کمدی کودک و نوجوان رویداد آنلاین
چیدمان
تیوال شعر و ادبیات
S3 : 11:34:11 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
پرنده فقط یک پرنده بود هوشنگ گلشیری

پرنده پر پرواز دارد و پرواز رهایی و آزادگی می‌آفریند. قناری که در دسته‌ی این گونه‌ی خلقت است نمادی از شادی و رشد عقلانی است. قناریِ گلشیری در داستان پرنده فقط یک پرنده بود با حضورش در شهرِ سرد و سنگی و مدرنی که روزی زادگاهش بود ندای اعتراض و آزادی سر می‌دهد. اما سردمداران که در ابتدا با تغییر روستا به شهری مدرن موافق و همراه مردم‌ هستند، کم کم در حد افراط طبیعت‌گریزی را پیش می‌گیرند و مردم را حکم می‌کنند که چنین و چنان کنند.
تا این‌که قناری، نفوذیِ طبیعت، با بازگشت به زیستگاهش و اعتراض با زبانِ نغمه‌سرایی حکومت را بی‌تاب و نظم شهر را به هم می‌ریزد.
مامورین برای دستگیری این موجود ضعیف اما جسور بلند می‌شوند.
قناری با صدای زیبا و رنگ‌بندی تماشاییِ‌ بال‌هایش تلاش می‌کند تا مردم را به خود آورد. اما کسی جرأت همراهی ندارد. کسی جسارت اعتراض ندارد جز نسل جدید. جز بچه‌هایی که تشنه‌ی دیدن زیبایی‌ها هستند و از تصنعی که بر شهرشان سایه افکنده است بیزار. بچه‌ها زبان به اعتراض باز می‌کنند و با تیروکمان‌های خود هر چیزی که آن‌ها را از طبیعت و حق‌شان دور می‌کند‌ پایین می‌آورند و نظم تحمیلی شهر را در هم می‌شکنند.
ولی مأمورین کوتاه نمی‌آیند. مردم را به بیرون از دروازه‌ها می‌رانند و شهر را با وسواسِ تمام از سنت‌ها پاک می‌کنند.
اما در آخرِ قصه وقتی دروازه‌ها را برای بازگشت دوباره‌ی مردم به شهر می‌گشایند دیگر کسی را پشت در نمی‌یابند.

افسانه بختیاری‌نژاد
یکی مثل همه اثر فیلیپ راث

داستان در مورد مردی بی‌نام و بی‌خدا است. هراس از مرگ از همان کودکی که مجبور می‌شود برای درمان زیر تیغ جراحی برود در او شکل می‌گیرد و تا پایان عمر همراه او می‌ماند.
یهودی‌ای که مذهبی نیست و از نظر او وقتی انسان را بی‌اختیار و با وعده‌ی زندگی، به این دنیا می‌کشند، مرگ یک ناعدالتی بزرگ است.
شخصیتی که برای فرار از مرگ و برزخی که برایش ساخته است، به ناچار به بهشت کودکی پناه می‌برد تا اگر خودش را نمی‌تواند از آن دور کند دست کم فکرش را به گذشته‌ای دور فراری ‌دهد.
این میل به جاودانگی اگر چه یکی از رؤیاهای بشر بوده و هست، چنان در شخصیت داستان رخنه می‌کند که گاهی یادش می‌رود حال را زندگی کند.
و این نسیان چون یاری وفادار با او هست تا زمانی که به پیری می‌رسد و ... دیدن ادامه ›› تسلیم می‌شود.
تسلیم زور زمان که در تک تک سلول‌هایش نفوذ کرده و حقیقت آن خط و نشان‌هایی را که با هر عمل جراحی روی بدنش کشیده‌ است با مرگ به واقعیت بدل می‌کند.

افسانه بختیاری‌نژاد
فالِ خون اثر داوود غفارزادگان

مرگ. سرباز از ابتدا پذیرفته است و می‌داند به هر سو برود، حتی نوک قله‌ای بوران زده که پای هیچ جنبنده‌ای به آن نمی‌رسد ، باز گریبانش در دست اوست و سرانجام در آغوش سرد و نمورش خواهد خفت.
همین دانایی و بی‌چاره‌‌گی در فرار از مرگ، دغدغه‌ا‌ی نو برایش می‌سازد؛ دغدغه‌ و خیال چگونه مردن!
این‌که خوراک ماهی‌ها می‌شود یا موش‌های بزرگِ دندان تیز،
زیر برف‌ها خشک می‌شود یا ته دره‌ای عمیق مچاله،
و ... دیدن ادامه ›› یا ...
این‌‌ها همه چنان مهم می‌شوند که ترس از مرگ با پای خود به قهقرا می‌رود.
و حالا فال و جنبل، تنها یاور او می‌شوند.
فالِ خون. فالی که از آینده‌ای در پس نیستی می‌گوید.
چگونه می‌میرم؟ عاقبت جسم بی‌جانم چه می‌شود؟
فالی که چنان مرعوبت می‌کند که خود برای تایید و مُهر گفته‌هایش تا پای جان پیش می‌روی و پیش‌انگاری‌ها را به مثابه آیه‌ای نازل شده مو به مو به سرانجام می‌رسانی.
آن وقت است که خیالت نیز از صدق تمام آنچه برایت نقل شده بود تخت می‌شود و روحت در پس آن اطمینان، آرام می‌گیرد.

افسانه بختیاری‌نژاد
استاد غفارزادگان دوست داشتنی 🌹💖
مهراد هدایت
استاد غفارزادگان دوست داشتنی 🌹💖
🌹🌹🌹
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
درباره کتاب "کنام" نوشته سعید کاویانپور
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1399.03.25

یک ساختمان قدیمی بر اثر مرور زمان و بی توجهی ساکنین ، فرسوده شده و نیاز فوری به بازسازی دارد. بخشی از اهالی ، موافق تخریب کلی ساختمان و ساخت یک بنای جدید هستند و عده ای خاص ، مخالف . کُنام ، داستان اهالی این مجتمع است که به واسطه این بنا در تقابل و کشمکش با یکدیگر قرار گرفته¬اند .
داستان ، ظرف مکانی مشخصی دارد و اتفاقات ، حول یک قلمروی خاص یعنی ساختمانِ محل زندگی ساکنین ، پیش می رود . انتخاب ِ نام خاص کتاب یعنی کنام به معنای آشیانه ، نقطه آغازین استفاده از نمادگرایی در این کتاب است .
کنام ، داستان آدم هایی است که هریک سعی دارند در بستر یک آشیانه ، آرامش بیابند ؛ کسی از طریق موافقت با تخریب آن و دیگری با اصرار بر نگهداشتن خانه در شکل ... دیدن ادامه ›› فعلی . بزرگ ترین واحد ساختمان ، متعلق به دختری به نام آذر است که به دلیل مسایل روحی ای که در گذشته از سرگذرانده و به صورت ویژه به خاطر درگیری با پدرش تبدیل به انسانی متفاوت شده که در بیشتر موارد سعی دارد مردها را اسیر خودش کند و نیمه راه ، تشنه برشان گرداند . سنخیت نداشتن رفتارهای او در حتی در گفتار با سایر ساکنین و حرف هایی که پشت سرش می زنند ، موجب اختلافش با همسایه هاست ؛ این اختلاف در زمانی که آذر راضی به تخریب آپارتمانش که به او ارث رسیده نمی شود ، به اوج خود می رسد . او که واحد خود را بازسازی کرده دردسر مکانی کمی دارد و بیشتر به عیش و نوش هرشبه خود ، مشغول است ، با شاهین ، پیمانکار خانه ، دعوای شدیدی می کند .
اصل روایت کتاب از زبان شاهین است . روایتی که زاویه دید آن به شکل متفاوتی داستان را جلو می برد. انگار اتفاقات برای شخصیت اصلی داستان از زبان دو نفر شکل می گیرد . شاید اشاره ای است به وجود یک مشکل روانی که چند شخصیت در کالبد یک نفر زندگی می کنند و شاید تلاشی برای ساخت نوع خاصی از بیان روایت ، محسوب شود . اگرچه سیر تکراری این مدل گفتار در بعضی جاهای کتاب ، زیاده به چشم می آید و به نوعی باید به برعکس سازی کلیشه¬های ساخت زاویه دیدهای این گونه پرداخت تا تازگیِ نوع روایت همچنان برای مخاطب باقی بماند و مرور یک اتفاق واحد از زبان دونفر در یک لحظه ، خواننده را خسته نکند .
نویسنده با هوشمندی در مواردی سعی در نمادسازی داشته است . خصوصا که با ناامن شدن گام به گام خانه و فضای فیزیکی اش ، انگار به مرور ، آرامش آدم های ساختمان هم بیشتر از هم پاشیده می شود. همسایه ها هر یک با خلق و خو و فرهنگ خاصشان ،نماینده اقشار مختلفی از جامعه هستند که درگیری های مختلفی در زندگی دارند و با ابزارهای متفاوت فکری سعی در فرونشاندن این مشکلات دارند . تصمیم برای تخریب خانه ، به عنوان یک نقطه مشترک که منافع همسایه ها در آن درگیر است ، اوج مناقشات کنام است . جایی که هر یک از واحدها با تأسی به مرام و مسلک خاص خود سعی دارند از بلای تخریب خانه و آتش مشکلات شخصی شان جان سالم به در ببرند . در این راه ، الگوهای خاص فکری آنها منجر به تضاد با هم می شود .
آذر نماد اشخاصی در جامعه است که درون پریشان خود را با ژست های روشنفکرانه و نگاه از بالا به پایین پنهان نمی کند . او ویترینی برای نمایش تصویر اتوکشیده از خود نساخته ؛ حتی عقده هایش را صریح بیان می کند و می گوید که نتوانسته هنوز با گذشتۀ رابطۀ سرد خانوادگی اش در این خانه کنار بیاید . رابطه ای که سرمای آن ، تمام جوانی این دختر را به زندگی ای بی روح تبدیل کرده است . برگ برنده آذر در صداقت اوست . او از گروه کسانی است که به واسطه متفاوت بودنشان با بقیه ، به راحتی در جامعه مورد قضاوت قرار می گیرند . انگار پناهگاهی است برای دیگرانی که می خواهند با نشان دادن امثال آذر به یکدیگر ، زشتی شخصیت خود را به فراموشی بسپارند ؛ سپر بلای کسانی که طوری درباره او قضاوت می¬کنند که انگار تمام کوتاهی ها و مشکلات جامعه نتیجۀ نحوه برخورد امثالِ آنهاست . اگرچه آذر در ابتدا مخالفت خود را با تخریب اعلام می کند و به نظر مشکل اصلی ساختمان ، حضور اوست اما با برملا شدن روابط خاص تر همسایه ها مشخص می شود که او تنها یک قربانی است . حکایت همیشگی کسانی که دستاویزی هستند تا دیگران با هدایت توجه افکار به سمتشان ، موضوع اصلی یک ماجرای مهم تر را به فراموشی بسپارند . آذر از قشری است که نهایتا تمام کاسه کوزۀ کاستی های جامعه برسر آن ها شکسته می شود در حالی که گرداننده اصلی عروسک خیمه شب بازی در این معرکه ، کس دیگری است .
شاید جهان امروز بیشتر از مدعیان روشنفکری و ادا درآورانِ فرهنگ ، احتیاج به آدم هایی واقعی دارد ؛ انسان هایی که برای انتقام دردهایی که از سر گذرانده¬اند ، رد خشونت و زجر را بر روح دیگران باقی نگذارند . عرصه ادبیات ، جایگاه کلام است و عرصه زندگی ، محل عملی کردن کلمات داستان هایی که در بین کتاب ها به درستی مسیرشان ایمان آورده ایم .
تبحر "سعید کاویانپور" در دیالوگ نویسی پوشیده نیست ، خصوصا وقتی این مهارت را ویژه صرف شخصیت اصلی داستان کرده اما شاید با توجه به تعدد شخصیت های کتاب ، این قدرت¬نمایی مستقیمِ گفتگو در پاره ای موارد ، غلظت بیشتری گرفته که نیاز به تعدیل دارد . در واقع اگر نحوه چینش توصیفات و دیالوگ ها را در داستان بررسی کنیم ، به نوعی توازن در توزیع هم دیالوگ و هم توضیح و توصیف نیاز است . درست مانند زندگی واقعی ، جایی که گاه اعتبار کلام از سکوت می آید . آن جا که کلمات و عهد و پیمان هایی که بر پایه مکالمه دو شخص به وجود می آید هم بهتر است تناسبی داشته باشد تا فرصتی برای کشف ، شهود و حتی شاید محلی برای ایجاد امکانی از پذیرشِ به وقوع نپیوستن وعده ها وجود داشته باشد .
شروع کتاب ، طوفانی است . جذابیتی را وعده می دهد که مخاطب انگیزه پیدا می کند زودتر به انتهای کتاب برسد . خرده روایتهای داستان ، به عنوان جریان¬ساز اصلی ، قصه را پیش می برند.اگرچه سرعت نسبتا پایین روایت ، ریتم کندی به قصه داده است ، اما مفهوم کلیِ تنهایی انسان مدرن حتی آن جا که آشیانه اش را در شلوغی سایر آدم ها بنا کرده ، به چشم می آید . کنام ، دعوتی است به شکستن این عادت که قرار نیست تمام آدم ها هم اندازۀ معیار و خط کش زندگی آحاد افراد جامعه باشند .


علی عبدالرحیم این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
درباره کتاب یک دقیقه بعد از نیمه شب نوشته سارا کروسان
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1399.03.08
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

ستایش عشق و زندگی ؛ در یک دقیقه بعد از نیمه شب ...

داستان " یک دقیقه بعد از نیمه شب" ماجرای پسری به نام جو است . ده سال پیش وقتی جو هفت سال داشت ، برادرش اِد به جرم قتل یک پلیس دستگیر می شود و حالا در آستانه اعدامش ، جو عازم سفری از نیویورک به تگزاس است تا برادر محکوم به مرگش را ملاقات کند؛ در حالی که آهی در بساط ندارد ؛ خواهرش سخت کار می کند اما درآمد چندانی به دست نمی آورد ؛ پدرش مرده و مادرش یک الکلی است که همیشه بیشتر وقتش را بیرون خانه و با غریبه ها گذرانده و حالا مدت هاست که رفته و خبری از او نیست .
سرگشتگی ... دیدن ادامه ›› جو برای نجات برادرش ،کسی که بیشترین خاطرات کودکی را از مهربانی های او دارد ، درکنار فلاش بک به گذشته ، داستانی نه صرفا جذاب بلکه منحصربه فرد ساخته است ؛ روایتی که اگرچه مفهومی تکراری یعنی اعدام ، پایۀ اصلی شکل گیری آن است اما به جذاب ترین شکل ممکن ، توانسته یک ماجرای تازه خلق کند.
اینکه موضوعات تکراری ، مفاهیم نخ نماشده ای نخواهند شد اگر به شیوه ای خاص و در نزدیک ترین فاصله با احساسات به آن ها پرداخت شود ، اتفاقی است که در یک دقیقه بعد از نیمه شب افتاده . نویسنده به گونه ای انسانی و در بافت اصلی دوست داشتن ، از پسِ بیان ماجرایی تلخ برآمده و سلول به سلول ، پیکر داستان را عیان تشریح کرده ؛ نه آن قدر به تفصیلِ زیاده که از حوصله مخاطب خارج گردد و نه به اختصار افراطی که دچار نگاه سرسری شود.
جو ، شخصیت اصلی کتاب ، که ماجرا از دید او روایت می شود ، دچار نوعی تنهایی و طردشدگی جدی است ؛ همیشه خاطراتی از بی توجهی های مادرش حتی در ابتدای کودکی ، او را به دره ای از غم می رسانده ، جایی که اد ، برادر بزرگتر ، دست نجات بخشی را به سوی او دراز می کرد و او را به تماشای جهان و لذت از زندگی ، می¬برد و حالا اتفاقات چندسال اخیر ، اد را هم از او جدا کرده است . نویسنده ، به صورت نامحسوس اما عمیق ، تاثیر دوران کودکی و به ویژه رفتار والدین را در مواجهه با کودک به شیوه های جدیدی ترسیم کرده و نشان داده بهای یک خانوادۀ از هم پاشیده را بیشتر از هرکسی ، کودکان آن خانواده خواهند داد .نگاه جدی کروسان به خانواده و تاثیر محیط آن بر اعضا ، درون مایه اصلی کتاب است . جو در ابتدای نوجوانی با دشوارترین مفاهیم فلسفی و زندگی یعنی فقدان ، تلاش برای اثبات بی گناهی برادرش و قرار گرفتن در محیط زندان برای ملاقات با کسی که تکیه گاه اصلی تنهایی های بچگی¬اش بوده ، مواجه شده و این تقابل ، حس های تازه ای از جهان واقعی را که البته فراتر از اقتصای سن هفده ساله جو است ، پیش روی او گذاشته است ؛ حس هایی هم چون ترس ، اضطراب و تلاش ناکام در درست کردن اوضاعی که برادرش در آن گیر افتاده است . آنچه بیشتر از تشریح تجربۀ این عواطف در کتاب ، به چشم می آید ، نحوه انتقال آن توسط نویسنده است ؛ انتقالی که اجازه مزه مزه کردن احساساتی حقیقی را به خواننده می دهد و او را از حس واقعی تجربه کردن زندگی شخصیت هایش جدا نمی نماید .
نگاه نویسنده به اهمیت شخصیت های فرعی کتاب نیز جالب است . او با خلق شخصیت های حاشیه ای تر مانند سو که همکار جو است و با مهربانی هایش با او رفتار می کند ، به گونه ای جریان داستان را پیش برده که توانسته این بستر از برداشت را مهیا کند که تا چه اندازه همین مهربانی های هرچند در مقیاس کوچک ، در لحظه توانسته تحمل وضعیت دشوار روانی را برای جو ، آسان تر کند . .این نگاه ، مدیون توجه به جزییات است . جایی که وکیل اد برای همدردی ، با جو در حال صحبت است و ناگهان موبایلش زنگ می خورد اما وکیل ، بدون توجه به اینکه به صفحه گوشی نگاه کند و ببیند چه کسی پشت خط است ، تلفن را قطع می کند و جو این رفتار او را در قیاس با بی اعتنایی همیشگی مادرش قرار می دهد و آن را توجه می نامد .شاید درجهانی که بی توجهی ، نفرت و فرصتی برای یکدیگر نداشتن ، زمین را احاطه کرده و یافتن راه حل دردهای انسان ، امری دور از ذهن باشد اما همین محبت لحظه ای ، لااقل برای شخصیت¬های این کتاب توانسته حتی کوتاه ، نجات دهنده باشد. همین حس ها در کنار رابطه احساسی دوبرادر ، خواننده را جذب دنبال کردن ماجرا می کند ؛ ماجرایی که اگرچه تلخ است اما خواننده حالا خود را وسط معرکه ای می بیند که جو درگیر آن است و می خواهد تا انتها داستان را دنبال کند و بفهمد چه می شود . درست مثل شناگری که از آب می ترسد اما تا به آب پا بگذارد و سرگرم شود ، این ترس هم کم کم رنگ می بازد و جایش را به تلاش برای ادامه دادن مسیر حتی در معلقی عمیق آب می دهد .
با توجه به فصل های کوتاه کتاب و اینکه سارا کروسان، سعی کرده با کم ترین شمارگان کلمات ، گسترده ترین مفاهیم انسانی را ثبت کند ، قطعا نوع کنونی ترجمه کتاب ، نشان از شکیبایی و دقت مترجم ، کیوان عبیدی آشتیانی ، در انتخاب وگردآوردی بهترین معادل برای هرکلمه است. از طرفی قصد نویسنده ، ساخت یک اثر با عباراتی فاخر و لایقِ فقط خط کشیده شدن توسط خواننده به عنوان جملات قصار نبوده . بلکه او برجسته ترین جملات را با فضاسازی در حرکت ساخته و توانسته نمایی همه جانبه از شخصیت ها به مخاطب نشان دهد تا جایی که لحن هر شخصیت در داستان ، به گونه ای موثر، ماجرا را به جلو پیش برده است . انگار ایده داستان ، قطاری است که هر اتفاق فرعی و هر آدم این کتاب ، واگن به واگن ، برگ تازه ای از حقیقت یک بازگویی را کنار هم می گذارد و درنهایت قطار را در ریل روایت می اندازد تا به پشتوانه تجهیزات محکم و سوخت مناسب که همان تسلط بر عناصر داستانی است ، در مسیری هدفمند حرکت کند .
رد پررنگی از مفهوم اعدام و تبعات آن در سراسر داستان دیده میشود . گویی کتاب ، صدای یک اعتراض است ؛ مجرم نبودن اد و نحوه پرداخت سطحی ماموران پلیس و سیستم قضایی ایالت مذکور در بررسی پرونده ، درکنار خلق صحنه هایی غمناک ، عملا پای یک موضوع جنایی پیچیده را به داستان باز کرده است .
یک دقیقه بعد از نیمه شب ، داستان فقدان است . داستان درد اما نه فقط درد جسم ؛ درد کلماتی که اصابت آنها به روح ،کم کشنده تر از فشنگ اسلحه های جنگ های جهانی نیست . چه فرقی می کند کدام اسلحه در دست باشد ؛ تا وقتی که انگشتان انسان به جای نوازشی از محبت ، گره شده اند و در مقابل یک بی¬دفاع ، قنداق تفنگی را محکم گرفته اند ، تمام تعادل های دنیا ناموزون اند . آن انگشت ها که با تزریق سم ، مرگ را به خون یک انسان بی¬گناه وارد می¬کند ، برای کشتن و تولید افسوس به این جهان نیامده . همان طورکه کلمات قرار نبوده هجا به هجا کنار هم قرار بگیرد تا سر و شکل دشنه پیدا کند و پیکانی شود نوک تیز ، که به سوی قلب آنها که همنوع ما هستند برود و زجر بسازد . آن کلمات و این دستها قرار بود مرهم شود بر انسان و باری که بر دوشش تحمل می کند
یک دقیقه بعد از نیمه شب ، به دور از جلب ترحم و یا افتخار به دردهایی که شخصیت هایش از سر گذرانده ، دغدغه زندگی دارد . نامه اد در قسمت انتهایی کتاب وقتی به زمان اعدام نزدیک میشوند، اوج نقطه دراماتیک ماجراست ؛ جایی که تشویش مرگ ، سایه بی عدالتی و امید به زندگی ، اضلاع یک مثلث دردناک و پیچیده را ساخته و خواننده نیز قطعا به زودی نخواهد توانست این تقابل را فراموش کند . چرا که آن واژه ها که از روح انسان سخن می گوید ، به راحتی از ذهن های بیدار بیرون نمی رود ؛ تنها اگر گوشی برای شنیدن و قلبی برای احساس ، مانده باشد .


محمد مجللی و علی عبدالرحیم این را دوست دارند
درود بر شما
با توجه به امکان تازه تیوال مبنی بر افزودن برگه کتاب از سوی کاربر، پیشنهاد داریم از بخش "ساختن" کتاب های مورد نظر خود را در آرشیو تیوال قرار دهید و از امکانات بیشتری در این زمینه بهره ببرید.
با سپاس از همراهی شما
۲۴ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید

یادداشت درباره کتاب "گورشاه : دختران گمشده" نوشته " سیامک گلشیری "
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ ۱۳۹۹.۰۲.۰۷
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

گورشاه ؛ دختران گمشده
یک داستان نویس که مجموعه رمان های مربوط به خون آشام را نوشته ، تماسی تلفنی از پسری نوجوان به نام نیما دریافت می کند . نیما که اخیرا خواهرش را طی یک اتفاق عجیب ، در زیرزمین خانه شان گم کرده و از طرفی به واقعی بودن اتفاقات کتاب های خون آشام ایمان دارد ، از نویسنده می خواهد تا در پیدا کردن خواهرش به او کمک کند . نویسنده پس از کنکاش فراوان و امتناع از پذیرش این خواهش وقتی متوجه می شود دختران دیگری هم هستند که در آن زیرزمین گم شده اند ، قبول می کند . او که سال هاست درگیر چنین اتفاقات ... دیدن ادامه ›› ترسناکی نشده ، با پا¬گذاشتن به این مسیر ، وارد ماجرایی پیچیده می شود . همین ماجراجویی ، داستان جلد اول کتاب "گورشاه " نوشتۀ " سیامک گلشیری " را می سازد .
گورشاه ، از جنس ادبیات نوجوان است ؛ شاخه ای کمتر توجه شده در فضای نویسندگی ایران که علی رغم وجود جذابیت های فراوان ، محصولات متنوعی را به بازار فرهنگی ، ارائه نکرده است ؛ ورود به این ژانر ، دشوار است چون خواندن ذهن نوجوانان در این سن که نه کودک اند و نه بزرگسال و از طرفی پیوسته در حال جستجو برای یافتن هویت خود هستند ، نیاز به تسلطی عمیق بر مباحث روان شناسانه این گروه سنی و نیز آشنایی با مختصات جهان فکری آنها دارد . شجاعت دوبارۀ سیامک گلشیری در ورود به این فضا و نوشتن یک داستان برای جذب مخاطب نوجوان ، در کنار نثر گیرای او در خلق فضای وحشت ، ستودنی است .
صحبت صرفا از حسرت بر نبودِ تعدد کتاب های نوجوان و جای خالیشان در قفسه کم سن و سال دارها نیست ؛ سخن از نگاه نکردن به آینده ای است که ریشه در گذشته دارد ؛ آنجا که به جای حرکت در مسیر در دسترس قرار دادن خوراک فرهنگی برای بخش خاصی از جمعیت کشور که قرار است آجر به آجر آیندۀ این مملکت را بسازند ، با هدایت مسیر به یک راه انحرافی به نام بی اعتنایی ، ضربه سنگینی بر بدنه فرهنگ جامعه وارد می شود . بی اعتنایی به نوشته شدن کتاب های این رده سنی و تلاش نکردن برای ترغیب نویسندگان در ورود به این ژانر، محصولی جز ضرر مستقیم بر مردمی که قرار است فرداهایشان را در مواجهه با همین نوجوانانِ رشد یافته بگذرانند ، نخواهد داشت . در حالیکه می توان با یک برنامه ریزی فرهنگی ، با توسعه طرح های تشویقی از نویسندگان این شاخه حمایت کرد تا مستعدان این حوزه ، نبوغشان را وسط بگذارند و با به روز کردن اطلاعاتشان همگام با دنیا تولیدکننده و خالق داستان شوند و نه صرفا مصرف کننده باقی بمانند. حتی اگر لازم باشد ، قانون قصه نویسی در این گونه کتاب ها را در جهان مدرن بیاموزند و سپس با شکستن قوانین ، به حلول خلاقیت خود در قصه منجر شوند ؛ هرچند با توجه به قلم بسیاری از نویسندگان فعلی ایران ، انتظار می رود اگر بخواهند در ابعادی گسترده و متمرکز به ادبیات نوجوان بپردازند ، بی شک شاهد خلق آثاری خواهیم بود که خود می تواند سرمشق سایر کشورها در داستان پردازی باشد .
با وجود چنین پتانسلی از وجود ذهن قصه گو ، نقطۀ نمایشگر میزان توجه و گرایش به آثار نوجوان ، تجلی حضور تعداد کمی از نویسندگان است ؛ نویسندگانی که خلق آثارشان و تنوع دادن به آن ها به نوجوانان این امکان را می دهند که بتوانند روح خود را سیراب کنند ، مسیر خود را بیابند و و باور ذهنی خود را تشخیص دهند ؛ آن هم در جهانی که هر روز گره ای تازه تر بر زندگی مدرن می ظافتد و چاره جویی ، فرایندی است بی غایت در مسیر انسان .
از طرفی این وظیفه صرفا به دوش نویسندگان نیست که بتوانند قفسه های کتاب های نوجوان را با محصولات وطنی پر کنند . بخش اعظمی از این موضوع ، به نگاه کلان فرهنگی کشور و ایجاد بستر مناسب برای رونق دادن به بازار نشر در این گروه است . و البته مسیر ترجمه و ورود کتاب¬های ادبیات جهان ادامه دارد که این خود عنصری لازم برپایۀ آگاهی از قدم هایی است که ادبیات معاصر برمی دارد . هرچند ایستایی ما در گروه نوجوان از سرعت پویایی جهان نکاسته و جهان با سرعت در خلق آثار نوجوان پیش می رود و بهترین ها را روانه بازار می کند و با برگزاری مسابقه ها و توجه به نویسنده ها و تقدیر از منتخب هاشان سعی دارد کتاب های بهتری خلق کند و نیازهای انسان معاصرش را با هر سن و جثه ای بشناسد.
سیامک گلشیری اگرچه با موفقیت در زمینه نوشتن داستان های بزرگسال هم اهتمام دارد و هربار با تسلط عجیبش بر دیالوگ-نویسی و بازگویی ماجرا از نمایی جذاب ، داستانی مهیج را به مخاطبانش نشان می دهد اما هرگز از دغدغۀ نگارش برای نوجوانان نایستاده و همیشه نام او به عنوان یکی از پرخواننده ترین نویسندگان ادبیات نوجوان در ایران درخشیده و سوای از تعدد جوایزی که نصیب کتاب هایش شده ، استاندارد داستان نویسی را در آثارش به جدیت رعایت کرده است ؛ او هرگز داستان را فدای جذب مخاطب نکرده و سعی داشته با انتخاب درست ترین کلمات در دیالوگ نویسی ، منظور خود را روایت کند . او این بار در گورشاه به دنبال خلق فضایی ترسناک و دلهره آور سعی داشته با توزیع ذره ذرۀ اطلاعات ، هیجان زیادی را وارد قصه کند و عنصر " دلهره" را در گوشه گوشه داستان ، جای دهد .
گورشاه ، پر از صحنه هایی است که انتظار حضور یک اتفاق آن هم از جنس حوادث غیرقابل پیش بینی و با درون‌مایۀ ترس دیده می شود . نوعی مزه مزه کردن اتفاقات و کم کم ارائه دادنِ آنها ، توانسته بر وحشت فضا بیفزاید و البته داستان را از ریتم نیندازد . گلشیری و توجه همیشگی و ویژه او به جزییات نوعی نگاه جامع تر به او می سپارد که از پس ساخت تصاویر با وضوح بالا برمی آید . به نوعی که تجسم محیط را برای خواننده آسان می کند و جغرافیای وقوع را مشخص می کند . چنین نوع از صحنه پردازی ، از سخت ترین مراحل نویسندگی است . تهاجم اتفاق¬های ترسناک که وحشت وقوعشان ، ترس از ندانستن حادثه بعدی و فقط حدس پیرامون ترسناک شدن ماجرایی که شخصیت اصلی کتاب درگیر آن شده است، جریانی است که خلق آن ، حوصله فراوان می طلبد تا در نتیجه بتواند عرصه داستان را به جولانگاه خیال تبدیل کند و از پسِ این خیال پردازی ، کنجکاوی خواننده را برانگیزد . از این رو مطالعه این کتاب حتی برای بزرگسال ترها می تواند جذاب باشد و شاید بتوان به مثابۀ یک بازی برای جنباندن تخیل در فضایی ترسناک ، آن را محسوب کرد . ادامه دار بودن کتاب ، احتملا پاسخی است به میزان ابهامات جلد اول کتاب . و یقینا اگر میزان اتفاقات پرکشمکش قهرمان که بخش اعظمی از آن در آغاز به عنوان بذر کاشته شده ، در جلد دوم ، سرعت بیشتری یابد ، تجربۀ هیجان انگیزی از مطالعه یک کتاب با فضای ترسناک در حوزه ادبیات نوجوان خواهد بود .

محمد لهاک این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید

یادداشت درباره کتاب " هیچ دوستی به جز کوهستان " نوشته بهروز بوچانی
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
چاپ شده در رونامه ساندگی در تاریخ 1399.02.04

کتاب " هیچ دوستی به جز کوهستان " ، جدای از موضوع خاصش ، ماجرای عجیبی را از ابتدای نوشته شدن با خود همراه داشته است ؛ چه سرگذشت نویسنده اش و چه مسیر دشواری که طی شد تا کتاب نوشته شود و به دست ناشر برسد ، همگی جزو نادرترین اتفاق ها درباره نگارش یک کتاب است . قبل از نوشتن کتاب ، نویسندۀ آن ، " بهروز بوچانی" ، ایران را ترک نمود و سعی کرد با قایق از طریق اندونزی به استرالیا برسد ؛ بار اول ، قایق غرق شد و او به طرز معجزه آسایی نجات پیدا کرد. بار دوم توسط نیروی دریایی استرالیا دستگیر و به بازداشتگاهی در جزیره مانوس برده شد . بهروز در طول حضورش در این زندان ، کتابش را طی چندسال از طریق پیام رسان واتس آپ برای دوستش دراسترالیا می فرستاد و دوستش آن را از زبان فارسی به انگلیسی برگرداند وکتاب را چاپ کرد .
پس از چاپ ، این کتاب جایزه ادبی نخست وزیری ویکتوریا را دریافت کرد ؛ جایزه ای که استرالیا ... دیدن ادامه ›› برای کمک به نویسندگی خلاق برگزار می کند و البته گران ترین جایزه ادبی این کشور هم محسوب می¬شود . هم چنین جایزه ملی زندگی نامه استرالیا و چند تقدیر دیگر به عنوان این کتاب رسید . سوای تمام سروصداهایی که چاپ این کتاب به پا کرد و جوایزی که نصیبش شد ، با یک اثر منحصر به فرد مواجهیم .
آنچه در هیچ دوستی به جزکوهستان ، بیشتر از همه به چشم می آید ، قدرت نویسنده در خلق تصویر است ؛ تصویرهایی بی بدیل و بکر که با قوه تخیل ، دستان خواننده را می گیرد و او را به سفر دلهره آوری می برد . حتی در این بین به بیان خلاصه ای از موقعیت اکتفا نشده بلکه صفحات کتاب ، مخاطب را با طبیعت اندونزی و استرالیا ، قایق ، کشتی و ویژگی های مسافرانش و در نهایت زندان مانوس ، آشنا می کند و آن را با خطی پررنگ و تمایزی عجیب برای خواننده مشخص می نماید ؛ آن قدر واضح که مخاطب می تواند حرکت آن قایق خاص را در بین اقیانوس و تعدادی زیاد از سایر قایق ها تشخیص دهد . واقعیت مواجهه با مرز باریک مرگ و زندگی و دست و پنجه نرم کردن با شرایط سخت از جمله گرسنگی و احتمال غرق شدن به قدری فوق العاده ترسیم شده که گویی تمامی این اتفاقات روبروی خواننده در حال به وقوع پیوستن است .
لحظه ورود اولیه به استرالیا برای سوار شدن به هواپیما و رفتار تحقیرآمیز پلیس در سوار کردن پناهجوها برای بردنشان به مانوس ، از تلخ ترین تصاویر کتاب و آغاز ورود شخصیت اصلی کتاب به جزیره ای است که خیلی¬ها در آن خودکشی می کنند و برای جیره غذای هرروزه باید زجر انتظار در صف های طولانی را بکشند ؛ چراکه چیدمان زندان به گونه ای است که زجر دادن زندانیان ، اولویت اول زندان بانان و سیاست بالادستی های زندان بوده است .
در مرحله ورود به مانوس ، سمت و سوی روایت به جایی می رسد که در کنار عدم امکان فراهم بودن رفع اولیه ترین نیازهای یک انسان زندانی ، به عمیق ترین احساسات او نیز بی توجهی می شود و با تحقیر و توهین ، او را یک انسان کوچک به شمار می آورند . تقابل رفتارهای متفاوت از انسان هایی در موقعیتی یکسان که صورت به صورت ، نفس به نفس با مرگ و احتمال نرسیدن به مقصد نهایی شان از مهاجرت مواجه اند ، تصویری صریح تر و با جزییات از انسانی اسیر می سازد ؛ جزییاتی که نحوه ارائه و چینش آن ها ، مخاطب را با واقعیتی تلخ از زندانی در آن سوی اقیانوس ها آشنا می کند و در عین حال منجر به خستگی در خوانش نمی شود بلکه بیشتر وجه ماجراجویانه و کنجکاوی برای در معرض آگاهی قرارگرفتن ماجرا ، خواننده را هل می دهد تا از ادامه داستان سر دربیاورد و و این برگ برنده ای است که زبان قصه گو و شیرین بهروز بوچانی به او بخشیده . او واقعیت را با عناصر داستان گره زده و از توصیف محیط ، بیشترین بهره را برده است .
اگرچه بهروز در این کتاب ، به فراوانی از پیشینه اش در ایران سخن نگفته اما تصور اینکه این ذهن قصه گو اگر قرار بود درباره ایران و گذشته اش صحبت کند ، یقینا داستان های زیادتری برای گفتن داشته ، دور از انتظار نیست . هرچند رگه هایی از اشاره به سرزمین مادری و چشیدن طعم جنگ ، گواه زندگی سختی است که او از ابتدای تولد از سرگذرانده .
تلاش او در جلب توجه خوانندگان به فاجعه ای که در زندان مانوس در حال وقوع است ، ریشه در زجری دارد که او با حضور چندساله در مانوس و تماشای رنج کشیدن سایر زندانی ها دچار شده ؛ رنجی که ماحصل سیاست عجیب یک کشور پیشرفته در برخورد با عده¬ای زندانی است که آن¬ها را در سخت ترین شرایط روحی و جسمی و البته محروم از حقوق اولیه شان قرار داده . به راستی معنای فاجعه و زوال انسانیت ، مترادف رفتار زنجیره ای است که خلق زجر ، بزرگترین دستاورد چندساله¬شان در اداره یک زندان است . البته نوع برخورد کشورها با مهاجران غیرقانونی و سیاست آنها در جلوگیری از ورود ، به قوانین آن کشور مرتبط است اما تحقیر انسان ها و آزار رساندن به زندانیان یک اردوگاه ، موضوعی است مرتبط با حقوق بشر که نمی توان و نباید ، سیاست سکوت در برابر آن اجرا شود ؛ انتشارخبر هرچند وقت یک بار خودکشی کردن یک زندانی در مانوس ،گواه دردی است که در محیط بازداشتگاه پخش شده و نقطه ای است حساس برای انعکاس فاجعه ای انسانی که نباید در حد تیتر جذاب خبرگزاری های جهان باقی می ماند . البته تبحر بوچانی در ترسیم فضایی که خواننده بتواند عمق این فاجعه را درک کند و گِزگِز نیش واقعیت او را رها نکند ، صدای فریاد هنرمندی شد که پناهی جز ادبیات پیدا نکرد و حالا که فریاد او به گوشی اهالی فرهنگی جهان رسیده ، آنان که می توانند دستی شوند برای نجات ، کلمه به کلمه در قبال این افراد مسئولند .
چشمان بهروز بوچانی ، همان که در طراحی جلد کتابش نیز رویشان تمرکز شده ، دیدگانی هستند که یک ماجرا را هزارباره می بیند و همین عمق در تماشا ، به او درایتی داده که توانسته ماجرای سفرش را با تمام زجر از زوایای مختلف بیان کند . نگاه شاعرانه او اگرچه دوش به دوشش حبس شد در آن زندان ، اما جسارت ساخت تعبیرهایی را که از جنس احساسات باشد به وی داد و او با توضیح شرایط اسفناک زندانیان این جزیزه ، نوع تازه ای از روایت آورد بدین معنا که او با تشبیهات ویژه اش ، دیدگاه های خود را از ظرف گزارش به ظرف داستان انتقال داد و روایت کرد . روایتی که توانست پس از کسب جوایز متعدد ، او را از بند زندان مانوس برهاند و زندگی آزادانه¬ای را برایش رقم بزند .
بوچانی به معنی واقعی نویسنده است . گویی چاره ای جز بازگویی ماجرایی که از سر گذرانده نداشته و سعی کرده این کار را به بهترین ترین شکل ممکن انجام دهد ؛ به همین دلیل هر آنچه را در اردوگاه پناهندگان مانوس دیده به کار می¬گیرد تا همذات پنداری مخاطب را به دست بیاورد ؛ و این گونه طعم تلخ واقعیتی که جان از جسم و روح دسته ای انسان می گیرد ، در ترکیب با ذهن هنرمند ، به کتابی منحصر¬به¬فرد تبدیل شد . ماجراهای زیادی از جزیره مانوس در جریان گزارشات رسانه ها به گوش رسیده اما بهروز بوچانی با نگاهی همه جانبه تر در قالب بیوگرافی توانسته ماجرای حضورش در مانوس را به داستانی ترین شکل ممکن ارائه دهد و صدای اعتراض خود را به وضعیت اسفناک مانوس به گوش جهان برساند تا نمادی شود از او که کلمه تنها دارایی ذهن هنربینش بوده و از همین سرمایه استفاده کرده تا قلمش را تبدیل به فریادی برای نجات کند.
جعفر میراحمدی و محمد مجللی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
همیاری جان

دیوار ادبیات قبلا یه گزینه " اثر دیگران " داشت که حذف شده!!!
اگر ممکنه این گزینه رو برگردونید

تو بخش کتاب هم تنوع گزینه ها به نظرم کمه

به نظرم توی بخش ساختن صفحات این امکان رو به کاربران بدید که امکان اضافه کردن سبک های جدید و زیر شاخه های اون سبک ها رو داشته باشند
گزارش کردم
۱۹ اردیبهشت
محمد جان اونم الان چک کردم نیست!😕😑
۱۹ اردیبهشت
درود بر شما
گزینه «اثر دیگران» نمایان شد

دقت نمایید دیالوگ ماندگار در دیوار برگه‌ها وجود داشته و دارد و تغییری در این بخش داده نشده‌است.
۲۰ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید

یادداشت درباره کتاب " چشم سگ " نوشته عالیه عطایی
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.12.21 - نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

حضور افغان ها در ایران و تجربۀ دوگانگی در تابعیت و تقابل تعلق به دو خاک ، موقعیت غریبی را ایجاد می کند که "عالیه عطایی " به عنوان کسی که اصالتا اهل کشور افغانستان است و سال ها در ایران زندگی کرده ، به خوبی توانسته از پسِ بیان این نوع قصه گویی بربیاید و با کتاب " چشم سگ" که این روزها به بازار آمده ، نوع متفاوت تری از موضوعات داستانی را طراحی و بیان کند . چشم سگ ، متشکل از هفت داستان کوتاه با درون مایه مهاجرت و افغانستان است ؛ هفت داستان که جنبه های مختلفی از تغییر اقلیم و تاثیر آن در زندگی فرد مهاجر را کنکاش می کند و در این میان تنها به یک نگاه واحد ، پیرامون این جابجایی مکانی ، قناعت نکرده بلکه سراغ گروه های مختلفی رفته که گاه در قبال مهاجرت ، داشته های زیادی کسب کرده اند و با رفاه اقتصادی روزگار سر می کنند و یا برعکس ، آنها که تجربۀ مهاجرت برایشان مترادف سختی و آوارگیِ مضاعف بوده و هجا به هجای غربت را تا عمیق ترین بخشِ معنای کلمه ، لمس ... دیدن ادامه ›› کرده اند .
جملات عالیه عطایی ، در عین ایجاز ، دارای نوعی صلابت در گفتار بوده و حضورِ اتفاق در صحنه به صحنۀ هر داستان ، فرصت نوعی ماجراجویی در بابِ ادبیات مهاجران افغان را به خواننده می دهد ؛ جنسی از ادبیات که در فضای نشر ایران ، کمتر بدان پرداخته شده . نویسنده از تجربه زیسته خود استفاده کرده و با توجه به مواجهه اش با فرهنگ ایران و افغانستان ،گنجینۀ متنوعی از شناخت آداب و رسوم هر دو کشور را به دست آورده و با وارد کردن این مفاهیم در بستر داستان ، روایت های جدیدتری را بیان کرده است .حتی انتخاب نام کتاب نیز شروعی طوفانی در بسطِ ایدۀ خلاقانه ای است که در بازگویی روایت ها استفاده شده. عطایی در متنِ داستان ها نیز با تسلط به ادبیات فارسی و واژگان ویژۀ افغانی ، ظرف بزرگی از کلمات را در اختیار گرفته و با تکیه بر توانایی عظیمش در ساخت عبارات و ترکیبات داستانی ، توانسته خواننده را پیشِ روی جهان تازه ای از قصه قرار دهد ؛ جهانی که نابسامانی های سیاسی و اقتصادی ، جنگ و ناامنی ، شخصیت هایش را وادار می کند تا از اقلیم خود دور شوند و مکان دیگری را برای ادامۀ زندگی انتخاب کنند و این تغییر در محل اقامت ، در جزئی ترین مسائل، تاثیر گذاشته و ردپای جدا شدن از پوستۀ اولیه شکل گیریِ اجتماعی شان ، در تمام سنگفرش های زندگی ِ این افراد دیده می شود .
درواقع ، تجربۀ مهاجر بودن ، جهان عظیمی را پیش روی نویسنده می گذارد که فرصت تقابل داستانهای مختلف را به او می دهد . به عبارتی عطایی توانسته از طریق تجربۀ این فضا ، ساختمان متفاوتی از داستان پدید بیاورد .از طرفی اشتراکات فرهنگی دو کشور ، قرابتی در همذات پنداری در تخیلِ خوانندۀ ایرانی ایجاد می کند . بخش هایی از کتاب ، بازگوی رفتار و ویژگی های ایرانیان به ویژه در مواجهه با یک افغان است . کتاب رنگ و بو دارد و این تبلور رایحه ، ناشی از توصیفات رنگارنگی است که نقش به سزایی در صحنه پردازی داشته است .
اینکه آیا با دور شدن از اقلیم و نگارش می توان هر اثری را شایسته طبقه بندی در ادبیات زیرمجموعۀ مهاجرت در نظر گرفت یا نه ، موضوعی است که دیدگاه های بسیاری حول آن می چرخد . واضح است بازتاب مهاجرت در جایی که با ارزش ها و مفاهیم فرهنگی هر دو کشور مبدا و مقصد ، نزدیکی فکری صورت گرفته ، می تواند کار منحصربه فردی محسوب شود .انعکاس تصویر مهاجرت ، حرکت روی یک خط مرزی باریک است که شاید در تقابلِ این دو، هویت تازه ای شکل بگیرد . از طرفی تعریف مرز و احساسات وطن خواهانه ، موضوعی است که گاه با تعصب به آن نگریسته شده ؛ تعصبی که اگرچه صاحبانش عنوان روشنفکر بودن را به دوش می کشند اما نتوانسته اند خود را از پس نگاه بیهودۀ برترپنداریِ خویشتن، نجات دهند و هنوز تبار و نژاد و خون را دست آورد می پندارند و عقبۀ خود را نشانه ای از لیاقت در نظر می¬گیرند. مگر نه آنکه هیچ کدام از انسان ها اختیاری در انتخاب وطن نداشته اند ؟! پس چگونه می توان فردی را به واسطۀ تعلق به خِطّۀ خاصی ، سرزنش کرد و یا به دیدۀ حقارت به او نگریست ؟ معنای عدالت و پرهیز از تعصبات نژادی آنجا نمود پیدا می کند که ارزش یک انسان به مرزی که به آن تعلق داشته متصل نمی شود و انسانیت ،یگانه مبنا برای ارزشمندیِ یک فرد محسوب می گردد و نه تعلق به جایی که در انتخاب برای وقوع تولدش در آن مکان ، دخالت نداشته .
نگاه نویسنده به زن در چشم سگ ،مقوله ویژه ای است . آنجا که یک زن می تواند از پس نگاه های دیگران معنای مختلف را ترجمه کند و می فهمد بیگانه بودنش در یک کشور در مواجهه با تعصبات، چارچوب غربتی را ترسیم می کند که اضلاعِ آن، حتی تا پای شخصی ترین مسایل نیز به میان می آید . برای مثال در داستان " شب سمرقند " یک زن برای عشقش راه زیادی را طی می کند و حتی به دلیل تسلطش بر زبان روسی ، وارد یک ماجرای جاسوسی می شود . شب سمرقند ، بی شک یکی از بهترین روایت های اخیر داستان های جاسوسی است که اوج نبوغ نویسنده را در تلفیق حس های مختلف مادی ، احساسی، زن بودن ، مادری ، عشق و انتخاب اشتباه و تاوان را نمایش می دهد . جاگذاری این ابعاد برجسته در طول یک شب و روایت داستان آن هم به شکلی عمیق ، ردپایی از انعکاس رفتار یک فرد و تاثیر آن بر سرنوشت جماعت دیگر را به شکل ماتریسی نشان داده است . نمایشی از اتصال حلقه های عالم که هر ضربه و حرکت بر دیگری تاثیر دارد و این تاثیر البته سرنوشت جمعی ما را می سازد .
شاید خواندن این کتاب ، نوعی تلنگر برای بازبینی رفتار ما ایرانیان در مواجهه با عزیزان افغان باشد ؛ اینکه بپذیریم آنجا که غربت به طعام هر روزۀ یک فرد اضافه شود، تیمار زخمی که جدایی از وطن و دوری از خویشاوند و هم زبان پدید آورده ، مرهم می طلبد. به نگاه ، به حرکت ، می توان باری مضاعف روی دوش این غریب گذاشت و یا جلوه ای از امید و پیشرفت نشانش داد تا او که مبهوتِ خشونت و گستردگی تنهایی ، جهان را به ظلم دیده ، کمی از عاطفه و محبت از سوی کشوری که به آن پناه آورده ، بهره مند شود ، شاید ذره ای از سختیِ زندگی، برایش کاسته شود ... به لحظه ای و یا به اندازه روزنه ای هر چند کوچک اما پرنور ...

امیرمسعود فدائی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید

یادداشت درباره کتاب " انجمن نکبت زده ها " نوشته سلمان امین
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.12.12
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

" انجمن نکبت زده ها " نوشتۀ "سلمان امین" داستان یک عصیان است که با آمیختگی به زبان طنز توانسته از تلخیِ ماجرای پیش آمده تا حدی کم کند . فرار یک سرباز از پادگان برای نجات مادرش ، آغاز ماجرایی است که او را درگیر ورود به مکان هایی جدید و البته خلافکارانه می کند . اگرچه دلیل رفتارهای پسر که با وارد شدن به اعمال مجرمانه ادامه پیدا می کند، توجیهی بر عدم امنیتی که بر مردم عادی ایجاد شده ، نیست اما شاید او نماد افرادی از جامعه است که قربانی شرایط نامطلوب خانواده و اجتماع می شوند و با چند اشتباه بزرگ تر ، اوضاع را برای خود سخت تر می کنند ؛ اشتباهاتی که در نتیجۀ عدم وجود امنیت اقتصادی زندگانی و فقدان آموزش ، طرح پررنگ تری از خطا را به خود می گیرند و نه تنها نمی توانند بخشی از مساله اصلی فرد را حل نمایند بلکه او را درگیر مشکلات تازه اما وسیع تری می کنند .
وقتی عرصۀ کلمات ، بانگ دردی را سر ... دیدن ادامه ›› می گیرد که متعلق به عده ای هرچند اقلیت است که فرسایش سیل روزگار ، آنها را تبدیل به سازه های جدیدی کرده که نمی دانند چارۀ مشکلشان چیست و شاید نمی توانند از طبقه ای که در دیوارهای آن گیر کرده اند ، جدا شوند، بیرون بیابند و معمولی ترین شکلِ زندگی را تجربه کنند ، ادبیات و اجتماع به نقطه ای مشترک از بیان رنج افراد یک جامعه می رسد و سوالی مهم را بلند تکرار می کند تا به توانِ دستهای خودشان و یاریِ سایر عناصر موثر در رقم خوردن سرنوشتِ یک ملت ، راه حلی بیابند تا مردمی قفل شده در تنگدستی و بزهکاری ، طعم مطلوب یک زندگی ایده آل را بچشند . هر چند او که عمری را به پای نداشتنِ حداقل ها از دست داده ، تا مدت ها بعد از نجات باید به تیمار کردن زخم های زندگیِ گذشته اش ، نوش دارو بیابد و به روح تزریق کند تا بتواند موقعیت فعلی اش و نقشۀ آیندۀ زندگیش را هضم و ترسیم کند ؛ همین است که نمی¬توان از کنار لحظه لحظۀ روزهایی که به قشری یا فردی ، سختی می گذرد و درد ِ تهی دستی و محرومیت تا استخوانشان تیر می کشد ، به آسانی گذشت و با زدنِ برچسب قشر " آسیب پذیر” قناعت نمود و از مسئولیت ، شانه خالی کرد .
عظمتِ شکسته شدن روح یک پسر جوان وقتی ببیند مادرش ، زنی ساده و سنتی ، به اطاعت از همسر، حامل مواد مخدر می شود و پسر نمی تواند از پسِ ناپدری بربیاید و زورش به آن خانه و زندگی نمی رسد ، نقطۀ اوجی است که بارها در کتاب به آن اشاره شده . وقتی مفهوم خانواده ، نخ نما می گردد که تاثیر کتک خوردن زنان جامعه ، تیتر تکراری و هرروزه ای شود و نتیجه اش فقط در چند خط مقاله تندرو در دفاع از زنان و تقبیح مردان بیاید. اما سلمان امین با وارد کردن این موضوع در بسترداستان ، بذرهایی اساسی کاشته که حتی در انتهای کتاب نیز برداشت شود ؛ مثلا برادر کوچکتر، نمادی از امید و یا در طرف مقابل ، نشانه ای از تکرار مکرر این لوپ است که می تواند این چرخۀ بیهوده را ادامه دهد و یا می تواند بگریزد از سرگذشتی که به او دیکته می شود ، آن هم املایی که براساس سرمشق غلطی که پسر آموخته ، گفته می شود. هرچند همین حالا هم بخش زیادی از ترس ها و شخصیت آن کودک شکل گرفته و این نقطه ای است که معمولا مورد غفلت قرار می گیرد؛ همان جایی که کودکی ، اساس رفتارهای بزرگسالی می شود چرا که زیر ذره بین بردن رفتار و افکار و احساسات یک انسان جز با توجه ویژه به دوران نونهالی او امکان پذیر نمی باشد . از سایۀ همین رویکرد ، نفرتی که کودکانی با پیشینۀ داشتنِ بچگیِ سخت در بزرگسالی به جامعه می دهند ،قابل توجیه است ؛ قرار نیست وقتی با بی مهری ، کودکی را پرورش دادیم ، انتظار فوران عشق و وفور محبت در بزرگسالی شان داشته باشیم .
این نظر، ساده انگارانه است که ترمیم مسایل را به دست تقدیر و گذشت زمان می سپارد و برای جبرانِ اهمال و "هیچ کاری نکردنِ" خود منتظر نیروهای نامرئی می ماند . اگر امروز به فکر کودکان کار و بچه های بدسرپرست که قوت غالب هر روزشان، تلخی و خشونت ،آن هم از جانب کسانی که قرار بود پناهگاهی باشند تا این کودکان در سایه شان قد بکشند و مسیر خود را ببایند، نباشیم ، پیش بینی وقوعِ فرداهایی با شدت بازتاب خشونت بیشتر و ترویج وقوع اعمال مجرمانه و ضدجامعه ، چندان دور از ذهن نیست و قطعا احتمالِ اتفاقِ چنین آینده ای ، عامدانه یا ناخودآگاه ، بر زندگی تک تک افراد جامعه ، تاثیر می گذارد ؛ چه آن که هم ردیف با طبقۀ فقیر جامعه روزگار می گذرانند و چه آنان که به سببِ برخورداری از ثروت و قدرت در طبقات مرفه جامعه قرار می گیرند . زندگی اجتماعی ، یک بازی فردی نیست بلکه زنجیره ای است از حضور و تاثیر افراد که تباهی یک نفرشان به قیمت باختِ کل جامعه است .
اما کدام مقصرتر است ؟! نهادهای اجتماعی که بی اعتنایی پیشه کرده اند و یا ساختار فرهنگ که بیشتر ، زنان کتک خورده و سکوت پیشه کرده را تولید و تحسین می¬کند یا اقتصادی که نبود پول ،چرخ رونق خانواده را می گیرد و " نداشتن" را عصارۀ تمام طعم های زندگی هایی می کند که درگیر ساده ترین و معمولی ترین اتفاقات برای فرار از نکبت زندگی روزمره شان هستند ؟! سلمان امین با تکیه بر دیدگاه اعتراضی اش برپایۀ طنز ، تهران جدیدی را در انجمن نکبت زده ها ساخته که به قشنگیِ تعریف های همیشگی از پایتخت نیست . او یک ماجرای خانوادگی را به خیابان ها کشانده و با تبحر ویژه اش در دیالوگ نویسی ، تصویری از آن پسر و سایر شخصیت های فرعی داستان ارائه کرده که با عبور از پوسته ظاهریِ چند خلافکار ، عمیق تر با مسالۀ " جرم " و ریشه هایش مواجه شده و در عین حال که تقدسی به فقر نبخشیده ، بیشتر سعی در نمایشِ زشتی و پلیدیِ فقر و عواقبش هم چون مواد مخدر ، سرقت ، خانواده های از هم پاشیده و ذهن های پریشان ، داشته است .
هرچند نوع کمال یافته تر قلمِ سلمان امین در کتابِ شاهکار" کاکاکرمکی پسری که پدرش درآمد" مشهودتر دیده می شود ؛ کتابی که شاهدی است بر سیر پیشرفت قلمی که با طنز ترکیب می شود تا در تلفیق موقعیت های مختلف زندگی یک پسر عجیب الخلقه ، اندوه او را نمایش دهد و تلخی رفتار جامعه با او را گزارش کند .
تسلط نویسنده در بازسازی فضاهای فقیرنشین تهران و ترکیب تلخیِ ماجرا با طنز ، نوعی کشش برای خواننده در خواندن داستان انجمن نکبت زده ها ایجاد کرده است . تسلطی که در فضاهای مشابه در داستان هایی که در دورۀ اخیر نوشته می شود کمتر به چشم می آید و از این حیث ، امین برگ برنده ای در دست دارد که آن قصه گو بودنِ زبانش است ؛ بدین معنا که او داستان ها را برای پرکردن صفحاتش نساخته بلکه پیدایش هر قصه به ضرورتِ کلیت داستان بوده و هر اتفاق ، مراحل پروراندنِ ماجرا را گذرانده تا تصویری واضح از مفهومِ ذهنی نویسنده را روی کاغذ بیاورد تا بتواند لحظه ای خواننده و جهان بینی اش را به تفکر از دریچه ای تازه تر دعوت کند .
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید

یادداشت درباره کتاب " میدان ونک ، یازده و پنج دقیقه " نوشته سیامک گلشیری
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.12.03
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

" میدان ونک ، یازده و پنج دقیقه " ،کتاب جدید سیامک گلشیری ، مجموعه ای از هجده داستان کوتاه است . روایت گلشیری در کتاب اخیرش، توجهی را با خود حمل می کند که گویی نویسنده را در حال بازگو کردن نقشه گنجی نمایش می دهد و شاهراه اصلی رسیدن به این گنج را توجه به جزییات می داند. گلشیری ، استاد روایت های تیزبینانه برپایۀ کوچک ترین اتفاقات است ؛ این موضوع در کنار مهارت عجیبش در ساخت دیالوگ هایی متناسب با شخصیت و موقعیت ، منجر به واقعی شدن فضای داستان در ذهن خواننده می شود . گویی دیالوگ ها از طرف نویسنده به دهان شخصیت گذاشته نشده بلکه نویسنده لباسی به قامت شخصیت ، دوخته که تنها برازندۀ اوست و قرار نیست اینها کلمات فرد دیگری باشند .در مواردی نیز بار اصلی پیشبرد داستان به عهده همین دیالوگ ها گذاشته شده است ؛ دیالوگ هایی که گاه با کاربرد کمترین تعداد واژگان ، انبوهی از اطلاعات و درعین حال ، احساس را منتقل ... دیدن ادامه ›› می کند .
گلشیری با تکیه به تسلطش بر اصول داستان نویسی حرفه ای ، ادبیات را محترم می شمارد ؛ پس خود را ملزم به نوشتن داستانی در حد و اندازه استاندارد قصه نویسی و به شکلی تمیز می داند ؛ به این معنا که او با بازی های پرتکلف زبانی و یا استفادۀ نابجا ازفرم ، سعی ندارد از هر راهی داستان خود را پیش ببرد بلکه عمده توانایی اش در پرداخت عمیق تر شخصیت ها و حرکت در مسیراصلی داستان ، او را به صدای رسای شخصیتش تبدیل کرده است . او تکنیک قلمش را فدای یافتن مخاطب ، آن هم به هر قیمتی نمی کند ؛ اگرچه نوع روایت جذاب داستان هایش ، حس ماندگاری ای را ایجاد می کند و روانی قلمش با تزریق نوعی هوشمندی در داستان ، منجر به چندلایه شدن شخصیت هایش می شود . روایت های گلشیری تبلور حضور تصویرند ؛ پس از هر داستان کوتاهش تصویری واضح از ماجرا در ذهن خواننده نقش می بندد ؛ گویی بازدید از یک نمایشگاه نقاشی صورت گرفته و حالا مخاطب به مرورِ تصاویری که از جلوی چشمش گذشته ، می پردازد و در نتیجه قصه را باور می کند چرا که مصالح ساختِ آن داستان ، مصنوعی نبوده بلکه نویسنده ، هر واقعه را آن قدر پرورانده تا به بهترین شکل ممکن در بیاید و سپس سعی کرده مناسب ترین مکان را برای آن اتفاق ، در دیوار علت و معلولی پیدا کند .
ردپای زندگی شهری و ویژه تر تهران در " میدان ونک ، یازده و پنج دقیقه " نسبت به کارهای قبلی گلشیری ، بیشتردیده می شود . از منظر نگاه او داستان ها و خط اصلی اتفاق در خیابان های شهر می گذرد . گاه هشدار و گاه شکار در همین بزرگراه ها ، همگی در جای خود ، حس مورد نیاز را برای ایجاد تعلیق ، القا می کند . توجه ویژه به بزهکاری های اجتماعی و تاثیری که نهایتا وقوع جرم در زندگی افراد قربانی حتی پس از اتمام ماجرا می گذارد ، منظر جدیدتری است که گلشیری به آن پرداخته . تمرکز او این بار روی کسانی است که تا یک قدمی مرگ رفته اند و برگشته اند ؛ سخن از مرگ روح است نه تصادف یا زوال جسم ؛ وقتی حادثه تمام شده اما چیزی درون فرد قربانی ، شکسته یا تغییر یافته. اصل ماجرا در حد عنوانش فقط توصیف ظاهری وقوع یک جرم است اما گلشیری با پرداختی داستانی، به روایت درونی ترین بخش ماجرا می پردازد ؛ اگرچه این روایت ها معمولا فقط در روزنامه ها مطرح می شود اما گلشیری با نگاه به پس از فاجعه ، داستان را از نقطه ای جدیدتر و ورای حد و اندازۀ تیترهای صفحه حوادث، آغاز کرده است ؛ به ویژه اینکه شنیدن این روایت توسط شخصیت های دیگر داستان نیز واکنش های تازه تری را خلق می کند و در مواردی تاثیر زیادی در آنها و روابطشان دارد . مثلا در یکی از داستان ها به سرنوشت مردی پرداخته که پس از سوار شدن در یک ماشین مسافرکشی ، همسرش مورد هجوم زورگیری و فاجعۀ تجاوز شده و حالا سال ها گذشته و زن و مرد به دلیلی از هم جدا شده اند و مرد هنوز در حال رانندگی بی هدف در خیابان های شهر ، به تصویر آن شب شوم فکر می کند و بارها و بارها آن حادثه را در ذهنش ، جزء به جزء دوباره می سازد. این مرد ؛ گواه روشنی از این موضوع است که آدم ها پس از عبور از چنین موقعیت هولناکی هرگز نمی¬توانند به شخصیتشان در نقطه قبلی ای که از آن آمده اند برگردند . اگرچه در موقعیت زمانی کنونی ، گاه واژه ها و حرف ها معنایشان را از دست داده اند و حتی وقتی کل روایت زندگی یک فرد در چند جمله شنیده می شود ، درمواردی ، جامعه به واسطۀ تکراری بودن کلیت ماجرا و هم چنین با مقایسه این زندگی با موقعیت های به مراتب دردناک ترِ دیگر خانواده ها ، نهایتا برچسب "معمولی بودن " و متعاقب آن " بی اهمیتی " را به آن می زند. در حالی که کل این ماجرا ، عمری را از فردی زایل کرده ، روحی را کشته و تقدیری برایش ساخته که سلول به سلول عذابش می دهد و برای تغییر آن ، اراده و تلاشی بزرگ نیازمند است اما چون گوشی برای شنیدن نیست و از طرفی نگاه برخی حتی پس از شنیدن ، آن حادثه را تکراری و غیرمهم می پندارند ، قربانی حالا تنهاتر هم می شود .
حرف¬های هر انسان بوی خاص خودش را دارد ،.حتی اگر آشفته و پس و پیش ، تعریف شود ، آوردۀ او از کارزار جنگ با زندگی است . صفحات روزنامه ها پر است از درد و رنج مردمی که یا قربانی اند و یا بیمار قربانی کردن و در انتهای خبر با بیان نوع محکومیت فقط به سرنوشت مجرم اشاره می شود. پس از فاجعه ، فرد قربانی ، شبیه ترین فرد به هرکسی می شود جز گذشتۀ خودش ؛ و حالا تعداد زیادی داستانِ هنوز نوشته نشده وجود دارد از انسان هایی که پس از یک فاجعۀ این چنینی ، از محل حادثه برنمی گردند بلکه در صحنۀ جرم ، جا می مانند و به دست های خالی خود می نگرند و ترکیبی از حس های مختلف هم چون عذاب وجدان ، غم و ترس را تجربه می کنند . اما وقتی این بار را تا سال ها با خود حمل کرده و نشخوار فکری ، غذای هر روز عمرشان شود، فاجعه دیگری رقم خواهد خورد. در جایی که علم روان شناسی هم نمی تواند رسیدن به نقطۀ صددرصد ِکامل ازبهبودی را تضمین قطعی دهد ، حساس بودن ماجرا واضح تر می شود . لزوم مراجعه این افراد به مراکز درمان روان ، نقطه ای است که در وجود آن هیچ شکی وجود ندارد . از طرفی سخن از مسئولیت اخلاقی جامعه در سفارش به حوصله و صبر برای شنیدن و متعاقب آن دردهای دیگران را عادی و بی اهمیت نشمردن است .
" میدان ونک ، یازده و پنج دقیقه " ، توصیه ای است به صبوری و تمرین عادت دادنِ توجه و نگاه به چیزهایی ساده که کلیت پیچیده زندگی را می سازد ؛ قاعده ای که با سفارش به ساده کردن یک مساله پیچیده ، راه حل دشوارترین معماها را پیش رو می گذارد ؛ تنها اگر گوشی برای شنیدن ، دستی برای همراهی و اراده ای در ذهن باشد.
امیرمسعود فدائی این را خواند
کاوه علیزاده و محمد مجللی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید

یادداشت درباره کتاب تنهایی الیزابت نوشته ویلیام ترِوِر - ترجمه فرناز حائری
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.11.20 نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
تنهایی الیزابت ؛ در ستایشِ جهانِ آدم های معمولی
الیزابت پس از نوزده سال زندگی مشترک که ناموفق به فرجام رسیده و با داشتن سه فرزند برای انجام فوری یک عمل جراحی به بیمارستانی در لندن می رود و در کنار سه زن دیگر در یک بخش، بستری می شود . کل ماجرای کتابِ "تنهایی الیزابت"، پیرامون زندگی این چهار زن ادامه پیدا می کند و جزییات زیادی از گذشته و حال در کنار روایتی از شکست ها ، پیروزی ها وعشق هایشان بازگو می شود . برای مثال یکی از زن های هم اتاقی الیزابت ، شوهری مهربان دارد اما از گزند خانواده همسرش در امان نیست ؛ دیگری درگیر رابطه با مردی غیرقابل اعتماد است و الیزابت خود با یکی از دخترانش ارتباطی به شدت متلاطم دارد چرا که دخترنوجوانش با وجود سن کم ، دل درگروی عشق پسری دارد که از دید الیزابت ، فرد مناسبی محسوب نمی شود . "ویلیام ترِوِر" به دقت ، روابط این زن ها را ترسیم کرده و ادامۀ داستان را در بیرون بیمارستان جایی که آدم¬های مورد اشارۀ این زن ها وجود دارند نیز از ... دیدن ادامه ›› سرمی گیرد .
ترِوِر ، از معروف ترین نویسندگان ایرلندی است . مهارت خاص او در نگارش داستان هایی برجسته باعث شد تا با چخوف مقایسه شود . او با ظرافت ، وارد تنازعات عادی زندگی های معمولی می شود و سوژه هایش را انتخاب می¬کند ؛ شخصیت هایی که آدم های عادی جامعه هستند و در پذیرش واقعیت زندگی خود ، دچار نوعی تناقض شده¬اند . توجه ویژه او به کودکان ، زنان و مردان میانسال و جنبه های ازدواج های ناموفق از جمله مواردی است که به شکار تمرکز ترور درآمده ؛ نقطه ای که آدم های خاص با سطح بالایی از برجستگی و حتی موفقیت خانوادگی قرار نیست موضوع اصلی کتاب او قرار گیرند بلکه شاید راویان اصلی داستان های ترور همان آدم های معمولی و گاه شکست خورده ای هستند که در مواردی حتی از جامعه ، طرد شده اند و این مفهوم در تقابل همیشگی با این مساله قرار می گیرد که انتظار بسیاری از انسان ها از خویش آن بوده که آدم های فوق العاده معروف و در بالاترین قله موفقیت قرار گرفته ای از خود بسازند و وقتی به این درجه نمی رسند دچار سرخوردگی می¬شوند و این همان نقطه ای است که باعث می شود احساس ناکافی بودن به سراغ خیل عظیمی از این انسان ها بیاید چراکه در مسیر عادی زندگی هستند و در تجربه ای دردناک که با ایده آلِ خود ، فرسنگ ها فاصله دارد با حسرت دست وپنجه نرم می کنند . نگاه ترور ، تعریف موفقیت و حتی تعادل را تغییر می دهد چرا که جهان با این همه آدم غیرمعمولی ، مزه مصنوعی تری دارد وقتی حقیقت اجتماع ، مملو از انسانهایی با ضعفهای فراوان است که در همان لحظه که به ایراداتشان چشم دوخته شود ، جریان زندگی در تک تک سلول هایشان ادامه دارد و عظمت این جریان ، حقیقت ارزشمند جهانی است که نگاه واقع بینانه تری برای درک می طلبد.
شاید انتخاب موقعیت بیمارستان در بحبوحۀ درد جسمانی ، وقتی که رنج های روح هم دیده می شود ، کارکرد هوشمندانه و برداشت منطقی ترور از این وضعیت است که یک بار دیگر هر یک این زن ها به دغدغه ها و چالشهای روحی خود بنگرند و مسایلشان در مقایسه با هم دیده شود و در این ترکیب سیاه و سفید از رنج ها و شادی ها ، داشته ها و کمبودها معنای تازه تری از خود را بیابند ؛ آن قدر جدید که شاید با روز اولی که پا به بیمارستان گذاشته اند ، فرق داشته باشند و جهان بینی و ارزش های خود را دوباره بررسی کنند تا از عمق این نگاه ، دریچه هایی هرچند کوچک از امید ، حس کنند . از طرفی بیمارستان به عنوان مکان وقوع اصلی حوادث ، این فرصت را می دهد که با ایجاد ارتباط بین شخصیت ها ، ادامه دهنده مسیر داستان باشد.
کتاب با داستانی کلاسیک ، صدای زنان جامعه گذشتۀ لندن است . پرداختن به مسایل زنان و دغدغه ها و بحران های روحی شخصیت ها آن هم حتی در بین زن هایی که بخش زیادی از جوانی و عمر خود را از دست داده اند در کنار توجه به مساله اهمیت ارتباط والدین با فرزندان و تاثیر این رابطه حتی در سنین بالاتر زندگی ، ترکیب روان¬شناختی جذابی را پدید آورده است . ترور در تجسم تصویر زن ، به جهان بینی عمیق تری در ترسیم ارتباط او با جامعه ، خانواده و سایر مردان می رسد و از سطح تمرکز فعلی به جنسیت خاص ، خارج شده و بیشتر معنای انسانی به روابط شخصیت هایش می دهد. گویی نویسنده ، دایره کوچکی از هر زن را می کشد و بعد دایرۀ زن و ارتباطاتش را وسیع تر می کند ؛ برای نمونه ، هِنری ، دوست دوران کودکیِ الیزابت، مردی که حتی فرزندش نیز برای دیدن او بهانه می آورد و بسیار تنها روزگار می گذراند ، در مسیر گسترش همین دایره های تعریف داستان به وجود می آید . ورای جنسیت ، آنجا که زن یا مرد بودن کنار می رود و مفهوم انسان و دردهایش به وسط می آیند ، ترور با جادوی گزینش کلماتش ، ساختارهایی ویژه برای توصیف موقعیت داستانی اش به وجود آورده است ؛ همان طور که با استفاده از رگه های طنز ، تنهایی هِنری را ملموس طراحی می¬کند. البته اینکه با وجود حجم زیادی از اطلاعات ، مخاطب خسته یا سردرگم نمی شود ، دستاورد بزرگی است که نوع چینش حوادث و ترتیب تعریف قصه ها نقش به¬سزایی در آن دارد ؛ چیدمانی که در کنار روایت ماجرای شخصیت های اصلی در دهه هفتاد میلادی سعی داشته تا به طرز عجیبی جزییات لندن را در آن سال ها بازگو کرده و تصویری واضح از آن روزها ترسیم کند و در عین حال جنبه هایی خاص تر ورای تعریف موفقیت از دیدگاه کمال گرایانه جامعه را بیان می کند که تمرکز اصلی بر روی ستایش زندگی و ذات انسانیت است و موقعیت های اجتماعی برپایۀ ثروت و قدرت در مقابل این تعریف کم رنگ تر به نظر می آیند ؛آنجا که مفهوم بنیانی تری از تعریف انسان مطرح می شود ، ارزشِ” بودن " در کنار حضور عاطفه و انسانیت درمقابل مقام های رنگ به رنگ دنیای مادی ، برتر به چشم می آیند . در سایه همین دیدگاه ، ترور مسائل عمیق تری از جمله بهره کشی از زنان و یا بحران میانسالی را در رمانش مطرح می کند و با نگاه جزئی نگرش زوایای مختلف شخصیتش را بررسی می کند تا امکان تجزیه و تحلیل همه جانبه برای خواننده میسر کند . این گونه حس همذات پنداری مخاطب با کتاب همراه می شود و این از هنر قلم ترور است که روایت چندگانه ای را در بستر عمیق ترین مفاهیم بشری مطرح می کند؛ روایتی که به واسطۀ زبان قصه گوی نویسنده و ترجمۀ روان "فرناز حائری "، لذت سفر به یک داستان کلاسیک و پرکشش را به خواننده می دهد .
neda moridi، امیرمسعود فدائی و آقامیلاد طیبی این را خواندند
کاوه علیزاده و محمد مجللی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید

یادداشت درباره کتاب دشت بهشت . نوشته جان استاین بک
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.11.20 نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

"دشت بهشت " نوشتۀ جان استاین بک ، مجموعه ای از دوازده داستان کوتاه و مرتبط به هم است که همگی در دره ای حوالی کالیفرنیا اتفاق افتاده اند و زندگی خانواده هایی را که در این مکان سکونت داشتند ، بیان می کند . ساکنان ، به این دره به دلیل زیبایی های خیره کننده و طبیعت بکرش ، "دشت بهشت" لقب دادند ؛ سرزمینی که مردم درباره آن ، باورهای خاص و عجیبی دارند و برخی آن را دره ای اسرارآمیز و نفرین شده می دانند .
داستان های دشت بهشت، زندگی شخصی ساکنان را مجزا و نیز در ارتباط با هم درنظر گرفته اند . بخش اعظم شخصیتهای کتاب را مهاجرانی تشکیل می دهند که از مکان های گوناگون به این دهکده مهاجرت کرده اند . این مهاجران به مرور ، اجتماعی را تشکیل داده اند و مورد قبول یا طرد ساکنان قبلی قرار گرفته اند . هریک از داستان ها به نوعی ویژه ، در خلالِ توصیف زندگی یکی از اهالی ، در جهت شناساندن بیشتر دهکده و محیط آن به خواننده کمک می ند؛ به طوری که پس از هر بخش در این مجموعه ، خواننده ، نمای ذهنی واضح ... دیدن ادامه ›› تری را درباره این سرزمین و ساکنانش پیدا می کند . در عین حال ، هر فصل کتاب ، بیانگر آن است که رفتار هریک از این خانواده ها به زندگی همسایه ها و سایرین تاثیر می گذارد ؛ البته تاکید به وجود این ارتباط ،در سایۀ توجه نویسنده به این مفهوم است که زمینه های اجتماعی پیرامون فرد بر در زندگی او اثر می گذارد و بخش عظیمی از صفات شخصیتش را شکل میدهد .
شمایلی که استاین بک از دشت بهشت ارائه می دهد ، شبیه واقعیت زندگی است ؛ گاه همان قدر تلخ در لحظات ناامید کننده که در بستر زیستن ادامه پیدا می کند و گاه خوشایند در مسیری هموار و مطلوب . او زیبایی های طبیعت دهکده را به رخ می کشد ؛ به طوری که توصیفاتش خواننده را مبهوت این میزان جاذبۀ حیرت انگیز می¬کند و یادآور می شود که حتی در زیباترین قطعه زمین هم دردسرهای انسان روی سرش آوار می شود اما میل به بقا تنها مفهومی است که در تمام این لحظات بحرانی در ترکیب با امید ، ادامه مسیر را ممکن می کند، در این میان ، روابط انسان جاری می شود و هم چون رنگی که در بوم رنگ یک نقاش جریان می یابد ، طرح می سازد و نقش می نگارد تا بهترین شکل ممکن از طنازیِ خود را به معرض بگذارد ؛ مشخصه ای از واقعیت زندگی که نه در تمام لحظاتش ، آن قدر مأیوس کننده است که بتوان چشم بر زیبایی ها و لذات حضور در این دنیا بست و نه آن قدر سراسر مسحورکننده از آرامش که بتوان با فراموشیِ دردهای عالَم ، فقط لذت را مزه مزه کرد. استاین بک در مسیری روی این لبه قرار گرفته ؛ جایی که امید را فدای خوش باوریِ ساده لوحانه نکرده و در مقابل ، درد را نپوشانده تا خوشبختی را رنگ غالب تمام لحظه های زندگی، جلوه دهد . همین ویژگی ، نزدیک ترین شباهت این مجموعه داستان با زندگی واقعی است . در اینجا واقعیت برای نویسنده در هاله ای از شک و ابهام نیست ؛ او حقیقت و تلخی متعاقبش را می شناسد . شاید همین شناخت از این ترس ، او و داستان هایش را از ورود به پیچیده ترین ابعاد وجود انسان نمی هراساند زیرا می داند که تکرار مداوم ِحدسیات در مسیری دورتر از یک پدیده ، وحشت کاذب می آفریند و فرصت تحلیل درست را می گیرد . استاین بک با قرار گرفتن در فاصله ای نزدیک تر به ماجرا و حتی سیاهی های موجود در جامعه کوچک دهکده ، نمایی از جهان را با جزییات به خواننده نشان می دهد تا خواننده لمس کند ساکنان بکرترین نقاط زمین هم درگیر دردهایشان هستند و درکنار زیبایی خیره کننده طبیعت ، روزهای تلخ را می گذرانند ، گاه پذیرفته نمی شوند و گاه پذیرششان با دروغ ، همراه است .تمرکزو جسارت بیان او درباره بیان موضوعاتی هم چون بیماری روانی و بیقراری های روحی بعضی از شخصیت های کتاب ، نشان از نگاه دقیق انسان دوستانه و دغدغه مندی او درباره مشکلات خاص تر افراد جامعه است .
استاین بک ، به شدت قصه گوست و توانایی داستان گویی اش تا آنجا پیش می رود که حتی اگر قرار باشد درباره سایر ساکنین دشت بهشت و یا دهکده های اطراف ، فصل به کتاب اضافه کند ، باز هم می تواند ماجراهایی جذاب سرهم کند و خواننده هم هنوز تاب شنیدن داشته باشد . نوعی کاریزما و جذب مخاطب در داستان وجود دارد که از سخت ترین ویژگی های یک متن داستانی محسوب می شود. عمق در پرداخت به شخصیت پردازی ، این اشتیاق را درخواننده ایجاد کرده که توصیفات نویسنده را در ترسیم فضای محل وقوع حادثه دنبال کند و در ذهن خود تصویری از دهکده و ساکنانش بسازد . تصویری که پس از هر فصل ، جزییات بیشتری را به خود می گیرد. از طرفی، نوع چیدمان قصه ها و طراحی توالی آن ها به گونه ای است که با ورود و معرفی این دهکده ، مخاطب کنجکاوتر می شود تا چیزهای بیشتری درباره دره و آدم هایی که در این نقطه از زمین زندگی می کنند به دست بیاورد . این ترغیب ، حس کنجکاوی مخاطب تشنه را برمی hنگیزاند تا فرصت کشف و شهود را به او بدهد که از قصۀ تک تک خانه ها سردربیاورد ؛ خصوصا که نویسنده تنها به واکاوی زندگی عادی و روزمره جامعه کارگری و بر پایه شغل غالب کشارزی نمی پردازد؛ بلکه پا به قلمروی رویاهای شخصیت هایش می گذارد ؛ آمال و آرزهایشان را زیر و رو می کند و لایه های عمیق تر روان آن ها را کنکاش می نماید.
اینکه استاین بک ، شمایلی غیرقابل باور و مصنوعی از زندگی نساخته باعث شده داستان های او سر و شکل واقعیت به خود گرفته و هر دو سر خیر و شر زندگی را نشان بدهد ؛ مجموعه این ویژگی ها، طعمی را به نوشتۀ او افزوده که داستان هایش نه آن قدر گزنده باشد که مخاطب از خیر گوش سپردن به دردهای یک دسته مهاجر بگذرد و نه آن قدر ساده و دم دستی ، زندگی روزمره را روایت کرده باشد که خواننده از شدت کسالت ناشی از تکرار ، خسته شود . او دست و خیال مخاطب را گرفته و در جاده ای از تعدیل، حرکت می دهد تا بهترین سیاحت در شهر قصه را تجربه کند . .همین ویژگی او را به یکی از پرخواننده ترین نویسندگان قرن بیستم تبدیل کرد. البته استاین بک سال ها تجربه انجام شغل های مختلف از جمله کارگری را داشته و به همین دلیل با زندگی و مشکلات کارگران آشنا بوده و در نتیجه توانسته تصویری قدرتمند و واضح از زندگی این اقشار بسازد . ثمره شناخت او از طبقه کارگر و هم چنین مهاجران ، ساختن قصه هایی است با زیربنای محکم و با استفاده از مصالح تجربه زیسته و زندگیِ واقعا اتفاق افتاده. و البته اگر تجربه زندگی زیسته و ادای آن در قالب درست کلمات و روایت ، نصیب هر نویسنده ای شود ، هم چون مهره مار ، عمل می کند و می تواند در توجه مخاطب رسوخ کرده ، او را جذب کند و همراه سازد . استاین بک ثمره این زندگی زیسته را در واژه واژه کلماتش به حریم پیرنگ وارد کرده و با موفقیت چشمگیری مواجه شده است .
تصویری که نویسنده از دشت بهشت ساخته، پس از تمام شدن کتاب باز هم در ذهن خواننده ادامه پیدا می کند و این وجه جذاب داستان هایی است که برپایه نبوغ خالق اثر ، به واسطه عمق در شخصیت پردازی و توجه به حوادث علت و معلولی ، عنصر همراهی خواننده را حتی در زمان بعد از مطالعه کتاب، با خود خواهند داشت و مخاطب را به آسانی از دست نمی دهند .
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
تو این روزها که همه تو قرنطینن من و همکارانم (به طرز جنون‌آسایی) به کارمون ادامه دادیم. هم با فشار نصفه و نیمه دولت هم نوع نگاه صاحبین کارخانه: عدم از دسترس خارج کردن غذا در شرایط فعلی.
خوشی من اما ادامه مطالعه مجموعه جستارهای نشر اطرافه.
به شدت دلنشین بود برای من و قابل توصیه.
یکی از بهترین‌هاش «فقط روزهایی که می‌نویسم» بود — پنج جستار روایی درباره‌ی نوشتن و خواندن — (آرتور کریستال/ احسان لطفی) که شامل ۶ جستار ه. یکی از یکی خواندنی‌تر و مثل فیلم‌های کاراگاهی توأم با شگفتی.
در کل: بسیار جذاب و مفرح با موضوعات و پرداختی کاملاً درگیر کننده.
مرسی که گفتی..
چه کامنت های خوبی داشت کتابش..
۲۹ اسفند ۱۳۹۸

"به دلیلی یا مجموعه دلایلی،ادبیات دیگر برایم اهمیت چندانی ندارد و مطمئناً زندگی ادبی از آن هم کم اهمیت تر است..
ممکن است به نظر خیلی ها این اعتراف چندان تکان دهنده نباشد اما برای کسی که لابه لای کتابها بزرگ شده،کسی که اولین دوستانش کسانی بودند که میتوانند با آنها درباره کتابها حرف بزند و کسی که نوشتن و خواندن و درس دادن کتابها برایش محتوم و ناگزیر بوده است، بی علاقه شدن به ادبیات دست کمی از دست کشیدن از عشق ندارد..عاشق بودن و بعد، عاشق نبودن عملا به معنای تغییرات بنیادین شخصیت است..ما نه تنها ارتباط مان با دیگری را از دست میدهیم بلکه در رابطه با خودمان هم چیزی را گم میکنیم..به یک روایت هویت پیشینمان، کسی که سابقا بودیم،حالا دیگر وجود ندارد.."

خیلی ... دیدن ادامه ›› ترسناکه.. این که یه روز بلند شی و ببینی تمام علایقی که عمرت رو براشون صرف کردی، دیگه چیزی ازشون نمونده.. یا اینکه دیگه شبیه خودِ گذشتت نیستی...
این "تغییر"،برای من همیشه اگه نگم ترسناک بوده حداقل دلهره آور بوده..
نمیدونم..یه جوریه خلاصه..حس غریبیه..

۱۳ فروردین
من چون خودم اسیر این مورد شدم به شدت برام جذاب بود
به‌خصوص جستار آخر کتاب که واقعاً یکی از بهترین جستارهای عمرم بودکلاً امیدوارم خوشت اومده باشه
۱۳ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید

یادداشت درباره کتاب" زمینِ نرم " نوشته " آیین نوروزی "
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.11.07

روایت هایی از انسان معاصر روی زمین ِنرم
زمینِ نرم ، نوشتۀ " آیین نوروزی " ، مجموعه ای از ده داستان کوتاه است . بیشترِ این قصه ها در پرداخت به زندگی شهری و استفاده از فضاهای باز ، داستان را به کوچه و خیابان کشانده و دغدغه های جدیدترِ انسان معاصر را بازگو کرده است . کتاب قبلی این نویسنده با عنوان " دستگاه گوارش " ، به روایت سفر پدر و پسری به آلمان پرداخته بود و زوایایی مختلفی از زندگی یک جوان تنها را با زبانی جذاب مطرح می کرد .
در زمین نرم ، نویسنده سراغ سوژه های منحصر به فردی که خاص بودنشان را ... دیدن ادامه ›› به رخ بکِشد نرفته ؛ بلکه بیشتر سعی داشته تا از موقعیت های کمتر پرداخته شده و در مواردی روزمره که شخصیت ها به دامشان افتاده اند بگوید و حال و هوایشان را توصیف کند . این توجه به جزییات توانسته به راحتی ، نقطۀ اکنون داستان را مشخص نماید و ازطرفی به فضای قصه ، نوعی رنگ و بو بدهد تا مخاطب را با خود همراه سازد . درون مایۀ اصلی موجود در داستان های زمین نرم ، مشکلات جدیدتری است که دوره مدرن، گریبانگیر انسان کرده و در موارد جزئی تری هم چون شرکت در قرعه کشی ها ، عمل های لاغری و غرق شدن در زندگی مجازی ، ماجرا را پیش برده. هم چنین توجه ویژۀ نویسنده به وسایل ارتباط جمعی و تاثیری که روی زندگی انسان داشته ، کشمکش جذابی را وارد داستان ها کرده است .
قرار نیست شخصیت ها قربانی کمبود طرح داستانی شوند . زمین نرم ، گواه این موضوع است که با دست گذاشتن روی فضاهای ساده تر هم می توان در خلق شخصیت هایی متمایز و قابل درک ، قدم موفقی برداشت . سادگی ، برتری می یابد ؛ تنها اگر در جای خود و به نشانۀ تسلط به کلیت پیرنگ و نه به عنوان راحت ترین گزینۀ در دسترس برای روایت یک ماجرا ، انتخاب شود . این-گونه نویسنده می تواند شخصیت هایی بسازد که به آسانی از ذهن مخاطب خارج نشود .البته این فضاسازی ساده ، گویای وضعیت انسان امروز نیز هست ؛ اینکه در دوران عطف تکنولوژی و در بین پیچیده ترین امکانات بشری باز هم انسانِ محاصره شده در دریای پیشرفت ، درگیر مسایل روحی و در رأس آن ، ازخودبیگانگی است ؛ نقطه ای که نه مدرنیته به کمک او می آید و نه امکانات بشر می تواند دردی از غم هایش کم کند . آیین نوروزی با شناخت این موضوع ، پنجره ای را به سوی جهانی باز کرده که آدم ها درگیر همین مسائل ساده اند و با گسترش موضوع ، داستان را شکل داده تا درد تنهایی شخصیت هایش را به شکلی قابل باور بسازد . از طرفی با انتخاب قالب داستان کوتاه ، فرصت تجزیه و تحلیل مفصل از یک واقعه را از خود گرفته و سعی کرده تا خواننده را همراه کند که در مسیری کوتاه و بستری فشرده تر از ماجرا سردربیاورد و بعد از مطالعه کتاب ، جهان بینی اش را بررسی کند .
تکنولوژی ، راهگشای مواجهه انسان با محیط فیزیکی اطراف بوده اما از درد روح او باری کم نکرده است . همان طور که بشر ، سرنوشت علم را متحول کرده اما نتوانسته گرسنگی روح را پاسخگو شود . سال ها پیش ، چخوف هم این روزگار را پیش بینی می کرده که هرچه جلوتر می رویم گوشی برای شنیدن وجود نخواهد داشت . همان جا که داستان اندوه را می نویسد ؛ داستانی که یک مرد درشکه چی می خواهد غم از دست دادن فرزندش را برای کسی تعریف کند اما هیچ کس در شهر اعم از مسافرانی که سوار درشکه اش می شوند فرصتی به او نمی دهند تا دردش را بشنوند . شب هنگام که او سمت اصطبل می رود ، ماجرای غمش را برای اسب تعریف می کند و بعد از این مکالمه ، آرام تر می شود ؛ گویی باری از دوشش برداشته شده است. چخوف روزگار امروز را می دیده که فرصت شنیدن غم ها از انسان گرفته می شود و سرعت جریان یافته در زندگی بشر ، انسان ها را از هم دورتر می کند . وقتی گوشی برای شنیدن نباشد نه امکانات افسانه ایِ لاکچری ترین برج های دنیا می تواند همدردی فراهم کند و نه قدرت اجتماعیِ فرد ، توانِ پاسخگویی به روح تشنۀ محبت را دارد .
البته نمی توان مقصر دردهای روحیِ جامعه کنونی را صرفا وجود تکنولوژی و فضای مجازی دانست ؛ چرا که همین وسایل ارتباط جمعی ، مسیرهای دور را به نزدیکیِ غیرقابل باوری تبدیل کرده و دهکده ای جهانی ساخته تا زندگی را آسان تر کند اما افراط انسان در استفاده از این پدیده ، تله ای است که بشر به دام آن افتاده و دچار تنهایی شده است . اگرچه وجود تکنولوژی های اخیر ، تسلط انسان به فضای فیزیکی اطرافش را بیشتر کرد اما رنج تنهایی هم ، پای به پای این قدرت ، رشد یافته و روح آدمی بیشتر به سمت فراموشیِ خود ، غلت خورده است . نمی توان تاثیر پایندۀ امتیازات برجستۀ پیشرفت را که در سایۀ اقتضای نظام-های اجتماعی در کاربرد مصنوعات بشری برای قرار گرفتن در خط تمدن بوده ، کتمان کرد ؛ در این میان حضور رسانه به عنوان قدرتمندترین ابزار فرهنگی در تحت تاثیر قرار دادن هویت انسانی ، رابطه انسان را با خود و اطراف ، دچار پیچیدگی کرد . رسانه ها مرزهای اجتماعی و اقتصادی را رد کرده و به صورت جهانی ، به تاثیرگذاری می پردازد . انسان عصر حاضر به واسطه جامعه سرمایه داری که با سفارش به مصرف گرایی ، تمام جنبه های زندگی را به او دیکته کند ، در صورت عدم تفکر و تمایل به خودآگاهی ، تبدیل به کالبدهایی تکراری با دیدگاه هایی کلیشه ای می شود . توجه به این تکرار در کتاب حاضر ، در ترکیب با دغدغهمندی نویسنده توانسته تعلیق جالبی را به وجود بیاورد .
برای نمونه در یکی از داستان ها ، زوج جوانی برای سفر ماه عسل به مالدیو می روند اما وسواس گرفتن عکسی که تمام ابهت لحظه سفرشان را نشان دهد تا بتوانند آن را در صفحه مجازی برای دوستانشان نمایش دهد ، تمام لذت سفر را از آنها ضایع می-کند . همین ماجرای نسبتا ساده ، کشمکش درونی مردی را نشان می دهد که در سیطرۀ جهان مدرن ، اسیر نگاه مصرف گرایانه ای شده است . محاصره بودن در فضای پیشرفته ای که فرصت تفکر ، توجه و گوش دادن را گرفته ، فرد را آسیب پذیرتر کرده و ثمرۀ این آسیب پذیری ، آشفتگی ای است که گریبانگیر او شده و هروز ابعاد زیادتری پیدا می کند .
از طرفی ، در زمین نرم ، پایان ها به طرز شکوهمندی که همه چیز را به ناگهان تغییر دهند اتفاق نمی افتند بلکه تغییرهای کوچکی رخ می دهند که به تناسب با ریتم داستان ، پیش می آیند و تاثیر بیشتر آن در دیدگاه شخصیت ، بازتاب دارد . در واقع نویسنده خود را وامدار خلق حوادث برای کش دادن موضوع قرار نداده بلکه سعی کرده تا نسبت به پدیده های پیش و پاافتادۀ روزمره ، نگاهی متفاوت خلق کند ؛ از این حیث ، نقطه پایان هر داستان را به ساده ترین شکل ممکن قرار داده است تا انتهای قصه نیز هم-راستا با سایر بخش ها ، عمق اهمیت اتفاقاتِ به ظاهر ساده را با نگاه خاص و جزئی نگرش ، گره بزند و مخاطب با حس همذات پنداری اش بتواند نگرش تازه تری نسبت به مسائل اطرافش پیدا کند .
یادداشت درباره کتاب " معسومیت " نوشته مصطفی مستور
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.10.21

مستور یا سلینجر ؟!
"معسومیت" ، جدیدترین کتاب مصطفی مستور، پیرامون ماجراهای دو رفیق به نام های مازیار و اردلان پیش می رود. مازیار که پسری جوان است و باشیوه خاص خود و البته در تنهایی زندگی می کند ، در حال روایت اتفاقاتی است که در یک زمستان برای خود و دوستش اردلان رخ داده . داستان معسومیت ، دست روی تنهایی انسان مدرن گذاشته و آشفتگی های یک جوان را این باردر قالبی متفاوت تر بیان کرده است . احساس تنهایی و بیگانگی با اجتماعی که مازیار را درک نمی کند ، محصول تفکر و رفتار اوست که هم رنگ جماعت نیست و قصد هم ندارد بشود ؛ در نتیجه ، در عین صداقت مثال زدنی اش ، دچار آشفتگی های روحی می شود . این سردرگمی در کنار حس زیبایی شناسی عمیقش او را دچار تعلیق می کند ؛ مرز بی اعتنایی جامعه نسبت به احوال خودش را پشت سر گذاشته و در راستای دغدغه هایش لباسی به قامت درد می دوزد ؛ درحالی که تلاش اجتماع تنها در جهت شکل گیری رفتار و هدایت ... دیدن ادامه ›› به سمت روزمرۀ اکثریت و البته بدون نوازش روح حساس او ، اتفاق می افتد. این سرگشتگی ها باعث می شود ذهن مازیار، با هوشمندی ، مناسبت های زندگی اجتماعی و کلیشۀ نوع دوست داشتن را زیرسوال ببرد .
کتاب در وصف تنهایی در کنار کاربرد رگه های روان شناختی در شخصیت پردازی ، تلاش زیادی می کند ؛ آن هم وقتی شخصیت اصلیش غوطه ور در کف جامعه حرکت می کند و حس بی کسیِ تا بن دندان فراگفته را ترسیم می نماید. مازیار بی اعتماد است و فقط گاه آدم هایی عجیب ،حال او را می فهمند . تردید در نگاه او به دنیا سایه انداخته و شاید انتهای کتاب و تلاش او در گسست این تنهایی و یافتن راهی که مورد درک واقع شود ، تلاشی امیدوارانه برای بهترشدن روزگار انسان هایی شبیه اوست .اینکه انسان تا کجا باید بار تنهایی و درک نشدن از سوی دیگران را با خود حمل کند ، سوالی است که مازیار در طول کتاب بارها از خود می پرسد؛ آن هم در حالی که هر روز که می گذرد ، اندازه این کوله بار بیشترشود و او تنها به دنبال استراحتگاهی است تا اندکی بار را روی زمین بگذارد و بتواند نفسی تازه کند . مستور با کلماتش به سختیِ باری که بر دوش مازیار است وزن می دهد و آن قدر قدم به قدم این کار را انجام می دهد که کتاب به نقل قولی قابل باور تبدیل می شود.
از طرفی ، مازیار در حال نوشتن نمایش نامه‌ای در مورد منصور بن اسحاق نیشابوری ، عارف قرن هفتم است و به واسطه همین موضوع ، رگه های عرفان باز هم مشابه کتاب های قبلی اش پا به متن مستور گذاشته تا بتواند پرسش های هستی شناسانه خود را در بستر مهیایی ازتقابل عقل و جنون مطرح کند و از طریق آن ، خواننده را به تکاپوی تفکر و یافتن جواب بیندازد.گویی نویسنده، طرحی بلندمدت دارد. مستور همان کسی است که بعد از چاپ کتاب اولش ، خیلی ها می گفتند:" اگر می خواهی کسی را کتابخوان کنی ،کافیست کتاب " روی ماه خداوند را ببوس" را به او معرفی کنی ." کتابی که بدون شعارزدگی ، داستانی به شدت خلاق را در بستری عرفانی و کاوش گرانه روایت کرده و هنوز بارها و بارها تجدید چاپ و ازدیاد مخاطب را به همراه دارد .او از موقعیت های ساده زندگی به راحتی نمی گذرد و اگرچه در آثار قبلی اش ، هر شخصیت ، ادامه دهنده ماجرای کتاب قبلیش بوده اما این بار در معسومیت، به طرح داستان و شخصیت هایی جدید روی آورده و آدم های تازه تری خلق کرده است. از طرفی با نوشتن غلط املایی، ساختار را به هم زده تا تداعی تازه تری از مفاهیم همیشگی ارائه دهد . نوآوری اخیر او در استفاده از قالب های جدیدتر داستانی موافقان و منتقدانی دارد اما این دستاورد بار دیگر به این مساله تاکید می کند که مستور از ورود به فضاهای تازه تر نویسندگی، ترسی ندارد و با توجه به پیشینه داستان نویسی اش ،یکی از ویژگی‌های منحصر‌به‌فرد او، سعی در ایجاد مفاهیم و الگوهای تازه تر در ذهن مخاطب است؛ او ذاتا قصه گوست و این زبان داستان گو مخاطب را جذب می کند. پیگیر بودن خواننده ، او را به لایه های عمیق تر شخصیت‌ها در کتاب‌های مختلفش می رساند تا در موقعیت های متفاوت تکرار این نقش ها را در نظر بگیرد و مختصات تازه تری از زندگی آن ها را به دست بیاورد.
مستور نبض مخاطب را در دست می گیرد و بالا و پایین رفتن آدم های قصه اش آن قدر تاثیرگذار اتفاق می افتد که مخاطب ، خود را در کالبد شخصیت می بیند و هم¬سان با او به حرکت می افتد و جنب و جوش را تجربه می کند.این ویژگیِ انتقال حس ، آن قدر مهم است که برخی در تعریف داستان نویسی مدرن ، نقطه انتقال حس به خواننده را تکمیل رسالت داستان نویس می دانند. همین شناخت دقیق و جزئی نگر از مخاطب باعث می شود کلمات مستور ، واژگان بیگانه ای صرفا در محدوۀ جغرافیای داستان ، محصور نشود ؛ بلکه کلمات ریشه ای در خاکِ اصالت دارند و خواننده نیز قبلا شمایل این گیاه را در جامعه دیده و حالا می خواهد پابه پای نویسنده ، اجزای مختلف این گیاه را بررسی کند و با هم به میوه برسند . به عبارتی می توان گفت که مخاطب مستور ، خود را با شخصیت کتاب او غریبه نمی¬داند ؛ بلکه انسان درون داستان را فردی آشنا می پندارد که در نزدیکیش زندگی می کند و در همین خیابان هایی قدم می زند که خواننده نیز با قدم زدن در آنجا از استرسش می کاهد و شاید روزی همین انسان که از تلخی روزگار به پیاده روی پرداخته در شهر از کنارش گذشته و حالا او سرگذشت همان رهگذر را می خواند .
بخشی از این موفقیت ، مربوط به نگاه مستور به صورت یکدست به جامعه است . او جاهایی را که شخصیت در آن ها پا می گذارد می شناسد و ابایی از اشاره به آنها ندارد . او کیفیتی از زندگی را می بیند که در حقیقت ، زندگی جامعه موجود دارد . به همین دلیل حتی بنا به اقتضای داستانش ، وارد دنیای روسپی ها و یا قشرهای آسیب پذیر جامعه می شود و پای زبان و ادبیات ویژه آن ها را به داستان باز می کند. توجه او به جزییات خصوصا در کتاب آخرش مشهود است . شناخت او از اقشار مختلف جامعه ، تجربه زیسته محکمی را در اختیارش قرار داده که نتیجه همین مشاهدات است . مستور از جایی برگشته که کم ترین فاصله با واقعیت عریان جامعه داشته و حالا روایتی را می گوید که از حقیقت جامعه پرده برمی دارد و سوالاتی را مطرح می کند . از این جهت تاثیر مستور تا حد زیادی با سلینجر نویسنده معروف آمریکایی و نویسنده کتاب ناتور دشت شباهت دارد .
قلم سلینجر در ناتور دشت تا حد زیادی به نقد جهان مدرن غرب پرداخته و البته از این نظر، مستور انفرادی تر سعی کرده نگاه سلینجروارش را داخل داستان آورده و در محدوده ای شخصی تر ، آشفتگی هایش را با ما مخاطب در میان گذاشته است . نوع بیان مستور به گونه ای است که حتی اگر مخاطب علاقه مند به داستان نباشد هم نمی تواند به راحتی ، کتاب را کنار بگذارد و کنجکاو است که از انتهای آن داستان سردربیاورد. انزوای خودخواسته مازیار ، اجتماع بزرگی را در معسومیت ،درگیر کرده و از دل این کشمکش، روایت بیان می شود . مازیار که در هیاهوی جامعه ، مبهوت زیبایی است و از تنهایی نیز شکست خورده ، توسط دیگران دیده نمی شود و کمبود ارتباط حسی با اطرافیان نیز زندگی او را تحت تاثیر گذاشته است. بحران های اجتماع که هم چون موجی در روزهای طوفانی اش ، ضعیف ترهایی هم چون او را می بلعد، آینه ای تمام عیار از جامعه ای است که عدول از کلیشه را نمی پذیرد و در مقابل خاص تر ها شدیدترین عکس العمل را نشان می دهد . این نقطه مشترک دیدگاه مستور با نظر سلینجر است ؛ جایی که هردو نظام های اجتماعی را در برخورد با متفاوت تر ها زیر سوال می برند . به عبارتی جامعه باید راه حل مشکل و یا بستر یافتن آن را در اختیار بگذارد تا مشکل روحی از امثال مازیار یک قربانیِ کامل نسازد .
دوستان فرهیخته ترجمه های آقای حمیدرضا آتش بر آب از آثار داستایفسکی که مستقیما از زبان روسی انجام شده و بوسیله ی انتشارات علمی و فرهنگی چاپ شده اثر قابل تقدیری از آب درومده مخصوصا نقد هایی که انتهای کتابها اضافه شده.ایشون واقعا زحمت کشیده تا به لحن و فضای ذهنی و محیطی داستایفسکی تکرار ناشدنی وفادار بمونه. من حسابی کیف کردم انقدری که امیدوارم شما هم برخوردار بشید و حظ وافر ببرید.
درود
تو نمایشگاه پارسال جنایت و مکافاتش با قیمت بالایی (نسبت به کتاب‌های علمی فرهنگی) دراومد که واقعاً حتا نسبت به کارهای خود آتش‌برآب رشک‌برانگیز‌تر شده بود.
البته من ترجمه‌اش از مرشد و مارگاریتا رو نسبت به بقیه بیشتر می‌پسندم.
به نظرم "روح روسی" رو به درستی درک کرده و می‌تونه انتقالش بده.
۲۱ دی ۱۳۹۸
درود
ممنون بابت اشاره و یادآوری به جا
درک این نکته که ترجمه فقط برگرداندن صرف کلمات نیست بسیار مهمه و آقای اتش برآب یکی از خوب‌هاست در زمینه نگاه چندوجهی به ترجمه.
یکی از تازه‌ترین ترجمه هایی که دیدم و خواندم از ایشون ، قمارباز بود اثر داستایوفسکی و موافقم با کلام شما.
۲۱ دی ۱۳۹۸
جناب جوانی دقیقا کلید واژه همین "روح روسی" است که بدرستی فرمودید.آتش بر آب تحصیلکرده ی مسکوست و به نظرم اون رمز و راز وتحیر و سرما رو خوب درک کرده. اصرارش به اینکه حتی اسم داستایِفسکی درست تلفظ بشه برای من خیلی لذتبخش بود.وقتی مترجم تمام تلاشش رو بکار میگیره که به لحن نویسنده و ریزه کاری هاش وفادار بمونه آدم به هیجان میاد.اضافه کردن نقدها هم کار جالبی بود چون حداقل من هیچ وقت احتمالا در زندگیم اونهارو نمیخوندم اگر در ادامه ی کارها نمیومد.
۲۱ دی ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
*** زن ایرانی در دنیای هنر***


در حال حاضر تعداد هنرمندان خانم(= در ایران) ، بسیار بیشتر از تعداد آقایان هنرمند می باشد

*

اما درصد موفقیت آقایان هنوز بسیار بیشتر از درصد موفقیت خانم هاست...
*

علت اصلی این موضوع نقد پذیر بودن اکثر اقایان هنرمند و ممارست و تلاش آنها ... دیدن ادامه ›› برای پیشرفت است
*

قریب به یقین خانم های هنرمند با رو به رو شدن در مقابل نقد های تند و خشن انگیزه خود را از دست می دهند ...
*

همچنین زن ها در رها کردن ناگهانی هنر خود و پرداختن به کار دیگری که هیچ وجه اشتراکی به اساس خلق آثار ارزشمند هنریشان ندارد ، استاد هستند و به بهانه های مختلفی به این قبیل رفتارها دست می زنند...
*

اینکه گفته می شود جنس مونث(= در دنیای هنر) محدودیت دارد ، حرف غلطی نیست اما این محدودیتها را معمولا خود آنها برای پیشرفتشان به وجود می آورند و عامل خارجی نقش چندان تاثیر گذاری در ایجا و استحکام آنها ایفا نمیکند.
*

ابوالقاسم کریمی
و این آمار رو چطور به دست آوردید؟ کنجکاو شدم چون نکته جالبی بود
۱۳ آذر ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
مهمترین خصوصیاتی که هر ایرانی باید داشته باشد
.
.
.
.1

بیاییم قبول کنیم که ، هیچکس کامل نیست و ما عقل کل نیستیم و بهتر ما هم در دنیا وجود دارد



2

بیاییم قبول کنیم باید مسئولیت اشتباهاتمان را بپذیریم و برای اصلاح خود ، قدم برداریم



3

بیاییم قبول کنیم تنها با یک بار دیدن شخصی ... دیدن ادامه ›› نباید او را قضاوت کنیم



4

بیاییم قبول کنیم تا در مورد چیزی اطلاعات کافی کسب نکردیم نباید نظر کارشناسی صادر کنیم



5

بیاییم قبول کنیم حرف درست زدن هنر نیست ، عمل درست انجام دادن هنر است



6

بیاییم قبول کنیم اگر پشت سر کسی حرف بدی بزنیم ، نامش غیبت است و اگر حرف ما دروغ باشد مرتکب کناه تهمت هم شده ایم



7

بیاییم قبول کنیم گران فروشی و کم فروشی و انجام ندادن درست کاری که بابت آن پول دریافت میکنیم جزو بی شرمانه ترین رذایل اخلاقی به حساب می آید که میتواند ریشه اقتصاد کشور را بخشکاند



8

بیاییم قبول کنیم اگر کسی مخالف ماست ، حتمن دشمن ما نیست



9

بیاییم قبول کنیم دیگر موجوداتی که با ما در این سرزمین زندگی میکنند حق حیات دارند و ما نباید فردای طبیعت را فدای هوس امروزمان کنیم



10

بیاییم قبول کنیم نباید به بهانه ی اجرای احکام اخلاق را فراموش کنیم و نادیده بگیریم



11

بیاییم قبول کنیم دعانویسی ، طلسم ، رمالی ، طالع بینی خرافات است و کسانی که از این طریق پول به دست می آورند انسان های شیادی هستند



12

بیاییم قبول کنیم توهین کردن ، فحش دادن ، مسخره کردن ، سوءاستفاده از افراد زیر دست ، چاپلوسی، دزدی ، کلاهبرادی ، دروغگویی ، خیانت،کینه ، دشمنی ، ریاکاری ، زورگویی ، قانون گریزی جزو رفتارهای ناپسند هستند و ما نباید آنها را به هیچ عنوان انجام دهیم



13

بیاییم قبول کنیم منشاء اصلی مشکلات ما ، خصوصیات بد اخلاقی خود ماست



__________________________

ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)

9/9/1365
امیرمسعود فدائی و نفیسه نوری این را دوست دارند
سپاسگزارم از شما
۱۲ آذر ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید

یادداشت درباره کتاب هاسمیک- نوشته مرجان صادقی نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
جاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.09.04
هاسمیک ؛ روایتی از پریشانی انسان مدرن
هاسمیک ، مجموعه ای متشکل از هفت داستان است که مرجان صادقی آن را نوشته و با زبانی جدیدتر، روایت هایش را بیان کرده است . داستانهای هاسمیک ، انسان پریشان معاصر را نشان می دهد که در قالب سن و شخصیت های مختلف ، ماجراهای متفاوتی برایش اتفاق می افتد . این پریشان حالی ، دایرۀ وسیعی از مسائل را در برمی گیرد که انسان مدرن، با آن مواجه می شود و به دنبال راه حل ، درمان های متعددی را امتحان می کند. پریشانی ای که در شخصیت های قصه های هاسمیک رسوخ کرده ، آمده تا از زاویۀ تازه تری آدم ها و جزئیاتشان را بازگو کند و داستان را شکل دهد .شاید پریشانی ، بهایی است که انسان به واسطۀ مدرن شدن ، پرداخته ؛ آن هم در زمانی که پیشرفت های بشری و تجهیزات مدرن آمدند تا طبق قرار اولیه، آرامشی را به زندگی وارد کنند تا آدم ها راحت تر بتوانند از کنار هم بودن و دردامن طبیعت ، لذت ببرند اما حالا همان که قرار بود آرام جان شود و لذتِ بودن با هم نوع را بیشتر کند، چشمها را روی طبیعت بسته، درد تنهایی را بیشتر از قبل ، به سایر زجرهای بشر افزوده و فرصت سخن گفتن را غصب کرده است و حالا همین انسان در رودربایستی با مسیری که گذرانده تا به این نقطه از پیشرفت بشریت برسد ،نمی خواهد اعتراف کند که انسانیت به واسطه تمام خشونت هایی که یکنواختی مدرنیته وارد زندگی بشر کرده و ذوق داشتنِ ... دیدن ادامه ›› معنا را از انسان گرفته ، حالا تنهاتر از روزهای نداشتنِ همین تجهیزات شده است . این تفکر بسیاری از انسانها با نژاد و زبان گوناگون در کره زمین است که به درستیِ راه و شیوه زندگیشان شک کرده اند و می خواهند مسیر را دوباره بررسی کنند تا ببینند کدام شاهراه را اشتباه آمدند که درگیر ماجرایی پر از کشمکش شده اند. همین مرور است که بخشی از داستانهای هاسمیک را می¬سازد؛ نویسنده به گذشته نگاه می کند و پیشینه شخصیت را در نظر می گیرد و سعی دارد از این کاوش به کنکاش عللی بپردازد که شخصیت را با قد و قامت فعلی روبروی خواننده قرار داده است و از دل این کنکاش ، نظرگاه تازه ای برای شناخت بهتر فضا در اختیار خواننده قرار می دهد . خواننده ،بیقراری شخصیت را احساس میکند و او را در این رنج، تنها نمی بیند .
عنصرهمراه کردن مخاطب تا حد مزه مزه کردن حس هایی که شخصیت با آن ها مواجه است ، در برخی داستان های هاسمیک با خطی پررنگ دیده میشود .این ردپای واضح ، با آوردن مسایل عاطفی تر ، ماجرا را به سمت یک درون مایۀ حسی ،هدایت کرده است و وقتی نویسنده توانسته باشد این انتقال حس را انجام دهد یعنی داستان در مسیر درست خودش قرار گرفته است.
بازگویی همزمان چند قصه در بستر اصلی یک داستان ,فنی است که انتخاب آن ، جسارت بالای نویسنده را در ورود به نوع سخت تر روایت، بیان می کند و هاسمیک از این جهت ، واهمه ای در ورود به فرم دشوارتر روایت در کنار استفاده از واژه های مختص به فضاپردازی این نوع داستان را نداشته است . مرجان صادقی ، قصه¬های فرعی اش را به شیوه ای جذاب بازگو می کند ؛گاه این داستان های فرعی به کوتاهی ِچند جمله و در موقیعت های متنوعی از داستان اصلی، شکل می گیرد و به سامان می رسد اما جای دادن این مفاهیم کنار هم در حالی که در مناسب ترین جای خود قرارگرفته اند ، نوع جذاب تری از داستان گویی است که هوشمندی در جاگذاری همین حوادث فرعی، باعث می شود که ظرایف داستان به بهترین شکل دربیایند و کل پیرنگ ، رو به جلو حرکت کند. هم چنان که این داستان های جزئی در مسیر داستان اصلی قرار گرفته اند و در راستای خدمت رسانی به پیرنگ ، جلو می روند ، توالی این قصه ها تصویر واضح تری از فضایی که در آن داستان اتفاق افتاده است ، نشان می دهد . ویژگی استفاده از این حوادث فرعی به ویژه در داستان کوتاه که نویسنده فرصت حاشیه پردازی ، توصیفات مفصل و ارائه شمایلی جامع از شخصیت اصلی را ندارد ، به درک فضا توسط مخاطب کمک شایانی می کند .
برخی داستان های هاسمیک، تجربه جدیدی از منظر یک دیدگاه تازه است . نگاه داستان ها به زن که اکثر داستان های این مجموعه را فراگرفته در کنارِ سعی نویسنده از روایت درباره دغدغه های جامعه و بازی با مفاهیمی چون وابستگی و شک در همراهی با نگاه انتقادانه که در سرتاسر داستان وجود دارند ، همگی تلاشی است تا مخاطب با محیط آشناتر شود . کاربرد عناصری چون تخیل در بخشی از روایت نیز تنوع خاصی را به داستان افزوده است .
البته هاسمیک در برخی داستانها به واسطه پیچیدگی توصیفات از عنصر همراهی مخاطب باز می ماند .توصیف محیط ، اشیا و افراد تا جایی که به کمک پیشروی داستان بیاید و داستان را رو به جلو حرکت دهد مناسب است اما تا اندازه ای که خط اصلی داستان و مسیر روایت لابلای توصیفات گم نشود ، قابل توجه است . این گم شدن ، مخاطب کم حوصله تر را از دست خواهد داد و شانس ماندگاری داستان در بلندمدت در ذهن مخاطب پرحوصله تر را پایین می آورد . گاه همین سادگی است که می تواند ظرافت پیچیده ای به داستان بیفزاید؛ سادگی ای که نویسنده بتواند طی آن از نظرگاه جدید ، تاکیدی بر وجود چنین روایتی در روزمره مخاطب داشته باشد و نشان دهد که داستان نشات گرفته از روزمره است ؛ از هوایی که نفس می کشد؛ مسیری که راه می رود ؛به این معنا که تمام اتفاق ها از جهانی ناشناخته نیامده بلکه بازگویی از مناظری است که اگر مخاطب به اطراف آن نگاه کند ریشه و مابه ازای آن را می بیند .
افزودن ابهام تا جایی که منجر به ریزش مخاطب نگردد مفید است اما وقتی چاشنی ابهام کل داستان را فرابگیرد ، فرصت کشف و شهود از مخاطب گرفته می شود و فقط گره هایی باز نشده در ذهن او باقی می ماند که تعدد این گره ها منجر به خستگی مخاطب می شود .پویایی داستان در گروی حوادث مستقل تری است که در کنار هم ارتباط معناداری پیدا کرد و بتواند دیوار علت و معلولی داستان رابسازد و خواننده بتواند کشمکشی را که شخصیت با آن دست و پنجه می کند، چالشی روبروی خود ببیند تا حس همذات پردازی خواننده را برانگیزاند . برخی داستانهای هاسمیک با افزودن ابهام از جذابیت خود کاسته اند .در حالی که بعضی توانسته اند ، پرداخت بهتری از این ابهام و استفادۀ کافی از آن را داشته باشند .
در جهان امروز، مدرنیته با کاربرد نادرستش، حوصله را از انسان گرفته ؛ اما ادبیات هنوز سفارشی است به صبر و نگاه و دنبال زیبایی گشتن .دادن شانس به نویسندگان تازه واردتر برای خواندن آثارشان انتخابی است که خواننده در سایۀ عظمت روحش برای گوش سپردن به قصۀ نسل های مختلف ، می تواند داشته باشد . گاه مجموعه داستان بودن یک کتاب این شانس را به مخاطب می دهد تا براساس سلیقه خود حداقل با چند داستان آن ارتباط برقرار کند و هاسمیک از این جهت ، برگ برنده ای را برای همراهی مخاطب با خود دارد و البته توجه و حمایت از نویسندگان جوان تر به قصد پیشرفت قلم ، کاشتن بذری است که ثمرۀ آن رشد درختی است که میوه هایش می تواند آیندۀ ادبیات را پربارتر کند .
امیرمسعود فدائی و مجید سلیمی این را خواندند
قنبرعلی رودگر این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید