کمدی کودک و نوجوان رویداد آنلاین
چیدمان
تیوال شعر و ادبیات
S3 : 04:55:09 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید

اینکه کرواک کیه باشه سرِ یه فرصتِ خوب که وقت باشه و بشینم کلی ازش بنویسم

فعلن یه هایکو ازش :

دانه ها ی درشت برف
می ریزند
تنها تنها



شاید به نظر این هایکو خیلی معمولی بیاد . اما به هیچ وجه اینطور نیست .

کلمات ، معمولی ان ، روایت ؛ یه اتفاقِ ساده و معمولیه . اما ... دیدن ادامه ›› گوینده و شاعر به هیچ وجه در موقعیت و واقعیتی ساده و معمولی قرار نداره .

اون نسبتِ به پیرامونش هشیاره . و بارش برف رو داره میفهمه . در حالِ ادراکِ چیزیه که برای فهمش لازمه از تماشاش کنار کشید .



گاهی باید از شعر به شاعر نگاه کرد ، از منظره به ناظر

و مبهوت شد و تحسین کرد و شگفت زده شد

همین :)
Ali این را خواند
پوریا صادقی، علی، جعفر میراحمدی و علی عبدالرحیم این را دوست دارند
بسیار زیبا
و البته باید دید اون فرهنگ چطور “نگاه میکنه”.
تک به تک، جزء به جزء
۴ روز پیش، چهارشنبه
چه کشف خوب و لذت بخشی
ظرافت نگاهی که تو شعر بود
و حس میکردی بلورهای برف رو اونجوری میبینه که زیر میکروسکوپ دیده میشه و از پشت همون شکلهای زیبا دنیا رو نظاره میکنه
۲ روز پیش، جمعه
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم

گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

چون صبا با تن بیمار و دل بی‌طاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم کش ... دیدن ادامه ›› و دیده گریان بروم

نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم

به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشید درخشان بروم

تازیان را غم احوال گران باران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
همره کوکبه آصف دوران بروم

گاهی اوقات فکر می کنم اگر حافظی نبود شاید لذت بیشتری از ادبیات می بردم . ناخوداگاه هر شعری که میخونم با اشعار او مقایسه می کنم و چه مقایسه نا عادلانه ای ... برای همینه که نمیتونم با شعر معاصر ارتباطی برقرار کنم ...

شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است ...
سپهر، میم سردلی و جعفر میراحمدی این را خواندند
امپرسیونیست این را دوست دارد
با درود قطعا همینطوره که میفرمایید . در مورد من واقعا هر شعری میخونم نا خوداگاه با او مقایسه میکنم ... و باید بگم به نظر من ( که قطعا ممکنه مخالفانی داشته باشه ) در مضامینی که حافظ سروده تا اونجایی که من خوندم و البته به سلیقه من کسی حتی به گرد پای او چه به لحاط لفظ و چه معنا نرسیده مگر مضمونی سروده باشه که او نسروده ... البته این نظر و سلیقه منه ... حافظ برای من شاعری فیلسوف و فیلسوفی شاعر است ... امیدوارم روزگار ما هم به خلاقیت و بینش و قدرت افرینش زیبایی همچو او پیدا بشه ...
Ali
با درود قطعا همینطوره که میفرمایید . در مورد من واقعا هر شعری میخونم نا خوداگاه با او مقایسه میکنم ... و باید بگم به نظر من ( که قطعا ممکنه مخالفانی داشته باشه ) در مضامینی که حافظ سروده تا ...
علی عزیز، انگار نظر من پاک شده ( یعنی انگار دست من به اشتباه روی “زدودن” رفته). عذر می‌خوام
میم سردلی
علی عزیز، انگار نظر من پاک شده ( یعنی انگار دست من به اشتباه روی “زدودن” رفته). عذر می‌خوام
خواهش میکنم ممنون از اینکه نظرتون را گفتید.
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
(( رونوشت ))

همین












جاذبهء انگشتان گیاه، رد زندگی
برای فاطمه برحی
دختری که ۲۵خرداد توسط شوهرش
سر بریده شد.

اینجا شهر مرده هاست
آدم ها یکدیگر را فحش می‌دهند
تمام عقده ها شان را بر سر هم خالی می‌کنند
نفس کشیدن کار بسیار سختی است
اینجا آدم ها آنچه که می‌گویند را ف...
برای فاطمه برحی
دختری که ۲۵خرداد توسط شوهرش
سر بریده شد.

اینجا شهر مرده هاست
آدم ها یکدیگر را فحش می‌دهند
تمام عقده ها شان را بر سر هم خالی می‌کنند
نفس کشیدن کار بسیار سختی است
اینجا آدم ها آنچه که می‌گویند را فراموش
و تمام گذشته خود را انکار می‌کنند.
ما چگونه زیستیم که هیچ‌گاه حقیقت را ندیدیم؟
تاوان ... دیدن ادامه ›› کدام اشتباه بودیم که روز به روز
بیشتر به مرگ نزدیک می‌شدیم؟
رویایی بودیم
که هیچ گاه به واقعیت تبدیل نشد
صدایی بودیم
که حتی یک بار هم شنیده نشدیم.
دلم برای خودم تنگ شده
برای زمانی که هیچ‌کس اشک هایم را ندیده بود
برای زمانی که صدای خنده هایم
بلند تر از هر صدایی بود،
ما سرنوشت مان سیاه تر از سیاهی ست.
پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
برآنم که باشم
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا در یابم
شگفتی ... دیدن ادامه ›› کنم
باز شناسم
که ام؟
که میتوانم باشم؟
که میخواهم باشم؟
تا روزها بی ثمرنماند
ساعت ها جان یابد
لحظه ها گران بار شود
هنگامی که میخندم
هنگامی که میگریم
هنگامی که لب فرو میبندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهیست ناشناخته
پر خار
ناهموار
راهی که باری در آن گام میگذارم
که قدم نهاده ام
و سر بازگشت ندارم
بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ میتواند فراز آید
اکنون میتوانم به راه افتم
اکنون میتوانم بگویم که زندگی کرده ام

مارگوت بیکل
ترجمه ی احمد شاملو
ببخشید ولی نتونستم بعد از خوندن دوباره ی صد باره شعر، دوست دارم رو نزنم...
۲۴ خرداد
اکنون مرگ میتواند فراز آید
اکنون میتوانم به راه افتم
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
شاید دنیاهای زیادی کنار دنیای ما در جریان هست و نمیبینیم،شاید عاشقانه های زیادی نوشته شده و حتی بهش فکر نمیکنیم چون باور پذیر نیست،مثل اطلاعات جدیدی که از کرونا ویروس پخش شد.

پدیده از بین رفتن توانایی حس کردن بو توسط پزشکان آمریکایی به عنوان یک واکنش محافظتی سیستم ایمنی بدن توضیح داده شده است. آن‌ها احتمال می‌دهند اعصاب بویایی مرتبط با مغز به معنای واقعی کلمه "خودکشی می‌کنند" تا از شیوع بیشتر ویروس کرونا جلوگیری کنند.

اعصاب بویایی عاشق قربانی میشوند تا بیماری کمتر در بدن منتشر شود،اگر اسم این رابطه عشق نیست پس چیه؟مثل عشق سرباز برای وطن،عشق یک فرد برای خانواده،عشقهای نانوشته ی زیادی هست که بی خبریم.

کرونا ویروس
کابوسی که تمومی نداره
یکی از روزای پاییز بود، پاییز ۹۷. از اون روزا که آفتاب رنگ پریدس و خیلی نمیشه فرق سایه و روشن درختا رو تشخیص داد. میشد بگی هوا سرده ولی کاپشن هنوز نمی چسبه. سر پارک وی بودم. یاد بچگیام افتادم، گاهی از این مسیر میرفتیم تجریش. یه فروشگاه کورش سر پارک وی بود که الان جاش ایستگاه اتوبوس و آتش نشانیه. بهش میگفتن کورش چادری. بغلشم ساندویچ یکتا بود، با اون سوپ جو و ساندویچای کاغذپیچ. هوس کردم ولیعصر رو بیام پایین. یاد قدیما که هنوز دو طرفه بود افتادم، قبل از ۸۸. اون وقتا میشد از تجریش راه افتاد و اومد تا ونک. هر جام دلت خواست، تاکسی بگیری و زودتر برسی کافه. حدودای ۸۸ پاتوقم کافه شوکا بود، پاساژ گاندی. یارعلی و کیا. نون و پنیر و گردو و چایی. اما الانِ ۹۷ دیگه خیلی کافه نمیرم.
“مرکز راهنمایی صنایع ایران” یا همون مدیریت صنعتی رو که رد کردم، یه مامور بازیافت! از همونا که یه گونی بزرگِ سابقا سفید رو کولشونه، دم دمای “رادیو و تلوزیون ملی ایران” بود، همون جام جام صدا و سیما. از دور میدیدمش. میرفت سطلای بزرگ رو کج میکرد و توشون رو میگشت و سطلای کوچیکتر رو همون جوری سرپا.
سرعتم ازش بیشتر بود، ردش کردم. دیگه رسیده بودم پاساژ صفویه. شنیده بودم قبلا زیر پاساژ صفویه سالن تیاتر بوده ولی خب هرگز توش رو ندیدم.
پارک رو که رد کردم، نرسیده به اسفندیار، کوچه ی عاطفی غربی که قبلا دولتشاهی بود. یه وقتی باغ وحش تهران اینجا بود که بعد منتقل شد به ارم.
کوچه ی رحیمی، قبلا اسمش چهرازی بوده. بیمارستان یا بهتر بگم تیمارستان چهرازی توش بوده، دکتر چهرازی. که سال ۷۰ تعطیل شد. شاید اون پادکستم اسمش رو از همینجا اورده باشه.
سر اسفندیار وایسادم و سعی کردم قبل از ساخت اتوبان نیایش رو به یاد بیارم. به نظرم ورودی بیمارستان قلب یه میدونگاهی بود و فضای سبز. بی دلیل به ذهنم رسید ... دیدن ادامه ›› چند سالی اسم خیابون ولیعصر، دکتر مصدق بوده. لابد جایی خونده بودم. البته بعد از ۵۷.
قدم زنون اومدم پایین، ظفر رو رد کردم. اسکان خودشو نشون داد. سر بلوار میرداماد یا همون بلوار پهلوی یا خیلی قدیما، بلوار ششم بهمن(تاریخ انقلاب سفید). چه فضای جالبی داره تو این ساختمونای دهه ۴۰ و ۵۰ و مدرنیته معماری. لابد یه موقعی کلی برو بیا داشته. حتما مد بوده تو پاساژا حوض و آب نما درست کنن. زیرزمین اسکانم مثل پلاسکو آبنما داره. آخ پلاسکو...
پاییزا آرم هتل هما از یکم پایینتر از میرداماد معلوم میشه، فکر کنم هنوزم توش از لیوان و پارچ استیل استفاده کنن. و میدون ونک. ونک همیشه من رو یاد جشن های ۲۵۰۰ ساله میندازه. عکسهای سال ۱۳۵۰ میدون ونک و سازه ی ورودی تخت جمشید، دروازه ی ملل. به به... نمی دونم چه سالی اون سازه رو تخریب کردن و چرا.
اون طرفم که فانفار رو میشد دید. شهربازی میدون ونک. شهر از بالای فانفار(چرخ و فلک) باید کلی سیاحت می داشته.
این شهر چقدر جذابه، حتی زیر آفتاب رنگ پریده ی پاییز.
چند روز دیگه حتما برف میاد، شایدم چند هفته ی دیگه. و چقدر لذت بخشه قدم زدن این خیابون زیر برف، تو شب، زیر نور چراغای شهر و گاهی هم نئون چشمک زن مغازه ها که روشن و خاموش میکنه برفای معلق رو.
این شهر چقدر جذابه..
وای، چقدر دلم واسه همین چیزای ساده تنگ شده
چقدر جذاب نوشته شده.
میشه قدم به قدم با نویسنده جلو رفت انگار داری باهاش توی خیابون راه میری.
چقدر با احساس نوشتید آقای صادقی
به به ❤️
زنده باد
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
حسن توفیق کاریکاتوریست پیشکسوت کشور درگذشت.

حسن توفیق برادر ارشد حسین و عباس (از نوه‌های خواهری حسین‌خان توفیق، بنیان‌گذار روزنامه توفیق در سال ١٣٠١)، متولد ١١ اسفندماه ١٣٠۴، در دبستان دارالفنون تا اخذ دیپلم متوسطه تح... حسن توفیق کاریکاتوریست پیشکسوت کشور درگذشت.

حسن توفیق برادر ارشد حسین و عباس (از نوه‌های خواهری حسین‌خان توفیق، بنیان‌گذار روزنامه توفیق در سال ١٣٠١)، متولد ١١ اسفندماه ١٣٠۴، در دبستان دارالفنون تا اخذ دیپلم متوسطه تح... حسن توفیق کاریکاتوریست پیشکسوت کشور درگذشت.

حسن توفیق برادر ارشد حسین و عباس (از نوه‌های خواهری حسین‌خان توفیق، بنیان‌گذار روزنامه توفیق در سال ١٣٠١)، متولد ١١ اسفندماه ١٣٠۴، در دبستان دارالفنون تا اخذ دیپلم متوسطه تح...
حسن توفیق کاریکاتوریست پیشکسوت کشور درگذشت.

حسن توفیق برادر ارشد حسین و عباس (از نوه‌های خواهری حسین‌خان توفیق، بنیان‌گذار روزنامه توفیق در سال ١٣٠١)، متولد ١١ اسفندماه ١٣٠۴، در دبستان دارالفنون تا اخذ دیپلم متوسطه تحصیل کرد. سپس به دانشگاه تهران راه یافت و در رشته حقوق قضایی فارغ‌التحصیل شد. کارمند وزارت دارایی بود و مدتی در دانشگاه ملی (شهید بهشتی فعلی) درس می‌داد.

حسن توفیق، از دوران محمدعلی توفیق (١٣٢٢)، رسما به جمع طنزپردازان توفیق پیوست. از همان ابتدا نیز قدرت مدیریت خودش را نشان داد و پس از برکناری سردبیران چپ‌گرا و متمایل به حزب توده، سردبیری توفیق را با همراهی برادرانش برعهده گرفت، اغلب کاریکاتورهای روی جلد توفیق در دوره دوم و سوم، کار اوست.

او در ابتدا با راهنمایی و همکاری روح‌الله داوری، از کاریکاتوریست‌های متأخر توفیق، و سپس به‌صورت مستقل شروع به خلق آثار ماندگارش در هفته‌نامه می‌کند.

برگزاری ... دیدن ادامه ›› اولین دوره کلاس‌های آموزشی کاریکاتور در ایران و سازمان‌دهی کردن تیم کاریکاتور توفیق، از نوآوری‌های حسن توفیق است. از ابتکارات متعدد حسن توفیق، تغییر امضای کنایه‌آمیز روی جلدش از حسن توفیق به اسداله توفیق در شوخی با جدال‌های هرروزه کاشانی و مصدق درخصوص ملی شدن نفت بود که بازخورد بسیار زیادی در محافل سیاسی داشت و سبب واکنش‌های مصدق شد.

پس از توقیف توفیق (تیرماه ١٣۵٠)، حسن و برادرانش بسیار کوشیدند تا راه گریزی برای انتشار مجدد بیابند، اما تلاش‌شان در عین حقانیت‌شان اثربخش نبود و توفیق، قربانی سیاست‌های تلخ حاکمیتی شد. او مدتی در ایران بود و سپس همراه خانواده راهی امریکا شد و پس از چندی مجددا به ایران بازگشت.

متن خبر ایرنا
کمی_بی_ربط
برخی اهالی مجله ی توفیق، در دهه شصت مجله ای به نام “توفیقون” به راه انداختند به سردبیری ابولقاسم صادقی، عضو هیات تحریریه توفیق. که به دلیل استفاده از نام توفیق، در شماره ی دوم توقیف! شد. و از شماره سوم با نام “فکاهیون” ادامه ی کار داد.
چقدر دوست داشتم این مطبوعه و بعدها گل آقا رو... و خاطرات جالبی برام به جا گذاشتن. گویا این مجلات هرگز عاقبت خوشی در ایران ندارند. توفیق، فکاهیون، گل آقا...
پوریا صادقی
کمی_بی_ربط برخی اهالی مجله ی توفیق، در دهه شصت مجله ای به نام “توفیقون” به راه انداختند به سردبیری ابولقاسم صادقی، عضو هیات تحریریه توفیق. که به دلیل استفاده از نام توفیق، در شماره ی دوم توقیف! ...
پایان گل آقا به نظر من تیر خلاص و پایانی نمادین به عصر ایران مدرن و روشنگر هست و ورود به تاریکی جهل سوار بر قطاری که که هر لحظه بیشتر در سراشیبی جهان سوم به عقب سرعت میگیره.
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
کوهی به کوه  دیگری خیره مانده بود
به سنگ ریزه ایی در دور دست
سکوت تو
کسی را به اینجا نیاورده است
و گندمی که سا‌ل‌هاست در سیلو مانده
روح فرسوده اش در دشت
به یال اسبی چسبیده است  وُ
از ملخ ها و موش ها می گریزد.
شیر...
کوهی به کوه دیگری خیره مانده بود
به سنگ ریزه ایی در دور دست
سکوت تو
کسی را به اینجا نیاورده است
و گندمی که سا‌ل‌هاست در سیلو مانده
روح فرسوده اش در دشت
به یال اسبی چسبیده است وُ
از ملخ ها و موش ها می گریزد.
شیر سنگی به پای شکسته اش نگاه می کند
و از بلوط ها سه چیز مانده است:
سنجاب بی بلوط
زاگرس بی بلوط
و من
که صدای گنجشک ... دیدن ادامه ›› در می آورم
برای خاکستر شاخه ها
صدای رود برای خاک.
اندوه را
با پوکه های خالی اندازه گرفتم
با انگشتانم اندیشید‌م
با لب‌هایم اندیشیدم
بر دیوار فرو ریخته‌ی تاریخ
نام چه کسی را بنویسم؟
آب‌ها را کنار زدم
ماهی‌های رودخانه را کنار زدم
مزرعه را کنار زدم
سنگریزه‌ها و استخوان‌ها را کنار زدم
تو،زیر کدام جنازه پنهان شده‌ای سرزمین من؟


زاگرس_بی_گوزن
امیر اسحاق این را خواند
جعفر میراحمدی و ابرشیر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
‏نه گلویش ساقه‌ی گندم بود؛
نه فصل فصلِ درو 
داسِ لعنتی...
‏نه گلویش ساقه‌ی گندم بود؛
نه فصل فصلِ درو
داسِ لعنتی
موسی نداریم با عصایش چاره گردد
تا کی خنده هامان باید،ناله گردد

دریادلان در دام دریا گیر کرند
با مرگ شان یک ملتی را پیر کردند

دریا چرا تو،کاری نکردی؟
دریانوردان را یاری نکردی؟

دو چشم من بر غم ببارت نازنینم
از...
موسی نداریم با عصایش چاره گردد
تا کی خنده هامان باید،ناله گردد

دریادلان در دام دریا گیر کرند
با مرگ شان یک ملتی را پیر کردند

دریا چرا تو،کاری نکردی؟
دریانوردان را یاری نکردی؟

دو چشم من بر غم ببارت نازنینم
از داغ تو غمگین ترین روی زمینم.
من همش به این فکر میکنم که با این خطاها چجور هنوز شبا خوابشون میبره...
۲۳ اردیبهشت
#bahar

کاش
تمام رسوایی های شان
جعبه سیاه داشت،
به خاطر می آوردند
شاهنامه
داستان ضحاک ماردوش را،
می خواندند
‏راز سرنگونی اش
چه بود.

دریایی عظیم
از خون ... دیدن ادامه ›› های بیگناه ریخته شده
به راه افتاده
قرار است
به استعمار چهل و یک ساله شان
خاتمه دهد،
دیگر نام زیبای ایران
جمهوری دروغین را
به دنبال خود یدک نخواهد کشید.

تاریخ
هیچ وقت نسل کشی شان را
فراموش نخواهد کرد
چراکه سرزمین من
سرزمین صلح و زیبایی
سرزمین مقدس آریایی ست
جای مغزهای پوشالی
دژخیمن اشغالی
نبوده و نیست.

#مجتبی
۲۳ اردیبهشت
بسیار عالی
۲۳ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
انقدر دوسش داشتم که دلم میخواست بکشمش.
فکرشم ترسناکه. اینکه یه نفرو بکشی چون خیلی دوسش داری ولی این فکر لحظه به لحظه داشت روحمو خراش میداد.
رفتم پیش روانشناسم بهش گفتم دارم نقشه‌ی قتل میکشم.
گفت: کی؟
گفتم: عشقم.
گفت بهت خیانت کرده؟
گفتم: نه
گفت: دوست نداره؟
گفتم: چرا اتفاقا عاشقمه
گفت: پس چه مرگته؟
گفتم نمیدونم. شبا که میخوام بخوابم تا چشمامو میبندم تصورش میکنم که داره بهم نگاه میکنه ... دیدن ادامه ›› و من یه سیگار روشن میکنم. به دود سیگارم خیره میشه و با تحسین نگاهم میکنه. منم نگاهش میکنم. بعد درِ کیفمو باز میکنم و اسلحه‌امو در میارم و مستقیم به مغزش شلیک میکنم. خون همه جا رو میگیره، همه دورمون جمع میشن، بعد من اسلحه رو میذارم روی قلبمو شلیک میکنم.
گفت: آخه چرا؟
گفتم: نمیدونم، دوست داشتش عذابم میده
گفت: خب چرا ازش جدا نمیشی؟
گفتم: نه تحمل دوریشو ندارم
گفت: خب این چه عذابیه؟
جوابشو ندادم، بلند شدم و از در مطب رفتم بیرون.
همینطوری داشت با تعجب نگاهم میکرد.
رسیدم خونه، زنگ زدم بهش
گفت: داری سیگار میکشی؟
گفتم: آره از کجا فهمیدی؟
گفت: از لحن‌ات، هروقت جدی میشی یعنی داری سیگار میکشی.
گفتم: منو خیلی دوست داری؟
گفت: معلومه! این چه سوالیه؟
گفتم: اگه یه روز بکشمت منو می‌بخشی؟
خندید، گفت: من همین الانم کشته‌تم.
گفتم: جدی باش، دارم جدی میپرسم
سکوت کرد، بعد آب دهنشو قورت داد و گفت: آره
گفتم: میای ببینمت؟
گفت: حاضر شو
کیفمو چک میکنم، همه چیز مرتبه. عطر میزنم و از در میرم بیرون.

*از خود
بهار جون از من متنفر باش لطفا😁
لایک به نوشتت👍
۲۱ اردیبهشت
جالب بوددد 🌹❤

به کشتن ادامه بده....
۲۲ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
از زلزله و عشق خبر کس ندهد

آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای

عقل باشد باعثِ هر غم، که چون لرزد زمین
طفل پندارد مگر گهواره‌جنبان مادر است

#سلیم_تهرانی
۱۹ اردیبهشت
از گردش افلاک کجا دل گله دارد
این خانه‌ی ویران چه غم از زلزله دارد

#صائب_تبریزی
۱۹ اردیبهشت
درود سپهر جان
دمت گرم
۱۹ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
گاهی میانِ خلوتِ جمع،

یا در انزوای خویش،

موسیقیِ نگاهِ تو را گوش می‌کنم!

وز شوقِ این محال،

که دستم به دستِ توست،

من جای راه رفتن پرواز می‌کنم …!

neda moridi این را دوست دارد
«فریدون مشیری»



من روز خویش را
با آفتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده ست
آغاز می کنم.



من با تو می نویسم و می خوانم
من با تو راه می روم و حرف می زنم

وز شوق این محال
که دستم به دست توست
من جای راه رفتن
پرواز می کنم
۱۸ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
اونی که دست گذاشته بود
روی دگمه پرتاب موشک
اونم این روزها
همچنان دست هاش رو می شوره!؟
ماسک فیلتر داره چی،میزنه!!؟؟
جنایت و آدم کشی
با چی پاک میشه؟؟
قرنطینه،کرونا،عید نوروز،
دنیای مجازی و سال جدید
باعث نشه که مثل همیشه
خیلی زود فراموش کنیم نسل کشی حکومت رو
و از یاد ببریم کسانی رو که
باید می بودند و اشتباهی نیستند.

#مجتبی
#چهار_ماه_گذشت
نسترن صداقت این را خواند
سپهر، ابرشیر، رویا کاظمی، زهره مقدم و امیر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
#زادروز ۱۳۱۱.۲.۱۷

وقتی کنار قلب تو ایستادم
خطاب‌هایی از او با تو آشنایم کرد
کنار قلب تو ظرفیت خطاب گرفتم
به کوبه‌های بی‌شکلِ در
نگاه که کردم
پیمانه‌های نور صدایم کرد.

او از هزار روزن بیرون آمد
خندیدم
و از هزار روزن در تو گریختم

وقتی میان قلب تو ایستادم
او در هزار شکل به در کوبید
و حسرت ندیدن او وایم کرد.


#یدالله_رویایی

@artplAs
نسترن صداقت این را خواند
نسیبه این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
خشکید و کویر لوت شد دریامان

امروز بد و ازآن بتر فردامان

زین تیره دل دیو سفت مشتی شمر

چون آخرت یزید شد دنیامان
سپهر و علی عبدالرحیم این را دوست دارند
مهدی اخوان ثالث
۱۶ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
سلام
سلام
و باز هم سلام....

راستش بیشتر از هر چیزی باید بگم چقدر خوشحالم که به عنوان یک مخاطب بی سر و صدا و بی حاشیه تیوال، این افتخار نصیبم شد تا یکی از دلنوشته های از دل بر آمده من ، بشه یکی از متنهای اولین پادکست رسمی تیوال....
و انگیزه ای شد که از این به بعد با وسواس بیشتری، زمزمه های ذهنم رو روی کاغذ ... دیدن ادامه ›› بیارم....

من نسترن هستم؛ نویسنده متن "قحطی زدگی"...
نویسنده ای که زیر پنجره اتاق از شنیدن صدای شر شر بارون، تار قرنطینه گی رو به پود قحطی زدگی رج به رج بافت و دست آخر یک لباس تازه و نو از این تافتن و بافتن به تن لحظاتش کرد...

اومدم اینجا تا بنویسم و این نوشتن رو بهانه ای کنم برای باز کردن باب آشنایی....
آشنایی با شمایی که قطعا کلی حرف و سخن مشترک با "نسترن" قرنطینه چشیده ی قحطی زده دارید....
منتظر شنیدن حرفها و تجربیات شما از این دوران قحطی زده هستم....
خانم صداقت خوش آمدید :)
۱۶ اردیبهشت
سپاسگزارم جناب کوهی
۱۷ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
مراد خواب ندیده بود که پدرش در افغانستان مُرده. فقط خواب دیده بود برگشته به روستایی که سی سال پیش عاشق شده بود. یکی از همین عشق‌هایی که همه نوجوان‌ها تجربه‌اش می‌کنند و بعد از یکی دو سال فراموشش می‌کنند. حتی شاید الان که...
مراد خواب ندیده بود که پدرش در افغانستان مُرده. فقط خواب دیده بود برگشته به روستایی که سی سال پیش عاشق شده بود. یکی از همین عشق‌هایی که همه نوجوان‌ها تجربه‌اش می‌کنند و بعد از یکی دو سال فراموشش می‌کنند. حتی شاید الان که چهل سال عمر داشت و کامله مردی بود برای خودش، اسم آن دوران را عشق و عاشقی نمی‌گذاشت. در خواب رد رودخانه قم را گرفته و چند روز پیاده راه رفته بود. نجیبه را دیده بود با همان لب‌های درشت و پوست گندمی و پر از لک. با همان دهان همیشه نیمه باز. با متر و مقیاس‌های بهار سال نود و هشت خورشیدی نمی‌شد گفت خوشگل. می‌خواست به نجیبه بگوید: دیدی گفتم! همه رودخانه‌های جهان به هم وصلند.....
.....
خوابِ مراد؛ تازه ترین داستانم، اگر دوست داشتید متن کاملش را در ماهنامه همشهری داستان بخوانید. اردیبهشت 99
سید احمد مدقق دوست قدیمی,آری به راستی همه رودخانه های جهان به هم وصلند :)
۱۵ اردیبهشت
ممنونم حسین عزیز
۱۵ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
دوستان نازنین تیوال درود
از اینکه اینجا و در جمع شما دوستان نازنین هستم,خیلی خوشحالم
من یک کاربر جدیدم ولی نا آشنا با فضای تیوال نیستم و دورادور اکثر دوستان رو میشناسم و ارادت دارم.

پادکست آوای تیوال اولین شماره اش منتشر شده و من بعنوان یکی از نویسندگان تکست های رادیو خوشحالم که سهمی داشتم در تولید این رادیو دوست داشتنی .
نوشتن لذتی ناب در روزگاری که فکر میکنم انسان معاصر در عین جمع بودن,مفرد است و تنها و زیر حجمه ها و لگد های دنیای دیجیتال مستهلک میشود و پس از چندی بالاآورده میشود به گوشه ... دیدن ادامه ›› ای تاریک....

نوشتن و تن سفید کاغذ شهوتی را درون من شعله ور میکند که حاصلش سیاهی لغات و جملات است و چالشی با تنهایی...

من نویسنده تکست "قورمه سبزی"هستم,لذت بردم از همکاری با این گروه عزیز و اگر افتخاری دست داد در پادکستهای بعدی هم در کنارتان خواهم بود.

ما رو از مهربانی خودتون بی نصیب نگذارید و همراه ما باشید,بنویسید برای ما و برامون بفرستید و در رادیوی خودتون مشارکت کنید,این پادکست متعلق به همه ماست....

چشم انتظارتان در شماره های بعدی پادکست هستیم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم....