شد

چشمه های سرد و روشن خشک شد
حال هامون ها چه آتشبار شد

دین و آیینی ... دیدن ادامه ›› که آدمساز بود
مثل دیوی شوم آدمخوار شد

آنکه عابد می نمود و رام زهد
ناگهان از بوی قدرت هار شد

نام ایمان بر لب مردم شکست
هر یقینی بود در انکار شد

آن عصاهایی که معجز می نمود
در گریبان ضعیفان مار شد

ای فقیه از آه مظلومان بترس!
عاقبت هر ظالمی بس خوار شد

از خرد پرسیده ام من بارها
پس حقیقت بر سرم آوار شد

کی رسد این شام ظلمانی به صبح؟
هر زمانی چشم ها بیدار شد
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دروغ،
شهرست،
در مسیر سیلاب
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
♥ اندوه تو:

یک شب دیر
یک شب تیره و دور
ناگهان،
از پنجره
اندوه تو را باد آورد!
گشت،
لبم از لبخند،،،
-- خاموش!!
عطر یادت؛
ای گل،،،
-- آئینه باغ دلم را پر کرد!
قفس گلویم شد؛
از ... دیدن ادامه ›› آواز قناری پُر!
بر دهانم امّا؛
زده شد،
قفل خاموشی دیگر!
ناگهان مهر دمید!
شعلهٔ نور وزید!
آسمان از صدایم پر شد!
لبریز از شعر شد!!!

سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آغاز سال برای هیچ کس شهریور است...
شهریور آستان توست...
و تو دلیل هجرتم به هیچ کس...

سی و ...مین آغازت مبارک باد !


مخاطب خاص
از: هیچ کس



برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید