تیوال تئاتر
S3 : 04:15:16
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
مفهوم تنهایی تو این نمایشنامه از نظر من خیلی پر رنگ بود و نویسنده نگاه طنز جالبی به اون کرده بود.کارگردان وبازیگرها توانسته بودن از پس این نمایش بربیان.
از نظر من کار بی ادعا و قابل قبولی بود.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"شریف"
در این هیاهوى پر از هیچ در سالنهاى پر از دولیبریتى،اثرى شریف و دغدغه مند به روى صحنه است که فرم و محتوا در راستاى یکدیگر بى هیچ اغراق و خودنمایى ارایه میشود،جسارت انتخاب چنین متنى در شرایط فعلى کشور ستودنیست، چه برسد وقت گذاشتن بر روى آن و به ثمر رساندنش،قطعن اگر با نگاه ایده الیستی به هر اثرى نگاه شود ضعفهایی نمایان میشود،اما اگر با آثارى که در چند سال گذشته به روى صحنه رفته است مقایسه کنیم، با اثرى روبرو میشویم که چه به لحاظ نویسندگی ، کارگردانی ، بازیگری و... حرفى براى گفتن دارد، و دیدنیست، تبریک به گروه اجرایى نمایش خون به پا میشود.
در جامعه ای که تخصص و توانایی در سایه ی اصول گرایی و اصول در خدمت انحصارگرایی است؛ اکثر اشخاص در سر جای خود قرار نمی گیرند. در این شرایط، "هنرمند" یک ابزار است؛ او نهایتا یک تکنسین انتخاب شده است یا کسی که به صرف حضور از میان گزینه های مانده انتخاب می کند؛ هنرمند به معنای واقعی کلمه، ناچار به انزواست. "قلندران حقیقت به نیم جو نخرند، قبای اطلس آنکس که از هنر عاری است".
فرزاد و لیدی تئاتر این را خواندند
درود دوست عزیز شما که خودتون اهل فن و تاتر هستید باید بیشتر حواستون باشه که ارسال این حجم از نظرات دریک روز دریک سایت عمومی باعث میشه که سایر نظر وارسال کاربران براحتی قابل دسترس نباشه ... من دارم کل صفحه ی تیوال رو میام پایین فقط ارسالهای شماست ..
لطف کنید ... دیدن ادامه » هرروز یه تعداد محدود نظر ارسال کنید . سپاس
۴ ساعت پیش
حتمن کلی فکر کردید و کلی وقت گذاشتید که اینگونه تبلیغ پیجتونو کنید، امکانش زیادم هست که این ترفندتون بگیره و به هدفی که مد نظرتون بوده برسید، ولی من از یه چیز در مورد شما و گروهتون مطمئنم
اینکه خیلی آدمای غم انگیزی هستید
از آشنایی با شما و گروهتون و تفکرتون، ... دیدن ادامه » جداً متاسفم...
۲ ساعت پیش
درود بر شما.
کاش قضاوت نکنین فرهیخته ی عزیز.
قبل از این پیج، ما هفته ای یک تاتر میدیدیم و گاهی نظر میذاشتبم به عنوان مخاطب عام تاتر و نمیدونستیم نظرات الان پشت هم قرار میگیره!
چون ما فکر میکردیم که نظرات در زیر هر پست قرار میگیره فقط و برای بقیه پشت سر ... دیدن ادامه » هم نمیاد.
وگرنه قطعا به این فرمایش شما دقت میکردیم.
قبل از تاسف فکر کنیم و کمی با کفش های او راه برویم... حداقل شما که اهل تاتر دیدن هستین توقع رو بالا میبرین، چرا که تصور متفکر بودن و فرهیخته بودن برای من می آفرینید.
۲ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گاهی فکر میکنم وجود ما مثل یه طنابه؛ تو کشمکش های زندگی ممکنه گره هایی بیوفته به این طناب، گره هایی که شاید یه روزی باز شن؛ شایدم هر روز کورتر و کورتر بشن.
بعضیا طناب بازی دوست دارن! کارشون اینه که طناب وجود آدما رو پیچ و تاب بندازن یا کاری کنن این طناب هرروز فرسوده تر شه.
