آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال سینما
S3 : 07:55:16 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
یادداشت درباره فیلم روزهای نارنجی به کارگردانی آرش لاهوتی
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1399.08.27
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
تمام قصه ها در تهران نمی گذرد ...

" روزهای نارنجی " به کارگردانی " آرش لاهوتی" ، داستان زنی است که می خواهد مسئولیت چیدن محصولات یک باغ مرکبات را از رقیبان خود بگیرد و مجموعه ای از کارگران را در یک دوره زمانی خاص برای انجام این کار ، اداره کند . البته چون او تنها زنی است که در یک محیط روستایی میخواهد این کار را انجام دهد با مشکلات متعددی مواجه میشود .
روزهای نارنجی از جنس فیلمهایی است که در آن ماجرا حول مشکلات یک زن و حضورش در اجتماع می چرخد . زن ، قهرمان کل فیلم میشود و ماجراهای فرعی برای واضحتر شدن ... دیدن ادامه ›› شخصیت قهرمان ساخته و پرداخته می شوند . آنچه در این فیلم با آن مواجهیم ، تصویر کشمکش "هدیه تهرانی" در نقش "آبان" با محیطی مردانه است که حمایتش نمیکند و مدام او را در معرض بحران قرار میدهد . این بحرانها می توانست در شکل دادن به فرایند ساخته شدن شخصیت آبان ، کاربردی باشد اما در شکل فعلی ، فیلم ، بذرهای زیادی را در کشتزار داستانش کاشته اما نه در زمان ِ به جا از آنها برداشت کرده و نه حتی برای بهتر شدن روند فیلم بهشان رجوع نموده .
بخش زیادی از داستانهای فرعی که در ابتدا به وجود آمد ، در ادامه به حال خود رها شده و حتی لوکیشن باغهای پرتقال و زیباییِ منطقۀ شمال ایران هم نتوانسته به نجات فیلم بیاید . درواقع صحنه و نمود فیزیکیِ فضایی که داستان در آن اتفاق میافتد ، فقط میتواند به ساخت تصویر ذهنی واضحتر کمک کند . پیشبرنده ، خط اصلی داستان است که جهت حرکت ماجرا را بیان میکند . هیچکدام از این دو نمیتوانند جای دیگری را بگیرند و هر دو در مسیر خود باید حرکت کنند . همانطور که حضور هدیه تهرانی نتوانسته کاستیهای نقش آبان را بپوشاند.
در اینکه هدیه ، ستارۀ صورت سنگی دهه های گذشتۀ سینمای ایران بوده که با نوع بازی متفاوتش شکل تازه ای از بازی بازیگران زن را ارائه داده شکی نیست . شایعاتی که دربارۀ رد کردن نقش زنان ضعیفتر درباره اش وجود داشت همواره از او چهره زنی مقتدر و متمایز ساخته ؛ حتی در صورت عدم صحت این شایعات ، جامعه دوست داشت باور کند که هدیه سعی دارد با انتخابهایش نوع تازهای از رفتار یک زن را بر پایه قدرت درونش نشان دهد تا ردی از زنانی قویتر در فیلمهایش به جا بگذارد . البته جسارت او در انتخابهای خاص همیشگی اش که سراغ نقش شخصیت های خاصتر رفته تا تصویر مستقلتری از زن بیافریند ستودنی است . اما اکثر انتخابهای او در بستر یک داستان کاملتر و باتکیه بر یک آرمان و جهانبینی خاص در بطن نقش ، صورت میگرفته . اینکه با تکیه بر بازی هدیه ، او را به فیلمی وارد کرد که حتی جزییات صورت سنگی اش نتواند ایرادات بنیادین آن را بپوشاند ، بیشتر تلاشی است که نهایتا منجر به ساخت یک تیپ و نه شخصیت میشود ؛ اتفاقی که در روزهای نارنجی افتاد . از طرفی تحولهای یکباره در انتهای فیلم که با نوعی شتاب زدگی به آنها پرداخت شده فقط یک پایانبندی به فیلم اضافه کرده که سوالات بیجواب بیشتری را در ذهن تماشاگر به وجود میآورد .
روزهای نارنجی ، ایده جالبی دارد . شروع فیلم با ورود حوادثی روی میدهد که مخاطب را هیجانزده میکند و این کشش ، نوعی علاقه به دانستن ادامه ماجرا را فراهم مینماید . از طرفی اشارههای کوتاهی به اتفاقات ظریفتر مطرح میشود . اگر در ادامه به هر یک از داستانهای فرعی به نوعی جذاب و نه تکراری پرداخت میشد ، میتوانست به بهبود وضعیت فعلی فیلم کمک کند اما وقتی توصیف ماجراهایی همچون خیانت و دزدی ، یک پرداخت مشابه سایر فیلمها باشد به سرعت تماشاگر را دچار خستگی میکند و لذت کشف حوادث فرعی و ارتباط آنها را با هم از بین میبرد .
از طرفی حضور یک زن در جامعه محلی با فرهنگ مردانه میتوانست جنبه های دیگری جز چند درگیری لفظی داشته باشد تا تصویری واقعیتر از زنانی نشان دهد که در محیطهای جنسیت زده در حال تلاش برای اثبات خود هستند و البته در این میان نیازی نبود بخش زیادی از روحیه زنانگی و طراوت آبان گرفته شود تا برای کار در این شغل آماده شوند . این نوع حرکات تصنعی ، باورپذیری نقش آبان را کم کرده همانطور که منفعل بودن بیش ازحد " علی مصفا " در نقش همسر ، از کل فیلم ، چهره ای مصنوعی ساخته ؛ چرا که این میزان انفعال نمیتواند توجیه کنندۀ تحول یکباره به سمت فعال شدن در انتهای فیلم باشد .
تمام قصه ها در تهران نمیگذرد . جغرافیای وسیعی در ایران یافت میشود که پتانسیل روایتهای تازه و آدم های متفاوتتر را دارد .از این جهت روزهای نارنجی برگ برندۀ حضور لوکیشن جذاب باغ مرکبات شمال را در دست دارد . اما ای کاش در بطن این کادر خوش آبو رنگ ، کمی بوی فرهنگ عامیانه مردم منطقه بومی نیز به آن پاشیده میشد . استفاده از لهجه همراستای مردم محلی ، میتوانست کمک زیادی به فضایی کند که در آن ماجرایی مختص یک منظقه غیرشهری در حال وقوع است . اما در شکل فعلی ، لهجه بازیگران درنیامده ، رنگی از فرهنگ منطقه به چشم نمیخورد و با حذف طبیعت و سرسبزی فضا احساس نمیشود کل این ماجرا در یک منطقه غیراز تهران رخ داده .
سردرگمی تماشاگر جایی به اوج خود میرسد که نمیتواند بفهمد انگیزۀ اصلی شخصیت آبان برای کارهایش چیست ؛ دغدغه اصلی ، یک فعالیت اقتصادی است یا نبش قبر کردن گذشته یا اثبات خود به عنوان یک زن در یک جامعه مردانه . این درحالی است که شکل فعلی آبان فقط کالبدی از یک زن است که ویژگیهای زنانه از آن حذف شده و سعی در اداره گروهی کارگر فصلی زن دارد که گاه خود را درگیر مشکلات آنها میکند . درحالیکه با تکیه بر طیف انرژیهای روانی زنانه میشود تصویر بهتری از مواجهه با سایر افراد و مشکلات ناشی از این ارتباط را نشان داد ؛ این ویژگیها نه با جنگجو بودن یک زن منافاتی دارد و نه نشانه عدم استقلال اوست . همانطور که استقلال یک زن ، ارزشمندی او را به خطر نمیاندازد ، تعریف هویت یک زن صرفا بر مبنای ویژگیهای جنگجویانه ، از او تصویری غیرواقعی میسازد چرا که ابعاد دیگر وجود او نادیده گرفته میشود . خصوصا که آبان ، زن بیتفاوتی نبوده و نشانه این توجه به محیط ، در نگاه و حمایت او از کارگرانش به چشم میآید .
موسیقی "کریستف رضاعی" ، نقطه قوت فیلم است که همراستا با قابهای زیادی از سرسبزیهای منطقه ، حس متناسبی به فیلم تزریق کرده . شاید اگر درباره پیشینه شخصیتها و علت رفتارشان تصویر واضحتری ارائه میشد ما با آدمهای کمتر مبهمی مواجه میشدیم که همچون موسیقی فیلم میتوانست در جایگاه درست خود قرار بگیرد و در وجود مخاطب خود را جاری کند . چرا که ایده ساخت روزهای نارنجی ، از یک نگاه قدرتمند به زن میآید که قابل ستایش است و با جهت دهی به این نگاه ، فیلم میتوانست ایرادات کمتری را به دوش بکشد .
رویا و جعفر میراحمدی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
Another Round
یه دور دیگه مشروب برای همه
گاهی تو فیلما تبلیغ یه کمپانی میشه. مثل اپل یا سونی یا استارباکس
گاهی تو یه فیلم تبلیغ یه محصول مثل سیگار یا مشروب میشه. مثل وسترن ها
گاهی فیلمی ساخته میشه برای تبلیغ یه بیزنس. مثل لاس وگاس توی اوشن ها یا لست وگاس.
گاهی یه شهر تبلیغ میشه. مثل میدلتون توی “در میدلتون” یا “جادوگر خوب”
گاهی اما یه فیلم کلا ساخته میشه برای برای تبلیغ یک محصول. مثل همین فیلم. مشروب. بطور کلی و به خصوص ودکای روسی. اسمیرنف و تزار.
به نظر من یه آگهی بازرگانی بود به مدت ۱۱۶ دقیقه... پوف...
احتمالا مصرف سرانه الکل در ملل دوست و برادر دویچلند(کشورهای آلمانی زبان) یا کل دنیا کاهش محسوس ... دیدن ادامه ›› داشته.
شاید به نظر بیاد مشکلاتی هم برای شخصیت ها پیش اومد ولی در واقع داشت میگفت دیر شروع کردید به نوشیدن. یا اصلا نباید قطع میکردید. باید همش مینوشیدید، از جوانی تا الان. تا خودتون و خانواده تون و زندگیتون دچار مشکل نشین.
یه چند تا جایزه هم بهش میدن که خوب تو دنیا دیده بشه. یاد فیلم بابل افتادم و چند سال بعدش، جنگ سوریه.
و رقص آخر! آیا میکلسن(مارتین) میخواست ادای فینیکس توی جوکر رو در بیاره؟ مطمئن نشدم...
پوریا جان فکر کنم نگرش مون به مفهوم فیلم اگه یک لول تفاوت داشته باشه بتونیم دستاورد بیشتری ازش داشته باشیم ، نوشیدن میتونه یه کاتالیزور باشه مثه اسفناج ! ملوان زبل ! یعنی جسارت زندگی پیدا کردن ، جسارت ایستادن جلوی خیلی از باید ها و محدودیت های یک زندگی یه فرسایشی ، اونهم تو زندگی یه کوتاهی که یهو چشمت و باز میکنی میبینی 50 سالت شده دوتا بچه داری و یک زندگی که در شیب پایانی ش هستی و هنوز کلی آرزو و کار نکرده داری و جبر روزمره گی بهت میگه همینه که هست ! تا وقتی که بمیری ! و تو جسارت شکستن این زنجیر رو نداری ، اینجاست که یه کمک میخوای ! تا جلوی باید های زندگیت بایستی ، جرات نه گفتن ! پیدا کنی و شده یه پیاده رو ی لذت بخش هم کنار روتین زندگیت ایجاد کنی ، حالا این کاتالیزور جرات ساز ! میتونه درینک باشه ، میتونه کتاب باشه ، میتونه ورزش باشه ، هرکس باید کاتالیزور خودش و پیدا کنه !
کاتالیزورت رو که پیدا کردی ، تو پیاده روی لذتبخش زندگیت قرار میگیری و اونجاست که رقص آزادی سر میدی ، رقص تولد دوباره ، رقص یافتن کلید سرخوشی برای سالهای پس از این ه عمر ! شاید this is life ! :) ترانه ی آخرش رو هرچی گوش میدم سیر نمیشم

https://www.youtube.com/watch?v=FjVVqpZw-wg
سید حامد حسینیان
چقدر تفاوت دیدگاه وجود داره مرسی از بیان دیدگاهتون این فیلم خیلی مورد سلیقه من بود و خیلی متفاوت از شما بهش نگاه میکنم و به نظرم خیلی فیلم قوی بود هم در متن هم در کارگردانی و هم در بازیگری
سلامت باشی حامد جان
ممنون از تو‌ که نوشتی
فیلم از لحاظ تکنیکی قابل قبوله اما مفهوم پشتش خیلی توی ذوقم زد.
بالاخره فیلم رو دیدم
و با نوشته ات موافقم
فیلم برام متوسط بود
برخلاف اکثریت که صحنه پایانی براشون خیلی جذاب بوده به نظرم بهترین صحنه فیلم صحنه ای که اسپکز یه شاخه گل می ذاره روی تابوت تامی و شروع می کنند به خوندن آواز دسته جمعی
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
// خسته از خلسه//
خوب نبود
الکی پیچیده اش کرده بود..
چیزی نداشت..
تقلیدی کورکورانه از باشگاه مبارزه و تلقین بود..
و از اواسط فیلم دیگر جذابیت نداره...

دنی بویل است...
رگ یابی هنوز بهترین اثرش هست...
امیر مسعود، پویا، محسن جوانی و celine این را خواندند
بشین هایلایت و ببین
رویا
بشین هایلایت و ببین
مقسی..
دارم آینه سیاه را می بینم..
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
فیلم "قتل در قطار سریع السیر شرق"

یه دوستی بهم گفت خیلی شبیه انتخابات آمریکا و رسانه های چپه. دیدم بیراه هم نمیگه.
چند روز پیش به لطف دوستان مخصوصا جناب جوانی موفق به دیدن شاهکار سینمای ۲۰۲۰ یعنی I'm Thinking of Ending Things شدم و قصد داشتم شور شعف رمزگشایی از یک فیلم با مضمونی عمیق و پیچیده در عین حال شیرین و لذت بخش را با دوستان به اشتراک بگذارم اما امشب خیلی اتفاقی در ژانری متفاوت با شاهکاری دیگر ، اینبار از سینمای داخل مواجه شدم که تقریبا قدرت فکر کردن و نظر دهی در مورد آثار دیگر را حداقل در کوتاه مدت از بنده صلب کرد و همه تمرکزم را معطوف خود نمود،

{{{{#}}}}یادداشت زیرقطعا باعث افشا و اسپویل فیلم میشود{{{{#}}}}

کشتزارهای سپید، محمد رسولوف ۱۳۸۷

از دیدگاه بسیاری پیچیده دیدن و پیچیده گفتن و پیچیده ساختن نشانه بارز هنر و هنرمند فاخر است مثلا فیلم I'm Thinking of Ending Things قطعا پیچیده و ... دیدن ادامه ›› قطعا فاخر است اما من اعتقاد دارم اگر هنرمندی بتواند با حفظ جذابیتهای حسی _ بصری و سینمایی در عین ساده گویی مفاهیم پیچیده مدنظرش را منتقل کند ، آنگاه قدمی بلندتر و فاخرتر برداشته است

فیلم کشتزارهای سپید از ثانیه اول تماشاگر عام و خاص را با خود همراه میکند ، فضایی سورئال اما با آدمهایی حقیقی! کنجکاوی برانگیز است دیالوگهای کوتاه و سرراست فیلم از ابتدا تماشاگر را بسرعت با داستان نچندان عادی فیلم آشنا میکند ، دخترکی مرده اما در اولین دیالوگ بلند فیلم مرگ او به جای تاثر با شادی و رضایت یاد میشود چرا که او بیش از حد زیبا بوده و اراده سست دیگران را سستر میکرده!!!

جنازه ای که بعد از مرگ هم نمیتواند روی آرامش را ببنید قرار است از دسترس ذکور خارج شود اما در چرخشی عجیب این اتفاق نمی افتد و آرامش پس از مرگ نیز ، برایش رویایی بیش نیست.

پسرکی بجای جنازه در خفا سوار قایق شده و پای در راه فرار و رسیدن به پدر گمشده دارد ، رویدادی که هرگر سرانجامی ندارد چون پدر در جستجوی چیزی از فرزند و خاک خود گذشته است که خود عامل نابودی آن است و نزدیکی فرزند به چنین پدری حز مرگ حاصلی نداردو جنازه ای تازه در امتداد این مسیر

پیرزنی خرافی و پیشگو از پری سیصد ساله و معاصی مردم و شوری زیاد دریا میگوید و تازه عروسی را بیوه میسازد در جزیره ای که پرندگان آن از شوری آب کور و گرسنه و مرده اند اما مردم از ته چاه برای حل مشکلاتشان مدد میجویند!!! خیلی دور خیلی نزدیک

تنها پسرکی عاشق خود را به دریا میزند تا سدی شود در برابر حماقت مردمان در عقد دخترک چشم آبی باکره جزیره با دریا!!! تاباران ببارد و بدبختی ها بگذرد!! دخترک باید قربانی شود و پسرک سنگسار ،داستان ما هرگز هم غیر از نبوده است

بزرگتر جزیره حکم به یکسانی دیدگاه داده است ، پس باید کور شود هر آنکس که متفاوت میبیند، آبی دریا باید آبی بماند ، مگر در تابلویی بر دیوار آنکس که میتواند چنین چیزی داشته باشد

تنها کسی که از بی کسی نالان بدنبال یار میگردد، قبرستانی وسیع و پرجمعیت از همراهان بالقوه را اداره میکند!!!قبرستان

....‌‌...

حبیب سی سال است اشک مردمانی را جمع میکند که از شور بختی خود و شوری زیاد آب دریاشان مینالند و می نالند و میگریند و اشک میریزند و باز میگریند و می نالند و دریاشان شور تر میشود ، اشکها جمع میشوند و پایی را شستشو میدهند که از آن پیرمردی است مالک زنی با چشمانی آبی با پاپوشهایی خاص در زیر تابلویی ساده با دریایی سرخ در باغی سبز و خرم بدور از هر شوره زاری!!!
سال ساخت فیلم ۱۳۸۷ و حبیب سی سال اشک مردمانی را جمع میکرد که دریاشان هر روز شورتر میشد و دختران چشم آبیشان را به امید بارش باران به عقد دریا در می آوردند و سی سال بود که اشکها به پای کسی ریخته میشد که...


درود جناب کارآمد عزیز ..به به چه پیشنهاد خوبی حتما در اولین فرصت فیلم رو می بینم و بعد بخش دوم مطلبتونو با اشتیاق خواهم خواند
محمد کارآمد
خیلی خوشحال شدم که پسندید، بنظرم نگاه غالب فیلمساز و جهت گیری اصلی ایشان وجهه سیاسی روایت شده این شوره زار و شوره زار ماست، محدودیت پدر و مادر خلاقیته و الحق جناب رسولف خلاقیت رو دوباره تعریف ...
جزیره آهنی
سپهر
جزیره آهنی
راست میگی سپهر اشتباه لپی بود ممنون
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
درباره مینی سریال دِز

چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1399.08.08

نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

در سال 1983 یک قاتل زنجیره ­ای به نام دنیس نیلسن معروف به "دِز" پس از کشف بقایای انسانی که باعث مسدود شدن مجرای تخلیه فاضلاب در نزدیکی خانه او در لندن شده بود ، دستگیر می­ شود . مینی­ سریال دز در سه قسمت به داستان واقعی دستگیری و محاکمه او می­پردازد . این ماجرا به دلیل نحوه شکار و قتل قربانیان که همگی مردانی جوان بودند ، به یکی از پیچیده ­ترین پرونده ­های جنایی انگلستان معروف است . در کمال حیرت ، دز پس از دستگیری به همکاری با پلیس می­پردازد و با خونسردی عجیبش ، نحوه ... دیدن ادامه ›› انجام قتل­ها را به مرور بیان می­کند . سریال براساس کتاب "کشتن به قصد همراهی" ساخته شده و ماجرا از نگاه قاتل ، پلیس و یک نویسنده بیوگرافی­ نویس که به ­درخواست دز در حال نوشتن زندگینامه اوست روایت می­شود .

ماجرا در سال­هایی رخ می­دهد که امکانات پلیس در بررسی صحنه جرم ، به اندازه روزگار فعلی نبوده . تلاش گروه پلیس باتکیه بر سیستم­های ابتدایی ­تر در انطباق اثرانگشت و تشخیص هویت قربانیان به رهبری کاراگاه "جی" نشان می­دهد حتی در چنین پرونده حساسی که منجر به وحشت عمومی شده هم پلیس با مشکلات ناشی از ساختار اداری مواجه بود . جی با پیگیری خود علی­رغم فشار بالادستانش مبنی بر زودتر مختومه کردن پرونده و مسائل مربوط به کمبود بودجه ، تلاش مستمری در افشای حقیقت جنایت­ها داشت.

نوع چیدمان اطلاعات در سه اپیزود ، فرصت بیان ماجرا از دید دز ، پلیس و نویسنده را در اختیار مخاطب قرار می­دهد . این توزیع متوازن ، منجر به تحلیل روند ظهور دز و یا دزها دارد. هرچند اگر تعداد بیشتری از قسمت­ها ساخته می­شد شاید امکان تمرکز عمیق­تر در شخصیت­های فرعی داستان امکان­ پذیر بود اما تا همین­جا هم سریال توانسته ، خط داستانی را تا جایی که مخاطب سردرگم نشود، پیش ببرد و مختصات زمان و مکان ماجرا را بسازد .

روان­شناسی جنایی ، در غریب­ ترین دوران خود قرار دارد و تجربه رسیدگی به احوالات طیف گسترده­ ای از مرتکبان به جنایت و قتل را از سر می­گذراند . البته که مرگ حتی یک انسان ، موضوعی تکراری نخواهد بود اما تنوع قاتلین سریالی و شباهت­های رفتاری بینشان در بسیاری مواقع نوعی گزارۀ تکرارشونده در شناسایی الگوی رفتار مجرمانه را برای جرم­ شناسان نشان می­دهد . در این­ میان هستند قاتلینی متفاوت­تر ، گاه با قساوت بیشتر و یا حالات بیمارگونه ­تر که واکاویِ شیوه ­های شکار قربانیان و نحوه ارتکاب جرمشان آن­ها را متمایز می­سازد ؛ دز در دسته همین متفاوت­ها جا می­گیرد . او مقاومتی برای توضیح به پلیس نمی­کند . طوری جزییات قتل­ها را به زبان می­آورد که گویی درباره پروژه بزرگ و پرمنفعتی برای عموم حرف می­زند که آن را به بهترین شکل اجرا کرده است .

آن­چه دز را متفاوت کرده سرراست بودنش در بازگویی ماجراست . او شُسته ­رفته به سراغ روایت آدم­کشی­هایش می­رود ؛ با خونسردی روی صندلی بازجویی می­نشیند ، از پلیس تقاضای یک نخ سیگار می­کند و بعد در همان حالتی که با آرامش سعی می­کند پک عمیق­تری به سیگارش بزند ، از ابتدای آشناییش با قربانی تا لحظه غافلگیر کردن او را توضیح می­دهد . او ابایی ندارد که خشونت اعمالش را برای پلیس­هایی بگوید که چند ساعت قبل­تر اتفاقی درِ قابلمۀ روی گازِ خانه دز را برداشته بودند و با سرِ جوشانده ­شدۀ یکی ازقربانیان مواجه شدند. " دیوید تنت" بازیگر نقش دز ، که احتمال گرفتن جوایز متعدد به ­خاطر بازی در این سریال را دارد ، نقش هیولایی را بازی کرده که نه تنها شرمی از بازگویی اعمالش ندارد بلکه بزرگ­ترین نگرانیش جویا شدن از احوال سگش یا مهیا کردن کراوات برای جلسه اول دادگاه است . او گونه­ ای از بازی را ارائه داده که در آن مکث ، سکوت ، خیره شدن و حتی نحوه راه رفتنش ، ردی پررنگ از تماشای یک قاتل حرفه­ای را بر تاریخ خاطرات تماشاگر بر جای گذاشته است .

بین بسیاری از قاتلین زنجیره ­ای در دنیا نوعی علاقه به کنترل مرگ وجود دارد . یعنی اکثر این افراد تجربه نوعی فقدان در کودکی داشته ­اند و این جای خالی ، خلائی دست و پا گیر می­شود که برای پر کردن آن به سمت ایجاد مرگ­های ارادی دیگران می­روند تا در ذهنشان حتی به ­صورت ناخودآگاه به خود بقبولانند که از پسِ کنترل پدیده مرگ برمی­آیند . در واقع نوعی ترس در درون آن­ها وجود دارد که در لایه­ های عمیق­تر وجودشان حضوری ریشه­ دار دارد . یعنی برای مثال در همان لحظه که دز در ایده ­ال­ترین حالت ممکن از آرامش در حال تشریح خود است نوعی ترس عمیق در او وجود دارد که با حس­های دیگر ترکیب شده است . این احساسات ، در جریان اتفاقات زندگی ، روند تربیت و در سایه حضور ژن ، می­تواند به سمت تبدیل شدن به یک انسان با شخصیت ضداجتماعی حرکت کند .

حس خودبزرگ­ پنداری دز ، بار سنگین اما قابل باوری را به شخصیتش اضافه کرد. او در جلسات دادگاه طوری رفتار می­کرد که انگار خودش قاضی این پرونده است . انگار که خود را مهم­ترین شخص قرن می­دید . روایت یکی از روان­شناسان پرونده درباره دز ،توصیف هوشمندانه و جالبی است که می­گفت : "شخصیتش مانند خانه­اش بود ... از بیرون کاملا روبه ­راه به نظر می­رسید ولی چیز بوداری هم در موردش وجود داشت ؛ وقتی زیر الوار کف خانه را نگاه می­کردی وحشت را می یافتی ..."

بوی اجساد مثله ­شده در خانه جهنمی ، آن­قدر در طول فیلم ، عمیق بیان شد که تماشاگر حتی با مشاهده دیوارهای ساختمان ، آن را استشمام می­کرد و این موفقیت "لوییس آرنولد" در کارگردانی و هدایت تیمش به سمت انتقال حس ، آن­ هم در این درجه از وضوح است . حسی دردناک از جنس حقیقت گسترده­ شده در جهان تمدن ؛ در روزگار پیشرفت تکنولوژی و امید بر بیشتر شدن امکانات بشر . اما این حرکت به جلو نتوانست از تعداد جنایات بشر کم کند ؛ انگاری که جولان انسان متمدن در میدان­های جنگ ­افروزی ، در صحنه­ های قتل ، تصویر واقعی­تری از حقیقت جهان مدرن می­سازد ؛ جایی­که خشونت ، جریان سیال و رهاشده ­ای در جهان است که گاه انباشتش در نقطه­ ای انسان­هایی را نشان می­دهد دست­ دراز به جان و حریم هم­نوع و پراشتها در زجرکش کردن دیگرانی از جنس خود . حتی در سال فعلی ساخت سریال که سال­ها از زمانی که ماجرای دز رخ داده گذشته باز هم نرخ صعودی در قتل­های تک­ نفره یا زنجیره ­ای با سرعت پیش رفته . انگار پا­به ­پای پیشرفت بشریت ، هیولای آدم­کشی با او حرکت کرده ؛ گاه به قتل­ها سر و شکل متفاوت­تری داده و گاه با شیوه ­های همیشگی ، روی دیگری از انسان نشان داده این بار منهای عاطفه و انسانیت ، ضرب­ شده در نهایتِ نفرت .

پرداخت به ماجراهای هولناکِ این­چنینی در بستری که بتواند احساس مشمئزکنندۀ ناشی از مواجهه با آن را کم کند و به ابعاد گسترده ­تری از جمله دلایل پیدایش چنین قاتلانی بپردازد ، هنری است که سریال دز به آن دست یافته . ماجرای تکراری قاتلان زنجیری­ ، حرفی مشترک دارد ؛ این­که شناسایی هرقاتل یک هشدار است ؛ هشدار برای جامعه ­ای که با سازوکار تربیت ، فرهنگ ، فاکتورهای اقتصادی و اجتماعی می­تواند کشتزار حاصلخیزی برای پیدایش آنان شود که می­کُشند و اگر متوقف نشوند ، اگر قدرت داشته باشند شاید تا نابودی تمام انسان­های کره زمین پیش بروند . به همین دلیل هرانسان که کشته شود ، گویی جهانی از انسان­ها با او به خاک برده شده . این خاصیتِ نفرت است ؛ آتشش تا جایی که زبانه بکشد می­سوزاند و پیش می­رود . شاید هنر و ادبیات ، به اندازه یک شعله از سوزانندگی این آتش کم کند .

نیلوفر و سپهر امیدوار این را خواندند
جعفر میراحمدی، پویا، رویا و فرزاد جعفریان این را دوست دارند
مرسی بابت معرفی...
دانلود کردم..
امیدوارم چیز باحالی باشه..
خیلی سریال باحالی بود...متشکرم😊
به به برم دانلود🚶‍♂️
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

یادداشت درباره انیمیشن " کلاوس "
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1399.07.26
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

ما پناه بردگان به جهانِ رویاهاییم ؛ آن جا که می توان از پسِ هضم تنهایی خود برآمد و قصه ها را مرهم کرد بر غصه هایی که امانمان را در دنیای واقعی بریده اند . ما پناه برده ایم به جهان جادو و خیال ؛ آن جا که توانِ باز پس گرفتن امید ، تصوری دور و مبهم نیست و تجربۀ مزه مزه کردن لحظه های آرام زندگی ، وعدۀ غذای هر روز روح می شود ؛ قوت غالبی که فراغت می بخشد ، درد را می شوید و با خود می برد . نه آن که قرار به انکار حقیقتِ پخش شده در جهان هستی حتی در طول تماشای یک اثر هنری باشد . ما فقط لحظاتی کوتاه از آغاز تا پایان یک کتاب یا فیلم ، خود را می سپاریم به بی وزنی خیال تا شاید نیرو بگیریم برای بازگشت به دنیایی که باید آجر به آجر ، دیوار زندگیمان را روی زمین واقعیتش بنا کنیم.
انیمیشن " کلاوس " محصول کشور اسپانیا از جنس همین رویاپردازی های پیش برنده است . جسپر ، جوانی تن پرور و پسر مالک یک شرکت پستی است ... دیدن ادامه ›› . او به دستور پدرش و با تهدید محرومیت از ارثیه خانوادگی به اداره‌ی پست جزیره‌ای به‌اسم اسمیرنزبرگ در نزدیکی قطب شمال تبعید می شود ؛ جزیره ای که هیچ کس تا به حال نتوانسته در آن جا دوام بیاورد . شرط بازگشت جسپر به زندگی پرناز و نعمتش این است که شش هزار نامه را پست کند و این گونه او وارد شهری می شود که اهالیش سالهاست با هم دشمنند و فقط در حال دعوا و جدل و زدن یکدیگر هستند و البته در آن جا هیچ کس نامه نمی نویسد . حتی بچه ها به مدرسه فرستاده نشده اند تا سواد نوشتن پیدا کنند به همین خاطر مدرسه ، تغییر کاربری داده . تنها معلم جزیره هم دختر جوانی است که سال هاست در حال کار و جمع کردن پول است تا بتواند از این شهر دیوانه کننده فرار کند . انگار جسپر در مکانی با روابطی سردتر از جغرافیای حاکم ، گیر افتاده . در همین اوضاع ، با پیرمردی نجار که اسباب بازی می سازد ملاقات می کند و راه حلی به نظرش می رسد . این راه حل ، سرآغاز تغییر اوضاع می شود .
کلاوس ، پیامی از جنس نجات دهندگی عشق دارد . اما جالب آن جاست که این عشق ، لباس شعارزدگی را به تن نکرده . بلکه با جدیت ، راه حل را در مهر می¬بیند و البته این عشق را ازکودکان شروع می کند . چه بهتر ازین که در زمانۀ هجوم ناامیدی ها و سیاهی ها ، در شهری که نفرت و دشمنی ، هوا را پر از سم کرده ، کسی راه نجات را بیابد ؟! راهی که رازش ، ایمان به دوست داشتنی است که با تاثیر از آن ، جنگ افروزی و نفرت به کناری رانده می شود .
بعضی می¬گویند عظمت یک اثر هنری در بخش نوشتار فراتر از آن است که صرفا در یک دیالوگ طلایی خلاصه شود . شاید چون گاه این دیالوگ¬ها در زبانی غیرقابل باور و تنها با هدف این که دهان به دهان منتقل شود و حتی بعد از اتمام تماشا و یا مطالعه اثر در یادها بماند ساخته می شوند و البته دل بستن به حافظه افکار عمومی ، می تواند برای مدتی کوتاه جذاب و پایدار باشد اما درنهایت ، عمق حقیقی اثر ، وابسته به قدرت ساخت تصاویری در قالب احساسات و کلمات است . کلاوس در کنار جذابیت فراوانش در سایه توجه به جزییات ، حتی در کاربرد جمله کلیدی های فیلمش نوآورانه برخورد کرده و عبارت : " کار خیر تاثیرش را می گذارد " را چنان پراعتقاد و در جاهای مناسب کاشت و برداشت کرده که می توان تاثیر تصویر جذاب این جمله را هم راستای قصه به طور مشهود دید .
چسپر یک راننده شده است ؛ انسان¬ها در برهه های مختلفی از زندگی از بهشت خود در این دنیا رانده می شوند . این بهشت گاه یک رابطه است گاه هم¬جواری با ثروت و قدرت و یا خو گرفتن با روزمرگی خاص و امنیتی که در پناه آن به دست آمده . جسپر این امنیت را از دست می دهد و شاید به امید بازگشت به آن بهشت قبلی ، زندگی خود را تغییر می دهد اما در انتهای این تغییر ، دیگر دل در گروی موقعیت قبلی ندارد ؛ شاید چون بهشت جدیدی را یافته که خودش در ساخته شدنش آن سهیم بوده . این نگاه در نتیجه بلوغی است که کارآمدی فعالیت های او برایش به ارمغان آورده است . بلوغی که نصیب بسیاری از رانده شده ها می شود تنها اگر برای تغییر شرایط قدم بردارند و نگذارند در طوفان ناامیدی ، اراده شان را هم از دست بدهند .
فیلم پر از نماد است . بی¬مهریِ شهر ، سمبلی از جهان امروز است که مکان و زمان ، درگیر جنگ های بزرگ و کوچک است و عشق ، همان کلید گمشده ای که نبودش آرامش را از انسان ربوده و تنهایی را در اقلیمی مشابه اسمیرنزبرگ به نقطه انجماد رسانده ؛ اقلیمی به پهناوری یک سیاره که تا بنِ دندان ، ساکنانش را در اسارت لمس نکردن عشق و دوستی ، غرق در تنهایی کرده است . در نگاه نخست شاید این حجم از زیرلایه های اخلاقیِ بسط داده شده در روایت کلاوس ، احتمال گیرافتادن در کلیشه را بالا می برد اما با تماشای ادامه فیلم ودنبال کردن ماجرا ، مشخص می شود که بهره گیری از داستان های فرعی¬تر و آمیختن موضوع با نوعی کمدی سیاه ، کل فیلم را از گیرافتادن در یک چارچوب تکراری شعاردهنده صرف ، خارج کرده است .
برای مثال ، تمهید توجه به ریشه های قصه بابانوئل ، در نقاط عطف پلات به کمک فیلم آمده . این که پدربزرگی چاق و با ریش های سفید در شب سال نو هدایایی را برای کودکان با رفتار خوب می آورد و این هدایا در کارگاهی اسباب بازی در قطب شمال ساخته می شود . مساله اصلی این است که باید تغییری ایجاد کرد تا بابانوئل متوجه شود که رفتار بچه ها خوب بوده تا بهشان هدیه بدهد . کاربرد این افسانه قدیمی در کالبدی داستانی و با زیرلایه پیام اخلاقی ، یک روایت تمام عیار انسانی ساخته .از طرفی طنز نفهته در انیمیشن از کسالت جدیت پیام ها کاسته . کلاوس توانسته دست روی یک موضوع تکراری اما با پرداختی خلاقانه بگذارد و این ویژگی ، تماشای آن را تنها منحصر به رده سنی کودک نمی کند بلکه تمام رده های سنی می توانند مخاطب داستانی باشد که پایه آن تغییر جهان به سمت محبت است . این تغییر البته برپایه تصمیم گیری شخصی افراد است که می تواند آنها را به سمت ایجاد ارتباط سوق دهد و در این راه به نوعی استدلال سازی در جهت ساخت دیوار قدرتمند علت و معلولی در طرح داستان می پردازد و سعی می کند تا قصه را روی پایه های محکم منطقی پیش ببرد . هم چنین حضور شخصیت های فرعی تر که هر یک داستانی منحصر به فرد برای روایت ارائه می دهند تا حد زیادی منجر به غنی تر شدن ماجرا و امکان باور پذیری بیشتر را مهیا کرده است .
کلاوس از موفقیت ترین انیمشن های سال های اخیر است که با یک مفهوم انسانی و پایانی خاص توانسته آرام آرام در روح مخاطبانش نفوذ کند و به زودی از ذهن مخاطبانش نرود . حضور مفاهیم روان شناسی و نگاه ستایشگر نسبت به امید و تلاش در سرتاسر فیلم ، دیده می شود . نگاهی که با کمک ایجاد پیوند عاطفی و در راس آن مفهوم خانواده و محبت ، جهان بینی ویژه تری را برای مواجهه با ناملایمات زندگی ، پیش روی مخاطب قرار می دهد و این موهبتی است که سفر به رویا و خیال به انسان می دهد ؛ موهبت قوی و رها بودن در برابر حقایق تلخ جهان .
رویا و امپرسیونیست این را دوست دارند
انقدر حس این انیمیشن و ساختش خوبه که متن خوبِتونو یه بار دیگه خوندم🌹
امپرسیونیست
وااااقعن خووووبه این انیمیشن
موافقم. قاب بندی هاش و طراحی کاراکتر هاش👏🏼👏🏼
رویا
انقدر حس این انیمیشن و ساختش خوبه که متن خوبِتونو یه بار دیگه خوندم🌹
ممنونم . لطف شماست . و باعث خوشحالی من البته
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یادداشت درباره مینی ­سریال " خودساخته "

چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1399.06.03

نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

"خود­ساخته " یک مینی­ سریال آمریکایی در چهار قسمت است که در آن به زندگی یک کارآفرین سیاه­پوست زن به نام مادام سی جی واکر می­ پردازد . واکر با نام اصلی سارا با راه­ اندازی یک خط تولید مراقبت مو مخصوص زنان سیاه ­پوست سعی داشت در کنار کسب ثروت ، زیبایی زنان رنگین­ پوست را به جهان نشان دهد . شاید ماجرا در نگاه اول ، حول یک مفهوم انگیزشی باشد اما با شروع داستان و روایت اتفاقاتی که برای این زن افتاده مشخص می­ شود که شروع قدم او برای این کار با تجربۀ نوعی احساس نادیده­ گرفته­ ... دیدن ادامه ›› شدن از سمت یک سفیدپوست اتفاق افتاده است .

سارا بر اثر سال­ها عدم مراقبت از سلامتی خود و کارگری و رختشویی در خانه سفیدپوستان ، بخش زیادی از موهای خود را از دست داده بود و حتی همسر الکلیش او را با این عنوان که زیبا نیست ترک کرد. در همین زمان ، زنی سفیدپوست ، در ازای کار شستشوی لباس ، نوعی ژل محرک رشد مو به واکر می­دهد که با مصرف آن به مرور زمان ، موهای قبلی او باز می­گردد . با بازگشت موها اعتماد­به­ نفسِ کشته ­شدۀ او هم بر می­گردد . اما ماجرای اصلی داستان آن­جاست که زن نمی­پذیرد که سارا با ظاهر و قیافه یک زن سیاه­پوست در تبلیغ محصولات مو برای او کار کند چرا که ترجیحش استفاده از زنان با پوست­های رنگ روشن است . اینجاست که سارا به فکر راه ­اندازی کسب و کار خود می­افتد و در آشپزخانه کوچکش ، تولید را شروع می­کند .

نگاه زن سفیدپوست با نوعی تحقیر به وجود سارا تزریق شد و همین درد بزرگ او را واداشت تا کاری کند . در واقع او در تمام سال­های بعدیِ کارش سعی داشت از این رنج ، کیمیاگری کند و موفقیت بسازد . این کیفیتی از جهان است که در آن مسیرها به یک نفر خاص ختم نمی­شود . هزاران راه هست برای تغییر پیش­داده ­ای که طی آن یک نفر شکست را نتیجه از پیش ­تعیین ­شده برای دیگری می­داند . شاید راه­ حل دمِ­ دستی ­تری برای سارا این بود که به کار سابقش برگردد و در حین آبکشی لباس­ها برای این و آن به کلمات تحقیرآمیز آن زن فکر کند اما او راه دیگری پیدا کرد و زندگی خود و خیلی­ ها را تغییر داد.

بخش اصلی خودساخته به مساله سیاهان می­پردازد ؛ سیاهانی که تنها به واسطه رنگ پوست خود همیشه در حاشیه قرار داده شده­اند و حتی در چشمِ عادت­ کردۀ مردم به صورت سفیدپوستان ، زیبایشان به چشم نمی­ آید . خودساخته به نوعی سعی در شکستن آینه ­ای داشت که در آن تنها سفیدپوستان ، شایسته لقب زیبایی بودند . تغییر این پیش­ فرض به این سمت که معیار برتری ، قرابت با چهره سفیدپوستان نیست مسیر دشواری بود که سارا آن را پیمود و در این راه سختی­های بسیاری را تحمل کرد و بارها شکست خورد اما تسلیم نشد . اعتماد­به­ نفسی که به دختران و زنان سیاه­پوست پس از درآمدن موها داده می­شد ، شاید رسالت اصلی واکر بود .

این بازتابی از حقیقت جامعه که حتی در شکل مدرنش برای پذیرش تفاوت­ها تاب زیادی ندارد و متفاوت­ها را به گوشه­ ای می­ راند ؛ نوعی تلاش برای یک­دست شدن حتی به بهای کشتن خلاقیت نهفته شده در متمایزها .

شاید مساله مو تنها یک نماد از اعتماد به نفسی باشد که کشته شده و با وجود کارکرد زیاد به چشم نمی ­آید . اما کسانی هم هستند که بر باورشان تکیه می کنند و رنج گذراندن مسیر مقابله با دیدگاه جامعه را به جان می خرند و برای اثبات قابلیت­های خود منتظر تایید دیگران نیستند . واکر با افراد زیادی جنگید ، بارها در زمین خود خیانت دید اما باز ادامه داد و با نگاه نافذ خود دورنمایی از پیشرفت را می­دید و به سمت آن حرکت می­کرد .

بخشی از خلوت و فکرهای سارا پیوند خورده به حس رویا­پردازی او بود که حتی در خرابه­ هایی که برای انتخاب کارخانه می­ رفت نوعی چیدمان ذهنی از آینده کاریش را در بالاترین پله ­های موفقیت تجسم می­کرد . این در حالی است که در ابتدای فعالیتش تقریبا تمام اطرافیان سارا به او می­ گفتند بهتر است تا بیشتر از این متحمل ضرر مالی نشده این کار را متوقف کند . اما او به تغییر زندگی مالیش و در کنار آن به جنگ با این عرف ِ پذیرفته شده در جامعه که رنگ پوست نشانه برتری است پرداخت ؛ عرفی که طی یک قول­­ و قرار شفاهی در بین مردم ، همیشه زیبایی را مترادف شمایل زنانی با رنگ پوست سفید تعریف می­کرده و سیاهان را تنها تماشاگران این نمایش قرار می­داده . در واقع حتی با وجود اتمام دوره برده ­داری و در حالی­که زنان سیاه­پوست آزاد بودند اما رگه­ های پررنگ نژادپرستی هنوز جامعه و فرهنگ آن را به اسارت گرفته بود و جولان می­داد .

فیلم ها ، سریال­ها و کتاب­های انگیزشی ، پیروی­ کننده از یک الگوی کلیشه­ ای­ اند اما نجات­ دهنگیِ آن­ها بستگی به وجود یک داستان برای پیشبرد دارد ؛ داستانی که اگر از تجربه زیسته آمده باشد امکان جذابیت و پذیرش بیشتر از سوی مخاطب را خواهد داشت و با شخصیت­ پردازی درست و غیرتکراری می­تواند حسی را در تار­و­پود انگیزش وارد کند که معنای تازه ­ای از تلاش را بسازد که نخ ­نما و ازقبل ­قابل­ حدس نباشد . سارا از تجربه شخصی خودش در این داستان مایه گذاشت و به نوعی توانست حس عمیقی فراتر از پول و شهرت را مطرح کند ؛ او ورای اثبات خود به عنوان یک تاجر موفق ، به دنبال ارتقای جایگاه سیاه­پوستان در اجتماع در نقش صاحبان ویژگی­های توانمند ظاهری و فکری بوده . در این میان " اکتاویا اسپنسر" در نقش مادام واکر ، سوای جوایز اسکار بازی­های سابق اکتاویا ، بار دیگر ثابت کرد او حتی با نوع نگاه کردنش در بازی می­تواند ویژگی­های شخصیتی مضاعفی را به نقش بیفزاید .

البته تخیل نویسندگان این مجموعه با واقعیت زندگی واکر ترکیب شده است اما در مجموع تلاشی برای بازتابی موفق از تصویر زنی است که با جسارت فراوان نسبت به جامعه و نگاهش به سیاهان انتقاد داشته و به دنبال تغییر بوده. شاید می­شد به بستر تاریخی ماجرا نگاه واضح تری داشت و رنگ و بوی فضای اجتماعی و تاریخی جامعه را در زمان وقوع داستان پررنگ­تر کرد . سریال ، با شروع جذابش ، نوعی درگیر کردن تماشاگر با محتوا را مهیا می­کند اما در ادامه در بعضی قسمت­ها ریتم کند روایت ، نیاز را برای وجود گره­های بیشتر و واضح­تر ، نشان می­دهد . شاید تمرکز بر روی شخصیت اصلی سارا ، توجه را به سایر شخصیت­ها کمتر کرد و اگر قرار بود بیشتر از تعداد فعلی قسمت­ها ساخته شود حتما نیاز به گره ­افکنی­ های تازه ­تری هم بود . اما در مجموع" خودساخته " صدای فریاد زنانی است که حقیقت بهره­ مندی­شان از زیبایی در میان قالب­های غلط فرهنگی گم شده بود و در نهایت یک زن توانست با فعالیت و تلاشش این فریاد را به گوش جامعه برساند که تمام افراد جامعه فارغ از نژاد و ظاهر می­تواند مرکز توجه زیبایی باشند و حتی در فهرست موفق ­ترین­ها در عرصه تجارت قرار گیرند . خودساخته ، الگوی تلاش برای تغییر باورهای غلطی است که حتی یک انسان را بی ­ارزش بپندارد و اصالت وجود او را به­ خاطر ویژگی­های ظاهری زیرسوال ببرد .
پویا این را خواند
جعفر میراحمدی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
Being There
آنجا بودن
فیلمی عالی با بازی درخشان پیتر سلرز ساخته ی سال ۱۹۷۹.
این فیلم بر اساس رمانی از جرزی کوسینسکی ساخته شده. یک نویسنده لهستانی. نویسنده کتاب “پرنده رنگ شده” که فیلمی کم نظیر با همین نام به کارگردانی واسلاو مارهول اهل جمهوری چک ازش ساخته شده.
رمان “آنجا بودن” کتاب مورد علاقه پیتر سلرز بود. سلرزی که بیشتر به خاطر آثار کمدیش مخصوصا در سری فیلمهای پلنگ صورتیِ بلِیک ادواردز شناخته شده س. سلرز سالها خواهان ساخت این فیلم و بازی در نقش “چانسی” بود اما کسی حاضر به ساخت یک فیلم غیرکمدی از او نمیشد. فیلمی که بعد از ساخته شدن کلی جایزه و نامزدی برای او و سایر عوامل به همراه داشت.
آنجا بودن یک درام حول شخصیت چانسیِ باغبونه که فارغ از هیاهوی دنیا، دوست داره تلوزیون تماشا کنه اما دنیا اون رو اشتباه ... دیدن ادامه ›› میفهمه...

به نظرم جزو فیلم هاییه که هر علاقمند به سینمایی لااقل یه بار ببیندش.

_______________
Peter Sellers
Jersy Kosinski
Painted Bird
Vaclav Marhoul
Blake Edwards
//مادام کامیون محمد چرمشیر//
در سال ۸۲ یک کتاب هدیه جناب خدایی بود اسمش مادام
کامیون بود و ۱۰۰ تومان قیمت کتاب.. داستان بود و البته
بهتره بگم نمایشنامه..

یکی از بامزه ترین کتابهایی بود که نویسنده اش ایرانی بود،
اما چیز مهمترش تقدیم کتاب بود..
نوشته بود:
تقدیم به اکبر عبدی، رضا ... دیدن ادامه ›› بابک و چاینسی گاردنر..
آخری را نمی شناختم تا زمانی که فیلم بالا را دیدم...
و چقدر خواندن آن کتاب شیرین تر شد...
در اثاث کشی سال ۸۹ متاسفانه گم اش کردم...
خلاصه اگر کتاب مادام کامیون را پیدا کرده و بخوانید و
لذت ببرید..

محمد حسن موسوی کیانی
//مادام کامیون محمد چرمشیر// در سال ۸۲ یک کتاب هدیه جناب خدایی بود اسمش مادام کامیون بود و ۱۰۰ تومان قیمت کتاب.. داستان بود و البته بهتره بگم نمایشنامه.. یکی از بامزه ترین کتابهایی بود ...
( مادام کامیون ) اسمش که جذب کننده اس،
اولین کتابی که وافعن منو خندوند دایی جان ناپلئون بود، خواهرم از دوستش گرفته بود بخونه من جلوتر از اون خوندم از خنده های من اونم شروع کرد به خوندن
مادام کامیون کوتاه هست حدود ۲۰ صفحه...
ولی خب بامزه است، غافلگیری داره و غیره...
یکجورایی بر اساس شخصیت اکبر عبدی نوشته شده و
خیلی کمتر رضا بابک...
کوتاه بودنش، ارجاعات بامزه هم به شرایط نیمه اول دهه
۸۰ داره..

رضا: داستان داره مثل پری بلنده و این جور حرفها..
اکبر: پری را دیدم، ولی پره بلنده را نه...

برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
Tommoso
توماس
تُمآسو(آ: مَدِّ سه انگشتی)
یه فیلم ملوی ایتالیایی. فیلمی از کارگردان کارکشته ی ایتالیایی، اَبل فِرارا.
فیلمی با گریزهای‌فانتزی. توماس از لحاظ فیلم برداری، موسیقی، رنگ، صدا گذاری، تدوین، تعلیق و بازی ها بسیار به دلم نشست.
برخی چالش های یک مرد در زندگی امروزی.
فیلم زوایای جالبی از روان مرد رو جسورانه به تصویر می کشه. مطمئن نیستم که همچین فیلمی تا ۲۰۱۹ ساخته نشده یا من ندیدم.
1984
فیلم ۱۹۸۴ بر اساس کتاب جرج اورول با همین نام و به کارگردانی مایکل رادفورد ساخته شده. سال ساخت فیلم هم ۱۹۸۴ است. دیدن این فیلم میتونه برای علاقمندان به آثار اورول بسیار جذاب یا بسیار پس زننده باشه.
بازی جذاب جان هارتِ جوان، تاثیر مثبتی در ارائه ی حال و هوا داره.
The Burnt Orange Heresy
کفر نارنجی سوخته

یه فیلم بسیار دلپذیر. از فیلمایی که تو فضای هنری متمول میگذره. مثل فیلم “بهترین پیشنهاد”(The Best Offer).
داستان منتقد آثار هنریی که برای مصاحبه با یک نقاش سرشناس به خانه ای کنار دریاچه دعوت میشه. فیلم صحنه های زیبا و چند دیالوگ و مونولوگ جالب داره.
حضور میک جگر(رولینگ استونز) هم جذابیتی به فیلم اضافه کرده.
فیلم در لایه های زیرین خودش، ارزش واقعی هنر و هنرمند برای منتقد و مخاطب رو به چالش میکشه.
دیالوگ ماندگار
نقاش- به بوم خالی نگاه می کند می گوید: همش فکر می کنم آبیش خیلی زیاده، نه؟
منتقد- آقا، من...
ن- می دونی آتش سوزی اول در گالری تو پاریس
م- بله، البته...
ن- برای سه هفته دنیا پوششش داد. از هر جهتی. صادقانه بگم، به نظرم یه موفقیت کامل بود. حتی احساس نابغه بودن کردم. ... دیدن ادامه ››
م- نابغه هم بودی، هستی
ن- یه بی احتیاطی در خاموش کردن سیگار و کمتر از یک ساعت، هیچی. جوری باهام رفتار شد که حتی خودمم فکر می کردم عزیزی رو از دست دادم. نامه های تسلیت و همدردی، تاج گل. با این وجود، انگار یه باری از روی قلبم برداشته شد. تمام اون کلمات. تمام اون نظرات و دیدگاه ها. همش در مورد یه قاب خالی که فقط یه شوخی بود. گفتم اینو با هر چرت و پرتاتون پر کنید. ولی ببین باهاش چکار کردن. بزرگش کردن. حتی روی یه تی شرت دیدمش.
م- آره
ن- از اون موقع دیگه نتونستم کارم رو جور دیگه ای انجام بدم غیر از اونچه‌واقعا بود. عین بهشت بود. برای ۱۵ سال برهنه در باغ راه میرفتم. و یکروز یا دردی بیدار شدم. اینجا[سینه را نشان می دهد]. چیزی نبود ولی من رو یاد ماری انداخت که در تمام باغهایمان وجود دارد. یه روز دیگه نخواهم بود. و دنیا، همونطور که بصورت احمقانه ای گفتی، هجوم خواهد آورد.
دختر[که تا الان ساکت بود و فقط گوش میکرد و نگاه]- خودت ویلا رو سوزوندی؟
ن- کاش می تونستی رنگاش رو ببینی عزیزم. شعله ها که رنگ ها رو می بلعیدن. خیلی زیبا بود، بهت اطمینان میدم.
م- خدای من...
ن- حالا، هر روز صبح پالت رو بر میدارم. قلم مو. و اون رنگ، بدون رنگ. من غار خودم شدم. نفس عمیق بکش مرد جوان. میگذره.
م- تو یه دزدی... کار تو متعلق به دنیا بود، همه ی دنیای لعنتی... و تو دزدیدیش. رقت انگیزه.
د- به نظرم یه جورایی درست میگی. آبیش یکمی زیاده...
ن- مخصوصا پایینش، نه؟
د- آره
ن- تو نگاه دقیقی داری[می خندد]
د- یه چیزی پشت اون بوم نوشته[یه بوم سفید و خالی دیگه]
ن- من نام تابلو، تاریخ و امضام رو پشتش نوشتم. می دونی، برای طرفدارام.
د- نوشته: کفر نارنجی سوخته. معنیش چیه؟
ن- یه استخونه برای فک منتقدا. که تا مدتها بجوونش و نظر بدن که این بود و اون بود. تفسیر و تحلیل کنن برای یک معنی ولی معنیی وجود نداره.
م- ببخشید آقا، من باید برم بیرون. من دیگه طاقت ندارم.
د- صبر کن...
نقاش- بذار بره. کلی زخم داره که باید بلیسدشون.
۲۸ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
The Third Day
روز سوم
مینی سریالی درام، معمایی در فضایی سورئال با دستمایه های گروتسک که در شش قسمت در شش هفته ارائه میشه.
جود لا که بعد از درخشش در دو سریال شگفت انگیز “پاپ جوان” و “پاپ جدید” نشون داد در مدیوم تلوزیون کارایی بالاتری نسبت به سینما داره، حالا با روز سوم دوباره به صفحه ی کوچک برگشته.
“روز سوم” در آیین مسیحیت، معنای ویژه ای داره. در انجیل آمده خداوند مسیح را ۳ روز بعد از مصلوب شدن، زنده میکنه. این جزو بنیادی ترین اعتقادات مسیحیته. شاید نام این سریال، ارتباطی با این روایت داشته باشه.
اتفاقات این سریال در جزیره ای با ساکنین مرموز در انگلیس میوفته. قاب ها، موسیقی، تدوین، فیلتر های تصویر همه خبر از یک سریال جالب میدن.
سریالی که پریمیرش(قسمت اول) نه اونقدر جذاب بود که شیفته بشم و نه اونقدر بی مایه که کنار بذارمش. به نظر میاد برای ۵-۶ هفته ی هیجان انگیزی پیش رو باشه.
رویا این را خواند
میم، محسن جوانی، پویا و محمد لهاک ⭐ (آقای سوبژه) این را دوست دارند
یادمه در روز سوم باران کوثری بود عکسشو ندیدم الان!
البته من فیلمشو دیدم..
۲۶ شهریور
محمد حسن موسوی کیانی
یادمه در روز سوم باران کوثری بود عکسشو ندیدم الان! البته من فیلمشو دیدم..
نه، این خارجیه. اون رو ندیدم، نمیدونم موضوعش چی بوده.
بازیگرای این سریال:
Jude law
Emmy watson
Naomi harris
۲۶ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
Mulan
مولان
این پست رو می خواستم دیروز بذارم دیروز اما سکوت پسنیدیه تر بود. که خبری آمده بود، تلخ.
دیالوگ ماندگار:
می گویند ققنوس در آتش می سوزد اما از خاکسترش باز بر میخیزد. به گمانم بتواند شکستن بالی را هم تاب بیاورد...

مولان، فیلمی از والت دیزنی. در بزرگداشت مقام و توان زن.
در این راه گویا کار به تهدید و ارعاب کشیده!
که اگر جلوی زنان رو بگیرید، کارِتون به جاهای باریک‌میکشه! ممکنه کشته بشید اصلا!
درست نمی دونم هدفشون ... دیدن ادامه ›› چیه، حمایت از زن یا تخریب زن! همش شد علامت تعجب!
در مجموع فیلم مقبولی بود. فارغ از نگاه زن/مرد، تشویق به خودْ بودن و رها بودن در آنچه هستیم، زیبا بود.

در زیر لایه های فیلم:
سهامدارن عمده ی والت دیزنی مشخص نیستند اما ظاهرا از حامیان چین باشند. چینِ خوب!
تشویق کودکان به وفاداری به حکومت و افتخار ملی. اینکه حاکمان، بزرگند و قهرمان و در هر شرایطی باید اطاعت شوند. حتی به قیمت جانی که خودشان(حاکمان) صلاح بدانند بگیرند.
والتی، چه داری می کنی؟
پویا، سپهر، نیلوفر ثانی، محسن جوانی و سارا_ز این را خواندند
سیدمهدی و محمد مجللی این را دوست دارند
عمیقا موافقم
این فیلم رو چندشب پیش دانلود کردم تا با خانواده ببینیم و یکم سرگرم بشیم. فیلمنامه اونقدر ضعیف و کلیشه ای و نخ نما بود که فقط بخاطر احترام به بقیه قطع نکردمش.
جالبه که الان یه پست دیدم از تیشرت های بچگانه ی وارداتی از چین که روش نوشته شده: " همه باید فمنیست باشیم!"
و تو کپشن اشاره شده بود که این دقیقا مصداق اجبار کودکان به پذیرفتن اعتقاد دیگری نیست؟ چرا فقط از اون ور بوم افتادن حساسیت ... دیدن ادامه ›› زا شده؟
فیلم بینهایت ضعیف بود و فقط قرار بود موجب جلب رضایت چین از کار بشه. نخ نما بودنِ تقدس بخشی به خاندان پادشاهی به حدی اغراق آمیز کار شده بود که باعث تهوع در من شد!
و نهایتا تصویری که از جادوگر نشون دادن و سیر متنبه شدنش و در ادامه در راه حق شهید شدن که باعث خنده ام شد

خیلی خوشحالم که حمایت بازیگر نقش اصلی از پلیس هنگ کنگ تو اعتراضات اخیر باعث بایکوت شدن فیلم و تحریم اون از طرف مردم شده
طفلکی، هنوز جوون هست و مثل مدیران دیزنی دروغ و ریا و تظاهر رو یاد نگرفته

چقدر دلم پر بود از فیلم، انتظارش رو نداشتم :-/
۲۴ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
An American Pickle
یه خیارشور آمریکایی
فیلمی فانتزی-کمدی. یه فیلم ساده و شاید نه چندان قشنگ. و البته نه درجه یا حتی درجه ۲. کارگردان و بازیگر دو نقش اصلی فیلم، یک نفره: ست روگن.
اما نکات جالبی تو خودش داره. داستان مردی که داخل یک مخزن خیارشور میوفته و صد سال بعد در میاد. این مرد یه یهودیه. فیلم نمای جالبی از خلق و خوهای یهودیان رو در دو کاراکتر نشون میده. خلق سازنده و خلق مخرب. فیلم به طرز جالبی تا انتها، لبه ی تیغ جلو میره. نه مذهب رو ستایش میکنه و نه تقبیح. میشه ازش نتیجه گرفت که تاریخ مصرف مذهب گذشته، میشه هم نتیجه گرفت انسان همیشه با مذهب خوشبخت تره.
در واقع بسیار شگفتانه! و غافلگیر شدم که همچین فیلمی ساخته شده. هرگز فکرشم نمی کردم اینجور فیلمی تولید بشه.
سپهر، رویا، مهشاد و پویا این را خواندند
سیدمهدی، محسن جوانی و Samira این را دوست دارند
یه چیزی نوشتی که مجبورم فیلمو ببینم یعنی ۱۰۰ سال این تانکر با خیارشوراش مونده ؟ کسی سراغ تانکر نرفته؟ طرف الان خوردنی شده؟ زنده است؟خیارشورای ۱۰۰ ساله رو چیکار کردند؟😂
من موندم عالمی سوال برای تانکر!!!!
۲۲ شهریور
رویا
اره دانلود کردم دیدم . در حد جوانان بود😄ولی ساختش خوب بود
عالی. دقیقا.
توضیحاتش قانعت کرد؟
۲۳ شهریور
پوریا صادقی
عالی. دقیقا. توضیحاتش قانعت کرد؟
اره
دستت درد نکنه که گفتی دیدم
۲۳ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
https://www.instagram.com/p/CEw9qEYDY4X/?igshid=x99rtru8tmx2

دوستان خواستم لذت دیدن این انیمیشن کوتاه رو باهاتون شریک بشم، امیدوارم دوست داشته باشید
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس

حافظ
۱۶ شهریور
پوریا صادقی
کاش برای همه میشد
یعنی کاش همه رو به زور پذیرای یک تفکر میکردند؟
۱۶ شهریور
محمد کارآمد
یعنی کاش همه رو به زور پذیرای یک تفکر میکردند؟
یه طنز تلخ بود
۱۶ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
مریم تاواتاو
یادداشت درباره مینی سریال " غیرقابل باور "
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1399.04.24
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
" غیر قابل باور " ، روایتی از انعکاس بیان یک درد در آینۀ قضاوت مردم است ؛ وقتی برداشت اشتباه ، این انعکاس را در مسیری غلط ، تکثیرِ بی­ نهایت می­ کند و با القای غیرواقعی بودنِ وجود آن درد ، با مخدوش کردن حقیقت ، قربانی را گناهکار نشان می ­دهد . این چرخش در سوق دادنِ شخصیت از جایگاه قربانی به مکانِ یک دروغگو و تصویر انزوا و طردشدگی از جامعه ، از سخت­ ترین قسمت­ های داستان است ؛ جایی ­که هنوز تماشاگر با اطمینان نمی ­داند که به راستی چه اتفاقی برای شخصیت افتاده. در این میان ، توجه به جزییات ، برگ برنده ­ای است که "غیرقابل باور" توانسته با تکیه بر­آن ، تنهایی و غمِ نهفته در عمیق ­ترین لایه­های روحی شخصیت­هایش را نشان دهد .
موضوع اصلی این مینی ­سریال هشت قسمتی آمریکایی ، یک تجاوز سریالی است . جایی که ادعای یک دختر نوجوان یتیم ، به نام ماری ، مبنی بر ورود یک فرد نقاب­دار به آپارتمانش جدی گرفته نمی­ شود و همه ، این موضوع را به پیشینۀ روحی درگیر او و داشتن یک خانوادۀ از هم ­پاشیده ­شده ، ربط می­ دهند و حتی مجبورش می­کنند به خاطر گزارش دروغ ... دیدن ادامه ›› از پلیس عذرخواهی کند . بخش تراژیک ماجرا به این­جا ختم نمی­ شود ؛ چرا که اطرافیان و دوستان ماری و حتی همکارانش او را دروغگو خطاب کرده و از خود می­ رانند . خود ماری نیز در جریان این برخوردها ، به حقیقت ماجرا شک می­کند و البته نمی­تواند از عواقب روحی و قانونی آن ، رها شود . این همان نقطه ­ای است که جو جامعه ، جبری را خلق می­ کند که تمرّد از باور به آن ، بهای سنگینِ طردشدگی و انزوا را به دنبال خواهد داشت . شاید در ابتدا تماشاگر فکر کند این مینی­ سریال ، صرفا داستان ماری و کشمکش روحی اوست اما ورود دو شخصیت اصلی دیگر ، رنگ مقتدرانه­ ای را به سریال اضافه کرده و مسیر را تغییر می­دهد .
در واقع چند سال بعد از ماجرای ماری ، وقتی همین اتفاق به صورت مشابه در ایالتی دیگر می­افتد ، کارآگاه "کارن دووال " به صورت جدی ، پرونده را پیگیری می­ کند و با یافتن چندین مورد مشابه با کارگاه زن دیگری آشنا می­ شود و این دو با تحقیقات مشترک به مدارکی دست می یابند که نشان از وجود یک متجاوز سریالی می­ دهد.
غیرقابل باور ، شمایلی از کارآگاه زن ارائه می­ کند که در کنار حضوراحساساتش ، پرونده را منطقی جلو می ­­برد. این مختصات ، تصویری اغراق­ شده از یک زن نمی­سازد بلکه با تکیه بر توانمندی­ ها در مرحله اول قبل از تعریف او به عنوان یک زن و گنجاندنش در دسته­ بندی جنسیتی ، مهارت او در توجه به تمام ابعاد صحنه جرم و به ویژه مواجهه حرف ه­ای با قربانی­ های جدید را به رخ می­ کشد ؛ اوج این حرکت نزدیک در محدودۀ وقوع جرم ، جایی است که او شخصا دختر جوانِ پرونده­اش را به بیمارستان می ­برد ؛ در اینجا کاشت دوربین به ­گونه­ای است که انگار به ازای هر قدمی که کارآگاه در کنار قربانی برمی­ دارد و از رنج روحی او باخبر می­ شود ، باری سنگین ­تر از مسئولیت این پرونده را به دوش خود اضافه می­ کند . اگر اصرار کارآگاه دووال ، درباره مرور جزییات مساله و متجاوز در همان ساعات اولیه وقوع ، نبود ، هرگز نمی­ توانست به زنجیره اتفاقات مشابه این پرونده­ ها دست یابد . این نقطه­ ای است که ورای زن یا مرد بودن از دید یک انسان و در قالب وظیفه ­شناسی ، پشتکار و توجه به کار گروهی به آن پرداخت شده است و البته ناخودآگاه مقایسه­ ای با دو مامور پلیس پرونده ماری پیش می­ آید که با زورگویی و بی­ اعتنایی ، محیط تشنج ­زایی را در مواجهه با یک پروندۀ کلیدی به وجود آورند ؛ پرونده ­ای که می­ شد در همان ابتدا در مسیر یافتن متهم اصلی پیش برود و از وقوع تجاوزهای بعدی جلوگیری کند .
اگرچه بسیاری از داستان­ های مربوط به پرونده­ های تجاوز و انعکاس آن در فیلم وسریال ، یک روند تکراری و گاه قابل­ پیش ­بینی را طی می ­کنند ، اما " غیرقابل باور " ورای از موضوع جرمِ شاید زیادپرداخت ­شدۀ تجاوز ، به یک تاثیر روحی بلندمدت بر روی قربانیان اشاره دارد که این پرداخت در نوع خود ، سریال را متمایز کرده است . در بسیاری از درام­ ها تمرکز اصلی روی یافتن فرد متواری است که البته هدف قابل قبولی است ؛ چرا که هم هیجان دنبال کردن ماجرا را به بستر فیلم اضافه می­ کند و هم احتمال استمرار در جلب توجه مخاطب برای تماشا بالا می ­رود . اما سازندگان " غیر قابل باور " ، با تکیه بر بعد روان­ شناختی مساله ، به تاثیرات طولانی­ تر این جرم برروی قربانیان خود توجه دارد ؛ این­که در سنین مختلف ، مساله بی­ اعتمادی و رهانشدن از تجربه سهمگین به سراغ قربانیان می­ آید و عملا بازگشت آن­ها به زندگی ، نیازمند دوره ­های طولانی تراپی است .
نکته ­قابل­ توجه در این سریال ، نگاه زنانه­ای است که رنج قربانی را درک می­ کند و ارزش ساعت به ساعت از وقوع آخرین جرم را می­ شناسد ؛ جایی که شکارچی هنوز از طعمه خود دور نشده و احتمال یافتن او بیشتر از هر زمان دیگری است . این جنبۀ لطیف ­تر از زاویه دید ، باعث می­­شود که دووال و همکارانش از هر سرنخ کوچکی برای یافتن حقیقت استفاده کنند .
این مینی­سریال ، بر پایه یک ماجرای واقعی ساخته شده است و این موضوع ، یادآور وجود ضعف در سیستمی است که با اهمال در بررسی اولین پرونده­­ های تجاوز ، به جای همدردی و توجه به ماری ، برخورد طلبکارانه ­ای از خود نشان داده و چشم خود را بر احتمال وقوع یک جرم می ­بندد و به مجرم این اجازه را می ­دهد که با خیال راحت به ادامه دست­ درازی­ های خود بپردازد .
البته جریان سریال ، تمرکز زیادی روی زندگی و شخصیت متجاوز نداشته و بیشتر سعی کرده کفه مربوط به قربانی را سنگین کند ؛ شاید با پرداخت بیشتر به ابعاد عمیق ­تر روحیِ مجرم می­شد دید کامل­ تری درباره این پرونده پیدا کرد . از طرفی تماشاگر به تماشای قربانیانی می­ پردازد که حتی با هوش خود جزییاتی را از محل وقوع جرم به یاد دارند که مابقی افراد درگیر نداشته ­اند و همین جزییات به حل این ماجرا کمک کرده است . این مواجهه متمایز ، قربانیانی را می­ سازد که حرف­های تکرار و نالان سایر پرونده ­ها را بازگو نمی­ کنند ؛ آن هم در پرونده­ ای که مجرم تمام شواهد فیزیکی را از صحنه جرم پاک می­ کرده و عملا پلیس با حداقل اطلاعات روبرو می­شده .
“مریت ویور” در نقش کارگاه کارن دووال ، بازی فوق العاده­ ای از خود ارائه می دهد . کسی که در برابر اتفاقات فجیع امروز ، با باور اخلاقی و البته مذهبی خود سعی دارد اوضاع را مرتب کند . در واقع در نقاطی واضح ، باور کارآگاه به در خدمت خدا بودن در مسیری جذاب روایت شده .در روزگاری که حضور باورهای مذهبی در متن داستان ، می تواند خط قرمزی باشد که منجر به ریزش مخاطب شود ، نویسنده و کارگردان این سریال ، سعی داشته­اند با نشان دادن گرایشات مذهبی دووال ، آرامش و قدرت او را به اعتقاد او به یک نیروی معنوی ارتباط دهند و البته این ایجاد ارتباط ، یک ویژگیِ به زور­اضافه­ شده به داستان نبوده و قابل باور ساخته شده تا تصویری واضح از زنی را نشان دهد که با تکیه بر عواطف و نگاه مادرانه و زنانه ، به جنگ با پلیدی­ ها می ­رود و سعی دارد تعادل را به محیط متشنج اطراف بازگرداند . در واقع نمی­توان تزریق یا حذف یک ویژگی مرکزی یا حتی ایدۀ تکراری را در بازگویی روایت و شخصیت­ سازی ، بدون توجه به نحوۀ ارائه آن ارزیابی کرد . همان­طور که " غیرقابل باور " با تکیه بر جنبه­ های خاص­تر ماجرا ، از دل یک بزهِ اجتماعی به مفهوم عمیق انسانی و اخلاقی در بستر داستان دست یافت و با نگاهی نو ، پرونده­ای مجرمانه را مرور و حل کرد .
The Kominsky Method
متد کامینسکی
یه سریال خوش ساخت، جذاب و سرگرم کننده. با اینکه روند ظاهرا ساده ای داره ولی بسیار وزین و پُر به چشم میاد.
مایکل داگلاس و الن آرکین نقش های اصلی رو دارن و دنی دیویتوی دوست داشتنی با حضور گاه به گاهش “نمک دیویتو” رو به کار اضافه کرده.
کارگردانش، چاک لوری، همون خالق و ایده پرداز سریال بیگ بنگ تئوریه.
در واقع تو سریال هایی که این مدت دیدم، از این یکی خیلی لذت بردم. هم خندیدم و هم گاهی گوشه چشمم رو پاک کردم.
دو فصل هشت قسمتی ازش بیرون اومده و فصل سومی هم خواهد داشت.

Michael Douglas
Alan Arkin
Danny DeVito
Midnight in Paris
نیمه شب در پاریس
فیلمی برای علاقمندان به نوستالژی، پاریس، موزیک های فرانسوی، هنرمندا و...
فیلمی از وودی آلن...
و البته مثل همیشه ضد روشنفکری(البته بیشتر روشن فکرنمایی)...
من عاشق این فیلم وودی الن م...از هرجهت...خیلی خوبه...خیلی.
۱۰ شهریور
محمد مجللی
اخ که چقدر عاشق این فیلمم تو این سبک چیزی ندارین؟ 🙂
این رو دیدی:
Love paris
و این انیمیشن
Ratatouille
رتتوی
۱۱ شهریور
پوریا صادقی
این رو دیدی: Love paris و این انیمیشن Ratatouille رتتوی
اولی رو ندیدم و میرم تو کارش حتما
مرسی
۱۲ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

یادداشت درباره فیلم حکایت دریا ؛ به کارگردانی بهمن فرمان آرا
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1399.04.07
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

حکایت دریا از پریشانیِ جهان یک نویسنده

" طاهر محبی " نویسنده ای مسن است که بعد از چند سال بستری در یک مرکز روان درمانی ، توسط همسرش ، ژاله ، مرخص می شود . او که به گفتۀ پزشک معالجش ... دیدن ادامه ›› در مرز ابتلا به اسکیزوفرنی قرار دارد ، علاقه مند به مواجهه با محیط واقعی زندگی در بیرون بیمارستان روانی نیست . ژاله که به تازگی عمل جراحی پیوند قلب را از سر گذرانده ، از وضعیت افسردگی و رفتارهای طاهر در طول سال ها زندگیشان خسته شده و تصمیم به جدایی دارد ؛ اما به توصیه روان پزشک بیمارستان ، با توجه به بحرانی بودن اوضاع ، تصمیم می گیرد ، موقتا درباره این موضوع حرفی نزد .
بازگشت طاهر به خانه شان در شمال و در جوار دریا ، منجر به ملاقات او با مهمان هایی می شود . برخی از این افراد واقعا به دیدن او می آیند و بعضی را که البته سال هاست مرده اند ، فقط در خیالاتش می بیند . این مواجهه ، بخشی از گذشته ، افکار و تمایلات طاهر را به عنوان شخصیت اصلی فیلم "حکایت دریا " برای مخاطب رو می کند .
حکایت دریا ، داستان جهانی است که کلمه ، محوریت اصلی آن است ؛ جایی که گفتن یا نگفتن در مرز باریکی قرار می گیرد . نویسنده ای که کلمات را تا آخرین سال¬های عمرش که اتفاقا دورۀ اوج بحران روحی و کاری اوست ، هم چنان کنار هم قرار می¬دهد و نوشتن هم چون عضوی از بدن او به حساب می آید و نفس به نفس حتی در جنون ، کنار او می دَود ، می ایستد ، آشفته می شود اما رهایش نمی کند . شناخت فرمان آرا از مختصات یک نویسندۀ واقعی که هرگز نمی تواند جدای از قلمش زندگی را ادامه دهد ، هم نوعی باورپذیری به بُعد هنرمند بودن طاهر، تزریق کرده و هم یک نماد از روح دار بودن واژگان برای او ساخته .
طاهر ، نویسنده ای است که کتاب آخرش پس از سه سال ممنوعیت مجوز ، در زمان ترخیص او از بیمارستان روانی ، اجازه چاپ پیدا می کند اما او نه شوقی از شنیدن این خبر دارد و نه رغبت و علاقه ای به حضور در جشن رونمایی . رسیدن به این نقطه در فیلم ، صرفا در نتیجۀ حال روحی آشفته او نیست ؛ شاید ریشه در شناخت فرمان آرا از نویسندگانِ واقعیِ طردشده و ممنوع شده ای دارد که اگرچه بعد از مدتی بی مهری ، اجازه حضور در بخش مجوزدارها را به دست می¬آورند اما آن زمان پس از گذراندن سیلِ فشار و بی توجهی ، دیگر این اجازه برایشان اهمیتی ندارد. نوشتن ، قمار نویسنده با روح خود در جهان کلمات است ؛ چگونه کسی که در این قمار ، بخشی از روح خود را در داستان و یادداشت هایش جا گذاشته ، توان جنگ دوباره با جامعه ای را دارد که سرِ نپذیرفتن او و عقایدش ، هر سنگی را در مسیرش قرار می دهد تا کلماتش به گوش کسی نرسد ؟! همین گره اندازی هاست که ترسی را به جان طاهر انداخته که او دیگر علاقه به ورود به اجتماعی را ندارد که از نظرش همه چیز آن تغییر کرده .
بخش مرور برخورد طاهر با دوستان نویسنده اش در گذشته و شاگردش نشان می دهد ، او از ابتدا در کنج عزلت نشینی نبوده و در بطن جامعه و حتی در موقعیت¬های حساس اجتماعی حضور داشته اما بهای عمری هم نشینی با کلمات حالا انزوایی خودساخته یا شاید حتی ناخواسته است که محیط یک آسایشگاه روانی را سنگری می بیند تا از خود و افکارش در مقابل جهان دفاع کند . انگار او گرفتارِ آزمون دشوار تاب آوری است در مقابل جامعه ای به شدت منتقد که هرگونه تفکر جدید را ابتدا مستحق طرد می داند و بعد از مرده هایش اسطوره می سازد .
حکایت دریا ، داستان تنهایی است . تنهایی آدم هایی که نه صرفا به تناسب سن وسال و یا موقعیت زمانیِ گذرانده شده ، هر یک به نوعی بخشی از بار اعتلا بخشیدن به اندیشه جامعه را به دوش کشیده اند و حال خسته و پَرشکسته از مواجهه و برخورد جامعه با آن ها به نوعی گریز پرداخته اند . گریز به پناهگاهی که شاید در آن بتوان درجه ای از آرامش و ذره ای از توجه را در جوار فراموشیِ گذشته ، به دست آورد .
شاید در کالبد چنین مفهوم عمیقی ، پرداخت ساده ای از داستان صورت گرفته است که می شد با پیچیده تر کردن آن ، فیلم را از ریتم کند و یکنواختش درآورد و شمایل قابل باورتری از یک روشنفکر یا یک بیمار در شرفِ اسکیزوفرنی ساخت .بخشی از این خنثی بودن گره خورده در شخصیت طاهر است که علی رغم نوع خاص نگاه او به زیست در اجتماع ، نتوانسته حس همذات-پنداری مخاطب را برانگیزاند .
شاید مشکل فیلم در همین جاست که مفاهیمی که ویژگی های شخصیتی طاهر را ساخته اند ، در بیان دیگران خلاصه شده . شمایلی که از طاهر حتی در انتهای فیلم به دست می آید ، نشان می دهد او دردمند است و در کنار استیصالِ دچار شده اش ، زخم هایی دارد اما نمود بیرونی این زخم ها تنها حضور در کلماتی از اطرافیان اوست . انگار قرار است بیننده در آینه دیگران ، طاهر را بشناسند . در حالی که اگر با پرداخت بیشتر ، فرصت مکاشفه درباره او به مخاطب داده می شد ، لایه های عمیق تری ورای از اطلاعات ببینده درباره صرفا کتاب هایی که می خواند و دوستانی که هم نشینش بوده اند ، ساخته می شد .
از طرفی فوران اتفاقات ناگهانی در انتهای قصه ، جایی که حتی سرنوشت سایر شخصیت ها بدون علت از مسیر عادی خود تغییر جهت می دهد ، مخاطب را دچار نوعی ابهام می کند. این اتفاقات اگر کم کم و بر مبنای چارچوب علت و معلولی وارد قصه می شد ، حس باورپذیری مخاطب را بیشتر برمی انگیخت .
طراحی صحنه خانۀ محل زندگی طاهردر خدمت لطافت هنری ماجرا چیده شده و البته تاثیر بازی فاطمه معتمدآریا در نقش ژاله ، وجود آن خانه را در جایی از جغرافیای جهانِ قصه ، قابل باور کرده است . شکی نیست که بهمن فرمان آرا با نگاه هنری و عاطفی خود از پس ِ ساخت صحنه هایی در این فیلم برآمده که نمی¬توان از ارزش هنری و بار عاطفی آن چشم پوشید ؛ حضور کوتاه استاد علی نصیریان در میان جنگل و صدای حرکت پرندگان ، چنان تصویر قدرتمند و شاعرانه ای را به جریان داستان ، اضافه کرده که حتی اگر کسی نتوانسته باشد با کلیت فیلم ، ارتباط برقرار کند ، نمی تواند نبوغ بازی و رد نگاه عمیق و پرمعنای استاد را فراموش کند . تاثیر این صحنه ، درست شبیه بازی کوتاه و بی کلام رویا نونهالی در فیلم خانه ای روی آب است . صحنه ای که نونهالی به خاطر آن بارها مورد ستایش قرار گرفته که البته مستحق تعریف است چرا که در کوتاه ترین زمان ممکن به اندازه یک فیلم بلند ، جنسی خاص از بازی و حرف را انتقال داد . حضور نونهالی و سرگردانی او در انتهای فیلم فعلی نیز احتمالا نشانه ای از اشاره به فیلم قبلی فرمان آرا دارد .
بذرهایی که در فیلم کاشته شده ، می توانست با پرداختی بادقت تر به درخت تنومندی تبدیل شود اما در شکل حاضر ، حکایت دریا فیلمی است که خصوصا به سبب ابهام بخش های عظیمی از قصه ، مخاطبان خاص تری را راضی خواهد کرد . البته نمی توان از تاثیر بازی بازیگران ستاره اش که در زمان کمی از حضور ، رد پررنگی از بودن را به فیلم اضافه کرده اند ، چشم پوشید . از طرفی استفاده از عناصر طبیعت ، نوعی جریان زندگی را در اوج ناامیدی انسان وارد ماجرا کرده است ؛ جایی که دوربین در مقابل دریا کاشته می شود و حضور طبیعت و پرندگان به صحنه معنا می بخشد ، از شاعرانه ترین قاب هایی است که فرمان آرا در این فیلم ساخته است . او وسعت جهان فکری طاهر را با گریز به طبیعت و استفاده از ساده ترین نمادها ترسیم کرده است و کشاندن این میزان سادگی به یک فیلم برای ایجاد رنگ آمیزی حسی ، البته قابل ستایش است .

امیر مسعود این را خواند
7 جولای و محمد مجللی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید