تیوال شعر و ادبیات
T1 : 09:47:10
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید

 

چشم های تو
دریچه های بهارند
کمی به پاییز نگاهم بدوزشان.
۶ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زنگ زده میگه: "چرا نگفتی دو روزه خونه تنهایی؟می اومدیم پیشت!" تو دلم میگم:"وای نه تو رو خدا اصلا حوصله ندارم" اما به زبون می گم:" عزیزم نمی خواستم مزاحمت بشم" پامیشه میاد و میگه بیا بریم فلان مهمونی!!! ای خدا نههههه نمیخوام بیام وااای... میگه فقط دوساعته، خوش میگذره! با کلی تاخیر میاد. میری، بهت بدمیگذره، اونم نه دوساعت ، که نزدیک پنج ساعت!!!!
به التماس ازش میخوای پاشه که برید. پامیشه. مجبوری سرتکون بدی و ادای آدم خوشحالا رو دربیاری.
میاد خونه و میمونه و نمیره... به اصرار میگه بیا خونه ما بمون. کم کم اشکت درمیاد ولی بازم مجبوری تحمل کنی، تا دلش نشکنه.
میگی : نه عادت ندارم و اینا... و بهونه پشت بهونه و تعارف پشت تعارف که چرا نمیام خونت.
این روابط فامیلی هم گاهی نه، خیلی وقتا رنج و عذابه.
۱۳ ساعت پیش
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ریشه دارم
در خاکی که با آسمان نسبت دارد
قد خواهم کشید
همانند آن مردان
که اگرچه قدم بر زمین می زنند؛ اما
سر پُرسودا بر فراز ابرها دارند.
۲ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو را به خاطر دوست داشتن، دوست میدارم
بخاطر اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
بخاطر لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت...

پل الوار
نوشین پیشوا ، نیلوفر ثانی و رها باصفا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
» اعتراض دولت‌آبادی به انتشار فایل صوتی «کلنل»
... دیدن متن »


محمود دولت‌آبادی با ابراز بی‌اطلاعی از انتشار فایلی که با عنوان نسخه صوتی رمان «زوال کلنل» منتشر شده، به این موضوع شدیدا اعتراض کرد.

به گزارش تیوال به نقل از ایسنا، پس از انتشار نسخه‌ای از رمان «زوال کلنل» در ایران که دولت‌آبادی آن را نسخه‌ای جعلی خواند، اخیرا فایلی صوتی منتشر شده که در ابتدای آن و در معرفی‌اش گفته می‌شود: کتاب «زوال کلنل» نوشته محمود دولت‌آبادی، کاری از مجله اینترنتی ...؛ این در حالی است که رمان «زوال کلنل» که با عنوان «کلنل» به چند زبان ترجمه شده از سال ۱۳۸۷ در انتظار کسب مجوز نشر است و از چاپ در ایران بازمانده است.

این نویسنده در واکنش به این موضوع با بیان این‌که نمی‌خواهد حتی یک جمله از این متن را بشنود، به ایسنا گفت: در حالی‌که اعلام کرده‌ام کتاب چاپ‌شده جعلی است، کسانی که این کارها را می‌کنند، مجرمِ مضاعف هستند و از اسم من و کتاب سوءاستفاده می‌کنند.

او با شرم‌آور خواندن انتشار این نسخه صوتی، گفت: همه چیز به صورت وقیحانه‌ای دارد انجام می‌گیرد و این مایه شرم است. کسانی که این کار را می‌کنند، پیش‌کرده‌ اجانب هستند.

دولت‌آبادی همچنین از کسانی که مسئولیت دارند انتقاد کرد و گفت: مسئولان نباید چشم‌شان را روی "جنایت‌های ادبی" ببندند. کسانی که حقوق میلیاردی می‌گیرند، باید حقوق خلاقیت، ادبیات و فرهنگ را بشناسند و آن را به‌جا بیاورند.

 

 

» بخش ادبیات تیوال: tiwall.com/literature
» کانال تلگرام شعر و ادبیات تیوال: literawall@
» صفحه‌ی رسمی اینستاگرام شعر و ادبیات تیوال: literawall

۳ روز پیش، يكشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از وقتی نوبل رو به باب دیلن دوست داشتنی ما جایزه دادن, اون هم نوبل ادبیات رو ما تونستیم یک مرز دیگه رو هم جابه جا کنیم. بخزیم تو دامن ادبیات و بگیم متن آهنگهای راک, نه تنها یک متن برای موسیقی با ریتم مخصوص که می تونه یک اثر هنری, یک جهان بینی مخصوص به خودش رو داشته باشه.
حالا به این متن یکی از شاهکارترین و عجیب و غریب ترین سولوهای موسیقی راک در تمام اعصار که می رسم , دوباره مرور می کنم:
I been alone
All the years
So many ways to count the tears
I never change
I never will
I'm so afraid the way I feel
اون سه تیکه آخر, من هیچ وقت تغییر نمی کنم, من هیچ آرزویی ندارم و از این حالی که دارم می ترسم...
وای از اون زمانی که این متن بچسبه به یکی از جاودانه ترین اجراهای کنسرت در تاریخ... موهای تن آدمی رو سیخ می کنه...شوکه میشم و به خانوم میم نگاه می کنم...هر دو می خندیم... و دوباره به جلو و مسیر نگاه می کنیم....این از ... دیدن ادامه » صدها دوست دارم ما رو به هم نزدیک می کنه...این جادوی عجیب و غریب موسیقی
بامداد این را خواند
نیلوفر ثانی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مونس کودکی هایم؛
مادربزرگ
که دستانش
پرتوی خورشید بهاران بود
آنگاه که با عشقی ژرف نوازشم می کرد
و لبانش
آرام قلبم
وقتی که بر پیشانی کوچکم مُهر می شد
شبی پس از قصۀ همیشگی
به بالای تیرک های چوبی ایوان خیره شد
به آسمان زلال شب و آن ستارگان درشت قدیم
و آرام در گوشم گفت:
شاه پسرِ من
روزگاری خواهد آمد
که مهربانی جیره بندی می شود
روزگاری ... دیدن ادامه » که آدمی
از شر همنوع خود
به وحوش بیابان پناه می برد
آه مادربزرگ!
پیامبر من تویی
و نمی دانستی که چقدر زود ...
ای کاش باز می گشتی روزی
تا از بیابان به خانه پناه آورم
هیچ آرزویی ندارم
جز یک وعدۀ دیدار
در ایوان خانۀ قدیمی مان
زیر تیرک های چوبی
که فقط
تو باشی و من و سوسوی ستاره ها.
۳ روز پیش، يكشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بامدادان که خروس سحری می خواند
من هم سپیده صبح را می نوازم .
آوازی با آواز دیگر .
من از خود برون می نهم خویشتن خویش ،
تا با تو برخیزم .

#مرتضی کلانی
۳ روز پیش، يكشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در خیالات بکر هر مردی
می خرامد زنی
به شیرینی تمام کندوهای جهان
با قدم هایی از جنس بارش بهاران
زنی که شبیه کسی نیست
آرزویی محو و رویایی
که تمامی مردان گذشته و اکنون و آینده
آن را با خود
به گور برده و خواهند برد.
۳ روز پیش، يكشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سَرَم
خبرنگارانه
چرخانیده میشود
و مهتوا را
چون اتمهاى هرزه ى اکسیژن
میبلعد

شاخه هاى شوخ افرا
در سلسله جبال تهیدستى
ریشه ها را
باز نشر میکنند
و افعال مصروف به فتح میم
در باب مضارع
کلینیک اشمئزاز از خود بروز میدهند

علفهاى ... دیدن ادامه » کنار جاده
مجربترین فرهیختگان زمینند
و "خودکشی نهنگها
جاده را
غرق عرق کرده بود"

پ.ن. غلط املایى قسمتی از نوشته است.
۴ روز پیش، شنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
» کوروش اسدی، خالق «باغ ملی» درگذشت
... دیدن متن »


کوروش اسدی، نویسنده و منتقد ادبی جمعه شب (2 تیرماه) دار فانی را وداع گفت.

کوروش اسدی- نویسنده و منتقد ادبی- شب گذشته در سن 53 سالگی در منزل خود از دنیا رفت.

او در 18 مرداد 1343 در آبادان زاده شد و شروع داستان‌نویسی‌اش از دوران نوجوانی‌اش

بود. اسدی در سال 1366 یا 1367 اولین داستان جدی‌اش را نوشت که بعدها مجموعه داستان شد.

مجموعه داستان «باغ ملی»  او در سال 1383 برنده چهارمین دوره جایزه گلشیری در بخش مجموعه داستان شده بود.

از آثار او می‌توان به «پوکه‌باز»،  «باغ ملی»، «گنبد کبود» و «کوچه‌ ابرهای گم‌شده» اشاره کرد.

 

» بخش ادبیات تیوال: tiwall.com/literature
» کانال تلگرام شعر و ادبیات تیوال: literawall@
» صفحه‌ی رسمی اینستاگرام شعر و ادبیات تیوال: literawall

 

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
» یک خبر مهم
... دیدن متن »


 تیوال در نظر دارد دوره های آموزشی شعر و ادبیات را در قالب کارگاه برای علاقه مندان و همراهان این حوزه برگزار کند.

اطلاعات تکمیلی و نحوه ثبت نام در کارگاه ها متعاقبا اعلام می گردد.

اما چنانچه پیشنهادی در این باره دارید، نظر خود را با ما در میان بگذارید.

 

 

» بخش ادبیات تیوال: tiwall.com/literature
» کانال تلگرام شعر و ادبیات تیوال: literawall@
» صفحه‌ی رسمی اینستاگرام شعر و ادبیات تیوال: literawall

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کاش به جای آمدن
می رفتم
و به جای رفتن
می آمدم
هر اتفاق
با اتفاق دیگر
جابجا می شد
آنقدر جا به جا
که دست آخر
آنکه می رفت
من بودم
آنکه می ماند
تو بودی
۴ روز پیش، شنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از آن شبی که با یک بوسه
روحت را نوشیده ام
وقتی که در خوابت
رویاهای شیرین می بینی
بر گوشۀ لب من لبخندها می شکفند
و در پایان کابوسهایت
من به جای تو از خواب می پرم
هر گاه دلت آشوب است
اشکهای من سرازیر می شوند
و هنگامی که امیدوار هستی
ناخودآگاه به آسمان می نگرم
امشب به کشفی بزرگ دست یافته ام
از این به بعد
هر گاه دلتنگت شدم
با وجود این همه دوری
بیدرنگ ... دیدن ادامه » ...
آرام و ساده
در مقابله آیینه خواهم ایستاد
و به چشمهای خود
نگاه خواهم کرد.
۴ روز پیش، شنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

خط قرمز ها که شکسته بشه
تازه آدم میفهمه چند چند عقب افتاده!
چقدر به خودش
به دنیاش
و به قلبش ظلم کرده!

هشیار شدن بد نیست..
یعنی اصلا بد نیست.
زانوی غم بغل گرفتن هم نداره!
گریه که اصلا!
یه پوینت مثبته حتی!
چون داری خودتو نجات میدی،

از اینکه همش حواست باشه تا به چشمش بیای.
از ... دیدن ادامه » اینکه همیشه سعی کنی بهترین باشی!
از یه امیدواری مسخره!

اره...
الان که دارم فکر میکنم "بی حسی" بهترین حس دنیاست!

پ_کاویانی
بامداد این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ماندن
فعل مهجوریست
در زبان این دوران
این عصر ویران
سنگی بر گوریست
لعنت به وعده های پوچ
نفرین به کوچ.
۵ روز پیش، جمعه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نترس! به زبان بیاور!
بنویس که دلت برایم تنگ شده
این همه سال، این همه ماه، این همه روز
من نوشتم و بى پاسخ ماند
قول میدهم، همین که به زبان بیاورى
قبلِ از تمام شدنِ جمله ات،
پایینِ پنجره ى اتاقت ایستاده ام
باور کن تنهایىِ پنجشنبه ها،
عجیب سخت میگذرد!

#علی_قاضی_نظام
کاوه ت و نوشین پیشوا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پیکِ مرگ آمد شبی شوقِ جهانم را گرفت
تا به خود جنبیدم عزرائیل جانم را گرفت

سرنشین بنز آن دنیا شدم بی گفت و گو
مرگ در پس کوچه ی دنیا ژیانم را گرفت

رد شدم با پای لرزان از پُلِ تنگِ صراط
یک فرشته دستهای ناتوانم را گرفت

خواستم وارد شوم در باغِ زیبای بهشت
حضرت هود آمد و نام و نشانم را گرفت

گفتم آن دنیا خودم مأمور دولت بوده ام!
اخم کرد و کارتهای سازمانم را گرفت

چونکه ... دیدن ادامه » دانست آن جهان من گیر میدادم به خلق
گیر داد و حس و حال شادمانم را گرفت

بعد با اکراه ما را هم به داخل راه داد
اشتیاق زایدالوصفی امانم را گرفت

باغ سبزی دیدم و انواع نعمتها ولی
دیدن حور و پری تاب و توانم را گرفت

میگذشت ازدورحوری، گفتم "آی لاو یو، کامان"
دست هابیل آمدومحکم دهانم راگرفت

روبروی حورعینی غنچه شد لبهای من
حضرت لوط از عقب آمد لبانم را گرفت!

سعی کردم تا بنوشم جامی از جوی شراب
حضرت عیسی پرید و استکانم را گرفت

حضرت حوّا به همراه دوغلمانِ بلوند
رد شد و کلا لباسِ پرنیانم راگرفت

داشتم با حرص می لیسیدم از جوی عسل
حضرت داود با انبُر زبانم را گرفت

دیدم استخری پُر از حوری، پریدم توی آب
تا شدم نزدیک آنها کوسه رانم را گرفت

توی یک وان بلورین تخت خوابیدم در آب
نوح بیرونم نمود از آب و وانم را گرفت

یک پری شد میهمانم، بُردمش پشت درخت
بچه خوشگل یوسف آمد میهمانم را گرفت

خواستم وارد شوم در حلقه ی اصحاب کهف
سگ پرید از قسمتِ پا استخوانم را گرفت

پاتوقِ دِنجی برای عشق و حالم یافتم
گشتِ ارشادِ بهشت آمد مکانم را گرفت

یافتم اکسیر عمر جاودان را در بهشت
یک نفر اکسیر عمر جاودانم را گرفت

گفتم آخر ای خدا! این گیر دادنها به ما
لذتِ تفریح در باغِ جنانم را گرفت

پاسخ آمد: این سزای اوست که روی زمین
وقتِ عشق و حال ، حالِ بندگانم را گرفت...!

#شروین_سلیمانی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دستمو توی موهام میکنم و وقتی بیرون میارم، چند تار بین انگشتام باقی می مونه. اولین فکری که به ذهنم می رسه:" من یه مریضی مهلک گرفتم و همین روزا می میرم!" و ادامه میدم:" باید برم پولهامو بردازم برم سفر! همه ی آدمای زندگیم رو ببوسم و بگم چه قدر دوستشون دارم.. باید... بایا یه کم زندگی کنم ، قبل از اینکه از این مریضی بمیرم..."
از مرگ نمی ترسم نه... مگه از به دنیا اومدن ترسیدیم که از مرگ...؟" کلیپس رو برمیدارم و موهای بلندمو با زحمت توش جا میدم و یه جوری می بندمش که دیگه با سرانگشتای کسی درگیر نشه...حتا خودم!
پامو میخارونم و انقد حواسم پرته که نمی فهمم پوستش رو خراش دادم و داره خون میاد. فکر میکنم:" سرطان پوست گرفتم! لابد تا چند روز دیگه شبیه این آدمای سرتا پا سوخته میشم و دیگه نمیشه نگام کرد. یعنی اون چه فکری میکنه؟ یعنی خدا داره تقاص چی رو ازم میگیره؟" ... دیدن ادامه » صداش توو گوشم طنین میندازه:" تو عرضه ی هیچ کاری رو نداری، حتا عرضه ی غذا خوردن! اگه عرضه داشتی این وضعت نبود... مثل اسکلت شدی ،هرروزم داری وزن کم میکنی، معلومه که موهات میریزه!"
واژه ی "عرضه" چرخ می خوره توی ذهنم، هی رژه میره و من فکر میکنم: این عرضه چیه که من ندارم؟چرا ندارم؟ عرضه ی درس دُرُست و حسابی خوندن(چون انسانی وهنر که رشته نیستن)، عرضه ی شوهرکردن(نمی دونن چه غلطی میکنم که همه پسرا رو فراری میدم)، عرضه ی زندگی کردن و حالا هم که عرضه ی غذا خوردن!
دیگه حس بیزاری از این جور حرف زدنا سراغم نمیاد. آخه من قراره همین روزا از یه بیماری مهلک یا سرطان پوست یا هرچیز دیگه ای که خیلی کشنده اس و زودی آدمو از پا درمیاره،بمیرم! پس لازم نیست نگران چیزی باشم؛ بهتره در آرامش و با خیال راحت بمیرم تا اینکه به این چیزا اهمیت بدم. فقط امیدوارم کسی روی سنگ قبرم ننویسه: "این بشر حتا عرضه ی درست مُردنم نداشت!"
۶ روز پیش، پنجشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
امیدوارم که این فقط یه داستانه کوتاهه خوب بوده باشه و هیچ ردی و نشونی در واقعیت نیابی و نبینی و نداشته باشی ازش
خصوصن نیشها و کنایه های دیگران به راوی که کلی رفت روو اعصابم :))
۴ روز پیش، شنبه
:-))
این به ذهنم رسید: مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت ... دیدن ادامه » که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
۴ روز پیش، شنبه
آخ آخ آخ
مولانا رو نمیتونم نشسته بخونم :))
شعرهای کلاسیک رو شبا میخونم . نمیدونم چرا اما سالهاست که این رسم رو دارم و وقتی به مولانا میرسم هم با صدای بلند میخونم و هم بپر بپر میکنمو میرقصم :))

مرسی چسبید واقننننن
۴ روز پیش، شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در وجودم نوری هست
تصویر ماه
در چشمه افتاده بود.
۶ روز پیش، پنجشنبه
مرتضی کلانی ، رضا تهوری و بامداد این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

دلی دار و ندارم را به تو بخشید ه ام ارزان
گران دادی مرا اما، دل بی مهر خود لرزان
تو را من بهترین خواهم از آنچه بهترین بوده
زتو یک دم نشد گرچه سرشوریده را سامان
تو را آباد و سرزنده همیشه خواهم از خوبی
اگر چه از غم و دردت همیشه بوده ام ویران
اگر چه در نگاه تو شدم چون خار ناقابل
تو را می بینم از خوبی، چو گل در قامت انسان
نشد چشمت به یاد ما، نم از مژگان مشکینت
ولی عمری به یاد تو شدم چون ابر پرباران
همیشه مرهم درد تو بودم بی وفا یارا
نبودی لا اقل مارا به یک گوشه لبی درمان
بیا از این مرام بد دمی بگذر که بد کردی
دمی بنگر به حال ما به عشق تازه مهر افشان
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
جای تقدیر داره همت و تلاش شما دوست عزیز در سرودن غزل...
فقط خوب میشد دیگه از این سیستم عجیب و غریب ستاره دار تیوال !!!! در نشر آثارتون استفاده نکنین...
همواره پیروز باشید
۶ روز پیش، پنجشنبه
درود بر شما
جناب mehrshad ks چه مشکلی در سیستم ستاره تیوال می بینید؟
۶ روز پیش، پنجشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
⁣دنگ..دنگ..

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ.

⁣زهر این فکر که این دم گذر است


می شود نقش به دیوار رگ هستی من...

لحظه ها می گذرد


#سهراب_سپهری
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
» کتاب دیگری از نویسنده ۹۴ ساله
... دیدن متن »

«جودیت کر» ـ نویسنده سرشناس ادبیات کودک و نوجوان ـ در سن ۹۴ سالگی کتاب جدیدی منتشر می‌کند.

به نقل از ایسنا، «گاردین» نوشت: «جودیت کر» نویسنده آلمانی ـ انگلیسی «خداحافظ موگ»، در پاییز اثری جدید را با عنوان «دُم کاتینکا» روانه بازار می‌کند.

این نویسنده و تصویرگر محبوب که هفته پیش ۹۴ سالگی‌اش را جشن گرفته و ۵۰ سال پیش اولین داستان‌ گربه‌ای خود را منتشر کرد، کتاب جدیدش را «داستانی درباره گربه‌ای کاملا معمولی با دُمی نه چندان معمولی که انگار مال خودش نیست» توصیف کرده است. اثر جدید او،‌ با الهام از «کاتینگا» گربه خانگی او به نگارش درآمده و به گفته خودش «کاملا درباره قدرت» است.

«کاتینکا» گربه‌ای است با اخلاقیات عجیب و غریب که برای مثال «کر» را مجبور می‌کند درِ عقب ماشین را برایش باز کند و با او مثل یک آدم رفتار کند. اما این گربه در کتاب جدید این نویسنده از مرزهای واقعیت فراتر می‌رود و به جنگل و ماه سفر می‌کند.

«ببری که برای چای آمد» و «وقتی هیتلر خرگوش صورتی مرا ربود» از رمان‌های مشهور «کر» هستند. او متولد آلمان است اما از زمان حکومت نازی‌ها در انگلیس زندگی می‌کند. «کر» به عنوان نویسنده‌ای شناخته می‌شود که مسائل سخت و شاید تلخ را با زبانی ساده برای کودکان بیان می‌کند. «وقتی هیتلر خرگوش صورتی را دزدید» اثری شبه‌زندگی‌نامه‌ای از خاطرات خود «کر» در زمان حکومت نازی‌هاست.

با این که «جودیت کر» تنها شش سال تا ۱۰۰ سالگی فاصله دارد، کارهایش همچنان محبوب و پرفروش هستند. او در دسامبر ۲۰۱۵ «فاجعه کریسمس موگ» را منتشر کرد که ۵۰۰ هزار نسخه فروخت و در یک کمپین تلویزیونی، رتبه اول را کسب کرد.

«جودیت کر» در طول ۳۵ سال فعالیت خود در کسوت نویسنده، ۱۷ جلد از رمان‌های «موگ» را به نگارش درآورده.

داستان‌های او تاکنون به ۲۰ زبان دنیا ترجمه شده‌ و بیش از ۱۰میلیون جلد فروش داشته‌اند.

 

 

بامداد این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وداع با بهار

امروز سی ویکم خرداد ۹۶ است ، آخرین روز بهار .
چه قدر زود گذشت !
انگار همین دیروز بود که سال نو و نوروز را جشن گرفتیم .
با بهار چگونه وداع کنیم ؟
نمی دانم .
شما در ذهن تان چه می گذرد ؟
من با مرور خاطرات بهار ، شروع می کنم .
در این فصل رویایی روز اول فروردین ، همیشه برای من با شکوه است . به معنای واقعی کلمه .آن قدر این روز برایم عظمت دارد که تا پایان سال ، لحظه به لحظه اش در دل و جانم نقش می بندد .آن جنب و جوش سال نو و نوروز ، درون آدمی را به وجد می آورد و....
اکنون که به آخر بهار رسیدیم و فردا تابستان را شروع و تجربه می کنیم ، دلم می خواهد یک حرفی بزنم و آن را به عنوان وداع با بهار از من بپذیرید . راستش الان کلمات یک شعر در ذهنم نقش بست که آن را بداهه می آورم :
بهار
تو رفتی
اما ،
دل من با تو می تپد .
تو ... دیدن ادامه » رفتی
اما ،
جان من در گرو توست .
تو رفتی
اما ،
یادت ، همیشه می ماند
برای امروز ، فردا و روز دیگر .
بهار جان ،
بدرود تا یک سال دیگر .
بهار جان ،
بدرود تا نوروزی دیگر .
تا شکوهی دیگر
تا ......

# مرتضی کلانی
سی و یکم خرداد ۹۶
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
آخ چه حال خوبی داشت نوشتتون
چی شگفت انگیز تر از هیجان قبل از تحویل سال ...
بدو بدو کردنها واسه خرید شیرینی و ماهی دودی و ...
بعد لباس نو خوشگلا رو پوشیدنو منتظر شدن برای تحویل سال
آخ که هیچی برابری نمیکنه با این شعف .. البته چرا :)) الان یادم افتاد کریسمس هم برام همینقدر هیجان انگیزه و خریدهای قبل از کریسمس معرکه س

واقعن مرسی برای این یادآوری و تزریق حال خوب
حقیقتن حالم خوش شد
چقدر خوشبختیم که انقدر زیبایی وجود داره و میتونیم کیف کنیم باهاش ..
چقدر ... دیدن ادامه » خوش بحالمون که انقدر خوشبختیم که میتونیم اینهمه رنگ و صدا و شگفتی رو درک کنیم
چه خوب که خوش بحالمون که انقدر خوشبختیم ..
مرسی :)
۳۱ خرداد
بسیار سپاس گزارم ، دوست ارجمند .
یادمه که امسال عید هم تا دوم فروردین از طریق فضای مجازی در ارتباط بودیم . و واقعن حال خوشی بود . روزگار همواره به کام تان باد .
۳۱ خرداد
بله واقعن که عالی بود
طبق عادت همیشه م که با ثبات و تعادل ، سر جنگ دارم پاک کرده بودم تمام امکانات مجازیمو :))
مجدد ساختمشون
میبینمتون :)
۳۱ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید