برای پیش‌گیری از شیوع بیشتر ویروس کرونای جدید، همه تئاترها، کنسرت‌ها و سینماها تا پایان هفته یعنی آدینه ۹ اسفندماه تعطیل است. اطلاعات بیشتر
تیوال شعر و ادبیات
S2 : 00:37:59
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
وقتی از حافظ حرف میزنم اولین نقشی که از اون تو ذهنم مجسم میشه یک معمارِ.حافظ خیلی خوب کلمات و جایگاه کلمات رو میشناسه.شعر حافظ مثل یک ساختمون که هرکدوم از اجزا و سنگ های اون به درستی سرجای خودشون قرار گرفتن.
من تاثیر اشعار و افکار حافظ رو تو زندگی خودم حس میکنم.تقریبا هرروز،ناخودآگاه به سمت دیوانش میرم و یکی از غزل هارو به طور اتفاقی انتخاب میکنم و چندین بار میخونم.
شاید اگر هر غزلی رو یکبار میخوندم و رد میشدم،تاثیری روی ذهن و زندگیم نداشت.ولی با هربار خوندن غزل هاش به یک نکته جدید میرسم،کلمه ای ذهنمو درگیر میکنه که انگار سری قبل اصلا اون رو ندیده بودم،یا یک بیت چند دقیقه درگیرم میکنه و به معنا و مفهومش فکر میکنم.
هر غزل حافظ برای من مثل دریِ که ته یک راه رو تنگ و تاریک باز میشه رو به یک زندگی روشن تر و بهتر.
حافظ برای من یعنی تحقیق،مطالعه،ارتباط ... دیدن ادامه » و حرف زدن با آدم ها.وقتی تو خوندن یک غزل به مشکل برمیخورم یا مفهوم تازه و گُنگی برام داره،سریع دیوان رو برمیدارم و میرم سراغ بابا و گاهی ساعت ها فقط راجع به یک غزل و حال و هواش حرف میزنیم.
من زندگی کردن رو از حافظ یادگرفتم.وقتی یک هفته فقط مشغول خوندن کتاب از کوچه رندان استاد زرین کوب بودم،فقط زندگی حافظ رو نمیخوندم،یک مطالعه معمولی نبود.من داشتم زندگی کردن رو از حافظ یاد میگرفتم.
مجتبی مهدی زاده، سروناز یکتا و نیلوفر پیری این را امتیاز داده‌اند
زنده باد :)
چقدر لذتبخش بود خوندنِ صحبتاتون . خصوصن اون قسمتِ گپ و گفتگو با پدر
باهاتون خیلی موافقم . گاهی فکر میکنم محاله بشه یک کلمه رو از شعر حافظ برداشت و با کلمه ای دیگه جایگزین کرد .
انگار همه چی در کمالِ خودش قرار داره ..
حافظ رو باید با صدای بلند ... دیدن ادامه » و حتا خیلی بلند خوند ، مست و بی پروا که علاوه بر متن و محتوا ، ریتم و آهنگش هم حالو میزون و وجودو موزون و متعادل کنه . ( مولانا هم برام همینطوره البته )
۱۲ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دلتنگی


سلام مهربانم،
به لطف حضرت دوست حال ما خوب است، اما امان از دلتنگی که امانمان را بریده است. شاعر گفتنی، حال ما خوب است اما تو باور نکن!!!
اعتراف می‌کنم که نمی‌توان فروغ نگاهت را فراموش کرد. باور داری که من تنها در وجود تو آرامش می یابم.
بی تو در سایه سار کدام درخت بنشینم که طراوت خنکای تو را داشته باشد؟!
این روزها احساس می کنم که در گوشه ای دنج در جنوبی ترین نقطه ی دلم تو حضور داری و این کار را برایم سخت تر می کند. با اینکه عزیزترین و نزدیک‌ترین به منی، اما باز نوشتن از تو برایم سخت است.
حرف های زیادی در گلویم دارم که از توان قامت قلم خالی است که بر صفحه و کاغذ جاری کند. همین بس که منتظرم تا چراغ مهربانی ات را بیفروزی به حضوری، نگاهی و لبخندی.
خبرت هست همهٔ پروانه ها و قناری‌ها مغموم آمدنت هستند و سر از پا نمی شناسند از آن دم که خبر آمدنت را شنیده اند.
دیروز گل آفتابگردان با غنچهٔ خانمان نیز جویای احوالت بود. طفلک دل‌پریش آفتاب نگاه تو است.
این روزها، پاییز از راه رسیده، اما باور دارم تو بیایی بهار می شود.
کاش زودتر بیایی... منتظرم صدای قدسی قدم های تو را از کوچه های شب بشنوم. لحظه های بی تو بودن عجیب پر درد می گذرند!.
این روزها به شوق آمدنت، کنار پنجره هایی که عطر خوش قدم هایت را می‌پراکنند، می‌ایستم و با گنجشک ها از روزهای خوب با تو بودن می‌گویم.
بی تاب‌ام آمدنت را، و از خود می پرسم: چند سحر به آمدنت؟! چند ترانه تا رسیدنت؟! و چند گلدان تا بهار حضورت باقی است؟!
می ... دیدن ادامه » دانم می‌آیی، آمدنت در کار است و مرا همین امید شیرین، شاعر می‌کند و وا داشته تا همهٔ کوچه های شهر را برای آمدنت آذین ببندم.
بی شک همین روزهاست دوباره با بهار آمدنت، شکوفهٔ لبخند بر لب‌هایم شکوفا می‌شود و فروردین و اردیبهشت های آرامش را به من تعارف می‌کنی.
همهٔ روزها و ماه های سال را به نام عزیزت می‌کنم، تا که برگردی. به پای قدمت شعر، غزل و ترانه خواهم کاشت. اصلأ اگر تو بخواهی ماه را آویزان پنجرهٔ اتاقت خواهم کرد و به نسیم می‌سپارم هر صبح با آواز قناری نوازشگر موهایت باشد.
زودتر بیا! اقاقی های باغچه می گویند که تو حتمأ خواهی آمد.
نمی توانم دلتنگ نباشم، از دوری ات و این فاصله، شکوه نکنم. اما دم نمی‌زنم که مبادا خاطر عزیزت مکدر شود. اما بدان حال این روزهای من، حال پرنده ای است که نه بال پریدن دارد و نه آشیانی برای پناه بردن.
مرا ببخش اگر طاقتم تمام شده و با زبان دلتنگی ها صدایت می‌کنم‌. گمانم که هذیان می‌گویم اما هذیان های یک مرد عاشق هم خواندنی است.
دستم از همه جا کوتاه است. حتی دستم به ضریح پنجره ها نمی‌رسد که رو به آمدن تو باز کنم. کاش تو هم می‌دانستی تحمل این همه انتظار، چه کشنده است.
از گفتگوی جیرجیرک ها با ماه، فهمیده ام آنها هم دلتنگ آمدنت هستند.
ماه‌ترین! این شب ها بدون ماهِ وجودت هیچ لطفی ندارد.
زود تر مهتاب حضورت را بر شب های سیاه تنهایی ام بتابان.

سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پنجمین فصل سال:

محبوب من
تن تو دشتی پوشیده از سبزه است
که بر دامنت اطراق کرده‌اند پروانه‌ها
چشمانت ابری است
پر از ترانهٔ باران
و آغوشت
پنجمین فصل سال است
مطبوع تر از بهار
گرم چون تابستان
رنگین چُنانْ پاییز
و بکر و رویایی همچون زمستان
زیبایی تو
شعری است
از ... دیدن ادامه » غزل‌های حافظ
به تمام لهجه های جهان.

سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
.
.
.
تو زندگی
دنبال آدم عجیب و غریبی نگردد.
فقط
یکی رو پیدا کن ن
فقط بدونه کی بشینه پای حرفات.
یکی که وقتی داری تو تنهاییت
غرق میشی دستشو دراز کنه سمتت و بپرسه حالت خوبه؟ ؟ کجایی؟ ؟
یکی که از سکوتت بفهمه همون آدم همیشگی نیستی..
یکی که وقتی ناراحتیت رو حس می کند ،
وقتی فهمید توی مغزت هزارتا صدا با هم دارن  حرف می زنن بگه خب می شنوم.
تعریف کن...
یکی که تو دنیای شلوغش یک هویی همیشه هستی.
دنبال ... دیدن ادامه » آدم عجیب و غریبی نگرد...
یکی رو پیدا کن به وقتش بفهمه تو رو.
و همان لحظه بهت پیغام‌بده.
یکی که شاید همه تلاشش را بکنه
ولی بعضی وقت ها هیچ کاری از دستش برنیاد .
اما تو ببینی که داره همه ی تلاششو می کنه...
.
.
آدم های واقعی
واقعا عجیب و غریب نیستند
بی بهانه هستند
بی بهانه یادت هستند
.
.
.
نوشته:م.ح
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
.
.
.
.
امشب خودت را بردار
ببر یک گوشه ى دنج ج
به دور از شلوغى هاى و دلتنگی های
روزِ تعطیل
با خودت صادقانه یکم حساب و کتاب کن
ببین هفته ات را با کدام آدمها گذراندى
کدامشان آیینه ى دِق ات بودند...
کدامشان سنگِ صبورت...
کدامشان آرامش و حس خوب دادند...
کدامشان مثل گل عمر بودنش کم بود...
و‌کدامش ش همیشه هست،
.
این ... دیدن ادامه » روزها تو این شلوغی های زندگی
فقط انسان ها می توانند
نقش مهمی برات داشته باشند.
.
.

خلوت کن ن
.
.
خودت را از انسانی که باعث می شود
روز
جمعه ات کسل کننده دیگه نباشد،
باهاش خلوت کن !!
.
.
این انسان پیدا کردنی نیست ت
انتخاب شده است ت
برای همه روزها، لحظه هایت
.
.
انتظار کنار انسان بودن
هم عالمی دارد.
.
.
نوشته:م.ح
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به دور خود میپیچیم و میپیچیم تا به تجملاتی ترین شکل بگوییم: قدری بیشتر در این لحظه بمان، کمی بیشتر بگو
تو با من آشناترینی، از این آشنایی قدری بیشتر بخوان.
پشت هزاران هزار واژه پرتکلف و نامانوس پنهان میشویم
تا مبادا میان پیچیدگی های یک بودن، یک حضور، گم شویم
ما ابهام و گمشدگی را به عمد با خود به دوش میکشیم، روزها و شبها دنیایی دیگر در خیال میبافیم چون میدانیم
بسیارند لحظه هایی که به خود بدهکاریم.
دانسته ایم که حرفها و نگفتنی هایی را
لبخند و نگاه های صمیمی
و حتی سکوت های بسیاری را به خود بدهکاریم
باور نکردنی است تا چه اندازه از هم دوریم
گویی هر انسان در جزیره ای تنها افتاده و فریادهای نیازش را فقط انعکاسی از صدای خویش پاسخ میدهد.
ما در دوردست ترین نقطه به یکدیگر ایستادیم
کدامین خطا در سرشت ما اینگونه فاصله میگذارد بین خیال و واژه هایمان

کدام رباینده میان صدای ما و گوش دیگری به کمین واژه ها نشسته تا سکوت و تحریف را تقدیم یکدیگر کنیم و نه خلوص.

میدانم ... دیدن ادامه » واژه ها نیز غیر قابل اعتمادند چراکه بخیلند در ابراز و ناتوانند در ظهور
اما مگر آدمی را جز لذت گفتن و گفتن و گفتن است.
ما ساعت ها، دقیقه ها و حتی ثانیه های بکری را به خودمان بدهکاریم.
آنقدر بکر که هیچگاه فرصت بودن نمی یابند و برای همیشه در رویا نادیده باقی می مانند.

نگفته ها همیشه قاتل تمام آغازها هستند.
و این گونه سکوت پیروز نبردیست که نمی باید. و داستانی شاید زیبا در ابتدا به مرگ محکوم میشود.
ما به عمری که در گذر است و با رخوت به تماشایش نشسته ایم
یک چای با دستانی که به گرمایش حلقه زده
یک شادی تپنده از لبخند
یک قدم زدن در نسیم و بوییدن عطر یار و یک دوست را
بدهکاریم.

ما قطعا دور ایستاده ایم خیلی دور
که
جعبه های بی جان همیشه همراه تنها تماشاگر ما شده اند
هنگام تردید و چشیدن طعم گس سکوتی از اجبار
هنگام اضطراب در لحظه انتظار
هنگام حال خوب یواشکی وقتی که پیامی را چندباره و چند باره میخوانیم و لبهایمان فاش میکنند ما را
این جعبه های تهی از حس و روح
ما را لمس میکنند
وقتی از عطش گر گرفته ایم
وقتی از کلافگی وسوسه ها منجمد شده ایم
و ما را میشنوند وقتی در خیابان پر ازدحام شهر به موسیقی گوش می دهیم تا بودنی را عمیق تر در ذهن حک کنیم

باور نکردنی است ما تا چه اندازه از یکدیگر دور ایستادیم و میان ما چیزی نیست. تنها مکثی است که شاید...
که باید شکسته شود.
وِی_دا
بامداد، مریم اسدی و مجتبی مهدی زاده این را امتیاز داده‌اند
شاید این نوشته آخر باشد
بیدار که شدی
کنار زیرسیگاریِ گوشه میز
پیدایش میکنی
این بار با دست چپ نوشتم
چون با دست راست
زیادی نوشته ام ولی
این نوشته فرق دارد
حرف زیادی برای گفتن ندارم
حس ... دیدن ادامه » نمی کنم حتما باید چیزی را بدانی
که تا همین لحظه نمی دانستی،
اکثر اوقات بدون استفاده از واژه ها
توجه نشان نمیدادی
و گاها که شروع به صحبت می کردم
انگار که اتفاقی که در جریان بود
و احساسی که داشتم با واژه ها
خطشه دار می شد و اوضاع را بدتر می کرد
ناگفته نماند
که با دست چپ نوشتن برایم
سخت تر از چیزیست که فکرش را بکنی
و از طرفی،فکر نمی کنم
که حتی این نوشته رابا این خط نافرم بخوانی
فکر نمی کنم حتی اگر بخوانی
چیزی ازش بفهمی
و فکر نمی کنم اگر چیزی ازش بفهمی
تاثیری روی تو داشته باشد
و فکر نمی کنم این نوع نوشته ها
اصولا پیش تو حرمتی داشته باشند.
تو دنیای خودت را داری
و من دنیای منزوی و کوچک خودم را
گاهی از بالکن دنیای خودت
در حالی که سیگار می کشی
برای من دست تکان می دهی
یادم نمی آید که لحظه ایی بود که دوستت نداشتم
اما در این لحظه،که نیمه برهنه در اتاق نشسته ام
و از بالکن برایم دست تکان می دهی
فقط لبخند می زنم
و خودم را سرگرم خاموش کردن سیگار
در زیر سیگاری نشان می دهم
باقی این نوشته را
با دست راست بعدا
برایت می نویسم
فعلا خسته شده ام.
مادرم ظهر گفت
عین سگ باید دنبالت بدوام
اینکه هفته ی اول فقط مرا خوشحال دیده
اینکه من از آن نوع آدمها هستم
که با من وقت می گذرانند و بعد
مرا دور می اندازند
اینکه هیچ کس مرا نمی خواهد
من در جواب چیزی نگفتم
که صد البته موقعیت بسیار نادری بود.
یادم افتاد این اواخر دیگر دستم را
زمانیکه در صدای شلیک خنده و گپ و گفت رفقایت غرق می شدی
فشار نمی دادی و بعد به من لبخند بزنی
قبل از نوشتن این خط
به دستم چند ثانیه خیره شدم
بغضم را که قورت دادم بقیه کلمات را نوشتم
یک حس درونی به من می گوید
که همیشه برای آدمهایی مثل من و تو
ماندن از رفتن سخت تر است
و اینکه تا به حال کسی به ما
دوست داشتن یاد نداده
ساعت های جفت قابل احترام اند
امّا چه کسی به من فکر میکند؟
حالا که مجبورم بپذیرم که تو نیستی
راستی،
سوالم را هنوز نپرسیدم
سوالی که جوابش را احتمالا هرگز
به دستم نمی رسانی
چون اهل نوشتن که نیستی
تماس هم بگیری پاسخی نخواهد داشت
چطور به این سادگی عوض شدی
نوشته ام را تمام نمی کنم
عجله ایی هم ندارم
هنوز هشت نخ سیگار در پاکتم مانده.


#مجتبی
۱۶ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
.
.
.
.
خلاصه که :
روزی به خودت می آیی،
روزی که تارهای سفید موهایت...
در نبرد تن به تن با تارهای سیاه، پیروز شده اند؛
و تو مانده ای...
و حسرتِ کارهایی که دلت گفته نکرده ای؛
لذتی که ه نبرده ای؛
و زمانی که برای خودت و علاقه ات نگذاشته ای!
تو مانده ای و‌ تنهایی ...
و آرزوهای دیگران را انجام دادی ..
.
.
.
ولی ... دیدن ادامه » جوانه زدن
مقابله با هر حسرتِ
پس
کاری ندارد ؛
حتی در دل پاییز و زمستان
جوانه زدن امکان دارد،
مهم آن است که خودت بخواهی.
.
نوشته:م.ح
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کوری،یکی از داستان هایی بوده که شدیدا وجود منو درگیر کرده.بار اول که شروع به خوندنش کردم از یه جایی به بعد واقعا خوندنش برام سخت شد و نتونستم ادامه بدم،اینقدر در حین انجام دادن هرکاری ذهن من مشغول تصور کردن فضای داستان بود که تمرکزم واقعا از دست رفته بود.بنابراین کتاب رو بستم و گذاشتم سرجاش.
عذاب وجدان اینکه چرا داستان رو نصفه و نیمه رها کرده بودم یک طرف،تاثیری که خوندن همون چند بخش روی فکر و ذهن من داشت یک طرف.بعد از گذشت چندین ماه تصمیم گرفتم دوبارهبرم سراغش و به هر شکلی شده بخونمش.این آمادگی رو به خودم داده بودم که هر فضایی رو تو داستان تصور و تجسم کنم واز خوندنش منصرف نشم.
باوجود اینکه خودمو برای هراتفاقی تو روند داستان آماده کرده بودم،با اینکه میدونستم فقط یک داستان و ممکن نیست اتفاق بیفته اما بعضی قسمت ها تصور کردنش واقعا وحشتناک بود.
خودم ... دیدن ادامه » رو میذاشتم جای شخصیت مورد نظرم تو داستان(زن دکتر) و به معنای واقعی وحشت میکردم.
این داستان به بهترین شکل تونست به من نشون بده که آدما تا چه اندازه میتونن رذل و پست باشن و تا چه اندازه بزرگ و بزرگوار.
تصوری که از اولین لحظه شروع داستان تا آخرین نقطه توی ذهنم بود،این بود که اگر همچین مصیبتی گریبان گیر جامعه ای مثل ایران بشه،مردم چه واکنش هایی از خودشون نشون میدن..؟
بعضی وقتا تو عمق داستان از خودم میپرسیدم چرا نویسنده اینقدر اصرار بر این داره که ما این فضا رو حس کنیم؟چرا اینقدر این داستان ملموس و محسوس؟نویسنده دنبال اثبات کدوم بُعد وجود آدماست؟
در گیر و دار همین سوالات،داستان جواب میداد که ماهیت بشر هیچی جز همین نیست؛منفعت طلبی،خودخواهی،رذالت،تمامیت خواهی،شکم پرستی،شاید گاهی هم از خود گذشتگی و در نهایت تنهایی...
اما در آخر بدترین یا شاید جالبترین نکته داستان که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه،اینه که چرا بین این همه آدم کور،بین این جمعیت انبوه آدم هایی که نمیبینند یک نفر محکوم به دیدنِ؟
حالا تصور کنید چشم های شما،تنها چشم های بینای ۸۰ میلیون جمعیت باشه...!!
زهره مقدم، سروناز یکتا و بامداد این را امتیاز داده‌اند
فیلمش رو که حتما ببینید.
یه سریالی هم اومده به اسم see
خیلی کار قوی ای نیست ولی این وضعیتی که میگید رو تا حدی نشون میده شاید براتون جالب باشه.
۲۸ بهمن
عینا اسم کتابه عزیز جان Blindness
۶ روز پیش، سه‌شنبه
ممنونم :)
۶ روز پیش، سه‌شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درلحظه لحظه شب در اوج سکوت
رد شدن باد را گوش میکنم
هر لحظه شلوغ روز گذشته را
یکبار دیگر مرور و فراموش میکنم
از من نپرس شب تا کجاست
من ناله گرسنگان را تا سحر گوش میکنم
من خنده مستانه میشنوم در بزم شب
یا ناله یک مرد در درون چاه
من با ترانه های شب آسمان را مدهوش میکنم
منسرد میشوم من گرم میشوم
من درد میکشم و چراغ را خاموش می کنم
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خورشید من در یاد تو هردم دچار حسرتم
وقتی نگاهم می کنی با جان و دل در حیرتم
روح و روانم دست توست
شورو شبم سرمست توست
یک عمر تنهایی و درد
درمان دردم دست توست
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو را من تا ابد از او تمنا می کنم
ازاینجا در خیالت رو بدریا می کنم
رخ ماه تورا خورشید می بیند اگر
از این لحظه تو رادر او تماشامی کنم
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ندیدم ماه را چون روی ماهت
نه شب را همچو گیسوی سیاهت
نه چون بوی دلاویز تو بویی
نه چون گیسوی زیبای تو مویی
نه نرگس وصف چشمان تو آرد
نه آهو تاب مژگان تو دارد
نه آهنگی شنیدم چون صدایت
نه مرغی نغمه دارد چون نوایت
نه یاقوتی نه دری چون دهانت
نه دندانی نه لب همچون لبانت
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
باریکلا*
۲۵ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

امروز می خواستم‌ بگم
خیلی چیز ها دست من نیست ...
احتمالا دست تو هم نیست...
و این هم اصلا چیز بدی نیست...
اینطوری شاید بتونم با خیال راحت ...
قهوم را بنوشم و مطمئن باشم که این زندگی خودش من را خواهد برد به اونجا که باید ببرد ...
پس سعی می کنم از امروز
بهترین آهنگ،
بهترین کتاب،
بهترین لباس،
بهترین عطر،
بهترین خنده،
بهترین فکر،
بهترین هاااا
... دیدن ادامه » را فقط برای همین ثانیه از زندگیم م
آماده کنم‌ چون یک لحظه هم از آینده خبر ندارم !!
و در آخر تمام انرژیم بذارم برای رسیدن به هر چیزی که ه
حال دلم خوب میکنه ه ه ...
.
یه چیز کوچولو که حال دل آدم های با ارزش زندگیت را خوب می کند پیدا کنید.
نوشته:م.ح
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تنهایی،
مرد بدهکاریست
با جیب های خالی
***

تهران_ورامین
پنج شنبه - ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
ابوالقاسم کریمی
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان مینیمال کفاش

کفش های چرم سیاه رنگ را از پای مرد بیرون کشید و شروع به واکس زدن کرد. مرد به سیگارِ برگ‌اش پک عمیقی زد و کفاش قطرات اشک گونه های از سرما یخ زده‌اش را گرم کرد؛ وقتی چشم‌اش به مارک کفش های مرد افتاد... کفش بلّا!
تا پارسال مرد کفاش یکی از کارگران کارخانهٔ کفش بلّا بود. اما بخاطر واردات بی رویه، ورشکست و تعطیل شد. او هم از کارخانه اخراج...
با حسرت کفش ها را جلوی پای مرد، جفت کرد و گفت: خدمت شما آقا!

سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
ZanaKordistani، رعنا*، امیر هوشنگ صدری، محمد جواد و salimi این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان مینیمال کت و شلوار

مجری تلویزیون با ژست همیشگی‌اش، شروع به سخن راندن کرد: «و توجه شما را گزارشی از اعتصاب کارگران نساجی بروجرد در پی عدم پرداخت هفت ماه حقوقشان جلب میکنم».
و تلویزیون گزارش را پخش کرد.
پشت صحنه، یکی از عوامل از مجری پرسید: «مبارک باشه! کت و شلوار نو خریدی؟!»
- «آره دوخت ایتالیاس! پارچه اش پشمِ نیوزیلنده و آسترش ابریشم ترکیه... حدود دو و نیم برام آب خورده!»

سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
ZanaKordistani، رعنا*، امیر هوشنگ صدری، محمد جواد و salimi این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان مینیمال ک مثل کارخانه

معلم شروع به درس دادن حرف «ک» کرد.
بر روی تخته سیاه، سر مشق بچه‌ها را نوشت:
«پدر کار می‌کند.»
«پدر در کارخانه کار می‌کند.»
احمد اشک در چشم‌هایش حلقه بست. به پنجرۀ کلاس خیره شد و با صدایی خفه گفت: «کارخانه تعطیل شد! پدر از کار بی کار شد»...

سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
ZanaKordistani، رعنا* و امیر هوشنگ صدری این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان مینیمال ساخت ایران

کارگاه چادر مسافرت دوزی راه انداخته بود و امیدوار بود که ماهانه ده‌ها چادر را بتواند به فروش برساند. اما در طول یک ماه از آغاز کارش هنوز حتی یک چادر را نتوانسته بود به فروش برساند.
هیچ فروشگاهی حاضر به پذیرش تولیدات او نبود تا اینکه یک روز صاحب فروشگاهی به او گفته بود: تو که لب مرز زندگی میکنی اگه بتونی برام چادرهای ایتالیایی بیاری، همه رو می‌خرم!
فردا وقتی وارد کارگاه کوچک‌اش شد، شروع به کندن مارک‌های Made In Iran کرد و مارک‌های itali را روی آنها دوخت.
تمام چادرهای مسافرتی تولید شده را همان رو بفروش رساند.

سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان کوتاه
یک عاشقانهٔ بی‌پایان

″اوس(استاد) عزیز″ پُکی به سیگارِ لایِ انگشتانش زد و کنار پنجره رفت. پرده را کنار زد. نگاهی به خیابان انداخت.
نم‌نم بارانِ بهاری، مردمِ عابر را مجبور کرده بود که چتر بر سرِ خود بگیرند. عده‌ای هم که چتر نداشتند در کنار ساختمان‌هایِ بلند راه می‌رفتند که کمتر خیس شوند. تعدادی هم با قبول دست پر لطف و برکت باران، عاشقانه زیر نم‌نم باران قدم بر‌می‌داشتند.
- بزار یه خورده هوایِ اتاق عوض بشه.
و با گفتن این حرف‌ها، ″اوس‌ عزیز″ پنجره را باز کرد. همراه با صدای خشک و گوش‌خراش باز شدن پنجرهٔ آهنی، زنگ زده، موجِ خنک و مطبوعی از هوای بیرون، وارد اتاق شد.
″اوس‌ عزیز″ پکی دیگر به سیگارش زد و بعد بقیه‌اش را داخل زیر سیگاریِ روی طاقچه له کرد. دود ضعیف و ملایمی از ته ماندهٔ سیگار له شده در هوا به رقص درآمد و با ناز و به ظرافت خود را بالا کشید و چند ثانیه بعد محو و ناپدید شد. ″اوس‌ عزیز″ در حالی که دود سیگارش را از بینی خارج می‌کرد، کنارِ ″فاطمه‌ خانم″(همسرش) نشست. با لبخندی بر لب، دستی بر روی موهای سیاه و ژولیده‌اش کشید و گفت: هوایه خوبیه! نه!؟
″فاطمه‌ خانم″ با اشارهٔ چشمان‌‌اش، به شوهرش پاسخ داد.
″اوس‌ عزیز″ دستی به سبیل‌ کلفت و خوش فرم‌اش آورد و باز گفت: نخواستم هوایِ به این خوبی رو برات خراب کنم! حیفِ این هوا نیس که با دود سیگار خراب شه؟!
و ″فاطمه‌ خانم″ دوباره با چشمان زیبا اما بی‌روح‌اش جواب‌اش را داد. مدت‌ها بود که چشمان‌اش وظیفهٔ زبانش را بر عهده گرفته بود!.
″اوس‌ عزیز″ سال‌ها بود به این روش پرسش و پاسخ عادت داشت. دقیقأ شش سال بود که ″فاطمه‌ خانم″ سکته کرده و از سر به پایین فلج شده بود و دیگر توانایی تکلم، نداشت. طی این سال‌ها ″اوس‌ عزیز″ هم عاشقانه، بدون هیچ گله و خستگی‌ای، از او مراقبت و تیمار می‌کرد. لباس‌هایش را عوض می‌کرد. حمام می‌بُرد. برایش موسیقی می‌گذاشت و گاه‌گاه اگر دل و دماغی هم داشت، برای همسرش آواز سر می‌داد. نهار و شام می‌پخت و با حوصله به همسرش می‌داد. هفته ای یکبار در هر عصر جمعه، ناخن‌های دست و پایش را با ناخن‌گیر کوتاه می‌کرد و اگر حوصله اش را داشت، ناخن های بی‌رنگ‌اش را لاک، می‌زد. دو سه روز، یکبار موهایش را شانه می‌کرد و صورت‌اش را سرخ‌آب، سفید‌آب می‌کرد. شب‌های پنجشنبه بلااستثنا او را به رستوران می‌برد و شام را بیرون می‌خوردند. همیشه برای همسرش سوپ سفارش می‌داد. خلاصه اینکه چند سالی می‌شد که تمام وقت و هم و غم ″اوس‌‌عزیز″ فقط عشق‌اش، فاطمه‌خانم شده بود. عشق به او آموخته بود که صبور باشد. برای ″اوس‌‌عزیز″ عشقِ فاطمه‌خانم، بهاری بود که هیچوقت پاییز نمی‌شد.
سردی هوا سرِ طاس و خالی از مویِ ″اوس‌ عزیز″ را اذیت می‌کرد. اما بخاطر همسرش پنجره را باز گذاشت. پتو را روی ″فاطمه‌خانوم″ کشید و خودش کنارش، روی تخت نشست. ″اوس‌عزیز″ به یادِ روزهای خوشِ گذشته افتاد. به یاد روزی که آخرین بار، همراه ″فاطمه‌خانم″ برای زیارت ″شاه‌‌عبدالعظیم″ رفتند. انگار قرار نیست آن روزها دیگر بار تکرار بشود. چند سال است که همسرش منتظر است که خدا، مرگ را به او ارزانی بدهد. حتی خودش بر خلاف میل باطنی‌اش، آرزو دارد که خدا این هدیه را به همسرش بدهد تا که از این نوع زندگی پر رنج و مشقت رهایی یابد. دیگر تحمل، درد کشیدن و غصه خوردن همسرش را نداشت. هر روز جلوی چشمانش ضعیف‌تر و نحیف‌تر از روز گذشته می‌شد. این ماه نسبت به ماهِ قبل حدود چهار کیلو وزن کم کرده بود.
در همین افکار و خیالات، با صدای زنگِ‌در، یک مرتبه از جا پرید و رفت در را باز کرد. ″حمید″ پشت در بود.
- به‌به! سلام حمید جان! خوبی پسرم؟! بیا تو عزیزم... بفرما!
″حمید″ ... دیدن ادامه » پسر همسایهٔ قدیمیِ آنها بود که شش سال می‌شد که از هم دور شده بودند. بعد از سکتهٔ ″فاطمه‌خانم″، ″اوس‌عزیز″ ترجیح داده بود که به جای خانهٔ‌بزرگ و ویلایی به یک آپارتمان کوچک و جمع‌و‌جور بروند. ″اوس‌‌عزیز″ حاضر نبود برای همسرش پرستار بگیرد و دوست داشت خودش شخصأ کارهای او را انجام بدهد. به نظرش نظافت و مرتب کردن‌ِ خانهٔ آپارتمانیِ‌نقلی، راحت‌تر از یک خانهٔ ویلایی و بزرگ بود.
″حمید″ تقریبأ هر روز به دیدن آنها می‌آمد و ساعتی در کنارشان بود و اگر کار یا خریدی داشتند انجام می‌داد، بعد می‌رفت. دیدار و ملاقات ″حمید″ برای ″اوس‌عزیز″ هم اهمیت پیدا کرده بود. اگر روزی نمی‌آمد، شب خواب به چشمان ″اوس‌‌عزیز″ نمی‌نشست.
″حمید″ طبق معمول هر روز ″اوس‌‌عزیز″ را در نظافت و مرتب کردن خانه کمک کرد و بعد از کمی استراحت از آنها خداحافظی کرد و رفت. با رفتنِ حمید، دوباره ″اوس‌‌عزیز″ با ″فاطمه‌خانم″ تنها ماند. غمی سنگین بر سینه‌اش نشست و بغضی غریب راهِ گلویش را گرفت. سیگاری روشن کرد و با لب‌های قهوه‌ای رنگ‌اش پک عمیقی به آن زد. باورش شده بود که سیگار غم و اندوه‌اش را کاهش می‌دهد. اما این تنها یک خوش‌خیالی محض بود. هرگز با کشیدنش آرامش نیافته بود، تنها برای دقایقی به خلسهٔ فراموشی فرو می‌رفت.
با صدای آه و نالهٔ همسرش، توجه‌اش به او جلب شد. خودش را به او رساند. کنارش نشست و سرش را به معنایِ چیه؟ تکان داد.
- تشنته؟!
با هر حرکت چشمان همسرش، خواسته و منظورش را درک می‌کرد. از جا بلند شد و سراغ یخچال رفت و پارچِ‌آب را بیرون آورد و لیوانی پر کرد و به آرامی به او داد.
•••••
نزدیک سحر بود و ″اوس‌عزیز″ هنوز در رختخواب‌اش بیدار بود و غلت می‌خورد. گاهی گردن و شانه‌هایش را می‌خواراند و گاهی پاهایش را تکان می‌داد. نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت. به زور عقربه‌هایش قابل تشخیص بود. ساعت چهار و نیم بود. دستش را تکیه‌گاه گردنش کرد و نگاه‌اش را به سقف دوخت. همزمان با انگشتان پاهایش بازی می‌کرد. روی سقف را ترک‌های ریز و درشت پوشانده بوده، اما به آنها توجه‌ای نداشت، بلکه در فکر و خیالات خود غرق بود. خیالی جز روزهای شیرینِ سلامتی همسرش در ذهن نداشت. آرزو داشت همسرش بهبودی بیابد تا دوباره آن روزهای شاد و شیرین متولد بشوند. به یاد گذشته‌های دور افتاد. زمانی که برای نخستین بار همسرش را دید و دل به مهرش بسته بود. دخترکی خجالتی با چادری گُل‌گلی، با حیایی پیدا در صورت و چهره اش که بر لپ‌های سپید‌ش گل انداخته بود. آن حیا و شرم را هنوز در چشمان و چهرهٔ همسرش می‌دید.
آهی بلند از عمق‌سینه کشید و از رختخواب برخواست. سراغ پاکت‌سیگارش رفت. گاهی آدمی همهٔ دلتنگی‌هایش را در یک آه خلاصه می‌کند و این آه سال‌ها بود که گریبان اوس‌عزیز را گرفته بود. او بعد از سکتهٔ همسرش بارها این آه را سر کشیده بود. در وجودش یک حسرت همیشگی ریشه دوانده بود که تنها با اندیشدن به روزهای خوب گذشته از بین می‌رفت. گاهی در خیالات خود غرق می‌شد و همسرش را سالم و شاداب می‌یافت.
سیگارهایش رو به اتمام بود. فندک‌اش را از روی میزِ‌تلفن برداشت و سیگاری را به آتش کشید و با سیگارِ روشن، به رختخواب برگشت. دیگر سیگار هم توهمات و افکار مشوش‌اش را آرام نمی‌کرد. فکرهای گوناگون به ذهن‌اش خطور می‌کرد. از تنِ علیل همسرش گرفته تا قسط‌های عقب افتادهٔ وام معیشتی بازنشستگان و اینکه فرزندی ندارند در این دوران سخت و تنهایی، عصای دستشان بشود. یادش افتاد که سالهاست به زیارت قبر پدر و مادرش نرفته است. دلتنگشان شد. در دل فاتحه‌ای برای هر دو نفرشان فرستاد و با خود عهد بست که هفتهٔ آینده به اتفاق فاطمه‌خانم به روستایشان برود، سرِ خاک آنها. فکرهای جورواجور دیگری به سراغش می‌آمد. بدون اینکه به سیگارش پک بزند، سیگار می‌سوخت و ذره‌ذره از خاکستر آتشین‌اش بر روی پتو می‌ریخت و غافل از آن، در افکار خود غوطه‌ور بود.
با برخاستن بویِ پتویِ سوخته، ″اوس‌‌عزیز″ از خیالات‌اش پرید و دستپاچه با کف دست، قسمت سوختهٔ پتو را خاموش کرد. سوزش دردناکی در دستش احساس می‌کرد اما توجه‌ای به آن نکرد. دیگر بی‌خیال سیگار شد و پتو را روی خود کشید و خوابید.
چشمانش هنوز گرم نوازش خواب نشده بود که با صدایِ ناله‌های ″فاطمه‌خانم″ هوشیار شد. پتو را از روی خود کنار زد و چهار دست و پا به طرف همسرش رفت.
ناله‌های ضعیف اما دردناکی از فاطمه‌خانم بلند می‌شد. ″اوس‌عزیز″ دست سفید و بی‌رمق همسرش را در دستان‌اش گرفت و پرسید: کجات درد میکنه عزیزم؟!
نگاهی به چهرهٔ زیبای همسرش انداخت. صورت‌اش همچون برف، سفید و سرد شده بود. چشمانِ کم‌سویش که هر شب با اشک می‌بست، درشت و گشاد شده بود.
حالت صورتش از وضعیت وخیم درونش حکایت می‌کرد. ″اوس‌‌عزیز″ با ترسی که به درونش راه پیدا کرده بود، سریع سراغ دارو‌هایش رفت. چند قرص و کپسول مختلف به خوردِ همسرش داد، به این امید که معجزه‌ای بشود و حال وخیم‌‌اش، تسکین بیابد‌ اما فایده‌ای نداشت. ناله‌های فاطمه‌خانم بلند و ممتد می‌شد.
از وضع و احوالش، سردرگم و دیوانه شده بود. عاصی و پریشان دور و بر فاطمه‌خانم می‌چرخید. کاری از او ساخته نبود و همسرش همچنان از درد در عذاب بود. شمارهٔ اورژانس را گرفت و از آنها کمک طلبید و خود عاجز از هر کاری، کنار عزیزش نشست. روایت چشمان‌اش، حکایت مرگ و رفتن بود. رفتنی که سال‌ها فاطمه‌خانم منتظر پیش‌آمدش بود.
″اوس‌عزیز″ با چشمانی اشکبار و دلی اندوهگین، همسرش را در آغوش کشید و به سینه فشرد. نگاه بارانی‌اش را به چشمان معشوق‌اش دوخته بود. چشمان پر از اشک ″فاطمه‌خانم″ خانهٔ مرگ شده بود.
قبل از اینکه اورژانس برسد، ″فاطمه‌خانم″ با چشمانش از شوهرش خداحافظی کرد و آرام و سر‌خوش در آغوش یارِ با وفایش آرام گرفت و سال‌ها درد و محنت‌اش پایان یافت.
با رفتنش، ″اوس‌‌عزیز″ دلشکسته‌ترین مرغِ‌عاشق شد. همچون مرغِ‌عشقی که جفتش را از دست داده باشد زبان‌بست و آرام و بی‌حرکت خیره به کنجِ‌اتاق شد.
•••••
در مراسمِ خاکسپاری، بعد از رفتن همهٔ حاضرین، ″آقا رسول″ پدر ″حمید″، ″اوس‌عزیز″ را از روی قبر بلند کرد و با خود برد و سوار بر ماشین کرد و رفتند.
هر چند همهٔ اطرافیان با ابراز تأسف و ناراحتی، خود را در غمِ ″اوس‌عزیز″ شریک می‌دانستند اما غم و غصهٔ درگذشت ″فاطمه‌خانم″ بر او بسیار سخت و جانگداز بود.
•••••
سیگارها یکی بعد از دیگری دود می‌شد اما غم و غصهٔ ″اوس‌‌عزیز″ همچنان پا برجا بود. خیالات و خاطرات ″فاطمه‌خانم″ لحظه‌ای او را تنها نگذاشته بود‌.
غمِ از دست دادن یار و همدم زندگی‌اش، بسیار بر او سخت رفته بود. هر لحظه همسرش را پیش‌رویش می‌دید که دست‌اش را به طرفش گرفته و او را صدا می‌زند.
غروب لباس پوشید و آرام و باوقار به طرف پارکِ محله رفت. کمتر از پنج دقیقه با خانه‌اش فاصله داشت. پارکی خلوت و دنج که بیشتر بچه‌ها در آن به فوتبال می‌پرداختند.
″اوس‌عزیز″ بر روی یکی از نیمکت‌های سیمانی که دور از هیاهوی بچه‌ها بود، نشست و عصایش را تکیه‌گاه چانه‌اش کرد و به فکر فرو رفت.
قلب کوچک و خسته‌اش، شکسته‌ بود. طاقت و تحمل غم از دست دادن همسرش را نداشت. احساس کرختی در پشت گردن‌اش می‌کرد. سمت چپ سینه‌اش تیر می‌کشید. ″فاطمه‌خانم″ کنارش بر روی نیمکت نشست و با لبخندی که شش سال می‌شد از روی صورتش محو شده بود، گفت: پیرمرد! نمیگی میچایی که دم غروب زدی بیرون؟!
باور کردنی نبود، فاطمه‌خانم حرف می‌زد!.
″اوس‌عزیز″ مست از لبخند و سخنان همسرش، بدون اینکه جوابی بدهد عاشقانه به تماشایش ادامه داد.
ساعتی دو نفری آنجا نشستند. بعد هر دو، دست در دست هم، از روی نیمکت برخواستند و رفتند...


سعید فلاحی (زانا کوردستانی)

- «بازنویسی بر داستان سفرهٔ عشق»
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان کوتاه لبخند علی

- بابایی زود برگردی! امشب تولدته! یادت نرفته که؟!
- نه دختر خوشکلم! یادمه!
- با مامان میریم برات کیک می‌گیریم!
- مرسی عشقِ بابا!
- زود برگرد؛ دیر نکنی، ها!
″علی″ پیشانی دخترش را بوسید و گفت: باشه بابا جون، زود میام!
″نرگس″ با شوق و ذوق بسیار، پدرش را در آغوش کشید و گونه های سوخته و بی روح اش را غرق بوسه کرد. دخترک سه ساله، عاشق پدرش بود و امشب که شبِ تولد پدرش است، او بیشتر ذوق زده و خوشحال بود تا کسی دیگر، به همین خاطر اصرار داشت که پدرش در بازگشت از کار دیر نکند.
″علی″ دستی بر موهای حنایی و بلندِ ″نرگس″ کشید و بلند شد. دل اش نمی‌آمد که دستان زبر و خشن‌اش را بر پوست لطیف صورت دخترش بکشد.
″نرگس″ عاشق لبخندهای پدرش بود. در پاسخ لبخند زیبای بابا علی، خندید و خودش را به دامان مادرش انداخت و گوشه ی پیراهن مادرش را در دست گرفت.
″علی″ با همسر و دخترش خداحافظی کرد و از خانه خارج شد. او یکی از ده‌ها کارگر معدن شهر بود و روزانه بیش از ۱۲ ساعت در دل آن معدن عمیق مشغول به کار بود. ″علی″ و هفت نفر دیگر از کارگرها در عمق ۱۳۰۰ متری ″معدن البرزگان″ در سایت تخریب و حفاری لاشه سنگ ها مشغول بودند.
ساعت هفت صبح، مینی‌بوسِ سرویس معدن در ایستگاه محله ی آنها توقف می‌کرد تا که ″علی″ و چند نفر دیگر از کارگران معدن را سوار کند. باید عجله می‌کرد که زودتر به سرویس برسد.
داخل مینی‌بوس، تعدادی از کارگرها چرت می‌زدند و تعدادی دیگه با هم پچ‌پچ می‌کردند، برخی هم بدون هیچ عکس‌العملی فقط جلو را نگاه می‌کردند و کاری به هیچ چیز نداشتند. ″سجاد″ یکی از همکاران صمیمی ″علی″، سر شوخی را با او باز کرده بود و سر به سر ″علی″ می‌گذاشت.
- قیافه ات چه نورانی شده علی!
...
- ... دیدن ادامه » انگار رفتنی شدی داداش!
″علی″ جز لبخند شیرین و زیبایش پاسخی برای حرف های سجاد نداشت.
پنجشنبه بود و طبق روال پنجشنبه‌ها، معدن یک ساعت زودتر تعطیل می‌شد.
از لحظه ای که ″علی″ پا از خانه بیرون گذاشته بود دلشوره ای غریب وجودش را گرفته بود. چهره های معصوم و نگران همسر و دخترش در ذهن‌اش نقش می‌بست. دست و دلش به کار نمی‌رفت. تند تند به ساعت مچی‌اش نگاه می‌انداخت. تا ساعت نهار یک ساعت دیگر باقی مانده بود. تصمیم داشت که حتمأ سر نهار به خانم‌اش تلفن کند تا از دلنگرانی خلاص شود. دلشوره و اضطراب او را کلافه کرده بود. خیالات و توهمات گوناگون در ذهن‌اش می‌گذشت.
کار تراش و تخلیهٔ نخاله‌های سایت تمام شده بود. برای بعد از نهار کار چندانی نداشتند. همکارانش زودتر از سایت خارج شدند. او و ″مش‌رجب″ برای جمع آوری وسایل اضافی مانده بودند. وسایل کار را از عمق معدن بیرون می‌کشیدند تا بعد ظهر آنجا را تخلیه و آماده انفجار کنند. ″مش‌رجب″ بیست متری از ″علی″ فاصله داشت که ناگهان تخته سنگی بزرگ از بدنهٔ معدن جدا شد و بر روی ″علی″ افتاد. ″مش‌رجب″ دست‌پاچه و ترسیده، خود را به محل ریزش رساند. نه اثری از علی پیدا بود و نه صدایی از او می‌شنید. بلافاصله به مسئولان ایمنی و بهداری معدن بیسیم کرد و اتفاق را برایشان تعریف کرد. بعد از دقایقی کارگران برای رهاسازی ″علی″ وارد سایت شدند. با تلاش فراوان سنگ‌های بیشمار را از روی ″علی″ برداشتند و پیکر نیمه جانِ غرق در خون و خاک او را بیرون کشیدند و سوار بر آمبولانس به بیمارستان منتقل کردند.
•••
هوا تاریک شده بود و چند ساعتی بود که ″نرگس″ منتظر بازگشت پدرش بود. مادر ″نرگس″ چند بار شمارهٔ موبایل پدرش را گرفته بود اما جوابی دریافت نکرده بود. دلشوره در وجودش راه پیدا کرده بود.
حدود ساعت ده شب، ″رضا″ دایی ″نرگس″ به خانه ی آنها آمد و ماجرا را برای خواهرش تعریف کرد و آنها را با خود به بیمارستان برد.
″نرگس″ با دیدن لبخند سردِ نقش بسته بر لب‌های پدرش، غمگین شد. آرزو کرد که پدرش از جا برخیزد و او را در آغوش بکشد. قطره ای اشک از چشم اش سُر خورد و از گونه هایش لغزید و بر زمین افتاد. لبخند ″نرگس″ هم مانند لبخند پدرش پژمرد و هاله ای از غم و اندوه بر صورت زیبایش پرده کشید.
شدت جراحات و شکستگی‌هایِ ″علی″ بالا بود. تا آن ساعت چند عمل جراحی شده بود. درصد میزان هوشیاری اش پایین و تنفس‌اش مشکل داشت. فقط خدا می توانست بابا علی را دوباره به نرگس باز بگرداند...
•••
″علی″ همان شب پیش‌روی چشم‌های اشک آلود ″نرگس″ و مادرش با همان لبخند زیبایش که همیشه بر لب‌های سردش نقش داشت، جان داد.
معدن روزهای بعد باز به تولیدش ادامه داد اما دیگر کسی لبخند ″علی″ را ندید، همانند لبخند محو شده ی ″نرگس″.

سعید فلاحی (زانا کوردستانی)

- تقدیم به علی کوهساری کارگر ۳۵ ساله ی معدن البرزگان که روز پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸ در اثر حادثه ی سقوط سنگ در عمق ۱۳۰۰ متری معدن درگذشت. (یادش گرامی)
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
روحش شاد**
۲۴ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید