تیوال Crimson | دیوار
S3 : 02:30:45
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
Crimson
درباره نمایش سیزیف i
«حالم خوب میشه»
یا
«ترک من خراب شبگرد مبتلا کن»

پایان - حالم خوب میشه. می دونم، می دونم که یه روزی حالم خوب میشه. یه روزی دیگه سرم داد نمی زنی. دیگه ازت نمی ترسم. از چشمات که پر خون شده. دیگه از نعره هات که توی مغزم می پیچه نمی ترسم. دیگه حالم از بوی گند بدنت به هم نمی خوره، بوی گند گناه که وقتی داشتی گریمم رو پاک می کردی از انگشتات می پیچید تو تمام وجودم.
حالم خوب نیست، حالم اصلا خوب نیست. دلم می خواد بخوابم. یه خواب بدون کابوس، خوابی که تو توش نباشی. دلم یه شب بدون صبح می خواد، یه شب ابدی. انگار که خورشید واسه همیشه دست از سرمون برداره. دلم می خواد بعد از اینکه کنار دریاچه منو بوسیدی، حسابی مست کنم و بپرم تو آب. تو هم منو نگاه کنی و من ازت دور شم و دورتر و دورتر. من دور شم و تو چشمای وحشیت رو به من سپرده باشی. برم تو آب و دیگه نه من برگردم و نه چشمات. حالم خوب نیست.
خب، خب آره، حق با توئه. آره هیچوقت هیچ تلگرافی در کار نبود. حالا که چی؟ خواهش می کنم بس کن. من با همین مرواریدای بدلی هم خوشحالم، حداقل فکر می کنم که خوشحالم. پس بذار فکر کنم خوشحالم. دیگه هم کاری به مشروبای تو ندارم. فقط انقد سرم داد نزن، حالم از صدات به هم می خوره. نترس خواهر کوچولوی قشنگم. نترس، چیزی نیست. حالت خوب میشه. حالم خوب میشه. خانم که بیاد، ما می تونیم از اینجا بریم. می تونیم بریم تو کافه های شهر بشینیم و کلی خوش بگذرونیم. خانم اذیتمون نمی کنه. نترس خواهر.
من دارم سقوط می کنم. سقوط می کنم و تو می خندی. می خندی و می گی: «می تونم ببوسمت؟» و من متنفر میشم از این سوالت. متنفر میشم و سقوط می کنم و تو می خندی و من از بازیگری بهت می گم که وقتی بچه بودم منو زد زیر بغلش و برد پشت صحنه. تو باز می خندی و من باز سقوط می کنم و می خوام قد و وزنت رو بدونم و تو می خندی و متنفر میشی و سقوط می کنم. غرق میشم تو یه باتلاق پر از نور، پر از رنگ. تو می خندی و من درد می کشم، من دارم خفه میشم و تو می خندی و ازت می خوام جلوی نورها و رنگ ها رو بگیری که سقوط نکنم که نمی گیری و می کنم و تو می خندی، بلند می خندی و من سقوط می کنم، بلند سقوط می کنم و من درد می کشم و تو می خندی...
حالم خوب میشه. «او» رو از توی دفترچه خاطراتم می کشم بیرون. دیگه «او» شده «تو»، «تو» شدی «او». می دونستی تو دوست داشتنی ترین دشمن دنیایی؟ حالا وقتشه دستاتو بگیرم و باهم سقوط کنیم. حالا وقتشه محکم بغلت کنم و بخوابیم. دیگه تو بغل هم می میریم. گفته بودم که، حالت خوب میشه، حالم خوب میشه...

آغاز - من از نگاه تو آغاز می شوم
از گریستن چشمانت که قطره قطره مرا فرو می ریزند
اشک های سرخ رنگت که در زنانگی ام رسوب می کنند
بارور می شوم نطفه خونین «او» را
من از تو برخاسته ام، از چشمانت
برخاستم ... دیدن ادامه » تا رنج چشمان «او» را به دوش بکشم
من درد می کشم از «او»
که دردی کش میخانه نگاهت بوده ام
نگاهت که مالامال از وحشت سایه ها بود
سایه هایی همه بی سر، سراسر شیون هراس
من ویران می شوم که «او» را بزایم
زیر فریادهای سهمگین رنج
من ویران می شوم که «او»، که «تو» را بزایم
من مادر رنج های خویشم
که از نگاه تو آغاز می شوم و مست
من مست بودم و ندانستم که پایان خویش را بارور شده ام و اشک
مست اشک های تو بودم و اشک بودم و ندانستم که پایان خویش را زاده ام
من در چشمان تو خاموش می شوم...
میخنده ‌‌‌... میخنده...
۰۱ تیر
:)) باشه باشه..خودمم خیلی ارتباطی ندارم باهاشون :)، برا یکی دیگه رفته بودم :))
یا خداااا :)) چهههه کردیم پس
ایشالا ایشالا :)
۰۲ تیر
۰۲ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
Crimson
درباره نمایش سیزیف i
همیاری جان، لطف کن اون دکمه «می خواهم ببینم» رو ورش دار از اونجا. گویا کاربردی نداره دیگه. واسه چی الکی فضا اشغال کنه؟ چه کاریه؟
یه عده آدم منتظر اعلام فروش سانس جدیدن و شما واسه خودتون باز می کنین و می فروشین و ...
اگه قراره کمین کنیم تو سایت دیگه چرا باید «می خواهم ببینم» رو بزنیم؟
درود بر شما
تیوال همواره علاقمند به بهترین اگاهی‌رسانی در مورد باز شدن فروش روزهای تازه بوده و کاربرد این بخش نیز به همین دلیل در نظر گرفته شده است.
اطلاع رسانی زودتر در مورد باز شدن فروش سانس‌ها نیازمند اعلام پیش از موعد از سوی گروه محترم برگزارکننده ... دیدن ادامه » بوده که تیوال در این مورد نقشی ندارد و تنها می‌تواند تشویق کننده باشد.
ضمن سپاس از گزارش شما، این مورد بیش از پیش به گروه های اجرایی محترم یادآوری خواهد شد.
با سپاس
۲۲ خرداد
لطف می کنید.
به هر حال مخاطب انتظار داره فروش این نمایش های پر تقاضا با توجه و دقت بیشتری انجام بشه، چه از جانب شما و چه از جانب گروه اجرایی.
ممنونم از پاسخگوییتون.
۲۲ خرداد
کمین :)))))
۲۲ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
Crimson
درباره نمایش کالاندولا i
یک کابوس طوسی

اول - عباس خداقلی زاده! درو که باز کردم و اومدم تو اتاق، عقربه ها سر جاشون خشکشون زده بود، شاید از سالها پیش. من سر جام خشکم زده بود، شاید از سالها پیش. تو داشتی حرف می زدی، اما من صداتو نمی شنیدم. Your lips move but I can't hear what you're saying. چشمام رو لبات می لغزید. سعی می کردم تمرکز کنم. نمیدونم چشمام می لرزیدن یا لبات. بعدش تنها چیزی که یادمه اینه که هی منو صدا می زدی، علیرضا... علیرضا... علیرضا... علیرضا...

دوم - نیلوفر شهفری! نمیدونم تا 10 شمردم یا نه. فقط یادمه اومدم تو اتاق و ازم خواستی بشینم. نشستم، رو پله ها. زل زده بودم تو چشمات. یادم نیست چی برام تعریف کردی. فقط چشماتو می دیدم که قرمز شده بود. چشمات یه بویی داشتن، یه بوی عجیب که رفته بود پشت پلکام. کم کم صورتت محو می شد. تنها چیزی که بعد از این یادم مونده اینه که از پله ها رفتیم بالا. من یه جفت گوش شده بودم که غرق موسیقی بود. انگشتای پات می لرزید یا چشمام، نمی دونم، فقط می دونم سست قدم بر می داشتی، بر می داشتم...

سوم - احمد سلگی! دروغ گفتم بهت، خوب نیستم. این همه بلا سرم آوردی که چی؟ که تهش هی به خودم بگم که میام یا نمیام که میام یا نمیام که میام یا نمیام که میام یا نمیام که میام یا نمی... آخ... آخ که یه دردی انگار می خزه زیر پوستم. یه دردی که مثل لبای عباس می لرزه و بوی چشمای نیلوفرو میده. کاش حداقل می دونستم که میام یا نمیام... خوب نیستم و خوشحالم که خوب نیستم. تئاتر برای خوب شدن نیست... باید یه کم تنها باشم...

چهارم - چشمانت را ببند
که چشمانت را به بند کشیده اند
بند بند بدن رنجورت مالامال رنج است و درد
در حصار این چهار دیوار
بی هیچ دری، بی هیچ روزنه ای
دیوارها که نزدیک می شدند و نزدیک تر
خراش ناخن هایت روی تن سرد این دیوارها
دیوارها ... دیدن ادامه » که همه آوار می شدند روی چشمانت
که همه خون می گریستند در سوگ چشمانت
چشمانت که تاریک می شدند
تاریک و تاریک تر
این شب گستاخ سراسر کابوس
این خورشید بی شرم که سر برآمدن ندارد...
تو اما همچنان دلربایی
همچون آن درخت برف پوش
چشمان تو اما روزی طلوع خواهد کرد...
آخ که یه دردی انگار می خزه زیر پوستم...

حال بد بعد از این نمایش به شدت خوبه.
۲۳ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
Crimson
درباره نمایش سالگشتگی i
«سالگشتگی»
یا
«پرسه در پس کوچه های جهان مردگان»

اول - خطاب می رسید که: «ای آدم! در بهشت رو و ساکن بنشین و چنانکه خواهی می خور و می خسب و با هر که خواهی انس گیر». هرچند که می گفتند، او می گفت:
«حاشا که دلم از تو جدا داند شد / یا با کس دیگر آشنا داند شد
از مهر تو بگسلد که را دارد دوست؟ / وز کوی تو بگذرد کجا داند شد؟»
چون وحشت آدم هیچ کم نمی شد و با کس انس نمی گرفت، هم از نفس او حوا را بیافرید و در کنار او نهاد تا با جنس خویش انس گیرد. آدم چون در جمال حوا نگریست، پرتو جمال حق دید، بر مشاهده حوا ظاهر شده، که «کلّ جمیل من جمال الله». ذوق آن جمال بازیافت، گفت:
«ای گل تو به روی دلربایی مانی / وی می تو ز یار من به جایی مانی
وی بخت ستیزه کار هر دم با من / بیگانه تری به آشنایی مانی»
مرصادالعباد - نجم رازی

دوم - خوابم میاد. چشمامو می بندم. سعی می کنم چشماتو بکشونم تو خوابم. چشمات... چشمام... خوابم... خوابم؟
هیچی یادم نمیاد. ذهنم خالیِ خالیه، لخت و عور. مغزم منجمد شده. سرم چسبیده به زمین، سرد و سنگین، مثل سایه بدنت کف خیابون، یه سایه ناتموم...
دلم می خواد چشمام قدم به قدم با پاهات که ول دادی رو میز، خواب بره. جمعشون کن، خوابشون می بره. خوابشون می بره؟ پاهات... چشمام... خواب...
دلم ... دیدن ادامه » می خواد عطرت جاری بشه تو خوابم. اما هیچی یادم نمیاد. حتی صدات... حتی عطر صدات... صدات... خوابت... خوابم... خوا...

سوم - نمایش در فضایی مه آلود روایت می شود، فضایی که مخاطب ابتدا گمان به حقیقی بودن آن می برد، اما با گذشت زمان و پیشرفت روایت، گویی به دنیای خیال پا می گذارد. پرسش مهم این است که به راستی این مرز کجاست؟ آیا اساساً مرزی بین حقیقت و خیال وجود دارد یا این مرز خود خیالی دیگر است؟
راوی در ابتدای نمایش، از نمایشی دیگر می گوید که بناست بازیگران، پس از سالها روی آن صداگذاری کنند. در «رقص روی لیوان ها» که سالها پیش اجرا شده بود، دو بازیگر، یک مرد و یک زن، در دو سوی یک میز نشسته اند و به گفتگو می پردازند. دو بازیگری که ظاهراً در فضای خارج از نمایش هم، مانند روی صحنه درگیر رابطه ای عاطفی شده اند. امروز اما نه تنها دو بازیگر رو به روی هم قرار نگرفته اند، که حتی چهره یکدیگر را نمی بینند. گویی حسن معجونی با شبحی از مهین صدری صحبت می کند. دیالوگ هایی که مدام جا به جا می شود. گاهی شخص سومی که تنها صدایش را می شنویم در نقش مرد «رقص روی لیوان ها» وارد می شود، گاهی حسن معجونی دیالوگ های نقش زن نمایش را می گوید و مهین صدری، دیالوگ های نقش مرد را. حسن معجونی مدام دچار فراموشی می شود و همه چیز را درست و دقیق نمی داند. او گاهی حتی نمی داند با چه کسی حرف می زند.
نکته مهم دیگر، اشاره به اورفه در ابتدای نمایش است. اورفه که برای بازگرداندن همسرش، پا به دنیای مردگان می گذارد، شرط خدایان را در لحظه آخر زیر پا گذاشته، اوریدیس را برای همیشه از دست می دهد. او از نگاه به همسر خود منع شده بود، اما قبل از خروج از دنیای مردگان، سر بر می گرداند و به او می نگرد و در همان لحظه اوریدیس به دنیای مردگان باز گردانده می شود. شیوا (بازیگر زن نمایش «رقص روی لیوان ها») نیز همچون اوریدیس، برای همیشه در دنیای مردگان باقی خواهد ماند و فرود (بازیگر مرد نمایش «رقص روی لیوان ها») که شانس دوباره به دست آوردن شیوا را از دست داده، در کوچه پس کوچه های دنیای مردگان پرسه می زند تا بویی از شیوا به مشامش برسد.
به نظر می رسد در این نمایش با دنیای خیالی بازیگران رو به رو هستیم. نمایشی که سالها پیش به روی صحنه رفته، مدام در ذهن بازیگران تکرار می شود. همواره همان عاشقانه ها بین فرود و شیوا در جریان است، ولو اینکه شیوا در جهان مردگان معدوم شده باشد. شیوا در خیال فرود نفس می کشد، سیگار می کشد، حرف می زند و زندگی می کند.

چهارم - ما همواره نقش های خود را تکرار می کنیم، در خواب، در خیال، در واقعیت، در روزمرگی ها. ما بارها نمایش های زندگی کرده مان را به تماشا می نشینیم و صداهایی که طی مرور زمان محو شده اند را ترمیم می کنیم. ما به دوردست ها پل می زنیم و وابستگی های ازلیمان را پیوسته باز می آفرینیم. ما خیال خویش را زندگی می کنیم و نام واقعیت بر آن می نهیم. ما مشتی سایه ایم که به مجاز می خوریم، می خوابیم و راه می رویم، اما خویش را حقیقت می پنداریم که «نیست وش باشد خیال اندر روان / تو جهانی بر خیالی بین روان».

پنجم - تو هزاران سال پیش رفته بودی
همان شب سرد پر از سرور
همان شب که همه آوازها آوار شده بودند بر سرمان
و من هزاران سال تو را آواره شدم
تو هزاران سال پیش رفته بودی
رفته بودی و رد پاهایت در برابر چشمانم محو می شد
چشمانت که به سوگ نشسته بود
رفته بودی اما چیزی در من باقی مانده بود از تو
که تو آشنای دیرین بودی
تو هزاران سال پیش رفته بودی
اما عطر صدایت در من جاری بود
که تو آشنای دیرین بودی
-کل شیء هالک الا وجهه-
و من هزاران سال تو را زیستم...
سلام
یه بلیت برای جمعه 9 آذر ردیف 2 باکس B صندلی 5 (وسط) با تخفیف دانشجویی دارم. اگه خواستید در خدمتتون هستم.
میترا، محمد لهاک و رضا غیوری این را خواندند
دوست عزیز
بارها گفته ام و بار دگر میگویم
با همیاری تماس بگیرید لطف می کنن بلیت رو جابه جا میکنن برای فرداشب، در معیت شما ببینیم نمایش رو :)
۰۷ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
Crimson
درباره نمایش سیزیف i
«تکرار کابوس»

«و این، آن معنی است که آن پیر [شبلی] گفت، رضی الله عنه که: اندوه ما ابدی است، نه هرگز همت ما مقصود را بیابد و نه کلیت ما نیست گردد اندر دنیا و آخرت».
کشف المحجوب - هجویری

کابوس ها تکرار می شوند. من بارها و بارها و بارها در خواب سقوط کرده ام، از یک بلندی همیشگی، دقیقاً با همان کیفیت. تمام وجودم مستِ وحشت می شد. خوابِ هولناکی که درست تا لحظه رسیدن بدنم به زمین ادامه داشت و اینجا بود که بیدار می شدم. دیگر نه خبری از وحشت بود و نه درد.‌ تمام می شد. من کرخت و بی حرکت، چشمانم را به سقف می دوختم و نفس می کشیدم. من رها شده بودم.
کابوس ها تکرار می شوند. من بارها و بارها و بارها در بیداری سقوط کرده ام، با چشمانی باز. من سقوط می کردم و پاهایم روی پیاده رو ها. من سقوط می کردم و دستانم در جیب هایم. من سقوط می کردم و لب هایم زمزمه کنان سرود مرگ. من غرق سقوط ... دیدن ادامه » های تکراری شده بودم و تمام وجودم مستِ وحشت. مستیِ هولناکی که درست تا لحظه رسیدن روحم به واقعیت ادامه داشت و اینجا بود که هشیار می شدم. دیگر نه خبری از وحشت بود و نه درد. من کرخت و بی طراوت قدم بر می داشتم و چشم می دوختم به ناکجا. من رها شده بودم.
سقوط ها تکرار می شوند. ما همه مستِ وحشت می شویم. مستیِ هولناکی که تا جایی ادامه می یابد و پس از آن هشیاری است. هشیاری کرخت و رخوت باری که پس از هر سقوط بر ما عارض می شود و تکرار می شود و تکرار می شود و تکرار... ما سقوط می کنیم تا هشیار شویم و رها. سقوط می کنیم تا هشیار شویم و رها، سقوط می کنیم تا هشیار شویم و رها. سقوط، بارداری است، هشیاری، زاییدن و رهایی، مرگ.
سیزیف، بر بشریت سایه گسترده است، سایه ای که نه در قید زمان می گنجد و نه در قید مکان. کابوس های تکراری، سقوط های تکراری، تکرارهای تکراری. به نظر می رسد رهایی از این تخته سنگِ تکراری تنها با مرگ است که تحقق می یابد. اما به راستی آیا رهایی با مرگ به دست خواهد آمد؟ اگر مرگ هم چاره گر نباشد...
اندوه ما ابدی است! سیزیف ها تکرار می شوند...
Crimson
درباره نمایش سیزیف i
«یک کابوس با کیفیت»

اول - من مُردم. خیلی وقته که مُردم، از همون لحظه ای که تو پیدات شد. نمی دونم از کجا پیدات شد. یهو به خودم اومدم دیدم ریشه های لعنتیت فرو رفتن تو پوستم. اولش اندازه یه نقطه بودی، تو مرکزی ترین نقطه بدنم. کم کم پخش شدی، بزرگ شدی، مثل یه قطره جوهر تو آب. انقد رشد کردی که تمام سلول های بدنمو تسخیر کردی، مثل یه سرطان. من از همون لحظه ای که تو رو زاییدم، تو رو خلق کردم، مُردم. من سر زاییدن، مُردم.
چقد حس خوبیه اینکه داری تو وجودم متولد میشی. اینکه داری توی من رشد می کنی. گرمای نفسات، نفسات که جاری میشن تو رگهام. رگهات که خون من توش جریان داره. صدای لطیف حرکاتت که توی مغزم می پیچه و تقویت میشه. چشمای عمیقت که دلت میخواد ببندیشون از خستگی و بگیری بخوابی. دلت میخواد صدای من تو گوشِت باشه وقتی چشماتو می بندی. واست لالایی بخونم. واست لالایی می خونم. لبامو می ذارم در گوشِت. آروم واست لالایی می خونم. بخواب... بخواب... خواب...
تو هیچوقت تحت اختیار من نبودی. واسه خودت رشد کردی و بزرگ شدی. من اصلاً نمی خواستم تو اینی بشی که شدی. نمی خواستم ریشه هات انقد محکم بپیچه دور تنم. من نمی خواستم، نمی خواستم، اما مجبور شدم. منو ببخش اما دیگه چاره ای نداشتم. باید خودمو نجات می دادم. باید آزاد می شدم. من مرده بودم، دلم اما زندگی می خواست. خیلی زود بود واسم که بمیرم. من مجبور بودم اون جام زهرآلود رو بنوشم. تو باید می مردی.

دوم - «سیزیف» ما را به یاد محکومیت می اندازد، محکومیت به تکرار فعلی بیهوده و عبث. بیهودگی که شاید تجسمی از مفهوم «دوزخ» باشد و «سیزیف» یک دوزخیِ تمام عیار. اگر قرار است تخته سنگ پایین کوه باشد، پس چرا «سیزیف» باید آن را تا روی قله برساند و اگر «سیزیف» مأمور شده است که تخته سنگ را تا روی قله حمل کند، پس چرا بلافاصله تخته سنگ به پایین کوه می غلتد؟ دردناک تر اینکه تکرار بی انتهای این چرخه چگونه توجیه می شود؟ این تکرار اراده خدایان است یا «سیزیف» خود این چنین می خواهد؟
به نظر می رسد تفاوتی عمده بین «سیزیف» افسانه ای و شخصیت بازیگر در این نمایش وجود دارد. محکومیت «سیزیف» ظاهراً از شخصی خارجی (خدایان) و توسط شیئی خارجی (تخته سنگ) بر او اعمال می شود. اما در نمایش، هرچه می بینیم از خود شخص است. اگر در اسطوره «سیزیف» به خدایان و تخته سنگ به عنوان «دیگری» بنگریم، به گمانم در این نمایش اراده «خود» بازیگر، نقش خدایان را ایفا خواهد کرد و کاراکترهای متفاوت بازیگر، همان تخته سنگ را تداعی می کند. در نمایش، خبری از «دیگری» نیست و هرچه روی می دهد از «خود» است. درست مانند مادری که کودک درون جسم خود را «دیگری» نمی پندارد و تمایزی بین خود و او قائل نیست.
نمایش، به صحنه کشیدن عصیان موجودی علیه «خود» است. «خودِ» انسان مدرن که گویی تابعی است از شرایط و در هر موقعیت، نقشی متفاوت ایفا می کند. انسانی که از این نقاب های عاریه که متأثر از شرایط بر چهره می زند، به ستوه آمده و در پی رهایی است. این طلب رهایی (که به گمانم حرکات بازیگر در ابتدای نمایش جلوی پنجره می تواند بیانگر آن باشد)، خود نشانی از آگاهی است و انسان بابت این آگاهی بهای سنگینی خواهد پرداخت، زیرا رهایی از «خود» جز با مرگ به دست نخواهد آمد.

سوم - به چشمانم نگاه کن
نگاه کن که نور
که رنگ
که تو
نگاه کن که نورِ تو می درخشد روی امواج آبی چشمانم
که ... دیدن ادامه » چشمانت بسته بود و بال و پر گشوده
بالهای بلورینت گشوده بودی و اوج می گرفتی و پرواز را در آغوش
که آغوش گشوده بودی و من که بال و پر گشوده پرواز می کردم در تنگنای آغوشت
که سخت تنگ در برم گرفته بودی
من که رها می شوم از تو
تو از من
من از خود
چنان سخت آغوش در آغوش می پریدیم که منی نماند و تویی
رها شده بودیم و من نبود و تو
و من همه تو شده بودم...
دوست دارم برای این نوشته کمه.
۰۷ آبان ۱۳۹۷
درود بر شما
۱۱ تیر
مخلصم جناب صادقی
۱۱ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
Crimson
درباره نمایش صد درصد i
«سرگیجه»
یا
«انّ الله عزیزٌ ذو انتقام»

«صد درصد» حکایت تعامل دو انسان است که ظاهراً یکی عاشق است و دیگری معشوق، در قالب یک رابطه عاطفی یک سویه. طراحی صحنه نمایش به گونه ای است که از همان ابتدا، ارتباط این دو نفر را با محیط خارج از صحنه منتفی می کند. درهایی که برای باز شدن لم دارند، پنجره هایی بسته و هوایی گرفته که مایکل از آن به ستوه می آید، همه حکایت از این واقعیت دارند که هر چه هست همینجا است، در همین خانه، میان همین دو نفر.

شخصیت های نمایش، پیش رونده (Progressive) بوده، به مرور پرورده می شوند. طنز و سادگی ملایم «الیزابت» به مرور به خشم، عصیان و جنون تبدیل می شود. «مایکل» که در ابتدا زیر سیطره نوعی غرور و خود برتر بینی قرار داشت، به تدریج و با وخامت اوضاع، تحقیر می شود و برای نجات جان خود حاضر است دست به هر کاری بزند.

روایت از جایی به بعد وارد یک ساختار ... دیدن ادامه » دوارِ تو در تو می شود، ساختاری سرگیجه آور. گویی همه چیز از پیش تعیین شده و در دستان «الیزابت» است. جمله ای از ترانه Fear of a unique identity از گروه Antimatter در ذهنم زنده می شود: «Every move must be part of the act and not overstep the mark». «مایکل» عاصیانه با تقدیر خویش می ستیزد، با نمایشنامه ای که در دستان «الیزابت» است. اما همین ستیزه جویی نیز بخشی از متن است. «مایکل» مانند گرفتاری در باتلاق، هرچه بیشتر تلاش می کند، بیشتر اسیر سرنوشت می شود، سرنوشتی که به دستان عاشق برای معشوق، نوشته شده است.

نمایش همانطور تمام می شود که «الیزابت» می خواهد. من «الیزابت» را خدایی می بینم که مخلوق خویش را در فضایی که خود می خواهد اسیر کرده است. «مایکل» همان مخلوق است و همان معشوق. او بابت هرچه انجام می دهد مسئول است و مورد بازخواست قرار می گیرد، برای روابط جنسی اش، نوشیدن مشروب، رفتارش با بازیگری که دیگر توان اجرا ندارد و ... . «الیزابت» آنقدر قدرتمند است که حتی می تواند «مایکل» را مجبور کند او را بکشد، بکشد تا خود رها شود و «مایکل» یک عمر اسیر در حبس ابد. «الیزابت» عاشقی است سرخورده از معشوق که به دنبال انتقام است. او «مایکل» را مقصر می داند و به دنبال قدرتی دوباره است که به کمک آن مجدداً برخیزد و تنها راه کسب این قدرت انتقام است. «الیزابت» خدایی است که «مایکل» را کاملاً یک سویه محاکمه و مجازات می کند و این مجازات، انتقام است. «الیزابت»، خدای انتقام!
چه نقد Progressive گونه ای درباره این نمایش .. :)) و چه آهنگی ...

To Stand Alone Is To Be Exposed

۲۹ مهر ۱۳۹۷
فکر کنم می فهمم چی میگی Marillion جان. البته من ارادت دارم خدمتتون، مخصوصاً قبل تر که بیشتر در مورد موسیقی مطلب میذاشتم خدمت شما و یکی دو نفر دیگه از بچه ها بودم که واقعاً برام مفید بود و خیلی چیزا یاد گرفتم ازتون، مخصوصاً از شما و یه دوستی به اسم Benighted که فعلاً ... دیدن ادامه » خبری ازشون نیست.
یادمه یه جایی تو یه بحثی راجع به High Hopes گفته بودم اون قسمت ترانه که میگه The ringing of the division bell had begun منو یاد این بیت از حافظ میندازه: مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم / جرس فریاد می دارد که بربندید محمل ها
دقیقاً برای منم خیلی زیاد اتفاق میفته که یه نمایش منو میبره به فضای یه بیت شعر یا با دیدن یه فیلم یاد یه موسیقی خاصی میفتم و ...
لوله رو هنوز ندیدم متاسفانه ولی قصد دارم تو همین چند روزه برم ببینم. کاش این برداشتتو نمیخوندم قبل دیدنش. حتماً وقتی دیدمش بیشتر در موردش حرف می زنیم.
آخرشم اول حرف شماست، Gentle Giant که ارادت خاصی بهش دارم، گروهی بودن که کمیت کارشون پایین بود، اما کیفیت کاراشون جاودانه شون کرد، یه چیزی مثل Van der Graaf Generator. البته همونطور که از اسم و عکس و همه چیم پیداست من سر سپرده King Crimson ام :)).
خیلی مخلصم.
۳۰ مهر ۱۳۹۷
یکی از بهترین سرسپردگی ها متعلق به شماست :)) .. ارادت
۳۰ مهر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
Crimson
درباره نمایش فرایند i
«رنج هستی»

اول - متن «فرآیند» برخاسته از اندیشه و جهان بینی «کافکا» است، جهانی مالامال از رنج، دلهره و رخوت. ویژگی هایی که عمدتاً در نگاه «اگزیستانسیالیسم» به انسان با آن رو به رو هستیم. به نظر می رسد این موضوع از آشنایی «کافکا» با آرای «کی یر کگور» برخاسته باشد.

تقدم «وجود» بر «ماهیت» (یا «هستی» بر «چیستی») هسته تفکر «اگزیستانسیالیسم» است. ژان پل سارتر - از مهم ترین نماینده های این مکتب فکری - در «اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر» می نویسد: «در مکتب اگزیستانسیالیسم، تعریف ناپذیری بشر بدان سبب است که بشر نخست هیچ نیست. سپس چیزی می شود، یعنی چنین و چنان می گردد و چنان می شود که خویشتن را آن چنان می سازد... بشر هیچ نیست مگر آنچه از خود می سازد».

موضوعی که در «اگزیستانسیالیسم» بسیار برجسته است، «محکومیت» انسان به «آزادی» است. انسان به طور مستمر در حال انتخاب است و آزادانه می تواند برگزیند. از همین رو سارتر «ماهیت» انسان را نتیجه انتخاب های خویش می داند و می گوید انسان آن چیزی است که خود آن را می سازد. اما رنج از آنجا به انسان تحمیل می شود که این اختیار، خود اجباری است. انسان ناگزیر از آزادی است، حتی اگر بخواهد که انتخاب نکند، باز هم خود انتخاب کرده است که انتخاب نکند و این مسئولیتِ ناگزیر، موجب دلهره ای عمیق در او می شود.

جلال الدین مولوی نیز در مثنوی می گوید:
«ای خداوند کریم بردبار / ده امانم زین دو شاخه ی اختیار
جذب یک راه صراط المستقیم / به ز دو راهه ی تردد ای کریم
زین دو ره گرچه همه مقصد تویی / لیک خود جان کندن آمد این دویی
زین دو ره گرچه به جز عزم تو نیست / لیک هرگز رزم چون بزم تو نیست
این تردد هست در دل چون وغا / کاین بود به یا که آن حالت مرا
در تردد می زند بر همدگر / خوف و امید بهی در کر و فر
زین ... دیدن ادامه » تردد عاقبتمان خیر باد / ای خدا مر جان ما را کن تو شاد»
«جلال الدین همایی» در «مولوی چه می گوید» در شرح این ابیات می نویسد: «مولوی از دست این اختیار نیم بند و به قول خودش دو شاخه اختیار یعنی دو راهه های شک و تردید و هول و هراس، دو دلی و وسواس که بشر را در اعمال و افعال خود زجر می دهد نالیده و به خداوند کریم پناه برده است که او را از شر این اختیار نجات دهد. یعنی روح او را باده ای از خمخانه غیب بچشاند و وی را به عالم بی اختیاری جنون و مستی عشق الهی بکشاند. منظور مولوی این است که از حالت اختیار به مقام جذبه و حالت بی خودی و بی اختیاری برسد که دیگر تکلیف از او ساقط شود، یعنی چندان عشق در وی بجوشد که وی را به عالم مستی و دیوانگی بکشاند».

دوم - «کا» انسانی مالامال از رنج و دلهره تصویر می شود و این موضوع حتی در شرایط جسمانی او نیز نمود پیدا می کند. او به محض اینکه صدای در را می شنود، رو بر می گرداند و در حالت انتخاب قرار می گیرد، انتخابی بین باز کردن یا نکردن در. او تصمیم می گیرد در را باز کند. انتخاب بعدی، دادن یا ندادن تخم مرغ به خانم همسایه است و ... «کا» سراسر در موقعیت انتخاب است. حتی اینکه در را به روی مرد همسایه باز نمی کند و او به حریم «کا» تجاوز می کند نیز به اعتقاد من زاییده انتخاب های قبلی اوست. به همین ترتیب اگر دختر همسایه با مرد همسایه همخواب می شود، اگر شغلش را از دست می دهد، اگر وکیل به پرونده اش رسیدگی نمی کند و ... همه حاصل انتخاب های خود «کا» است. رنج «کا» از انتخاب ها و آزادی خود اوست.

به گمانم جزئی از نمایش که نقشی کلیدی در بیان این مفهوم دارد، «در» است. «در» نمادی است برای «اختیار» کا و دقیقاً نقطه انتخاب و تردید او. «کا» همواره «در» را به دوش می کشد. «در» همان تخته سنگ سیزیف است و همان «بار هستی» کوندرا. «در» تمام رنج های انسان است، رنج هایی که خود برای خود ساخته و ناگزیر است همواره آن را به دوش بکشد. حالت دردناک «کا» هنگام حمل «در» همان درد جاودانه انسان است در برخورد با هستی.

نقطه پایان نمایش ظاهراً مرگ «کا» است. هنگامی که او قطره ای شده از دریا و فردی از جامعه، جامعه ای که از آن بیزار بود و سعی می کرد از آن به انزوای خوی پناه ببرد. «کا» غرق در یأس و رخوت همچنان ظرف ها را به هم می کوبد، در حالی که همسایه ها در را با خود می برند. انسان تنها با مرگ است که از آزادی رها می شود.

سوم - عمیقاً برای این گروه دانشجویی پر از پتانسیل آرزوی موفقیت و پیشرفت دارم.
Crimson
درباره نمایش خاموشی دریا i
اول - «یک روز تابستانی» تمام شده بود و من در آستانه دری قرار داشتم، دری به سوی شب، به سوی تاریکی، به سوی خلأ. شب های تابستان قابل تحمل تر از روزهایش هستند. من قدم بر می داشتم، روی ساحل، با پاهایی برهنه. همه چیز آرام بود و تاریک. دریا «ناموف» را بلعیده بود و قرار یافته بود. من به این سکوت دهشتناک می نگریستم و غرق می شدم، در تاریکی، در سکوت، در خاموشی. من در «خاموشی دریا» غرق می شدم.

دوم - سکوت. یکی از مهمترین المان های این نمایش سکوت است. اما به راستی انسان چرا سکوت می کند؟ مگر نه اینکه سخن ابزار ارتباط است؟ نیازی به تکرار اهمیت (و شاید لزوم) ارتباط در جوامع بشری نیست. اما انسان را چه می شود که از سخن رو می گرداند؟
«تعرف الاشیاء باضدادها». هر چیزی با ضد خودش شناخته می شود. سکوت و خاموشی در مقابل سخن و کلام قرار می گیرد. هر سخنی که بر زبان جاری می شود، از اندیشه ای در ذهن بر می خیزد. اندیشه ای که در ذهن ماست مفهومی است انتزاعی و سخنی که از آن نشأت می گیرد، فرم عینی آن.
جلال الدین مولوی معتقد است سخن (و هرچه که در جهان ماده عینیت می یابد) حجاب است. او سخن را سایه و فرع حقیقتی می داند که در ذهن می گذرد:
در خامشی است تابش خورشید بی حجاب / خاموش کاین حجاب ز گفتار می رسد
و
خاموش باش اندیشه کن کز لامکان آید سخن / با گفت کی پردازیی گر چشم تو آنجاستی؟
با این توصیف، هرچه اندیشه به عینیت نزدیک تر باشد، در هبوط به ساحت سخن، کمتر از دست می رود. برای مثال، شما احساس گرسنگی می کنید و به غذا احتیاج دارید. زمانی که این نیاز را بر زبان جاری می کنید، تقریباً تمام و کمال به خواسته خود رسیده اید. اما گاهی برای بیان علاقه خود به کسی یا چیزی دچار مشکل می شوید. احساس می کنید واژه ها به قدر کافی کارا نیستند و از بیان آنچه در ذهن شما می گذرد ناتوان اند. همچنین در موقعیت های ویژه ای (که احتمالاً برای همه ما پیش آمده) زبان مطلقاً عاجز می شود. در این مواقع خنده، گریه، واکنش های خشونت آمیز و ... به عنوان فرم عینی آن مفهوم انتزاعی شناخته می شود. سکوت دقیقاً همینجا اتفاق می افتد. سکوت، شکلی از بروز اندیشه ها است. اندیشه هایی که در قالب و قفس تنگ واژگان نمی گنجند.

سوم - سکوت زن و مرد «خاموشی دریا» برخاسته از کدام اندیشه بود؟ سرخوردگی؟ ناتوانی؟ انفعال؟ خودباختگی؟
مرد فرانسوی در برابر تمام خواسته های نابجای افسر آلمانی خشمگین می شود، دندانهایش را به هم می فشرد، مشت هایش را گره می کند، اما هیچ نمی گوید. اما هیچ نمی گوید و به خواسته های افسر آلمانی تن می دهد. تمام کلیدهای خانه را به افسر تقدیم می کند، اجازه می دهد همسرش، افسر را در قدم زدن صبحگاهی همراهی کند و در مقابل تصوری که افسر از همسرش پیشنهاد می دهد (یک روسپی) دم نمی زند. سوال اینجاست، چه در ذهن مرد فرانسوی می گذرد که از بیان آن ناتوان است؟
زن فرانسوی حتی از همسرش هم منفعل تر تصویر شده است، تا جایی که به نظر می رسد او اصلاً به هیچ چیز نمی اندیشد که بخواهد آن را بر زبان بیاورد. او مانند یک ماشین، کارهای روزانه را انجام می دهد و به اوامر و نواهی عمل می کند. زیبایی اندوهناک زن، افسر را به وجد می آورد و آن توصیف های شاعرانه افسر از زن حاصل می شود.
افسر آلمانی کمتر سکوت می کند و بیشتر سخن می گوید. گویی او هنوز می تواند عنان سخن را بر توسن اندیشه هایش بنهد. اگرچه این اندیشه ها به قدری پرشورند که واژه ها روی زبان او می رقصند، اما به هر حال هنوز واژه اند، هنوز سکوت نشده اند. افسر ابتدا به سکوت زوج فرانسوی معترض است اما به تدریج با این سکوت انس می گیرد و آن را می پذیرد. شاید تنها در انتهای این نمایش است که افسر قدری در بیان دچار مشکل می شود، پس از بازگشت چند ماهه و آن شکست بزرگ. شاید او حالا دیگر می توانست زوج فرانسوی را درک کند. همه چیز خاموش شده بود.

چهارم ... دیدن ادامه » - بازی بازیگران خوب است. باید اعتراف کنم انتظارم از خانم اسدی پایین تر بود و چندان به ایشان خوش بین نبودم. علیرضا آرا بی نقص بود و شهرام حقیقت دوست می درخشید. باید پذیرفت که بخشی از این درخشش مدیون سکوت دو بازیگر دیگر نمایش است که در ناخودآگاه تماشاگر، آنها را کم فروغ تر جلوه می دهد.

پنجم - دوشنبه، اول مرداد ماه سال یکهزار و سیصد و نود و هفت، دقایق پایانی خود را پشت سر می گذاشت. گرمای سرکش هوا فروکش کرده بود. انسان ها همه جا بودند و با هم سخن می گفتند. اما ذهن من خاموش بود. یک خلسه مطلق. «ناموف» غرق شده بود و «ابرناک» رفته بود، من اما ایستاده بودم، تنها. در آستانه دری به سوی نیستی. من خاموش شده بودم.
استفاده کردم از نوشته تون
«سکوت زن و مرد «خاموشی دریا» برخاسته از کدام اندیشه بود؟»
۰۳ مرداد ۱۳۹۷
ای بسا هندو و ترک هم زبان / ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگر است / همدلی از همزبانی بهتر است

بزرگوارید شما
۱۰ مرداد ۱۳۹۷
توصیفات از خاموشی و مثال ها و شعرها عالی بودن..
ارادت مجدد (کینگ کریمسون هم ارادت جداگانه)
۱۵ مرداد ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اول - دوشنبه عصر، وقتی که در مسیر بازگشت از محل کار، هوای داغ یک روز تابستانی بی رحمانه بر پوست بدنم می نشست، با خود می اندیشیدم که آقای پیروزفر تا چند ساعت دیگر چه تصویری از یک روز تابستانی را در مقابل چشمانم به نمایش خواهد گذاشت. امیدوار بودم روز تابستانی آقای پیروزفر، دلنشین تر از روزهای تابستانی نفرت انگیز خودم باشد.

دوم - «ناموف» (با بازی آقای بهبودی) با چمدانی در دست وارد صحنه می شود، چمدانی حاوی کتاب، متر و البته یک طناب دار. ناموف طناب را به گردن خود می اندازد و سعی می کند انتهای آن را به جایی بیاویزد. پس از ورود «موف» (با بازی آقای پیروزفر) به صحنه، ناموف همچنان طناب را بر گردن دارد. او طناب به گردن راه می رود، سخن می گوید، می خندد و می گرید. ناموف حتی طناب به گردن عاشق می شود. او همواره با طنابی بر گردن زندگی می کند. او خودکشی خود را با خود به ... دیدن ادامه » همه جا می برد. طناب، گویی بخشی از وجود اوست.
اینجا باید به نکته ای توجه کرد، اینکه ناموف ناامید نیست. حتی تلاش او برای خودکشی نیز ناکام می ماند [به یاد بیاورید «زنده به گور» صادق هدایت را]. اما با وجود این، ناموف مایوس نیست.
«آلبر کامو» در «افسانه سیزیف» می نویسد: «اگر این افسانه اندوهبار است، از آن روست که قهرمانش آگاه است. اگر با هر گامی که بر می دارد امید کامیابی پشتیبانش شود، پس چگونه رنج بکشد؟... سیزیف که رنج خدایان را بر خود هموار کرده، ناتوان اما سرکش، به تمامی بدبختی های خود آگاه است.»
کامو معتقد است اگرچه سیزیف محکوم به اسارت در یک دور باطل و انجام کاری بی نتیجه است، اما این «آگاهی» است که می تواند ورق را برگرداند. آگاهی همان نکته کلیدی است که موف بر آن تاکید دارد. موف، امیدواری ناموف را به او گوشزد می کند و همین امید را مایه سعادت او می داند. امیدی که در سراسر زندگی ناموف جاری بوده است، همان آگاهی سیزیف است، همان عامل شگفت انگیز که هر بار او را از قله کوه به پایین می کشاند تا تخته سنگ را به بالای کوه حمل کند.
کامو، افسانه سیزیف را اینگونه به پایان می رساند: «سیزیف همه چیز را نیک می داند و دنیا را دیگر نه سترون می بیند و نه بیهوده. مبارزه برای رسیدن به ستیغ، گامی است تا دل آدمی را سرشار کند. باید سیزیف را نیکبخت انگاشت.»
آیا باید ناموف را نیز نیکبخت انگاشت؟ من اینگونه می اندیشم. ناموف امیدوار زیست و تنها توانست به آخرین خواسته خود دست یابد. رسیدن به هدف برای ناموف، همان مرگ بود، غرق شدن در نیستی. موف اما تمام اهداف را در اختیار خود می دید و از آنجایی که رسیدن به هر هدف، برابر با نابودی آن هدف بود، می توان گفت موف سراسر زندگی خود را بی هدف زیست. کاملاً بر خلاف ناموف که همواره اهدافی برای رسیدن داشت. گویی باید ناموف را نیکبخت انگاشت.

سوم - شخصیت پردازی نمایشنامه قابل ملاحظه بود. توجه به جزئیات شخصیت ها و روانشناسی حاکم بر روابط از ویژگی های پرداخت مناسب شخصیت ها در این نمایش است. ما ناموف را می بینیم که از نرسیدن های همیشگی سرخورده شده و خالی از عزت نفس. مدام التماس می کند و به گریه می افتد. به دست و پای دیگری می افتد و خود را ناچیز می پندارد. بر خلاف موف که با اعتماد به نفس رفتار می کند، اعتماد به نفسی که حاصل رسیدن به اهداف است. گرچه موف از درون تهی است و ناموف کماکان امیدوار به ادامه زندگی. بانوی نمایش نیز، ویژگی های یک زن اغواگر را در خود دارد. نکته ای که در مورد این زن توجهم را به خود جلب کرد، معیار انتخاب بین دو مرد بود، انتخاب ناموف با این رویکرد که زن برای او همه چیز بود و برای موف تنها تجربه ای ساده مانند تجربیات پرشمار پیشین. اگرچه در نهایت، این موف بود که باید به هدف خود می رسید که رسید.

چهارم - می توانم بپذیرم که شاید تفاوت های جسمی و روانی در انسان ها، باعث می شود برخی از ما به سختی بخندیم و برخی دیگر از ترک دیوار نیز ریسه برویم. حتی می توانم به خوش خنده بودن بعضی از انسان ها احترام بگذارم، اگرچه بوی تعفن ابتذال از آن بر آید. اما شما نیز بپذیرید که ما نباید تاوان خوش خنده بودن شما را بدهیم. پس اگر می خواهید تمام مدت نمایش را قهقهه بزنید، دست کم با صدای آرام تری بخندید، ریسه نروید و روی زمین پخش نشوید، از نمایشی که شاید دو یا سه بار، تنها لبخندی بر لبان من (و اکثریت حاضرین در سالن) نشاند.

پنجم - وقتی «یک روز تابستانی» تمام شد، یک روز تابستانی دیگر هم به پایان خود نزدیک می شد. آفتاب گستاخ تابستان هنوز بساطش را جمع نکرده بود. بیرون از سالن و در محوطه هنرمندان، صدای سرنا و دهل به گوش می رسید. گویی زندگی میان ناموف ها و موف ها همچنان جریان داشت. چند دقیقه ای فرصت داشتم تا به خلسه ای دلنشین فرو روم. «خاموشی دریا» در انتظارم بود.
ممنون از نوشته زیبای شما..اگر رفتید برای دیدن خاموشی دریا، نظرتون راجع به اونم بنویسید بی زحمت :)

یه چیزی که من جای دیگه هم راجع به داستان این نمایشنامه نوشتم این بود:
بخش میانی داستان مربوط به ورود زن به داستان و رقابت آن دو مرد بر سر زن، قشنگ ترین بخش ... دیدن ادامه » و چرخش کار بود و یجورایی صحت موفق و ناموفق بودن اون دوتا همزمان هم تایید میشه و هم رد..موفق در خودکشی اش ناموفق ه ولی در بودن با دختر موفق..ناموفق در بودن با دختر مجددا ناموفق ولی در خودکشی موفق! این ابهام دوپهلوی تئوری وسط داستان بسیار زیبا بود

حس زیبا و اون امبدواری فرد ناموفق در روز آخر زندگیش خیلی زیباس، در عین حال کماکان امیدشو داره چون همیشه امید داشته
فرد ناموفق اما اول ناامید بود ولی با پیدا شدن رقیب در مسیرش، با تغییر رویه و امید به شکست اون در این راه، در حق ناموفق جفا میکنه تا باز به هدفش برسه
۰۳ مرداد ۱۳۹۷
مخلصم جناب عبداللهی
چشم، نوشتم.
موافقم باهاتون، اما به نظر میرسه موفقیت ناموف و عدم موفقیت موف در خودکشی اتفاقی بود. یعنی نه ناموف به نیت خودکشی دل به دریا زد و نه موف قصد داشت به زندگی برگرده.
ضمناً شاید موف هم جفایی نمیکنه در حق ناموف. به نظر میرسه ... دیدن ادامه » طبق طبیعت خودش رفتار میکنه. اگه طبیعتش این نبود که در ارتباط با خانما انقدر موفق نبود. به هر حال:
نیش عقرب نه از ره کین است / اقتضای طبیعتش این است
---------------------------------------------------------------------------------------------
بزرگوارید خانم گراوندی
۰۳ مرداد ۱۳۹۷
مرسی
در اتفاقی بودنش شکی نیست و بنده هم موافقم..جفا شاید واژه درستی نبود، بیشتر منظورم این بود که همین ذاتش باعث شد به این سمت حرکتش بده که باز هم موفق بشه و به یه هدف دیگه اش هم برسه..اقتضای طبیعت و شعر کاملا درست بود
۰۴ مرداد ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
Crimson
درباره نمایش لولیتا i
چه دیدم خواب شب کامروز مستم / چو مجنونان ز بند عقل جستم
به بیداری مگر من خواب بینم / که خوابم نیست تا این درد هستم
مولوی

.....................................................................................................................

اگه تو خواب بارون بیاد که خیس نمیشیم. مطمئنی خیس نمیشیم؟ ولی من دارم خیس میشم.
من دارم تو خواب بو می کشم، مثل یه سگ.
من دارم تو خواب مشقام رو می نویسم و جانورانی که دو دسته ان و هر کدومشون باز دو دسته ان و دو دسته ان و دو دسته...
من دارم تو خواب کلاغ میشم و سفید. بهشت اما اونجاییه که تو نباشی. من خواب بهشت می بینم، خوابِ بهشتِ بی تو!
من دارم تو خواب بچه مو سقط می کنم. سقط می کنم و با خودم میکشونمش تو واقعیت تا دفنش کنم، تو اون جزیره. دفنش می کنم که مال من شه، که مالکیت جزیره برای اونیه که کسی رو تو خاکش دفن کرده...

.....................................................................................................................

سوال اینجاست: مرز بین حقیقت و مَجاز کجاست؟
چگونه ... دیدن ادامه » است که می توان امروز از خواب شب مست بود؟
درد مانع خواب است و انسان دردمند با خواب بیگانه. آیا تمام کابوس ها و رویا های ما جزئی (یا شکلی) از واقعیت است؟ آیا واقعیت، خود خواب، خیال یا وهم نیست؟
آیا این منِ بیدار -که همین حالا راقم این سطور است- به راستی بیدار است؟ کدام یک از ما درست حین کابوس یا رویا به خواب بودن خود واقف است؟ مگر نه اینکه پس از بیداری پی به خواب بودن خود می بریم؟
آیا آنها که رو به دیواره انتهای غار نشسته اند، سایه ها را عین حقیقت نمی پندارند؟
آیا اساساً حقیقتی در این هستی وجود دارد؟

.....................................................................................................................

خلأ...
Crimson
درباره نمایش آن سوی آینه i
آن سوی آینه برام خاص بود، خیلی خاص. قبل از اینکه دیشب این نمایش رو ببینم، آخرین باری که وارد یه سالن تئاتر شده بودم، تابستون 94 بود، نزدیک به سه سال پیش، سالن چهارسو، نمایش شنیدن امیررضا کوهستانی. سه سال رخوت، خلا و خلسه، بدون تئاتر، بدون سینما، بدون کنسرت با آن سوی آینه شکست.
دیشب پر از تشویش و اضطراب بود برام. مثل ملاقات دوباره با یه معشوق قدیمی از دست رفته. دیشب بو داشت، یه بوی خاص، یه بوی آشنا، یه بوی تمام نشدنی. آن سوی آینه برای یه شروع دوباره انتخاب فوق العاده ای بود، دلچسب و به یاد موندنی.
در مورد نمایش گفتنی ها گفته شد، مثل بازی برجسته علی سرابی و شوخی های جنسی غلیظ. فقط می خواستم بگم این نمایش برام به شدت یادآور کتاب دفترچه ممنوع آلبا د سس پدس بود، البته با بار طنز بیشتر. انرژی و ریتم نمایش تا یه جایی خوبه اما بعدش به تدریج افت می کنه و ممکنه ... دیدن ادامه » باعث خستگی بشه. دیگه اینکه من خودم چون تا حالا به مجموعه شهرزاد نرفته بودم نمی دونستم به لحاظ فضای فیزیکی چطوره. سعی کنید خیلی زودتر از ساعت نمایش نرید، چون احتمالا توی سالن پره و شما باید زمان باقیمونده رو تو خیابون بگذرونید و به دلیل ازدحام جمعیت ممکنه کلافه بشید.
من آن سوی آینه رو یادم میمونه. شما هم برید و خودتون با چشمای خودتون ببینید که در «آن سوی آینه» چی میگذره!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

Band: Crows in the rain

Track: The tale of creation within her being

یه گروه پست راک خوب ایرانی

با چشمای بسته و دستای باز گوش کنین

http://bayanbox.ir/info/9067784357104028930/The-Tale-of-Creation-within-Her-Being-Atman-of-Abhimata-2
وحید هوبخت این را خواند
ذوق زده، Benighted، مریم عظیمی و زهـــــرا این را دوست دارند
لینک خرابه :(
۱۸ آذر ۱۳۹۴
اینجا page death metal یا metal غیرتجاری یا کمتر ندارین؟؟بجز bemighted من ندبدم کسی چیزه خاصی واسه گفتن داشته باشه.میخوام بدونم اگه اینجا old school نداریم برم
۱۵ بهمن ۱۳۹۶
یه نظر راجع به yoav sadan یعنی یه نظر کلی راجع به یهود.یک جمله از روزول بین جمعیت پخش شد:ما از شما برتریم.آنگاه که شما فقط در حال بزرگ شدن بودین ما بزرگ میشدیمو بدرستی آموزش دیده شده ایم.مارکسیست و یهود مثل دوتا ویروس میمونن که اولی به قلب و دومی به مغز ضربه ... دیدن ادامه » میزنن. یک آریایی میگه انگاه که نمیتوان زیست بهتر است ایستاده بمیرم در صورتی که یهودیا هیچوقت اینطور نبودن حتی کارتون تام و جری درست کردن که بگن مو ش ها اونقدر هام بد نیستن فقط از خودشون با حیله گری دفاع میکنن.من هیچوقت یه یهودیو قبول نمیکنم ولی شما میتونین افکارو حتی فقط موزیکایه instrumentalشونو گوش کنین.من خشمم از کنترل خارج شد.بدرود
۱۵ بهمن ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
Artist: Yoav

Track: Adore Adore

Album: Charmed and Strange

Yoav Sadan هنرمند اهل اسراییل هست که از سال 2008 فعالیتش رو شروع کرده. قطعه ای که از این هنرمند انتخاب کردم، Adore Adore از آلبوم اولش هست.

خب راستش خودم زیاد اهل این سبک از موسیقی نیستم ولی وقتی خیلی اتفاقی تو ماشین یکی از دوستان این آهنگو شنیدم، جذبم کرد. نمیدونم دقیقا چه سبکی رو باید به این آهنگ نسبت داد. ساختار آهنگ، ساختار موسیقی الکترونیک هست که با سازای آکوستیک نواخته میشه و به نظرم کار بدی نشده.

دانلود:
http://mp3pm.biz/song/3902719/Yoav_-_Adore_Adore/

Lyrics

This ... دیدن ادامه » is the story that time forgot.
And though some names have changed,
some names, some names have not.

Tune in every night at six o'clock.
You can open up a magic box and see me there.
Ready or not, here I come, I'm free. (yeah)
Ouh-I got so many names,
Let Luifer Lontail suffice.
So many faces, so many devices in a
Sweet smile of the talk-show host
To the suicide celebrity ghost.

That's me yeah.
The ace in the hole of America's soul.

Adore Adore.
Bow down before.
Bow down before.
Adore, adore.
A star is born,
You start to fall
Down on your knees,
And adore me.

And we already know that news is born and sold
By the man with the plan and the corporate gold
And we already know that the story can change
At the roll of a dice, reality rearranges.

That's me yeah
I'm everywhere you did not think I could be so
Adore, adore.
Bow down before.
Bow down before.
Adore, adore.
A star is born,
You start to fall
Down on your knees
And adore me.

And I'll be there in the secrets that you dream in.
And I'll be there when you wake up in the morning.
And I'll be there when you get home in the evening.
'Til the days of your life is done.

This is the song that the caged bird sings,
Curled up like a cat at the corner of everything.
Don't feel bad even if you could
'Cuz if you did not do it
Someone else just would.
It's ... easy.
Believe ... me.

I'll show you such wonderful things.
I'll show you such wonderful things
'Til you're just like me.

Adore, adore.
Bow down before.
Bow down before.
Adore, adore.
A star is born,
You start to fall
Down on your knees
And adore me.

Adore, adore.
Bow down before.
Bow down before.
Adore, adore.
A star is born,
You start to fall
Down on your knees
And adore me.

Adore, adore.
Bow down before.
Adore, adore.
Bow down before.
Adore, adore.
Bow down before.
Adore, adore.
Bow down before.


خیلی خوب بود
البته آکوستیک نبود . همه ی صداها vst بودن و فکر کنم جزو آلترناتیوها طبقه بندی شه
بهرحال خیلی مفید بود .. ممنون

۳۰ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

Band: Saturnus

Track: All Alone

Album: Veronika decides to die

Saturnus یه گروه دانمارکیه که از سال 1991 شروع به کار کردن. غالبا سبک کاراشون دث دوم متال هست، ولی هر از چند گاهی از فضای سنگین کاراشون و هارش وکال فاصله می گیرن، مثل همین قطعه که خیلی بهش علاقه دارم.

اسم آلبوم گروه همونطور که می دونید هم نام کتاب معروف پائولو کوئلیو انتخاب شده. این آلبوم به نظرم شاید بهترین آلبوم گروه باشه. قطعه فوق العاده Descending هم در همین آلبوم هست که امیدوارم بتونم بعدا اون رو هم معرفی کنم.

توضیح دیگه ای راجع به گروه و کارشون به ذهنم نمیرسه، امیدوارم لذت ببرین.

لینک دانلود:
http://mp3pm.biz/song/10165966/Saturnus_-_All_Alone/

Lyrics:

I'm ... دیدن ادامه » standing here
Watcing the clouds float by
Wondering why the pain never deserted me
The sadness, sorrow, bewilderness that never left
(...the moments of joy I never kept)

I'm flying away

Holding hands with myself
Sharing life with myself
Reaping the loneliness I've sown
In these fields I've always grown
Digging the blackness from my mind
I will die all alone
ناهید حدادی این را خواند
Marillion، فربد اهورابنده، Benighted و MadWolf این را دوست دارند
به نظر من در این گروه یک موضوع جالب وجود داره .. حالت برعکس بودن بین مفهوم اشعار با حس و حال موسیقی .. مثلا در آلبوم Martyre هم میشه خوب احساسش کرد , به همین ترتیب اما کمی پیچیده تر به دلیل نگارش اشعار قابل توجه و به دلیل نزدیک بودن به نوع و شیوه نگارش عصر طلایی ... دیدن ادامه » الیزابت اول و دوره شکسپیر بزرگ .. فکر میکنم با ذکاوتی مخصوص برای این نوع بازی تفکر زیادی انجام شده و خیلی موفق در این ایده ..

۱۶ مهر ۱۳۹۴
تقریباً میشه گفت همه آهنگای Nile فوق العاده هستند و song writing خیلی قوی ای دارن... آهنگ Howling Of The Jinn رو مثلا در نظر بگیر.. اسم آهنگ واقعاً تکون دهندس و دقیقاً صداش هم تو آهنگ میاد و از کوه قاف هم توش نام میبره.. آلبوم جدیدشون هم خیلی عالیه... بخصوص من آهنگ In The Name Of ... دیدن ادامه » Amun رو خیلی خوشم اومد...
در Booklet آلبوم Those Whom The Gods Detest از خیلی مسائل صحبت کردند و یکی از کاملترین Booklet هایه که از این گروه وجود داره.
خود Karl Sanders هم دو تا آلبوم در سبک Ambient داره: Saurian Meditation و Saurian Exorcisms... اینا رو هم اگر گوش ندادی حتماً گوش کن سر فرصت...
۱۶ مهر ۱۳۹۴
متاسفانه آلبوم آخرشون رو ندارم و گوش ندادم هنوز. آلبومهای سولوی کارل رو هم ندارم هنوز ولی به نظر جالب میرسه، از اسماشون معلومه!
یه ویژگی دیگه از این گروه که باعث میشه دوسشون داشته باشم کوک پایین سازاشون هست که مثلا گیتاراشون رو لا کوک میشه. البته این ... دیدن ادامه » موضوع تو گروهای دث و کلا اکستریم خیلی رایجه. Nile به نظرم خیلی خوب از این ویژگی واسه فضاسازی هاش استفاده کرده.
۱۶ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

Artist: Kenny G

Track: Songbird

Album: Duotones

Kenny G نوازنده ساکسوفون امریکایی، در سال 1986 آلبوم چهارم خودش رو تحت عنوان Duotones منتشر میکنه. از این آلبوم استقبال قابل ملاحظه ای میشه. آلبوم در چارتهای موسیقی رتبه های چشمگیری کسب میکنه و باعث رسیدن کِنی به دوران اوج خودش میشه.

سبک آلبوم رو میشه جز دونست، با استفاده از سازها و ساختارهایی که ذهن رو تا حدودی به سمت فضاسازی پراگرسیو نزدیک میکنه. آلبوم ترکیبی از قطعات باکلام و بی کلام هست که قطعه Songbird از دسته دوم به شمار میاد.

دانلود:
http://mp3pm.net/song/5675327/Kenny_G._-_Songbird/

شکیبا، Benighted، فربد اهورابنده، رهام و ذوق زده این را دوست دارند
جانم به این آواتار...
۲۶ شهریور ۱۳۹۴
عاشق این مردم
بقیه البوماشو از کجا میشه بگیرم؟
۰۱ مهر ۱۳۹۴
ممنون ازین یادآوری عالی.
۰۴ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

سال 2011 جو باناماسا و بت هارت یه آلبوم کاور منتشر کردن به نام Don't Explain. ترک 8ام این آلبوم کاور آهنگ I'll take care of you از بابی بلاند هست.
موزیکی با وکال مقتدر بت هارت و گیتار جادویی جو باناماسا، مخصوصا تو سولوی آخر آهنگ. یه موزیک بلوز راک که به طرز حیرت انگیزی از طرفی با پاهاش به ریشه که بلوز باشه چسبیده و از طرف دیگه بالهاشو با راک باز میکنه و به اوج میره.

هم نسخه کاور و هم نسخه اصلی رو میذارم.

لینک دانلود کاور بت هارت و جو باناماسا:
http://pleer.com/en/tracks/50474951J6M

لینک دانلود نسخه اصلی از بابی بلاند:
http://pleer.com/en/tracks/5821479HwM5

Lyrics

I know you've been hurt by someone else
I ... دیدن ادامه » can tell by the way you carry yourself
But if you let me, here's what I'll do
I'll take care of you

I've, I've loved and lost the same as you
So you see I know just what you've been through
And if you let me, here's what I'll do
Oh, I just got to take care of you

You won't ever have to worry
You won't ever have to cry
For I'll be there beside you
To dry your weeping eyes

So darling tell me that you'll be true
There's no doubt in my mind, I know what I want to do
And just as sure, one and one is two
I just got, I got to take care of you
I just to take care of you
Take care of you

عالی بود، ممنون crimson عزیز.
۲۳ مرداد ۱۳۹۴
آهنگ The Great Flood از Joe Bonamassa هم عالیست. آهنگی است از آلبوم سال 2009 به اسم The Ballad Of John Henry.
این هم خیلی خوب بود ممنون ازت...
۲۳ مرداد ۱۳۹۴
خوشحالم که راضی بودین دوستان.
Benighted عزیز، موافقم باهات، اونم خیلی خوبه.
۲۳ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
Crimson
درباره نمایش شنیدن i
سلام دوستان
دو تا سوال دارم
اول اینکه ماجرای اون بنر امام حسین که پشت سر ندا و سمانه دیده میشه چیه؟ اصلا آگاهانه استفاده شده؟
دوم اینکه به نظرتون موزیک انتهای نمایش رو میشه از جایی تهیه کرد؟
ممنون
سپهر امیدوار و شادی بهرامی این را خواندند
کدوم بنر؟
۱۹ مرداد ۱۳۹۴
براى منم عجیب بود،ولى اگه مجبور باشم یه قرینه براش پیدا کنم،میگم میشه سمانه رو به عنوان مردم کوفه میشه فرض کرد،ندا رو دعوت کرد بره کمیته،در صورتى که مى خواست بره خونه،و خودش همراهیش نکرد.البته فکر نمى کنم انقدر پیچیده باشه،شاید فقط به مرگ یک مظلوم و ... دیدن ادامه » فضاى سوگوارى کمک کرده باشه،و حتى شاید اشاره ى گنگى به وقایع سیاسى باشه(فیلم نداشتم،کبودیامم دیگه خوب شده بود)،شایدم هدف خاصى درش نبوده.هر کسى میتونه یه محل اعرابى پیدا کنه بالاخره
۱۹ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

Band: Ayreon

Track: The dream sequencer

Album: Universal Migrator Part 1: The Dream Sequencer

Genre: Progressive rock

یه گروه هلندی عجیب و غریب. مرد شماره یک گروه آرین آنتونی لوکاسن هست. دامنه سبکهایی که این گروه کار میکنه بسیار وسیعه، همچنین از تلفیقهای هنرمندانه سبکها به خوبی استفاده میکنه.
تجربه ورود به یه فضای خیالی جذاب رو با این قطعه از دست ندین.
یه توضیحی هم راجع به آلبوم بدم. این آلبوم یه سفر به آینده به شمار میاد، سفر به سال 2084، زمانی که آخرین جنگ جهانی زمین رو نابود میکنه و هرکی زنده مونده برای ادامه زندگی به مریخ سفر میکنه. درستش اینه کل آلبوم به صورت کامل گوش داده بشه. استفاده از صداهای دنیای دیجیتال هم در این آلبوم زیاد هست.

لینک دانلود:
http://pleer.com/en/tracks/10674878iWJy

Lyrics
(Dream ... دیدن ادامه » sequencer system online)
Good morning colonist. You have selected the Universal Migrator program.
Please lie down in the energy tank and place the electrodes on your temples.
Think of your designation number and drink the fluid from the vessel at the left
terminal.

(Program loaded, commencing U.M. preincarnation protocol)
Now focus on the music as I take you back to your childhood......and beyond.....
یک خصوصیت منحصر بفرد دیگه برای Arjen.A این هست که در قالب هر پروژه و هر وقت اقدام به انتشار آلبوم می کنه همیشه باید منتظر این شگفتی بود که الان چه کسانی او را همراهی می کنند و در اینکار عجیب شگرد مخصوصی داره :) بعد از این آلبومی که شما بهش اشاره داشتین و مجموعه ... دیدن ادامه » کاملی هست همیشه متوجه این موضوع بودم و بار ها شگفت زده از همکاری این افراد .. خیلی ها باعث این شگفتی هستند و لیست بلند بالایی دارند ( خیلی ها) و می شد حدسش را زد .. اما در آلبوم 01011001 انتظار هر کس را داشتم جز Hansi Kursch از گروه Blind Guardian :))
۱۸ مرداد ۱۳۹۴
آره به نکته جالبی اشاره کردین. تقریبا هرکی بگی اومده یه همکاری باهاش داشته. واسه من حضور بروس دیکینسون تو پارت دوم همین آلبوم که البته همزمان باهم ریلیز شدن، خیلی عجیب بود.
۱۸ مرداد ۱۳۹۴
البته لیست بلند و کاملی هست و همانطور که گفتین حضور آقای خلبان اتفاق جالبی بود .. و این امکان وجود داره که در آثار بعدی , شما حتی اسم Eddie را هم در جمع ببینین ! :))
۱۸ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید