آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال محمد کارآمد | دیوار
S3 : 21:35:41 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
دوستان خوبم سلام
عاجزانه در کسالت بار ترین روزهای کرونایی لعنتی به کم فیلمی و بی سریالی دچار شدم ، میشه لطفا یک سریال روانشناسی فلسفی معمایی جذاب یا کمدی سیاه یا هر کوفت خوب دیگه ای معرفی کنید ، ممنون

یک چیزی تو مایه های : والکینگ دد ، یو ، شیم لس، ویدز، شش فوت زیر زمین ، کاراگاهان حقیقی یک، لاست، ۱۳ ریزن... ، اخرین مرد روی زمین، شوخی جیم کری، شارپ ابجکتز ، دروغهای کوچک بزرگ ، ، ، ، ،


لطفا بشدت خمارم دمتون گرم
سپهر این را خواند
نیلوفر، محسن جوانی، سیدمهدی و فرزاد جعفریان این را دوست دارند
اخ اخ..باورت میشه چند وقته همین ‌جوری الکی هی هوسِ جیم کری کردم طوریکه هی توی اینستا ویدیو هاش رو میدیدم..و با خودم می گفتم کاش یه کار خوب جدید ازش ببینم...
الان گفتی "شوخی" اصلا انقد خوشحال شدم که نگو...
می رم همین الان دانلود میکنم...
محمد مجللی
اقا ما اول کلاس غایب بودیم این ایزل چی هست؟ یکم توضیح بدین اگر خوب بود منم ببینم
سریال ترک هست اگه شروع کنی دیدن دیگه ول نمیکنی (esel)ایزل
۲ روز پیش، پنجشنبه
محمد کارآمد
شما حالا حالاها ایزل جان رو پیش رو دارید لطفا تو خط فاخرتون بمونید، ممنون
رهبر شدن یعنی زندانی شدن روی صندلی ریاست(دایی رامیز)
۲ روز پیش، پنجشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چند روز پیش به لطف دوستان مخصوصا جناب جوانی موفق به دیدن شاهکار سینمای ۲۰۲۰ یعنی I'm Thinking of Ending Things شدم و قصد داشتم شور شعف رمزگشایی از یک فیلم با مضمونی عمیق و پیچیده در عین حال شیرین و لذت بخش را با دوستان به اشتراک بگذارم اما امشب خیلی اتفاقی در ژانری متفاوت با شاهکاری دیگر ، اینبار از سینمای داخل مواجه شدم که تقریبا قدرت فکر کردن و نظر دهی در مورد آثار دیگر را حداقل در کوتاه مدت از بنده صلب کرد و همه تمرکزم را معطوف خود نمود،

{{{{#}}}}یادداشت زیرقطعا باعث افشا و اسپویل فیلم میشود{{{{#}}}}

کشتزارهای سپید، محمد رسولوف ۱۳۸۷

از دیدگاه بسیاری پیچیده دیدن و پیچیده گفتن و پیچیده ساختن نشانه بارز هنر و هنرمند فاخر است مثلا فیلم I'm Thinking of Ending Things قطعا پیچیده و ... دیدن ادامه ›› قطعا فاخر است اما من اعتقاد دارم اگر هنرمندی بتواند با حفظ جذابیتهای حسی _ بصری و سینمایی در عین ساده گویی مفاهیم پیچیده مدنظرش را منتقل کند ، آنگاه قدمی بلندتر و فاخرتر برداشته است

فیلم کشتزارهای سپید از ثانیه اول تماشاگر عام و خاص را با خود همراه میکند ، فضایی سورئال اما با آدمهایی حقیقی! کنجکاوی برانگیز است دیالوگهای کوتاه و سرراست فیلم از ابتدا تماشاگر را بسرعت با داستان نچندان عادی فیلم آشنا میکند ، دخترکی مرده اما در اولین دیالوگ بلند فیلم مرگ او به جای تاثر با شادی و رضایت یاد میشود چرا که او بیش از حد زیبا بوده و اراده سست دیگران را سستر میکرده!!!

جنازه ای که بعد از مرگ هم نمیتواند روی آرامش را ببنید قرار است از دسترس ذکور خارج شود اما در چرخشی عجیب این اتفاق نمی افتد و آرامش پس از مرگ نیز ، برایش رویایی بیش نیست.

پسرکی بجای جنازه در خفا سوار قایق شده و پای در راه فرار و رسیدن به پدر گمشده دارد ، رویدادی که هرگر سرانجامی ندارد چون پدر در جستجوی چیزی از فرزند و خاک خود گذشته است که خود عامل نابودی آن است و نزدیکی فرزند به چنین پدری حز مرگ حاصلی نداردو جنازه ای تازه در امتداد این مسیر

پیرزنی خرافی و پیشگو از پری سیصد ساله و معاصی مردم و شوری زیاد دریا میگوید و تازه عروسی را بیوه میسازد در جزیره ای که پرندگان آن از شوری آب کور و گرسنه و مرده اند اما مردم از ته چاه برای حل مشکلاتشان مدد میجویند!!! خیلی دور خیلی نزدیک

تنها پسرکی عاشق خود را به دریا میزند تا سدی شود در برابر حماقت مردمان در عقد دخترک چشم آبی باکره جزیره با دریا!!! تاباران ببارد و بدبختی ها بگذرد!! دخترک باید قربانی شود و پسرک سنگسار ،داستان ما هرگز هم غیر از نبوده است

بزرگتر جزیره حکم به یکسانی دیدگاه داده است ، پس باید کور شود هر آنکس که متفاوت میبیند، آبی دریا باید آبی بماند ، مگر در تابلویی بر دیوار آنکس که میتواند چنین چیزی داشته باشد

تنها کسی که از بی کسی نالان بدنبال یار میگردد، قبرستانی وسیع و پرجمعیت از همراهان بالقوه را اداره میکند!!!قبرستان

....‌‌...

حبیب سی سال است اشک مردمانی را جمع میکند که از شور بختی خود و شوری زیاد آب دریاشان مینالند و می نالند و میگریند و اشک میریزند و باز میگریند و می نالند و دریاشان شور تر میشود ، اشکها جمع میشوند و پایی را شستشو میدهند که از آن پیرمردی است مالک زنی با چشمانی آبی با پاپوشهایی خاص در زیر تابلویی ساده با دریایی سرخ در باغی سبز و خرم بدور از هر شوره زاری!!!
سال ساخت فیلم ۱۳۸۷ و حبیب سی سال اشک مردمانی را جمع میکرد که دریاشان هر روز شورتر میشد و دختران چشم آبیشان را به امید بارش باران به عقد دریا در می آوردند و سی سال بود که اشکها به پای کسی ریخته میشد که...


درود جناب کارآمد عزیز ..به به چه پیشنهاد خوبی حتما در اولین فرصت فیلم رو می بینم و بعد بخش دوم مطلبتونو با اشتیاق خواهم خواند
محمد کارآمد
خیلی خوشحال شدم که پسندید، بنظرم نگاه غالب فیلمساز و جهت گیری اصلی ایشان وجهه سیاسی روایت شده این شوره زار و شوره زار ماست، محدودیت پدر و مادر خلاقیته و الحق جناب رسولف خلاقیت رو دوباره تعریف ...
جزیره آهنی
سپهر
جزیره آهنی
راست میگی سپهر اشتباه لپی بود ممنون
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
محمد کارآمد (kara2)
درباره فیلم‌تئاتر اتاق ورونیکا i
بالاخره این تئاتر رو دیدم درسته که فیلم تئاتر شو دیدم اما بشدت لذت بخش بود، کیفیت تصاویر خوب و صدا قابل قبول بود ممنون از تیوال
سرکشی
...............
کودک از سینه‌های مادرش شیر می‌نوشد
تا سیر شود
با نور چشمان او می‌خواند
تا خواندن و نوشتن بیاموزد
از کیف او پول می‌دزدد
تا بسته‌ای سیگار بخرد
روی پاهای لاغر او راه می‌رود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود
زمانی که مرد می‌شود
پایش را روی پای دیگرش می‌اندازد
در یکی از ... دیدن ادامه ›› کافه‌های روشنفکران کنفرانس مطبوعاتی برگزار می‌کند و می‌گوید:‏
عقل زن کامل نیست
دین زن کامل نیست
و مگس‌ها و گارسون‌ها
برایش دست می‌زنند

سعاد الصباح، بانوی شاعر کویتی/ 1942
این نشون می‌ده اون مادر ِ گرامی برای تربیت فرزندش به اندازه کافی وقت نذاشته.
اصلا هم شاید جای این بحثا اینجا نباشه.
ولی من خیلی حرص می‌خورم از این نگاه (نگاه به زن‌ها به چشم موجوداتی سراسر ایثار و از خودگذشتگی و اینکه ای مردهای بد چقدر شما قدرنشناس هستین و ما رو تحقیر می‌کنین!!!) به خاطر همین نتونستم خودمو کنترل کنم.
نسیبه
کاملا درسته! البته منظورم از وقت، از لحاظ کمی نبود بلکه کیفیت ِ آموزشی که به بچه در مورد نقش زن و مرد می‌دن در سن کودکی. آگاهانه یا ناآگاهانه تصویری که از خودشون می‌سازن در ذهن بچه‌شون، از ...
کاملا واضح بود که منظورتون کیفیت تربیت بود ، نکته مورد نظر بنده اما ورای شخصیت زن و زنیت کردن بود، مادران سرزمینمان فرزندان ذکور تربیت کرده اند که به خود ایشان احترام نمیگذارند! ریشه این اشکال ذاتی است یا اکتسابی؟ شاعر زنی عرب یعنی مسلمان است ، زمان سرودن شعر سالهای سال پیش است ، نکات مشترک معنی و عمق شعر همچنان باقیست نه در کویت بلکه در همه جهان البته و صد البته در کشورهای مسلمان بیشتر! چرا؟ اتفاق و منظور شاعر همچنان در جریان است، چرا؟ بحث مردان علیه زنان و بدتر زنان علیه زنان همچنان بحثی داغ است، صد البته که نیاز به ریشه یابی سنت و مذهب دارد و و و
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چند روز پیش سه موتور سوار با شش راکب، نزدیک من و عده زیادی عابر به یک زن بچه بغل حمله کردند و موبایلش را به سرقت بردند، در یکی از خیابانهای اصلی مرکز شهر حدود ساعت هفت شب ، جماعت منجمد شدند و در ثانیه ای پس از وقوع جرم همه فریاد زنان و نعره کشان بدنبال سارقان روان، اما نتیجه کودکی اسیب دیده بر اثر سقوط بود و موبایلی دزیده شده و ترسی به جا مانده،

دیروز شنیدم " علی دایی" مورد حمله دزدان موتوری قرار گرفته و مالباخته شده،
هر روز میبینیم و میشنویم که فلان اتفاق بد افتاد،

دهه پنجاهیها و شصتی ها بی امکانات بودند اما در جامعه ای سالمتر و شفافتر زندگی میکردند ، خداروشکر بی امکاناتی و سختی های گذشته رو قرص و محکم با امید و تلاش تحمل کردیم و بسلامتی وارد ناامنی کامل هم شدیم، تاوان ماندن و نرفتن و نشستن و تحمل کردن و توجیه کردن و منفعل بودن و منتظر بودن و امید واهی داشتن و و و و و میشود اینکه موفقیت شخصی تو در بین آدمهای ناموفق و جامعه بیمار نه تنها نجاتت نمیدهد بلکه تو را بخاطر امتیازاتت سیبل تهاجم بعدی قرار میدهد، موفقیت تو بجای پله ترقی ، نشانکی میشود ... دیدن ادامه ›› برای انتقام دیگران از تو، بله، این است عاقبت خودبینی و بی توجهی به ظلم آشکاری که میبنی اما از آن دم نمیزنی

داستان تله موش و بی اعتنایی حیوانات مزرعه





موش از شکاف دیوار سرک کشید تا ببینه این همه سر و صدا برای چیه . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خودش آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .
موش لب هاشو را لیسید و با خود گفت : کاش یه غذای حسابی باشه .
اما همین که بسته را باز کردن ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یه تله موش خریده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید رو به همه ی حیوانات مزرعه بده . اون به هرکسی که می رسید ، می گفت : توی مزرعه یک تله موش آوردن ، صاحب مزرعه یک تله موش خریده ...
مرغ با شنیدن این خبر بال هاشو تکون داد و گفت : آقای موش ، برات متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من نداره .
میش وقتی خبر تله موش رو شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : آقای موش من فقط می تونم دعات کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی نداره . مطمئن باش که دعای من پشت و پناه توئه.

موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکون داد و گفت : من که تا حالا ندیدم یک گاوی توی تله موش بیفته . !
گاو اینو گفت و زیر لب خنده ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد .
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگه روزی تو تله موش بیفته ، چی می شه ؟
در نیمه های همون شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی توی خونه پیچید . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سمت انباری رفت تا موش رو که تو تله افتاده بود ، ببینه .

زن تو تاریکی متوجه نشد که چیزی که تو تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ، بلکه یه مار خطرنکی بود که دمش به تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پاشو نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد . صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنشو در این حال دید اونو فوراً به بیمارستان رسوند . بعد از چند روز ، حال زن بهتر شد . اما روزی که به خونه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار اومده بود ، گفت : برای تقویت بیمار و قطع شدن تب اون هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .
مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ توی خونه پیچید .
اما هرچه صبر کردن ، تب بیمار قطع نشد . بستگانش شب و روز به خونه اونا رفت و آمد می کردن تا جویای سلامتی زن بشن . برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش رو هم قربانی کنه تا با گوشت میش برای میهمانان عزیزش غذا بپزه .

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن اون خیلی زود تو روستا پیچید . افراد زیادی تو مراسم خاک سپاری زن شرکت کردن . بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذره و با گوشت گاو غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببینه .
حالا ، موش به تنهایی توی مزرعه جلوی لونش نشسته بود و به حیوانات زبون بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتن !


گاهی داستانکی زرد و ساده و کلیشه ای از صد من پیچش فلسفی گویا تره
// سرنوشت ما//
سرنوشتی عجیب است..
یادم هست سال ۸۳ ژتون غذای دانشگاه را از ۱۰۰ تومن به
۲۵۰ رساندند.. من دانشگاه ناهار نمی خوردم چون غذایش
باب میلم نبود..
اعتراض بچه ها و من هم طبق معمول سران فتنه...
یادم هست یکی از معترضین همان روز اعتراض رفت به
سمت سلف..
بهش ... دیدن ادامه ›› گفتم آن ور چه کار داری، گفت: ناهار..
گفتم: اگر امروز حاضری غذا ۲۵۰ تومنی بخری، پس اعتراض
ات چیست؟ گفت بالاخره ارزان ترین ساندویچ بوفه ۵۰۰
تومان است..
خودم را کنار کشیدم در تمامی وقایع دانشگاه...
ولی هر زمان احضاریه برای کسی می آمد، در بازجویی ازشان
( دانشگاه سپاه) بود، ازشان می پرسیدند فلانی چه کاری
کرده، تئوریزه کرده، راهبرد داده و غیره..

ورودی های جدیدتر مرا نمی شناختند و با تعجب عنوان
می کردند: " این سید سید که میگن تو گروه نقشه
برداری کیه؟ بچه ها میگن با سید مشورت کردی،
سید نظرش چیه؟ این سید کیه؟ "
( این کایذر شوزه کیه؟ )

من چند سالی است نظاره گرم...
نظاره گر چیزهای بد....
فقط سکوت می کنم و به همچنان خدایی است که باید
ما را نجات دهد هایدگر فکر می کنم و منتظر ظهورم...

کارآمد خان
شاید نسل ما شفاف تر و سالم تر بود، ولی به خاطر سکوت
های ما به اینجا رسید...
همان طور که نسل قبل تر از ما سکوت کرد و در نهایت ما
هم به نسل قبلی مان پیوستیم...

ژتون غذای ۲۵۰ تومنی همان وام خودرو برای شکست
کمپین نخریدن خودروی صفر بود...
و چیزهای دیگر و چیزهای دیگر...
بهای زیادی پرداخت کردم و می کنم و این حرفها را شاید
فقط به تو بزنم... یکبار گفتی:
وقتی در سال ۷۶ دانشگاه تهران درس بخوانی چه تجربیاتی
بدست می آوری..

بعضی وقتها مجبورم برایت خاطره ای بگویم و می دانم از
لابلایش، زیر متن اش را بیرون می کشی...
.....
راستی پست نیلوفر در مورد اضافه کردن نام کاربری را بخوان
ذکر خیرت بود..
سپهر
نخست برای گرفتن کمونیست ها آمدند من هیچ نگفتم زیرا من کمونیست نبودم بعد برای گرفتن کارگران و اعضای سندیکا آمدند من هیچ نگفتم زیرا من عضو سندیکا نبودم سپس برای گرفتن کاتولیک ها آمدند من ...
گفتم
لباس قرمزت را نپوش
ما کمونیست نیستیم
گفتم
لباس مشکیات را نپوش
ما آنارشیست نیستیم
گفتم
لباس سبزت را نپوش
ما فتنه گر نیستیم
گفتم در این مملکت
فقط آدمهای لخت را نمیگیرند
بعد ... دیدن ادامه ›› آنها رسیدند
و سنگسارمان کردند
اوّلین سنگ را کسی انداخت
که لباسش را یادم نیست
آخرین سنگ را کسی انداخت
که مطمئن بود
آدمهایی را که سنگ می اندازند
نمیگیرند

{#}سیدمهدی_موسوی
سپهر
گفتم لباس قرمزت را نپوش ما کمونیست نیستیم گفتم لباس مشکیات را نپوش ما آنارشیست نیستیم گفتم لباس سبزت را نپوش ما فتنه گر نیستیم گفتم در این مملکت فقط آدمهای لخت را نمیگیرند بعد آنها ...
اینو نخوانده بودم ممنون
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ساعت از دو شب گذشته و بیخوابی مجبورم کرده برم سراغ کتابخانه کوچکم، تصمیم گرفتم کتاب ساده ای انتخاب کنم که با چند صفحه خواندن به اصطلاح چشمم گرم شود و به تخت برگردم اما از شانس بد، در ابتدای کتاب به چند صفحه مقدمه برخوردم که هزاران سلول مغزم را بجای خواب آلودگی برعکس فعالتر کرد، وقتی آدم اول انقلاب بدنیا آمده باشد متاسفانه سال ۷۶ هم وارد دانشگاه شده باشد ، خب کتابهای کتابخانه اش هم لاجرم چاپ همان دوران و روزهای امید و حرکت و نشاط میشوند دیگر، وقتی کتاب در دستم چاپ شده به سال ۷۸ باشد حتما یکجوری یکجایش خاطرات سید خندان و حکایت آنروزهای ما که قرار بود اصلاحگران بیایند و بمانند و برایمان فردایی بهتر از دیروز تلخمان بسازند رخ نمایی میکند و چه دردناک و رنج آور که امروز نه آنان آن کردند و نه ما دیگرتوانی برای حرکت یا راه و چاره ای برای تغییر یا اندک امیدی به بهبود اوضاع داریم یا حداقل کورسویی نوری شعله ای برای باورـ
گوشه چشمم تر شد از این خاطرات مبهم لاکردار آه که چه دورانی بود روزگار جوانی ما
< نظر مورد پاسخ، در دسترس نیست >
مرسی عزیزم مرسی که هستی و آگاهی👍🙏👏
< نظر مورد پاسخ، در دسترس نیست >
عزیزم این بزرگترین سوبرداشتی بود که تابحال از نوشته ام شده بود چون هزار هزار بار باهات در این مورد همنظرم و هم تجربه و خوشحالم که اگاهانی مثل شما هستند که احساساتشون بر عقلو منطقشون سایه نیانداخته و واقعیت رو میبینند، پاک کن برادر و منو حداقل در مورد بالا همراه خودت بدون البته با سطح دانش تاریخی کمتر 😍😍😍
ظلمی که منتخبین ۷۶ و ۷۸ به ما کردند بالاترین ستمیه که میشد در حق یه ستمدیده کرد، اونها امید رو در ما کشتند، امیدی که خود به دروغ زنده و بیدارش کرده بودند.
اُف بر تک تک‌شون.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پیرو پست دیروزم،
کنجکاوی غلبه کرد و جستجو در کتابهای قدیمم چشمان را جلا داد به دیدار نمایشنامه بینظیر جناب امجد و خوانش مجدد بعد از سالها😍😍 بشدت به دوستان جوانتر یا جاماندگان اجرای نیلوفر آبی پیشنهاد میکنم حداقل نمایشنامه مذکور رو پیدا کرده و با خواندنش لذتی آنچنانی به روح و روان خود روا دارند
هر جوری شده پیداش میکنم و میخونمش
مرسی از معرفی ❤
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چند روز پیش پوستر نمایش نیلوفر آبی حمید امجد رو تو کافی شاپ تاتر شهر دیدم و یاد اونروزها و بهترین نمایش همه عمرم افتادم و صد آه و افسوس که دیگه این نمایش تکرار نشد ترکیبی از صحنه پردازی و دکور رضا کیانیان و کارگردانی و نویسندگی حمید خان امجد و بازی بینظیر بهروز بقایی و پرستو گلستانی ، ترکیبی که بعد از بیست سال هنوز مثلشو ندیدم، از دوستان آیا کسی فیلمی لینکی چیزی از این اجرای قدیمی سراغ داره؟ البته احتمالش یک هزارم درصده اما بازم پرسیدنش بهتر از نپرسیدنشه
https://www.instagram.com/p/CEw9qEYDY4X/?igshid=x99rtru8tmx2

دوستان خواستم لذت دیدن این انیمیشن کوتاه رو باهاتون شریک بشم، امیدوارم دوست داشته باشید
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس

حافظ
۱۶ شهریور
پوریا صادقی
کاش برای همه میشد
یعنی کاش همه رو به زور پذیرای یک تفکر میکردند؟
۱۶ شهریور
محمد کارآمد
یعنی کاش همه رو به زور پذیرای یک تفکر میکردند؟
یه طنز تلخ بود
۱۶ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اولیس و سرباز ملوان و راوی و پنه شاید هم آشیل و ایکاروس و هومر از دیدگاه ژیژکی و فرانکفورتی کجای داستانه بودن انسان هستند؟ عدم قطعیت همه چیز و همه کس در برخورد با اسطوره ها و اسطوره سازان و حضور ایشان در موقعیتی حقیقی چگونه میتواند تصویر شود؟
آیا بازی پینک پنگ خالق و مخلوق حتما باید با قوانین مشخصی دنبال شود؟ یا گاهی بدون توپ یا حتی میز هم این بازی ادامه دارد؟
اگر زیوس فقط پنج دقیقه ماه رو جلوی خورشید قرار میداد امروز ایکاروس به خورشید رسیده بود یا پدرش به مقام خداوندی؟

اسب چوبی تروا سلاحی جنگیست یا اثری هنری؟ چرا نمیتواند هر دو باشد ، مشکل از ماهیت وجودیش است یا زاویه دیدهای متفاوت؟ مرز باور تا کجاست؟
بیست سال زمان زیادیه کلی روز و ساعت و دقیقه و ثانیه داره اما میتونه در لحظه ای از گردش فرفره ای یا گردش زمین و کاینات خلاصه بشه ، محو بشه ، تمام بشه، ... دیدن ادامه ›› نمیتونه؟

زیوس زیوس زیوس پرسش پایانیم ایناست که اگر زره آشیل دستپخت توست پس چرا همیشه نیزه تیزتر از آنهم ...

https://www.tiwall.com/wall/post/231069
خواستم مطلبی در مورد این نمایش شاخص بنویسم که خب دیدم سرکار خانم ثانی بشدت کاملتر و دقیقتر و مفصلتر از ذهنیات و توان بنده، زحمت آنرا کشیده اند و فقط دوستان را ابتدا دعوت به دیدن این نمایش و بعد خوانش نقد سرکار خانم ثانی مینمایم.

https://www.tiwall.com/wall/post/231069

پ ن: در کمال خوشحالی همراهی محمد مجللی عزیز بصورت ناگهانی حاصل شد و لذت نمایش و بحث و گفتگوی بعد از آن را چند چندان نمود 😍
😍
😍
چه شب قشنگی ساختین برام آقا ❤
عجیب چسبید
۱۵ شهریور
یک نمایشنامه خوب را به نظرم تباه کرد..
فکر کردم از در که بیرون رفت، نمایشنامه تمام شده،
بلند شدم تشویق کنم..
غافلگیر شدم..
یک پایان بندی فاجعه با اجرای بد..
۱۹ شهریور
محمد حسن موسوی کیانی
یک نمایشنامه خوب را به نظرم تباه کرد.. فکر کردم از در که بیرون رفت، نمایشنامه تمام شده، بلند شدم تشویق کنم.. غافلگیر شدم.. یک پایان بندی فاجعه با اجرای بد..
موافقم از زمان حضور مجدد راوی یا اولیس اصلی و مشاجره با پنه و ادامه بیدلیل سیکل مذکور همه چیز اضافه بود
۱۹ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلام دوستان خوبید؟ یک زمانی ارزوی سلامتی و احوالپرسی کف توجه به دیگران بود الان حقیقتا متوجه شدیم که خبر سلامتی اطافیانمون سقف ارزو و بهترین خبر دنیاست، بگذریم مدتیه از دنیای نمایش دورم و بیخبر کسی پیشنهاد خوب داره یک شروع دوباره داشته باشم؟
سلااام بر استاد کارآمد، مشتاق دیدار
محمد کارآمد
اول اینکه درجه جاهل اولی رو با افتخار از دستان پر مهرت میپذیرم دویم اینکه چون جدی پرسیدم اصلا فکر نمیکردم شوخی جواب بدی و این شد که رسوای عالم شدم سیوم هم اینکه ازدواج سپید کلا با ازدواج مجدد ...
کارآمد خان
برای تنویر افکار عمومی و خصوصی مطالبی خدمت تان
عرض می شود...

اول: اینجانب پاسخ شما را شوخی فرض کردم!
به ذهنم آمد منظورت این هست که من زن دارم،
زن ذلیلم، فمنیستم و... اصلا به این موارد ... دیدن ادامه ›› آشنایی
ندارم و بهش برخورد نکردم..
مثل این آدم پولدارها که از شون می پرسی، اوضاع
اقتصادی چطوره؟
میگن : خدا را شکر آب باریکه ای می رسه!
و بعد می بینی پود تو جیبی یک ماهه بچه اش از
درآمد یک ماه من و تو بیشتره...
.....
یا مثلا مهاجرت...
یا به بعضی ها میگی قصد مهاجرت نداری؟
میگن: مهاجرت !
ما سالی یکبار می رویم شاه عبدالعظیم همین بغل...
میگی: خب این عکس های کیش چی هست تو پروفایلت؟
میگن: آهان اونو میگی، خودم که نه، ولی خانومم نوه خاله
اش تو هتل داریوش کار می کنه...، سهمیه دارند سالی ۲
تا، داد به ما... اونم یکبار حالا...
......
البته تا این حد ازت شناخت دارم که مورد سوم را بدانم
نیستی...
مورد سوم:
میگن:
ازدواج مجدد؟ مهاجرت؟
نه بابا... گروه خونی ما به این حرفا نمی خوره..

چندسال بعد گرین کارت آمریکا میاد..
میگی: تو یک چیز دیگه می گفتی.. گرین کارت پس چیه؟
گفتن:
نمی خواستم ریا بشه ...
میگی: عجب!!!
جا داره آدم به فکر فرو بره که اینجا چه کسی، چرا و چگونه
اسکول شده!!!!
😄😄😄😄
❤❤❤❤ این ۴ تا قلب زیر نویس هست نمادین از
دوست داشتن تو و ۴ قهرمانی پیاپی پرسپولیس...
.......
پی نوشت:
ظهر ۵ شنبه بود مطالب تان را خواندم..
از عوارض کرونا درد در مفاصل هست و دو روز
هست بند بند انگشتانم درد می کنه...
قادر به خم کردنش نبودم...
یک خرده که بهتر می شود کامنت می نویسم..
مطلب دارم بازم..
اما درد دستم داره از تحمل می گذرد..
پذیرا باشید عذرم را...
محمد حسن موسوی کیانی
کارآمد خان برای تنویر افکار عمومی و خصوصی مطالبی خدمت تان عرض می شود... اول: اینجانب پاسخ شما را شوخی فرض کردم! به ذهنم آمد منظورت این هست که من زن دارم، زن ذلیلم، فمنیستم و... اصلا ...
اقا تف و لعنت و مرگ بر نوشتار الاغ خر بدـ

نه شوخیمون معلومه گاها نه جدیمون
درکل اقا ما منور شدیم و خوشحال که با شماها هستیم و میگیم و میشنویم و میخندیم خیلی هم جالب بود این اتفاق

برای بند بندت دعا میکنم و ارزوی بهبودیت ارزومه😍
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شاید با ربط شاید بی ربط: اتفاقات نامیمون و سیاه این روزها و جراحاتی که دیگر روح و روانمان را نه! حقیقتا جسم و جانمان را میگیرند، قتل ناموسی !!! قرن بیست ویک(...)
«وضع افکار و زندگی به‌طور عموم و به خصوص وضعیت زن بعد از تسلط اعراب تغییر کرد چون اسیر مرد و خانه نشین شد. تعدد زوجات، تزریق افکار، قضا و قدر، سوگواری و غم و غصه فکر مردم را متوجه جادو، طلسم، دعا و جن کرد و از کار و جدیت آن‌ها کاست.» صادق هدایت.
آه و افسوس که بعد از صد سال از پرپر زدن ایشان برای ایجاد تغییر یا اصلاح ساختار این سیکل باطل همچنان ...
----------------------------------------------------
شباهت سه قطره خون به علامت سه نقطه (...) یادآور گونه ای حرف ناگفتنی یا نانوشتنی می باشد که راوی از بیان یا نوشتن آن ترس دارد و یا حتی توان یا امکان نوشتن این امر ناگفتنی وجود ندارد. سه نقطه در جایی گذاشته می شود که گونه ای حذف یا ناتمامی یا طولانی بودن بیش از حد در کلام دیده می شود و در تمامی این موارد کارکرد همان جای خالی یا نقطه چین هایی را دارد که باید توسط مخاطب پر شود و راوی امکان پرکردن یا توصیفش ... دیدن ادامه ›› را ندارد.

به گفته حسین پاینده، یکی از منتقدین ادبی برجسته ایران، بیانِ امر بیان‌نشدنی، محوری‌ترین موضوع در «سه قطره خون» است. گفته‌های راوی در این داستان شرحی از رویدادهایی اتفاق افتاده نیستند. رویداد اصلی چنان خاطره‌ی هولناک و مضطرب‌کننده‌ای است که راوی از بیان آن قاصر می‌مانَد. داستان «سه قطره خون» به روایت‌ناپذیریِ این قبیل روایت‌های تشویش‌آور مربوط می‌شود. چنین مضمونی را می‌توان در نخستین جمله «بوف کور» نیز دنبال کرد: «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند.»

در بخشی از داستان «سه قطره خون» می‌خوانیم:

مردمان این‌جا همه هم این‌طور نیستند. خیلی از آن‌ها اگر معالجه شوند و مرخص شوند، بدبخت خواهند شد. مثلاً این صغرا سلطان، که در زنانه است، دو سه بار می‌خواست بگریزد، او را گرفتند. پیرزن است، اما صورتش را گچ دیوار می‌مالد و گل شمعدانی هم سرخابش است. خودش را دختر چهارده ساله می‌داند، اگر معالجه بشود و در آینه نگاه بکند سکته خواهد. بدتر از همه تقی خودمان است که می‌خواست دنیا را زیر و رو بکند و با آنکه عقیده‌اش این است که زن باعث بدبختی مردم شده و برای اصلاح دنیا هر چه زن است باید کشت، عاشق همین صغرا سلطان شده بود.

در داستان های کلاسیک معمولاً داستان را به سه قسمت تقسیم می کنیم : ( مقدمه ـ تنه ـ پایان )

پایان مقدمه ، نقطه ی عطف اول است که ما را به تنه ی داستان پرت می کند اما این داستان بی مقدمه از تنه شروع می شود . از تنه داستان ابتدا با تنشی روبرو می شویم ( تنش در این داستان : سه قطره خون و اوضاع و احوال راوی یعنی میرزا احمدخان است ) بعد از آن کشمکش در داستان به وجود می آید که در آن شخصیت اصلی داستان در شرایطی قرار می گیرد که با خودش یا با شخصیت های دیگر داستان دچار درگیری می شود ، کلنجار می رود و برای به دست آوردن راه حلی تلاش می کند تا از این مخمصه نجات پیدا کند. ( درگیری میرزا احمدخان با شخصیت ها و محیطی که در آنجا زندگی می کند )

در گیر و دار کشمکش و تلاش قهرمان داستان برای رهایی از این کشمکش ، موانعی وجود دارد که شخصیت داستان با آن موانع دست و پنجه نرم می کند و با گذشتن از آن موانع به هدف ( خواسته یا نیاز ) داستان نزدیک تر می شود ( مانعی که سر راه میرزا احمدخان قرار دارد ذهنیات آشفته و مبهم اوست )

نقطه ی اوج آنجاست که مخاطب در می یابد ؛ میرزا احمدخان از همسایه قدیمی و دوست صمیمی اش ضربه ی احساسی و عشقی می خورد .

گره گشایی دقیقاً در ابتدای داستان اتفاق نمی افتد . در این داستان عناصر داستانی توالی و ترتیب مشخصی ندارد و هر کجا نیاز داستان ایجاب می کند یکی از عناصر داستانی خود را نشان می دهد .


نمایش یازده جریحه روح دقیقا انگاره ای از کاغذ خط خطیست ، حضوری کامل و پر طمطراق از ایدئولوژی صادق بر صحنه ای که در نگاه اول فقط خط خطی و سرخ و سیاه است و پر هرج و مرج! اما به مرور با فشردن داستانی در داستان دیگر افشره خالص آن بصورت سه قطره خون بر صحنه می چکد و وه که چه زیبا این خطوط کج و معوج و درهم برهم آشکار میکنند برای آنکه میخواهد و میتواند بشنوند و ببیند. نگاه صادق تلخ و سیاه بوده و آنچه از او به ما رسیده رویکردی خودویرانگر و ناامید را متصور میشود اما از دیدگاه من صادق آشفته علتها بوده و سوگوار همیشگی معلولها ((«بدون مقصود معینی از میان کوچه‌ها، بی تکلیف از میان رجاله‌هایی که همه آنها قیافه‌های طماعی داشتند و دنبال پول و شهوت می‌دویدند می‌گذشتم. من احتیاجی به دیدن آنها نداشتم چون یکی از آنها نماینده باقی دیگرشان بود. همه آنها یک دهان بودند که یک مشت روده به دنبال آنها آویخته و منتهی به آلت تناسلی شان می‌شد… به من چه ربطی داشت فکرم را متوجه زندگی احمق‌ها و رجاله‌ها بکنم، که سالم بودند و خوب می‌خوردند، خوب می‌خوابیدند و خوب جماع می‌کردند، و بال مرگ هر دقیقه به سر و صورتشان ساییده نشده بودَ.»َ
از نظر صادق، مردان دائما در حال ظلم به زنان هستند و در پس نفرینی عجیب و هزار ساله زنان بجای مقابله! با ایشان همراه شده و به همجنسان خویش ظلمی فراتر روا می دارند! نتیجه چنین تعاملی میتواند جز پسرانی زن ستیز و دخترانی حقیر باشد؟! مرد داستان به دنبال شهوت و بقای نسل و زن کوشا در جهت جلب رضایت مرد (راضی به صیغه و هوو) ظاهر عوامانه داستان سالهاست که این است. (حتی امروز)،
اما آنچه صادق با نگفته هایش میگوید این است که برنده این بازی (مرد) بازنده اصلی ماجراست در تک تک بخشهای نمایش هم این موضوع نمایان میشود که قربانی فقط زنان نیستند و مردان خیانت دیده یا زن گریخته یا فرزند مرده آیا عاقبت بهتری از قربانیان خود دارند؟! زنان تحت فشار چاره ای جز رقابت نابرابر با رقبا داشته و دارند؟ نوک پیکان تند انتقادات صادق نه به زنان بلکه به آن چیز ناگفتنیست که زیر ظلم و سنت هزار ساله ایشان به آن بدل شده اند.

شناخت هدایت و شناخت علت جدایی او از جامعه ای که بر همه اجزای آن نقد داشت و تاکید بر خشونت و ظلم و مرگ و خرافات و سوء استفاده های مذهبی و عدم درک او و آثارش توسط عوام و عبور از کلیشه های رایج در مورد ایشان و آثارش (که اکثرا توسط ناآگاهان کم سواد متعصب نوشته شده) و تطبیق انتقادات صدساله او با رویدادهای امروزمان می تواند دریچه ای به زیبایی های دنیای صادق باز کند که برای بسیارانی ناشناخته مانده است.

پ ن 1: بعد از غیبت کرونایی لعنتی اولین نمایش چهار ماهه اخیر تجربه ای بود بسیار لذت بخش و ستودنی که با همراهی و پیشنهاد سپهر عزیز و افتخار آشنایی با سرکار خانم نیلوفر ثانی صدبار دلچسب تر و شیرینتر شد. واقعا بحث گفتگو با سررشته دارانی مثل ایشان را برای همه آرزو میکنم.

پ ن 2: این نمایش به معنی واقعی کلمه نمایش و تئاتر است و اصلا برای کسانی که برای سرگرمی نمایش میبینند توصیه نمیشود به هیچ عنوان و برای تاتر بینهای عزیز هم با خوانده خلاصه ای از کتاب سه قطره خون قطعا تجربه بهتری در انتظار خواهد بود

پ ن3 : وضعیت بهداشتی و رفتار کارکنان و زمان شروع و پایان اجرا خوب و دقیق و صحیح بود فقط و فقط گرمای همیشگی سالن مستقل برای بیش از سه ساعت اجرا کمی غیر قابل تحمل بود

پ ن 4 : بروشور نمایش نشان از احترام به مخاطب دارد و در نوع خود بسیار با کیفیت و جذاب طراحی شده ، فقط در ابتدای آن جمله ای در مورد یوسف پیامبر نوشته شده که بنده اصلا متوجه منظور و قصد نویسنده نشدم و دلیل وجودی آنرا در ابتدای بروشور اصلا درک نکردم.

پ ن 5 : کارگردانی بینهایت جزیی نگر و سختگیرانه بنظر میرسید فضای پر ابهام مالیخولیایی کاملا شکل گرفته بود بازیگران در لحظاتی که در اجرا نقشی نداشتند مشخصا متمرکز بر بازی دیگر بازیگران بدون هیچ اکت یا حرکت اضافه منتظر نوبت خود می ماندند که این بنظر من نهایت مدیریت اجرا از طرف کارگردان و بسیارقابل تحسین بود . اکسسوار عالی و در خدمت اجرا طراحی لباس خوب اما نورپردازی کمی ضعیف و تخت .
بازیها خوب و بعضا عالی و کلیت اجرا بسیار جذاب بود فقط بنظر من گروه کارگردانی و علی الخصوص بازیگران انرژی زیادی برای مونولوگ های طولانی و سخت ولی گاها خسته کننده که تماشاگر قادر به دنبال کردن همه آن نبود صرف کرده بودند که با حذف بخش هایی از آنها می توان مدت نمایش را کوتاه تر و جذابیت آن را بشدت افزایش داد. در آخر خواهش میکنم تمنا میکنم گویش از ته گلو با صدای خس خس وحشتناک در سه چهار اپیزود اول که به طرز عذاب آوری شنیدن دیالوگها رو ناممکن و رنج آور میکرد رو متوقف کنید شاید این بزرگترین نقطه ضعف این نمایش بود.
اگر نمایش همون اندازه لذتی رو به من بده که خوندن این متن نصیبم کرد، برام کافیه. چقدر خوب و کامل و بی نقص
کاش اون سانس منم بودم و شما و خانم ثانی رو و سایر عزیزان رو میدیدم؛ دلم تنگه براتون...

فقط آقا کارامد، در صورت نخوندن کتاب، خللی در درک نمایش ایجاد میشه یا نه؟
خانم ثانی همینکه وقتتون رو برای خواندن یاداشتک حسی و غیر حرفه ای من گذاشتید بی نهایت منت دارتون هستم، دیگه تعریف و لطف شما برام زیادی بود😌 یکدنیا تشکر از بنده نوازی،
آشنایی با شما انقدر ارزشمندبود که ما هر روز به عناوین مختلف یادتون میکنیم و برای دیدارتون لحظه شماری، امثال شما گوهرید و ای کاش انقدر نادر نبودید
محمد کارآمد
خانم ثانی همینکه وقتتون رو برای خواندن یاداشتک حسی و غیر حرفه ای من گذاشتید بی نهایت منت دارتون هستم، دیگه تعریف و لطف شما برام زیادی بود😌 یکدنیا تشکر از بنده نوازی، آشنایی با شما انقدر ارزشمندبود ...
اختیار دارید لذت بردم و آموختم
لطف و محبت شماست خیلی سپاسگزارم
به امیددیدارتون به زودی :)
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
مابین سینمای کره و ژاپن تفاوت‌های عمده‌ای وجود دارد. اگر سینمای کره‌جنوبی نوکِ پیکانِ انتقادش را به ساختارهای معطوف به قدرت، سیاست، خانواده، جامعه و… می‌گیرد، ژاپن کمی نوکِ پیکانش را بالاتر گرفته و ذاتِ هستی‌شناسانه‌ی زندگی بشری را هدف می‌گیرد،در سینمای کره معمولا فقر و خشم حاصل از آن موتور محرک اتفاقات است در صورتی که سینمای ژاپن قدم را از طبقه اول هرم مزلو بالاتر گذاشته و معمولا بر مناسبات انسانی تاکید دارد، فیلم اعترافات با تناقضی آشکار آغاز و با همین تناقض به اتمام میرسد، معلم با نوشتن کلمه "زندگی" روی تخته سیاه چالشی عجیب در جهت "نیستی" را به جریان میاندازد، و در انتها بعد از فرازونشیبهایی بینهایت پیچیده و دردناک با جمله" شوخی کردم" این تناقضات به اوج خود می رسند.
آیا کودکان قایم به ذات خود بیگناه هستند؟
آیا زندگی برای همه به یک مقدار ارزشمند است؟
انتقام یا بخشش؟
مادر بیش حمایتگر یا در نقطه مقابل کودک طرد شده؟
نبوغ سازنده است یا ویرانگر؟
فکر میکنم اعترافات یکی از خوش ساخترین فیلمهای ژانر روانشناسی - جامعه شناسی با فیلمنامه قوی و بازیهای یکدست و البته فیلمبرداری و رنگ بندی بینهایت جذاب میباشد که حتما باید دیده شود.

من عاشق پیچش های داستانی ام و این فیلم من رو ارضا کرد
👌❤
محمد کارآمد
چه خوب که فیلمهای ارزشمند رو انتخاب میکنی، لطفا به ماهم معرفی کن مجلل جان😘
عزیزین اقا...
دوتا فیلم از بونگ جون هو هست که بنظرم در حقشون کم لطفی شده
اگر ندیدین که احتمالش کمه، حتما ببینین

Mother 2009
یک تعریف شگرف از خانواده و زندگی

Snowpiercer 2013
یک دنیای پسارستاخیزی مبهوت کننده

از روی دومی یه سریال هم ساختن که داره پخش میشه الان که البته هنوز ندیدم خودم
محمد مجللی
عزیزین اقا... دوتا فیلم از بونگ جون هو هست که بنظرم در حقشون کم لطفی شده اگر ندیدین که احتمالش کمه، حتما ببینین Mother 2009 یک تعریف شگرف از خانواده و زندگی Snowpiercer 2013 یک دنیای ...
دومی رو هنوز ندیدم مرسی برای یاداوری😘😘
۲۲ خرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
در ادامه پست قبلی

در تجلیل از سانسور چون قانون است و من که همچنان عاشق این مملکتم!
باید باکره باشی،باید پاک باشی!

برای آسایش خاطر مردانی که پیش از تو پرده ها دریده اند

چرایش را نمیدانی فقط میدانی قانون است،دین است.سنت است…

قانون و سنت را میدانی مردان ساخته اند

اما در خلوت می اندیشی به مرد بودن خدا و گاهی فکر میکنی شاید
خدا را نیز مردان ساخته اند!!

من زنم….

ــ
خشم اجتماعی خشم جنسی
پرخاش تجاوز قتل
فقر
ترس
اضطراب
جهل جهل جهل

ما به سانسور تن میدهیم چون عاشق این سرزمینیم!!
یک به یک / این به آن در/ آنها که خون ِ انگور خورده اند ، قصاص !
(خون که بالا میاوری ، یعنی چوب خط ت پر است و بعد ..خلااااص! )
آخرین جام ، جام ِ اول بود ، که زدی به سلامتِ سلول!
چار انگشت آسمان بر سر، میله های عزیز ِ قدرشناس..
گوشه ی امن ِ خلسه ی خاموش... یادهای گذشته ی کم سو..
کودکی ..شرح ِ اولین وحشت : ( وای ..تو کوچه محشر کبرا س )
:
- اصلن انگار ... دیدن ادامه ›› کوره مرتیکه ! زنشو میزنه جلو مردم !
-تو حموم ِ زنونه مَردی تو ! سگ شرف داره به تو ی نسناس!
-دختره، چارده رو رد کرده ، خواستگارا ش یک از یکی بهتر !
پدر کله شق شم میخاد بدتش به یه پیرمرده ی طاس !
- پیره اما حسااابی پولداره ! چی ازین بهتر آخه خواهرجون؟!
آخرش کهنه شوریه..
– هیهات ! زنه رو کشت !
-چادرش اینجاس...
-نون خوره !
– کم کنیش از سفره ، سهم کاه و جو ت دو تا میشه؟!
-یکی کمتر ! بدش بره..بهتر ! النکاح م که سنت ِ آقاس!!
...
پنج انگشت ، روی گونه سیاه...روسری ، گل گلی ِ حلق آویز..
گیسهای بلندِ تابیده دور ِ مچ ، چشمهای سرخ ِ هراس...
...
-تو رو هم می زنم که آدم شی ! شوهرت اختیارتو داره !
تو سرت هم که زد ، نپرس چرا ! مَرده ، میدونه اشتبات کجاس!
-بابا..من..
- کره خر ! بکش زیپ ُ ! دهنت بوی شیر میده هنوز !
هرچی دستور داد، میگی چشم ! فک نکن اونجا خونه ی باباس!
- بابا..گوش کن..ببین..آخه..من..من...حامله م از یه آدم دیگه !
قول داده بگیرتم بابا... بابا..رحم و مروت تو کجاس؟؟
...
-خون گرفته چشاشو انگاری...
- مَررررده ! ناموسشو گرفتن ازش !
- دختره برده آبروشونو...
- خون این ج... روبریز ! خلااااص!
...
سرشو لب به لب بریده لب ِ باغچه ، یعنی آآآآبرو داریم !
آبرو خون سرخ دخترته ؟؟ ولمون کن به حضرت عباس !
...
- دختره باکره س...
– الاهی شکر ! تف به روتون پدرنیامرزا !
دوس نداشته بشه به زور زن ِ یه نفر که پدربزرگ شماس!
...
خون ِ تر ، لخته بسته رو چاقو...پدره سجده رفته تا قوزک !
- شیر مادر حلالته دختر..زنده و مرده ت افتخار ِ باباس..!!
...
گیسشو می کشه که : میکُشمت! حیف نون..به تو هم میگن مادر؟؟!
تویی که مادری ، نفهمیدی دخترم دس نخورده مثل طلاس؟!
...
عید قربونه توی کوچه ی خون...سهم همسایه رو بذار کنار...
غیرتت ، بوی چرک و خون میده... رگه های توحشت پیداس...
عید قربونه توی کوچه ی خون..بره ی مرده تُ ببر خاک کن ...
بخت برگشته..طفلکی دختر..زنده و مرده باعث بلوا س...
...
زخم می ریزد از تنت.. ای وای...زخم می ریزد از فراموشی...
نه..تحمل نمی کنی دیگر...یادها می وزند بی وسواس...
رژه ی نامنظم اشیاء...خنده ی گریه آور ِ کلمات...
کلماتی شبیه" امنیت" ! کلماتی شبیه "حق الناس" !!
بوی سیگار برگ ِ عزراییل ، دوره کرده چهار گوش ت را
بوی کافور و لذت بوسه... لب سردی که با لب تو مماس...
بادبادک شدی که سر بروی از زمینی که جای ماندن نیست...
بازهم لذت سقوط آزااااااد...اسبی و پرتِ دره های حواس…
آخ..آن قدر زخم دارم که خون گرفته تمام زیر و بم م
نه.. به چشمانت اعتماد نکن ! کرم خورده است سرخ ِ این گیلاس.


طاهره_خنیا
مرز یعنی بکارت یک زن
کشوری در حصار تن بودن
دست هایی برهنه ات بکنند
وحشیانه به جرم زن بودن

خسته از دردهای خود بشوی
خسته از دردهای یک خانه
یا که عادت کنی به درد خودت
به همین دردهای ماهانه

غم یک صورت کبود شده
پشت ... دیدن ادامه ›› ارایش غلیظ شوی
هر نگاهی تو را بغل بکند
سهم یک مشت چشم هیز شوی!

سوژه ی فحش های ناموسی!
خون بر دستمال پاشیده!
زن شدی روی تخت خواب لجن
ماهی اب های گندیده!

زن شدی بین شعرهای "فروغ"
"شرمگین از شیار خواهش ها"
دوزخی پشت پیرهن شدی از
شعله ی بوسه ها، نوازش ها

زنِ در طرحِ خانه های عفاف
زنِ جا مانده در "محله ی غم"
سایه ای از "پری بلنده"ی شهر
بین آغوش های نامحرم

زنِ در خانه فکر خودسوزی
زنِ مدفون درون قبر اتاق
زنِ فردای ترس آلوده
پشت تهدید برگه های طلاق

گلِ در آگهی یک ترحیم!
زن با مرد مرده خوابیده
شام یخ کرده در شب حجله
ماهی زیر تور رقصیده

زنِ عریان زیر یک چادر
زخم پوشیده ی نمک خورده
زنده بادا بهار اسم تو؛ زن
بین این بیت های پژمرده



امیررضا_وکیلی
من اندوهگین نیستم
خودِ اندوهِ عالمم
و سرزمینی در سینه ام
گریه می‌کند

غادة السمان
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
حتما همگی شنیدید مردها سرو ته یک کرباسن! مطمنا معنی و موارد استفاده اش رو هم میدونید، اما آیا میدونید ریشه این کلام عامیانه علمی و دقیقه؟ روانشناسان محترم کلی کندو کاو کردن و به این نتیجه رسیدن نن جون کروبی درست میگفته و مردها از ریشه روانی و رفتاری یکسانی برخوردارن و در کلیات بین مرحوم کیارستمی و فراستی و حتی ده نمکی فرق معنی داری وجود نداره اما جزییات و خصوصیات رفتاریشون باعث تفاوتهاشونه!! یکی از دلایلی که آقایون راحت باهم کنار میان مثلا چند سال تو یک خوابگاه دانشجویی یا سربازی میتونن همدیگرو تحمل کنند و براشون فرهنگ و رفتار هم اتاق تبریزی یا اهوازی یا زاهدانی فرق چندانی نداره همین بن مایه مشترکه!

اما در مورد خانمها داستان متفاوته چرا که خانمها از نظر تیپ شخصیتی در پنج شاخه اصلی طبقه بندی میشوند ، یعنی هر کدام از افراد این طبقه ها با سایر طبقات فقط شباهت فیزیولوژیکی دارند اما از نظر باطنی ممکنه اصلا هیچ ربطی به هم نداشته باشند و کاملا متفاوت رفتار و ادراک و احساس کنند!
اما این پنج طبقه اصلی :
۱. مدیر: این گروه دایما در حال تدبیر و فکر و سرو سامان دادن به وضع خود یا اطرافیان هستند و جز نگر می باشند
۲. مادر: زیاد نیاز به توضیح نداره چون واضحه مادرها شخصیتی نگهدارانه و محافظت کننده و فداکار دارند البته در مورد همه چیز و همه کس
۳. معشوق: این گروه به ... دیدن ادامه ›› ظرایف زنانه آگاهند و دوست دارند و دوست داشته میشوند و با عواطف و علایق و سلایق سروکار مستقیم دارند
۴. ضعیفه:متاسفانه گروهی با حرمت نفس پایین و عدم خودباوری بالا ، افرادی که مستقلا هیچ تعریفی از خود ندارند و باید قطعا در کنار جنس مخالف تعریف شوند و بخودی خود نمیتوانند تاثیر گذار یا تصمیم گیرنده باشند.
۵. ضخیمه: این گروه بر خلاف باور خود و عوام، حامی حقوق زنان نیستند بلکه دشمن عموم مردان هستند و همه تلاش آنها در نابودی مذکرات خلاصه میشود، زنانی که دشمن همنوعان خود هم هستند و چیزی جز خشم و عصیان و بر هم زدن نمیشناسند و بجای مرهم همیشه بر زخمها نمک میپاشند و آرزوی آنها بچنگ آوردن مردهای دیگر زنان و نابود کردن هستی و روابط آنان است.

چرایی تبدیل شدن به هر کدام از این تیپها بحث بلند بالایی است و نیاز به مطالعه عمیق دارد، روانشناسان معتقدند سالم ترین نوع رفتار از ترکیب رفتار طبقات یک تا سه به نسبت مناسب پدید میآید و متاسفانه ترکیب هر طبقه با تیپهای ردیف چهار و پنج مخرب و آسیب زننده و در نهایت محکوم به ناخشنودی و رنجش است، همانطور که مشخص است با ترکیب این پنج تیپ میتوان تعداد بسیار زیادی زیر شاخه و خصوصیات متفاوت و گاها متضاد ساخت که این دلیل اصلی تفاوتهای زنان باهم و صد البته عدم توان شناخت ایشان توسط مردان است.

خوشحال میشم نظر دوستان رو در مورد مبحث بالا بدونم🙏

"برداشتی از سخنرانی دکتر هلاکویی" با عنوان If i were young
از نتایج نشستن در خانه بخاطر کرونای لعنتی😊

ببخشید بی ارتباط هست ولی

تولدتون مبارک ما باشه آقا کارامد جان
چه حجم انبوهی که در کمترین فرصت ممکن، ازتون یاد نگرفتم...
حتما براتون پیش اومده با همه ی وجود چیزی رو باور داشته باشین ولی یهو یکی ترمزتون رو بکشه و بزنه رو شونه تون بگی هی محمد مجللی(البته ... دیدن ادامه ›› به شما گفته هی محمد کارامد ولی میشه از محمدش فاکتور گرفت بهرحال) داری اشتباه میزنی ، درستش اینه
تبریک میگم، شما میتونین صاحب بهترین برند لنت ترمز دنیا باشین
مرسی برای همه چی
محمد کارآمد
گپ و گفتی محترمانه بود بین دو ریش سفید تیوالی😜
البته ریش سفیدی در معنای واقعی فیزیولوژیک آن و نه آن اصطلاح مردسالارانه ی جنسیت زده😂😁
ابرشیر
البته ریش سفیدی در معنای واقعی فیزیولوژیک آن و نه آن اصطلاح مردسالارانه ی جنسیت زده😂😁
دقیقا(حداقل از جانب خودم که مطمعنم فقط فیزیولوژیکیه)😂😂😂
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گفتنی ها رو دوستان گفتند فقط عرض کنم:

ای ۲۵۰نفر هنرمند لطفا نکشیدمون بااین همه تهور و تعمق و دلسوزی برای مخاطبان انلاین دوردستها😜 کاش میتونستم دست تک تکتون رو ببوسم بخاطر اینهمه فداکاری بی منت!

والا بنده فکر میکنم نرمش قهرمانانه و سکوت و تحمل چون همیشه، صدبار شرف داشت به ابراز عجز و زبونی و ناتوانی و مجیز گویی چونان آشکار😥
یک لحظه خودتون رو بذارید جای مخاطبین این نامه، الان چه حالی دارن بنده خداها؟ گناه ندارن؟ هم سانسور میکنن هم مجوز نمیدن هم چیزی از فرهنگ و هنر نمیدونن ، بازم ازشون تشکر میشه و تاکید میشه زحماتشون دیده میشه و جای هیچ گلایه ای هم نیست و دست قانون هم بهمراهتون و لطفا تلوزیون و سینما که مخاطبشون بیشتره و گنده ترن رو بزنید و له کنید و بترکونید مال خودتون، نوش جونتون بالاخره شما مامورید و معذور اما جون مادرتون تاترهای کوچولو موچولوی مارو که بخاطر سانسورهای قبلی انقدر بی بو خاصیت و کوچیک شدن رو ( که خودتون چیدید و زدید و بریدید ) دوباره نزنید و نچینید و نبرید تا مخاطبین فلان جا که شاید تعدادشون به انگشتای یک دست هم نرسه "چون اصولا مخاطب تاتر باید فکر کنه، اونم عمیق" و خداروشکر ثمره آموزشهای شما اصولا چنین امکانی رو به همین موجودات پایتخت نشین هم نداده و نمیده چه برسه به اون فلان آبادی از همه جا بیخبر! ... دیدن ادامه ›› و و و خب اون سانسورچی ننه مرده الان هنک کرده که چی شد؟! این شوخیه یا جدی؟ من که شغلم سانسور و کوتاه کردنه عادت به تشکر و لطف ندارم؟! حالا که میخوام سانسورهای قبلیمو سانسورتر کنم چرا بجای فحش دارن تشکر میکنن؟! لابد اینا متلکه؟ شایدم بالاخره قدرمو فهمیدن ؟ شاید یهویی همه سر عقل اومدن؟ یا شاید زحماتمون به بار نشسته ریشه انحرافات کلا خشکیده؟! خلاصه این نامه بدجوری غریبه و و و
نکنید جون مادراتون نکنید همگی عادت کردیم که زور بگن و زور بشنویم لااقل کوس رسوایی نزنید و این حقارت و اختگی و ناتوانی رو مکتوب نکنید، بشینیم یک گوشه نون و ماستمون رو بخوریم و ادای قهرمانها رو بذاریم برای اهلش، مرسی اه

پ.ن : یکروز یک معتاد داغون بهم گفت سراغ مواد نرو چون به حال و روز من میافتی، بهش گفتم برو هر وقت خوب شدی بیا نصیحت کن چون رطب خورده کی منع رطب کند!!!!!!

یکبارم یک موتوری تکچرخ زد کوبید به من بهش گفتم این چه طرز موتور سواریه؟! پرسید گواهینامه موتور دارم ؟ گفتم نه، در جواب گفت پس زر نزن هر وقت گرفتی بیا نصیحت کن!!

دوستانی که پرچم صلح و مهربانی و توجیه دستشونه و میگن این حوزه تخصصیه و ماها که بیرون گودیم باید همونجا لنگمون رو دراز کنیم و جیک نزنیم و یا چون زندگیمون پر از تن دادنهاست بهتره درک کنیم و خودمون رو جای اونها بذاریم ، خدمتشون عرض میکنم اولا نبینید کی میگه ببینید چی میگه ! و در ثانی منظور اینه اگر با نامه قرار بود چیزی درست بشه سی سال پیش که اوج نامه نگاریها بود اندک تحولی حادث شده بود ، آیا بهتر نبود در این جهد بی حاصل آبروی خود و اطرافیان و جامعه کوچک تاتر با التماس و خواهش بر کار بی حاصل اینگونه حقیر و خار نمیشد؟

آقا فحش هم مثل سایر کلمات ارج و قرب داره..لطفا به املای درستش احترام بذارید..
ضر زدن،نه! " زر زدن" درسته..
خواهش میکنم مراعات کنید...😎
مرسی اه
الهه الف
قضیه چیه؟
جدا نمیدونید؟ قرنطینه کامل؟
۰۵ خرداد
محمد کارآمد
جدا نمیدونید؟ قرنطینه کامل؟
آها ازون لحاظ :ی
فکر کردم موضوع چیز دیگه ایه
۱۰ خرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دنیایه کرونایی و قحطی دیدن آدمیزاد هم واصه خودش عالمی داره مثلا امروز یهو به این نتیجه رسیدم که بار سنگین حفظ و حراست از قرنطینه و تو خونه نشستن ماها بر دوش مترجمها و عزیران زیر نویس پردازه نه هیچکس دیگه!!! بخدا این دوستان محترم نادیده، به گردن تک تکمون حق دارند که بی مزد و منت دریچه جدیدی به دنیاهای دیگه برامون باز کردند و سانسورچی ها رو دور زدند و روابط جدیدی رو برامون به ارمغان آوردند و مزه دیدن فیلمهای کامل رو بهمون هدیه دادند، واقعا ممنون از بزرگواری و محبت تک تکشون.

از طرفی فرصتی شد تا نگاهی دوباره به فیلمهای ایرانی قبل انقلاب بندازم و لذت ببرم از یادآوری سینمایی که حداقل برای من پایه فهم و درک سینماییم رو ساخته، برای نسل جونتر با حفظ اولویت خودم چندتا فیلم ایرانی معرفی میکنم که شاید بدرشون بخوره:
۱, کندو
۲, خاکستری
۳, ... دیدن ادامه ›› نازنین
۴,سازش
۵, تنگسیر
۶, بیتا
۷, بن بست
۸, اسرار گنج دره جنی
۹, کلاغ
۱۰, طلوع
۱۱, غزل
۱۲, دایره





راستی در کمال تعجب بعد از سالها بین برنامه های تلوزیون ایران هم بالاخره به یک استثنا دست پیدا کردم و کلی حال کردم !!!
مسابقه مافیا شبکه سلامت هر شب ساعت ۸/۳۰
منکه واقعا خوشم آمده از این مسابقه که حالت ابتکاری جالبی برای رقابتی شدن و فینال واینچیزها رو هم بهش اضافه کردند، دست سازندگانش درد نکنه

فعلا همینا به ذهنم رسید تا تجربیات بعدی کرونایی بدرود
توو این چند سال اخیر،برنامه هایی که به خاطرشون تلویزیون رو روشن میکردم، یکی "رادیو هفت" بود که هر شب 11 تا 12 پخش میشد و کل خستگی های اون روز با خودش میشست و میبرد..
یکی دوشنبه شبها "نود" بود که خستگی های کل هفته رو میشست و میبرد..و "ساختمان پزشکان" و "پژمان" هم ترک نمیشد..
همین..
۰۹ اردیبهشت
این کرونا گورشو گم کنه یکم همدیگرو بزنیم بترکونیم کیف کنیم:)
۱۱ اردیبهشت
ترکدندنتو عشقه حاجی...
۱۵ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سه چهار سالم بود دایم از اینو اون میشنیدم چقدر همه چیز گرون شده اما خب عقلم نمیرسید که چقدر یعنی چی؟
بزرگتر شدم میشنیدم پیکان قبلا بوده هفده هزار تومان الان چهارصد تومان و این وحشتناکه! اما خب هنوز دغدغه ام نبود.
بعدش دوره نوجونی آمد و خرجهاش! و فشارش یواش یواش محسوس محسوستر وبعد جوونی و دانشگاه و کار و ازدواج و ... ادامه و ادامه اما همش با یک شیب ملایم گرونی و تورم که میشد مدیریتش کرد، توی همه اون سالها برام یک سوال مطرح بود که آخه چطوری میشه همه چیز چندبرابر بشه و آدمها همچنان زندگی کنن؟ مثلا یهویی چلوکباب از پرسی یک تومن بشه پانزده تومان اما همچنان بشه تحملش کرد؟ فکر میکردم دلیلش شور انقلابی تغییر اون دوران و بعد هم ایثارگریهای جبهه و جنگ بوده که مردم تحمل کردند و از هم نپاشیدند، یادمه اون سالها کسی ماشین عوض نمیکرد چون نمی تونست و به هرچی داشت تا سالهای سال قناعت میکرد چون چاره ای نبود! اما بعدها اوضاع عوض شد دوو و پژو و پراید وارد بازار شدند و یواش یواش درآمدها به نقطه سربه سر با خرج ها و بعد بالاتر و بالاتر رسید و روزگار زندگی مصرفی هم آغاز شد و بعد هم برندها از راه رسیدند و برجها ساخته شدند و مالها افتتاح و و و
همه اینها گذشت تا اینکه امروز رفتم برای خرید آذوقه و مایحتاج منزل و با یک میلیون و چهارصد هزار تومان فقط و فقط یک سبد خرید شهروند ملزومات بهداشتی و خوراکی غیر لاکچری و ضروری به منزل برگشتم و ناگهان یادم افتاد که همیشه این سوالم بی پاسخ مانده بود که چطور آدم بزرگها با شرایط وفق پیدا میکنند و چطور ادامه میدهند! که امروز متوجه شدم که خودم درست وسط وسط همون تجربه دارم زندگی میکنم و بهش عاددددددددت کردم و خداروشکر این سوالم بی پاسخ نموند و شرمنده خودم نشدم، یادم افتاد که اینروزها هم دوباره نمیشه ماشین خرید یا مدل ماشین را به روز و بهتر کرد، یادم افتاد اگر خانه نداشته باشی خرید خانه محال و غیر ممکن یا چیزی شبیه معجزه است و یادم افتاد روزهای سختی در پیش است فقط اینرا نفهمیدم که کی دوباره جنگ شد و کی انقلاب مجدد که اینهمه بدی با هم سراغمان آمد!!!



حرفتون واقعیت تلخ این روزهاست ولی زیبا نوشتید.
۰۲ اردیبهشت
گفتنی ها رو گفتی کیانی جان و کیف کردم از تحلیلهای حساب شده و مویی که درآسیاب سپید نکردیو تجربه ها یی که دیدی و درک کردی و ممنون از وقتی که برای تحریر گذاشتی
۰۵ اردیبهشت
کارآمد خان
به مو نرسیده ولی ریش سپید کردم..
البته به خاطر سکته ها عذر..
می خواستم کوتاه باشه و جامع..
خوشحالم موفق شدم در نگارش..
و البته به نظرم موافقت های همیشگی ات با من،
از نگاه مثبتت بر می خیزد..
محسن جوانی نخوانده، و گرنه یک کامنت دو برابری
گذاشته بود.. ❤❤❤❤
۰۵ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید


شب که میشود خوابیم
صبح و ظهر هم خوابیم

عصر هم که تا شب خواب
شب دوباره تا شب خواب

توی خواب می‌بینیم
روز آفتابی را

انگار چاووشی پارسال امروز ما و وضعیت قرنطینه رو کاملا پیش بینی کرده بود ولی کو گوش شنوا :)))

از شوخی گذشته این ... دیدن ادامه ›› آهنگ چاووشی شاهکاریه واصه خودش اگر نشنیدید حتما پیداش کنید چون خیلی خوبه



ما بزرگ و نادانیم
مثل گاو مینوشیم

مرتعی سرابی را
قطعی است و میدانیم

گریه غرق خواهد کرد
اسب‌های آبی را

هم درشت و غمگینیم
هم سیاه و بدبینیم

هم برای آبادی
قطره‌ ای نمیباریم

هم نگه نمیداریم
حُرمت خرابی را

شب که میشود خوابیم
صبح و ظهر هم خوابیم

عصر هم که تا شب خواب
شب دوباره تا شب خواب

توی خواب می‌بینیم
روز آفتابی را

خوب
خوب و خوشبختیم
خشک و سفت و سَرسختیم

ما در اوج تنهایی
چون زنان هرجایی

خوبِ خوب میدانیم
راه دوست‌یابی را

گاو اسب انسانیم
حافظان عرفانیم

حامیان زن هستیم
بندگان تَن هستیم

پاس پاس میداریم
عشق رختخوابی را

علم در نَوَر دیده
ساختارِ پیچیده

جاهلان فهمیده
ما ربات‌ ها روزی
درک می‌کنیم آیا؟
فهم اکتسابی را

مُفلسیم در خوردن
مُمسِکیم در مُردن

ما که از خسیسان و
جمله کاسه لیسانیم

ترک می‌کنیم آیا
این گدا مُآبی را

رختِ بخت پوشیدیم
مثل گاو نوشیدیم

مثلِ اسب کوشیدیم
مثل ِاشک جوشیدیم

گریه غرق کرد آنگاه
اسب‌های آبی را

خوب
خوب و خوشبختیم
خشک و سفت و سَرسختیم

ما در اوج تنهایی
چون زنان هرجایی

خوبِ خوب میدانیم
راه دوست‌یابی را

گاو اسب انسانیم
حافظان عرفانیم

حامیان زن هستیم
بندگان تَن هستیم

پاس پاس میداریم
عشق رختخوابی را

از اساس استادیم
در جناس استادیم

فاضلیم در دانش
فاضلیم در خوانش

ارج مینهیم اما
شعر فاضلابی را
حسین‌ صفا از خوبان شعر امروزه و این هم از کارهای خوب صفاست که طعنه‌ای در انتها به فضای شعر و شاعری می‌زنه
۲۶ فروردین
شعر جالبی بود

آدم رو به تفکر میبره ....

ممنون برای اشتراک گذاری❤
۲۸ فروردین
خواهش میکنم حتما با صدای چاووشی گوش کنید تاثیر شعر بیشتر هم میشه
۲۹ فروردین
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید