تیوال شعر و ادبیات
T1 : 16:56:55
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید

 

سلام
---------
ایستایی ات
مرگ را به گریه درآورد
عجز
از چنگال منفور مرگ
می چکید
و صلابت ات
تمام کوه های مغرور را به زانو درآورد
و هر چه سر
به احترام سر بی تن ات
به تعظیم
فرو ماند
ای حلاوت ماندگار عشق
در حلقوم جدا گشته
نوشت ... دیدن ادامه » باد که سر برآوردی
با مدال ِ بی سری
سید حسن ابوطالبی
( جاهد )
96/05/27
--
با نهایت ادب و تواضع ، پیشکش اسطوره ماندگار شهید والا مقام شهید محسن حججی
۵ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کاش
باران بزند
تنِ اندیشه ی بی تابِ مرا
غسلِ تعمید دهد
چشمانت....
رازِ گیسوی تو
تن پوش شود
و مرا
جا بدهد
در بغل تا به بغل
احساست...
۲۲ ساعت پیش
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

وقت جان کندن من بود ،نمی دانستم
تیغ برگردن من بود ،نمی دانستم

 آن چه در حجم پر از درد گلویم پژمرد
آخرین شیون من بود ،نمی دانستم

 تا نمردم بگذارید که فریاد کنم
دوست هم دشمن من بود ،نمی دانستم

 از همان خنده که معنای عطوفت می داد
نیتش کشتن من بود ، نمی دانستم

 آن چه من بارقه عاطفه پنداشتمش
آتش خرمن من بود ، نمی دانستم

 لحظه ... دیدن ادامه » وصل من و دوست ،خدا می داند
وقت جان کندن من بود ،نمی دانستم

 لیلا کوهی
امید فرجی این را خواند
امیر هوشنگ صدری و سید فرشید جاهد این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تا به آن سیمای برق انداز تو افتاد چشم
رفت بر هفت آسمان ، شد ناله و فریاد چشم
آهوان چشم نازت دشت دل را تا چرید
در شکار قامتت کی شد دمی صیاد چشم
هیچ رسم و هیچ قانون در حریم عشق نیست
صید او، صیاد تو، کی می شود آزاد چشم
لرزش مژگان تو بر چشم ما شد زلزله
تا فروریزد زتو این قصر بی بنیاد چشم
رو مپوشان در نقاب کین مکن مخفی رخت
پای طوفان غمت یارا مده بر باد چشم
۲ روز پیش، چهارشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در دگر سویِ ستبرِ دیوار
بیابانها
پناه گرفته اند
و زوایای خانه را
نور
تمسخر میکند

لشگریان مغول
خمیازه بدست
از کنگره های گچی سقف
میمون وار
آویخته میشوند

گلهای شیپوری قالی
حمله ی تبر را
به ... دیدن ادامه » جنگل انبوه فرش
آماده باش میدهند

لشگریان مغول
دودکش را اشغال میکنند
یخچال نعره میزند
لامپها
ترک میخورند
و آجرهای زیر سقف
قهقهه زنان
از مهلکه
میگریزند
۲ روز پیش، چهارشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من خوش بخت ترین زن جهان را در عکس هایی دیدم
که کنار تو ایستاده بود
و چشمانش
از خنده ی پنهان دلش
در قاب تصویر می رقصید.....
کنار تو بودو بسیار شبیه من
شبیه کسی که بودم
شبیه روزهایی که با تو گذشت...
۴ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
_تا به حال شده تاریکی چشمت رو بزنه؟
+نه همیشه روشنایی چشمم رو زده.
_اما برای من اتفاق افتاده. وقتی یه دفعه با اون حجم عظیم تاریکی روبه رو شدم ، ناخودآگاه چشمام رو بستم. انگار فرورفتن اون همه تاریکی یکجا به چشمام ، اذیتم کرد. دلم نمی خواد توی تاریکی قدم بزنم اما انگار چاره ای ندارم. شاید همه مون اسیرشیم و خودمون خبر نداریم!
۴ روز پیش، دوشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در یک غروب روشن
مقابل هم ایستاده بودیم
ورودیِ یک مسجد هزار ساله
با نگاه هایی گره خورده
من کنار طرّه ی چپ
تو کنار طرّه ی راست
طرّه ها از هزار سال پیش
بالای سردر به هم رسیده بودند
اما من و تو
هرگز به هم نرسیدیم.
۴ روز پیش، دوشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ساحل آغوش، دریای دوچشمان تورا
مأمن آرامش است و بستر مهر خدا
غرق چشمانت شدم من در زلال آینه
تا که در آن باز بینم عشق خود را بی ریا
من مثال قطره ای بر موج سنگین نگاه
مست گشتم تا شدم این بی کرانت را رها
مأمن آغوش تو آرامش قلب من است
بار دیگر باز کن درهای این صحن و سرا
سربه راهم کن که سرگشته شدم از بوی تو
تا نسازم باردیگر راه خود را در خطا
هرچه در راه غلط بی تو کشیدم عاقبت
باز گشتم سر به زیر از بار سنگین حیا
هرچه خواهی آن بخواهم، هرچه گویی آن کنم
من دگر جانا شدم باعشق خوبت مبتلا
۶ روز پیش، شنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ماه ...
این قرارگاه عاشقان
همچنان درخشان
گر چه دیگر بر این زمین
عشق، محو و ناپیداست
به یاد میلیاردها نگاه
که صدها هزار سال
بر تو دوخته شدند
امشب نیز سر بر آسمان دارم
تا رد گذشتگان را
بر چهره ات بجویم
تا شاید شبی
روزنی از آن عشق ها
بر سیاهی این خاک
به رویم گشوده شود.
۶ روز پیش، شنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
» ارسال 114 هزار جلد کتاب به مهدکودک‌ها
... دیدن متن »

مدیر انتشارات آبرنگ در گفتوگو با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، از ارسال تعدادی کتاب کودک به سراسر کشور خبر داد و اظهار کرد: سازمان بهزیستی کشور با همکاری انتشارات بینالمللی آبرنگ برای ارتقاء سلامت معنوی کودکان کشور اقدام به توزیع 114 هزار جلد کتاب کرده است.
 
امیرهوشنگ اقبالپور افزود: عنوانهای این کتابها عبارت است از: «شیوههای عملی جهت ارائه مفاهیم دینی» و مجموعه دو جلدی «پارسایان کوچک» که به همه مهدهای کودک در سطح کشور ارسال میشود.
 
وی ارزش ریالی این کتابها را بالغ بر 750 میلیون تومان برآورد کرد و گفت: ارسال این آثار از هفته آینده شروع میشود و با توجه به اینکه 17 هزار و 500 مهد کودک در سراسر کشور وجود دارد برای هر کدام از مهدکودکها دو جلد از هر عنوان ارسال میشود.
 
اقبالپور درباره محتوای این اثار نیز توضیح داد: در این کتابها مفاهیم دینی و مهارتهای اجتماعی رویکرد دینی به خردسالان آموزش داده میشود.

سارا صادقیان و امیر هوشنگ صدری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
-----------
برای من که تمام مشت خود
در پیش چشمان نافذت
به التماس دیدگان نمناکم گشوده ام
نمانده جز تلاطم امواج اشک
به " مدّ ِ " آیا می شود وُ
به " جزر ِ " آه نمی شود

سید حسن ابوطالبی
( جاهد )
1396/05/19
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حتی اگر صد سال
جغرافیا را تجدید شوم
و تا آخر عمر
از این مدرسه بیرون نیایم
باز هم در جواب این سؤال
که بلندترین کوه دنیا کدام است
بی تردید خواهم نوشت: پدر.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شاید یه وقتایی
غمگین و مغرورم
مث یه ابرم که
درگیر و حیروونم

مث یه دختر که
موهاشو وا کرده
از هر خیابونی
بی تو گذر کرده

گاهی ولی شادم
همرنگ دنیاتم
مث یه نقاشی
بی تاب چشماتم

مث ... دیدن ادامه » یه دختر که
موهاشو میبنده
از حالت موهاش
معلومه تب کرده

تو گرم و حساسی
مثِ تبِ مرداد
چشمات پر از مستی
مثِ لبِ تبدار

دستاتو تو دستام
آروم میذاری
همپایِ رویاهام
از تلخی بیزاری
....
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کفش اسپرتامو می پوشم، کفش های قهوه ای من ذخیره ی روزهای گردشمه... آخه کفش قهوه ای یام حق آب وگل دارند رو پاهام، آخه با اونا راحتر راه میرم و از اون مهم تر اینکه میتونم پابه پاش بدوام.
پابه پاش که میدوم ازنفس می افتم اما اون هر دفعه می گه دقیقا توهمون لحظه که از نفس میافتی باید ادامه بدی، وقتی اون ثانیه های سخت رو از سر رد کنی تازه رگ هات جون میگیره برای ادامه ی مسیر
و از اینجا به بعد تو می مونی و جاده ای که در انتظار توء
تعبیر فلسفه ای ش رو به جون خریدارم اما نمی تونم...دویدن های پی در پی نفس هامو تکه پاره می کنه
کفش اسپرت هامو میپوشم؛ منو مهمون یه شهربازی میکنه؛ دو جلد کتاب شعرم تو دستشه...کلی راه میریم تا به شهربازی برسیم...گاهی آهسته ، دوان دوان،گاهی سربالایی،گاهی هم سرپایینی
بالاخره به شهربازی میرسیم ؛کلی آدم میبینم؛ پیر وجوون ، مردو زن، دخترو پسر و از همه مهم تر کلی بچه ی قد و نیم قد
تو چشای همشون که نگاه میکنی فصل مشترکشونو یه چیزی می نویسی ؛ حال خوب.
تو شهربازی همه حالشون خوبه یا لااقل سعی می کنند برای چند ساعاتی حالشون خوب باشه.
میگم: میبنی مردم به موزاییکای شهربازی هم رحم نکردن..خدایی این موزاییکا اونم زیر این تاپ زنجیری و سقوط آزاد چه جذابیتی داره که بساطشونو اینجا پهن کردند؟ نمی دونم شایدم دیدن قیافه ی آدمایی که یه ترس لحظه ای رو از سرشون رد کردند بانمک باشه..مخصوصا قیافه ی اونایی که کلی میرن بالا تا یه دفه سقوط کنن بیان پایین.
میگم: نگاه کن! اینجا چقدر سفره ها نزدیک به هم پهن شده؛ سفره های کوچیک با کلی آدم که نزدیک بهم دوره سفره حلقه زدند و بلند بلند میخندنو زیاد زیاد میخورن..
میگم : جالبه شهر بیرون اینجا فقط یه بازی کم تر داره...
میگه: تا حالا زبون بازی نکردی؟ کاغذبازی ندیدی؟ باند بازی نشنیدی؟
بی هوا صدای خنده هام مثل فواره اوج میگیره و در خودم فرود میاد .
از دیدن آدما که سیر می شیم به مسیرمون ادامه می دیم.
کتابا رو تقسیم میکنه ،حسین منزوی رو خودش برمیداره و فاضل نظری رو دست من میده.
بلند ... دیدن ادامه » میخونه :خدا امانت خود را به آدمی بخشید که بارعشق برای فرشته سنگین بود
و من زمزمه میکنم: رسیده ام به خدایی که اقتباسی نیست/ شریعتی که در آن حکم ها قیاسی نیست...
نخ شعرمو تو دستاش میگیره و ادامه می ده:
خدا کسی است که باید به دیدنش بروی/ خدا کسی که از آن می هراسی نیست.
به کنایه میگم میخوای من فقط شنوا باشم و شما بخونی؟
با شیطنت میخنده و میگه: نظرت درباره "سقوط آزاد" چیه؟
با شوخی ادامه میدم: سقوط که آزاد نیست؛ سقوط آرامه.
چشاشو به نشانه ی اعتراض درشت میکنه و با صدای درشت تر میگه: منظورم بازی سقوط آزاده خانوم نه تعبیر روانشناسی شما، نگاه کن صف ش خیلی طولانیه فک کنم خیلی باحال و جذاب باشه...
-پایه ای بریم؟
- ما که همیشه پایه ایم...بریم.
تو مسیر رسیدن به صف بلند بالای سقوط آزاد از کنار چرخ فلک و سفینه و کشتی صبا و ترن هوایی هم رد شدیم...چرخ فلک از همه شون خلوت تر بود...
- واقعا چرا تماشای شهر اونم از فراز چرخ وفلکی به این بلندی واسه مردم جذاب نیست؟
-چون یه سقوط آزاد هیجان انگیزتر از یه فرود آرامه!
-تعبیر جذابیه اما به نظر من سقوطم میتونه آرام باشه..هر چقدر آروم تر دردناک تر..
-خانوم من دارم درباره ی چرخ و فلک حرف میزنما!
میخندم و میگم:اما خدایی چرخ و فلک ترسناک تره...ترسش طولانیه..کلی طول میکشه از اون بالا بیاد پایین؛ اما ترس سقوط آزاد یه لحظه یا نهایت چند ثانیه ست...
-با این تفاسیر چه کنیم؟سقوط آزاد یا چرخ و فلک؟
-سقوط آزاد
-پس هیجان رو به ترس ترجیح دادی؟
- شایدم از یه سقوط آروم میترسم!
-خانوم چرخ فلک سقوط نیست، فروده..از طرفی سقوط که همیشه بد نیست... بعضی وقتا تو سقوط ، خالی میشی از خودت ولی تو فرود فقط ترس میخوری از خودت... اول باید خالیتو پر کنی تا بعدش بتونی ترسِتو قورت بدی.
-فک کنم داریم درباره شهربازی حرف میزنیم!
با هم بلند میخندیم و به سمت بادجه بلیط فروشی می ریم، بلیط میخریمو ایستاده در انتظار سقوطیم...
امید فرجی ، امیر هوشنگ صدری و رضا قسمتی این را امتیاز داده‌اند
((سقوط که همیشه بد نیست... بعضی وقتا تو سقوط، خالی میشی از خودت ولی تو فرود فقط ترس میخوری از خودت... اول باید خالیتو پر کنی تا بعدش بتونی ترسِتو قورت بدی...))

نگاه نو و متفاوتیه و بسیار جذاب...
قلم تون در عین روانی، سرشار از نکاته و میشه گفت لایه های مختلفی ... دیدن ادامه » داره...
آفرین... حتما ادامه بدید...
۶ روز پیش، شنبه
بسیارمتشکرم از حسن توجه تون..
پایدار بمانید
۶ روز پیش، شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
صبح شیرینم که با من آشتی داشت
از راه رسید .
نرم و چابک ،
چست و چالاک .
لطف و صفا و عالم او ،
همره شور و نشاط من .
روشن و زلال و پاک ،
همچو ، اندیشه های من .
او به راه من ،
من به راه او ،
هر دو خرم و شاد ،
می رویم
تا کنیم ،
دنیایی را آباد .

#مرتضی ... دیدن ادامه » کلانی
نوزدهم مرداد ۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با ساقی تاک صحبتم افتاده ست
با صاحب باده الفتم افتاده ست

من سایۀ انگور به عالم ندهم
در کنج بهشت فرصتم افتاده ست
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تشبیه می کردند
چند قرنی چشم نگاران را
به چشم آهوان
و از این دوران تا ابد
چشم آهوان را به چشم تو
معادلات ادیبان را به باد دادی
چشم عاشقان را به آب
و دل مرا به آتش
ای خاکی سرشت!
امید فرجی ، مُنا طاهری و امیر هوشنگ صدری این را امتیاز داده‌اند
بسیار زیبا
ولی فکر کنم اگه ( را ) ها را برداریم شاید بهتر شود
۱۸ مرداد
ممنونم امید جان. بد هم نیست.

تشبیه می کردند
چند قرنی چشم نگاران
به چشم آهوان
و از این دوران تا ابد
چشم آهوان به چشم تو
معادلات ادیبان به باد دادی
چشم عاشقان به آب
و ... دیدن ادامه » دل من به آتش
ای خاکی سرشت!
۱۸ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ناخدای کشتی توقف کرد .
ماه را دید
که به دریا آمده .
دریا به حرف آمد :
آرامش خودم را با نور تو می خواهم .
ماه در جواب گفت :
نور من ، تو را زیبا تر کرده ،
اما ،
من باید بروم و همه جا را نورانی کنم .

# مرتضی کلانی
بامداد هفدهم مرداد ماه نود و شش
ناخدای کشتی توقف کرد .
به نظر گنگ می آید
۱۸ مرداد
نه ، گنگ نیست . این برداشتی آزاد از یک تصویر است . ناخدا که زیبایی ماه را دیده ، به وجد آمده و کشتی را نگه داشته است . در این جا او محو تماشای ماه می شود و فقط نگاه می کند . ولی دریا به حرف در می آید .
در شعر به قول زنده یاد اخوان ثالث هر تعبیر و تصویری امکان دارد ... دیدن ادامه » . روز مزه دارد ، هوا رتگی می شود و.....
۱۹ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

به دست بوسی کسی نرفت. هر از گاهی دستان خودش را می بوسید، دستانی که از سرانگشت اش لقمه نانی در می آمد، بی منت غیر
درود وهزار آفرین به فهم تو
۱۸ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

تلخ ترین ترانه ام در نبود باور تو
و سیاهترین نت
در گذر بی تفاوت دستانت
می ترسم قافیه هایت را ببازم
به او که همیشه
درنگاهت
یک گام برایش
عاشقانه تر نواختی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید