تیوال تئاتر
S3 : 12:14:24
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال


آنچنان کز صفر گردد رتبه‌ی اعداد بیش
پایه‌ی این ناکسان از هیچ بالا رفته است

#تسلی_استر‌آبادی


https://www.tiwall.com/wall/post/216587
از اینستا تا اینجا بدو بدو اومدم دنبالتون جناب سپهر :))
۲ روز پیش، یکشنبه
ارادت بامداد جان
۲ روز پیش، یکشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
_ پنجاه پنجاه از دید آرام روانشاد :

تاتر آیین آشکار زندگی است. جایی که دو گروه انسان ( تماشاچی و بازیگران) مقابل هم مینشینند و مفاهیمی را زنده به هم منتقل میکنند که در هیچ نوع دیگر هنری میسر نیست. دیشب به تماشای پنجاه, پنجاه نشستم. یک کار فوق العاده و تحسین برانگیز.
فارغ از متن خوب, فرم مینی مالیستی کار واقعا قابل تامل بود. مینی‌مالیستی که در کنار نمادها و نشانه ها قرار گرفته و مفاهیم انسانی فوق العاده ای را ساخته که بارزترینش رنج انسانی است. بازیگران جوان نمایش خیلی ملموس در قالب دیالوگها و حرکات فرم فوق العاده, این رنج را به تماشاچی منتقل میکنند. نویسندگان ( هاله مشتاقی نیا و مرتضی اسماعیل کاشی) از دل نمایشنامه شاهکار برتولت برشت, داستان چند لایه ای را نوشته اند که با توجه به پس زمینه تاریخی متن, خیلی خوب روایت را پیش میبرد. از هولوکاست در گونه ... دیدن ادامه » های مختلف هنری بسیار گفته شده است. این تراژدی بزرگ انسانی که تودور آدورنو پس از آن شعر گفتن را جنایت میداند. اما آنچه مهم است نگاه نو و متفاوت به این نسل کشی دردناک است, مثلا آنچه که در فیلم پسر شائول اتفاق می افتد. این نگاه نو, در پنجاه, پنجاه رخ میدهد. نویسندگان از زاویه ای متفاوت به هولوکاست ورود کرده اند که با فرم مینی مالیستی کار کاملا سازگار است. مرتضی اسماعیل کاشی کارگردان کاربلد, جسور و خلاقی است که تاتر مدرن را خوب میشناسد. تاتر ما به این نمایشهای مستقل و نفسهای جوان و خلاق بسیار نیازمند است. پنجاه, پنجاه را حتما ببینید. مطمئنم تجربه متفاوتی را برایتان رقم میزند.

میترا این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بعد از تماشای نمایش هر آنچه که دوست داری، از دست خواهی داد، این مصرع از شاهنامه برام تداعی شد:
جوان است و جویای نام آمدست ...

گروه واقعا جوان بودن و جویای نام

کار بسیار خوبی بود.
برنامه ریزی کنید برای دیدنش.
صبا صالحیان این را خواند
میترا این را دوست دارد
اجرا ساعت ۱۹:۲۰ هست، تاتر هامون، خیابون فلسطین جنوبی.
۶ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوستان تیوالی من ،
سلام،
دوست دارم حس خوبم رو بعد از تماشای تاتر « هر آنچه که دوست داری ، از دست خواهی داد» باهاتون به اشتراک بذارم.
یه اجرای شسته رفته از یه گروه صمیمی و بی ادعا که بسیار به دل می‌نشست.
شیوه روایی متفاوت و طراحی صحنه فوق‌العاده از دیگه نقاط قوت نمایش بود.بازی عالی خانم فاطیما بهارمست و کارگردانی کارگردان جوان رو هم به مثبت ها اضافه کنیدتماشای این کارو به شدت بهتون توصیه میکنم.
شاهین، امیر مسعود، لیلا مظاهری و میترا این را خواندند
فرزاد جعفریان این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تیوال دوست داشتنی و محترم،
سلام.
چون میدونم دیوارنوشته های مخاطبین رو پیگیرانه دنبال میکنید، خواستم از این طریق ارادتم رو به وبسایت ارزشمند، کاربردی و بی نقص تون اعلام کنم.واقعا ترجیح اول و آخر من برای تهیه بلیت تاتر، سایت شماست و وقتی مجبور میشم برای نمایشی که روی سایت شما فروش نداره از سایت دیگه ای خرید کنم، با اکراه این کارو انجام میدم.
از برخورد شایسته همکاران تیم پشتیبانی هم کمال تشکر را دارم.
سارا کاظمی.
درود بر شما
پشتیبانی و رضایت کامل کاربرانمان ثروت اصلی ماست و از ابراز لطف شما سپاسگزاریم :-)
۲۴ شهریور
با سپاس از بذل توجه شما
۲۵ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قسمتی از نمایش 7 قسمتی چشمانش ( برداشت آزاد از رمان کوری) پخش شده از رادیو نمایش و رادیو سلامت ( خرداد و تیر 98)
قسمت ششم
خانۀ معصومه ـ شب
/ داخل خانه، از بیرون صدای بارش باران می آید. صدای تکان خوردن استکان در سینی/
احتشام: دست شما درد نکنه
معصومه: / در حالیکه می نشیند و ناراحت/ خواهش می کنم
آقاابرام: داشتم عرض می کردم، درسته وحید یه کم بداخلاقه، ولی بچۀ بدی نیس
مهنازخانم: / عصبانی حرف می زند/ بچۀ بدی نیس، این طفل معصوم رو به این روز انداخته؟
کورش: مامان، من که چیزیم نشده
مهنازخانم: چرا چیزیت نشده، فکر کردی نمی بینم چی به روزت اورده؟ خجالت هم نمی کشه، آدم روی یه نابینا دست بلند کنه
احتشام: / کمی عصبانی/ واقعاً شرم آوره
معصومه: / کمی جدی/ وحید روی پسر شما دست بلند نکرده
مهنازخانم: پس چیکار کرده؟ نوازشش کرده؟
کورش: نه، گردنمو گرفت، منم خودمو بیرون کشیدم، دیگه نمی دونستم روی زمین پرت میشم
احتشام: / عصبانی/ خوبه گردنتو بیرون کشیدی، معلوم نبود چه بلایی سرت می اورد
آقاابرام: حالام ... دیدن ادامه » خدارو شکر چیزی نشده، شمام به بزرگی خودتون ببخشیدش
مهنازخانم: /جاخورده و عصبانی/ رو چه حسابی؟
آقاابرام: معرفت، انسانیت
احتشام: ببینید آقا ابرام، یه لحظه خودتونو جای ما بذارید، جیگر گوشۀ شما رو اینطور شل و پل می کردند، بازم رضایت می دادید؟
آقاابرام: / مردد/ والله سخته جواب بدم
مهنازخانم: خواهش می کنم رودربایستی نکنید، حرفتونو بزنید
آقاابرام: / مردد/ رضایت می دادم، نه به این راحتی
معصومه: / جاخورده/ دست شما درد نکنه آقا ابرام
آقاابرام: / مردد/ معصومه خانم، از دست من ناراحت نشید، راستش رو گفتم
مهنازخانم: حالام ما راستش رو میگیم، به هیچ وجه رضایت نمیدیم
آقاابرام: / مردد/ باشه، هر طور که راحتید
کورش: / کمی جدی/ ولی من ازتون خواهش می کنم
مهنازخانم: دیگه اصرار نکن کورش، تا اینجاش هم بسه، حالام پاشو بریم
آقاابرام: کجا؟ چایی تونو بخورید، بعد تشریف می برید
مهنازخانم: / کمی عصبانی/ نیازی به چایی نیس، احتشام، پاشو بریم
احتشام: باشه، بریم
کورش: / کمی جدی/ ولی من با شما نمیام
احتشام: / جاخورده/ نمیایی؟
کورش: / کمی جدی/ بله، نمیام
مهنازخانم: / کمی عصبانی/ نکنه می خواهی اینجا بمونی، توی این خونه و این محله؟ واقعاً شرم آوره
آقاابرام: / کمی جدی/ معذرت می خوام، مگه این خونه و این محله چشه؟
مهنازخانم: / کمی عصبانی/ چیزیش نیس، فقط روی آدم نابینا دست بلند می کنند، بلند شو دیگه احتشام
احتشام: / در حالیکه بلند می شود/ باشه، بریم تا همین جاش هم کلی وقت مون تلف شده
آقاابرام: / کمی جدی/ یه دقیقه بفرما بشین، کارت دارم
احتشام: / در حالیکه می نشیند و مردد/ بفرما نشستم آقا ابرام، فقط زود حرفتونو بزنید، دیرمون شده
آقاابرام: / کمی جدی/ راستش درسته که من صابخونه ام، ولی خب، از چیک و پیک مستأجرهام باخبرم
مهنازخانم: / با تمسخر/ هوم، چه ربطی به ما داره؟
آقاابرام: / کمی جدی/ ربطش اینه، این دختر، یعنی معصومه مثل دختر خودمه، بعدِ این که شما باهاش اون برخورد کردید، این طور آشفته حال شده
مهنازخانم: / کمی جاخورده/ ما؟ کدوم رفتار؟
آقاابرام: / کمی جدی/ خبر دارم، چند سال پیش، با همین آقاپسرتون برای خواستگاری میایید، ولی شما جز تحقیر و حتی توهین کار دیگه ای نمی کنید
معصومه: / جاخورده/ آقا ابرام!؟
آقا ابرام: خودم همه چی رو می دونم
مهنازخانم: / کمی جدی/ ببینید آقای محترم، این خانوم به خاطر اتفاقاتی که براش افتاده، اینطور شده، لطفاً خونش رو گردن ما نندازید
آقاابرام: مثلاً کدوم اتفاق ها؟
مهنازخانم: مرگ مادرش، بعدشم پدرش و اون وضعیتی که توش بوده / کمی عصبانی/ نذارید، گفتنی ها رو بگیم
معصومه: / بغض کرده/ خواهش می کنم بس کنید
کورش: / ناراحت/ تو خودتو ناراحت نکن، اینا همش حرفِ
احتشام: / جاخورده/ چطور شد؟ کورش، معلومه چی داری میگی؟
کورش: / کمی جدی/ راس میگم، چه معنی داره این بنده خدا رو اینقدر اذیت کنید؟
مهنازخانم: اذیت چیه؟ حقایق رو گفتم
کورش: / کمی عصبانی/ ولی من دوست ندارم اعصاب این خانم بهم بریزه؟
مهنازخانم: / جاخورده/ می شنوی احتشام؟ می شنوی؟
احتشام: / ناراحت/ بله، به خاطر / با تمسخر/ همین آقاکورش، امشب چند بار مُردیم و زنده شدیم، اینم دستمزدمون
آقاابرام: / کمی جدی/ خوشم میاد، پسرتون منطقیه
مهنازخانم: / در حالیکه بلند می شود و عصبانی/ هیچ هم اینطور نیس، یه عشق مسخره، اونو از حقیقت دور کرده، بلند شید بریم
آقاابرام: ولی چایی تون
مهنازخانم: میل نداریم / با تمسخر/ آقا!
احتشام: / در حالیکه بلند می شود/ بریم، تو اینجا می مونی دیگه ؟
کورش: نه
احتشام: پس همراه مون میایی؟
کورش: نخیر
مهنازخانم: / کلافه/ معلومه می خواهی چیکار کنی؟
کورش: توی این شهر درندشت، یه جایی برام پیدا میشه
احتشام: / کمی عصبانی/ اگه به زور بردیمت چی؟!
کورش: تا رضایت ندید من نمیام
احتشام: / کمی عصبانی/ پسر، حواست کجاست؟ اون پسره روی تو دست بلند کرده، اگه همسایه ها نمی رسیدند، معلوم نبود، چه بلایی سرت اورده بود، اونوقت رضایت بدیم؟
کورش: / کمی جدی/ همین که گفتم
مهنازخانم: / کمی عصبانی/ احتشام بریم کلانتری
احتشام: / جاخورده/ شوخیت گرفته؟ اونجا واسه چی؟
مهنازخانم: / عصبانی/ نشنیدی که چی گفت؟!
احتشام: / عصبانی/ انگار چاره ای نیس، باشه بریم
آقاابرام: / کمی خوشحال/ دست شما درد نکنه، به این میگن معرفت
مهنازخانم: / کمی عصبانی/ رضایت نه، بفرمایید اجبار
معصومه: / با خجالت/ ازتون ممنونم
احتشام: / عصبانی/ هوم، بایدم تشکر کنی
مهنازخانم: / کمی جدی/ بریم دیگه احتشام
کورش: / در حالیکه بلند می شود/ پس وایسید منم بیام
مهنازخانم: / عصبانی/ احتشام؟!
احتشام: / عصبانی و هول کرده/ بله خانم؟
مهنازخانم: مراقبش باش
احتشام: / عصبانی/ باشه بابا، باشه
/ صدای رعد و برق و به دنبالش بارش باران/
/ موزیک/
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


