تیوال | دیوار
T1 : 04:53:00
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
عکس
از نمایش سوى کابوى
۴ ساعت پیش
محمد عسگری این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
۶ ساعت پیش
محمد عسگری این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عکس
از نمایش آخرین‌ گودو
۶ ساعت پیش
محمد عسگری این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عکس
از نمایش مرگ و دوشیزه
۶ ساعت پیش
محمد عسگری این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
۶ ساعت پیش
محمد عسگری این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عکس
از نمایش پدرانه
۶ ساعت پیش
محمد عسگری این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عکس
از نمایش کرنیتز
۶ ساعت پیش
محمد عسگری این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جای خالی ِ تو را
پُر کرده ام ،
با سبزی های بی شمار .
در گردش ِ روزگار
از دست رفتنی زیاد است ،
اما ، تو چیزِ دیگری هستی ؛
مثلِ الماس ،
درخشنده .
و مثلِ ماه ،
تابنده .
تو از من پُر می شوی
و من از تو .
این پارادوکس را
از یاد نمی برم .

#مرتضی_کلانی ... دیدن ادامه »
اولِ اسفندِ ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
من 2 بلیط اپرای لیلی و مجنون برای تاریخ پنجشنبه 10 اسفندماه 96 ردیف از جلو تهیه کردم که قصد فروش این بلیط‌ها را دارم. دوستان اگر کسی علاقه‌مند بود، با شماره 09121934727 تماس بگیرید
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ساعت 17:30 روز یکشنبه 29/10/96 به حسرتی یکساله پایان دادم و بالاخره در تماشاخانه‌ی ایرانشهر به تماشای ((شلتر)) نشستم.
در طول 90 دقیقه اجرای نمایش بسیار شگفت‌‌زده شدم، چندین بار لبخند زدم، دو سه باری صدای قهقهه‌ام فضای سالن را پر کرد، بی‌شمار اندوه سرتاسر وجودم را گرفت، بارها بغض کردم و حتی چندباری اشک روی گونه‌هایم جاری شد.
((شلتر در سلیقه‌ی من نبود ولی بسیار دوستش داشتم))
در یک کلام؛ شلتر از سلیقه‌ها عبور می‌کند، خود را در وجودت حل می‌کند و پشتت را می‌لرزاند. این خاصیت یک تئاتر خوب است؛ اینکه پشتت را بلرزاند.
حال، پیشنهاد من به آنان‌که هنوز شلتر را ندیده‌اند:
اگر قصد دارید نمایشی با میزانسن‌های چشم‌نواز ببینید و اگر به دنبال شکل‌گیری درام در قالب یک نمایش با ساختار معمول می‌گردید، هرگز به تماشای شلتر ننشینید.
وباز به همین دسته از تماشاگران ... دیدن ادامه » پیشنهاد می‌کنم که به دو دلیل حتماً شلتر را ببینند:
1- این نمایش پر است از عشق و شور تک تک عواملش به آنچه که روی صحنه زندگی می‌شود. عشق و شوری که کمیاب شده در تئاتر این روزهایمان.
2- شلتر راست می‌گوید و با رنگ و لعاب‌های دروغین تماشاگرش را فریب نمی‌دهد. از دل برمی‌آید و لاجرم بر دل می‌نشیند. در یک کلام، شریف است و به تماشاگرش احترام می‌گذارد.
شلتر بیش از هرچیز بر شانه‌های بازیگرانش استوار است. امین میری با انتخاب بازیگرانی با انگیزه و هدایت دقیق و پروسواسش، مجموعه‌ای از بازی‌های درخشان را در صحنه‌ی نمایشش آفریده. حقیقتش، دوست داشتم ویدئوهای ابتدا و اواسط نمایش نبودند؛ چرا که معتقدم کارگردان با هدایت دقیق بازیگرانش، در نهایت سادگی، هر آنچه را که وظیفه‌اش بوده تمام کرده و نیازی به فریاد کشیدن نداشت.
در پایان به بخشی از نمایش اشاره می‌کنم که بیش از همه‌ی نمایش پشتم را لرزاند. زمانی که یوما وارد صحنه می‌شود و رو به کارگردان می‌گوید که: ((شلتر اینطور که او تصویر کرده نیست.)) و گویی خود بار دیگر صحنه را می‌نویسد و کارگردانی می‌کند.
دوست قدیمی‌ام ((ساناز بیان)) و رفیق نازنینم ((امین میری))، حتی اگر روزی بتوانم نمایش زیبایتان را فراموش کنم، نمی‌توانم این صحنه‌ی شگفت انگیز را از یاد ببرم. چه زیبا به ما نهیب زدید که آنچه ما می‌بینیم، هرقدر حقیقی باشد، باز حقیقتی دیگر را پنهان کرده و ما هرگز قادر به درکش نخواهیم بود. افسوس که ما فقط می‌توانیم اندوهگین شویم برای یوما و فاطمه‌هایی که شلتر را زیسته‌اند.
نیلوفر، فرزاد و فرزاد جعفریان این را خواندند
فریبا جعفری فشارکی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خوشحالم که شاهد چنین اجرای متفاوتی بودم . فضا ساری کار ، موسیقی و طراحی صحنه خیلی خوب بود. خلاقیت کارگردان و بازی بازیگران قابل تقدیره. همه بازیگران حضور صحنه ای داشتند. بازیگر نقش مارا علاوه بر حرکات بدن عالی بازی بسیار خوبی را نمایش داد. علیرغم اینکه گاهی بعضی دیالوگها شعار گونه بود ولی در کل اجرای بسیار خوبی بود. از تماشای این کار لذت بردم.
celine و مریم زارعی این را خواندند
فرزاد جعفریان و فریبا جعفری فشارکی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اطلاعیه مجموعه بناها و آواها: "با تاسف و پوزش برنامه تکنوازی + 1 به دلیل کسالت آقای سلیمانی پور لغو شد."
جهت بازگشت مبلغ ایمیلی با عنوان لغو کنسرت پیتر سلیمانی پور شامل -کد پیگیری -شماره کارت بانکی و نام دارنده حساب را به support@tiwall.com ارسال نمایید.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تاریخ این تئاتر تا ۱۰ اسفند است.ولی تا ۹ اسفند فروش داره کسی دلیله این موضوع رو میدونه...؟
فرزاد این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
طراحی صحنه و لباس خیلی خوب بود بطوریکه فضای اون زمان برای مخاطب باور پذیره. بازی همه بازیگران خوب بود بخصوص بازیگر نقش ماریا که بنظرم یکی از نقاط قوت کاره. اجراهایی از این قبیل که خلاقیت در آنها نقش بسیار مهمی ایفا میکنه که ما کمتر از این نوع کارها میبینیم باید بیشتر مورد حمایت قرار گرفته بشن. به این دلیل که تیاتر و همینطور سینمای ما برای پیشرفت لازم داره که ژانرهای مختلف را تجربه کنه. این تنوع برای مخاطب دلنشینه ، گاهی مخاطبان از تکرار خسته میشن. در کل پیانیستولوژی علیرغم ضعفهایی که داشت قابل تحسینه ، به این دلیل که اجراهای موزیکال سخته و قاعدتا نیازمند تجربه بیشتریه . با این وجود این تیم از پس این کار بخوبی بر امدن. پیشنهاد میکنم این کارو از دست ندین.
مریم زارعی این را خواند
مریم راد، فرزاد، celine و فرزاد جعفریان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«لاله زار»

حدود ساعت نه صبح بود که کم کم بیدار شدم، پنج دقیقه ای از توی تخت خواب تکان نمی خوردم. مدتی گذشت تا رخوت خواب هفت ساعته برود دنبال کارش. هنوز فکر دیشب در سرم بود. می خواستم بروم به خیابان لاله زار و از اول تا آخرش را پیاده قدم بزنم. همیشه فقط درباره اش شنیده بودم یا در فیلم ها و سریال ها تصاویر بازسازی شده اش را دیده بودم. اما این ها راضی ام نکرده بود. می خواستم اصل جنس را ببینم. بیشتر قصدم این بود که سالن های تعطیل شدۀ تئاتر و سینما را ببینم و اگر امکانش فراهم می شد، داخلشان هم سرکی بکشم. صبحانۀ مختصری خوردم که فقط ضعف نکنم و از خانه زدم بیرون. دو کوچه بالاتر از خیابان انقلاب سر در می آوردم که وقتی رسیدم پریدم در اولین ایستگاه اتوبوس و مستقیم به طرف میدان فردوسی، ایستگاه بعد از میدان را که پیاده شدم مجبور بودم مقداری راه را برگردم تا دقیقاً ... دیدن ادامه » برسم سر خیابان لاله زار که البته باید گفت لاله زار نو. از انتهای لاله زار نو تازه خیابان لاله زار شروع می شد.
از پیاده رو که تنه ام را چرخاندم در لاله زار نو، مغازه های الکتریکی شروع شد که گویا پایانی نداشت. تا چشم کار می کرد لوازم برقی و لوستر و لامپ بود که مقابل نظر می آمد. گاه به پیاده روی طرف دیگر خیابان می رفتم و دوباره باز می گشتم تا کالبد دو طرف خیابان را بهتر بتوانم ببینم و چیزی را از قلم نیندازم. چشمم به دنبال ورودی سالن های قدیمی بود، تا اینکه یکی یکی سر و کله شان پیدا شد. اول از همه سینما لاله را دیدم با سردری زنگ زده و جای خالی بزرگ مستطیلی اعلان بنر فیلم بر پیشانی اش. به جسدی می مانست که کرکس ها چشمانش را از چشمخانه بیرون کشیده باشند. درش را قفل و مسدود کرده بودند. مغازه های کالای برق تا حلقوم سینما را اشغال کرده بودند و گویی مثل دو دست سرد روشن گلویش را فشار می دادند. این همه روشنایی اما به راستی که چه روشنایی تاریکی! هیچ وقت نشده بود که نور را سیاه ببینم و با تاریکی اش بسنجم. پایین تر رفتم و قربانی بعدی سینما کریستال بود. این یکی هم مثل قبلی فقط یک در به فضایی دخمه مانند، کنارش باز می شد که بالایش نوشته بود «کتابفروشی کریستال» که به هر چیز می مانست جز کتابفروشی. دو باربر هم چیزهایی را به داخلش می بردند که هر چه بود کتاب نبود.
پایین تر که رفتم سینما رودکی با چهار طبقه بلندتر از همه خودنمایی می کرد. کبوترها ردیف در برآمدگی جلوی پنجره های طبقات بالایی اش نشسته بودند، بعضی شان به خیابان زل زده بودند و بقیه بال و پر خودشان را تیمار می کردند. این یکی ابهتی داشت که دلت می خواست دقایقی بمانی و تماشایش کنی. اما پایین تر، سینما ایران درب و داغان با دری مثل بقیه بسته و یک اغذیه فروشی کثیف جلوی ورودی اش مثل جنازه از هم وا رفته بود. بعد به سینما سارا رسیدم با دری آهنی و رنگ و رو رفته که حتی بیرونش هم دیگر شبیه به سینما نبود. از همۀ اینها با دوربین تلفن همراه عکس می گرفتم و می گذشتم تا رسیدم به چیزی که بیشتر از بقیه توجهم را جلب کرد. بنایی با نمای روشن که هنوز هم تر و تازه می نمود. بالایش با حروف قرمز لاتین و از توی دیوار درآمده نوشته شده بود «تهران تئاتر»، پایین نوشته هم مجسمۀ زنی بزرگ و سفید در قاب مانندی به طول حدود دو متر با موهایی در باد آشفته، سینه ای برجسته، ردایی بلند، دستانی تا شانه برهنه و پاهایی استوار و خوش تراش که از زیر دامان بلندش بیرون آمده بودند، زیرش هم صورتکهای خندان و گریان تئاتر را برجسته کار کرده بودند و از دیوار بیرون زده بود. گویی مجسمۀ آکتوریسی نام آور بود یا یکی از اساطیر یونان باستان، قرص و با شکوه خود نمایی می کرد. محو سردر قدیمی شدم. برایم خیلی جالب بود چون سردر ورودی تئاترهایی که در حال حاضر رونق داشتند را نیز مرتب می دیدم، اما هیچکدام به پای این یکی نمی رسید. این لعبت حکم مادر که نه، مادربزرگ آنها را داشت اما چقدر هنوز جوان و با طراوت مانده بود. جلوتر رفتم، یک خرده فروش جلوی ورودی ساختمان تئاتر بساط کرده بود.
رفتم و کنارش ایستادم. سرم را نزدیک کرکرۀ فلزی ورودی بردم و به داخل نگاهی انداختم. کمی زیر چشمی فروشنده را پاییدم اما اصلاً حواسش به من نبود و فقط به عبور و مرور عابرها خیره شده بود. اصلاً انگار من را نمی دید. داخل پر از آت و آشغال بود، از پلاستیک و پوست چیپس و پفک بگیر تا خاکستر و هزار کثافت دیگر. گربه ای آن وسط مثل مار دور خود چنبر زده و پهلو به زمین گذاشته بود. چشمانش را بسته بود. به شکمش دقت کردم بالا و پایین می رفت. هنوز نفس می کشید اما نفس های آخرش بود. تصمیم گرفته بود که یک مکان مرده و متروک را برای مردن انتخاب کند تا دست کم در این لحظات آخر، مزاحم و مدعی نداشته باشد. چه انتخاب هماهنگی! صحنۀ چندش آوری بود. یک لحظه چشمانم را بستم و سعی کردم که چهل سال پیش را تصور کنم. پنج سال قبل از آنکه خودم به دنیا بیایم. صف تماشاگران مقابل ساختمان برای تهیۀ بلیت و ورود به تماشاخانه، صدای بلندگوی گیشه که برنامه را اعلام می کند و دربارۀ نمایش ها توضیح می دهد، بوی غذاهای حاضری در هوا و هیاهوی مردم مشتاق، همۀ اینها مثل سیل به مغزم هجوم می آورد. صحنه ای از فیلم گوزن ها در مقابل چشمانم شکل می گرفت؛ آنجا که فرامرز قریبیان می آمد جلوی تماشاخانه و بهروز وثوقی را در بلیت فروشی می دید که دارد تبلیغ نمایش می کند و می گوید: «بشتابید، بشتابید، امشب و همه شب، نمایش کمدی موزیکال خشم هیتلر یا کلفت پررو ...» که نمی دانم اصلاً خشم هیتلر چه ربطی داشت به کلفت پررو! مناظر را با حسرت و افسوس از مقابل چشمانم عبور می دادم و در پایان، دلم فقط یک آه بلند می خواست که از ته جگر بکشم و همۀ این افسوس ها را بیرون بریزم. چشم هایم را باز کردم. نفس های گربه به شماره افتاده بود، حالم داشت دگرگون می شد، رویم را برگرداندم و به سمت پایین خیابان به راه افتادم.
بوی دود اگزوز ماشین ها توی دماغم می زد. گاهی نفسم را نگه می داشتم که کمتر دود بخورم و زمانی که طاقتم تمام می شد دوباره هوا را فرو می بردم. همین طور در سرازیر لاله زار پایین می رفتم. انگار مناظر را نمی دیدم، فقط در حدی حواسم بود که به کسی یا چیزی نخورم یا با ماشینی تصادف نکنم، فکرم جای دیگری بود، مدام شیطنت می کرد و دلش می خواست به عقب برگردد و دوران رونق این خیابان را ببیند. در افکارم غرقه بودم که ناگهان سردر بلند عمارت دارالفنون از آن تخیلات بیرونم کشید. بدون اینکه متوجه بشوم از لاله زار رسیده بودم به ناصرخسرو، بی معطلی وارد شدم، اشتیاق دیدن داشتم. از کودکی دربارۀ آن خوانده و شنیده بودم و نمی دانستم که در امتداد لاله زار است. وارد اتاق ها شدم. عکس های بی ربط و با ربطی را به دیوارها زده بودند. در اتاق ها هیچ چیز نبود. به اتاق های طرف دیگر حیاط رفتم بسته بودند از پشت پنجره ها نگاه کردم و متوجه شدم که ویرانه اند و بازسازی نکرده اند. به طبقۀ دوم رفتم، آنجا بدتر بود. همۀ کلاس ها ویران و پر از خاک و آشغال بود. هنوز تخته سیاه هایی که از دوران قبل بر دیوارها نصب کرده بودند وجود داشتند. حالا انگار خاک مرگ همه جا پاشیده بودند. احساس حزن می کردم. از پله های سمت دیگر ساختمان پایین رفتم و جلوی آمفی تئاتر دارالفنون سر در آوردم. قبلاً خوانده بودم که اینجا اولین تالار تئاتر در ایران است که بعد از ماجرای تکیه دولت به سبک اروپایی ساخته شده. بازسازی اش کرده بودند اما درش بسته بود و نمی شد از بیرون چیزی دید. همینطور می دانستم که اولین نمایشی که در این تالار اجرا شده نمایش «گزارش مردم گریز» نوشتۀ مولیر بوده است که عده ای از اروپاییان ساکن تهران در آن نقش آفرینی کرده اند.
حیاط عمارت پر از هیاهو بود. یک کلاس از دختران دبستانی را برای بازدید آورده بودند. چند معلم و ناظم، بچه ها را در مرکز حیاط کنار حوض جمع کرده بودند تا برایشان از دارالفنون بگویند. بچه ها در وادی دیگری بودند و حرف های معلمی که صحبت می کرد به جایی نمی رسید. رگ امیرکبیر را ده روز قبل از افتتاح دارالفنون زده بودند و حرف های او هم به جایی نرسیده بود. فضای غریبی بود؛ جایی که منشأ همۀ فعالیت های علمی کشور بود و حال چنین گرد مرده در آن پاشیده بودند. نشستم کنار حوض و به بچه ها خیره شدم. از سر و کول هم بالا می رفتند. معلم حنجره اش را پاره می کرد و بقیۀ معلم ها و ناظم ها با گوشی هایشان ور می رفتند. چقدر دوست داشتم که می شد در زمان سفر کرد، یک راست می آمدم به اینجا، به لاله زار، به کاخ گلستان و خیلی جاهای دیگر که درباره شان می دانستم. دقایقی گذشت، همه اش حسرت می خوردم و آه بود که پس از آه از زمین سینه می رویید. خلقم تنگ تر شد و زدم بیرون. دارو فروش ها توی پیاده رو در به در دنبال مشتری می گشتند. به چشم های رهگذران خیره می شدند تا خریدارشان را بشناسند. اما من فقط شبحی از آنها را می دیدم و همۀ حواسم پیش لاله زار بود. از طرفی تالارهایی به آن کلانی که خالی و خاک خورده با صد هزار خاطره غریب افتاده اند را می دیدم و از طرف دیگر حواسم می رفت به این همه سالن های تئاتر کوچک و لانه زنبوری سی چهل نفرۀ خصوصی که هر روز در تهران سبز می شوند. لاله زار اما من را به یاد آن ضرب المثل معروف می انداخت که: فیل، مرده و زنده اش یک قیمت است. بله، این فیل عظیم الجثه حتی مرده اش هم شکوهمند و زیبا بود. چه خاطره و امید و آرزوها که در این خیابان به خاک تاریخ نرفته بودند و تا به چه حد دور زمانه گاه غدار و بی رحم عمل می کند و هر چیز را اینچنین از اصل خود جدا می اندازد؛ مثل کودکی محتاج را از مادر، تشنه ای را از آب، فسرده ای را از آفتاب و عاشقی را از معشوق که فلک تا بوده اینش کار بوده. یاد مصرعی از مولانا می افتم: «کدام دانه فرو رفت در زمین که نرُست...»
نمی دانم که آیا دانۀ آن همه امیدهای در خاک رفته، روزی لاله وار از خاک این لاله زار سر برون خواهند کرد یا نه اما هر چه که بشود، همین امید را نمی باید از دست داد که گاه تنها دارایی برای ادامه همین است و آنچه مسلم می باید داشت این حقیقت که انسان به امید زنده است.

نویسنده: وحید عمرانی (عضو کانون ملی منتقدان تئاتر ایران)
۱۳ ساعت پیش
بهراد بهاری این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فیلم خوبی بود نمیدونم این فیلم اکرانش چه سالی بوده ولی قطعا اگر به وقتش در سالن سینما میدیدم خیلی باحال تر بود.....
واقعا همینطوره ادما رو از دنیا مجازی نمیشه قضاوت کرد هرکدوم با مشکلاتی که داشتن باهم ناشناس اشنا شدن و همه به نوعی دنبال منافع خودشون بودن...
فیلمی بود که نمیتونستی سکانس های بعدی حدس بزنی چی بوده اینجور فیلم ها مخاطب دنبال خودش میکشونه که به نظرم این هنر کارگردان و نویسنده که مخاطب با دیدن اول فیلم پایانش حدس نمیزنه و این به نظرم جالبه... بازم میشه گفت اینجور فیلما سلیقه ای ....
خوبی این فیلم اینه که به دلیل اختلاف سلیقه کارگردان ۲ تا پایان قرار داده.. فعلا یک پایان دیدم و به نظرم دیدن این فیلم ارزش داره
نغمه این را خواند
من این فیلم را در سال اکرانش دیدم. پیکره بندی خوبی دارد.
۱۱ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تعداد 1 عدد بلیط نمایش الیورتویست برای روز شنبه 5 اسفند ردیف 6 موجود است .
شماره تماس :09128267719
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ایده هاى خیلى خوبى تو نمایش دیدم و من اون حسى که مد نظر کارگردان بود رو دریافت کردم .در مجموع کار قوى بود.
فرزاد جعفریان و نیلوفر این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خواهشا تمدیدش کنید، هنوز خیلیا دوست دارن این نمایشو ببینن
محدثه رضایی و مریم زارعی این را خواندند
بنا به درخواست شما عزیزان و استقبال مخاطبین تا ١٨ اسفند تمدید شد .
۱۲ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یعنی دوباره تمدید نمی شه؟؟؟؟
بنا به درخواست شما عزیزان و استقبال مخاطبین تا ١٨ اسفند تمدید شد .
۱۲ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر شما
سانس های جدید چه زمانی اعلام می شود؟
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام دوستان
دو عدد بلیت برای پنجشنبه3 اسفند دارم ساعت 21، بالکن سوم صندلی 56 و 57. برای خرید به این شماره پیام بدین : 09128179688
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
۱۷ ساعت پیش
محمد عسگری و شادى بیات این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خرید بلیط برای هفته آینده کی آغاز میشه؟
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سخنرانى هاى طولانى...
همین و بس!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بسیار عالی و جذاب،امیدوارم این نمایش بزودی تکرار بشه و دوستداران تئاتر نمایش قوی ماتریوشکا رو ببینند و براشون پر خاطره بشه.
مریم زارعی این را خواند
حسام مختاری این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اقا موسی بچه جبهه ای که انقدر با ادب بود حتی ب شاگردش موقع فوتبال چندین دفعه تذکر داد داد نزن.. یهو جوری چاقو دست گرفت که انگار لاتی بوده و گردنه بگیر ... اون مرتضی (اقای فرخنژاد) ک عجیب نگران امنیت ملی بود یهو چطور شد طرف رو تو اتاقش کشت؟!! نقش مامور امنیت ملی یدفعه شد لیام نیسون فیلم تیکن حالا بماند که فیلم هم همون تیکن بود... کلا مشکلات زیاد داشت .. ولی حداقل کاش مرتضی رو دیگه قاطی نمیکرد ... فیلنامه رو کاملتر خراب کرد... بعد یعنی سامی و امثالش آدم شخصی و عادی بودن؟!!!! غیر ممکنه
هومن شهباز و نغمه این را خواندند
امیر این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یه کار دانشجوییه که ظاهرا ادعایی نداره ولی در دل همین بی ادعایی خواسته ادعاهای بزرگتری بکنه که موفق نمیشود... یا زورش نمی رسد یا پولش یا دانشش!
آشفتگی فیلم حس و حال خوبی به مخاطب نمیده..بهانه کار اول و دانشجویی بودن و کم هزینه بودن و خاص بودن و ...قابل قبول نیست!
میشد یک ایده و طرح منظم و مرتب پرداخت شده ای را پی گرفت و یک فیلم جمع و جور و پخته و سروشکل داری با تمرین بیشتر با ادعای کمتر با فرم مناسبتر با کیفیت بهتر ساخت..پلان سکانس طولانی اگر درست و درمان اجرا نشود اگر حرفی درش نباشد اگر میزانسن حساب شده ای نداشته باشد اگر فراز و فرودی ،تعلیقی،گره ای نداشته باشد به شدت کلافه کننده و ملال آور است مخصوصا زمانیکه که کار اجرا بر عهده کسانیست که تجربه چندانی دربازیگری ندارندو نابلدیشان کار را هم سخت تر می کند..
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید