تیوال سپهر | دیوار
S3 : 11:43:18
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
سپهر
درباره نمایش تولد بازی i
علی عبدالهی:


«تولدِ یک خلاق‌بازی»

“یکدیگر را می‌آزاریم بی‌آنکه بخواهیم.
شاید بهتر آن باشد که
دست به دست یکدیگر دهیم
بی سخنی.
دستی که گشاده است؛
می‌بَرَد؛
می‌آورَد؛
رهنمونت می‌شود
به خانه‌ای که نور‌ دلچسبش گرمی‌بخش است.”

سادگی ... دیدن ادامه » در اجرا، شیرینی در طنازی‌های بجا، عمق در مضمونی جامع و عدالت در روایتِ مفاهیم را همه و همه یک کارگردان خلاق طراحی کرده که جنسیت‌اش را پشت درِ نوشته‌اش امانت گذاشته تا حرف‌های دل همه را کنار هم جمع کند و بازی دلچسبی را متولد کند که کمتر مخاطبی از بازی در میانه‌اش احساس رضایت نکند.
عادلانه از رویکردهای غلطی که در حق زنان، مردان، پسران و‌ دختران وجود دارد صحبت کرده، بی‌آنکه به جانبداری از جنسیت، رده یا قشری پرداخته باشد. کلیشه‌برعکس‌ها را حس کرده و حس را بر صحنه به سادگی بازسازی کرده، و فقط به ترندسازی نپرداخته که به دره‌ی سطحی‌سازیِ تحلیل‌های فضای مجازی سقوط کند.
از ما برای ما گفته، از خودش برای ما گفته و گاه از ما برای خودش. بازیگرانش روی صحنه زندگی کرده‌اند و از ابتدا در سوگ کلیشه‌ها نشسته‌اند تا با هم و در کنار هم دوباره همه‌ی آنچه از یکدیگر نشناخته و درک نکرده‌اند را مرور کنند. مروری طنازانه! مروری زنده با همه‌ی پشت صحنه‌ها، بدون کات و کم و زیاد! بازسازی بدون پنهان کردنِ صحنه‌آرایی‌ها! با همراهی آوازهای توامان سرخوش و‌ غمگین! همانطور که باید! همانطور که هست!
زندگی را دوباره زندگی کردند، بازیگران و خالق و صحنه‌آرای این بازی. دل در گروی یکدیگر داشتند تا خلاق‌بازی‌شان در دل جای گیرد. همانجا که باید از اول، بی تعریف‌های نابجا و قراردادی، جای می‌گرفت اما..
اما خارج از این بازی، کمتر یکدیگر را دیدیم، کمتر یکدیگر را حس کردیم، کمتر بودیم برای هم، کمتر گذاشتیم برایمان باشند دیگران، و همه‌ی کمترهای پیش‌پاافتاده..اما کدامِ این پیش‌پاافتاده‌ها را دیدیم تا زمانی که ساده، این بازی در ما جاری شد؟ ساده آتشِ این بازی را در ما روشن کرد، خالق؟ خالقی عادل، خالقی بی‌آلایش. “کیمیا”یی بی‌‌نشان از خودنمایی. بازیگرانی بی‌پیرایه.

گذر با دورِ‌ تند از روی نقش‌های حقیقیِ جهانِ بیرون، نقطه اوجی‌ست بر این بازی، جایی که انگار، انگاره‌های روزمره‌مان مانند تصاویری بر دیوارِ عقبِ غارِ افسانه‌ای افلاطون، خودنمایی کرده و زنجیر از پاهای بسته در غل و‌ زنجیرمان باز می‌کنند تا نورهای پشت سرمان تکان‌دهنده‌تر از همیشه، تصاویر واقعی‌تری را رودرروی‌مان قرار دهند.


“کسی می‌گوید: «آری!»
به تولد من،
به زندگی‌ام،
به بودنم،
ضعفم،
ناتوانی‌ام،
مرگم.
کسی می‌گوید: «آری!»
به من،
به تو،
و از انتظار طولانی شنیدن پاسخ من،
شنیدن پاسخ تو،
خسته نمی‌شود.”
چقدر نگاهتون رو به کار دوست دارم خیلی ممنونم ازتون خیلی زیاد
۲۱ ساعت پیش
چقدر کار خوبی کردی سپهر جان که گذاشتی.من که خسته شدم از بس بهش گفتم بیا برامون بنویس و نیومد :((
۱ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
**اندیشیدن**

فسق و فجوری بدتر از اندیشیدن وجود ندارد.
مثل گرده‌افشانی علفی هرز، این بی‌بندوباری تکثیر می‌شود
در ردیفی که برای گل مارگریت کرت‌بندی شده.

هیچ چیز برای آنهایی که می‌اندیشند مقدس نیست
هرچیزی را همان می‌نامند که هست
تجزیه‌های عیاشانه     ترکیب‌های فاحشه‌وار
شتابی وحشی و هرزه دنبال واقعه‌ای عریان
لمس شهوانی موضوع‌های حساس
فصل تخم‌ریزی نظریه‌ها ـ اینها خوشایند آنهاست.


#ویسواوا_شیمبورسکا
ترجمه ... دیدن ادامه » : #مارک_اسموژنسکی #چوکا_چکاد #شهرام_شیدایی
از کتاب #آدم_ها_روی_پل
#نشرمرکز
پ ن : این شعر از چاپ چهارم به بعد از کتاب آدم ها روی پل حذف شد
شعر کامل :


**اندیشیدن**

فسق و فجوری بدتر از اندیشیدن وجود ندارد.
مثل گرده‌افشانی علفی هرز، این بی‌بندوباری تکثیر می‌شود
در ردیفی که برای گل مارگریت کرت‌بندی شده.

هیچ ... دیدن ادامه » چیز برای آنهایی که می‌اندیشند مقدس نیست
هرچیزی را همان می‌نامند که هست
تجزیه‌های عیاشانه     ترکیب‌های فاحشه‌وار
شتابی وحشی و هرزه دنبال واقعه‌ای عریان
لمس شهوانی موضوع‌های حساس
فصل تخم‌ریزی نظریه‌ها ـ اینها خوشایند آنهاست.

چه در روز روشن چه در تاریکی شب
به هم می‌آمیزند در شکل زوج، مثلث، دایره.
جنسیت و سن طرف مقابل اینجا مطرح نیست
چشم‌هاشان برق می‌زند، گونه‌هاشان گل می‌اندازد.
دوست دوست را از راه به در می‌کند
دختر بچه‌های حرامزاده پدر را منحرف می‌کنند
برادری خواهر کوچک‌ترش را وادار به فحشا می‌کند.

میوه‌های دیگری از درخت ممنوع 
متفاوت با باسن‌های صورتی مجلات مستهجن
بیشتر از تصاویر واقعا مبتذلِ این مجلات، به مزاجشان خوش می‌آید
کتاب‌هایی که آن‌ها را سرگرم می‌کند تصویر ندارد
تنها تنوع آن‌ها
جملات خاصی‌ست که با ناخن یا مداد رنگی
زیرشان خط می‌کشند.
چه وحشتناک آن هم در چه حالاتی
و با چه ساده‌گی افسارگسیخته‌ای
ذهن موفق می‌شود در ذهن دیگر نطفه ببندد
از آن حالات حتا کاماسوترا خبری ندارد.

به هنگام این قرارهای مخفی عاشقانه، حتا چایی به سختی دم می‌کشد.
آدم‌ها روی صندلی می‌نشینند، لب‌هایشان را تکان می‌دهند
هر کسی خودش پا روی پا می‌اندازد
این‌گونه یک پا کف اتاق را لمس می‌کند
پای دیگر آزادانه در هوا می‌چرخد
گاه‌به‌گاه گسی بلند می‌شود نزدیک پنجره می‌رود
و از روزنه‌ی پرده
خیابان را دید می‌زند. □

#ویسواوا_شیمبورسکا
ترجمه : #مارک_اسموژنسکی #چوکا_چکاد #شهرام_شیدایی
از کتاب #آدم_ها_روی_پل
#نشرمرکز
پ ن : این شعر از چاپ چهارم به بعد از کتاب آدم ها روی پل حذف شد
۲ روز پیش، سه‌شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سپهر
درباره نمایش تولد بازی i
دوباره چشم وا کردم
به این کابوس بیداری

دوباره صورتک‌ها و
تفاوت‌های تکراری

هجوم آدم و آهن
تو این تکرار بی پایان

نمی‌دونن کجا میرن
نمی‌دونن که چی می‌خوان

دارم سرگیجه می‌گیرم
از این دنیای آشفته

تو ... دیدن ادامه » عکسایی که می‌گیرم
جهان برعکس می‌افته

مسیر آرزوهام‌و
دارم گم می‌کنم کم‌کم

دارم سرگیجه می‌گیرم
میون این همه آدم

زبون قصه، خاموشه
«چراغ رابطه، تاریک»

چه شیرین‌ان همه از دور
چقد تلخند از نزدیک

دلم می‌خواس می‌رفتم
یه جایی دور از آدم‌ها

دلم می‌خواس می‌رفتم
نمی‌دونم کجا اما

دارم سرگیجه می‌گیرم
از این دنیای آشفته

تو عکسایی که می‌گیرم
جهان برعکس می‌افته

مسیر آرزوهام‌و
دارم گم می‌کنم کم‌کم

دارم سرگیجه می‌گیرم
میون این همه آدم.


" #رضا_کیاسالار "

آراد آریا
https://m.myritm.com/MP3/Arad-Aria-Donyaye-Ashofteh


برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

موسیقی عجیبی ست مرگ
بلند می شوی
و چنان آرام و نرم می رقصی
که دیگر هیچ کس
تو را نمی بیند

#گروس_عبدالملکیان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
علی عبدالهی:

تکثیر مناسبات ابزورد

از همان ابتدای نمایش، چیزی که به سرعت جلب توجه می‌کند، طراحی و اکسسوار صحنه است که هر بخش در گوشه‌ای با طراحی خاص و در عین سادگی، تمام آنچه متن طلب می‌کند را یکجا بازنمایی می‌کنند.
در گوشه‌ای، کلفت خانواده‌ای انگلیسی که بیشتر به راوی محدود به ذهن یونسکو شباهت دارد، و با لحن و میمیکی طنزآلود، ستیز با بورژوای انگلیسی را شروع می‌کند؛ که با طراحی خاصی از صندلی‌ها و فنجان‌ها در آن گوشه از خانواده‌ی اربابش جدا شده است. پیچ و تاب فنجان‌ها و چینش صندلی‌ها به تناسب حرف اصلی متن ابزورد، هر چقدر متفاوت بالا بروند و بچرخند، در آخر چیزی جز همان هدف اصلی خود را دنبال نمی‌کنند. تختی که به صورت عمودی در صحنه جایگذاری شده و مناسبات ابزورد را به خوبی در طول صحنه گسترش می‌دهد. و در آخر گروه موسیقی‌ای که نقش تیک‌تاک ... دیدن ادامه » ساعت و تماشاچیانِ در صحنه و ناظر بر زندگی بورژوای انگلیسی را ایفا می‌کنند؛ ابزوردترین گروه موسیقی!

هرچند اجرای نور به ظرافت و دقت انجام نمی‌شود (که سالن سپند نیز در این امر مستقیما دخیل است) اما این مسأله در نور نیز دنبال شده و ابتدا با نور کاملِ سالن به نور صحنه و بازیگران می‌رسد و‌ سپس بازگشت نور‌ به تماشاچیان و‌ بازتکثیر کلام یونسکو به تمامیت سالن.

بازی بازیگران با کارگردانی دقیق، بدون اضافات برون‌ریزی می‌شود تا بازیگران باعث نشوند نکته‌ی محوری متن در سایه قرار گیرد و از کار افتادن زبان به خوبی نمایان شود. اما نقطه اوج کارگردانی نه در بازی‌ها، که در دخل و تصرف کمینه و مؤثر در متن به چشم می‌آید. جایی که از ابتدا با شیطنت‌های بجایی که مرز طنز را حفظ می‌کند، دیالوگ‌ها تغییر کرده و کلام یونسکو نه تنها آسیبی نمی‌بیند بلکه بسیار در مرکز توجه قرار می‌گیرد. زیرا علی‌رغم اینکه متون ابزورد روی پوچی و ناامیدی کاراکترها مانور می‌دهند، اما نباید در این ناامیدی محبوس شوند و همانطور که اسلین اشاره می‌کند مخاطب با “خنده رهایی‌بخش” به جای “گریه‌های ناشی از ناامیدی” از سالن خارج شود.
از طرفی به هیچ عنوان نباید متن یونسکو برخلاف نظرش به سمت طنز یا پارودی زبان برود. این امر از سمت کارگردان با ابداع شبه‌لغت «بَذَه» و جایگذاری آن در میان دیالوگ‌ها شروع شده و با مناسبات صحنه و تکثیر فنجان‌ها و صندلی‌ها در صحنه پیگیری می‌شود تا جایی که در پایان برخلاف اجراهای اولیه‌ای که نیکلا بَتَی از این متن بر صحنه برده است، صحنه‌ی پایانی بر روی صحنه‌ی آغازین قرار نمی‌گیرد و با دیالوگ‌های مملو از شبه‌لغت «بذه» و بدون رورانس تمام می‌شود. برخلاف عمده‌ی تیاترهای ابزورد که بایستی به شکل دایره طراحی شوند و ابتدا و انتهای کار روی یکدیگر قرار گیرند، در اجرای حاضر، کارگردان با وارد کردن «بذه» مانند امواج پارازیت که در شروع گاها روی متن می‌افتند و در ادامه افزایش می‌یابند، از کار افتادگی زبان به کامل‌ترین شکل ممکن تکثیر می‌شود.

https://www.instagram.com/p/B7knRklAU88/?igshid=v902wnlqui4b
سپاس جناب عبدالهی نازنین از تحلیل و نقد دقیق و زیباتون
۲ روز پیش، سه‌شنبه
از علی اجازه گرفتم از این به بعد نقد هاش رو می فرستم تیوال
۲۱ ساعت پیش
چه عالی ❤
۱۹ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سپهر
درباره نمایش شیهیدن i
شب ِ شکنجه و زوزه .. شبِ سگان شکاری..
نعوظ ِ آلت ِ قتاله در گلوی قناری ...
پرنده های قفس - مرگ ، بی هوای پریدن..
نفس - بریده تر از پیش ، اسب های فراری..
وجب - وجب علف ِ هرز و هرزه های علف - خور!
قدم - قدم خر ِ بالفطره ی نبسته به گاری ..
زنانِ "سوء زن " و مردهای مثله ی بدخیم..
و مرده شور ، که قانع شده به چرک ِ هزاری !
نگاه های طبیعی به مرگ ِ غیر طبیعی ..
شکست دست و قلم ، پشت نرده های کناری..
سکوت ِ برف .. رتوش ِ جهنمی که بهشت است !
جهنمی که در آنی ( اگر چه دوست نداری )
جنون ِ واژه و ویراژ روی جبر ِ مخاطب ..
و انتخاب ِ مجدد ، میان "آری" و " آری" !
سکوت دهکده و گور ِ دسته جمعی سگ ها ..
و ... دیدن ادامه » بره های چنین بی - چِِرا ، چَرای بهاری !
نه ! شک نکن به قفس - بان و جوی ِ جاری انگشت!
بلا ، به نسبت "خون" ! این سه حرفی ِ سر ِ کاری !
نه ! شک نکن ! همه جا امن بوده از سر تاریخ !
بدزد چشم ازین دست های " آب اناری " !!


#طاهره_خنیا
امیر مسعود و محمد جواد این را خواندند
زهره مقدم، فرزاد جعفریان، میم سردلی و مریم اسدی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(روزی نامه)

این جا هیچ خبر تازه ای نیست
روزها کالند
نامه ها کالند
خبر ها خوب نمی رسند
دست روز نامه ها را بسته اند به درخت
درخت هایی که زیر پای شاعران می نشیند
با نام مستعار
این جا هیچ خبر تازه ای نیست
فقط ماشین ها مجبورند
هر روز دور آزادی بگردند
اینجا هیچ خبر تازه ای نیست
فقط
آذر که تیر خرداد مرداد
کمر ... دیدن ادامه » روزنامه ها
زیر اتفاق های بد
تا شده است
وقتی روز نامه
فقط برای نان خریده می شود
یعنی هیچ خبری به داغی نان نیست
وقتی قیچی ها
شکم روزنامه ها را سفره کرده اند
روزنامه مرده است
روز نامه خون ندارد
دیگر نه حالا نه صد سال سیاه
می خواهم خبر روز نامه بیاید


" #محمدکاظم_حسینی "
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سپهر
درباره نمایش مانستر i
"گناهِ طبیعت "

داره مردمک ِچشمِ زیبات گشاد می شه
داره جریانِ خون توی مغزت زیاد می شه

صحنه هایی که دیدی رو باور نداری
گریزی از حقیقتِ زجر آور نداری

تو اتاقت مشغولِ قتلِ عامِ انفرادی
اینکه پیغاماتو سیزده روز جواب ندادی

می خوای تمامِ بافت های حافظه تو از دست بدی
می خوای تجربه ی مسمومتو به دنیا پس بدی

با احساسِ یک حیوونِ زخمی سمتِ آب میری
داری ... دیدن ادامه » زخماتو لیس می زنی و آروم به خواب میری

صُب تو جنگل بیدار می شی و اسمتو یادت نیست
به جز بوی انتقام تو زمینِ آزادت نیست

توی آرواره هات حس می کنی دردِ زیادی
یعنی تو خواب دندوناتو رو هم فشار می دادی

اینکه هندسه ی صورتت شبیه به حیوونا نیست
یعنی تو نسلی هستی که انتخابِ اونا نیست

اینکه هر جا میری اون صحنه ها رو هم می بری
یعنی مثلِ گرگ آدمای بی گناهو می دَری

اینکه تو محصولِ کشتِ انسان تو باغِ وحشی
یعنی تو گناهِ طبیعتو هرگز نمی بخشی

اینکه رفتارِ مردم شبیه به اینکه می خوانت نیست
یعنی ذره ی زنده ای تو طبیعت نگرانت نیست

اینکه تو فَکِت حس می کنی دردِ زیادی
یعنی دندوناتو تو خواب رو هم فشار می دادی

اینکه تو نوزادِ درنده ی همین فصلی
اینکه حلقه ی بعدی زنجیره ی تولیدِ نسلی

هادی پاکزاد

نظرتون عالیه آقای سپهر چقدر برای تیتراژ پایانی مناسبه این آهنگ
صد تا لایک داره.
۴ روز پیش، یکشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سپهر
درباره نمایش مانستر i
به گریه گفتمش از اشتباه من بگذر!
به خنده گفت که در انتقام، مختار است

#مهدی_فرجی
جز روزگار ِمن
همه چیز را
سفید کرده برف...

#شمس_لنگرودی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
‏آفریننده از جان من چه میخواهد؟
هر تلخی به من آزمود!
هر سختی مرا تراشید!
هر ناهموار پیش پای من نهاد!
دیگر چه کیفری و کدام درد ناکشیده یی!
آفریدگار است این یا بنده آزار!
یکبار زنده می شوی و صدبار می میری!
مردمان را نیافریدن بهتر که این همه ترس و آزمون!
بگو ارداویراف تو که دانایی!
در آن ترازو آفریدگار را چه بر می سنجد، که نیاندیشید بر آنکه خود آفرید


گزارش ارداویراف - بهرام بیضایی
«تولذت مبارک » ❤️❤️
۴ روز پیش، یکشنبه
آقا سپهر
مبارک باشه تولدتون :)
فک کنم الان وقت خوبی باشه که بگم از آشنایی باهاتون مفتخرم :)
۴ روز پیش، یکشنبه
ممنون خانم نوری منم خوشحالم دوستانی مثل شما دارم
۴ روز پیش، یکشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کدامین چشمه سمی شد ،که آب از آب می ترسد؟
و حتی ،ذهن ماهیگیر ،از قلاب می ترسد

کدامین وحشت وحشی ،گرفته روح دریا را
که طوفان از خروش و موج از گرداب می ترسد

گرفته وسعت شب را،غباری آن چنان مبهم
که چشم از دیدگاه و ماه از مهتاب می ترسد

شب است و خیمه شب بازان و رقص وحشی اشباح
مژه از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب می ترسد

فغان ،زین شهر کج باور،که حتی نکته آموزش
ز افسون و طلسم و رمل و اسطرلاب می ترسد

فضا ... دیدن ادامه » را آن چنان آلوده ،دود نفرت و نفرین
که موشک هم ،ز سطح سکوی پرتاب می ترسد

طنین کارسازی هم ،ز سازی بر نمی خیزد
که چنگ از پرده ها و سیم،از مضراب می ترسد

سخن ،دیگر کن ای بهمن!کجا باور توان کردن
که غوک از جلبک و خرچنگ از مرداب می ترسد؟


#بهمن_رافعی_بروجنی
از کتاب "بی عشق ،ما سنگ،ما هیچ"
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هرگز نمی توان
گل زخم های خاطره ای را ز قلب کَند 
که در این سیاه قرن
بی قلب زیستن
آسان تر است ز بی زخم زیستن
قرنی که قلب هر انسان
چندیدن هزار بار
کوچکتر است
از زخم های مزمن و رنجی که می کشد

#نصرت_رحمانی
باید کسی،
با پرواز،
خبر فاجعه را به گوش ما می رساند!
اما سربازها،
حتی پرنده ای نقاشی شده بر دیوار را،
به شوخی نمی گرفتند!


#محسن_بیدوازی
دریغا، سرزمینِ نگون‏‌بخت که از به‌یادآوردنِ خود، بیمناک است.
کجا می‌توانیم آن را سرزمین مادری بنامیم، که گورستانِ ماست؟
آن‌جا که جز ازهمه‏‌جا، بی‌خبران را خنده بر لب نمی‌توان دید؛
آن‏جا که آه و ناله و فریادهای آسمان‏‌شکاف را گوشِ شنوایی نیست! آن‏جا که اندوهِ جانکاه چیزی است همه‌جایاب.
و چون ناقوسِ عزا به نوا درآید کمتر می‌پرسند که "از برای کیست؟"، و عمر نیکمردان کوتاه‌‏تر از عمر گُلی است که به کلاه می‌زنند، و می‌میرند پیش از آن‏که بیماری گریبان‌گیرشان شود.




ویلیام_شکسپیر؛
نمایشنامه؛ "مکبث"؛ پرده چهارم، مجلس سوم
داریوش_آشوری؛ نشر آگه ۱۳۷۸؛
ص96



گلوله‌ای از گردنم عبور می‌کند
و خون در پَرهایم
به حرف در می‌آید
شکارچی نمی‌داند
شامی که می‌خورند
همه را غمگین خواهد کرد
شکارچی نمی‌داند
که بچه هایم همین حالا گرسنه‌اند
و من به طرزِ احمقانه‌ای
به پروازم ادامه خواهم داد
شکارچی نمی‌داند
که سال‌ها در درون‌شان بال‌بال خواهم زد
و ... دیدن ادامه » کودکانش کم‌کم
به قفس بدل می شوند


#گروس_عبدالملکیان
از کتاب پذیرفتن
سپهر جان ...................................................
۲۵ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سپهر
درباره نمایش شیهیدن i
سرود نواخته می شود

همه می ایستیم

لبخند می زنیم



سرود به پایان می رسد

اما هنوز ایستاده ایم

-صندلی ها را دزدیده اند

زمین را هم فروخته اند-

دیگر ... دیدن ادامه » جایی برای نشستن نداریم


#واهه_آرمن
بی رنگ و بو،روانی بی مزه،این وصله ها به آب نمی چسبد
(من) می رود قدم بزند امشب حالش بد است خواب نمی چسبد
شاید که از خودش بزند بیرون مانند آب موجی دریاها
تا کی درون پیله به خود کردن بر صورتش نقاب نمی چسبد
نگذار بوی گند بگیرد (من) ماندن برادر تنی مرگ است
حرکت اگر چه فلسفه ی هستی ست رفتن به منجلاب نمی چسبد
**
یک پای رفت و آمدمان لنگ است، دنیا همیشه بالشی از سنگ است
وقتی که تخت نیست خیال تو خود را نزن به خواب نمی چسبد
آب از سرت هنوز...و می ترسی ، اما گذشته از سر ماهی ها
دل را بزن به آبی دریاها دنیای اضطراب نمی چسبد


#کاظم_حسینی
چو سیل از سر گذشت آن را
چه می ترسانی از باران؟
۲۵ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کمی تاریخ خواندن لازم آید شیخ و سلطان را
که غیر از قصه ی عبرت، در او تکرار هم باشد !

#حسین_جنتی
ممنون سپهر جان
این شعر رو باید با طلا تو دفتر تک تک مسئولان بنویسند.
۲۴ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بارون نمیاد هیچوقت ولی خیابونا خیسن

گاوای خوشبین به آینده تو صف کارخونه‌ی سوسیسن

مرتضی!

مرتضی!

بارون نمی آد اینجا، مرتضی!

فقط مرده‌ها زنده‌ن وقتی زنده‌ها باهاس بمیرن

قهرمانای شطرنج محکوم به بازی با یه گوریلن

مرتضی!

مرتضی!

بارون ... دیدن ادامه » نمی آد اینجا…

شبِ تاریک و قحطیِ ستاره

ماه در نمی آد اینجا، مرتضی

پسِ هر کویری، کویره دوباره

آی… آی… بارون نمی آد اینجا… مرتضی

فقط شبارو می‌شمرم وقتی روزا همه هیچن

همه راهنمای چپ می‌زنن و بعدش به راس می‌پیچن

مرتضی!

مرتضا آ آ!

بارون نمی آد اینجا، مرتضی!

درخت می‌کارن تا باهاش دسته‌ی تبر بسازن

شیرارو کردن تو قفس و حالا به عکس یه گربه می‌نازن

مرتضی!

مرتضی!

بارون نمی آد اینجا، مرتضی!

شبِ تاریک و قحطیِ ستاره

ماه در نمی آد اینجا، مرتضی

پسِ هر کویری، کویره دوباره

آی… آی… بارون نمی آد اینجا… مرتضی

راها همه بستن و همه اینو می‌دونن

منتظر بارونن تا گونه‌هاشونو بشورن

کوچه‌ها باریکن، شبا چه تاریکن

بارون نمی آد اینجا؟!

بارون نمی آد هیچوقت ولی خیابونا خیسن

گاوای میانه‌رو مشغول مذاکره با رئیس کارخونه‌ی سوسیسن

مرتضی!

مرتضی!

بارون نمی آد اینجا، مرتضی!

پلیسا همه دزد و دزدا همه پلیسن

شرافتمونو بردن جاش دوزار یارانه به حسابمون می‌ریزن

مرتضی!

مرتضی!

بارون نمی آد اینجا، مرتضی!

شبِ تاریک و قحطیِ ستاره

ماه در نمی آد اینجا، مرتضی

پسِ هر کویری، کویره دوباره

آی… آی… بارون نمی آد اینجا… مرتضی



#آرش_سبحانی
کبوسک