تیوال شعر و ادبیات
S3 : 12:18:55
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال

 

وزارت دفاع ،جلوی دشمن را گرفت
وزارت نیرو ،جلوی خشکسالی را
صدا و سیما هم ،فعلا ً با دروغ درگیر است
خدایا خداوندا !
وصیت داریوش ماریوش را ولش
مرا از آزادی بیان دیگران
محافظت بفرما !


#اکبر_اکسیر
مالاریا - انتشارات مروارید
" موقت "
قبلن در رابطه با " اهمیتِ در ژانر بودن " نوشته بودم و دغدغه هام رو مطرح کرده بودم . همچنان برام " مسئله " است و دارم بهش فکر میکنم . به نظرم امکان نداره بتونیم بیرون از ژانر ، بطورِ " واقعی " بیاندیشیم . احساس میکنم بیرون از ژانر دچارِ همه بودگی میشیم . ژانر ، تعیین تکلیفِ ما با جهانه . ایتکه مایلیم با کدام وجه از جهانِ هستی روبرو شیم و انتخاب میکنیم جهان کدام وجه از خودش رو بر ما مکشوف کنه .
بگذریم :)
چند شعر از واسیل پوپا که به واسکو معروفه رو انتخاب کردم و صوتی کردم . شعرهاش رنگ و بویی سوررآلیستی دارن که با سنتهای عامیانه ی صربستان آمیخته شده . درسته که نمیتونیم اونچه از شاهزاده ی سوررآلیسم حضرتِ دسنوس دیده ایم رو اینجا هم مشاهده کنیم . اما همونطور که گفتم تلفیقی که در شعرهاش بکار رفته خصوصن بخاطر کلماتِ ساده و روزمره ش ... دیدن ادامه » ، شعرهاش رو خوندنی و صمیمی کرده
امیدوارم از شعرهاش خوشتون بیاد و صدای داغونِ من رو هم بر من ببخشید :)

http://s6.picofile.com/file/8386113950/vasco.mp3.html


امیرمسعود فدائی این را خواند
مریم اسدی، نیلوفر ثانی، سیدمهدی و سپهر این را دوست دارند
چون این پست موقت است . و به زودی پاک میشود . لطفن خواندم یا دوست دارم یا کامنت نفشارید و نگذارید که با حذفِ آن خدای ناکرده جسارتی به جنابتان نکرده باشم
درودها
زنده باد :)
۲۳ ساعت پیش
روی پرده هنر و تجربه بود تا هفته پیش بامداد. فک کنم طول میکشه نسخه فروشیش ارائه بشه
۳ ساعت پیش
یانیس ریتسوس
بیلی کالینز
شعرهای اکسپرسیونیستی...مث بولانی

یادداشت کردم..
بذار فعلا اینو شروع کنم..
ولی مرسی پسر..دمت گرم
۳ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
افسوس که نان پخته خامان دارند
اسباب تمام ناتمامان دارند

آنان که به بندگی نمی ارزیدند
امروز کنیزان و غلامان دارند

#شیخ_بهایی




بسمه تعالی



جمله کوتاه من :







اشک رقیه (ع) برای پیوستن به شهادت حسین (ع) وار تابید









نویسنده ... دیدن ادامه » : سید محمد حسین شرافت مولا



برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

در شهرم!
و شهر پر است از سربازهای مسلح،
که به فاصله‌ی ده متری،
دو به دو و گاهی سه به سه در گوشه و کناره‌ها ایستاده‌اند!
سیناهای سر تراشیده
که عشق به ویسواوا را،
به چکمه و لباس‌های خال‌خالی ببری معامله کرده‌اند!
دو روز از اتمام انتخابات گذشته است،
مردم به جبر همیشگی تاریخ،
به ضمیر تبدیل می‌شوند،
و ضمیرها
با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌هاشان
خود را در هزار توی مصلحت
مستتر می‌کنند!
ماهی‌های ... دیدن ادامه » هراسان از انفجار دینامیت تبلیغات!
دور می‌زند کوسه‌ی وحشت
در لایه‌ی بالای آب‌ها
و ماهی‌ها هستند و نیستند!

احساس می‌کنم به سردخانه‌ای برای شناسایی یک جسد می‌روم!
ما بیشتر عمرمان را ترسیده‌ایم!
"ما می‌ترسیم پس هستیم" !
ما بی هیچ جرم و گناهی می‌ترسیم!
خوبیم‌و می‌ترسیم!
خوب‌ترینیم‌و می‌ترسیم!

دموکراسی مثل پیتزا به معده‌ی ما ناسازگار است
هیچ حرمتی ندارد آدمی!!
...سبد بیاور و خورشید را زیر سبد پنهان کن!

کجای شهرم؟
کجای تاریخ؟
کجای زمان؟
تاوان گناه که را می‌دهم من؟

گریه کن و بر سر و سینه‌ات بکوب!
بر شبی که زمزمه می‌کردی به خیانت
کلمات عربی را
صدمتر دورتر از چادر رستم فرخزاد!

چون پیازداغ در کف دیگ کدام مساله
و با روغن‌داغ کدام معضل
دود می‌کنی اکنون؟!
...خیاطی فلاسفه قابل ستایش است
و من بیزارم از نصیحت!
من!!
ماهی آزاد نیمه راه برگشتم
زیر تیک‌تاک ساعت
نیمه‌ی هندوانه‌ای را به تصورم پلاسیده
که کسی رغبت به خوردنش نمی‌کند

کاش کتاب می‌خواندی!
کاش می‌دانستی که کتاب خواندن چقدر گره‌گشاست
آن‌وقت به اشارتی می‌دانستی که دلیل این‌همه بدبینی چیست؟
آن‌وقت لذت بدبینی را می‌چشیدی!...

#حسین_پناهی
#نامه‌هایی_به_آنا
چه چیزهای ساده ای که آدمی از یاد می برد

می بینی !

دنیا زیباست محبوب من

نمی دانستیم

"برای نشستن زندگی در کنارمان

چهارپایه ای نداریم."

شمس جان لنگرودی
دنیا زیباست محبوب او
فقط نمی دانستید
چارپایه ای که زندگی روی آن می نشست
از زیر پای اعدامی می کشند
۲ روز پیش، شنبه

تبارک اله بر درایت حضرت ادیب
۱۲ ساعت پیش
سبحان الله :)
۱۲ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یادداشت درباره کتاب " معسومیت " نوشته مصطفی مستور
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.10.21

مستور یا سلینجر ؟!
"معسومیت" ، جدیدترین کتاب مصطفی مستور، پیرامون ماجراهای دو رفیق به نام های مازیار و اردلان پیش می رود. مازیار که پسری جوان است و باشیوه خاص خود و البته در تنهایی زندگی می کند ، در حال روایت اتفاقاتی است که در یک زمستان برای خود و دوستش اردلان رخ داده . داستان معسومیت ، دست روی تنهایی انسان مدرن گذاشته و آشفتگی های یک جوان را این باردر قالبی متفاوت تر بیان کرده است . احساس تنهایی و بیگانگی با اجتماعی که مازیار را درک نمی کند ، محصول تفکر و رفتار اوست که هم رنگ جماعت نیست و قصد هم ندارد بشود ؛ در نتیجه ، در عین صداقت مثال زدنی اش ، دچار آشفتگی های روحی می شود . این سردرگمی در کنار ... دیدن ادامه » حس زیبایی شناسی عمیقش او را دچار تعلیق می کند ؛ مرز بی اعتنایی جامعه نسبت به احوال خودش را پشت سر گذاشته و در راستای دغدغه هایش لباسی به قامت درد می دوزد ؛ درحالی که تلاش اجتماع تنها در جهت شکل گیری رفتار و هدایت به سمت روزمرۀ اکثریت و البته بدون نوازش روح حساس او ، اتفاق می افتد. این سرگشتگی ها باعث می شود ذهن مازیار، با هوشمندی ، مناسبت های زندگی اجتماعی و کلیشۀ نوع دوست داشتن را زیرسوال ببرد .
کتاب در وصف تنهایی در کنار کاربرد رگه های روان شناختی در شخصیت پردازی ، تلاش زیادی می کند ؛ آن هم وقتی شخصیت اصلیش غوطه ور در کف جامعه حرکت می کند و حس بی کسیِ تا بن دندان فراگفته را ترسیم می نماید. مازیار بی اعتماد است و فقط گاه آدم هایی عجیب ،حال او را می فهمند . تردید در نگاه او به دنیا سایه انداخته و شاید انتهای کتاب و تلاش او در گسست این تنهایی و یافتن راهی که مورد درک واقع شود ، تلاشی امیدوارانه برای بهترشدن روزگار انسان هایی شبیه اوست .اینکه انسان تا کجا باید بار تنهایی و درک نشدن از سوی دیگران را با خود حمل کند ، سوالی است که مازیار در طول کتاب بارها از خود می پرسد؛ آن هم در حالی که هر روز که می گذرد ، اندازه این کوله بار بیشترشود و او تنها به دنبال استراحتگاهی است تا اندکی بار را روی زمین بگذارد و بتواند نفسی تازه کند . مستور با کلماتش به سختیِ باری که بر دوش مازیار است وزن می دهد و آن قدر قدم به قدم این کار را انجام می دهد که کتاب به نقل قولی قابل باور تبدیل می شود.
از طرفی ، مازیار در حال نوشتن نمایش نامه‌ای در مورد منصور بن اسحاق نیشابوری ، عارف قرن هفتم است و به واسطه همین موضوع ، رگه های عرفان باز هم مشابه کتاب های قبلی اش پا به متن مستور گذاشته تا بتواند پرسش های هستی شناسانه خود را در بستر مهیایی ازتقابل عقل و جنون مطرح کند و از طریق آن ، خواننده را به تکاپوی تفکر و یافتن جواب بیندازد.گویی نویسنده، طرحی بلندمدت دارد. مستور همان کسی است که بعد از چاپ کتاب اولش ، خیلی ها می گفتند:" اگر می خواهی کسی را کتابخوان کنی ،کافیست کتاب " روی ماه خداوند را ببوس" را به او معرفی کنی ." کتابی که بدون شعارزدگی ، داستانی به شدت خلاق را در بستری عرفانی و کاوش گرانه روایت کرده و هنوز بارها و بارها تجدید چاپ و ازدیاد مخاطب را به همراه دارد .او از موقعیت های ساده زندگی به راحتی نمی گذرد و اگرچه در آثار قبلی اش ، هر شخصیت ، ادامه دهنده ماجرای کتاب قبلیش بوده اما این بار در معسومیت، به طرح داستان و شخصیت هایی جدید روی آورده و آدم های تازه تری خلق کرده است. از طرفی با نوشتن غلط املایی، ساختار را به هم زده تا تداعی تازه تری از مفاهیم همیشگی ارائه دهد . نوآوری اخیر او در استفاده از قالب های جدیدتر داستانی موافقان و منتقدانی دارد اما این دستاورد بار دیگر به این مساله تاکید می کند که مستور از ورود به فضاهای تازه تر نویسندگی، ترسی ندارد و با توجه به پیشینه داستان نویسی اش ،یکی از ویژگی‌های منحصر‌به‌فرد او، سعی در ایجاد مفاهیم و الگوهای تازه تر در ذهن مخاطب است؛ او ذاتا قصه گوست و این زبان داستان گو مخاطب را جذب می کند. پیگیر بودن خواننده ، او را به لایه های عمیق تر شخصیت‌ها در کتاب‌های مختلفش می رساند تا در موقعیت های متفاوت تکرار این نقش ها را در نظر بگیرد و مختصات تازه تری از زندگی آن ها را به دست بیاورد.
مستور نبض مخاطب را در دست می گیرد و بالا و پایین رفتن آدم های قصه اش آن قدر تاثیرگذار اتفاق می افتد که مخاطب ، خود را در کالبد شخصیت می بیند و هم¬سان با او به حرکت می افتد و جنب و جوش را تجربه می کند.این ویژگیِ انتقال حس ، آن قدر مهم است که برخی در تعریف داستان نویسی مدرن ، نقطه انتقال حس به خواننده را تکمیل رسالت داستان نویس می دانند. همین شناخت دقیق و جزئی نگر از مخاطب باعث می شود کلمات مستور ، واژگان بیگانه ای صرفا در محدوۀ جغرافیای داستان ، محصور نشود ؛ بلکه کلمات ریشه ای در خاکِ اصالت دارند و خواننده نیز قبلا شمایل این گیاه را در جامعه دیده و حالا می خواهد پابه پای نویسنده ، اجزای مختلف این گیاه را بررسی کند و با هم به میوه برسند . به عبارتی می توان گفت که مخاطب مستور ، خود را با شخصیت کتاب او غریبه نمی¬داند ؛ بلکه انسان درون داستان را فردی آشنا می پندارد که در نزدیکیش زندگی می کند و در همین خیابان هایی قدم می زند که خواننده نیز با قدم زدن در آنجا از استرسش می کاهد و شاید روزی همین انسان که از تلخی روزگار به پیاده روی پرداخته در شهر از کنارش گذشته و حالا او سرگذشت همان رهگذر را می خواند .
بخشی از این موفقیت ، مربوط به نگاه مستور به صورت یکدست به جامعه است . او جاهایی را که شخصیت در آن ها پا می گذارد می شناسد و ابایی از اشاره به آنها ندارد . او کیفیتی از زندگی را می بیند که در حقیقت ، زندگی جامعه موجود دارد . به همین دلیل حتی بنا به اقتضای داستانش ، وارد دنیای روسپی ها و یا قشرهای آسیب پذیر جامعه می شود و پای زبان و ادبیات ویژه آن ها را به داستان باز می کند. توجه او به جزییات خصوصا در کتاب آخرش مشهود است . شناخت او از اقشار مختلف جامعه ، تجربه زیسته محکمی را در اختیارش قرار داده که نتیجه همین مشاهدات است . مستور از جایی برگشته که کم ترین فاصله با واقعیت عریان جامعه داشته و حالا روایتی را می گوید که از حقیقت جامعه پرده برمی دارد و سوالاتی را مطرح می کند . از این جهت تاثیر مستور تا حد زیادی با سلینجر نویسنده معروف آمریکایی و نویسنده کتاب ناتور دشت شباهت دارد .
قلم سلینجر در ناتور دشت تا حد زیادی به نقد جهان مدرن غرب پرداخته و البته از این نظر، مستور انفرادی تر سعی کرده نگاه سلینجروارش را داخل داستان آورده و در محدوده ای شخصی تر ، آشفتگی هایش را با ما مخاطب در میان گذاشته است . نوع بیان مستور به گونه ای است که حتی اگر مخاطب علاقه مند به داستان نباشد هم نمی تواند به راحتی ، کتاب را کنار بگذارد و کنجکاو است که از انتهای آن داستان سردربیاورد. انزوای خودخواسته مازیار ، اجتماع بزرگی را در معسومیت ،درگیر کرده و از دل این کشمکش، روایت بیان می شود . مازیار که در هیاهوی جامعه ، مبهوت زیبایی است و از تنهایی نیز شکست خورده ، توسط دیگران دیده نمی شود و کمبود ارتباط حسی با اطرافیان نیز زندگی او را تحت تاثیر گذاشته است. بحران های اجتماع که هم چون موجی در روزهای طوفانی اش ، ضعیف ترهایی هم چون او را می بلعد، آینه ای تمام عیار از جامعه ای است که عدول از کلیشه را نمی پذیرد و در مقابل خاص تر ها شدیدترین عکس العمل را نشان می دهد . این نقطه مشترک دیدگاه مستور با نظر سلینجر است ؛ جایی که هردو نظام های اجتماعی را در برخورد با متفاوت تر ها زیر سوال می برند . به عبارتی جامعه باید راه حل مشکل و یا بستر یافتن آن را در اختیار بگذارد تا مشکل روحی از امثال مازیار یک قربانیِ کامل نسازد .
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ چیز و هیچ کس نمی تونه جای خودمون پر کنه اما نه برای وقتی که با خودمون غریبیم..برای وقتی به خودمون به وسعت یک دنیا نگاه می کنیم..پر خروش و پر عصیان ..رها از همه قید و بندها و بایدها...می تونیم برای هر قدمی که به خودمون نزدیک بشیم جشن بگیریم اون وقته که میشه با دیگران هم بود ..نه بودن تکراری و خسته کننده بودن هایی از پس یک ماجرایی عظیم..حتی اگر آنها غافل باشند
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مشتی علی کوچه های محله رو نگاه می کرد و می رفت
پسر بچه با دفتر مشقی که دستش بود، از کنارش رد شد
دیوانه نشسته بود کنار مغازه عطاری و مشتی علی همین جور که از کنارش رد می شد
چشماشون همدیگر رو دنبال می کرد اما جفتشون هم فهمیدن که فعلا با هم حرفی ندارن
بعد مشتی علی یه دستی تکون داد رو رد شد
برف میومد
مغازه خرازی پارچه های جدید آورده بود و بوی پارچه جلوی مغازه رو پر کرده بود
طوری که وقتی از کنارش رد می شدی می خواستی تمام روز رو با این بو و یک لیوان قهوه و آهنگ دیوانه من سر کنی
پارک خلوت بود به جز چند تا ورزش کار که فکر کنم اگر ورزش نمیکردن از سرما یخ می زدن
مشتی علی سوار تاکسی شد و رفت سر کار...
تو تاکسی مشتی علی مدام با دستش بخار شیشه تاکسی رو پاک می کرد تا بتونه محله رو ببینه...
۴ روز پیش، پنجشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فکر کن اگر آدمیزاد رو زبان کلام نبود ..و فقط آدمها با چشمهاشون صحبت می کردند..شاید اون موقع این همه تضاد نبود
۴ روز پیش، پنجشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کاش میشد قدر زندگی را در ابتدای هر فصلی شروع کرد..کاش هرگز برای فرداها منتظر نمی ماندیم... اکنون ها همه مسیر بود و بس...و ذهن خالی از هیچ چیز میشد..کاش جایش را احساس پر میکرد..احساس عمیق ..چقدر این روزها احساس ‌گم شده زندگی ماست
۵ روز پیش، چهارشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

زن می‌گوید:
خوب شد اومدی
حتمن خبر شدی پنج‌شنبه هواپیما سقوط کرد.
اومدن سراغِ من واسه این مسئله...
میگن اسمش تو لیست مسافرها بود،
خب که چی؟
شاید نظرشو عوض کرده بود!
چندتا قرص بهم دادن که بتونم سرپا باشم.
بعدش یکی رو نشون‌ام دادن
نمی‌دونم کی بود...
همه‌اش سیاه،
همه‌جا سوخته...
غیر از یه دست،
تکه‌ای از پیرهنش،
یه ... دیدن ادامه » ساعت،
یه حلقه‌ی ازدواج.
از کوره در رفتم:
چرا باید اون باشه؟
اون این کار رو با من نمی‌کنه
نمی‌ذاره به این شکل ببینمش
مغازه‌ها پُراند از این‌جور پیرهنا
اسمِ ما دو تا رو اون حلقه،
خب که چی؟
دو تا اسمِ معمولی.
خوب شد اومدی
بشین این‌جا
بشین این‌جا
بشین کنارم...
آره...می‌خواست پنج‌شنبه برگرده
اما خُب تا آخرِ سال چندتا پنج‌شنبه داریم.
مگه نه؟
زیرِ کتری رو روشن می‌کنم،
موهامو می‌شورم!
بعدش چی؟
بعدش سعی می‌کنم از این خواب بیدار شم
خوب شد اومدی
اون‌جا سرد بود
اون هم تو یه کیسه‌ی پلاستیک بود
می‌گم «اون» منظورمو که می‌فهمی؟
همون آدمِ بدشانس.
زیرِ پنج‌شنبه رو روشن می‌کنم،
چایی‌هامو می‌شورم!
به هر حال اسمِ ما دو تا
اسمِ معمولیه!

#ویسواوا_شیمبورسکا
برگردان: احمد پوری
https://t.me/artplAs
فوق العاده بود و تلخ
۵ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
**اندیشیدن**

فسق و فجوری بدتر از اندیشیدن وجود ندارد.
مثل گرده‌افشانی علفی هرز، این بی‌بندوباری تکثیر می‌شود
در ردیفی که برای گل مارگریت کرت‌بندی شده.

هیچ چیز برای آنهایی که می‌اندیشند مقدس نیست
هرچیزی را همان می‌نامند که هست
تجزیه‌های عیاشانه     ترکیب‌های فاحشه‌وار
شتابی وحشی و هرزه دنبال واقعه‌ای عریان
لمس شهوانی موضوع‌های حساس
فصل تخم‌ریزی نظریه‌ها ـ اینها خوشایند آنهاست.


#ویسواوا_شیمبورسکا
ترجمه ... دیدن ادامه » : #مارک_اسموژنسکی #چوکا_چکاد #شهرام_شیدایی
از کتاب #آدم_ها_روی_پل
#نشرمرکز
پ ن : این شعر از چاپ چهارم به بعد از کتاب آدم ها روی پل حذف شد
شعر کامل :


**اندیشیدن**

فسق و فجوری بدتر از اندیشیدن وجود ندارد.
مثل گرده‌افشانی علفی هرز، این بی‌بندوباری تکثیر می‌شود
در ردیفی که برای گل مارگریت کرت‌بندی شده.

هیچ ... دیدن ادامه » چیز برای آنهایی که می‌اندیشند مقدس نیست
هرچیزی را همان می‌نامند که هست
تجزیه‌های عیاشانه     ترکیب‌های فاحشه‌وار
شتابی وحشی و هرزه دنبال واقعه‌ای عریان
لمس شهوانی موضوع‌های حساس
فصل تخم‌ریزی نظریه‌ها ـ اینها خوشایند آنهاست.

چه در روز روشن چه در تاریکی شب
به هم می‌آمیزند در شکل زوج، مثلث، دایره.
جنسیت و سن طرف مقابل اینجا مطرح نیست
چشم‌هاشان برق می‌زند، گونه‌هاشان گل می‌اندازد.
دوست دوست را از راه به در می‌کند
دختر بچه‌های حرامزاده پدر را منحرف می‌کنند
برادری خواهر کوچک‌ترش را وادار به فحشا می‌کند.

میوه‌های دیگری از درخت ممنوع 
متفاوت با باسن‌های صورتی مجلات مستهجن
بیشتر از تصاویر واقعا مبتذلِ این مجلات، به مزاجشان خوش می‌آید
کتاب‌هایی که آن‌ها را سرگرم می‌کند تصویر ندارد
تنها تنوع آن‌ها
جملات خاصی‌ست که با ناخن یا مداد رنگی
زیرشان خط می‌کشند.
چه وحشتناک آن هم در چه حالاتی
و با چه ساده‌گی افسارگسیخته‌ای
ذهن موفق می‌شود در ذهن دیگر نطفه ببندد
از آن حالات حتا کاماسوترا خبری ندارد.

به هنگام این قرارهای مخفی عاشقانه، حتا چایی به سختی دم می‌کشد.
آدم‌ها روی صندلی می‌نشینند، لب‌هایشان را تکان می‌دهند
هر کسی خودش پا روی پا می‌اندازد
این‌گونه یک پا کف اتاق را لمس می‌کند
پای دیگر آزادانه در هوا می‌چرخد
گاه‌به‌گاه گسی بلند می‌شود نزدیک پنجره می‌رود
و از روزنه‌ی پرده
خیابان را دید می‌زند. □

#ویسواوا_شیمبورسکا
ترجمه : #مارک_اسموژنسکی #چوکا_چکاد #شهرام_شیدایی
از کتاب #آدم_ها_روی_پل
#نشرمرکز
پ ن : این شعر از چاپ چهارم به بعد از کتاب آدم ها روی پل حذف شد
۶ روز پیش، سه‌شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
" اگر گوشی برای شنیدن وجود نداشته باشد، هرگز شکسته شدن و افتادن یک درخت بزرگ صدایی نخواهد داشت! "
جزء از کل - استیو تولتز
#تنهایی
#وحشت
به آگاهی می‌رسد اجرای این برنامه امروز یکشنبه لغو شده است. اطلاع رسانی به خریداران محترم انجام شد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جز روزگار ِمن
همه چیز را
سفید کرده برف...

#شمس_لنگرودی
ای غنچه رسید وقت تا بگشایی
روی گل خود به عاشقان بنمایی

افسوس که عمر تو همین امروز است
دریاب که بی نصیب از فردایی
امیرمسعود فدائی، سعید کیان فر و علی محرابیان این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کدامین چشمه سمی شد ،که آب از آب می ترسد؟
و حتی ،ذهن ماهیگیر ،از قلاب می ترسد

کدامین وحشت وحشی ،گرفته روح دریا را
که طوفان از خروش و موج از گرداب می ترسد

گرفته وسعت شب را،غباری آن چنان مبهم
که چشم از دیدگاه و ماه از مهتاب می ترسد

شب است و خیمه شب بازان و رقص وحشی اشباح
مژه از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب می ترسد

فغان ،زین شهر کج باور،که حتی نکته آموزش
ز افسون و طلسم و رمل و اسطرلاب می ترسد

فضا ... دیدن ادامه » را آن چنان آلوده ،دود نفرت و نفرین
که موشک هم ،ز سطح سکوی پرتاب می ترسد

طنین کارسازی هم ،ز سازی بر نمی خیزد
که چنگ از پرده ها و سیم،از مضراب می ترسد

سخن ،دیگر کن ای بهمن!کجا باور توان کردن
که غوک از جلبک و خرچنگ از مرداب می ترسد؟


#بهمن_رافعی_بروجنی
از کتاب "بی عشق ،ما سنگ،ما هیچ"
حال وطن

حال وطن این روزها چون حال من خوش نیست
این روزها چون حال من حال وطن خوش نیست

از سیستان تا مرز گیلان سیل غم جاری است
حال تهمتن، پهلوان پیلتن، خوش نیست

پروازها فوّاره های سرنگون هستند
پر درنیاری! مژدۀ برخاستن خوش نیست

دشمن، که جز چشم فریب از وی نباید داشت
از دوست هم آواز، حتی یک دهن خوش نیست

پیراهن یوسف پر است از خون و خاکستر
یعقوب ... دیدن ادامه » می داند که بوی پیرهن خوش نیست

تا اطلاع ثانوی ما سوکوارانیم
حال کسی در خلوت و در انجمن خوش نیست

ما زنده ایم اما شبیه مردگان خاموش
حال کسی که زنده باشد در کفن خوش نیست

من را که در هر بیت خویش از ناخوشی گفتم
باری ببخشایید...دیگر طبع من خوش نیست

قنبرعلی رودگر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم، آه
.
#هوشنگ_ابتهاج