یک نمایش رادیویی....
ایستگاه اتوبوس
نویسنده: اکبر خوردچشم
از شب قبل، برف سنگینی می بارید و همه جا سفیدپوش شده بود. توی ایستگاه اتوبوس نشسته بودم. چندتایی مسافر هم بودند که همگی به خاطر سرما پاهاشونو به کف یخ زده خیابون می کوبیدند و زیر لب غر می زدند که؛
/ کمی عصبانی/ پس کی این اتوبوس میاد؟
چند دقیقه ای گذشت. بالاخره اتوبوسی نفس زنان توی ایستگاه وایساد. اون چند تا مسافر، بدون اینکه به هم فرصت بدند، سمت درهای باز اتوبوس هجوم بردند و هر طوری بود، خودشونو توی اون جا دادند؛
/ کمی بلند و عصبانی / آی آقا، چه خبرته، سر که نمی بری؟
رانندۀ اتوبوس غرغرکنان در اتوبوسو زد. بعد دنده عوض کرد و با همون سر و صورت پر از اخمش، پاشو روی پدال گاز گذاشت و اتوبوس از جا کنده شد و رفت.
دیگه ایستگاه خلوت شده بود. امانه، به جز من، یکی دیگه هم اونجا بود. هیچ متوجهش نشده بودم. بله، کمی اونطرف تر از من، پیرمردی نشسته بود. ظاهرش که نشون می داد بدجوری توی خودش کز کرده. بی حرکت و آروم بود، اونطور که دونه های برف سرشونه های خمیده شو حسابی سفید کرده بود. ولی انگار نه انگار. هیچ به روی خودش نمی اورد.
به نیم رخ پیرمرد خوب نگاه کردم، سن زیادی داشت، با یه کلاه لبه دار و چشمانی که اونارو آروم بسته بود. ته ریشی هم داشت و پوست صورتش سرخ نبود، سفید شده بود و وقتی خوب دقت کردم، دیدم از دهان و بینی اش بخاری بیرون نمیاد، مثل اینکه مجسمه ای بود به شکل یه آدم که توی ایستگاه نشسته بود و انتظار اومدن اتوبوسی رو می کشید.
دیگه نتونستم طاقت بیارم. کمی خودمو روی نیمکت سُروندم سمت پیرمرد و بی هوا پرسیدم:
/ کمی هول کرده/ پدرجان، مسیرت کدوم سمته؟»
ولی اون جوابی نداد. خیلی نگران شدم. دست انداختم و گوشی همراهمو از جیبم دراوردم تا به اورژانس یا جایی زنگ بزنم. ولی حیف، مثل همیشه آنتن نمی داد.
نگران ... دیدن ادامه » بودم و دوباره پیرمرد رو صدا زدم. اونم هیچ جوابمو نداد. هاج و واج مونده بودم چیکار کنم که اتوبوسی توی ایستگاه وایساد. باورم نمی شد، خالی خالی بود.
ساعتمو نگاه کردم، وای نه، عقربه هاش هفت و نیم رو نشون می داد. دیرم شده بود. بدون اینکه به پیرمرد چیزی بگم، بلند شدم و به سمت اتوبوس دویدم و خودمو مثل آدم هایی که از دست یه حیوون درّنده فرار می کنند، داخل اون انداختم. باور کردنی نبود، چند تا صندلی خالی بودند و روی یکی از اونا لم دادم؛ آخش چقدر من خوش شانسم!
چند لحظه بعد اتوبوس راه افتاد. پیرمرد همچنان توی ایستگاه، نشسته بود و از جاش تکون نمی خورد. از کجا معلوم، شاید داشت انتظار اتوبوسی رو می کشید که مسیرش با ما فرق می کرد. راستی، مگه توی اون ایستگاه، جز اون اتوبوسی، اتوبوس دیگه ای هم توقف می کرد؟
وقتی چند روز بعد، چشمم به اعلامیۀ ترحیمی روی دیواری افتاد، بی اختیار خشکم زد. باورم نمی شد، تاریخ اعلامیه نشون می داد، چند روزی می شد پیرمرد فوت کرده بود. از کجا معلوم، شاید اون لحظه که من داشتم باهاش حرف می زدم، اون سوار بر اتوبوس مخصوصی، به طرف آسمون حرکت می کرد، درست به همونجایی که یه روزی ایستگاه پایانی همۀ ما آدماست.
/ موزیک/
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام بر گروه همیاری،
داشتم بخش درباره تیوال رو چک میکردم، چنان نوشته تأثیر گذاری دیدم از هنرمند کشورمون آقای سجاد افشاریان که چنین و چنان... چقدر عالی نوشتن،از مردم ،از تیوال و تاثیر موثرش و .... چقدر خوب هست که دوستان به نوشته ایشون توجه کنند که چقدر زیباست. گاهی وقتها فکر میکنم فقط خودم دنبال چنان ایده آل ها یی هستم بعد میبینم هنرمندانی چون سجاد افشاریان پنج سال پیش گفتند! خیلی خوشحالم که ایشون اواخر در سریالی که محبوب مردم بوده، برادر جان درخشیدند . بهترین تشکر برای شما ❤
حمیدرضا مرادی، علی جباری و لیلا مظاهری این را خواندند
سید حامد حسینیان این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نگاهی به نمایش «وقتی کبوترها ناپدید شدند» (روزنامه اعتماد)
سینمای غبارآلود ایدئولوژیک
سید حسین رسولی

نمایش «وقتی کبوترها ناپدید شدند» به نویسندگی سفی اکسانن، ترجمه محسن ابوالحسنی و کارگردانی هستی حسینی به زودی برای بار دوم در تئاتر مستقل تهران زنده می‌شود. رویا میرعلمی و امیررضا دلاوری به جمع بازیگران نمایش «وقتی کبوترها ناپدید شدند» پیوسته‌اند و مهدی پاکدل هم جدا شده است. من وقتی اجرای این نمایش را دیدم با پاکدل گفت‌وگوی مفصلی داشتم که در همین روزنامه اعتماد چاپ شد و نوع بازی او و همچنین دلالت‌های صریح و ضمنی اجرا را بررسی کردیم. گرچه نمایش «وقتی کبوترها ناپدید شدند» در زمان جنگ جهانی‌‌دوم سپری می‌شود و روی شخصیت‌های خودباخته، وطن‌فروش و ایدئولوژی‌ز‌ده متمرکز است ولی به رنج انسان‌ها هم نیم‌نگاهی دارد و به‌طور قطع، رویکردی ... دیدن ادامه » ضد جنگ هم دارد. انسان‌های باری‌ به هر جهتی را شاهد هستیم که با هر نسیمی به سمت دیگر قدرت غش می‌کنند و زندگی و رنج «دیگران» برای آنان اهمیتی ندارد؛ البته شخصیت‌های میهن‌پرست و نیازمندی را هم می‌بینیم که مجبور می‌شوند با ساختار قدرت ساخت و پاخت کنند تا خود را از گزند مرگ و فقر نجات دهند. نویسنده هیچ روشنی‌ای در دل نظام‌های تمامیت‌خواه نمی‌بیند و برای او مهم نیست که کمونیسم را نقد کند یا نازیسم را. این نویسنده آرمان‌گرا به دنبال لیبرالیسم فردگرای قرن بیست‌ویکمی است که با اصطلاحاتی مانند جهانی‌شدن و سرمایه‌داری متاخر شناخته می‌شود ولی سود شخصی و فردگرایی را هم نقد می‌کند که به نوعی پارادوکسیکال است. بخش‌های زیادی از نمایشنامه و کاراکترهای اصلی تغییر داده شده و دراماتورژی پر و پیمانی هم روی متن انجام شده است و بر خلاف بسیاری از اجراهای تئاتر مستقل دیگر دکورهای سنگینی نمی‌بینیم ولی شاهد لباس‌ها و گریم‌های حساب ‌شده‌ای هستیم. یک تختخواب هم تبدیل به یکی از نشانه‌های اصلی اجرا شده است. البته اجرای «وقتی کبوترها ناپدید شدند» می‌تواند نگاهی انتقادی به وضعیت طبقاتی و مناسبات اجتماعی تولید در ایران داشته باشد و شیوه‌های دراماتورژی معاصر این اجازه را می‌دهد ولی در اجرای اول خبری از این کنش‌ها نبود و حالا باید منتظر باشیم و ببینیم کارگردان در اجرای تازه چه می‌کند. نکته بسیار مهم دیگر توجه به نشانه‌شناسی «کبوتر» است و پیشنهاد نگارنده این است که این نشانه کلیدی نباید به هیچ عنوان از اجرا حذف شود. داستان نمایش به راوی‌ای می‌پردازد که زندگی خود و دوستانش را به همراه تفسیرهایی تاریک از جنگ بیان می‌کند. او ابتدا به حمله آلمان‌ها می‌پردازد و در ادامه به شوروی سابق نظری انتقادی دارد. متن این نمایشنامه به ‌شدت و حدت هر چه تمام‌تر به مصایب انسانی اندیشه‌هایی چون هیتلریسم و استالینیسم در زمان جنگ جهانی دوم می‌پردازد و باید تاکید کنیم که یک متن تماما انسانی و سیاسی است. نویسنده حتی نگاه انتقادی جدی‌ای به سینما دارد و آن را ابزاری برای تبلیغ نظام‌های تمامیت‌خواه می‌داند و بیان می‌کند که آنان تاریخ را هم دگرگون می‌کنند. بیچاره انسان در زمینه و زمانه عصیان و عسرت و غبار.

شماره ۴۴۵۷ -۱۳۹۸ پنج شنبه ۱۴ شهریور
http://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/132326/%D8%B3%D9%8A%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%8A-%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%8A%D8%AF%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%D9%8A%D9%83
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد و بررسی نمایش «لانچر۵» به نویسندگی و کارگردانی مسعود صرامی و پویا سعیدی

میلیتاریسم اعلیحضرت همایونی!

به قلم مجید اصغری، منتقد گروه تئاتر اگزیت
ارزش‌گذاری منتقد: سه ستاره- خوب

تئاتر خوب نتیجه‌ی سواد و آگاهی است و حتی ریاضت. آن دم که همه جا تاریک است، نور پاشیده می‌شود و پیوند دردهای مخاطب و آن چه در صحنه روی می‌دهد، آغاز می‌شود. می‌توان لذت برد و لذت ستاند. می‌توان گریست و اشک قرض داد. می‌توان لبخند زد و ذوقی ناب و کودکانه را همگانی کرد. مواجهه با تئاتر خوب به این شکل است. آدم کیف می‌کند از این همه تعهد به صحنه، به درام، به شخصیت و به مخاطب. صد البته این کیف ما صدچندان می‌شود وقتی درمی‌یابیم که نمایش دانشجویی‌ست و از دل بروبچه‌های فعال و پرانرژی دانشگاه به صحنه راه پیدا کرده است. پویا سعیدی و مسعود صرامی به همراه تیم نجیب و متحدشان، این روزها به شوک‌برقی تئاتر معروف شده‌اند تا شاید قلب این جنازه‌ی متحرک را تکانی بدهند. قلبی که زیر فشار لابی‌بازها، نورچشمی‌ها و نیمچه‌سلبریتی‌ها به خاموشی رفته بود و کسی نه حالی از آن می‌پرسید و نه احوالی از آن جویا می‌شد.
«لانچر۵» نمایشی است رها شده از قید و بند ادا و اطوارهای رایج، کج‌فهمی‌ها و نابخردی‌ها. در زمانه‌ای که فقدان اصول بر در و دیوار و خر و کره‌اش بیداد می‌کند، «لانچر۵» سر اصول خود ایستاده و جهانش را می‌سازد. در دورانی که دانشگاه‌های ما در بدترین شرایط ممکن از لحاظ آموزش، کاربرد و فضای کاری برای دانشجویان قرار دارند، «لانچر۵» به نمونه‌ای استثنایی از این قاعده تبدیل می‌شود که بندبند وجودش با فضای آموزشی ما غریب و بیگانه است.
مساله نظامی‌گری و ارتش‌سالاری یکی از ارکان اصلی حکومت در زمان پهلوی بود. چه پهلوی اول و چه پهلوی ثانی بیشترین هزینه و سرمایه‌ی کسب شده از استخراج نفت را در پیشبرد اهداف نظامی و داشتن ارتشی قدرتمند و نیرومند صرف کردند. محمدرضا می‌خواست که ارتشش (نه ارتش ایران بلکه ارتشش) در زمره پنج ارتش برتر دنیا قرار بگیرد. در اوایل دهه پنجاه کشور داشت از پول هنگفت نفت منفجر می‌شد و چه جایی بهتر از ارتش جهت بریز و بپاش‌های نظامی. و پس از خرج کردن‌های بسیار، محمدرضا می‌رود که از ارتشش سان ببیند. نهایت نظم در رژه سربازان و افسران به چشم می‌خورد و لبخند رضایت بر لبان اعلیحضرت نقش می‌بندد. اما «لانچر۵» آن قدر هم مثل شخص اول مملکت نسبت به ارتشش خوش‌بین نیست. او قرار است ما و حتی خود استاد که عکسش بر دیوار صحنه چسبانده شده را ببرد به آخر دنیا، بازرسی ارتش شاهنشاه. کلی‌بینی ما به اوضاع و وضعیت جامعه آفت بزرگ تحلیل‌گران ماست. خودِ استاد هم چنین می‌پنداشت. فکر می‌کرد کلیت ظاهری جریان نظامی‌اش می‌دهد نظامی پویا، رو به رشد و مدرن! کلیتی که از جزئیاتی بیمار و خسته رنج می‌برد. آن چه در اتاق بازرسی نمایش رخ می‌دهد، افشاگری‌‌ای است علیه خودِ ارتش که نظم و اراده‌اش نقل کوچک و بزرگ جامعه است. جناب سروان شایگان (با درخشش امیر نوروزی) مصمم می‌شود تا گره پرونده خودکشی‌ای را باز کند که بعدا درمی‌یابد که با پرونده قتل چند سرباز مواجه است. شایگانی چشم به درجه سرگردی دوخته و از طرفی وظیفه خود می‌داند که مقامات را از آن چه میان سربازان پاسدارخانه اتفاق افتاده مطلع سازد. بازجویی‌ها آغاز شده و کم‌کم شایگان به توطئه‌ای هولناک در دل یکی از پادگان‌های بهترین ارتش خاورمیانه پی می‌برد. یکی از بهترین اقدامات نویسندگان اثر، رشد و نمود شخصیت شایگان در دل هر یک از بازجویی‌هاست. شخصیتی که اصول خود را در دل این بازجویی‌ها به ما معرفی کرده و در نقطه بحرانی نمایش، به اوج خود می‌رساند. این تکامل شخصیت در دل یک اثر رئالیستی، همگام با اثر پیش‌رفته و سرنخ‌های خود را میان لحظات طنز نمایش افشا می‌کند. «همه چیز اون چیزی نیست که ما فکر می‌کنیم». این دیالوگ یک اشاره است برای شایگان و برای مخاطبان. مخاطب هم مانند شخصیت اصلی به یک میزان از ماجرا اطلاعات دارد. پس با این دیالوگ مهم همه پیش‌فرض‌ها درباره شب‌های ترسناک لانچرها و جن‌بازی‌ها و شایعات پیرامونش به حاشیه می‌ر‌وند. خنده‌های مخاطبان کم‌کم رنگ می‌بازد و وجه اصلی نمایش رخ می‌نمایاند. صحنه‌ای با میزانسن‌هایی دقیق، بازی‌های درست و دیالوگ‌ها و کنش‌های به‌جا. خشونت چنان به یک دفعه عریان می‌شود که نظیرش را کم می‌شود در این تئاترهای الکن این سال‌های گذشته پیدا کرد. حد تناسب کشمکش طرفداری مخاطب از سربازکمالی و سروان شایگان به سرعت رد و بدل می‌شود. اینجاست که حتی خرده‌طنزهای بین شایگان و سرباز دفترش به نام صادقی هم به فرم می‌رسد. سربازی که هیچ‌وقت متوجه نمی‌شود که افسرش چه موقع جدی است و چه زمانی در حال شوخی و سربه سر گذاشتن وی است. در نقطه اوج نمایش با اعتراف سرباز کمالی پرونده حل می‌شود و این رمزگشایی درجه سرگردی را برای شایگان به ارمغان می‌آورد. آیا این رمزگشایی حقیقی است یا مانند یکی از شوخی‌های جناب سروان نمایش ماست؟ در پایان هم جواب درست و سرراست به مخاطب داده نمی‌شود. حتی نوری که از ابتدای نمایش تا انتها بر صورت میلیتاریسم‌زده‌ی همایونی تابانده شده که شاهد وجه دیگر ارتشش بوده نیز نمی‌تواند پاسخ درست و شفافی به ما بدهد. جزئیات بیمار است و درمان نمی‌شود. کاری از دست نمایند‌ه‌ی وجه ظاهری ارتش برنمی‌آید. ارتش به ظاهر نیرومند، ماله‌کشی بر همه زخم‌های این اجتماع بیماراست. اجتماعی که نه نانش سر جایش است و نه کتابش. «لانچر۵» مثل سرک کشیدن به لایه‌های زیرین این اجتماع است. اجتماعی که همه اقشار آن با زبان و لهجه خاص خود در یک پادگان دور هم جمع شده‌اند اتفاقاتی را رقم زده‌اند. قد و قواره «لانچر۵» هیچ تناسبی به تئاتری که می‌شناسیم ندارد. این هم یک پایان خوب است و هم نه. اما فرصتی است تا با تماشایش بار دیگر یادمان بماند که تئاتر چیست و قرار هست که چه باشد.

۱۳ شهریور ۱۳۹۸



لانچر۵
سپهر، امیر مسعود و اشکان حامد غلامشاهی این را خواندند
مسعود جعفریان این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد و بررسی نمایش «اسکرین‌شات» به نویسندگی و کارگردانی ندا قربانیان

من هم یک فمینیستــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!

به قلم مجید اصغری، منتقد گروه تئاتراگزیت
ارزش‌گذاری منتقد: بدون ستاره- فاقد ارزش

اولین واکنش من به این نمایش بُهت و ناباوری است. متحیرم که چگونه می‌توان در یک نمایش و در بازه زمانی محدود، این حجم از ابتذال، توهین و سطحی‌انگاری را جا داده و به مخاطب تحویل داد. مانده‌ام که این استعداد از کجا به دست آمده و این تبحر مخلصانه از چه راهی به دوستان الهام شده و بر اساس کدام متد راهگشا و تاثیرگذار هنری به چنین اکتشافاتی نائل آمده‌اند؟! قطعا این نمایش کثیف و مبتذل در حد نقد و بررسی قرار نمی‌گیرد چرا که اگر چنین شود، در واقع توهینی است به ساحت نقد و مخاطب آن. اما مسائلی پیرامون این نمایش هست که نمی‌توان به راحتی از کنار ... دیدن ادامه » آن گذشت. اول این که بر خلاف میلم از شما عزیزان درخواست می‌کنم که این نمایش را ببینید. قطعا این پیشنهاد از موضع روابط عمومی نمایش نیست. (من رو چه به روابط عمومی) از شما می‌خواهم که به تماشای این نمایش بروید چرا که بنده اعتراف می‌کنم که قلم بنده از توصیف و بررسی این حجم از انحطاط قاصر است. دیدن این نمایش به شدت لازم است به جهت ریشخند کردن جشنواره‌های پفکی‌ای چون جشنواره تئاتر رضوی که برگزیده‌اش چنین نمایش آشغالی است. تصور کنید که جشنواره‌ی تئاتری را با هزار پول و رانت و بگیر و ببر برگزار می‌کنند و یحتمل اهدافی هم برای اجرایش در نظر می‌گیرند. حال نمایشی پیدا می‌شود که چاه مستراح را خالی می‌کند به همه مقدساتی که حضرات به ظاهر مدعی دفاع از آن‌ها هستند. نمایش نه تنها از سوی جشنواره تقبیح نشده بلکه اصلی‌ترین جوایزش را نیز به این اثر اختصاص می‌دهد. واقعا احسنت به این اعتقاد راسخ به موضوع تکثر فرهنگی! این مسئله می‌تواند یک لطیفه تمام عیار باشد (که قطعا هست) اما به جایی می‌رسد که در ابتدای این نوشتار به بُهت و ناباوری از آن یاد کردم. در چند سال گذشته دوستان به ظاهر مدعی حقوق زنان از نقش آن‌ها در فضای هنری و فرهنگی حال حاضر کشور در برنامه‌های مختلف دم می‌زدند و به دلایل مختلف خود را پشتیبان این قشر از جامعه معرفی می‌کردند. یکی از مسائل و موضوعاتی که حضرات به آن می‌بالیدند افزایش حضور زنان در قامت نویسنده و کارگردان در فضای تئاتر، سینما و تلویزیون است. فکرش را بکنید که در این شرایط نابسامان اجتماعی، موضوع حقوق زنان به یکی از اصلی‌ترین گفتمان‌های روز جامعه تبدیل شده است و هر کس می‌خواهد که از این آب گل‌آلود ماهی گرفته و از آن بهره‌برداری سیاسی کند. (نتیجه این رویکرد تا دو سه ماه دیگر و در آستانه انتخابات مجلس به اوج خود خواهد رسید تا به این حربه تنور انتخابات داغ شود) اما آیا ازدیاد نویسنده و کارگردانان زن به خودی‌خود می‌تواند پیامد مثبت در بر داشته باشد؟ من معتقدم در شرایطی که اکثر این زنان در آثار خود موضعی کاملا ضدزنانه دارند، نه تنها حضور مثبتی در فضای فرهنگی ندارند بلکه به پیاده‌نظام سیاست سرکوب برخی سیاست‌مداران تبدیل می‌شوند. دوستان فکر می‌کنند اگر کاراکتر اصلی کاری زن باشد یا همین که درباره زنان روضه بخوانند، می‌توانند وجهه‌ای فمینیستی به خود بگیرند و به اصطلاح به زبان زنان محروم و نادیده گرفته شده جامعه‌شان تبدیل شوند. حال آن که در این نمایش چه می‌بینیم؟ زنانی عقب‌افتاده، فاسق، احمق و عقده‌ای که گویی زمانی درغل و قلاده بوده‌اند و حالا زنجیر پاره کرده و هار شده‌اند. معمولا در برابر چنین انتقاداتی دو رویکرد تکراری شنیده می‌شود. اول این که می‌گویند شما از زنان چه می‌دانید؟ موضع این پرسش چنان ضدزنانه است که آن‌ها را تا سر حد موجودی که اساسا نباید شناخته شود پیش می‌برد. چرا که شناخت و بررسی مسائل جدی آن‌ها اهمیتی نداشته و ندارد. دوم این که می‌گویند که این زنان، زنان آسیب‌دیده اجتماع ما هستند و ما خواستیم که آن‌ها را سانسور نکرده و به منصه‌ظهور برسانیم. اولا این نوع نگاه به زنان هیچ ربطی به زنان بیرون از این تئاتر که در این اجتماع زندگی می‌کنند ندارد. دوما به فرض این که این حرف درست باشد، پس نگاه شما نویسنده و کارگردان کجای این قصه ایستاده است. (جالب این که خود ایشان نقش یکی از این زنان مفلوک را بازی می کنند) اتفاقا ایشان هیچ چیز از زن، زنانگی و قدرت نقشش در اجتماع نمی‌دانند که ایشان را در یک قصه‌ی عقب افتاده سطح‌پایین تلویزیونی تنزل داده‌اند. ایشان اصلا هیچ نوع نگاه و رویکرد تازه‌ای نسبت به زن ندارند و اساسا نمی‌توانند چنین ادعایی داشته باشند. به فرض که تمام زنان این اجتماع مانند زنان نمایش شما هستند. تعریف شما از نقش واقعی و حقیقی زن در ذهن و قلم شما چه نقشی دارد؟! اگر چیزی در این اجتماع وجود ندارد که وجودش حیاتی و الزامی است، پس چرا حتی در تخیل و رویاهای شما نیز محلی از اعراب ندارد؟! چرا کمی درباره ایده‌آل‌های خود رویاپردازی نکرده و دل‌تان برای این خلا بزرگ نمی‌سوزد. تعریف این که زنان این اجتماع چطور هستند را به ما بسپارید، هر روز در کوچه و خیابان و محل کار و... با آن‌ها در ارتباط هستیم و آن‌ها هرگز به سخیفی تعریف شما از ایشان نیستند. اما شما تعریف‌تان را پیاده کنید که آن است که دیدن داشته و حتما جای نقد و بررسی دارد چرا که اصالتش شأن نقد را حفظ خواهد کرد. سرآخر این که فمینیست بودن یک مد نیست که گاهی لباسش را به تن کنید و پزش را دهید. چرا که اگر این گونه بود، مستبد‌ترین افراد حال حاضر جامعه نیز می‌توانند خود را در ردیف حمایت‌کنندگان از حقوق زنان معرفی کنند. در صحنه تئاتر ما جای خالی زنانی جسور، آگاه، باصلابت، مطالبه‌گر، حق‌خواه و مهربان بسیار خالی است. بسیــــــــــــــــــــــــار…



۷ شهریور ۹۸

اسکرین شات

امیر مسعود این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شب بخیر مادر با بازی مریم بوبانی و معصومه رحمانی ،نمایشی با اجرای روان و تاثیر گزار و داستانی که ذهن تماشاگر رو به چالش دعوت میکنه رو دیدم دیالوگ هایاز نقاط قوت این نمایش هست
هومن شهباز این را پاسخ داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
همیاری جان
یک درخواست دارم
لطفا اگر ممکنه شرایط هماهنگی قرار رو در برگه نمایش فراهم کنید.
در حال حاضر آیکون قرار در برگه ها وجود نداره و فقط روی دیوار میشه قرار هماهنگ کرد که قطعا با وجود کامنتهای بسیار زیاد، بعد از یکی دو روز، پیدا کردن اون قرار غیر ممکن میشه!
ممنون از توجه تون
درود بر شما
نکته به جای شما در دستور کار تیم فنی است.
۰۹ شهریور
ممنونم از توجه تون
۰۹ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گروه محترم همیاری،یه پیشنهاد ساده و بسادگی قابل اجرا که تا حد زیادی مشکل کامنتهای تقلبی-تبلیغی رو برطرف میکنه(راهکارهای موثرتری هست،خودم هم یکی ارائه دادم که توجهی نکردین!): مشخص کنین که نظردهنده خریدار بلیط بوده یا نه و بلیط مربوط به چه روزی بوده...این راهکار رو دیجکالا مدتی هست بکار گرفته و تجربه بسیار موفقی هم بوده...اینجوری مجبور میشن به ازا هر اکانت فیک یک بلیط هم بخرن که طبعا سواستفاده از کامنت ها رو کاهش میده...
درود بر شما
از دغدغه‌مندی و اشتراک‌گذاری ایده‌هایتان بسیار سپاسگزاریم.
با این ایده به عنوان یک سیستم آگاهی‌رسانی و ایجاد تمایز بین نظرات ناشی از خرید بلیت و غیر آن موافقیم و قبلا در دستور بررسی تیم فنی قرار گرفته است... اما این به معنی ممانعت از درج ... دیدن ادامه » نظر توسط اکانتی که خرید را انجام نداده نیست (که چه بسا نظر شما هم این نبوده‌است) چرا که در بسیاری موارد یک نفر چند بلیت خریده و با هم به تماشای اثر می‌نشینند و هر کدام از ایشان حق اظهار نظر دارند.
۰۶ شهریور
گروه همیاری،خانم صالحیان و آقای علی، منظور این هست که مشخص باشه کسی که کامنت میذاره بلیط خریده یا نه و همانطور که همیاری و دوستان دیگه هم گفتن مانعی برا دیگران ایجاد نمیشه.. اما اکانتهای فیکی که بلیط نخریده باشن طبعا نظرشون کوچکترین ارزشی نداره و مشکل ... دیدن ادامه » نظرات تبلیغاتی از بین میره(تا حد زیادی)
۰۸ شهریور
آقای کیا فعلا بلیط بیش از هشتاد درصد (شاید هم بیشتر) نمایشها از طریق تیوال بفروش میرسه و لذا مشکل در بیشتر موارد حل میشه...برای نمایشهایی که بلیطشون در سایر سایتا بفروش میرسه این راهکار جواب نمیده
۰۸ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام دوستان قدیمی تیوال ،
آقای محمد لهاک و دیگر تئاتر دوستان قدیمی پیشنهاد میکنم درمورد" ضبط صدای تیاتر و پیاده کردن روی تیوال " که فکر میکنم واقعا کار درستی نیست مطلبی بگذارید.

باشد که فضای تئاتر بهتری داشته باشیم....

روز همه بخیر و خوشی
محسن جوانی و سپهر این را خواندند
امیر مسعود این را دوست دارد
درود
هرچند بنده نه عالیجناب لهاک هستم و نه قدیمی (هرچند این قدیم و جدید رو هم نمی‌فهمم) ولی برام سوال شد واقعاً که به‌نظرتون چرا کار درستی نیست؟
اگر نمایشنامه کار در دسترس نباشه چرا نباید دیالوگ‌های ماندگار رو از خودمون محروم کنیم؟
من موافق پیاده ... دیدن ادامه » کردن متن هستم (به شکل مختصر و مفید البته: که توش اصل ماجرا لو نره)؛ و یکی از سرگرمی‌هام در زمان‌هایی که مشغله کمتری داشتم بود به همراه مقایسه با نسخه مکتوب (تفاوت متن تا اجرا).
۰۶ شهریور
خانم احمدیان بزرگوار
من نمی‌فهمم چرا انقدر رو حرف دیگران حساسین؟
من دیدم اون نظرتون رو و دوست داشتم.
اون بنده خدا هم نظرش رو گفته و مشخصاً مخاطب اون نظر نبوده.
پس جدی نگیرید.
اگر اعتقاد دارید کاری درسته حتماً انجام بدین به حرف دیگران هم کاری نداشته ... دیدن ادامه » باشید به نظرم
۰۶ شهریور
آقای جوانی درود،

درسته من کمی حساسم به صحبت های خاصی.

بهرحال ممنونم برای بیان نظرتون.
۰۶ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام..... درباره تئاتر لانچر 5
من یک بلیط برای یکشنبه 10 شهریور ساعت 18 تئاتر لانچر 5 دارم که متاسفانه نمیتونم برم. ردیف A-4-1
اگر کسی تمایل به خرید اون داره لطفا اطلاع بده.
کاش 2تا بود
۰۴ شهریور
متاسفانه یک بلیط ه
۰۵ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد و بررسی نمایش «مرگ دیوانه» به کارگردانی کمال عبدی

روایتی از زبان آدم‌های خاص یک نمایش

به قلم مجید اصغری، منتقد گروه تئاتراگزیت
ارزش‌گذاری منتقد: یک‌ ستاره- قابل تحمل

این اولین باری بود که در سالن دو مجموعه مهرگان به تماشای یک اثر نمایشی می‌نشستم. در نگاه اول کمی برایم عجیب آمد و این سوال در ذهنم نقش بست که مگر می‌شود در این فسقل‌مکان که جا برای بادمعده در کردن هم ندارد، به نمایشی کردن یکی از آثار کلیتگارد فکر و آن را اجرایی کرد. البته این بحث برمی‌گردد به همان جدل‌های همیشگی ما با دوستانی که تا یک اتاق سه در چهار پیدا می‌کنند، سریع و بدون فوت وقت چهار پنج‌ تا اسپات و صندلی در آن نصب کرده و به نام تئاترخصوصی، گامی موثر در اعتلای فرهنگ و هنر این دیار برمی‌دارند. واقعا خدا قوت! کارگردانانی هم که دیگر نای ایستادن در صف سالن‌های دولتی برای یافتن چند شب اجرا را از دست داده‌اند، به اجرا رفتن در این سالن‌ها رضایت داده و گاه کلاه‌شان را نیز بالا می‌اندازند. فی‌المجموع هم سالن‌دار راضی است و هم کارگردان (که معمولا تهیه‌کننده کار هم هستند و همیشه خدا غرغرکنان به وضعیت فعلی اعتراض می‌کنند). البته چشم‌تان به دهان حقیر نباشد، هستند منتقدانی که از این وضعیت راضی و خشنودند و گاه نزدیکی آمار تعداد سالن‌های ما را (اگر بشود اسم این تله‌موش‌ها را سالن گذاشت) با پاریس مقایسه کرده و به آن نیز افتخار می‌کنند. سرآخر این وضعیت جملاتی باقی می‌ماند که این روزها در جیب همه ما پیدا می‌شود و در صورت نیاز به یکدیگر تعارف می‌کنیم. گزاره‌های استیصالی «چه می‌شود کرد؟!» یا بدتر از آن «همینی هست که هست!» یا «تا بوده همین بوده» و قص‌علی‌هذا. اما این پدیده‌های نوظهور نه تنها کمکی به این وضعیت اسف‌بار نمی‌کند بلکه به شدت هنر تئاتر را تقلیل داده و باعث تنزلش می‌شود. ما هر چه تلاش کنیم تا در رابطه با نمایش «مرگ دیوانه» صحبت کنیم، گویی در یک دور باطل گیرافتاده‌ایم، چرا که هر چه گوییم پایانش به این موضوع ختم می‌شود که از سالن مناسبی جهت اجرا برخوردار نبوده‌ایم. آخر چگونه می‌توانیم در یک چنین فضای کوچکی که نه عرض دارد که روابط در آن شکل گیرد و نه عمق مناسب دارد که مواجهه مخاطب با کاراکترها را به چالش بکشد، فضای یک دیوانه‌خانه را به نمایش بگذاریم و بعد بنشینیم و ابعاد کیفی آن را بررسی و نقد کنیم. البته که این نقد مستقیما به کارگردان محترم اثر وارد است چرا که هر دانشجوی دو ترم کارگردانی‌خوانده‌ای با اولین نگاه به سالن، متوجه می‌شود که آیا این فضا به درد اثرش می‌خورد یا خیر مگر این که تئاتر و اساسا هنر دغدغه و مساله‌اش نباشد و به دنبال چیز دیگری در این کائنات می‌گردد که خداوند رحیم حامی و پشتیبانش در این سیر جست‌وجوگری باشد ان‌شاءالله.
این جمله نسبتا معروف که می‌گوید:«محدودیت، خلاقیت را در پی دارد» که مدت‌هاست دیگر خنده‌ام هم نمی‌اندازد به کنار، اما برایم دشوار است که گروهی یا جمعی از جوانان پرشور، پرتوان و بااشتیاق تئاتری بگویند که بضاعت ما همین است که می‌بینید. این یعنی تقلیل در تقلیل. یعنی هنر تنزل یافتن و اجرای سفسطه کردن. یعنی پا پس کشیدن از نقد و مانع دیالوگ برقرار کردن. وقتی دور تا دور سالن را با کارتن پر می‌کنی و خودت هم به نقش آن در اجرایت واقف نیستی و هیچ استفاده کاربردی‌ای از آن نمی‌کنی، دیگر ارتباطی به مشکلات بیرون از اجرا پیدا نمی‌کند. وقتی در بازی گرفتن از بازیگران حوصله به خرج نداده و یک میزانسن ساده و خشک‌وخالی هم تحویل‌مان نمی‌دهی، باید عیب آن را در جایی جز سالن و محیط کاری‌ات جویا شوی. وقتی آدم‌های نمایشنامه‌ای که دست گرفته‌ای را نمی‌شناسی، با جهان‌شان بیگانه‌ای و مساله‌شان خارج از چهارچوب مساله‌ی توست، همین درهم‌ریختگی‌ای که شاهدش هستیم می‌شود نتیجه کار. اما انرژی حاصل از جوانی بازیگران، برای لحظاتی صحنه را نگه داشته و اثر را تحمل‌پذیر می‌کند. اساسا تنزل دادن مقام فرشته مرگ از آن حالت قدسی به حالت زمینی و انسانی با همه احساسات و گاه اشتباهاتش، به خودی‌خود موقعیتی کمیک را فراهم می‌سازد که نمونه آن را در نمایشنامه «مرگ در می‌زند» نوشته وودی آلن نیز داریم. اما آن چه نمایشنامه‌نویس در تلاش است تا در «مرگ دیوانه» بیان کند، گذار از وجهه‌ی کلیشه‌ای دیوانگانی است که مناسبات اشتباه اجتماعی آن‌ها را در یک مکان دور یکدیگر جمع کرده است. افرادی که در صورت خطر با یکدیگر متحد بوده و حتی برای هم جان‌فشانی می‌کنند. این خصلت انسانی را اینک نه در بطن جامعه، بلکه باید در دارالمجانینی جُست که افراد حاضر در آن نه به فکر منافع شخصی خود هستند و نه برای اجتماع ضرر و زیان به بار می‌آورند. افرادی که خود را خاص می‌دانند و طعنه‌ای به خواص اجتماع می‌زنند. متاسفانه این مهم در اجرا به فرم نرسیده و به شکل دست‌وپا شکسته مطرح می‌شود چرا که رسیدن از آن صورت کلیشه‌ای دیوانه که در نزد عموم مطرح است به عمق روابط انسانی و بشردوستانه، کاری است که در تعامل بازیگر و گروه طراحی و کارگردانی شکل می‌گیرد. نقص در این رابطه به درست شکل نگرفتن اجرا دامن زده و به بار نمی‌نشیند. سرآخر این نقص منتج به عدم تعمق مخاطب نسبت به اجرا شده و آن را صرفا به یک موقعیت ساده کمدی تنزل می‌دهد. با این اوصاف تردیدی در اهمیت فرم اجرایی در شکل‌گیری یک تئاتر با بنیه درست و حسابی نیست. اجرا رفتن در چنین سالن‌هایی به هموار شدن مسیر و رفع موانع کمک نمی‌کند. ما تئاتر کار نمی‌کنیم که صرفا تئاتر کار کرده باشیم چرا که نتیجه این تفکر یعنی به هر قیمتی و در هر مکانی اجرا رفتن. باید نشست در تنهایی و تکلیف خود را روشن کرد. آیا همیشه تئاتر کار کردن یعنی در چهارچوب‌های ساخته شده قرار گرفتن و روز به روز کوچک و کوچک شدن؟! بعید می‌دانم.

۳۱ شهریور ۱۳۹۸



مرگ دیوانه
خانه ... دیدن ادامه » نمایش مهرگان (سالن شماره ۲)
۲۰ مرداد تا ۰۵ شهریور
ساعت: ۱۹:۰۰
زمان:   ۱ ساعت و ۵ دقیقه
 بها: ۳۵,۰۰۰ تومان

نویسنده: کمرون کلیتگارد
مترجم و کارگردان: کمال عبدی
بازیگران: (به ترتیب ورود) رزا یزدی، فاطمه عبدی، صادق طالع، ویولت غفاری، سما باصری، فائزه معادی، دلنیا اسدی، علی هادوی

گروه کارگردانی
طراح صحنه و لباس: رز انصاری
گریم: سارا نجفی، نازنین بهرام‌نژاد
طراح حرکت: کمال عبدی
مدیر صحنه: پرنیان گرجی
دستیار نور: الهه ملک
ساخت تیزر: موسی عبدی

عکاس: بردیا هاشمی راد
گرافیست: دانیال شاه جانی
روابط عمومی: حمید خورشیدی
 هماهنگی، رزرو، پیشنهاد، سوال: ۰۹۱۲۷۱۵۲۴۱۴
امیر مسعود این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تئاتر اتینا
دیشب نمایش رو دیدم ، بی شک از لحظه لحظه ی اجرای پر قدرت عزیزان هنرمند لذت بردم ،مثل همیشه بازی آقای کامران تفتی و خانم لعیا زنگنه عزیز و دوست داشتنی ... مرسی که حالمون رو خوب میکنید .... حقیقتا یکی از فراموش نشدنی ترین شب های زندگیم بود . خیلی خیلی ممنون
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد و بررسی نمایش «حسن بدری برنده خوشبخت یک عدد مزدا۳» به نویسندگی و کارگردانی هامون قاپچی

تکاپو میان رویا و واقعیت

به قلم مجید اصغری، منتقد گروه تئاتراگزیت
ارزش‌گذاری منتقد: یک و نیم ستاره- قابل‌ تأمل

اولین چیزی که نظر مخاطب را نسبت به اثر جلب می‌کند، عنوان آن است که برای یک اثر نمایشی ممکن است عجیب و نامتعارف تلقی شود. البته که عنوان بسیار بدی است چرا که از نگاه آن‌چه مؤلف در اثر به نقدش می‌پردازد وام گرفته شده است. به تعبیر دیگر نمایش «حسن بدری...» و جهان‌بینی مؤلف آن، تمیز دادن و شفافیت بخشیدن بین زندگی واقعی کارگران است با آن چه رسانه‌ها درباره آن می‌پردازند. دیالوگی که هم‌اکنون برای عنوان نمایش انتخاب شده از جانب رسانه‌ی مسموم تبلیغ می‌شود که مؤلف به آن نگاهی سخت انتقادی دارد. به همین دلیل عنوان نمایش باید از دل همین نگاه انتقادی انتخاب شود نه از موضع ضد آن. با این حال تیزبینی صاحب اثر در طراحی بروشور خودنمایی می‌کند. طراحی بروشور از شناخت دقیق از جغرافیا و محلی که قصه نمایش در آن جا صورت می‌گیرد، الهام گرفته است. کوچه مهران، خیابان جمهوری، کارگاه‌ها و تولیدی‌های لباس مردانه و زنانه و بروشورهای بی‌رنگ و لعابی که در پیاده‌روهای این فضا به دست آدم می‌دهند کاملا انطباق دارند با آن چه در ورودی سالن حافظ به دست می‌گیریم. انگار این تمهید ما را به یکی از این کارگاه‌ها هدایت می‌کند. این مقدمه را بروشور اثر به حیات رسانده و ادامه‌اش را طراحی صحنه درست و به‌جا پی می‌گیرد. طراحی صحنه به ظاهر ساده اما دقیق محسن خوینی و هامون قاپچی از یک کارگاه تولیدی، نفس‌گیر می‌شود و گویی بازسازی‌ای از یک جهنم تمام‌عیار است که کارگران را در خود حبس کرده. کار دشواری است که با طراحی خود، سالن حافظ با آن گل‌وگشادی را به چنین تنگنایی بدل کنی که نفس کشیدن را برایت سخت و دشوار کند. اپیزود اول که حسن بدری را در وسط سالن زیر نور موضعی نشان می‌دهد، به آتش جهنمی که طراحی صحنه به وجود آورده می‌افزاید. اساسا حسن بدری را باید با ناخودآگاهش معرفی کرد چرا که تاثیرات عدم رضایت‌مندی او از شرایطی که در آن قرار گرفته، در این فضای هولناک قابل لمس و مشاهده است. حسن به طور همزمان در چند فضا و مکان مختلف قرار دارد. اول در تلویزیون به عنوان برنده مزدا۳، دوم در روستا و زادگاهش، سوم فضایی که همواره مایه‌ی آرامش و خوشبختی او بوده است. گرایش بیش از اندازه او به این رویای کابوس‌وار، همواره او را به عنوان برنده ماشین (فضای اول)، تبدیل شدن به قورباغه (فضای دوم) و سرخوشی ناشی از ورزش (فضای سوم) قرار می‌دهد. سیر فرآیند حسن بدری و گذارش از این سه فضا در زمانی محدود در اپیزود اول، مسیر شناخت ما از کاراکتر اصلی و مسائل پیرامون آن را به خوبی و با فرمتی نمایشی تشریح کرده و تحویلمان می‌دهد.
وقتی نور عمومی، کارگاه تولیدی را روشن می‌کند، تجهیزات کارگاهی اعم از چرخ‌های دوخت و خیاطی، ماده‌های خام و پارچه‌ها، بسته‌های آماده تحویل و... را در عمق صحنه و تلویزیون فکسنی که نماینده رسانه است را در وسط صحنه نمایان می‌سازد. کارگران از صبح تا شب مابین فضای عمق (همان فضای کارگاه که با نور کاملا سرد طراحی شده که واقعیت اصلی زندگی آن‌ها را نشان می‌دهد) و وسط صحنه، مقابل تلویزیون (که تصویری جعلی و دروغین از وضعیت روزمره مردم را به تصویر می‌کشد) در رفت‌وآمد هستند. این رفت‌وآمدها مرز میان واقعیت و رویای کارگران را کم‌کم محو کرده و ضمیری جعلی برای آن‌ها به وجود می‌آورد تا جایی که رفتن و حضور داشتن در استودیوی برنامه خندوانه برای یکی از کارگران به یک آرزو بدل می‌شود. چنین افرادی باید فضای واقعی خود مانند کار در کارگاه را نیز با رویا بپوشانند. کشیدن تریاک می‌تواند برطرف‌کننده این معضل برای آن‌ها باشد. در دنیای واقعی آن‌ها از صاحب‌کار خود طلب دارند و یکی به سکوت رضایت داده و دیگری مدام حرص و جوش می‌خورد. حرص و جوش زدن، عاملی است که رویا و افیون ساختگی را برهم می‌زند. می‌بینید که نمایشنامه و اثر چگونه قدم به قدم پیش رفته و در پی تدارک یک کشمکش جدی و مهیج است. این مساله به وضوح بیانگر زیست مؤلف و آشنایی دقیق او از این محیط و آدم‌های آن است. زیستی که با این فضا آمیخته و رشد کرده است. اما متاسفانه نمایشنامه و درام اثر در همین نقطه با یک ایست و سکته ناهمگون با خود مواجه می‌شود. خلاقیت دراماتیک افول کرده و درجا می‌زند. نویسنده مابین فضای میانی تا پایانی اثر چیزی ندارد که به کار خود اضافه کند و ناچار است وضعیت نمایشی را در یک حالت فریز قرار داده تا از مخاطب زمان بخرد. بعضا این مشکل از عدم تجربه و دانش در خلق کامل یک درام قرص و محکم ناشی می‌شود و گاه به دلیل ملاحظات ممیزی جهت به اجرا درآمدن اثر. قسمت پایانی اثر کمی فضا از آن حالت ایستایی خود جدا شده و در نهایت حسن بدری نقشه خود مبنی بر دزدی از کارگاه به ازای طلبی که از صاحب‌کارش دارد را عملی می‌کند. میزانسن دستگیری و بازجویی از حسن بسیار خلاقانه جلوه می‌کند چرا که کارگردان دقیقا او را در میزانسنی قرار می‌دهد که در ابتدای نمایش در جایگاه برنده یک دستگاه مزدا۳ گذاشته بود. همان مجری با همان لحن لوس و فریبنده خود به بازجویی از حسن می‌پردازد اما دوباره و در همان شرایط نیز فضای واقعی با رویایی در هم تنیده شده و لحن بازجو به مجری تلویزیون و باز از مجری به بازجو تغییر می‌کند و ما صدای موزیک شاد و تشویق تماشاگران حاضر در استودیو را می‌شنویم. در نهایت، تبدیل شدن به بخشی از کمال و خوشبختی ذهنی حسن (طبیعت آرام روستا در کنار ننه‌حاجی) او را به سرمنزلگاه خود می‌رساند. زیستی همچون یک قورباغه که تا ابد قرار است میان برگ‌ها و آب زلال دشتستان جَست بزند و از چیزی که هست لذت ببرد. اما این یک واقعیت است یا یک رویا؟ آیا سرنوشت کارگران امروزی ما به تحقق رویای‌شان گره می‌خورد؟ آیا نتیجه سرنوشت‌شان در دست خودشان است یا جبر زمانه؟ چگونه و با چه تمهیدی می‌توانند از جهنمی که برای خود و خانواده‌هایشان ساخته شده رهایی یابند؟


۲۵ مرداد ۱۳۹۸




حسن ... دیدن ادامه » بدری برنده خوشبخت یک عدد مزدا۳
  تالار حافظ
  ۲۷ تیر تا ۳۰ مرداد
زمان: ۲۱:۰۰
مدت:  ۱ ساعت
 بها: ۳۵,۰۰۰ تومان

نویسنده و کارگردان: هامون قاپچی
بازیگران: محسن خوینی ها، ماهان خورشیدی، آبتین یاری

موسیقی: وحید صالحی
طراح و ترکیب صدا: مرال حسین زاده 
طراح صحنه: هامون قاپچی، محسن خویینی ها
ویدیو: میثاق بحرالعلومیان 
تولید: آرش نیرانداز
طراحی گرافیک: استودیو کارگاه، مریم شریفی
تیزر: محمود فدوی
عکاس: عمید فرحی، مهرداد متجلی
ساخت‌تیزر: میثاق بحرالعلومیان، مهرداد متجلی
امیر مسعود و مسعود جعفریان این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام خدمت دوستان تیوالی،
آنچه درباره تئاتر میخوام بگم در کل موضوع هست ، اینکه با خوندن کامنتهای شما، اول از همه لذت بردم، گاهی چیزی یاد گرفتم و گاهی هم صداقت رو از دیدن نمایش دریافت کردم و..... ممنون از محبت هاتون . اما...... گاهی واقعا نامفهوم هست کامنت شما، گاهی اغراق شده با بیان بسیار سنگین که واقعا با دنبال کردن نوشته شما به تضاد حرفتون رسیدم.... تعجب آوره! گاهی طرفداریهای دو آتیشه از قدیمی های تیوال... کامنت اولی ها کی هستند؟ هنوز معنیشو نفهمیدم . به طعنه است یا چی؟؟؟ و هر کس بتازگی به تیوال ملحق شده ، مقصره؟ عذر میخوام بیسواده؟؟؟ اگه یه تحصیلکرده باشه چی؟ آقایانی که کلامشون شیوا شده و عرض ارادت به همدیگه دارند، اینقدر باید سفسطه کنند که چنین و چنان؟ بسیاری حرفا شون رو قبول دارم ولی عادت ندارم تعریف و تمجید کنم تا عزیز دل بشوم! اصلا وقتشو ندارم. ... دیدن ادامه » گروه باید شد تا گفتگو حاصل بشه؟ گروه تلگرام که نیست......
بعضی ها هم که سراسر ایراد میگیرند از کار دیده شده. سوالم اینه شما اصلا نمایش و نگاه کردین؟ هدفتون لذت بردن بوده؟ احترام به کسانیکه زحمت کشیدن تا این اثر آماده بشه ، چقدر براتون مطرحه؟ نقد بفرمائید، اما نقد با انصاف! بعضی ها هم بنظر تشریف میبرند اما موضوع آن موضوع مورد علاقه شون نیست مثلا کار عمیق نبود! فکر میکنی میبینی کار کاملا عمقی و سنگین بوده ، شاید منظورشان احساسی، رمانتیک بوده که مشاهده نفرمودن
خلاصه دوستان صاحب نظر، با خود به از ابن باشیم که با خلق جهانیم !
بگذاریم فضای گفتگو بهتر ، دلچسب تر و پر مفهوم تر باشد.
آقای لهاک، سوالی در یکی از کامنتهای شما نوشتم، لطف کنید پاسخ بدین، چون اینروزا واقعا سوالهایی برای من مطرح شده در فضای حاضر. مرسی
۲۴ مرداد
خانم احمدیان گرامی
بنده هم موافقم با فرمایشات سرکار
برچسب کامنت اولی منو یاد این میندازه که مثلا حق تولد یک نوزاد ازش گرفته بشه، و بگم تو حرف بزن و تو حرف نزن ! انگار یروزی خوده من هم کامنت اولی نبودم ...
۲۵ مرداد
ممنونم آقای مسعود جعفریان،

لطف دارید....
۲۵ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید