دیشب به تماشای نمایش « شنبه ساعت ۱۰:۱۰ دقیقه » نشستم.
تماشای این نمایش ، تجربهای بود که در دو سطح کاملاً متفاوت به مخاطب ارائه میشود ؛ سطحی از فرم و اجرای تکنیکی که بینقص و چشمنواز است و سطحی از محتوا و پیام که به شدت بحثبرانگیز و تکبعدی است. نمیتوان از تلاش ستودنی تیم هنری و کارگردانی این اثر در خلق فضایی بصری و حسی قدرتمند چشمپوشی کرد ؛ دکور، سبک بازیگری ، طراحی میزانسن و ایجاد فضاسازی ، همگی دست به دست هم داده اند تا بستری فاخر و تأثیرگذار برای روایت فراهم آید. این جنبه از کار ، نشاندهنده تسلط و خلاقیت بالای هنرمندان در جنبههای فرمال و اجرایی است ؛ جایی که تئاتر به عنوان یک رسانه بصری و حسی ، تمام تواناییهای خود را به نمایش میگذارد. اما در بطن این زیبایی فرمال ، روایتی قرار دارد که با سیاهنمایی افراطی و تقلیلگرایی ، مخاطب را با جریانی یکطرفه درگیر میکند. نمایش با نمایش دادن مرگها ، قساوت و فجایع متعدد زنانی که همگی قربانی مردان معرفی میشوند ، دست به تعمیم و کلیشهسازی میزند. این تراژدیهای منفرد ، هرچند واقعی و دردناک هستند و بازتابدهندهی بخشهایی از واقعیت تلخ جامعهی ما مثل ازدواج اجباری - سلب اختیار - خشونت جنسی - خیانت و پیامدهای روانی آن ، اما وقتی همگی زیر چتر سنگین « مرد » قرار میگیرند و هویت مستقلی جز قربانی مرد پیدا نمیکنند ، قدرت تأثیرگذاری خود را از دست داده و به سمت شعار نزدیک میشوند. چتری که زیر سلطه و ستم بودن زن را نشان میدهد ، در کنار نمایش دهشتناک مرگها ، به ابزاری تبدیل میشود برای تأکید بیش از حد بر یک نقطه. این نمایش ، نه تنها مظلومیت اغراق شده زن را نشان میدهد ، بلکه همزمان مرد را در قالب اهریمنی عریان و بیرحم تصویر میکند که هیچ تلاشی برای نشان دادن طیفهای دیگر مردانگی ، پیچیدگی روابط یا حتی توانایی و عاملیت زنان در مواجهه با این ستمها ، صورت نمیگیرد. حضور نویسندهای که در حال نگارش این سرنوشتهاست و زنی که با هر واژه انگار خنجری بر قلبش فرو میرود خود یک لایه اضافی و تأملبرانگیز است. این ایده که روایت میتواند خود عامل درد و رنج باشد ، پتانسیل فلسفی بالایی دارد ؛ اما در این نمایش ، به نظر میرسد این لایه نیز صرفاً در خدمت تأکید بر پیام اصلی نمایش به کار رفته ؛ یعنی ایجاد حس خفقان و شرح رنجی که ظاهراً پایانی
... دیدن ادامه ››
ندارد و همه چیز را فراگرفته است. وقتی اثری هنری ، در صدد بیان پیام خود ، جامعه و روابط را به دو قطب کاملاً متضاد تقسیم میکند و تمامیت یک جنسیت را عامل تباهی دیگری قرار میدهد ، مخاطب ناخودآگاه به دنبال نقاط مشترک ، پیچیدگیها ، و حتی نوری از امید یا درک متقابل میگردد. این نمایش ، با حذف این پیچیدگیها ، نه تنها نتوانسته مخاطب مخالف خود را با خود همراه کند ، بلکه ممکن است باعث مقاومت و دوری او شود.
به جای همدلی ، نوعی رویارویی ایجاد میشود.
اجرای تکنیکی و خلاقیتهای بصری این نمایش تماشاگر را شگفتزده میکند اما پیام صریح و بدون پردهی آن ، که به دنبال برجسته کردن ستم بر زنان است ، از طریق یک قاببندی بسیار سیاه و سفید که حتی در نوع پوشش بازیگران هم کاملا مشخص و مشهود است ( مردی سیاه پوش و زنان قربانی سفید پوش ) و تقلیلگرایانه ارائه میشود. این رویکرد ، هرچند ممکن است با نیت خیر و روشنگری همراه باشد ، اما در نهایت به جای ایجاد گفتگوی سازنده و درک عمیقتر ، به شعار و تقابل میرسد و بسیاری از لایههای ظریف و پیچیدهی واقعیت انسانی را نادیده میگیرد. تماشاگر در نهایت با اثری روبرو میشود که در فرم غنی است اما در محتوا ، شاید بیش از حد در دام تصویر یگانهی خود گرفتار شده است. ضمن تشکر از کارگردان خوش سلیقه و کاربلد که مسلما و مشخصاً زحمات زیادی را برای خلق این اثر کشیده و همچنین بازیگرانی پرانرژی که خستگی زیادی را بر روی صحنه متحمل میشوند و دیگر عوامل این نمایش قابل تامل ، در انتها لازم میبینم به یک ناهماهنگی اجرایی قبل از شروع نمایش اشاره کنم که شأن و زمان تماشاگر را نادیده میگیرد. اینکه تماشاگر پس از انتظار در زمان مقرر شده برای ورود به سالن ، مجبور به معطلی شود کار چندان حرفهای و درستی نبود و این تاخیر در نظم دهی و اسکان که گمان میرود به دلیل انتظار برای مهمان خاصی بوده ، در تئاتر از دید بنده به هیچ وجه و منظوری قابل قبول نیست و در واقع نوعی بی احترامی به وقت مخاطب محسوب میشود.
پی نوشت :
بازی خانم آیدا باستانی ، سارا رضایی و پیمان افراسیابی رو دوست داشتم ،
قابل تحسین و تمجید بود.
خیره
ارادت.