درود خانم زاهدی..
بامداد امروز مطلبی ازتان خواندم و پاسخی درخور و شایسته نوشتم...
ظهر نیز دیدم چند نفری مطلب نوشتند اما چون گرفتار بودم خواندن اش را به شب موکول کردم...
که الان دیدم:
نه پستی و نظری اومده و نه پستی و نظری رفته !
بگذریم...
دوستان فرمودند در تماشاخانه لبخند از صاحب منصبان هستید...
موردی سر نمایش میکروچیپ پنجشنبه شب اتفاق افتاد اگر جناب قالیچی وارد موضوع نمیشد
... دیدن ادامه ››
و از سوی دیگر اگر خودم تجربه بازیگری نداشتم و شرایط یک بازیگر را درک نمی کردم که باعث شد خودم را ملزم بدانم که تمرکز بازیگران را بهم نریزم ممکن بود برخورد فیزیکی علاوه بر خشونت کلامی بین اینجانب و یکی از متصدیان سالن شکل بگیرد...
و اگر استاد بابک پرهام نبود که بعد از اجرا گپ بزنیم، شاید این درگیری مذکور بعد اجرا توسط اینجانب استارت می خورد...
نام ایشان را می دانم ...
اما ذکر نمی کنم...
فقط بابت شناسایی اش ایشان قد بلند و لاغر اندام اند و پنج شنبه شب برخوردی به شدت بی ادبانه داشتند...
فقط بهشان تذکر دهید...
دوستانی که از نزدیک مرا می شناسند برایشان به رعایت انصاف و بی طرفی و حافظه قوی در ثبت وقایع مشهورم رفتارهای خوب و بد را به خاطر می سپارم و گاهی با شگفتی می بینند چیزهایی را با جزئیات کامل و دقیق از گذشته بیان می کنم...
عصبانی کردن ام را کاری دشوار و آرام کردن ام را بعد از عصبانی شدن کاری بس دشوارتر می دانند...
زودتر اعلام کردم که اگر خدای ناکرده برخورد نامناسبی از اینجانب دیدید به همان یک مورد بسنده نکنید اما به شدت امیدوارم با تدبیر شما و دوستان تان اینگونه اتفاقات نه برای اینجانب بلکه برای هیچکس اتفاق نیافتد...
مورد پنجشنبه شب ( نیم مورد ) حسابش می کنم چون با یک جمله مودبانه جناب قالیچی موضوع حل و فصل شد..
مورد اجرای بی پدر مساوات اسفند 1403
چون طولانی می شود متن ام، فعلن توضیحی در مورد ماجرای بی پدر نمی دهم ...
برایتان در حسن انجام مسئولیت آرزوی موفقیت دارم...
با تقدیم احترام