آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال شعر و ادبیات
S3 : 14:51:58 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
✓ ما عقابیم!


ما،،
برادران وطن؛
--ملتِ کوردیم!
با تاریخ چند هزار ساله
به قدمت دردهای فراوان
که بلندای آسمان نیز
شاهدِشکنجه هامان بودست!
اماشما جهانیان
هرگز صدای ما را
به درستی نشنیدید.

ما حلبچه ی مسمومیم
ما ... دیدن ادامه ›› نادیای(۱) معصومیم
- مریم باکره ای در چنگال هوس
آلانیم(۲)،
غرق در دریا!
ما "بهروزیم"(۳)
محبوس درقفس های غربت وُ،
--آوارگی..
ما،،،
-- کوردیم
محکوم به دربه دری
اما
هرگز؛
ذلت نمی پذیریم
ما؛
--عقابیم
(هه‌لوی به‌رزه فه‌ریم!)(۴)
دهانمان از خاک پر می‌شود،
--می شود ولی
از تملق هرگز...


{#}سعید_فلاحی(زانا کوردستانی)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱- نادیا مراد دختری کرد از اقلیت دینی ایزدی اهل روستای کوجو در سنجار واقع در استان موصل است. او یکی از قربانیان داعش است. او در سال ۲۰۱۸ و به دلیل مبارزاتش علیه خشونت جنسی و استفاده از آن در جنگ‌ها به عنوان سلاح، به همراه دنیس موکویگی برنده جایزه صلح نوبل شد.
۲- آلان کردی پسر بچه سوری که در سال ۲۰۱۵ در دریای مدیترانه غرق شد. وی یکی از آواره‌های جنگ داخلی سوریه بود که جسدش را آب‌های دریا به ساحل آوردند؛ و عکس گرفته شده از جسد وی موجی از واکنش‌ها را در دنیا برانگیخت.
۳- بهروز بوچانی (زادهٔ ۱ مرداد ۱۳۶۲ در استان ایلام) روزنامه‌نگار و نویسنده کرد ایرانی است. شرح حال او با نام رفیقی نه مگر کوهستان که در اردوگاه پناهندگان مانوس نوشته که برنده جایزه‌های بسیاری شده است. او از سال ۲۰۱۳ (میلادی) تا نوامبر ۲۰۱۹ در جزیره مانوس گرفتار بود. 
۴- عقاب بلند پرواز..
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یک میکده حال خوب می خواهم باز
دریا دریا جنوب می خواهم باز
در حسرت یک نفس فراتر با دوست
یلدا یلدا غروب می خواهم باز
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

چنگیز، شبی رفت به خواب پسرانش
فرمود که از کار من اندرز بگیرید
گر این طرفِ مرز به جایی نرسیدید
کام دل خود، زآن طرفِ مرز بگیرید
کوروش اگر از مردم چین باج ستانده‌ست
باج از خلفِ رستم و گودرز بگیرید
مأکول، از آن مردمِ بیچاره ستانید
محصول، از آن قوم کشاورز بگیرید
از بحر و بَرش، ماهی و مرغ و مس و آهن
بی ترس برآورده و، بی لرز بگیرید
بیدار در آن ... دیدن ادامه ›› خطّۀ بهرام کسی نیست
از مزرعه‌اش نیمه‌شبان «ارز» بگیرید
با اسب گرفتیم چموشانِ عجم را
این‌ها که خموشند، بدین طرز بگیرید

آن برق فروشی که خودش برق ندارد
بی‌مایه‌ترش از علف هرز بگیرید
چنگیز همین مردم بیگانه پرستند
یعنی خودمانیم، چنین فرض بگیرید!

سید علی میر افضلی

۲۵ دی ۱۳۹۹

محمد مجللی و ابرشیر این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
درباره کتاب " شکار کبک" نوشته رضا زنگی‌آبادی
چاپ شده در رورنامه سازندگی در تاریخ 1399.10.14
وقتی یک طعمه، شکارچی می شود
مریم تاواتاو
"شکار کبک " نوشتۀ " رضا زنگی آبادی " داستان یک قاتل سریالی است که در آخرین شکارِ خود به بازگویی ماجرای گذشتۀ زندگیش می پردازد. کتاب، جنبه های مختلفی از یک جوان به نام " قدرت " را نشان می‌دهد تا روایتگر چرایی و چگونگیِ رسیدنش به مختصاتی است که او ایستاده؛ مختصاتی از جنسِ کشتن، نفرت و انتقام .
ما در روزگاری زندگی می کنیم که حضور قاتل های سریالی، تاریخچه ای پیدا کرده به قدمت سالهایی که عمر بشر به امیدِ پیشرفتهایش انتظار زندگیِ آرام تری داشته؛ اما حالا در عوض، انواعی از قاتلان سریالی دارد که هریک به شیوه ای قربانیانشان را سلاخی می کردند. این که ادبیات تا چه میزان هم پایِ اتفاقاتِ ماجرای هریک از انواع این قاتل‌ها حرکت کرده و توانسته تصویری از زندگی، طرز فکر و به خصوص گذشتۀ مجرم را نشان دهد، حرکتی است جهانی که شیب تندی به خود گرفته. تاکیدِ بیشتر بر گذشتۀ این افراد، نوعی پیشگیری از آینده است؛ آینده‌ای که می تواند این سیکل را دوباره تکرار کند و باز قاتل پرور شود. شاید اگر ریشه های کاشت و برداشت رفتاری این گونه افراد، بیشتر تحلیل شود ... دیدن ادامه ›› از حضور قارچیشان بکاهد.
از طرفی روایتِ این مسالۀ جنایی که در تاروپود یک اختلالِ روان‌شناختی تنیده شده، تا حد زیادی می تواند یک ایده داستانیِ جذاب محسوب شود. تلقیق بعد روان با بخش بیرونیِ حوادث، ترکیبی خاص و البته داستانی از شخصیت‌هایی می‌سازد که تا حد زیادی ابعاد مختلفی دارند و تحلیل هر بعدش می تواند ریشه یابیِ قابل توجهی باشد از انسان هایی که آتش نفرت روشن کردند و به جان جامعه انداختند. از طرفی سوال مهم تر این است که در این سال ها ادبیات ایران تا چه میزان روی واکاویِ این موضوع، تمرکز داشته . سوالی که پاسخ آن اشاره به نگاه کم رنگ تری است که کتاب های داستان در این مدت به این مساله داشته اند. البته جدای از دشواریِ نگارش در این حوزه ، نوشتن از این گونه قاتل ها نیازمند تسلط بر دانشِ روان شناسی جرم هم دارد؛ نگاهی که پیدایش یک مجرم را تنها خلاصه در ژنتیک و ذات سیاه یک انسان نمی بیند بلکه تاثیر عوامل دیگر از جمله خانواده ، آسیب‌های اجتماعی و برخورد جامعه را نیز دست کم نگرفته و با دیدگاهی جامع به واکاوی پیدایش یک شخصیت ضداجتماعی می پردازد .
شکار کبک با همین توجه ویژه به گذشتۀ زندگی شخصیت اصلی‌اش سعی در بیان نکته‌هایی کلیدی دارد ؛ این که تاوانِ گذشتۀ فجیع فرد را یک جامعه هم می دهد؛گاه در مقیاس های کوچک تر هم چون موج کوچکی که در گوشۀ ساحل ، یک دایرۀ کوچک و ضعیف در کنارۀ آب تشکیل می دهد که تکانش توجه کسی را در آن ساحل جلب نمی‌کند و گاه در حد یک طوفان که همه چیز را در خود می‌بلعد. "قدرت" در کتاب شکار کبک، محصول یک گذشته پر از حقارت، تنهایی و آسیب است؛ محصولی که دست انداخته تا هرچه می توانسته در اطرافش را به نابودی بکشاند. زنگی آبادی، کتاب را با یک شروع طوفانی، آغاز کرده . جایی که طعم های کوچک تری از حقارت و بی اعتنایی پسربچه به چشم بیاید و آن را در مقام مقایسه با دوران بزرگسالی اش قرار می دهد؛ دورانی که طعم های کوچک، مزه اصلی از نفرت به خود گرفته و حالا قصد کرده تمام غذاهای عالم را مسموم کند .
کتاب در فواصل زمانی مختلف، روایت های پراکنده ای از زندگی قدرت بیان می کند. از طرفی هوشمندی نویسنده در انتخاب زمان‌هایی به عنوان تکیه‌گاه به‌عنوانِ نقطۀ بازگشت به گذشته، ستودنی است؛ او به گونه ای روایت را به زمان و مکانی در گذشته می رساند که کاملا مرتبط با حال و روز فعلی قاتل هم هست . انگار نویسنده، چراغ‌قوه انداخته به گذشته ای تاریک؛ گذشته ای که چراییِ بسیاری از رفتارهای فعلی"قدرت" را نشان می دهد. اگرچه انتخابِ فلاش‌بک برای روایتِ بازگشت‌های داستانی، یکی از رایج‌ترین شیوه‌ها برای گفتمان درباره زندگی نامه یک شخصیت است اما واقعیت آن است که این نوع روایت ها معمولا به دلیل فراوانیِ استفاده شان در نمونه های مشابه داستانی، عنصرِجذابیت را تا حدودی نزد خواننده گرفته اند و تنها در مواردی که ارتباط اتفاقات گذشته و حال با گره‌های محکمی انجام شود، می تواند تاثیرگذاریِ مطلوبش را حفظ کند و این اتفاقی است که زنگی آبادی، در شکار کبک از عهده آن برآمده است . او به شدت خود را متاثر از گذشته می داند .گذشته‌ای که اگرچه با بی‌نظمی می‌خواهد هرج و مرج آن را توصیف کند اما در عین حال با نظمی خاص به روایت می‌پردازد و تکه هایی از آن را بیان می‌کند که تا حدود زیادی به رفتار امروز شخصیتش ارتباط دارد . قدم به قدم، اتفاق‌های جدید، پازل اتفاق‌های قبلی را تکمیل می کند؛ انگار هر حادثه، آدرسی را در گذشته نشان می هد ، آدرسی که محلِ خانه‌های کاشتِ نفرت در قلب قدرت را نشان می دهد .
در این میان، توصیف شخصیت های فرعی و ساخت صدایِ مختص به هرکدام از آن‌ها نیز از ویژگی‌های جذاب کتاب است . شخصیت ها شبیه هم نبوده بلکه حتی لحن هریک از آن ها نیز به نوعی خاص ، حادثه ها را بازگو می کند تا شمای کلی خانواده و جامعه کوچک روستایی که روی خوشی نشان قدرت ندادند به خوبی بازسازی شود .
با توجه به تلخیِ بطن ماجرای کتاب، هنر نویسنده آن است که با توسل به جنبه های داستانیِ ماجرا ، خواننده را مبهوتِ بیانِ قصه ای کند که عمق وسیعی دارد . رضا زنگی‌آبادی، توانسته با قلمِ روانش از پسِ بیانِ ماجرا بربیاید تا از شدت بغرنج بودنِ شنیدنِ ماجرای هولناکِ قتل های سریالی بکاهد تا مخاطب به جنبه‌های عمیق تر و دورۀ کودکیِ "قدرت " هم توجه کند. دوره ای که قدرت، چتر حمایت مادر را داشت . اما زمانی که این چتر از دست رفت او در میانه طوفانی عظیم، بی سرپناه ماند. البته رفتارهای قلدرمآبانه پدر در شکل‌گیری شخصیتِ ناراضیِ او بی تاثیر نبود. هم چنین اتفاقی که کمی بعد از مرگ مادر می افتد باعث می شود چنان کینه ای از پدر و نامادری به دل بگیرد که هرگز نتواند آن ها را ببخشد.
فقدان و تجاوز دو موضوع مشترک در اکثر قاتلان سریالی است. فقدانِ مادر و بعد از آن، عدمِ مراقبت از کودک که معمولا با فروپاشیِ خانواده همراه بوده منجر به وقوع حادثۀ تلخ می‌شود. البته ذکر این نکته واجب است که تمام قاتل‌ها تجاوزدیده و مادر از‌دست‌داده نبودند. اما فقدان و تجاوز، طوفان عجیبی است که هرکسی نمی‌تواند از آن، سالم بیرون بیاید؛ همان‌طور که "قدرت" در پسِ خشونت‌های پدر و بی‌توجهی‌هایی که نصیبش شد، نتوانست از پسِ دردِ روحش بربیاید و تبدیل به زخم‌خورده‌ای شد که تشنه انتقام است.
شاید ادبیات، جهانِ فرصت.هاست؛ جهانِ توجه به اتفاقاتی که می توان ، سر و شکل داستان به آن‌ها بخشید ، روی کاغذ آوردشان و هراسِ اتفاق را به تلاش برای کشفِ حقیقتِ چراییِ آن ماجرا سوق داد. و حتما بخشی از این حقیقت به این موضوع می‌پردازد که قاتلان ، انسان هایی ازابتدا مجرم نبوده‌اند بلکه شرایط و رفتار غلط نیزدر هل دادن آن ها به همراه زمینه ژنتیکی‌شان به دام جرم نیز موثر بوده است .
شکارکبک نمونه ای موفق از تلفیق روان‌شناسی و داستان است . نقطه‌ای که جامعه‌شناسی و جرم‌شناسی یکدیگر را در آغوش می‌گیرند، به شانه‌های هم می‌زنند و اشک می ریزند برای انسان‌هایی که قربانی می‌شوند، قربانی‌شدن را یاد می‌گیرند و قربانی می.کنند تا این چرخه معیوب ادامه‌دار شود و البته فعال‌بودنِ این چرخه، بیدار کردنِ هیولای نفرت است که رحم به هیچ‌کس نمی‌کند ؛ تر و خشک را با هم می‌سوزاند؛ قربانیِ دیروز، سلاخِ امروز می‌شود . شاید شکار کبک، عقوبت تاثیر رفتارِ یک اقلیت بر اکثریت است .
جعفر میراحمدی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
✓ مجموعه اشعار هاشور در هاشور ۰۲ {#}سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

- دهان:

دهانم را هم ببندند
باز واژه های تلنبار شده
بسیارند در حلقم
و در هر شعر ام
تنها تویی که
از دهانم بیرون می‌آیی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- تن:

بر تن دارم
پیراهنی از اندوه
که روزگار
بر ... دیدن ادامه ›› تن من دوخته است

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- گیسو:

در گیسوان تو
زندانی شده است
نسیم بهاری
آزاد نخواهد کرد
هیچ اردیبهشتی
عطر گیسوانت را


{#}سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
{#}هاشور_در_هاشور
۲ روز پیش، پنجشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بَربَر وار
جنگل را فتح میکنندُ
در شادی های بی رحم خویش
انقراض را می رقصند

آنان
سرچشمه مرگندُ
قلبشان پناهگاه ترس

و من در شگفتم که چرا
زاییدنشان را
تاریخ،
تکرار میکند
**********
ابوالقاسم کریمی/ 20 آبان 1399
تهران_ورامین
۳ روز پیش، چهارشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گزیده تک بیتی های گردآوری شده از اشعار رهی معیری _ بخش دوم
.
.
.
.



***
1
پیش خوبانم اعتبارم نیست
جنس ارزان خریده را مانم
2
بباد رفت امیدی که داشتم از خلق
فریب بود فروغی که از سراب دمید
3
غبار تربت ما بوی گل ... دیدن ادامه ›› دهد گویی
که جای لاله ازین خاک مشک ناب دمید
4
آن که پیش لب شیرین تو ای چشمه نوش
آفرین گفته و دشنام شنوده است منم
5
آن که خواب خوشم از دیده ربوده است تویی
و آن که یک بوسه از آن لب نربوده است منم
6
قصه امواج دریا را ز دریا دیده پرس
هر دلی آگه ز طوفان دل من نیست نیست
7
مشت خاشاکی کجا بندد ره سیلاب را؟
پایداری پیش اشکم کار دامن نیست نیست
8
همچو نرگس تا گشودم چشم پیوستم به خاک
گل دوروزی بیشتر مهمان گلشن نیست نیست
9
نفس حیات بخشت به هوای بامدادی
لب مستی آفرینت به شراب ناب ماند
10
*
رهی از امید باطل ره آرزو چه پویی؟
که سراب زندگانی به خیال و خواب ماند
11
نسیم عشق کجا بشکفد بهار مرا؟
که همچو لاله دل داغدیده ای دارم
12
*
مخور فریب محبت که دوستداران را
بروزگار سیه بختی آزمودم من
13
به آبروی قناعت قسم که روی نیاز
به خاکپای فرومایگان نسودم من
14
اگر چه رنگ شفق یافت دامنم از اشک
همان ستاره خندان لبم که بودم من
15
همچون هلال بهر تو آغوش من تهی است
ای کوکب امید در آغوش کیستی؟
16
امشب کمند زلف ترا تاب دیگری است
ای فتنه در کمین دل و هوش کیستی؟
17
در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت
با حریفان قهر بیجای تو ام آمد بیاد
18
لاله دیدم روی زیبا توام آمد بیاد
شعله دیدم سرکشی های توام آمد بیاد
19
*
در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم
20
*
معنی مرگ و حیات ای نفس کوته بین یکیست
نیست فرقی بین آغاز شب و انجام صبح
21
این منم کز ناله و زاری نیاسایم دمی
ورنه آرامش پذیرد مرغ شب هنگام صبح
22
عمر کوتاهم رهی در شام تنهایی گذشت
مُردَم و نشنیدم از خورشید رویی نام صبح
23
*
امروز میخوری غم فردا و همچنان
فردا به خاطرت غم فردای دیگر است
24
*
گر خلق را بود سر سودای مال و جاه
آزاده مرد را سر و سودای دیگر است
25
*
غمخانه ایست وادی کون و مکان رهی
آسودگی اگر طلبی جای دیگر است
26
*
چنان ز خاطر اهل جهان فراموشیم
که سیل نیز نگیرد سراغ خانه ما
27
بخنده رویی دشمن مخور فریب رهی
که برق خنده زنان سوخت آشیانه ما
28
گفتم : که بعد از آنهمه دلها که سوختی
کس می خورد فریب تو؟ گفتا هنوز هم
29
شب یار من تب است و غم سینه سوز هم
تنها نه شب در آتشم ای گل که روز هم
30
دیگرم بخت رهایی از کمند عشق نیست
کار صید خسته با صید افکنی افتاده است
31
نور عشق از رخنهٔ دل بر سرای جان دمید
پرتوی در کلبه ام از روزنی افتاده است
32
عاشقی مایه شادی بود و گنج مراد
دل خالی ز محبت صدف بی گوهر است
33
گریه و خنده آهسته و پیوسته من
همچو شمع سحر آمیخته با یکدیگر است
34
*
داغ جانسوز من از خنده خونین پیداست
ای بسا خنده که از گریه غم انگیزتر است
35
سرخوش از ناله مستانه سعدی است رهی
همه گویند ولی گفته سعدی دگر است
36
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
عم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز
37
هر که دارد شیوه نامردمی چون روزگار
از جفای مردمان در روزگار آسوده است
38
خاطر بی آرزو از رنج یار آسوده است
خار خشک از منت ابر بهار آسوده است
39
گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار
خاطرت از گریه بی اختیار آسوده است
40
کج نهادی پیشه کن تا وارهی از دست خلق
غنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است
**********
گزیده تک بیتی های گردآوری شده از اشعار رهی معیری _ بخش دوم
گردآورنده:ابوالقاسم کریمی
تاریخ گردآوری: 20/ دی/ 1399
منبع:سایت گنجور
۳ روز پیش، چهارشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بسم الله..

شب
که در هیاهوی خود
مُرده را
می خواباند
من
در اندام روحانی عشقم
منظومه ی ماه هفتم را
کاوش می کنم...


( حسام)
۳ روز پیش، چهارشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
✓ محدوده‌ای به وسعت دنیا!


جغرافیای من
--چشمان توست؛
سرچشمه‌ی کرانه‌یی گمنامِ رودها
کرانه‌ی تمامی‌ی دریاها!
وَ من،،،
کویری خشک
دلبسته‌ی نسیمِ نگاهت؛
چشمان روشنی که
نه لندن،
نه کازابلانکا با خودش دارد
این طُرفه در نجابتِ توست
که سرزمینم را می‌تابد ... دیدن ادامه ››

چشمِ تو اوجی‌ست
مانندِ اورست...
زیباتر از تمامِ کشمیر!
و تلخ مثلِ افغانستان
چیزی نظیر شعرِ کردستان!
--آه!

در بابِ فتح تو
چه مردانی
جان سپردند!
ردِّ تو،
یورتمه‌ی اسب‌ها
جغرافیای چشمِ تو،،،
پلنگ‌کُش است، آی!


شب‌های شب
در امتداد چشمانت
عبور می‌کنم تا
مدیترانه.
و گم می‌شوم در
-- مالدیو
می‌میرم در
- لایزپیگ!
کاش راهی داشتم؛
از این حریمِ مقدس
تا میقات!

و کاش می‌شد،
می شد،
می شد،
نفس کشید و،
--نمُرد!


{#}سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
۳ روز پیش، چهارشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آن شب که در آغوش حوا عریان شد
آدم شد و خاک از دل زن انسان شد
ماه از سر رشکش که نبیند او را
در نیمۀ تاریک خودش پنهان شد
۴ روز پیش، سه‌شنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گزیده تک بیتی های گردآوری شده از اشعار رهی معیری _ بخش اول
..
.
.
.
.
****

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام

خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام

*

من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام

*

موی ... دیدن ادامه ›› سپید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام

*

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز

آزاده من که از همه عالم بریده‌ام

*

جای در بستان سرای عشق می‌باید مرا

عندلیبم از چه در ماتم سرا افتاده ام

*

با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام

نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام

*

خار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست

اشک بی قدرم ز چشم آشنا افتاده ام

*

بر من ای صاحبدلان رحمی که از غمهای عشق

تا جدا افتاده ام از دل جدا افتاده ام

*

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی

نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی

*

کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان

نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی

***

جز خون دل ز خوان فلک نیست بهره ای

این تنگ چشم طاقت مهمان نداشته است

*

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب

سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

*

دل اگر از من گریزد وای من

غم اگر از دل گریزد وای دل

*

خانه مور است و منزلگاه بوم

آسمان با همت والای دل

*

گنج منعم خرمن سیم و زر است

گنج عاشق گوهر یکتای دل

*

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم

گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم

*

روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم

خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم

*

غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام

من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم

*

نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم

به آزار دلم کوشد دل‌آزاری که من دارم

*

دل رنجور من از سینه هر دم می رود سویی

ز بستر می گریزد طفل بیماری که من دارم

ز پند همنشین درد جگر سوزم فزونتر شد

هلاکم می کند آخر پرستاری که من دارم

***

به خاک من نیفتد سایه سرو بلند او

ببین کوتاهی بخت نگونساری که من دارم

*

گوهر به تابناکی و پاکی چو اشک نیست

روشندلی کجاست که داند بهای اشک ؟

*

خواب آور است زمزمه جویبارها

در خواب رفته بخت من از هایهای اشک

*

ماییم و سینه‌ای که بود آشیان آه

ماییم و دیده‌ای که بود آشنای اشک

*

به روزگار چنان رانده گشتم از هر سوی

که مرگ نیز نخواند بسوی خویشتنم

*

خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی

نداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیبایی

*

منم ابر و تویی گلبن که می‌خندی چو می‌گریم

تویی مهر و منم اختر که می‌میرم چو می‌آیی

*

مه روشن میان اختران پنهان نمی‌ماند

میان شاخه‌های گل مشو پنهان که پیدایی

*

مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود

خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی

*

کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو

دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی

***

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست

غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست

*

اسیر گریهٔ بی‌اختیار خویشتنم

فغان که در کف من اختیار باید و نیست

*

چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق

تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست

*

درون آتش از آنم که آتشین گل من

مرا چو پارهٔ دل در کنار باید و نیست

به سردمهری باد خزان نباید و هست

به فیض‌بخشی ابر بهار باید و نیست

*

مردم چشمم فرومانده‌ست در دریای اشک

مور را پای رهایی از دل گرداب نیست

*

خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است

کوه گردون سای را اندیشه از سیلاب نیست

*

آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست

ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست

*

گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا

ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست

*

گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست

ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست

*

بیا و اشک مرا چاره کن که همچو حباب

بروی آب بود منزلی که من دارم

***

با عزیزان درنیامیزد دل دیوانه‌ام

در میان آشنایانم ولی بیگانه‌ام

*

آفتاب آهسته بگذارد در این غمخانه پای

تا مبادا چون حباب از هم بریزد خانه‌ام

*

به چشمت خیره گشتم کز دلت آگه شوم اما

چه رازی می‌توان خواند از نگاه سرد خاموشی

*

طی نگشته روزگار کودکی پیری رسید

از کتاب عمر ما فصل شباب افتاده است

*

نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم

و گر پرسی چه می‌خواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم

*

نمی‌خواهم که با سردی چو گل خندم ز بیدردی

دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم

**********

گزیده تک بیتی های گردآوری شده از اشعار رهی معیری _ بخش اول

گردآورنده:ابوالقاسم کریمی

تاریخ گردآوری:5/مهر/1399

منبع:سایت گنجور
۴ روز پیش، سه‌شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
28.1.2021
london to santa barbara
GLORY OF GOD
خوشحال ، سپاسگزار ، قدردان و متواضعم ای خداوند
تمام :)

برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
«جراحت کلمه» منتشر شد | عکس «جراحت کلمه» منتشر شد
پنجمین مجموعه شعر «فرزین پارسی‌کیا» با نام «جراحت کلمه» توسط نشر مروارید منتشر شد. پارسی‌کیا گفت: «جراحت کلمه، پنجمین کتاب شعر من است و این مجموعه، دربرگیرنده‌ی شصت‌ودو شعر بلند و کوتاه است که سعی کرده‌ام با تکیه بر محوریت زبان، فضاهای جدیدی را در شعرهایم تجربه کنم » او که کار خود را در حیطه‌ی ادبیات، از ابتدای دهه‌ی هفتاد با سرودن شعر نیمایی و سپید شروع کرده است، در جدیدترین کتاب شعر خود، سعی در استفاده از روایت‌های منظوم از طریق راویِ شعر کرده تا بستر وسیع‌تری را به شعر آزاد امروز بیافزاید که نمونه‌هایی ...
دیدن ادامه ››

پنجمین مجموعه شعر «فرزین پارسی‌کیا» با نام «جراحت کلمه» توسط نشر مروارید منتشر شد. پارسی‌کیا گفت: «جراحت کلمه، پنجمین کتاب شعر من است و این مجموعه، دربرگیرنده‌ی شصت‌ودو شعر بلند و کوتاه است که سعی کرده‌ام با تکیه بر محوریت زبان، فضاهای جدیدی را در شعرهایم تجربه کنم »
 او که کار خود را در حیطه‌ی ادبیات، از ابتدای دهه‌ی هفتاد با سرودن شعر نیمایی و سپید شروع کرده است، در جدیدترین کتاب شعر خود، سعی در استفاده از روایت‌های منظوم از طریق راویِ شعر کرده تا بستر وسیع‌تری را به شعر آزاد امروز بیافزاید که نمونه‌هایی چند از این جریان، در کتاب او به چشم می‌خورد.
پارسی‌کیا اضافه کرد: بخش‌های منفصل کننده‌ی «هذیان» که اولین تجربه‌ی آن پیش از این، در کتاب «انقراض راوی» منتشر شده بود، در این کتاب نیز وجود دارد و مخاطب به وسیله‌ی آن‌ها، چهار فصل متفاوت از چهار فضای متنوع را تجربه خواهد کرد»

از کتاب‌های شعر او می‌توان به «به ردیف میرزاعبدالله»، «انقراض راوی» و «لکنتی از گیسوانت» اشاره کرد و همچنین کتاب شعر و عکس «به تیک ثانیه معتادم» و مجموعه ترانه‌ی «فیشرآباد» از زمره‌ی کارهای اوست.
پارسی‌کیا در حیطه‌ی ادبیات کودک و نوجوان نیز فعالیت داشته و کتاب‌های داستان «فری مو فری»، «ستاره‌های یک شب تعطیل» و مجموعه‌ی «کوروش در سفر...» از جمله آثار اوست.
«جراحت کلمه» را می‌توان سرآغاز جدیدی در فرم و زبان شعری پارسی‌کیا دانست که پیش از این مسبوق‌به‌سابقه نبوده و در بسیاری از آثار این کتاب، رفتار جدید شعری او را می‌توان مشاهده کرد.

در ادامه چند شعر  از این مجموعه را می‌خوانیم

یک
 
حالا «گناه نخستینم»
زاییده به زایشی ابدی
ابری پیوسته به باران
درختی بی‌سیب
تا از من بچینی، چین پیشانی‌ام را
و در چنته              
جز تو ندارم
جز تو، گناه نخستینم!

دو

نه در
پینه بسته و لولا، «لا»!
که تار می‌زند عنکبوت
در مطلق فراموشی
و هر غروب         
تا چشم کار می‌کند
عرق می‌ریزد
از آینه به قاب
از قاب به در، که نمی‌آیی

سه

گاز می‎دهم
از صدر تا «صدر»
برای «معمر»* اما
دهانی نمانده و
گلوله دور می‎شود

ببین سرهنگ!
یک جای تاریک را تاریخ گذاشتی
یک جای تاریخ را تاریک

چهار

«زن»    
چراغ‌های زرد چشمک‌مرد
پامردِ کوهی در خیابان
در کوچه و برمرد
دوره‌ام کرده‌اند

این ابرهای ناجنس که از سرم بخار می‌شوند،
آیا می‌شوند برنگشته ببارند
باورکن به هیچ‌ زنی حرفی نمی‌مَردم

پنج

نارنج دارد از شاخه
آب دارد از حوض
هی دارد از دارد سر‌می‎رود، می‎افتد
چون یک نفر که می‎گفت، دارد می‎آید
اما رفت 

گاهی مبدا فاصله را فعل‎ها بهتر می‎شناسند
گاهی کسی که دارد می‎آید
سر که می‎رود
می‎افتد

برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گر با سیلان عشق دمساز شوی
در پهنۀ راز، بازِ پرواز شوی
مرگ از تو چو گور پیش شیران برمد
دنیا که به سر رسید آغاز شوی
۵ روز پیش، دوشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
باد از نفس تو در خروش آمده است
خاک از هیجان کوه به دوش آمده است
آتش فقط از شوق تو در رقص نشد
دریا هم از عشق تو به جوش آمده است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
جان پدر کجاستی ؟ دلتنگم و پریشان
از فرط بی قراری ، من رو زدم به باران
هرجای این جهان را ، من در پی تو گشتم
جا مانده ام درونِ ، یک گوشه از خیابان
دل خسته و بریده ، زخمی تر از گذشته
من ماندم و فراق و تنهایی فراوان ...
میسوختم در این داغ ، در حسرت جوابی
چیزی نمانده از من ، جز تکه ای بیابان
در کنج خلوت غم ، در کنج عزلت خود
من میکشم سرم را ، بی وقفه در گریبان
یا رب تو یاریم کن ، شاید که من ببینم
یوسف ... دیدن ادامه ›› رسیده آخر ، نه پیرهن به کنعان
تاوان هرچه باشد ، با جان و دل قبول است
اما به من در این راه ، با زهر چشم نرنجان
باشد جهان مغموم ، تا در امان بماند
این چند روز باقی ، از آه سوگواران

{#}سجاد_صادقی
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
این ماجرا، تا کجای چشم تو طول می‌کشد
این حادثه، تا کجای دست‌های من
این قصه‌ها، تا کجای شب تکرار، تکرار می‌شود
ای یار، ای دلدار
این سرزمین، تا کجای چشم تو طول می‌کشد
این ابرها، تا کجای اشک‌های من
این سرنوشت، تا کجای زمان تاب، تاب می‌خورد
ای یار، ای دلدار

رودهاتو فراموش می‌کنم
قله‌هاتو فراموش می‌کنم
پاهام، گیر می‌کنند توی دشت‌های کویرت
دست‌هام، چنگ می‌زنند به ابرهای بی‌بارانت
من ... دیدن ادامه ›› پرواز می‌کنم، تا دورتر از دست‌های تو
من پرواز می‌کنم، تا دورتر از آغوشت
من پرواز می‌کنم، تا خیابان‌هایی سرد
که وقتی فریاد می‌زنم مادر مادر، هیچ‌کس نشنود

این خاطرات، تا کدام دفترچه طول می‌کشد
این ماجرا، به کدام سریال راه می‌یابد
این آوازها، تا کدام گوش ناشنوا تکرار، تکرار می‌شود

دروغ گفته‌اند که آفتاب همه‌جا سرخ است
دروغ گفته‌اند که آسمان همه‌جا آبی‌ست
من آفتاب را سرخ‌تر
آسمان را آبی‌تر
و خاک را، حاصل‌خیزتر می‌خواهم

رودهاتو فراموش می‌کنم
قله‌هاتو فراموش می‌کنم
دشت‌هاتو فراموش می‌کنم
دست‌هاتو فراموش می‌کنم
شهرهاتو فراموش...
خونه‌هاتو فراموش می‌کنم
الفباتو فراموش...

این ماجرا، تا کجای چشم تو طول می‌کشد
این حادثه، تا کجای دست‌های من
این قصه‌ها، تا کجای شهر...
این سرزمین، تا کجای جهان...
این ابرها، تا کجای اشک های من...


امید نعمتی
ماکان اشگواری

عکس از مهدی احمدیان
سوگند می خورم به مرام پرندگان
در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست

در کارگاه رنگرزان دیار ما
رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

{#}محمد_سلمانی
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هر درد که هست از مسلمانی تان
هر مرگ از اشتباه انسانی تان
از خاک زمین تان نروید جز ترس
از بذر دروغ، دانه افشانی تان
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هر بار که دست ظلم خون می ریزد
پیمانۀ درد بر جنون می ریزد
آگاه بر آن نیست که روزی خون ها
می جوشد و از زمین برون می ریزد
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شعر؛ دنیایی ست
شهرهایش کلمات
عابرانش حرف هایی
که هرگز به مقصد نمی رسند.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هاشور در هاشور 01


می‌میرند
در من
تمام بولهوسی‌های جهان
من راهبهٔ راه توام
راهی معبد آغوش تو
آنجا که آخرین عبادتگاه جهان است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ


این روزها
لگدمال شده‌اند
زیر پای اشک،
گونه‌هایم
مرهم ... دیدن ادامه ›› بوسه‌هایت را می‌طلبد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ


چه توفیری دارد
برای زندانی
رنگ لباسش سفید باشد
یا سرخ
همین کافی‌است
که بدانی
روزگارش سیاه‌است.



{#}سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

{#}هاشور_در_هاشور


۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید