همینک تیم پشتیبانی تیوال از طریق چت آنلاین و ایمیل در خدمت شماست و موقتا پاسخگویی تلفنی متوقف شده‌است. اطلاعات بیشتر
تیوال شعر و ادبیات
S3 : 16:30:49
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
متن مرتضی برزگر نویسنده درباره تشکیل کلاس آنلاین داستان نویسی :

هر آدمی قصه‌ای دارد. قصه‌ای که صبح‌ها، با خودش به کوچه و خیابان و جاده می کشد، ظهرها؛ عشق، حسادت و نفرت به آن می‌افزاید؛ غروب‌ها، از سرخ و نارنجی آسمان، اندوه و دلهره به جان شخصیت‌هاش می‌ریزد و شب‌ها، با این امید، پلک‌ها را به هم می‌فشرد، که روزی، جایی، قصه‌اش را برای اویی که امن و مونس و مومن است، تعریف کند.

من در این سال‌ها، سنگینی قصه‌های زیادی را تماشا کرده‌ام بر شانه‌‌ها‌ی افتاده رفیق‌ها، قلب‌های متلاشی معشوقه‌ها و چشم‌های تهی از نور فقدان کشیده‌ها. قصه‌هایی که مشتاقند به گریختن از ابوغریب ذهن، تبدیل شدن به واژگانی اثر بخش و آرمیدن در آغوش کلماتی دیگر.

آموخته‌ام که با نوشتن می‌توان تمام جهان‌های ممکن را جای بهتری کرد؛ برای خود، دیگری یا دیگران. و گمان دارم هر کسی در مسیر نوشتن می‌تواند، با تمرین و تمرین و تمرین، - ؛ که - به بهترین کیفیت ممکن از خودش بدل شود - نه کپی موفق یا ناموفقی از چخوف، همینگوی، براهنی، هدایت و نویسندگان دیگر-

حالا پس از سال‌ها نوشتن در فضای آنلاین، دو کتاب خوش‌اقبال در میان خواننده‌ها و منتقدها، حضور در فهرست نهایی بخش مهمی از جوایز داستان‌نویسی، و البته کار بی‌وقفه با نویسندگان مستعد و درخشان، می‌خواهم از شما دعوت کنم تا در مسیرتازه‌ و هیجان‌انگیز «دوره‌ی آنلاین داستان کوتاه» همراه من باشید.

در این دوره، من به همراه چند نویسنده‌ی حرفه‌ای و کاربلد و البته در بستر یک پلتفرم پیشرفته‌ی آموزش از راه دور، به شما کمک خواهم کرد تا قصه‌های خودتان را با کلماتی که از آنِ شماست، بنویسید. برای کسب اطلاعات بیشتر در خصوص این دوره‌ی آموزشی می‌توانید به تلگرام یا واتساپ شماره‌ی 09032605002 پیام بدهید.

آی‌دی تلگرام: @BarzegarWorkshop

پی‌نوشت:

1- ... دیدن ادامه » از مهربانی شماست اگر این پست را برای دوستان‌تان به اشتراک بگذارید یا علاقمندان به نوشتن را تگ کنید.

2- به‌عنوان یک قدردانی کوچک، شرکت در این دوره برای تمام اعضای کادر درمانی در همه‌ جای دنیا، نیم‌بها خواهد بود.

3- اگر دیوانه‌ی نوشتن هستید، اما به هر دلیلی توانایی مالی شرکت در دوره‌های آنلاین را ندارید، به شماره‌ی کلاس، پیام بدهید. همه‌ی تلاش‌مان را می‌کنیم که با هموار کردن شرایط، شما را در کنار خودمان داشته باشیم.

4- کار خوبه، خدا درست کنه.

امیرمسعود فدائی این را خواند
محمد لهاک این را دوست دارد
چقدر عالی
ذوق زده ام براش
۲ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پیشنهاد کارگاه داستان نویسی آنلاین :
.نوشتن ، دیوانگی ست ؛ کیفیتی از جنون که خواب را حرام میکند ، درد را زیادت میبخشد و هراسِ کشف جهان را به جانت میاندازد .  من تمام اینها را تجربه کرده ام ؛ بارها دستهای یک قصه ، خواب را از چشمانم گرفت ، نیمه شب را به صبح وصل کرد تا کلمه به کلمه ، داستانم را روی کاغذ بیاورم ... شاید صدای ذهنم کمی آرام شود ..از عمری که پای یاد گرفتن و نوشتن میگذرانم پشیمان نیستم . هنوز هم من و قلمم هردو در مسیر این جنون دایمی و نه ادواری ، از صخره ها میگذریم . شیب های تند را پشت سر میگذاریم و یاد میگیریم . نمیدانم به آن قلۀ افسانه ای می رسم یا نه . اما برای کسی که مِهر قلم به دلش افتاد ، تا زمانی که روزهایش را ثانیه به ثانیه ، وقف نوشتن میکند یعنی امیدی در قلب دارد و آرمانی در ذهن .
اگر کسی آشفتگیهایی از جنس من دارد و میخواهد راهنمایی پیدا کند ... دیدن ادامه » تا مسیر این کوهستان پرپیچ و خم را نشانش دهد ، کارگاه آقای مرتضی برزگر را سفارش میکنم ؛ نه به تبلیغ و نه به بازارگرمی که بازار او به لطف خدا ، پررونق است ؛ من میدانم سرگشتگیهایی از جنس داستان ، چقدر درد دارد . اگر دردت از این جنس است و راه شناس میخواهی  بِدان که من ازاین راه عبور کرده ام ، هنوز هم در مسیرم و میدانم مرتضی برزگر اگر استعدادی ببیند تنهایش نمی گذارد ....

پی‌نوشت : ۱. این کلاس به صورت آنلاین برگزار خواهد شد و البته با سایر کلاسهای آنلاین برپایه محیط  تلگرام و واتس آپ متفاوت است و بر پایه یک پلتفرم آموزشی خاص ٫ طراحی شده است .
۲. به‌عنوان یک قدردانی کوچک، شرکت در این دوره برای تمام اعضای کادر درمانی در همه‌ جای دنیا، نیم‌بها خواهد بود. .
۳- اگر دیوانه‌ی نوشتن هستید، اما به هر دلیلی توانایی مالی شرکت در دوره‌های آنلاین را ندارید، به شماره‌ی کلاس، پیام بدهید. همه‌ی تلاش‌شان را می‌کنند که با هموار کردن شرایط، شما را در کنار خودشان داشته باشند . 09032605002
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

یادداشت درباره کتاب " چشم سگ " نوشته عالیه عطایی
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.12.21 - نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

حضور افغان ها در ایران و تجربۀ دوگانگی در تابعیت و تقابل تعلق به دو خاک ، موقعیت غریبی را ایجاد می کند که "عالیه عطایی " به عنوان کسی که اصالتا اهل کشور افغانستان است و سال ها در ایران زندگی کرده ، به خوبی توانسته از پسِ بیان این نوع قصه-گویی بربیاید و با کتاب " چشم سگ" که این روزها به بازار آمده ، نوع متفاوت تری از موضوعات داستانی را طراحی و بیان کند . چشم سگ ، متشکل از هفت داستان کوتاه با درون مایه مهاجرت و افغانستان است ؛ هفت داستان که جنبه های مختلفی از تغییر اقلیم و تاثیر آن در زندگی فرد مهاجر را کنکاش می کند و در این میان تنها به یک نگاه واحد ، پیرامون این جابجایی مکانی ، قناعت نکرده بلکه سراغ گروه ... دیدن ادامه » های مختلفی رفته که گاه در قبال مهاجرت ، داشته های زیادی کسب کرده اند و با رفاه اقتصادی روزگار سر می کنند و یا برعکس ، آنها که تجربۀ مهاجرت برایشان مترادف سختی و آوارگیِ مضاعف بوده و هجا به هجای غربت را تا عمیق ترین بخشِ معنای کلمه ، لمس کرده اند .
جملات عالیه عطایی ، در عین ایجاز ، دارای نوعی صلابت در گفتار بوده و حضورِ اتفاق در صحنه به صحنۀ هر داستان ، فرصت نوعی ماجراجویی در بابِ ادبیات مهاجران افغان را به خواننده می دهد ؛ جنسی از ادبیات که در فضای نشر ایران ، کمتر بدان پرداخته شده . نویسنده از تجربه زیسته خود استفاده کرده و با توجه به مواجهه اش با فرهنگ ایران و افغانستان ،گنجینۀ متنوعی از شناخت آداب و رسوم هر دو کشور را به دست آورده و با وارد کردن این مفاهیم در بستر داستان ، روایت های جدیدتری را بیان کرده است .حتی انتخاب نام کتاب نیز شروعی طوفانی در بسطِ ایدۀ خلاقانه ای است که در بازگویی روایت ها استفاده شده. عطایی در متنِ داستان ها نیز با تسلط به ادبیات فارسی و واژگان ویژۀ افغانی ، ظرف بزرگی از کلمات را در اختیار گرفته و با تکیه بر توانایی عظیمش در ساخت عبارات و ترکیبات داستانی ، توانسته خواننده را پیشِ روی جهان تازه ای از قصه قرار دهد ؛ جهانی که نابسامانی های سیاسی و اقتصادی ، جنگ و ناامنی ، شخصیت هایش را وادار می کند تا از اقلیم خود دور شوند و مکان دیگری را برای ادامۀ زندگی انتخاب کنند و این تغییر در محل اقامت ، در جزئی ترین مسائل، تاثیر گذاشته و ردپای جدا شدن از پوستۀ اولیه شکل گیریِ اجتماعی شان ، در تمام سنگفرش های زندگی ِ این افراد دیده می شود .
درواقع ، تجربۀ مهاجر بودن ، جهان عظیمی را پیش روی نویسنده می گذارد که فرصت تقابل داستانهای مختلف را به او می دهد . به عبارتی عطایی توانسته از طریق تجربۀ این فضا ، ساختمان متفاوتی از داستان پدید بیاورد .از طرفی اشتراکات فرهنگی دو کشور ، قرابتی در همذات پنداری در تخیلِ خوانندۀ ایرانی ایجاد می کند . بخش هایی از کتاب ، بازگوی رفتار و ویژگی های ایرانیان به ویژه در مواجهه با یک افغان است . کتاب رنگ و بو دارد و این تبلور رایحه ، ناشی از توصیفات رنگارنگی است که نقش به سزایی در صحنه پردازی داشته است .
اینکه آیا با دور شدن از اقلیم و نگارش می توان هر اثری را شایسته طبقه بندی در ادبیات زیرمجموعۀ مهاجرت در نظر گرفت یا نه ، موضوعی است که دیدگاه های بسیاری حول آن می چرخد . واضح است بازتاب مهاجرت در جایی که با ارزش ها و مفاهیم فرهنگی هر دو کشور مبدا و مقصد ، نزدیکی فکری صورت گرفته ، می تواند کار منحصربه فردی محسوب شود .انعکاس تصویر مهاجرت ، حرکت روی یک خط مرزی باریک است که شاید در تقابلِ این دو، هویت تازه ای شکل بگیرد . از طرفی تعریف مرز و احساسات وطن خواهانه ، موضوعی است که گاه با تعصب به آن نگریسته شده ؛ تعصبی که اگرچه صاحبانش عنوان روشنفکر بودن را به دوش می کشند اما نتوانسته اند خود را از پس نگاه بیهودۀ برترپنداریِ خویشتن، نجات دهند و هنوز تبار و نژاد و خون را دست آورد می پندارند و عقبۀ خود را نشانه ای از لیاقت در نظر می¬گیرند. مگر نه آنکه هیچ کدام از انسان ها اختیاری در انتخاب وطن نداشته اند ؟! پس چگونه می توان فردی را به واسطۀ تعلق به خِطّۀ خاصی ، سرزنش کرد و یا به دیدۀ حقارت به او نگریست ؟ معنای عدالت و پرهیز از تعصبات نژادی آنجا نمود پیدا می کند که ارزش یک انسان به مرزی که به آن تعلق داشته متصل نمی شود و انسانیت ،یگانه مبنا برای ارزشمندیِ یک فرد محسوب می گردد و نه تعلق به جایی که در انتخاب برای وقوع تولدش در آن مکان ، دخالت نداشته .
نگاه نویسنده به زن در چشم سگ ،مقوله ویژه ای است . آنجا که یک زن می تواند از پس نگاه های دیگران معنای مختلف را ترجمه کند و می فهمد بیگانه بودنش در یک کشور در مواجهه با تعصبات، چارچوب غربتی را ترسیم می کند که اضلاعِ آن، حتی تا پای شخصی ترین مسایل نیز به میان می آید . برای مثال در داستان " شب سمرقند " یک زن برای عشقش راه زیادی را طی می-کند و حتی به دلیل تسلطش بر زبان روسی ، وارد یک ماجرای جاسوسی می شود . شب سمرقند ، بی شک یکی از بهترین روایت-های اخیر داستان های جاسوسی است که اوج نبوغ نویسنده را در تلفیق حس های مختلف مادی ، احساسی، زن بودن ، مادری ، عشق و انتخاب اشتباه و تاوان را نمایش می دهد . جاگذاری این ابعاد برجسته در طول یک شب و روایت داستان آن هم به شکلی عمیق ، ردپایی از انعکاس رفتار یک فرد و تاثیر آن بر سرنوشت جماعت دیگر را به شکل ماتریسی نشان داده است . نمایشی از اتصال حلقه های عالم که هر ضربه و حرکت بر دیگری تاثیر دارد و این تاثیر البته سرنوشت جمعی ما را می سازد .
شاید خواندن این کتاب ، نوعی تلنگر برای بازبینی رفتار ما ایرانیان در مواجهه با عزیزان افغان باشد ؛ اینکه بپذیریم آنجا که غربت به طعام هر روزۀ یک فرد اضافه شود، تیمار زخمی که جدایی از وطن و دوری از خویشاوند و هم زبان پدید آورده ، مرهم می طلبد. به نگاه ، به حرکت ، می توان باری مضاعف روی دوش این غریب گذاشت و یا جلوه ای از امید و پیشرفت نشانش داد تا او که مبهوتِ خشونت و گستردگی تنهایی ، جهان را به ظلم دیده ، کمی از عاطفه و محبت از سوی کشوری که به آن پناه آورده ، بهره مند شود ، شاید ذره ای از سختیِ زندگی، برایش کاسته شود ... به لحظه ای و یا به اندازه روزنه ای هر چند کوچک اما پرنور ...

امیرمسعود فدائی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

یادداشت درباره کتاب " انجمن نکبت زده ها " نوشته سلمان امین
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.12.12
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

" انجمن نکبت زده ها " نوشتۀ "سلمان امین" داستان یک عصیان است که با آمیختگی به زبان طنز توانسته از تلخیِ ماجرای پیش آمده تا حدی کم کند . فرار یک سرباز از پادگان برای نجات مادرش ، آغاز ماجرایی است که او را درگیر ورود به مکان هایی جدید و البته خلافکارانه می کند . اگرچه دلیل رفتارهای پسر که با وارد شدن به اعمال مجرمانه ادامه پیدا می کند، توجیهی بر عدم امنیتی که بر مردم عادی ایجاد شده ، نیست اما شاید او نماد افرادی از جامعه است که قربانی شرایط نامطلوب خانواده و اجتماع می شوند و با چند اشتباه بزرگ تر ، اوضاع را برای خود سخت تر می کنند ؛ اشتباهاتی که در نتیجۀ عدم وجود امنیت اقتصادی زندگانی و فقدان آموزش ، ... دیدن ادامه » طرح پررنگ تری از خطا را به خود می گیرند و نه تنها نمی توانند بخشی از مساله اصلی فرد را حل نمایند بلکه او را درگیر مشکلات تازه اما وسیع تری می کنند .
وقتی عرصۀ کلمات ، بانگ دردی را سر می گیرد که متعلق به عده ای هرچند اقلیت است که فرسایش سیل روزگار ، آنها را تبدیل به سازه های جدیدی کرده که نمی دانند چارۀ مشکلشان چیست و شاید نمی توانند از طبقه ای که در دیوارهای آن گیر کرده اند ، جدا شوند، بیرون بیابند و معمولی ترین شکلِ زندگی را تجربه کنند ، ادبیات و اجتماع به نقطه ای مشترک از بیان رنج افراد یک جامعه می رسد و سوالی مهم را بلند تکرار می کند تا به توانِ دستهای خودشان و یاریِ سایر عناصر موثر در رقم خوردن سرنوشتِ یک ملت ، راه حلی بیابند تا مردمی قفل شده در تنگدستی و بزهکاری ، طعم مطلوب یک زندگی ایده آل را بچشند . هر چند او که عمری را به پای نداشتنِ حداقل ها از دست داده ، تا مدت ها بعد از نجات باید به تیمار کردن زخم های زندگیِ گذشته اش ، نوش دارو بیابد و به روح تزریق کند تا بتواند موقعیت فعلی اش و نقشۀ آیندۀ زندگیش را هضم و ترسیم کند ؛ همین است که نمی¬توان از کنار لحظه لحظۀ روزهایی که به قشری یا فردی ، سختی می گذرد و درد ِ تهی دستی و محرومیت تا استخوانشان تیر می کشد ، به آسانی گذشت و با زدنِ برچسب قشر " آسیب پذیر” قناعت نمود و از مسئولیت ، شانه خالی کرد .
عظمتِ شکسته شدن روح یک پسر جوان وقتی ببیند مادرش ، زنی ساده و سنتی ، به اطاعت از همسر، حامل مواد مخدر می شود و پسر نمی تواند از پسِ ناپدری بربیاید و زورش به آن خانه و زندگی نمی رسد ، نقطۀ اوجی است که بارها در کتاب به آن اشاره شده . وقتی مفهوم خانواده ، نخ نما می گردد که تاثیر کتک خوردن زنان جامعه ، تیتر تکراری و هرروزه ای شود و نتیجه اش فقط در چند خط مقاله تندرو در دفاع از زنان و تقبیح مردان بیاید. اما سلمان امین با وارد کردن این موضوع در بسترداستان ، بذرهایی اساسی کاشته که حتی در انتهای کتاب نیز برداشت شود ؛ مثلا برادر کوچکتر، نمادی از امید و یا در طرف مقابل ، نشانه ای از تکرار مکرر این لوپ است که می تواند این چرخۀ بیهوده را ادامه دهد و یا می تواند بگریزد از سرگذشتی که به او دیکته می شود ، آن هم املایی که براساس سرمشق غلطی که پسر آموخته ، گفته می شود. هرچند همین حالا هم بخش زیادی از ترس ها و شخصیت آن کودک شکل گرفته و این نقطه ای است که معمولا مورد غفلت قرار می گیرد؛ همان جایی که کودکی ، اساس رفتارهای بزرگسالی می شود چرا که زیر ذره بین بردن رفتار و افکار و احساسات یک انسان جز با توجه ویژه به دوران نونهالی او امکان پذیر نمی باشد . از سایۀ همین رویکرد ، نفرتی که کودکانی با پیشینۀ داشتنِ بچگیِ سخت در بزرگسالی به جامعه می دهند ،قابل توجیه است ؛ قرار نیست وقتی با بی مهری ، کودکی را پرورش دادیم ، انتظار فوران عشق و وفور محبت در بزرگسالی شان داشته باشیم .
این نظر، ساده انگارانه است که ترمیم مسایل را به دست تقدیر و گذشت زمان می سپارد و برای جبرانِ اهمال و "هیچ کاری نکردنِ" خود منتظر نیروهای نامرئی می ماند . اگر امروز به فکر کودکان کار و بچه های بدسرپرست که قوت غالب هر روزشان، تلخی و خشونت ،آن هم از جانب کسانی که قرار بود پناهگاهی باشند تا این کودکان در سایه شان قد بکشند و مسیر خود را ببایند، نباشیم ، پیش بینی وقوعِ فرداهایی با شدت بازتاب خشونت بیشتر و ترویج وقوع اعمال مجرمانه و ضدجامعه ، چندان دور از ذهن نیست و قطعا احتمالِ اتفاقِ چنین آینده ای ، عامدانه یا ناخودآگاه ، بر زندگی تک تک افراد جامعه ، تاثیر می گذارد ؛ چه آن که هم ردیف با طبقۀ فقیر جامعه روزگار می گذرانند و چه آنان که به سببِ برخورداری از ثروت و قدرت در طبقات مرفه جامعه قرار می گیرند . زندگی اجتماعی ، یک بازی فردی نیست بلکه زنجیره ای است از حضور و تاثیر افراد که تباهی یک نفرشان به قیمت باختِ کل جامعه است .
اما کدام مقصرتر است ؟! نهادهای اجتماعی که بی اعتنایی پیشه کرده اند و یا ساختار فرهنگ که بیشتر ، زنان کتک خورده و سکوت پیشه کرده را تولید و تحسین می¬کند یا اقتصادی که نبود پول ،چرخ رونق خانواده را می گیرد و " نداشتن" را عصارۀ تمام طعم های زندگی هایی می کند که درگیر ساده ترین و معمولی ترین اتفاقات برای فرار از نکبت زندگی روزمره شان هستند ؟! سلمان امین با تکیه بر دیدگاه اعتراضی اش برپایۀ طنز ، تهران جدیدی را در انجمن نکبت زده ها ساخته که به قشنگیِ تعریف های همیشگی از پایتخت نیست . او یک ماجرای خانوادگی را به خیابان ها کشانده و با تبحر ویژه اش در دیالوگ نویسی ، تصویری از آن پسر و سایر شخصیت های فرعی داستان ارائه کرده که با عبور از پوسته ظاهریِ چند خلافکار ، عمیق تر با مسالۀ " جرم " و ریشه هایش مواجه شده و در عین حال که تقدسی به فقر نبخشیده ، بیشتر سعی در نمایشِ زشتی و پلیدیِ فقر و عواقبش هم چون مواد مخدر ، سرقت ، خانواده های از هم پاشیده و ذهن های پریشان ، داشته است .
هرچند نوع کمال یافته تر قلمِ سلمان امین در کتابِ شاهکار" کاکاکرمکی پسری که پدرش درآمد" مشهودتر دیده می شود ؛ کتابی که شاهدی است بر سیر پیشرفت قلمی که با طنز ترکیب می شود تا در تلفیق موقعیت های مختلف زندگی یک پسر عجیب الخلقه ، اندوه او را نمایش دهد و تلخی رفتار جامعه با او را گزارش کند .
تسلط نویسنده در بازسازی فضاهای فقیرنشین تهران و ترکیب تلخیِ ماجرا با طنز ، نوعی کشش برای خواننده در خواندن داستان انجمن نکبت زده ها ایجاد کرده است . تسلطی که در فضاهای مشابه در داستان هایی که در دورۀ اخیر نوشته می شود کمتر به چشم می آید و از این حیث ، امین برگ برنده ای در دست دارد که آن قصه گو بودنِ زبانش است ؛ بدین معنا که او داستان ها را برای پرکردن صفحاتش نساخته بلکه پیدایش هر قصه به ضرورتِ کلیت داستان بوده و هر اتفاق ، مراحل پروراندنِ ماجرا را گذرانده تا تصویری واضح از مفهومِ ذهنی نویسنده را روی کاغذ بیاورد تا بتواند لحظه ای خواننده و جهان بینی اش را به تفکر از دریچه ای تازه تر دعوت کند .
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

یادداشت درباره کتاب " میدان ونک ، یازده و پنج دقیقه " نوشته سیامک گلشیری
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.12.03
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

" میدان ونک ، یازده و پنج دقیقه " ،کتاب جدید سیامک گلشیری ، مجموعه ای از هجده داستان کوتاه است . روایت گلشیری در کتاب اخیرش، توجهی را با خود حمل می کند که گویی نویسنده را در حال بازگو کردن نقشه گنجی نمایش می دهد و شاهراه اصلی رسیدن به این گنج را توجه به جزییات می داند. گلشیری ، استاد روایت های تیزبینانه برپایۀ کوچک ترین اتفاقات است ؛ این موضوع در کنار مهارت عجیبش در ساخت دیالوگ هایی متناسب با شخصیت و موقعیت ، منجر به واقعی شدن فضای داستان در ذهن خواننده می شود . گویی دیالوگ ها از طرف نویسنده به دهان شخصیت گذاشته نشده بلکه نویسنده لباسی به قامت شخصیت ، دوخته که تنها برازندۀ اوست و قرار ... دیدن ادامه » نیست اینها کلمات فرد دیگری باشند .در مواردی نیز بار اصلی پیشبرد داستان به عهده همین دیالوگ ها گذاشته شده است ؛ دیالوگ هایی که گاه با کاربرد کمترین تعداد واژگان ، انبوهی از اطلاعات و درعین حال ، احساس را منتقل می کند .
گلشیری با تکیه به تسلطش بر اصول داستان نویسی حرفه ای ، ادبیات را محترم می شمارد ؛ پس خود را ملزم به نوشتن داستانی در حد و اندازه استاندارد قصه نویسی و به شکلی تمیز می داند ؛ به این معنا که او با بازی های پرتکلف زبانی و یا استفادۀ نابجا ازفرم ، سعی ندارد از هر راهی داستان خود را پیش ببرد بلکه عمده توانایی اش در پرداخت عمیق تر شخصیت ها و حرکت در مسیراصلی داستان ، او را به صدای رسای شخصیتش تبدیل کرده است . او تکنیک قلمش را فدای یافتن مخاطب ، آن هم به هر قیمتی نمی کند ؛ اگرچه نوع روایت جذاب داستان هایش ، حس ماندگاری ای را ایجاد می کند و روانی قلمش با تزریق نوعی هوشمندی در داستان ، منجر به چندلایه شدن شخصیت هایش می شود . روایت های گلشیری تبلور حضور تصویرند ؛ پس از هر داستان کوتاهش تصویری واضح از ماجرا در ذهن خواننده نقش می بندد ؛ گویی بازدید از یک نمایشگاه نقاشی صورت گرفته و حالا مخاطب به مرورِ تصاویری که از جلوی چشمش گذشته ، می پردازد و در نتیجه قصه را باور می کند چرا که مصالح ساختِ آن داستان ، مصنوعی نبوده بلکه نویسنده ، هر واقعه را آن قدر پرورانده تا به بهترین شکل ممکن در بیاید و سپس سعی کرده مناسب ترین مکان را برای آن اتفاق ، در دیوار علت و معلولی پیدا کند .
ردپای زندگی شهری و ویژه تر تهران در " میدان ونک ، یازده و پنج دقیقه " نسبت به کارهای قبلی گلشیری ، بیشتردیده می شود . از منظر نگاه او داستان ها و خط اصلی اتفاق در خیابان های شهر می گذرد . گاه هشدار و گاه شکار در همین بزرگراه ها ، همگی در جای خود ، حس مورد نیاز را برای ایجاد تعلیق ، القا می کند . توجه ویژه به بزهکاری های اجتماعی و تاثیری که نهایتا وقوع جرم در زندگی افراد قربانی حتی پس از اتمام ماجرا می گذارد ، منظر جدیدتری است که گلشیری به آن پرداخته . تمرکز او این بار روی کسانی است که تا یک قدمی مرگ رفته اند و برگشته اند ؛ سخن از مرگ روح است نه تصادف یا زوال جسم ؛ وقتی حادثه تمام شده اما چیزی درون فرد قربانی ، شکسته یا تغییر یافته. اصل ماجرا در حد عنوانش فقط توصیف ظاهری وقوع یک جرم است اما گلشیری با پرداختی داستانی، به روایت درونی ترین بخش ماجرا می پردازد ؛ اگرچه این روایت ها معمولا فقط در روزنامه ها مطرح می شود اما گلشیری با نگاه به پس از فاجعه ، داستان را از نقطه ای جدیدتر و ورای حد و اندازۀ تیترهای صفحه حوادث، آغاز کرده است ؛ به ویژه اینکه شنیدن این روایت توسط شخصیت های دیگر داستان نیز واکنش های تازه تری را خلق می کند و در مواردی تاثیر زیادی در آنها و روابطشان دارد . مثلا در یکی از داستان ها به سرنوشت مردی پرداخته که پس از سوار شدن در یک ماشین مسافرکشی ، همسرش مورد هجوم زورگیری و فاجعۀ تجاوز شده و حالا سال ها گذشته و زن و مرد به دلیلی از هم جدا شده اند و مرد هنوز در حال رانندگی بی هدف در خیابان های شهر ، به تصویر آن شب شوم فکر می کند و بارها و بارها آن حادثه را در ذهنش ، جزء به جزء دوباره می سازد. این مرد ؛ گواه روشنی از این موضوع است که آدم ها پس از عبور از چنین موقعیت هولناکی هرگز نمی¬توانند به شخصیتشان در نقطه قبلی ای که از آن آمده اند برگردند . اگرچه در موقعیت زمانی کنونی ، گاه واژه ها و حرف ها معنایشان را از دست داده اند و حتی وقتی کل روایت زندگی یک فرد در چند جمله شنیده می شود ، درمواردی ، جامعه به واسطۀ تکراری بودن کلیت ماجرا و هم چنین با مقایسه این زندگی با موقعیت های به مراتب دردناک ترِ دیگر خانواده ها ، نهایتا برچسب "معمولی بودن " و متعاقب آن " بی اهمیتی " را به آن می زند. در حالی که کل این ماجرا ، عمری را از فردی زایل کرده ، روحی را کشته و تقدیری برایش ساخته که سلول به سلول عذابش می دهد و برای تغییر آن ، اراده و تلاشی بزرگ نیازمند است اما چون گوشی برای شنیدن نیست و از طرفی نگاه برخی حتی پس از شنیدن ، آن حادثه را تکراری و غیرمهم می پندارند ، قربانی حالا تنهاتر هم می شود .
حرف¬های هر انسان بوی خاص خودش را دارد ،.حتی اگر آشفته و پس و پیش ، تعریف شود ، آوردۀ او از کارزار جنگ با زندگی است . صفحات روزنامه ها پر است از درد و رنج مردمی که یا قربانی اند و یا بیمار قربانی کردن و در انتهای خبر با بیان نوع محکومیت فقط به سرنوشت مجرم اشاره می شود. پس از فاجعه ، فرد قربانی ، شبیه ترین فرد به هرکسی می شود جز گذشتۀ خودش ؛ و حالا تعداد زیادی داستانِ هنوز نوشته نشده وجود دارد از انسان هایی که پس از یک فاجعۀ این چنینی ، از محل حادثه برنمی گردند بلکه در صحنۀ جرم ، جا می مانند و به دست های خالی خود می نگرند و ترکیبی از حس های مختلف هم چون عذاب وجدان ، غم و ترس را تجربه می کنند . اما وقتی این بار را تا سال ها با خود حمل کرده و نشخوار فکری ، غذای هر روز عمرشان شود، فاجعه دیگری رقم خواهد خورد. در جایی که علم روان شناسی هم نمی تواند رسیدن به نقطۀ صددرصد ِکامل ازبهبودی را تضمین قطعی دهد ، حساس بودن ماجرا واضح تر می شود . لزوم مراجعه این افراد به مراکز درمان روان ، نقطه ای است که در وجود آن هیچ شکی وجود ندارد . از طرفی سخن از مسئولیت اخلاقی جامعه در سفارش به حوصله و صبر برای شنیدن و متعاقب آن دردهای دیگران را عادی و بی اهمیت نشمردن است .
" میدان ونک ، یازده و پنج دقیقه " ، توصیه ای است به صبوری و تمرین عادت دادنِ توجه و نگاه به چیزهایی ساده که کلیت پیچیده زندگی را می سازد ؛ قاعده ای که با سفارش به ساده کردن یک مساله پیچیده ، راه حل دشوارترین معماها را پیش رو می گذارد ؛ تنها اگر گوشی برای شنیدن ، دستی برای همراهی و اراده ای در ذهن باشد.
امیرمسعود فدائی این را خواند
کاوه علیزاده و محمد مجللی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

یادداشت درباره کتاب تنهایی الیزابت نوشته ویلیام ترِوِر - ترجمه فرناز حائری
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.11.20 نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
تنهایی الیزابت ؛ در ستایشِ جهانِ آدم های معمولی
الیزابت پس از نوزده سال زندگی مشترک که ناموفق به فرجام رسیده و با داشتن سه فرزند برای انجام فوری یک عمل جراحی به بیمارستانی در لندن می رود و در کنار سه زن دیگر در یک بخش، بستری می شود . کل ماجرای کتابِ "تنهایی الیزابت"، پیرامون زندگی این چهار زن ادامه پیدا می کند و جزییات زیادی از گذشته و حال در کنار روایتی از شکست ها ، پیروزی ها وعشق هایشان بازگو می شود . برای مثال یکی از زن های هم اتاقی الیزابت ، شوهری مهربان دارد اما از گزند خانواده همسرش در امان نیست ؛ دیگری درگیر رابطه با مردی غیرقابل اعتماد است و الیزابت خود با یکی از دخترانش ارتباطی ... دیدن ادامه » به شدت متلاطم دارد چرا که دخترنوجوانش با وجود سن کم ، دل درگروی عشق پسری دارد که از دید الیزابت ، فرد مناسبی محسوب نمی شود . "ویلیام ترِوِر" به دقت ، روابط این زن ها را ترسیم کرده و ادامۀ داستان را در بیرون بیمارستان جایی که آدم¬های مورد اشارۀ این زن ها وجود دارند نیز از سرمی گیرد .
ترِوِر ، از معروف ترین نویسندگان ایرلندی است . مهارت خاص او در نگارش داستان هایی برجسته باعث شد تا با چخوف مقایسه شود . او با ظرافت ، وارد تنازعات عادی زندگی های معمولی می شود و سوژه هایش را انتخاب می¬کند ؛ شخصیت هایی که آدم های عادی جامعه هستند و در پذیرش واقعیت زندگی خود ، دچار نوعی تناقض شده¬اند . توجه ویژه او به کودکان ، زنان و مردان میانسال و جنبه های ازدواج های ناموفق از جمله مواردی است که به شکار تمرکز ترور درآمده ؛ نقطه ای که آدم های خاص با سطح بالایی از برجستگی و حتی موفقیت خانوادگی قرار نیست موضوع اصلی کتاب او قرار گیرند بلکه شاید راویان اصلی داستان های ترور همان آدم های معمولی و گاه شکست خورده ای هستند که در مواردی حتی از جامعه ، طرد شده اند و این مفهوم در تقابل همیشگی با این مساله قرار می گیرد که انتظار بسیاری از انسان ها از خویش آن بوده که آدم های فوق العاده معروف و در بالاترین قله موفقیت قرار گرفته ای از خود بسازند و وقتی به این درجه نمی رسند دچار سرخوردگی می¬شوند و این همان نقطه ای است که باعث می شود احساس ناکافی بودن به سراغ خیل عظیمی از این انسان ها بیاید چراکه در مسیر عادی زندگی هستند و در تجربه ای دردناک که با ایده آلِ خود ، فرسنگ ها فاصله دارد با حسرت دست وپنجه نرم می کنند . نگاه ترور ، تعریف موفقیت و حتی تعادل را تغییر می دهد چرا که جهان با این همه آدم غیرمعمولی ، مزه مصنوعی تری دارد وقتی حقیقت اجتماع ، مملو از انسانهایی با ضعفهای فراوان است که در همان لحظه که به ایراداتشان چشم دوخته شود ، جریان زندگی در تک تک سلول هایشان ادامه دارد و عظمت این جریان ، حقیقت ارزشمند جهانی است که نگاه واقع بینانه تری برای درک می طلبد.
شاید انتخاب موقعیت بیمارستان در بحبوحۀ درد جسمانی ، وقتی که رنج های روح هم دیده می شود ، کارکرد هوشمندانه و برداشت منطقی ترور از این وضعیت است که یک بار دیگر هر یک این زن ها به دغدغه ها و چالشهای روحی خود بنگرند و مسایلشان در مقایسه با هم دیده شود و در این ترکیب سیاه و سفید از رنج ها و شادی ها ، داشته ها و کمبودها معنای تازه تری از خود را بیابند ؛ آن قدر جدید که شاید با روز اولی که پا به بیمارستان گذاشته اند ، فرق داشته باشند و جهان بینی و ارزش های خود را دوباره بررسی کنند تا از عمق این نگاه ، دریچه هایی هرچند کوچک از امید ، حس کنند . از طرفی بیمارستان به عنوان مکان وقوع اصلی حوادث ، این فرصت را می دهد که با ایجاد ارتباط بین شخصیت ها ، ادامه دهنده مسیر داستان باشد.
کتاب با داستانی کلاسیک ، صدای زنان جامعه گذشتۀ لندن است . پرداختن به مسایل زنان و دغدغه ها و بحران های روحی شخصیت ها آن هم حتی در بین زن هایی که بخش زیادی از جوانی و عمر خود را از دست داده اند در کنار توجه به مساله اهمیت ارتباط والدین با فرزندان و تاثیر این رابطه حتی در سنین بالاتر زندگی ، ترکیب روان¬شناختی جذابی را پدید آورده است . ترور در تجسم تصویر زن ، به جهان بینی عمیق تری در ترسیم ارتباط او با جامعه ، خانواده و سایر مردان می رسد و از سطح تمرکز فعلی به جنسیت خاص ، خارج شده و بیشتر معنای انسانی به روابط شخصیت هایش می دهد. گویی نویسنده ، دایره کوچکی از هر زن را می کشد و بعد دایرۀ زن و ارتباطاتش را وسیع تر می کند ؛ برای نمونه ، هِنری ، دوست دوران کودکیِ الیزابت، مردی که حتی فرزندش نیز برای دیدن او بهانه می آورد و بسیار تنها روزگار می گذراند ، در مسیر گسترش همین دایره های تعریف داستان به وجود می آید . ورای جنسیت ، آنجا که زن یا مرد بودن کنار می رود و مفهوم انسان و دردهایش به وسط می آیند ، ترور با جادوی گزینش کلماتش ، ساختارهایی ویژه برای توصیف موقعیت داستانی اش به وجود آورده است ؛ همان طور که با استفاده از رگه های طنز ، تنهایی هِنری را ملموس طراحی می¬کند. البته اینکه با وجود حجم زیادی از اطلاعات ، مخاطب خسته یا سردرگم نمی شود ، دستاورد بزرگی است که نوع چینش حوادث و ترتیب تعریف قصه ها نقش به¬سزایی در آن دارد ؛ چیدمانی که در کنار روایت ماجرای شخصیت های اصلی در دهه هفتاد میلادی سعی داشته تا به طرز عجیبی جزییات لندن را در آن سال ها بازگو کرده و تصویری واضح از آن روزها ترسیم کند و در عین حال جنبه هایی خاص تر ورای تعریف موفقیت از دیدگاه کمال گرایانه جامعه را بیان می کند که تمرکز اصلی بر روی ستایش زندگی و ذات انسانیت است و موقعیت های اجتماعی برپایۀ ثروت و قدرت در مقابل این تعریف کم رنگ تر به نظر می آیند ؛آنجا که مفهوم بنیانی تری از تعریف انسان مطرح می شود ، ارزشِ” بودن " در کنار حضور عاطفه و انسانیت درمقابل مقام های رنگ به رنگ دنیای مادی ، برتر به چشم می آیند . در سایه همین دیدگاه ، ترور مسائل عمیق تری از جمله بهره کشی از زنان و یا بحران میانسالی را در رمانش مطرح می کند و با نگاه جزئی نگرش زوایای مختلف شخصیتش را بررسی می کند تا امکان تجزیه و تحلیل همه جانبه برای خواننده میسر کند . این گونه حس همذات پنداری مخاطب با کتاب همراه می شود و این از هنر قلم ترور است که روایت چندگانه ای را در بستر عمیق ترین مفاهیم بشری مطرح می کند؛ روایتی که به واسطۀ زبان قصه گوی نویسنده و ترجمۀ روان "فرناز حائری "، لذت سفر به یک داستان کلاسیک و پرکشش را به خواننده می دهد .
neda moridi، امیرمسعود فدائی و آقامیلاد طیبی این را خواندند
کاوه علیزاده و محمد مجللی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

یادداشت درباره کتاب دشت بهشت . نوشته جان استاین بک
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.11.20 نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

"دشت بهشت " نوشتۀ جان استاین بک ، مجموعه ای از دوازده داستان کوتاه و مرتبط به هم است که همگی در دره ای حوالی کالیفرنیا اتفاق افتاده اند و زندگی خانواده هایی را که در این مکان سکونت داشتند ، بیان می کند . ساکنان ، به این دره به دلیل زیبایی های خیره کننده و طبیعت بکرش ، "دشت بهشت" لقب دادند ؛ سرزمینی که مردم درباره آن ، باورهای خاص و عجیبی دارند و برخی آن را دره ای اسرارآمیز و نفرین شده می دانند .
داستان های دشت بهشت، زندگی شخصی ساکنان را مجزا و نیز در ارتباط با هم درنظر گرفته اند . بخش اعظم شخصیتهای کتاب را مهاجرانی تشکیل می دهند که از مکان های گوناگون به این دهکده مهاجرت کرده اند . این مهاجران به مرور ، اجتماعی ... دیدن ادامه » را تشکیل داده اند و مورد قبول یا طرد ساکنان قبلی قرار گرفته اند . هریک از داستان ها به نوعی ویژه ، در خلالِ توصیف زندگی یکی از اهالی ، در جهت شناساندن بیشتر دهکده و محیط آن به خواننده کمک می ند؛ به طوری که پس از هر بخش در این مجموعه ، خواننده ، نمای ذهنی واضح تری را درباره این سرزمین و ساکنانش پیدا می کند . در عین حال ، هر فصل کتاب ، بیانگر آن است که رفتار هریک از این خانواده ها به زندگی همسایه ها و سایرین تاثیر می گذارد ؛ البته تاکید به وجود این ارتباط ،در سایۀ توجه نویسنده به این مفهوم است که زمینه های اجتماعی پیرامون فرد بر در زندگی او اثر می گذارد و بخش عظیمی از صفات شخصیتش را شکل میدهد .
شمایلی که استاین بک از دشت بهشت ارائه می دهد ، شبیه واقعیت زندگی است ؛ گاه همان قدر تلخ در لحظات ناامید کننده که در بستر زیستن ادامه پیدا می کند و گاه خوشایند در مسیری هموار و مطلوب . او زیبایی های طبیعت دهکده را به رخ می کشد ؛ به طوری که توصیفاتش خواننده را مبهوت این میزان جاذبۀ حیرت انگیز می¬کند و یادآور می شود که حتی در زیباترین قطعه زمین هم دردسرهای انسان روی سرش آوار می شود اما میل به بقا تنها مفهومی است که در تمام این لحظات بحرانی در ترکیب با امید ، ادامه مسیر را ممکن می کند، در این میان ، روابط انسان جاری می شود و هم چون رنگی که در بوم رنگ یک نقاش جریان می یابد ، طرح می سازد و نقش می نگارد تا بهترین شکل ممکن از طنازیِ خود را به معرض بگذارد ؛ مشخصه ای از واقعیت زندگی که نه در تمام لحظاتش ، آن قدر مأیوس کننده است که بتوان چشم بر زیبایی ها و لذات حضور در این دنیا بست و نه آن قدر سراسر مسحورکننده از آرامش که بتوان با فراموشیِ دردهای عالَم ، فقط لذت را مزه مزه کرد. استاین بک در مسیری روی این لبه قرار گرفته ؛ جایی که امید را فدای خوش باوریِ ساده لوحانه نکرده و در مقابل ، درد را نپوشانده تا خوشبختی را رنگ غالب تمام لحظه های زندگی، جلوه دهد . همین ویژگی ، نزدیک ترین شباهت این مجموعه داستان با زندگی واقعی است . در اینجا واقعیت برای نویسنده در هاله ای از شک و ابهام نیست ؛ او حقیقت و تلخی متعاقبش را می شناسد . شاید همین شناخت از این ترس ، او و داستان هایش را از ورود به پیچیده ترین ابعاد وجود انسان نمی هراساند زیرا می داند که تکرار مداوم ِحدسیات در مسیری دورتر از یک پدیده ، وحشت کاذب می آفریند و فرصت تحلیل درست را می گیرد . استاین بک با قرار گرفتن در فاصله ای نزدیک تر به ماجرا و حتی سیاهی های موجود در جامعه کوچک دهکده ، نمایی از جهان را با جزییات به خواننده نشان می دهد تا خواننده لمس کند ساکنان بکرترین نقاط زمین هم درگیر دردهایشان هستند و درکنار زیبایی خیره کننده طبیعت ، روزهای تلخ را می گذرانند ، گاه پذیرفته نمی شوند و گاه پذیرششان با دروغ ، همراه است .تمرکزو جسارت بیان او درباره بیان موضوعاتی هم چون بیماری روانی و بیقراری های روحی بعضی از شخصیت های کتاب ، نشان از نگاه دقیق انسان دوستانه و دغدغه مندی او درباره مشکلات خاص تر افراد جامعه است .
استاین بک ، به شدت قصه گوست و توانایی داستان گویی اش تا آنجا پیش می رود که حتی اگر قرار باشد درباره سایر ساکنین دشت بهشت و یا دهکده های اطراف ، فصل به کتاب اضافه کند ، باز هم می تواند ماجراهایی جذاب سرهم کند و خواننده هم هنوز تاب شنیدن داشته باشد . نوعی کاریزما و جذب مخاطب در داستان وجود دارد که از سخت ترین ویژگی های یک متن داستانی محسوب می شود. عمق در پرداخت به شخصیت پردازی ، این اشتیاق را درخواننده ایجاد کرده که توصیفات نویسنده را در ترسیم فضای محل وقوع حادثه دنبال کند و در ذهن خود تصویری از دهکده و ساکنانش بسازد . تصویری که پس از هر فصل ، جزییات بیشتری را به خود می گیرد. از طرفی، نوع چیدمان قصه ها و طراحی توالی آن ها به گونه ای است که با ورود و معرفی این دهکده ، مخاطب کنجکاوتر می شود تا چیزهای بیشتری درباره دره و آدم هایی که در این نقطه از زمین زندگی می کنند به دست بیاورد . این ترغیب ، حس کنجکاوی مخاطب تشنه را برمی hنگیزاند تا فرصت کشف و شهود را به او بدهد که از قصۀ تک تک خانه ها سردربیاورد ؛ خصوصا که نویسنده تنها به واکاوی زندگی عادی و روزمره جامعه کارگری و بر پایه شغل غالب کشارزی نمی پردازد؛ بلکه پا به قلمروی رویاهای شخصیت هایش می گذارد ؛ آمال و آرزهایشان را زیر و رو می کند و لایه های عمیق تر روان آن ها را کنکاش می نماید.
اینکه استاین بک ، شمایلی غیرقابل باور و مصنوعی از زندگی نساخته باعث شده داستان های او سر و شکل واقعیت به خود گرفته و هر دو سر خیر و شر زندگی را نشان بدهد ؛ مجموعه این ویژگی ها، طعمی را به نوشتۀ او افزوده که داستان هایش نه آن قدر گزنده باشد که مخاطب از خیر گوش سپردن به دردهای یک دسته مهاجر بگذرد و نه آن قدر ساده و دم دستی ، زندگی روزمره را روایت کرده باشد که خواننده از شدت کسالت ناشی از تکرار ، خسته شود . او دست و خیال مخاطب را گرفته و در جاده ای از تعدیل، حرکت می دهد تا بهترین سیاحت در شهر قصه را تجربه کند . .همین ویژگی او را به یکی از پرخواننده ترین نویسندگان قرن بیستم تبدیل کرد. البته استاین بک سال ها تجربه انجام شغل های مختلف از جمله کارگری را داشته و به همین دلیل با زندگی و مشکلات کارگران آشنا بوده و در نتیجه توانسته تصویری قدرتمند و واضح از زندگی این اقشار بسازد . ثمره شناخت او از طبقه کارگر و هم چنین مهاجران ، ساختن قصه هایی است با زیربنای محکم و با استفاده از مصالح تجربه زیسته و زندگیِ واقعا اتفاق افتاده. و البته اگر تجربه زندگی زیسته و ادای آن در قالب درست کلمات و روایت ، نصیب هر نویسنده ای شود ، هم چون مهره مار ، عمل می کند و می تواند در توجه مخاطب رسوخ کرده ، او را جذب کند و همراه سازد . استاین بک ثمره این زندگی زیسته را در واژه واژه کلماتش به حریم پیرنگ وارد کرده و با موفقیت چشمگیری مواجه شده است .
تصویری که نویسنده از دشت بهشت ساخته، پس از تمام شدن کتاب باز هم در ذهن خواننده ادامه پیدا می کند و این وجه جذاب داستان هایی است که برپایه نبوغ خالق اثر ، به واسطه عمق در شخصیت پردازی و توجه به حوادث علت و معلولی ، عنصر همراهی خواننده را حتی در زمان بعد از مطالعه کتاب، با خود خواهند داشت و مخاطب را به آسانی از دست نمی دهند .
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو این روزها که همه تو قرنطینن من و همکارانم (به طرز جنون‌آسایی) به کارمون ادامه دادیم. هم با فشار نصفه و نیمه دولت هم نوع نگاه صاحبین کارخانه: عدم از دسترس خارج کردن غذا در شرایط فعلی.
خوشی من اما ادامه مطالعه مجموعه جستارهای نشر اطرافه.
به شدت دلنشین بود برای من و قابل توصیه.
یکی از بهترین‌هاش «فقط روزهایی که می‌نویسم» بود — پنج جستار روایی درباره‌ی نوشتن و خواندن — (آرتور کریستال/ احسان لطفی) که شامل ۶ جستار ه. یکی از یکی خواندنی‌تر و مثل فیلم‌های کاراگاهی توأم با شگفتی.
در کل: بسیار جذاب و مفرح با موضوعات و پرداختی کاملاً درگیر کننده.
مرسی که گفتی..
چه کامنت های خوبی داشت کتابش..
۲۹ اسفند ۱۳۹۸

"به دلیلی یا مجموعه دلایلی،ادبیات دیگر برایم اهمیت چندانی ندارد و مطمئناً زندگی ادبی از آن هم کم اهمیت تر است..
ممکن است به نظر خیلی ها این اعتراف چندان تکان دهنده نباشد اما برای کسی که لابه لای کتابها بزرگ شده،کسی که اولین دوستانش کسانی بودند که ... دیدن ادامه » میتوانند با آنها درباره کتابها حرف بزند و کسی که نوشتن و خواندن و درس دادن کتابها برایش محتوم و ناگزیر بوده است، بی علاقه شدن به ادبیات دست کمی از دست کشیدن از عشق ندارد..عاشق بودن و بعد، عاشق نبودن عملا به معنای تغییرات بنیادین شخصیت است..ما نه تنها ارتباط مان با دیگری را از دست میدهیم بلکه در رابطه با خودمان هم چیزی را گم میکنیم..به یک روایت هویت پیشینمان، کسی که سابقا بودیم،حالا دیگر وجود ندارد.."

خیلی ترسناکه.. این که یه روز بلند شی و ببینی تمام علایقی که عمرت رو براشون صرف کردی، دیگه چیزی ازشون نمونده.. یا اینکه دیگه شبیه خودِ گذشتت نیستی...
این "تغییر"،برای من همیشه اگه نگم ترسناک بوده حداقل دلهره آور بوده..
نمیدونم..یه جوریه خلاصه..حس غریبیه..

۱۳ فروردین
من چون خودم اسیر این مورد شدم به شدت برام جذاب بود
به‌خصوص جستار آخر کتاب که واقعاً یکی از بهترین جستارهای عمرم بودکلاً امیدوارم خوشت اومده باشه
۱۳ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

یادداشت درباره کتاب" زمینِ نرم " نوشته " آیین نوروزی "
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.11.07

روایت هایی از انسان معاصر روی زمین ِنرم
زمینِ نرم ، نوشتۀ " آیین نوروزی " ، مجموعه ای از ده داستان کوتاه است . بیشترِ این قصه ها در پرداخت به زندگی شهری و استفاده از فضاهای باز ، داستان را به کوچه و خیابان کشانده و دغدغه های جدیدترِ انسان معاصر را بازگو کرده است . کتاب قبلی این نویسنده با عنوان " دستگاه گوارش " ، به روایت سفر پدر و پسری به آلمان پرداخته بود و زوایایی مختلفی از زندگی یک جوان تنها را با زبانی جذاب مطرح می کرد .
در زمین نرم ، نویسنده سراغ سوژه های منحصر به فردی که خاص بودنشان را به رخ بکِشد نرفته ؛ بلکه بیشتر سعی داشته تا از موقعیت های کمتر پرداخته شده و در مواردی روزمره که شخصیت ها ... دیدن ادامه » به دامشان افتاده اند بگوید و حال و هوایشان را توصیف کند . این توجه به جزییات توانسته به راحتی ، نقطۀ اکنون داستان را مشخص نماید و ازطرفی به فضای قصه ، نوعی رنگ و بو بدهد تا مخاطب را با خود همراه سازد . درون مایۀ اصلی موجود در داستان های زمین نرم ، مشکلات جدیدتری است که دوره مدرن، گریبانگیر انسان کرده و در موارد جزئی تری هم چون شرکت در قرعه کشی ها ، عمل های لاغری و غرق شدن در زندگی مجازی ، ماجرا را پیش برده. هم چنین توجه ویژۀ نویسنده به وسایل ارتباط جمعی و تاثیری که روی زندگی انسان داشته ، کشمکش جذابی را وارد داستان ها کرده است .
قرار نیست شخصیت ها قربانی کمبود طرح داستانی شوند . زمین نرم ، گواه این موضوع است که با دست گذاشتن روی فضاهای ساده تر هم می توان در خلق شخصیت هایی متمایز و قابل درک ، قدم موفقی برداشت . سادگی ، برتری می یابد ؛ تنها اگر در جای خود و به نشانۀ تسلط به کلیت پیرنگ و نه به عنوان راحت ترین گزینۀ در دسترس برای روایت یک ماجرا ، انتخاب شود . این-گونه نویسنده می تواند شخصیت هایی بسازد که به آسانی از ذهن مخاطب خارج نشود .البته این فضاسازی ساده ، گویای وضعیت انسان امروز نیز هست ؛ اینکه در دوران عطف تکنولوژی و در بین پیچیده ترین امکانات بشری باز هم انسانِ محاصره شده در دریای پیشرفت ، درگیر مسایل روحی و در رأس آن ، ازخودبیگانگی است ؛ نقطه ای که نه مدرنیته به کمک او می آید و نه امکانات بشر می تواند دردی از غم هایش کم کند . آیین نوروزی با شناخت این موضوع ، پنجره ای را به سوی جهانی باز کرده که آدم ها درگیر همین مسائل ساده اند و با گسترش موضوع ، داستان را شکل داده تا درد تنهایی شخصیت هایش را به شکلی قابل باور بسازد . از طرفی با انتخاب قالب داستان کوتاه ، فرصت تجزیه و تحلیل مفصل از یک واقعه را از خود گرفته و سعی کرده تا خواننده را همراه کند که در مسیری کوتاه و بستری فشرده تر از ماجرا سردربیاورد و بعد از مطالعه کتاب ، جهان بینی اش را بررسی کند .
تکنولوژی ، راهگشای مواجهه انسان با محیط فیزیکی اطراف بوده اما از درد روح او باری کم نکرده است . همان طور که بشر ، سرنوشت علم را متحول کرده اما نتوانسته گرسنگی روح را پاسخگو شود . سال ها پیش ، چخوف هم این روزگار را پیش بینی می کرده که هرچه جلوتر می رویم گوشی برای شنیدن وجود نخواهد داشت . همان جا که داستان اندوه را می نویسد ؛ داستانی که یک مرد درشکه چی می خواهد غم از دست دادن فرزندش را برای کسی تعریف کند اما هیچ کس در شهر اعم از مسافرانی که سوار درشکه اش می شوند فرصتی به او نمی دهند تا دردش را بشنوند . شب هنگام که او سمت اصطبل می رود ، ماجرای غمش را برای اسب تعریف می کند و بعد از این مکالمه ، آرام تر می شود ؛ گویی باری از دوشش برداشته شده است. چخوف روزگار امروز را می دیده که فرصت شنیدن غم ها از انسان گرفته می شود و سرعت جریان یافته در زندگی بشر ، انسان ها را از هم دورتر می کند . وقتی گوشی برای شنیدن نباشد نه امکانات افسانه ایِ لاکچری ترین برج های دنیا می تواند همدردی فراهم کند و نه قدرت اجتماعیِ فرد ، توانِ پاسخگویی به روح تشنۀ محبت را دارد .
البته نمی توان مقصر دردهای روحیِ جامعه کنونی را صرفا وجود تکنولوژی و فضای مجازی دانست ؛ چرا که همین وسایل ارتباط جمعی ، مسیرهای دور را به نزدیکیِ غیرقابل باوری تبدیل کرده و دهکده ای جهانی ساخته تا زندگی را آسان تر کند اما افراط انسان در استفاده از این پدیده ، تله ای است که بشر به دام آن افتاده و دچار تنهایی شده است . اگرچه وجود تکنولوژی های اخیر ، تسلط انسان به فضای فیزیکی اطرافش را بیشتر کرد اما رنج تنهایی هم ، پای به پای این قدرت ، رشد یافته و روح آدمی بیشتر به سمت فراموشیِ خود ، غلت خورده است . نمی توان تاثیر پایندۀ امتیازات برجستۀ پیشرفت را که در سایۀ اقتضای نظام-های اجتماعی در کاربرد مصنوعات بشری برای قرار گرفتن در خط تمدن بوده ، کتمان کرد ؛ در این میان حضور رسانه به عنوان قدرتمندترین ابزار فرهنگی در تحت تاثیر قرار دادن هویت انسانی ، رابطه انسان را با خود و اطراف ، دچار پیچیدگی کرد . رسانه ها مرزهای اجتماعی و اقتصادی را رد کرده و به صورت جهانی ، به تاثیرگذاری می پردازد . انسان عصر حاضر به واسطه جامعه سرمایه داری که با سفارش به مصرف گرایی ، تمام جنبه های زندگی را به او دیکته کند ، در صورت عدم تفکر و تمایل به خودآگاهی ، تبدیل به کالبدهایی تکراری با دیدگاه هایی کلیشه ای می شود . توجه به این تکرار در کتاب حاضر ، در ترکیب با دغدغهمندی نویسنده توانسته تعلیق جالبی را به وجود بیاورد .
برای نمونه در یکی از داستان ها ، زوج جوانی برای سفر ماه عسل به مالدیو می روند اما وسواس گرفتن عکسی که تمام ابهت لحظه سفرشان را نشان دهد تا بتوانند آن را در صفحه مجازی برای دوستانشان نمایش دهد ، تمام لذت سفر را از آنها ضایع می-کند . همین ماجرای نسبتا ساده ، کشمکش درونی مردی را نشان می دهد که در سیطرۀ جهان مدرن ، اسیر نگاه مصرف گرایانه ای شده است . محاصره بودن در فضای پیشرفته ای که فرصت تفکر ، توجه و گوش دادن را گرفته ، فرد را آسیب پذیرتر کرده و ثمرۀ این آسیب پذیری ، آشفتگی ای است که گریبانگیر او شده و هروز ابعاد زیادتری پیدا می کند .
از طرفی ، در زمین نرم ، پایان ها به طرز شکوهمندی که همه چیز را به ناگهان تغییر دهند اتفاق نمی افتند بلکه تغییرهای کوچکی رخ می دهند که به تناسب با ریتم داستان ، پیش می آیند و تاثیر بیشتر آن در دیدگاه شخصیت ، بازتاب دارد . در واقع نویسنده خود را وامدار خلق حوادث برای کش دادن موضوع قرار نداده بلکه سعی کرده تا نسبت به پدیده های پیش و پاافتادۀ روزمره ، نگاهی متفاوت خلق کند ؛ از این حیث ، نقطه پایان هر داستان را به ساده ترین شکل ممکن قرار داده است تا انتهای قصه نیز هم-راستا با سایر بخش ها ، عمق اهمیت اتفاقاتِ به ظاهر ساده را با نگاه خاص و جزئی نگرش ، گره بزند و مخاطب با حس همذات پنداری اش بتواند نگرش تازه تری نسبت به مسائل اطرافش پیدا کند .
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یادداشت درباره کتاب " معسومیت " نوشته مصطفی مستور
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.10.21

مستور یا سلینجر ؟!
"معسومیت" ، جدیدترین کتاب مصطفی مستور، پیرامون ماجراهای دو رفیق به نام های مازیار و اردلان پیش می رود. مازیار که پسری جوان است و باشیوه خاص خود و البته در تنهایی زندگی می کند ، در حال روایت اتفاقاتی است که در یک زمستان برای خود و دوستش اردلان رخ داده . داستان معسومیت ، دست روی تنهایی انسان مدرن گذاشته و آشفتگی های یک جوان را این باردر قالبی متفاوت تر بیان کرده است . احساس تنهایی و بیگانگی با اجتماعی که مازیار را درک نمی کند ، محصول تفکر و رفتار اوست که هم رنگ جماعت نیست و قصد هم ندارد بشود ؛ در نتیجه ، در عین صداقت مثال زدنی اش ، دچار آشفتگی های روحی می شود . این سردرگمی در کنار ... دیدن ادامه » حس زیبایی شناسی عمیقش او را دچار تعلیق می کند ؛ مرز بی اعتنایی جامعه نسبت به احوال خودش را پشت سر گذاشته و در راستای دغدغه هایش لباسی به قامت درد می دوزد ؛ درحالی که تلاش اجتماع تنها در جهت شکل گیری رفتار و هدایت به سمت روزمرۀ اکثریت و البته بدون نوازش روح حساس او ، اتفاق می افتد. این سرگشتگی ها باعث می شود ذهن مازیار، با هوشمندی ، مناسبت های زندگی اجتماعی و کلیشۀ نوع دوست داشتن را زیرسوال ببرد .
کتاب در وصف تنهایی در کنار کاربرد رگه های روان شناختی در شخصیت پردازی ، تلاش زیادی می کند ؛ آن هم وقتی شخصیت اصلیش غوطه ور در کف جامعه حرکت می کند و حس بی کسیِ تا بن دندان فراگفته را ترسیم می نماید. مازیار بی اعتماد است و فقط گاه آدم هایی عجیب ،حال او را می فهمند . تردید در نگاه او به دنیا سایه انداخته و شاید انتهای کتاب و تلاش او در گسست این تنهایی و یافتن راهی که مورد درک واقع شود ، تلاشی امیدوارانه برای بهترشدن روزگار انسان هایی شبیه اوست .اینکه انسان تا کجا باید بار تنهایی و درک نشدن از سوی دیگران را با خود حمل کند ، سوالی است که مازیار در طول کتاب بارها از خود می پرسد؛ آن هم در حالی که هر روز که می گذرد ، اندازه این کوله بار بیشترشود و او تنها به دنبال استراحتگاهی است تا اندکی بار را روی زمین بگذارد و بتواند نفسی تازه کند . مستور با کلماتش به سختیِ باری که بر دوش مازیار است وزن می دهد و آن قدر قدم به قدم این کار را انجام می دهد که کتاب به نقل قولی قابل باور تبدیل می شود.
از طرفی ، مازیار در حال نوشتن نمایش نامه‌ای در مورد منصور بن اسحاق نیشابوری ، عارف قرن هفتم است و به واسطه همین موضوع ، رگه های عرفان باز هم مشابه کتاب های قبلی اش پا به متن مستور گذاشته تا بتواند پرسش های هستی شناسانه خود را در بستر مهیایی ازتقابل عقل و جنون مطرح کند و از طریق آن ، خواننده را به تکاپوی تفکر و یافتن جواب بیندازد.گویی نویسنده، طرحی بلندمدت دارد. مستور همان کسی است که بعد از چاپ کتاب اولش ، خیلی ها می گفتند:" اگر می خواهی کسی را کتابخوان کنی ،کافیست کتاب " روی ماه خداوند را ببوس" را به او معرفی کنی ." کتابی که بدون شعارزدگی ، داستانی به شدت خلاق را در بستری عرفانی و کاوش گرانه روایت کرده و هنوز بارها و بارها تجدید چاپ و ازدیاد مخاطب را به همراه دارد .او از موقعیت های ساده زندگی به راحتی نمی گذرد و اگرچه در آثار قبلی اش ، هر شخصیت ، ادامه دهنده ماجرای کتاب قبلیش بوده اما این بار در معسومیت، به طرح داستان و شخصیت هایی جدید روی آورده و آدم های تازه تری خلق کرده است. از طرفی با نوشتن غلط املایی، ساختار را به هم زده تا تداعی تازه تری از مفاهیم همیشگی ارائه دهد . نوآوری اخیر او در استفاده از قالب های جدیدتر داستانی موافقان و منتقدانی دارد اما این دستاورد بار دیگر به این مساله تاکید می کند که مستور از ورود به فضاهای تازه تر نویسندگی، ترسی ندارد و با توجه به پیشینه داستان نویسی اش ،یکی از ویژگی‌های منحصر‌به‌فرد او، سعی در ایجاد مفاهیم و الگوهای تازه تر در ذهن مخاطب است؛ او ذاتا قصه گوست و این زبان داستان گو مخاطب را جذب می کند. پیگیر بودن خواننده ، او را به لایه های عمیق تر شخصیت‌ها در کتاب‌های مختلفش می رساند تا در موقعیت های متفاوت تکرار این نقش ها را در نظر بگیرد و مختصات تازه تری از زندگی آن ها را به دست بیاورد.
مستور نبض مخاطب را در دست می گیرد و بالا و پایین رفتن آدم های قصه اش آن قدر تاثیرگذار اتفاق می افتد که مخاطب ، خود را در کالبد شخصیت می بیند و هم¬سان با او به حرکت می افتد و جنب و جوش را تجربه می کند.این ویژگیِ انتقال حس ، آن قدر مهم است که برخی در تعریف داستان نویسی مدرن ، نقطه انتقال حس به خواننده را تکمیل رسالت داستان نویس می دانند. همین شناخت دقیق و جزئی نگر از مخاطب باعث می شود کلمات مستور ، واژگان بیگانه ای صرفا در محدوۀ جغرافیای داستان ، محصور نشود ؛ بلکه کلمات ریشه ای در خاکِ اصالت دارند و خواننده نیز قبلا شمایل این گیاه را در جامعه دیده و حالا می خواهد پابه پای نویسنده ، اجزای مختلف این گیاه را بررسی کند و با هم به میوه برسند . به عبارتی می توان گفت که مخاطب مستور ، خود را با شخصیت کتاب او غریبه نمی¬داند ؛ بلکه انسان درون داستان را فردی آشنا می پندارد که در نزدیکیش زندگی می کند و در همین خیابان هایی قدم می زند که خواننده نیز با قدم زدن در آنجا از استرسش می کاهد و شاید روزی همین انسان که از تلخی روزگار به پیاده روی پرداخته در شهر از کنارش گذشته و حالا او سرگذشت همان رهگذر را می خواند .
بخشی از این موفقیت ، مربوط به نگاه مستور به صورت یکدست به جامعه است . او جاهایی را که شخصیت در آن ها پا می گذارد می شناسد و ابایی از اشاره به آنها ندارد . او کیفیتی از زندگی را می بیند که در حقیقت ، زندگی جامعه موجود دارد . به همین دلیل حتی بنا به اقتضای داستانش ، وارد دنیای روسپی ها و یا قشرهای آسیب پذیر جامعه می شود و پای زبان و ادبیات ویژه آن ها را به داستان باز می کند. توجه او به جزییات خصوصا در کتاب آخرش مشهود است . شناخت او از اقشار مختلف جامعه ، تجربه زیسته محکمی را در اختیارش قرار داده که نتیجه همین مشاهدات است . مستور از جایی برگشته که کم ترین فاصله با واقعیت عریان جامعه داشته و حالا روایتی را می گوید که از حقیقت جامعه پرده برمی دارد و سوالاتی را مطرح می کند . از این جهت تاثیر مستور تا حد زیادی با سلینجر نویسنده معروف آمریکایی و نویسنده کتاب ناتور دشت شباهت دارد .
قلم سلینجر در ناتور دشت تا حد زیادی به نقد جهان مدرن غرب پرداخته و البته از این نظر، مستور انفرادی تر سعی کرده نگاه سلینجروارش را داخل داستان آورده و در محدوده ای شخصی تر ، آشفتگی هایش را با ما مخاطب در میان گذاشته است . نوع بیان مستور به گونه ای است که حتی اگر مخاطب علاقه مند به داستان نباشد هم نمی تواند به راحتی ، کتاب را کنار بگذارد و کنجکاو است که از انتهای آن داستان سردربیاورد. انزوای خودخواسته مازیار ، اجتماع بزرگی را در معسومیت ،درگیر کرده و از دل این کشمکش، روایت بیان می شود . مازیار که در هیاهوی جامعه ، مبهوت زیبایی است و از تنهایی نیز شکست خورده ، توسط دیگران دیده نمی شود و کمبود ارتباط حسی با اطرافیان نیز زندگی او را تحت تاثیر گذاشته است. بحران های اجتماع که هم چون موجی در روزهای طوفانی اش ، ضعیف ترهایی هم چون او را می بلعد، آینه ای تمام عیار از جامعه ای است که عدول از کلیشه را نمی پذیرد و در مقابل خاص تر ها شدیدترین عکس العمل را نشان می دهد . این نقطه مشترک دیدگاه مستور با نظر سلینجر است ؛ جایی که هردو نظام های اجتماعی را در برخورد با متفاوت تر ها زیر سوال می برند . به عبارتی جامعه باید راه حل مشکل و یا بستر یافتن آن را در اختیار بگذارد تا مشکل روحی از امثال مازیار یک قربانیِ کامل نسازد .
دوستان فرهیخته ترجمه های آقای حمیدرضا آتش بر آب از آثار داستایفسکی که مستقیما از زبان روسی انجام شده و بوسیله ی انتشارات علمی و فرهنگی چاپ شده اثر قابل تقدیری از آب درومده مخصوصا نقد هایی که انتهای کتابها اضافه شده.ایشون واقعا زحمت کشیده تا به لحن و فضای ذهنی و محیطی داستایفسکی تکرار ناشدنی وفادار بمونه. من حسابی کیف کردم انقدری که امیدوارم شما هم برخوردار بشید و حظ وافر ببرید.
درود
تو نمایشگاه پارسال جنایت و مکافاتش با قیمت بالایی (نسبت به کتاب‌های علمی فرهنگی) دراومد که واقعاً حتا نسبت به کارهای خود آتش‌برآب رشک‌برانگیز‌تر شده بود.
البته من ترجمه‌اش از مرشد و مارگاریتا رو نسبت به بقیه بیشتر می‌پسندم.
به نظرم "روح روسی" ... دیدن ادامه » رو به درستی درک کرده و می‌تونه انتقالش بده.
۲۱ دی ۱۳۹۸
درود
ممنون بابت اشاره و یادآوری به جا
درک این نکته که ترجمه فقط برگرداندن صرف کلمات نیست بسیار مهمه و آقای اتش برآب یکی از خوب‌هاست در زمینه نگاه چندوجهی به ترجمه.
یکی از تازه‌ترین ترجمه هایی که دیدم و خواندم از ایشون ، قمارباز بود اثر داستایوفسکی ... دیدن ادامه » و موافقم با کلام شما.
۲۱ دی ۱۳۹۸
جناب جوانی دقیقا کلید واژه همین "روح روسی" است که بدرستی فرمودید.آتش بر آب تحصیلکرده ی مسکوست و به نظرم اون رمز و راز وتحیر و سرما رو خوب درک کرده. اصرارش به اینکه حتی اسم داستایِفسکی درست تلفظ بشه برای من خیلی لذتبخش بود.وقتی مترجم تمام تلاشش رو بکار ... دیدن ادامه » میگیره که به لحن نویسنده و ریزه کاری هاش وفادار بمونه آدم به هیجان میاد.اضافه کردن نقدها هم کار جالبی بود چون حداقل من هیچ وقت احتمالا در زندگیم اونهارو نمیخوندم اگر در ادامه ی کارها نمیومد.
۲۱ دی ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
*** زن ایرانی در دنیای هنر***


در حال حاضر تعداد هنرمندان خانم(= در ایران) ، بسیار بیشتر از تعداد آقایان هنرمند می باشد

*

اما درصد موفقیت آقایان هنوز بسیار بیشتر از درصد موفقیت خانم هاست...
*

علت اصلی این موضوع نقد پذیر بودن اکثر اقایان هنرمند و ممارست و تلاش آنها برای پیشرفت است
*

قریب به یقین خانم های هنرمند با رو به رو شدن در مقابل نقد های تند و خشن انگیزه خود را از دست می دهند ...
*

همچنین ... دیدن ادامه » زن ها در رها کردن ناگهانی هنر خود و پرداختن به کار دیگری که هیچ وجه اشتراکی به اساس خلق آثار ارزشمند هنریشان ندارد ، استاد هستند و به بهانه های مختلفی به این قبیل رفتارها دست می زنند...
*

اینکه گفته می شود جنس مونث(= در دنیای هنر) محدودیت دارد ، حرف غلطی نیست اما این محدودیتها را معمولا خود آنها برای پیشرفتشان به وجود می آورند و عامل خارجی نقش چندان تاثیر گذاری در ایجا و استحکام آنها ایفا نمیکند.
*

ابوالقاسم کریمی
و این آمار رو چطور به دست آوردید؟ کنجکاو شدم چون نکته جالبی بود
۱۳ آذر ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مهمترین خصوصیاتی که هر ایرانی باید داشته باشد
.
.
.
.1

بیاییم قبول کنیم که ، هیچکس کامل نیست و ما عقل کل نیستیم و بهتر ما هم در دنیا وجود دارد



2

بیاییم قبول کنیم باید مسئولیت اشتباهاتمان را بپذیریم و برای اصلاح خود ، قدم برداریم



3

بیاییم ... دیدن ادامه » قبول کنیم تنها با یک بار دیدن شخصی نباید او را قضاوت کنیم



4

بیاییم قبول کنیم تا در مورد چیزی اطلاعات کافی کسب نکردیم نباید نظر کارشناسی صادر کنیم



5

بیاییم قبول کنیم حرف درست زدن هنر نیست ، عمل درست انجام دادن هنر است



6

بیاییم قبول کنیم اگر پشت سر کسی حرف بدی بزنیم ، نامش غیبت است و اگر حرف ما دروغ باشد مرتکب کناه تهمت هم شده ایم



7

بیاییم قبول کنیم گران فروشی و کم فروشی و انجام ندادن درست کاری که بابت آن پول دریافت میکنیم جزو بی شرمانه ترین رذایل اخلاقی به حساب می آید که میتواند ریشه اقتصاد کشور را بخشکاند



8

بیاییم قبول کنیم اگر کسی مخالف ماست ، حتمن دشمن ما نیست



9

بیاییم قبول کنیم دیگر موجوداتی که با ما در این سرزمین زندگی میکنند حق حیات دارند و ما نباید فردای طبیعت را فدای هوس امروزمان کنیم



10

بیاییم قبول کنیم نباید به بهانه ی اجرای احکام اخلاق را فراموش کنیم و نادیده بگیریم



11

بیاییم قبول کنیم دعانویسی ، طلسم ، رمالی ، طالع بینی خرافات است و کسانی که از این طریق پول به دست می آورند انسان های شیادی هستند



12

بیاییم قبول کنیم توهین کردن ، فحش دادن ، مسخره کردن ، سوءاستفاده از افراد زیر دست ، چاپلوسی، دزدی ، کلاهبرادی ، دروغگویی ، خیانت،کینه ، دشمنی ، ریاکاری ، زورگویی ، قانون گریزی جزو رفتارهای ناپسند هستند و ما نباید آنها را به هیچ عنوان انجام دهیم



13

بیاییم قبول کنیم منشاء اصلی مشکلات ما ، خصوصیات بد اخلاقی خود ماست



__________________________

ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)

9/9/1365
امیرمسعود فدائی و نفیسه نوری این را دوست دارند
سپاسگزارم از شما
۱۲ آذر ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

یادداشت درباره کتاب هاسمیک- نوشته مرجان صادقی نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
جاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.09.04
هاسمیک ؛ روایتی از پریشانی انسان مدرن
هاسمیک ، مجموعه ای متشکل از هفت داستان است که مرجان صادقی آن را نوشته و با زبانی جدیدتر، روایت هایش را بیان کرده است . داستانهای هاسمیک ، انسان پریشان معاصر را نشان می دهد که در قالب سن و شخصیت های مختلف ، ماجراهای متفاوتی برایش اتفاق می افتد . این پریشان حالی ، دایرۀ وسیعی از مسائل را در برمی گیرد که انسان مدرن، با آن مواجه می شود و به دنبال راه حل ، درمان های متعددی را امتحان می کند. پریشانی ای که در شخصیت های قصه های هاسمیک رسوخ کرده ، آمده تا از زاویۀ تازه تری آدم ها و جزئیاتشان را بازگو کند و داستان را شکل دهد .شاید پریشانی ، بهایی است که انسان به واسطۀ ... دیدن ادامه » مدرن شدن ، پرداخته ؛ آن هم در زمانی که پیشرفت های بشری و تجهیزات مدرن آمدند تا طبق قرار اولیه، آرامشی را به زندگی وارد کنند تا آدم ها راحت تر بتوانند از کنار هم بودن و دردامن طبیعت ، لذت ببرند اما حالا همان که قرار بود آرام جان شود و لذتِ بودن با هم نوع را بیشتر کند، چشمها را روی طبیعت بسته، درد تنهایی را بیشتر از قبل ، به سایر زجرهای بشر افزوده و فرصت سخن گفتن را غصب کرده است و حالا همین انسان در رودربایستی با مسیری که گذرانده تا به این نقطه از پیشرفت بشریت برسد ،نمی خواهد اعتراف کند که انسانیت به واسطه تمام خشونت هایی که یکنواختی مدرنیته وارد زندگی بشر کرده و ذوق داشتنِ معنا را از انسان گرفته ، حالا تنهاتر از روزهای نداشتنِ همین تجهیزات شده است . این تفکر بسیاری از انسانها با نژاد و زبان گوناگون در کره زمین است که به درستیِ راه و شیوه زندگیشان شک کرده اند و می خواهند مسیر را دوباره بررسی کنند تا ببینند کدام شاهراه را اشتباه آمدند که درگیر ماجرایی پر از کشمکش شده اند. همین مرور است که بخشی از داستانهای هاسمیک را می¬سازد؛ نویسنده به گذشته نگاه می کند و پیشینه شخصیت را در نظر می گیرد و سعی دارد از این کاوش به کنکاش عللی بپردازد که شخصیت را با قد و قامت فعلی روبروی خواننده قرار داده است و از دل این کنکاش ، نظرگاه تازه ای برای شناخت بهتر فضا در اختیار خواننده قرار می دهد . خواننده ،بیقراری شخصیت را احساس میکند و او را در این رنج، تنها نمی بیند .
عنصرهمراه کردن مخاطب تا حد مزه مزه کردن حس هایی که شخصیت با آن ها مواجه است ، در برخی داستان های هاسمیک با خطی پررنگ دیده میشود .این ردپای واضح ، با آوردن مسایل عاطفی تر ، ماجرا را به سمت یک درون مایۀ حسی ،هدایت کرده است و وقتی نویسنده توانسته باشد این انتقال حس را انجام دهد یعنی داستان در مسیر درست خودش قرار گرفته است.
بازگویی همزمان چند قصه در بستر اصلی یک داستان ,فنی است که انتخاب آن ، جسارت بالای نویسنده را در ورود به نوع سخت تر روایت، بیان می کند و هاسمیک از این جهت ، واهمه ای در ورود به فرم دشوارتر روایت در کنار استفاده از واژه های مختص به فضاپردازی این نوع داستان را نداشته است . مرجان صادقی ، قصه¬های فرعی اش را به شیوه ای جذاب بازگو می کند ؛گاه این داستان های فرعی به کوتاهی ِچند جمله و در موقیعت های متنوعی از داستان اصلی، شکل می گیرد و به سامان می رسد اما جای دادن این مفاهیم کنار هم در حالی که در مناسب ترین جای خود قرارگرفته اند ، نوع جذاب تری از داستان گویی است که هوشمندی در جاگذاری همین حوادث فرعی، باعث می شود که ظرایف داستان به بهترین شکل دربیایند و کل پیرنگ ، رو به جلو حرکت کند. هم چنان که این داستان های جزئی در مسیر داستان اصلی قرار گرفته اند و در راستای خدمت رسانی به پیرنگ ، جلو می روند ، توالی این قصه ها تصویر واضح تری از فضایی که در آن داستان اتفاق افتاده است ، نشان می دهد . ویژگی استفاده از این حوادث فرعی به ویژه در داستان کوتاه که نویسنده فرصت حاشیه پردازی ، توصیفات مفصل و ارائه شمایلی جامع از شخصیت اصلی را ندارد ، به درک فضا توسط مخاطب کمک شایانی می کند .
برخی داستان های هاسمیک، تجربه جدیدی از منظر یک دیدگاه تازه است . نگاه داستان ها به زن که اکثر داستان های این مجموعه را فراگرفته در کنارِ سعی نویسنده از روایت درباره دغدغه های جامعه و بازی با مفاهیمی چون وابستگی و شک در همراهی با نگاه انتقادانه که در سرتاسر داستان وجود دارند ، همگی تلاشی است تا مخاطب با محیط آشناتر شود . کاربرد عناصری چون تخیل در بخشی از روایت نیز تنوع خاصی را به داستان افزوده است .
البته هاسمیک در برخی داستانها به واسطه پیچیدگی توصیفات از عنصر همراهی مخاطب باز می ماند .توصیف محیط ، اشیا و افراد تا جایی که به کمک پیشروی داستان بیاید و داستان را رو به جلو حرکت دهد مناسب است اما تا اندازه ای که خط اصلی داستان و مسیر روایت لابلای توصیفات گم نشود ، قابل توجه است . این گم شدن ، مخاطب کم حوصله تر را از دست خواهد داد و شانس ماندگاری داستان در بلندمدت در ذهن مخاطب پرحوصله تر را پایین می آورد . گاه همین سادگی است که می تواند ظرافت پیچیده ای به داستان بیفزاید؛ سادگی ای که نویسنده بتواند طی آن از نظرگاه جدید ، تاکیدی بر وجود چنین روایتی در روزمره مخاطب داشته باشد و نشان دهد که داستان نشات گرفته از روزمره است ؛ از هوایی که نفس می کشد؛ مسیری که راه می رود ؛به این معنا که تمام اتفاق ها از جهانی ناشناخته نیامده بلکه بازگویی از مناظری است که اگر مخاطب به اطراف آن نگاه کند ریشه و مابه ازای آن را می بیند .
افزودن ابهام تا جایی که منجر به ریزش مخاطب نگردد مفید است اما وقتی چاشنی ابهام کل داستان را فرابگیرد ، فرصت کشف و شهود از مخاطب گرفته می شود و فقط گره هایی باز نشده در ذهن او باقی می ماند که تعدد این گره ها منجر به خستگی مخاطب می شود .پویایی داستان در گروی حوادث مستقل تری است که در کنار هم ارتباط معناداری پیدا کرد و بتواند دیوار علت و معلولی داستان رابسازد و خواننده بتواند کشمکشی را که شخصیت با آن دست و پنجه می کند، چالشی روبروی خود ببیند تا حس همذات پردازی خواننده را برانگیزاند . برخی داستانهای هاسمیک با افزودن ابهام از جذابیت خود کاسته اند .در حالی که بعضی توانسته اند ، پرداخت بهتری از این ابهام و استفادۀ کافی از آن را داشته باشند .
در جهان امروز، مدرنیته با کاربرد نادرستش، حوصله را از انسان گرفته ؛ اما ادبیات هنوز سفارشی است به صبر و نگاه و دنبال زیبایی گشتن .دادن شانس به نویسندگان تازه واردتر برای خواندن آثارشان انتخابی است که خواننده در سایۀ عظمت روحش برای گوش سپردن به قصۀ نسل های مختلف ، می تواند داشته باشد . گاه مجموعه داستان بودن یک کتاب این شانس را به مخاطب می دهد تا براساس سلیقه خود حداقل با چند داستان آن ارتباط برقرار کند و هاسمیک از این جهت ، برگ برنده ای را برای همراهی مخاطب با خود دارد و البته توجه و حمایت از نویسندگان جوان تر به قصد پیشرفت قلم ، کاشتن بذری است که ثمرۀ آن رشد درختی است که میوه هایش می تواند آیندۀ ادبیات را پربارتر کند .
امیرمسعود فدائی و مجید سلیمی این را خواندند
قنبرعلی رودگر این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

یادداشت درباره کتاب آینه باز – نوشته ناهید فرامرزی
چاپ شده در روزنامه سازندگی موخ 1398.08.20 نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

آینه باز نوشتۀ "ناهید فرامرزی" داستان ِمهرانه ،دختر جوانی است که برای همراهیِ مادربزرگش از تهران به روستای محل تولدش برمی گردد. این بازگشت ، شروع ماجرایی است که به گذشتۀ او ربط دارد ؛گذشته ای که در همۀ سال های زندگی، سعی کرده از آن فرار کند اما حالا هم چون آینه ای مقابلش قرار گرفته و قصد دارد با برملاکردن رازهای خانوادگی و مرور اتفاقات کودکی ، او را با خودش روبرو کند.
نویسنده بر عنصر فضا و مکان ،تسلط کامل دارد؛ به تناسب و آگاهی ، نقطۀ کُنونی داستان را تعیین کرده ،چرا که به وضوح می داند روایت از چه زمانی شروع می شود و در کدام لحظه به پایان می رسد.کل ماجرای کتاب از ابتدا تا انتهای سفر مهرانه با مادربزرگش،زرنازخاتون ... دیدن ادامه » ، در" کلات ِزَریوار" اتفاق می افتد . نویسنده، این روستا را به خوبی می شناسد و با نگاهی موشکافانه ، همه چیز را به دقت کنکاش می کند . اشراف بر این دو عنصر ، مسیر روایت را در چارچوبِ اکنونِ داستان، شکل داده است . زبان توصیف فرامرزی ، بُرنده نیست ؛ او نمی خواهد با کنار هم گذاشتن کلمات غریب ، توصیفات پیچیده و عبارات عجیب تر ،فضایی دور از ذهن از داستان بیافریند .
آینه باز ، همانند اسمش ، آینه های متعدد را مقابل ماجرایی می گیرد که پیوندی عمیق به گذشته و حالِ شخصیت اصلیِ قصه دارد . از انعکاس همین آینه ها ، خواننده متوجه گذشتۀ پرهیاهوی اهالیِ کلات زریوار می شود. جسارت نویسنده در دالان دالان کردن رویدادها و به قول متن کتاب ، "بافتن قصه های متعدد" و متصل کردن آن ها به هم از جذابیت های این داستان است .نویسنده می داند کجا این داستان های ناتمام را بی سرانجام باقی بگذارد که ذهن مخاطب ،درگیر سیال بودن ماجرا شود و در مسیراصلی داستان قرار گیرد . نه اینکه پای روایت ، وسط کشیده شده تا چشمها به روی شخصیت پردازی بسته شود؛ در واقع، آینه باز یک داستان اصلی، پیرامون زندگی مهرانه دارد و قصه های دیگر از ذهن این دختر تراوش و بافته می شود.این روایت ها نیامده اند تا جای خالی ،پُر کنند و غلطی را بپوشانند یا صفحه به کتاب، اضافه کنند .آمده اند چون باید باشند؛ چون جایشان بین قصه هایی است که مهرانه تعریف می کند . این داستان ها از ذهن مهرانه ای می آید که با تشویش و وسواس ، زندگی می کند. این تشویش در کنار استعداد او در ساختن داستانهای غیرواقعی و ساخته و پرداختۀ ذهنش برای آدم های مختلف، ترکیب شده و مجموعه ای از روایت را شکل داده که جریان فکری او را به خواننده نشان می دهد. همین نشانه ها توانسته ویژگی هایی همچون تردید ، بیقراری و کنکاش در گذشته را در راستای شخصیت پردازی کتاب ، شکل دهد .شخصیت ها در آینه باز ، شناسنامه دارند و سر و شکل مخصوص به خود گرفته اند و همین نکات، آنها را از تیپ خارج کرده و وارد فضای پروراندن شخصیت نموده است . تحول شخصیت از جایی که مهرانه در ابتدای ماجرا دلش نمی خواهد به آنچه پشت سر گذاشته نگاه کند تا جایی که می خواهد بار گذشته را زمین بگذارد ، مسیر طولانی ای را می گذراند.
نویسنده در نگارش این کتاب ، بی اعتنا به اتفاقات متداول جامعه نبوده ؛ بیماری سرطان که مادر بزرگ مهرانه با آن مواجه است و واکنش متفاوت پزشکان شهر در مقایسه با زنان روستایی که به باورهای خرافاتی برای درمان ایمان دارند و یا بی تمایلی مردم زریوار در استفاده از تکنولوژی ،همگی جغرافیایی را در اختیار ذهن نویسنده قرار داده است که از تمام این ویژگی ها برای پیش بردن داستان خود استفاده کند .
توجه به نکات ظریف تر مثلا انتخاب اسم های شخصیت ها که با کل ماجرای روی داده شده در روستا همخوانی داشته باشد و تمرکز بر جزییات رفتاری هم ولایتی های زرنازخاتون ، تصویری واضح از روستای موردنظر به خواننده ارائه می دهد.این تصویر در کنار کشکمش های مهرانه هنگام معاشرت با اهالی روستا ، به شفافیت کل ماجرا می¬افزاید .
نگاه روان شناسیِ سایه انداخته شده بر کل ماجرا و در رأس آن ،اینکه گذشته و به ویژه کودکی مفاهیم دم دستی و تارنماشده ای نیستند که بتوان آن ها را کنار گذاشت ، دغدغه جالبی محسوب می شود.گذشته و نوع مواجهه با آن، حکم مصالح را دارد که نمی توان با نوعِ نامرغوبش ، عمارتی استوار ساخت . این عمارتِ سُست همان زندگی ای است که مهرانه برای خودش ساخته . پایه های خانه محکم نیست و او به دنبال تزیین بخش های ظاهری خانه می گردد ؛هرچند می داند نمی تواند با آراستن از پسِ نامحکمی عمارت بربیاید . این سستی در بنا، همان گذشتۀ حل نشدۀ مهرانه و همه انسان های شبیه اوست که نمی توانند ردپای تاثیر گذشته را از زندگیشان پاک کنند .
البته کودکیِ خوب، امتیازی نیست که به تلاشِ فردِ متولد شده ، به دست آمده باشد .گویی کودکان توسط تقدیر انتخاب می شوند که به زجر ،خردسالی را از سربگذرانند و یا به کودکی کردن و حین بازی ، بزرگ شوند . دنیا پر از داستان انسانهایی است که کودکیشان مملو از مفاهیم عجیب ،تلخ و تکان دهنده است. با وجود چنین اتفاقاتی ، "آینه باز" ترحم ،جلب نکرده بلکه روایتگر سرگذشت انسان هایی است که درگیر ماجرایی قدیمی تر شده اند ، هویتشان مخدوش شده و اضطراب و بی قراریِ اکنونشان، یادگار گذشته ای است که دستهایش را از دور گلوی شخصیت اصلی داستان بر نمی دارد و هرچه می گذرد عرض و طول بیشتری به پریشان حالیِ او اضافه می کند و او نیز تنهایی خودش را به وسعت همین اندازه ها ساخته ؛ حتی وقتی مردهای متعدد را وارد زندگیش می کند باز هم تنهاست و این شکلی از تنهایی است که با بودن فرد دیگری، پر نمی شود ؛ به قول متن کتاب ، این مردها فقط درختان سایه گستری برای کمی تفریح و استراحت هستند؛ چرا که در خارج از این سایه ، او با جهانی پر از کشمکش و گره هایی حل نشده از کودکیش مواجه است . این جنس تنهایی ازجای خالی و نبود دیگران نیست بلکه تنهایی از نبود خود واقعی فرد است ؛ خود درونی ای که گرفتار شده و البته این روزگارِ اقلیت نه بلکه اکثریتی از آنهایی است که گذشته را حل نکرده اند و می خواهند آینده ای آباد بسازند.
روایت درجاهایی خنثی و عاری از فراز و فرود است . شاید اگر میزانی ریتم به داستان افزود می شد، هیجان حاصل از آن، شوق مخاطب را در درک کل اتفاق ،بالاتر می¬برد. با این وجود ، آینه باز، رمان سروشکل دار و مرتبی است که با زبانی قوی نوشته شده و دیالوگ ها کاملا به جا و برآمده از زبان شخصیت و نه نویسنده است؛ این موضوع ، در کنارتسلط نویسنده بر جغرافیایی که داستان در آن اتفاق افتاده ، به باورپذیری ماجرا کمک کرده است .رسیدن به نقطه ای که مخاطب نگران شخصیت شود، موفقیت قابل توجهی است که نصیب بسیاری از نویسندگان نمی¬شود و ناهید فرامرزی از این حیث برگ برنده ای را دست دارد که با نوع روایت سرراستش توانسته همراهی مخاطب را با خود داشته باشد . آینه باز، کتابی نیست که پس از خواندنش خیلی زود فراموش شود؛ چرا که نویسنده در جایی نقطۀ پایان داستان را گذاشته که هم چنان مخاطبانش را در یک تعلیق و نگرانی نسبت به شخصیتِ محوریِ کتاب قرار می دهد.
امیرمسعود فدائی و آرش رضایی این را خواندند
قنبرعلی رودگر این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

یادداشت درباره کتاب پیاده . نوشته بلقیس سلیمانی - نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
منتشر شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.07.30

کتاب "پیاده" نوشتۀ بلقیس سلیمانی ، داستان زنی از گوران به نام انیس است که ازدواج با یکی از هم ولایتی های دانشگاه رفته اش به نام کرامت او را به تهران می کشاند .با ورود یک مهمان که یکی ازدوستان کرامت است، زندگی انیس دچار تغییر می شود ؛ چرا که شوهر بدگمانش او را در طول روز و زمانی که خودش خانه نیست ، در یکی از اتاقها زندانی می کند .
داستان در سالهای جنگ ایران و عراق اتفاق می افتد . کرامت درگیر ماجراهای سیاسی می شود و همین ابتدای داستانی می گردد که انیس را وارد دریای تهران می کند . فضای کلی کتاب تاحد زیادی زنان دوره جنگ در تهران را به خوبی توصیف می کند؛ از طرفی نویسنده با هوشمندی توانسته پای شخصیتش را به دنیای مردانه تر ... دیدن ادامه » جامعۀ آن روز باز کند ؛ این ورود به آرامی صورت می گیرد تا آنجا که در یک سیر قابل باور، انیس مطلع از دنیای سیاسی و مردانۀ اطرافش می شود.گویی نویسنده زمینه ای را برای بیان این موضوع فراهم کرده است که بزرگترین تاوان دهندگان جنگ و سیاست در دنیا ،خانواده ها و کودکانی هستند که دغدغه نان ، تخیل را از آنها می گیرد. وقتی شوهر و دوست او که مهمانشان بود، دستگیر می شوند، انیس مجبور می شود از فضای محدود خانه خارج شود و هم به دنبال کرامت برود و هم شکم خود و فرزندش را سیر کند؛ ناخودآگاه پایش به خیابان های اطراف زندان باز می شود و حالا فرق بند های سیاسی را از سایرین تشخیص می دهد .
نکته جالب این است که در ابتدای کتاب ، قهرمان داستان، آفتاب و مهتاب ندیده تر از آن حد بوده که حتی بتواند آدرس خانه خود را به درستی بگوید . انیس در اولین مواجهه ها در زمانی که مجبور می شود با قبول شرایطی که به وی تحمیل شده پا به جامعه بگذارد ،بیشتر مبهوت تهران می شود که همه چیزش با گوران و روستای کوچکش متفاوت است . شخصیت داستان ، زنی هوشمند نیست. ساده فکر می کند و ساده لوحانه تصمیم می گیرد اما با همین سادگی مجبور می شود، نانش را از زیر سنگ بیرون بکشد.
تبحر بلقیس سلیمانی در متن "پیاده" به قوه خیال مخاطبان اجازه می دهد تا به دنیای توصیفات ساده اما پرمعنا سرک بکشد و ثمره خواننده از چنین متنی با کنار هم قرار گرفتن تصاویر مختلف، ساختن جزییاتی کامل از یک داستان است ؛جملاتی که توصیفشان زنجیر به زنجیر ادامه پیدا می کنند و راه می شوند تا رسیدن به مقصودِ دانستنِ منظور نویسنده . البته که هزاران راه برای گفتن داستان وجود دارد اما مزه مزه کردن اتفاق و درگیر کردن مخاطب با مفهوم است که فوت کوزه گری نویسنده را می طلبد. اینجاست که اتفاق ها خرد خرد می آیند، نه آنکه یکهو مخاطب را گیر بیندازد و با مزه چشیدن طعم های مختلف و ناگهانی ، او را گیج کند . سبک سلیمانی در این کتاب ناتورالیسم است و او با ذکر جزییات از کوچکترین حرکات و اتفاقات زندگی انیس سعی کرده به اصول این سبک وفادار باشد.او با انتخاب گوران به عنوان جغرافیای خاص انیس ،روحیه مردم کویری به خوبی شرح داده و نشان داده است که مردم کویر چگونه در بین ناچاری ها سعی دارند با زحمت فراوان ، زندگی خود را بگذرانند .تسلط نویسنده بر جغرافیای مذکور یکی از برگ های برنده سلیمانی در توصیف داستان های جدیدتر در کنار مسائل فرهنگی و فاکتورهای محیطی است. سلیمانی در ترسیم فضای داستان موفق بوده و این موفقیت علاوه بر کیفیت شناخت او از مکان موردنظرش ،تا حد زیادی مدیون زبان قصه گوی اوست . او پیشینه شخصیتها را می داند و کاملا آگاه است که هر شخصیت داستانش از کجا آمده و به کجا می رود . حتی تحول شخصیتی که برای انیس در نظر گرفته است، به تدریج اتفاق می افتد؛ چرا که در نیمه دوم داستان ، زن ،عصبی تر و خسته تر است و دغدغه اش درد نان می شود و می خواهد به هرقیمتی خود و فرزندانش را زنده نگهدارد ؛حالا وزن روح انیس ، پایینتر آمده و جسم بیشتر از روح ارزش پیدا می کند . او طبیعت و زندگیش را پذیرفته و فقط به دنبال بقا و زنده نگهداشتن خود و فرزندانش است. اینجا نقطه ای است که خواننده می فهمد فقر در درون انیس رخنه کرده و حتی وقتی زندگیش کمی سروسامان می گیرد، باز هم نمی تواند لذتی از روزگارش ببرد.
شاید می شد انیس در جریان تحول شخصیت ، در مقابل حوادث داستانی، کمی تاثیرگذارتر عمل کند و جریان ساز باشد و علت و معلول یک ماجرا را شکل دهد اما گویی در بخش های زیادی از داستان او فقط خیره به دیگران و اتفاقات اطرافش در بخش تاثیرپذیرتر از ماجرا حضور داشته است. این موضوع در سایر شخصیتهای زن داستان نیز سرایت کرده است . آنها نقش جریان ساز ندارند و بیشتر در شکل و شمایل شخصیتهایی جریان پذیر، در کنار انیس، داستان را به جلو حرکت می دهند . مجموعه رفتارهای انیس و سایر شخصیتهای زن داستان، آن قدر منفعلانه بوده که نمی توان آنها را به عنوان یک قهرمان در نظر گرفت . یقینا با پروراندن این بخش از ماجرا با داستانی پخته تر و شخصیتهایی به غایت با عمق بیشتر، روبرو خواهیم شد.
در سراسر کتاب نوعی نگاه تیره به مردان دیده می شود و حتی انیس در نهایت، قربانی یکی از همان مردانی می شود که دل سپرده به اوست. او قربانی قضاوت و کج فهمی و تعصباتی است که بخش زیادی از زندگی او را تغییر جهت داده.در اینجا سیاهی بیش از حد ناتورالیسم پا به پای ریالیسم حرکت می کند و نمادگرایی و ایده ال گرایی کشش پیدا کرده و به سمت بیان جزییات زندگی روزمره و غم انگیز انیس پیش رفته تا جایی که نوعی جبرگرایی در سراسر داستان دیده می شود که از ویژگیهای بارز سبکی است که سلیمانی برای کتابش انتخاب کرده است .
کتاب پیاده از نمونه های خوب ناتورالیسم است که نویسنده با تبحر همیشگی اش در تصویرسازی های دقیق و جزییات و خلق فضایی که خواننده خود را مشرف بر کل ماجرا ببیند، مسیر زندگی یک زن جوان را پیگیری نموده است .کتابها بهانه تجربه کردن هستند و اینکه یک نویسنده بتواند لایه های عمیق احساسات مختلف را بفهمد و آن را ته نشین کند، اتفاقی نیست که این روزها به کرات دیده شود ؛درحالیکه بلقیس سلیمانی با خلق داستانی با موضوع جدید و آن هم در سبکی خاص توانسته نمونه موفقی از نویسندگانی باشد که لذت شنیدن داستان های مختلف را به خواننده می دهد .

تیلا بختیاری این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برخی ازدیدگاه های یک مکتب فکری خوب و شایسته

یک مکتب شایسته و بالنده چه ویژگی هایی دارد ؟ یک استاد و مربی شایسته و یک مکتب فکریِ خوب و شایسته چه ویژگی هایی دارد؟
والا بودنِ یک مکتب با ادعای صاحبانِ آن مکتب ثابت نمی شود، بلکه تعالیم و اندیشه های یک مکتب تنها راه اثبات والا بودن تعالیم و اندیشه های یک مکتب است. یک مکتبِ خوب ویژگی های متعددی دارد که در اینجا به برخی از آن‌ها اشاره می کنیم:
1- یک مکتب فکریِ خوب و شایسته و عمیق، پیروان خود را نه تنها از طرح پرسش منع نمی کند بلکه همواره افراد را تشویق می کند که سؤال بیشتری را بپرسند و از طرح پرسش ترسی نداشته باشند. بنابراین مکاتبی که مردم را از پرسش منع می کنند یا پاسخ های مستدل و منطقی به مخاطبان خود نمی دهند مکاتب شایسته ای نیستند. یک استاد شایسته و ژرف‌اندیش پیروانِ خود را به کنار گذاشتن پیشفرض‌ها ... دیدن ادامه » سفارش می کند و به آنها می آموزد که برای رشد و عمق پیدا کردن لازم است در هر آنچه می خوانند و می شنوند در ابتدا تردید کنند و سپس در پیِ دلیل باشند تا آن سخن اثبات یا رد شود و یا اصلاح گردد.
2- یک مکتب فکریِ خوب و شایسته برای افراد مختلف با ویژگی هایِ مختلف و استعدادهای مختلف و توان های مختلف و شرایط مختلفی که دارند حکمِ واحدی را بیان نمی کند و مقتضیات زمان و مکان افراد را همواره در نظر می گیرد .
3- یک مکتب فکریِ خوب و شایسته و عمیق هرگز ادعا نمی کند که حق به طور تمام و کامل، نزد من است و دیگران به طور کلی باطل اند و یک استاد خوب و شایسته هرگز نمی گوید که آنچه من اکنون می گویم کامل ترین و عمیق ترین سخنی است که ممکن است گفته شود و همواره تاکید دارد که سخن عمیق تری نیز در آینده مطرح خواهد شد، زیرا او معتقد است که هیچ چیز در جهان ثابت نیست و همه کس و همه چیز در حال تغییر است پس همواره باید کوشیم که در دانش خود باز نگری کنیم. پس یک مکتب فکری خوب مطلق گرا نیست.
4- یک مکتب فکریِ خوب و شایسته به "کیفیت" بسیار توجه دارد و "کمیت" را اصل نمی شمارد.
5- یک مکتب فکریِ خوب و شایسته، ظاهربین نیست و پیروانِ خود را از ظاهربینی نهی می کند و آن‌ها را به ژرف اندیشی و توجه به جوهره هر سخن سفارش می کند. یک استادِ ژرف اندیش نیز همواره چنین سفارشی به شاگردان خود دارد.
6- یک مکتب فکری خوب و شایسته هر چند معتقد است که دانش روز به روز در حال رشد و تغییر است، اما دانش ستیز نیست و مردم را به دانش دعوت می کند و به دانش بی اعتنایی نمی کند . مکاتب و استادانی که به دانش بی اعتنایی می کنند اغلب اندیشه هایِ خرافی را عرضه می کنند.
7- یک مکتب فکری خوب و شایسته نگاهش انتزاعیِ محض نیست و به جهان و پدیده های موجود در جهان نیز توجه دارد. یعنی تعالیم یک مکتب فکریِ خوب در متن‌ِ زندگیِ افراد نیز تاثیر‌ِ مثبتی دارد و صرفا در تعالیمِ انتزاعی خلاصه نمی شود.
8- یک مکتب فکریِ خوب و شایسته به همه وجوهِ انسان و همه نیازهای آدمی توجه می کند. از دیدگاه یک مکتب فکری شایسته و بالنده، هر صفتی از صفات انسانی باید " به جا" و "به اندازه" مورد استفاده قرار گیرد . استاد یک مکتب فکریِ شایسته نیز هرصفتی را به جا و به اندازه مورد استفاده قرار می دهد و اهل افراط و تفریط نیست.
9- تعالیم و دیدگاه های یک مکتبِ خوب، تعالیمی انسانی است و مبتنی بر کرامت انسان است و برای نوع انسان کرامت قائل است و رفتار ناپسند یک نفر را به منزله عوارض ناپسندی قلمداد می کند و هیچ کس را مطلقا بد نمی داند.
10- یک مکتبِ فکریِ خوب همگان را به رسمیت می شناسد و برای همگان احترام قائل است و تا زمانی که کسی یا گروهی اهل تعدی و تجاوز به دیگران نباشند و تجاوز به حقوق دیگران نکنند، صرفا به سبب اختلاف عقیده، با آن‌ها نمی ستیزد.
https://t.me/alishalchiannazer
(کانال تلگرام علی شالچیان ناظر)
نیلوفر ثانی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وانیک رو دوس نداشتم... شاید اگه میدونستم چجوریه نمیرفتم ببینم
زهره مقدم و محسن جوانی این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد کتاب پدرکشتگی - نوشته سلمان امین

نوشتن از قسمت پریشان احوالاتِ ذهن، انتخاب سختی است که جرات زیادی را از نویسنده طلب می کند ؛چون یا باید نویسنده جای آن آدم زندگی کرده و یکی از امراض روان، گریبانگیرش شده باشد و یا آنقدر نزدیک به این افراد، روزگار بگذراند که بتواند حتی کیفیت خواب و بیداری یا توهم و ثباتشان را تشخیص دهد و بعد تمام این احساساتِ از نزدیک زیسته شده را در ظرف داستان بریزد و طوری برای خواننده تعریف کند که داستان به قلبش بنشیند و سرنوشت این بیمار برایش جالب شود و بخواهد بداند بعد از این قرص یا آن دوره درمان یا پس از بستن کتاب چه بلایی سر آن فرد می آید . آن وقت اگر نویسنده ،تمام عناصر داستان را در جایش برای روایت به کار برده باشد، مخاطب دیگر به سرنوشت آنهایی که دچار فروپاشی روان شده اند، بی تفاوت نگاه نمی کند.
سلمان امین، واژه به واژه ... دیدن ادامه » کتاب " پدرکشتگی " را زندگی کرده . نخواسته تا ادای یک شخصیت را در بیاورد و یک تیپ تکراری از بیماران روانی ارائه کند . او تصویری می سازد به مراتب با جزییاتی بالاتر و دقیق تر و این دقت در همه چیز حتی واگویه ها و پریشان خوانی هایش دیده می شود . او کابوس های "سیاوش شادوران "را می شناسد ؛ جنس توهم را تشخیص می دهد.،حتی دیالوگ های سیاوش در این کتاب متعلق به خودِ سیاوش است؛ نه آنکه از ذهن نویسنده به دهان شخصیت گذاشته شده باشد .
اهمیتی که نویسنده به دوران کودکی و رفتار والدین نشان داده ،آن قدر عمیق است که در جای جای فصلهای داستان، ردپای گذشته و پدر و مادر شخصیت دیده می شود . سیاوش می داند چه بلایی را از سرگذرانده و آگاه است به دنیا آوردن دو کودک دیگر، چه مسئولیتی را به دوشش گذاشته . لحظه ای دخترش " آرام "و آینده او از جلوی چشمانش محو نمی شود و همین ها آرام را تبدیل به تکیه گاهی در کتاب می کند که گوشه راحت زندگی سیاوش است ؛ آنجا با آرامش از خودش می گوید و بدون فریاد ، افشاگری می کند.
در پدرکشتگی ، برخورد اطرافیان شخصیت در مواجهه با او جالب تصویر شده است . سیاوش در عین حال می داند که آنها در داشتن این نگاه، مقصر نیستند چون عرف جامعه و عدم رشد سایرین در پذیرش و درک انسانهایی که نتوانسته اند به مهارت در حفظ تعادل روان برسند، باعث شده همه به چشم یک تافته جدا بافته به او نگاه کنند ؛ اما در عین حال او نیز جزء به جزء، همسایه ها، خانواده و حتی پزشک معالجش را نقد و بررسی می کند.گاهی به عصیان می رسد و بین این فروپاشی ، واکنش دیگران را دقیق نقل می کند ؛مثل صحنه درخشان اولین رویارویی با پدرش یا جایی که همراه دست فروش ، شروع به تبلیغ روفروشی می کند و تصویری از مردم را نشان می دهند که از او فیلم می گیرند و او در همان حال به توهم می رسد و معرکه راه می اندازد .
انتهای کتاب شبیه پایان های رایج نیست و با یادآوری اینکه کل داستان، پیرامون پریشانی یک بیمار روانی رقم خورده است ،انتظاری جز این نمی رود . نویسنده با آنکه در پایان کتاب ،انتهایی درظاهر خوش برای ماجرا سنجیده اما درلفافه با اشاره به ادامه رفتار فرزانه و حتی حضور پدرش ،بی کلام می گوید که این مرثیه به این راحتی ها به فصل آخرش نمی رسد . او درمان و تمرکز بر جنبه های دیگر زندگی را به عنوان یک راهکار برای بهتر شدن خودش خلق کرده اما وقتی دیگرانی هستند که هنوز از پس درمان خود برنیامده اند، پس ادامه چندان راحت نیست.
آثار سلمان امین چه " پدرکشتگی " و چه کتاب بعدیش "کاکاکرمکی،پسری که پدرش در آمد " مجموعه لغاتی نیستند که به این راحتی دست از سر مخاطب بردارد. وقتی خواننده این کتاب را بخواند دیگر نمی تواند از کنار متفاوتهای جهان ،بی تفاوت بگذرد . تا مدتها صحنه عصیان سیاوش در کنار تیاتر شهر او را به فکر فرو می برد و شاید نگاه تازه ای به تنهایی جهان و دردهای آنهایی که ما با حرف ها و نگاه کردنها و نگاه نکردن هایمان ذره ذره بر کوله بار دردشان افزوده ایم ، خلق کند و جادوی داستان چیزی نیست جز همین که مخاطبی که کتاب را شروع کرده با کسی که آخرین صفحه آن را خوانده ، تفاوت دارد . کالبد همان کالبد است اما جهان بینی اگر درجه ای عوض شده باشد خوشا به حال نویسنده ... خوشا به حالت سلمان امین...
مختار بایزیدی و خاتون این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد کتاب کاکاکِرمَکی ، پسری که پدرش در آمد - نوشته سلمان امین

کاکا کِرمَکی، پسری که پدرش درآمد، آخرین کتاب سلمان امین می باشد که در زمستان 1397 برای اولین بار چاپ شده است . همان گونه که از عنوان کتاب مشخص است نویسنده حتی برای پیدا کردن یک اسم ، توانسته از خلاقیتی استفاده کند که شاید در این روزها بیشتر از همیشه، ادبیات به آن احتیاج دارد . همین جهان بینی در کل کتاب نیز به چشم می خورد . نویسنده در هیچ کجای کتاب ،داستان، کم نمی آورد و حتی در جاهایی که مخاطب به دنبال این است که بفهمد شخصیت به کجا می رسد، او گره سخت تری به ماجرا زده و داستان تازه ای را با هوشمندی وارد می کند.
نویسنده سوار بر داستان،ماجرای کاکا را بازگو می کند. برای روایت، چیزی کم نمی گذارد و حتی در انتهای کتاب، زیرکانه ، توانایی اش را در ادامه داستان به رخ می کشد . جنگ ، سرطان ،فقر ،خیانت، ... دیدن ادامه » باورهای عامیانۀ اشتباه ،رشد جمعیت ، همگی مفاهیمی است که در خلال داستان ، کوچه به کوچه به آن اشاره می شود تا در انتها، نقشۀ شهری را ترسیم شود که نویسنده از تمام پیچ و خم های آن آگاه است .سلمان امین در این کتاب ، خود را تافته ای جدا بافته شده از جامعه ندیده ؛به سادگی قابل باور است او نیز در هوای همین شهر همین اتفاق ها را تجربه کرده، با سیاست و دردهای جامعه درگیر شده ؛ بی اعتنا به وضع مردم . صفحاتش را با واژه های دهان پرُکُن ، سیاه نکرده و سعی کرده تا از دریچه تازه تری به زندگی یک انسان و سرگذشت او نگاه کند .
مگر نه اینکه ادبیات و هنر باید بازتاب زندگی مردم باشند ؟! این که سطح سلیقه مردم در چه حدی است یک طرف اما رسالت هنرمندان و به ویژه نویسندگان را که تولید کننده خوراک فرهنگی مردم هستند، نمی توان نادیده گرفت . بالا کشیدن سطح سلیقه مردم، متر متر و سانت به سانت، اتفاق نمی افتد چرا که تغییر فرهنگ ،زمان زیادی را مطالبه می کند . این تغییر حتی اگر میلیمتر به میلیمتر روی دهد، باز هم به معنای برداشتنِ یک قدم بزرگِ رو به جلو است. همین قدم رو به جلو در این کتاب است که خواننده را با عبارات جدیدتری درگیر می کند . ادبیات در این کتاب با رقص زیبای کلمات در کنار هم، توانایی کلمه را در برقراری ارتباط، پررنگ تر کرده است ؛ چرا که در کاکا کِرمَکی با ترکیبات تازه تری مواجه می شویم که کمتر شاهد آن بوده ایم. واژه سازی نویسنده در اینجا به قصد به رخ کشیدن خلاقیت ذهنی اش نیست. او به غنی کردن متنش از طریق همین ترکیبات ساده اما جذاب ادامه می دهد تا فضای داستانیِ ترسیم شده اش جزء به جزء و آجر به آجر ،قابل فهم باشد ؛ به نحوی که در انتهای کتاب ، خواننده از فضای خانۀ "رییس" ، "تپالیان " و " جیبی " تصویری واضح در ذهن دارد ؛جغرافیای آنجا را می شناسد و حالا ادبیاتی به گوشش خورده که مخصوص کاکا ست.ادبیاتی خالی از واژگانی که کاربرد تکراری ، آنها را رو به بی معنایی سوق داده است. او کلمات را به گونه ای تازه تر ،کنار هم قرار می دهندتا معنای کلمه جدید، مستقل از مفهوم قبلی ، شالوده شخصیت را بسازد. در نتیجه خواننده با شخصیت پردازی از کاکا روبرو می شود که بعد از بستن کتاب نمی تواند به این راحتی ها تصویر ذهنی ساخته شده را از یاد ببرد و این جادوی ادبیات و اقتدار در شخصیت سازی است . شخصیتهایی که دیالوگشان از دهان نویسنده بیرون نیامده بلکه کلماتی را از آنِ خود دارند که متعلق به هیچ کس دیگر نیست ...کاکا در این کتاب ، شخصیتِ به هرقیمتی بگو نیست. او در قالب خودش روایت می شود و همین قالب خاص، فراموش کردن او را سخت می کند ...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید