تیوال احسان علایمی | دیوار
S3 : 13:13:48
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
با زنگ سوم تلفن از جا پریدم ، گویی پیش از این سومین زنگ در این دنیا نبوده ام ، بلند شدم ، یکهو ، سرم گیج رفت ، فکر کنم کم خونی دارم یا شاید کم بود ویتامین ، از آ بگیر تا آن آخری که نمیدانم کدام است ، دستم را میگیرم کنار صندلی ، چشمهایم سیاهی میرود ، زنگ چهارم هم به صدا در آمد ، فاصله ام با گوشی زیاد نیست اما نمیدانم جرا به سان ابتدا تا انتهای ولیعصر میگذرد برایم ، همانقدر کند و آرام ، میرسم ، به نفس آفتاده ام ، چقدر گذشته از آن روزها که من منتظر تماسی بوده ام ، گوشی را که بر میدارم صدای باد میدهد ، باد و ترافیک ، گفتم الو ، جوابی نیامد ، قلبم میزند ، چند بار زنگ زدم به کسی که حرف نزدم؟ چند بار رفتم به آدرسی که کسی منتظرم نبوده است؟ نمیدانم صدایم را شنیده است یا نه ، باز میگویم ، الو ، صدای باد شدید تر شده و صدای نفس ، به یاد نفس هایش میافتم ، همان که هیچوقت ... دیدن ادامه » صدایم نکرد ، از میان باد نجوای ضعیفی گویا می آید ، امروز چندم است؟ به دنبال مناسبت میگردم در ذهنم ، امروز چندم است؟ حتی تولد خودم هم یادم رفته

هر چه هست همان هاست که میدانم ، میدانم که نباید بدانم اما فقط همان ها را میدانم ، ساعت چند است؟

همه جا تاریک شده ، کی شب شد؟ ، اصلا کی روز میشود؟ چند وقت است در دنیا نبوده ام؟ صدای نجوا بلندتر شده ، چیزی گفت؟ گفت انگار ، من گوشهایم نمیشنود یعنی نمیخواهد بشنود ، اسمم را گفت انگار ، سلام میکنم ، باکی؟ من؟ شاید اشتباه است و تنها یک تشابه اسمی است ، کسی شبیه او نبود اما ، هیچوقت نشنیدم جز همان یکبار ، صدا کردنش راحت بود ، میشد گفت هی تو ، یا گفت ببین ، او بر میگشت ، اما من همیشه اسمش را صدا میکردم ، او برمیگشت ، در جوابم هیچوقت نگفت جانم ، هیچوقت نگفت عزیزم ، فقط نگاهم میکرد ، شاید برای همین دوستش میداشتم ، همین که خودش بود ، صدای پشت خط خیلی بلند است ، صدای فریاد میآید انگار ، چرا پس من نمیشنوم؟ صدا برایم مفهوم نیست ، گوشی را میگذارم ، شاید خودش بود ، صدایش را یادم رفته ، اگر زنگ بزند و صدایم کند میشناسم؟ چه میگویم؟ جانم؟

منتظرم ، سالهاست که این خط زنگ میخورد و من منتظرم ، اینجا در این اتاق تاریکی که هیچکس جز من اجازه ندارد بیاید ، دست میکشم به صورتم ، خودم را فراموش کرده ام ، صدایم چگونه بود؟ مادر؟ امروز چند ساله میشوم؟ نکند اینها همه بازیست؟ نکند من نقش اولی تیاتری هستم که تماشا چی نداشته؟ مادر؟ امروز چندم است؟ مادر کجایی؟ چند سال است صدایت نکرده ام؟ تلفن زنگ میخورد ، با صدای سومین زنگ از جا میپرم ، گویی در هپروتی بوده ام ، بلند میشوم ، یکهو.....





ممنون که نظر دادی
۱۰ آبان ۱۳۹۶
الان دیدم...
دیدم که خوندمش.. همون پارسال. قشنگ بود. یاد کارای عباس معروفی مینداخت منو.
۰۸ شهریور ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عجیب نیست؟
خودمان هم فراموش کردیم
خط خطی های ما هنوز روی دیوار است
پشت خروار ها خاک

چقدر غر زدیم
چقدر زخم زدیم به هم
دلتنگم
همین.

برای محمد ها ، شبنم ، زهرا ، احسان، سپیده ، فایقه ، مریم و خیلی های دیگر که آنها هم فراموش کرده اند

و برای الف تنها.



سید فرشید جاهد، رها باصفا و مجتبی مهدی زاده این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آدم ها
به دنیا می آیند
که از خاطره های هم
بروند
.
.
.

از: ...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آدما از دور زیباترن
از پشت شیشه
دست که میکشم به پنجره یاد دستات می افتم
که چقدر دوست داشتم وسط برف میگرفتمشون و میذاشتم تو جیب پالتوم

آدما از دور بی آزار ترن
از اون سمت خیابون
یادته گفتی چشماتو ببند و دستمو بگیر و بیا
افتادم تو جوب ، آبش خیلی شدید میرفت ، عمق جوب زیاد بود ، هوا سرد ، شب بود
تو دستتم دراز نکردی
اون شب باید غرق میشدم تو همون جوب فکسنی

آدما از دور عزیزترن
از پشت تلفن
به هوای شنیدن صدات
نصف ... دیدن ادامه » شبی تلفن رو برداشتم رفتم تو اتاقم
زیر پتو بودم وسط تابستون
گرم بود گرم ، اما صدات عزیز بود برام باید میشنیدم
...


جای دستام هنوز رو شیشه است ، ببین
جای پاهات هنوز رو دلمه ، اونو که نمیتونی ببینی

عزیزم ، کاش هیچوقت این ور خیابون از پشت شیشه ندیده بودمت.


از: الف
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سردمه
مثل یک سلول ، تو یه بدن که تاره جون داده
سردمه
مثل سکوت ، بعد از هر شلیک گلوله ی بی هدفی
که هدفی رو از بین برده
حس میکنم بر خلاف نظر همه ی کارشناسا
دنیا رو به سردی میره
مثل نگاه
مثل اشک
کثل ترس
سردمه مثل همه ی آدمهایی که تنهان

سرده دنیام
خیلی سرد
طوری که دل غمگین و نمناکم چسبیده بهش
دردناک ... دیدن ادامه » و مستاصل.

پی نوشت

دنیاهامان چه زود
سرگیجه گرفت
چه زود افتاد
چه زود تنها شد


از: الف.عین
عصر یخبندانی دیگر در راه است...
۱۰ تیر ۱۳۹۱
درود بر شما
خوشحالم که دوباره نام یکی از قدیمی های دیوار را میبینم.
برقرار باشید.
۱۱ تیر ۱۳۹۱
محسن عزیز ممنونم ازت
۱۱ تیر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو بودی آن روز
که رنگ نگاهت را گلوله ای
که از هر کجا آمد
ربود

تو بودی
و اکنون این خاک سرد
چشمانت را آرام آرام میبلعد

نمیدانم کجا
اما
ندایی درونم هست
که روزی
زمین
با چشمانت
به ... دیدن ادامه » دنبال تمامی گلوله زن ها
خواهد رفت.


سکوتتتتتتتتتتتتت


از: الف.عین
بله زمین حق تو را می ستاند.
(فقط دوست خوبم من احساس میکنم اگر بجای "گلوله زن ها"از کلمه ی دیگری استفاده میشد بهتر بود البته این فقط حس منه...خیلی زیبا سرودید)
۲۳ خرداد ۱۳۹۱
و آزادی در زیر مجسمه ها در میادین مرکزی می ایستد
و یکی یکی نام های قهرمانانش را می خواند

یانیس ریتسوس
۲۳ خرداد ۱۳۹۱
ممنونم که خوندید ، خودمم خیلی بهش فکر کردم اما به نتیجه نرسییدم!!!!
۲۳ خرداد ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
میبینم که میروی
سوار بر قایقی از آرزوهایم

انگار میکنم که نبوده ای

نبوده این آرزوها
و سفرهای خیالم
رنگ محال میگیرند

دریای ذهنم پر میشود از حباب
و لاشه ی قایق هایی که فرو میروند.



از: الف.عین
زیبا بود احسان جان سپاس
۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱
درود زیبا سرودید ...

فقط در سطر سوم "انگار " یا "انکار "؟
۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام دوباره
اگر ممکنه این یکی عکسم رو هم ببینید.
مرسی

http://aks.akkasee.com/photos/211312/



از: الف.عین
زیبــــــا بود
ممنون احســان
۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۱
خیلی عکس خوبیه......
۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱
زیبا بود زیاد .. تشکر زیاد ..
۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوستان عزیز هم دیواری
خوشحال میشم عکسم رو ببینید و نظرتون رو بگید.

http://aks.akkasee.com/photos/211086

ممنونم پیشاپیش.



از: الف.عین
کادر بندیش رو خیلی دوست داشتم .

و اینکه حس ِ زیبایی داره عکستون

سپاس که با ما شریک شدید :)
۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
احسان جان میتونستی قاب بهتری برای عکس انتخاب کنی مثلا از قاب 3/1 در محیط 3/2 استفاده میکردین بهتر بود تناسب خطا های عمودی و افقی را هم رعایت میکردین گرچه فکر کنم بدون سه پایه این عکس رو گرفتین
حتی میتوانستید عکس را در قاب آتا فوکوس بگرین و در کل عکس دوست ... دیدن ادامه » دارم موفق باشی
۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
سلام محمدحسین عزیز. هیچی، تنها شادی دیدار دوباره یک همدیواری بود :-)
۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کاش میشد برگردم به اون لحظه ها
کاش می....ش....د
ک...ا....ش......

د لعنتی انقدر زد نزن رو دیوار
اینجا چند نفر دارن با هم دعوا میکنن
مثل که حالیت نیستا
برو همونجا که تو این چند ماهه بودی
نمیبینی مگه ما اینهمه زجمت کشیدیم واسه این دیوار
آدمهای جدید اومدن
ما تورو نمیخوایم
تورو فراموش کردیم
مثل همه اونهایی که رفتن
ما دیوارو اینجوری میخوایم
شبیه 1 کوچه با دو تا مدرسه
یکی ... دیدن ادامه » پسرونه
یکی دخترونه
که گاهی اینا زود تطییل میشن میرن جلو مدرسه اونا واسه تیکه انداختن
گاهی هم اینا واسه اونا





از: ووووووووووووووووووووووووو
آقای علایمی، ممنون از این که هستید
تولدتون هم مبارک
۱۹ فروردین ۱۳۹۱
درود بر احسان علایمی.
یار دیرین دیوار که می دانم هنوز به درخشندگی آن پایبندی.

برای درخشندگی جنگندگی نیازه تا سنگریزه ها و غبارهای نابالغی، تا علف های هرز چشمانی که توان دیدار نور رو ندارن، از باغچه برکنده شن. پس باش و بساز بنایی رو زیبا می دونی.
۱۹ فروردین ۱۳۹۱
تولدتون مبارک ، زیاد ..
۲۰ فروردین ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دست میکشم به صورت صاف و سفیدت
چشمات بسته اند و لب هات دیگه تکون نمیخورن
صدای آروم و آرامش بخشت دیگه نمیاد

دست میکشم روس دستهات و برای اولین بار حس میکنم
که دستهای تو دیگه کوچیک تر از اونی شده که بخواد دستهای منو بگیره و با تمئنینه
از عرض خیابونی رد کنه
که بعدش من میپلکم بین بچه ها و دستهای تو رو فراموش میکنم

نگاهت میکنم
اشک کوچیکه برای تو
اشک نمیتونه دردم رو تفسیر کنه

پس گریه نمیکنم
و دستت رو میگیرم اینبار و من ردت میکنم از آخرین ترافیک تهران
و ... دیدن ادامه » فکر میکنم چه حیف
که تو دیگه نمیتونی اینجا باشی و به روی کسایی که میپیچن جلوت لبخند بزنی

شهر
خاکستری تر از همیشه است
و وقتی اولین ریز خاک های سرد رو میریزن روی تنت
من ترس برم میداره و میدوم سمتت و دستت رو میگیرم

مادر
من میترسم
من میترسم
من
می
تر
سم.


پی نوشت

برای خاله مهناز
و علی ادیب

هم بازی و هم مدرسه ای کودکی هام.







از: الف.عین
خیلی زیباست
سرشارازاحساس ناب
منم باخوندش دلم گرفت:(
۰۳ اسفند ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حرف ها یم
همه یک معنی دارند

بستگی دارد به گوش های تو

گاهی
آدمیزاد
با دلش هم
می شنود.



از: الف.عین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

نیم شبان بیستم بهمن ماه است و من کنار بیمارستان ایستاده ام
ها که میکنم دردم میگیرد ، سیگار ندارم و دردم میگیرد
ساعتم را که نگاه می کنم ، چیزی حدود 5 دقیقه به صبح است
به 3 صبح
حال خوشی دارم ، داشتم ، تا حدود یک ساعت و سی دقیقه ی پیش که ماجرا آغاز شد
یکی از همان دور هم نشینی های مجردی
من و دو تن از یاران گرمابه و گلستان و دختری که مدام سیگار میکشید به انظمام زن و شوهری نمونه
که از دوستان دو ، سه دوره ی آخری بوده اند
همه گرم بودیم
شوفاژ ها خاموش بود
شومینه رنگ نداشت ، گاز نداشت
و دختر سیگار میکشید
و همه چیز پر بود از خنده و همچنان .... سیگار میکشید و نمیخندید
هیچکدام نمیدانستیم از کجا آمده و دوست کیست
فقط ... دیدن ادامه » بود
هم برای من بود
هم برای رفقا و هم .... شوهر نمونه
نگاه ها که شروع شد
شوهر نمونه کم آورد و ماجرا آغاز شد
زن رفت
و دختر سیگارش را خاموش نکرد

گربه ای آرام از بالای خیابان شریعتی پایین میآید
میبینمش

نگاه هایمان تلاقی میکند و خشک میشود

خشک میشوم
دختر سیگارش را بر لب شوهر نمونه میگذارد
شوهر
با اولین کام چنان به سرفه میافتد که ... سیاه میشود
دکتر گفته است
بار پیش گفته بودم آخرین بار است که میتونی جان سالم به در ببری
سیگار و مشروب
ریه ات را از کار میاندازد

گربه راه میافتد
دستی سیگاری بر لبم میگذارد
فندک میزند و دردم
آرام آرام ، آرام میگیرد

زن کنارم ایستاده
شوهرش تمام ریه اش را از دست داده
و زن دستش در دست من است

خیابان شریعتی آرام است
و هیچکس نمیداند آن دختر از کجا آمده بود

جز من و زن.





از: الف.عین
سکوت...
:‏(‏
۲۰ بهمن ۱۳۹۰
...
۲۰ بهمن ۱۳۹۰
ای قاتل!
قشنگ و عالی بیان شده بود.
خیانتِ اون زن به کنار ولی نقشه ی قتل خیلی ناجوانمردانه بود.
راستی احسان عزیز ممنون که پست من رو خوندی. زیر همون پست جواب سوالتون رو دادم.
۲۱ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

هوا که سرد میشه
زمستون که میاد
دلم یاد قدیماش می افته
یاد خیره شدن از پشت شیشه یه آسمون قرمزی که شاید با خودش برف آورده باشه
یا اگه خوش شانس تر بودم
نگاه کردن به برف های سرد و سبک و سرگردونی که نمیدونستن کجا بشینن تا بیشتر دووم بیارن
هوا که سرد میشه
زمستون که میاد
بیشتر از قبل ییاد خودم میوفتم
بیشتر از نگاه های گاه و بی گاه به آینه.


پی نوشت:

دیروز ... دیدن ادامه » تر ها
برف هم
رنگ دیگری داشت.

الف.عین

از: خود
بله واقعا دیروزترها
برف هم رنگ دیگری داشت
۱۹ بهمن ۱۳۹۰
به به، خوشحالم وقتی که بعد از مدت ها اومدم اینجا، روی صفحه اول، اسم تو رو دیدم احسان. یا قدیما به خیر
۲۰ بهمن ۱۳۹۰
میبینم که جمع احسان ها جمعه :)
۲۰ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اکنون اما
روزگار سیا هی است

.
.
.


خوب که چی؟

بابا ، چرا نمیفهمی
همین 100 تا لایک میگیره.




از: الف.عین
من

سال ها

تنم را با نام تو غسل داده ام

تا که زاده شدم تا تو

زیر برگ های من

بسان ... دیدن ادامه » قارچی سمی

با شیطان

هم آغوشی کنی


اعتراف میکنم

اشتباهی

خدا

می انگاشتمت.
۰۱ دی ۱۳۹۰
خیلی خوب بود..و امیدوارم تاثیر گذار هم باشه..
سپاس...))
۰۱ دی ۱۳۹۰
این دکمه دوست دارم زیر انگشت اراده است , کسی که بدونه چی کارمی کنه می تونه مسئولیت کارش رو هم قبول کنه , البت با احترام به نظردیگران

ممنون دوست من
۰۱ دی ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بعد از سکوتمون بود ، 1 هو تند تند شروع کردی
با صدای لرزون
و اشک هات

من با بهت و سکوت نگاهت میکردم

گفتی میری
گفتم هرجا بری میام
راحتت نمیذارم

رفتی
و حالا ما دونفر اینجاییم
با یک طبقه اختلاف
تو روی زمین
من این پایین.

پی ... دیدن ادامه » نوشت:

می خواستم 1 شعر بنویسم که تهش با اسم نمایش از این سالها... تموم بشه

این بود


پس از سکوت بود انگار
لرزش ناگهانی صدای تو
و اشک هایی که حرف ها زدند با من

و تو گفتی و تو گفتی و تو دیگر هیچوقت نحندیدی
نه برای من
و نه برای کبوتران صبح گاهی پشت پنجره


اکنون اما
برای ما
من مانده ام
و این سنگ

میدانی
از این سال ها
هزار خنده طلب داریم
هزاررررررر روز خوش.

اما ننوشتمش!!!!!


الف.عین


از: خود
از تو فرار میکنم
بی آنکه بدانم
دانه ای در قلب من کاشته ای
که هر روز
درون من
رشد میکند
و تو بزرگتر میشوی

از: الف.عین
دلم گرفته و می خواهمت چه کار کنم؟!
که از خودم که تویی تا کجا فرار کنم؟!
۱۳ آذر ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قبل از اینکه ببینمت میخواستم شعرا رو ، داستان ها رو ، غر ها رو ، همه رو یه جا بهت بگم
اما حالا
میدونی
درست که فکر میکنم
حقیقت اینه که
وقتی پاتو گذاشتی بیرون از این در لعنتی
نه برف رو زمین بود که بگم نگام موند به جای پای تازه ات رو برف
نه بارون میومد که بخوام بگم میخورد به شیشه و تو بین قطره ها تکیده تر از قیل دیده میشدی
هیج اتفاقی نیوفتاد
من تنها نشستم رو میزم و با تنهاییم ساختم

هزار تا شعر نوشتم
هزار تا داستان غمگین تعریف کردم
و یک عالم غر زدم
واسه خودم
و ... دیدن ادامه » فهمیدم زندگی با این چیزا تغییر نمیکنه
حتی آدما هم همینطور
واسه همین دیگه حرفی باهات ندارم
میتونی دوباره بری و مطمئن باشی من دیگه نه شعر میگم و نه داستان.



از: الف.عین
یک متن خوب و ذهن متفاوت خوندم
ممنون
۰۶ آذر ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان امروز راجع به مردیه که قلبی به اندازه ی آسمون داشت و دلی به اندازه دریا
و تنها بدبختیش این بود
که هر کدوم از دوستانش که زخم میخورد
روی تن اون آثر میگذاشت
.
.
.

پی نوشت:

داستان بدبختی 1 آدم دیگه بیشتر از این شنیدن نداشت ، نویسنده از ادامه داستان منصرف شد.

از: الف.عین
نگاهی به سمت چپ خیابون میندازه
یک زن آبستن زیر بارون منتظر تاکسی ایستاده
قصه اینجا شروع نمیشه
داستان از جایی شروع میشه که مرد حسرت میخوره که سهمش از بارون
خیره شدن از پشت شیشه ی ماشین گرون قیمتشه
پس
محکم میزنه رو ترمز
سیگاری آتیش میزنه و پیاده میشه
بی توجه به بوق ماشین های کناری
یا خیس شدن کت و شلوار 2 میلیون تومنیش

پیاده میشه و تازه قصه رو آغاز میکنه.


مرد نمیدونه کیه ، مرد نمیدونه کجاس ، مرد شب به خونه بر نمیگرده
و ... دیدن ادامه » همه ی کوچه های شهر پر میشه از اطلاعیه

"مردی حدودا 45 ساله از منزل خارج شده و تا کنون مراجعت ننموده".

مرد همه ی نبودش رو میده تا بودش رو پیدا کنه ، مرد پیدا نمیشه و قصه اش هیچوقت به پایان نمیرسه.








از: الف.عین
مرد همه ی نبودش رو میده تا بودش رو پیدا کنه ، مرد پیدا نمیشه و قصه اش هیچوقت به پایان نمیرسه.


احسان جان
زیبابود
۱۱ آبان ۱۳۹۰
من خودم وقتی راه میرم یا رانندگی میکنین مدام سرم میچرخه ، سرش رو که میگردونه کسی رو میبینه که زندگی میکنه و قراره زندگی ببخشه

می خواستم بگم این تلنگری شد که مرد یک لحظه زندگی رو زیر بارون ببینه و حسرت بخوره.


اگر قانع نشید خوشحال میشم باز نظرتون رو ... دیدن ادامه » بدونم.
۱۱ آبان ۱۳۹۰
کسیو میبینه که قراره زندگی ببخشه..
دوست داشتم این جملتونو..
آخه اینجوری دوبار داستانو شروع میکنین، یه بار از حسرت خوردن مرد
یه بار از پیاده شدنش..
ولی از وقتی که پیاده میشه.. جملات محکمتر.. گیراتره..
پایان بندیشم زیبا بود..

سپاس فراوان بابت جواب خوبتون..
و ... دیدن ادامه » معذرت بابت سوالای پی در پی..
۱۱ آبان ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید