«خونبَس» بیش از آنکه به درام وفادار بماند، در پی ساختن یک تجربهی دیداری و آیینی است؛ انتخابی که در بسیاری از لحظات به خلق تصاویری بدیع و میزانسنهایی دقیق منجر میشود، اما الزاماً به انسجام دراماتیک نمیانجامد. اجرا از حیث طراحی صحنه، نور، موسیقی و هدایت بازیگران، استانداردی قابل توجه دارد و نشان میدهد کارگردان به زبان بصری خود مسلط است.
مسئله از جایی آغاز میشود که فرم، به تدریج بر محتوا سایه میاندازد. نمایش چنان مجذوب زیبایی تصاویر و استعارههای بصری میشود که کشمکش دراماتیک و تحول شخصیتها در حاشیه قرار میگیرند. ابهام نیز همیشه به معنای عمق نیست؛ در برخی صحنهها مرز میان ایهام و فقدان پرداخت روشن، کمرنگ میشود و مخاطب بیش از آنکه به مشارکت در کشف معنا دعوت شود، از جریان اثر فاصله میگیرد.
ریتم کند اجرا نیز اگرچه در خدمت فضای آیینی اثر تعریف شده، اما در نیمهی دوم با تکرار برخی الگوهای اجرایی، از ضرباهنگ میافتد و از شدت تأثیر عاطفی آن کاسته میشود. با این حال، نمیتوان انکار کرد که «خونبَس» صاحب جهان اجرایی مستقلی است؛ نمایشی که به دنبال جلب رضایت همهی مخاطبان نیست و ریسک انتخابهای فرمی خود را میپذیرد.
در نهایت، «خونبَس» را بیش از آنکه بتوان نمایشی موفق از منظر درام دانست، باید تجربهای جدی در جستوجوی زبان اجرایی
... دیدن ادامه ››
قلمداد کرد؛ تجربهای که گاه مسحورکننده است و گاه اسیر شیفتگی خود به فرم. همین دوگانگی، اثر را به موضوعی برای بحث تبدیل میکند؛ نه نمایشی بینقص، بلکه نمایشی که ارزش گفتوگو و نقد شدن را دارد.