نقطه ی رهایی آدما از این زمین رنگارنگ، شاید بریده شدن این طناب باشه...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پدر بر تخت دراز کشیده بود؛ هیچ نمی گفت؛ صدای نفس کشیدنش به سختی شنیده می شد. بزرگی گفت در حالت احتضار است؛ دیگر برنمی گردد؛ برایش دعا بخوانیم تا آرام این دنیا را ترک کند. ما دعا خواندیم؛ ما دعا خواندن را تکرار کردیم اما او نمی رفت. آن بزرگ گفت حتما گناهی از جانب یکی از شماها سر زده است. ما به گناهان خود اعتراف کردیم؛ پدر سبک تر شد و ما سنگین تر. ما اعتراف کردیم؛ گناهانی که شاید هم گناه ما نبود ... شاید ما گناه او را ... نه! نه! خداوند من را عفو کند.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زهره مقدم
درباره نمایش چیزی شبیه زندگی i
اسپیناس پالاس را فراموش کنید. این گروه پتانسیل اجرای شاااهنامه دارند. فردا شب آخرشون رو ببینید و از بازی ها حظ ببرید. زندگی کنید متن حسین پناهی رو. نفسی تازه کنید.
نیل، بعد از اون اتفاق برگشته بود؛
یه روز شنبه، رو کاناپه نشسته بودیم و داشتیم کارتون نگاه میدیدم؛ بعد از اینکه تموم شد، بدو بدو باهم رفتیم بیرون کمی هوا بخوریم.
ولی نیل رفت و دیگه برنگشت.

من مهدکودک نمی رفتم؛ مامان ماشین نداشت که منو ببره؛ منم با پدرم هملت رو اجرا میکردم.
انقدر بچه بودم که نفهمم دارن با آیندم چیکار داره میکنن.

تا کی باید تو این کاروان، تو جاده ی دور از شهر، کنارحفره ی آب، زندگی کنیم؟!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این خونه ی منه؛ خونه ی پدریمه. خدا بیامرزه همه ی رفته هاتون رو... منم عزیز از دست داده ام؛ پدرم رفته، مادرم رفته، بی بی رفته... همه رفتن ولی هنوز کمرم نشکسته... آره خم شده ولی هنوز نشکسته... تا وقتی این خونه هست، اونام هستن. نگیریدشون از من. مال شما نیست؛ بهتون وفا نمی کنه. به قبلی ها نکرد، به بعدی هام نمی کنه... تا بوده همین بوده...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از من که یک رمان نویسم، نوشته هایی در مورد مرحوم فرضی میخوان! من باید دروغ بنویسم؟
آدم وحشت میکنه از این آدم جور واجور!
ما جماعت روشن فکر وقتی "داریم"، ناله میکنیم. وقتی "نداریم"  هم ناله میکنیم!
آدم هرچی کمتر بدونه راحت تر زندگی میکنه.
کاش یه سگ بودم. یا یه پنگوئن. سگا از پنگوئنا بهترن، پنگوئنا از آدم ها!
توی این زمونه، دختربچه بودن خیلی بده. توی جایی که هنوز علت تعدد این همه پلیس و مأمور سر هر چهار راه معلوم نیست!
صدا توی گلوی این همه آدم مرده!
اگر جای پنگوئن ها بودم، خودکشی میکردم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مادرها زندگیِ نکرده ی خودشون رو به تک تک فرزندانشون القا میکنن!
مادرها بی آنکه بدانند ظالم ترین مظلوم های جهانند!
مادرها دخترانشون رو از عشقشون پس میگیرن و به تنگنای غربت اتاق خواب تاریک شان میفرستند.
آیینه ها رو برمیدارن و جاش دیوار میچینن، سرخاب سفیداب رو برمیدارند و جاش رخت سیاه میپوشانندمان!مادرها...
امان از مادرها...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به چه امیدی ته مونده های خودمو با تکه هایی از حافظم، قاطی واژه ها و آداب و رسوم و آرزوهام، جارو بزنم و ببرم به سرزمین های غریب؟!
چه آتیشی به خرمن من افتاده که واسِ فرار ازش باید پناه ببرم به یه آتیش دیگه؟! وطن من کجاست؟! شرق یا غرب؟! نمیفهمم... مگه زمین گرد نیست؟!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
منم، شهرزاد، عروس امشبتان... یکی بود، یکی نبود، هیچ نبود، عشق بود، عشق بود...
زنی در من است که باور های عمیقی دارد و ترس را دشمن می پندارد.
تو مرا طلب کردی و من هزاران فرسنگ پرواز کردم تا به خواب تو بیایم.
اگر ما خواب باشیم، پس ترسهای من، همه بیهوده بوده.

هر کجا تو با منی، من خوشدلم
گر بُوَد در قعر چاهی منزلم

زایش بی صبر و آزمون، محال است. شیطان، گاه همچون دوستی عمل میکند و جسارتی میدهد؛ آنگاه آیینه ای روبرویت میگیرد.
بودن، کم بودن یا اصلا نبودن، مسئله این است...
منم، شهرزاد، عروس امشبتان...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ضمن عرض ادب و خسته نباشید به تمامی عوامل این تئاتر و همچنین
کارگردان خوب این کار من واقعا از این تئاتر لذت بردم و
متفاوت ترین تئاتری بود که من دیده بودم واقعا از بازی
دوست عزیز و هنرمند ایمان اشراقی لذت بردم متفاوت ترین کاری بود که از ایمان اشراقی عزیز دیده بودم براش بهترین ها رو ارزو میکنم
من به همه دوستان عزیزم و علاقه مندان به تئاتر
دعوت میکنم به دیدن این نمایش برن چون واقعا اگه
نبینن از دستشون رفته
و باز خسته نباشید به تمامی عوامل و بازیگران دیگر نمایش
خون به پا که هر کدام به نحوی واقعا در این کار درخشیدن
نمایش خون به پا میشود <======
به تیوال خوش آمدید
۳ ساعت پیش
این نمایش بازیگر دیگری نداره؟!
چرا هرکسی میاد از این "نمایش"تعریف کنه فقط میگه آقای اشراقی؟!
یا یکی میاد به این "نمایش" انتقاد کنه فن های آقای اشراقی میریزن سرش؟!
واقعا برام جای سواله!!
۳ ساعت پیش
با تقدیم احترام
من واقعا شرمنده میشم بالاخض در محضر اساتید تئاتر که همبازی من هستند در این نمایش- از لطف دوستان .
اگر به اینستاگرام من مراجعه کنید، متوجه میشید که اکثر تماشاچیان از مراجعین مطب من یا دوستداران سریال خط قرمز هستند.
مفتخرم که موجب تئاتربین ... دیدن ادامه » شدن جمعی شدم که این هنر کامل بسی در دیار ما مهجور است .
این بزرگواران به من لطف دارند و به دیده تحسین ، عیوب مرا نمیبینند لذا پس از دیدن این نمایش به توصیه کارگردان جهت برقراری دموکراسی بیان / اکانت تیوال ساخته اند و مرحمتشان موجب شرمساری من شده است- لطف ایشان است نه الزاما فضیلت بنده.
افتخار من و عشق من حرکت در مسیر تعالی است که پرورش از رسیدن مقبولتر و مطبوعتر است - درود بر شما که پویای هنر این سرزمینید- به امید دیدار روی ماهتان
ایمان اشراقی
۵۴ دقیقه پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی نوجوون بودم خوندمش و عاشق داستانش شدم، بنابراین خیلی هیجان دارم برای دیدنش!
فقط یه سوال فنی!
کریستین بون مگه پسر نبود؟
توی رمان مارک هادون که پسر بود. ینی تو نمایشنامه ی سایمون استیونز دختر شد؟
رضا غیوری این را خواند
فرزاد جعفریان این را دوست دارد
درسته گویا ! کریستوفر کریستین شده انگار ، شاید بازیگری که به تقش بخوره و پیدا کردن دختر بوده و این تغییر رو توش لحاظ کردن
۳ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

زندگی مثل تئاتره.
اینو همیشه بابام میگفت.
اما حالا که ته سالن نشستم و نمایش داره تموم میشه، مطمئنم هرکسی این جمله رو گفته سخت اشتباه کرده ...
زندگی اصلا شبیه تئاتر نیست.
خیلی تلخ تر از چیزیه که حتی بشه بهش فکر کنی ...
azi rezaei
درباره نمایش کمیته نان i
امروز این اجرای بسیار زیبا رو دیدم همه بازیگران حرفه ای و عالی بودن و به همه شون خسته نباشید میگم چون واقعا با تمام وجود برای این کار زحمت کشیدن بخصوص خانم شعبانی عزیز که در اجرای غلامرضا لبخندی هم سنگ تموم گذاشتن و من از این به بعد سعی میکنم تمام کارهاشون رو ببینم.
کارگردانی بی نقص بود .
دکور در عین سادگی مکفی بود و در اختیار اجرا بود .
موزیک متناسب بود و هماهنگی خوبی داشت.
نحوه توزیع بروشور و ایده جالبشون خیلی خوب بود .
متن بسیار روان و بیان بسیار ساده قابل درک بود ،نمیدونم چرا یه عده به این موضوع تلخ میخندیدن ،اصلا بعضی ها فکر میکنن اگه تو سالن تئاتر نخندند رسالت خودشون رو به جا نیاوردن.
از اون آقا هم که دیر به سالن وارد شدن با یه کیسه خوراکی ممنونم که عرض سالن رو طی کردن و هم حین اجرا از دیدارشون با خوراکیهاشون فیض بردیم سپاس همشهری:)))
در نهایت ... دیدن ادامه » توصیه میکنم برید و یه اجرای ارزشمند بی ادعا ببینید.
نمایشی در کار نیست؛ ما فقط حرف میزنیم.
شما نه محکومید به تماشا و نه مختار.
اینجا شبحی نمی بینید.
اینجا تصویر چیزی رو نمی بینید، اینجا حتی تصور تصویر چیزی رو هم نمی بینید...
این صحنه یه دنیا نیست؛ همانطور که دنیای شما یه صحنه نیست.
این صحنه بخاطر این خالیه که ما به چیزی نیاز نداریم.
ما و شما، کم کم یکی میشیم.
صحنه خالیه،
نمایشی در کار نیست، ما فقط حرف میزنیم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ما از پدر و مادرمون چی به ارث میبریم؟
همیشه که ارث مادی نیست! گاهی مقداری دیوونگیه... روانشناسا میگن، پدر و مادر آینه ی بچشون هستن؛ یعنی میگن بچه های ما اون چیزی که ما میخوایم نمیشن، اون چیزی که ما هستیم میشن!
تو چی هستی مامان؟! چرا یهو میخندی یهو گریه میکنی؟! چرا داد میزنی سرم و میخوای هلیکوپتری مواظبم باشی؟! چرا انقدر بهم دستور میدی؟! مامان چرا وسایل خونه همشون قرینه ست؟! مامان!
چرا نمیگی تفنگ کجاست تا خودمو بکشم؟
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من با اون آقایی ازدواج کردم که الان رفته رژ لبشو بزنه، میگه این رژ لب احساسِ منه و تو به احساس من احترام نمیذاری...
من ده سال پیش با یک ترنس ازدواج کردم، من بین زندگی عاشقانه و مادر شدن، زندگی عاشقانه رو انتخاب کردم؛ چون برای من زن و مرد فرقی نداشتن، اما الان میخوام یک زندگی داشته باشم مثل بقیه زندگی ها.
میخوام یک مرد داشته باشم، مثل بقیه مردها... دکترها میگن جدا شین؛ چون اینجا دوتا زن نمیتونن با هم ازدواج کنن.
azi rezaei این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود؛
پادشاهی بود که بچه اش رو کشت نوه اش رو کرد ولیعهد
شب شده حضرت آقا.
زاینده رود اگه یه روز خشک بشه؛ افغان ها دندون تیز میکنن براش.
صدای هق هق زاینده رود، اصفهان رو بی خواب کرده؛
زاینده رود شبا فریاد میزنه.
شاه بی خوابه؛ از ترس مرگ بی خوابه.
قابله راست میگفت، آدم نمیدونه کدومشون قراره بشه پادشاه؛ که بزرگترین نفرین پادشاه شدنه.
پادشاهی که تختش رو کنیز نمیتونه گرم کنه، عاقبتش همینه که از ترس مرگ به دست اولاد، شبا تو طویله بخوابه.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید