آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال شعر و ادبیات
S3 : 23:29:14 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

یکی از شگفت انگیزترین اشعار حافظ ؛ این شعر در حالی که عاشقانه ای و شاید عارفانه ای ناب است و درحالی که غزل تر از آن کمتر غزلیست ، شعریست به غایت حماسی با اغراقهایی شگفت انگیز و شوری وصف نشدنی ...
یک بار دیگر این شعر را بخوانید و حماسی بخوانید و حظ و ... دیدن ادامه ›› کیف کنید ...

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت
باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد
ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام راهم شکن طره هندوی تو بود

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من
که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر
کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود

سپهر، امپرسیونیست و محمد مجللی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
از آن نیروی سکون می ترسیدم که امروز زندگی اجتماعی را از سرانجامی که جانهای سودا زده می جویند محروم می سازد

زنبق دره - اونوره دو بالزاک
سپهر و نیلوفر ثانی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
وضع دوران بنگر ساغر عشرت بر گیر
که به هر حالتی این است بهین اوضاع ( حافظ )

هر دم از این زندگی بر رنج انسان افزوده می شود و هرگز شرایط بهتر نخواهد شد .به میزانی که با خود به صلح و آرامش درونی برسیم به همان میزان با رنج و دردی که زندگی بر ما تحمیل می کند کنار خواهیم آمد.
بیایید اسیر خود فریبی و دیگر فریبی نشویم ، این لحظه کم رنج ترین لحظه ار لحظات باقی مانده ی زندگی ماست ؛ پس منتظر شرایط بهتر نمانیم و زندگی را زندگی کنیم ....
آقا همین حافظ میفرماید
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور...
بی شک کلی لحظات و موقعیتهای بهتر و زیباتری پیش رومون هست علی آقا جان
۲۰ بهمن ۱۳۹۹
AMAZING AND BLESSING 2021
البته من معتقدم زندگی هیچ رنجی به انسان تحمیل نمیکنه . هر بلایی سرمون میاد مسببش خودمونیم حالا یا مستقیم یا غیر مستقیم :) باورم اینه که زندگی لطف و رحمتِ محضه :) چقدر خوشحالم که بعد از اینهمه ...
قربانت امپر جان خیلی دلم واست تنگ شده بود راستش یکی از چشمام رو عمل کردم تا شش هفت ماهی زیاد نمیتونم چیزی بخونم و بنویسم. البته قبلش هم چندان نمیتونستم بخونم :))
در هر حال هر موقع مینویسی و خبری ازت هست حال من یکی خوب میشه .
۲۴ بهمن ۱۳۹۹
Ali
قربانت امپر جان خیلی دلم واست تنگ شده بود راستش یکی از چشمام رو عمل کردم تا شش هفت ماهی زیاد نمیتونم چیزی بخونم و بنویسم. البته قبلش هم چندان نمیتونستم بخونم :)) در هر حال هر موقع مینویسی و ...
چقدر عالی ، مبارک باشه :) آمین که جزء به جزء تنت غرق نور و سلامتی باشه . از ته دل خوشبختی و خوشحالی و سلامتی کامل و مطلقت رو از خدا میخوام و آرزو میکنم رفیق معرکه ..
ارادتمندتم همیشه و در همه حال
۲۴ بهمن ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بدرودی عباس صفاری،شاعر.
هرآنگاه که رخدادی رخ می دهد و مرا به اندیشیدن وا می دارد یا رویدادی روی می دهد و مرا به خود می خواند یا
تصویری نگاهم را به خود خیره می کند یا
پای ایستاری می ایستم یا پاد آن می شورم
وقتی که کمی گذشت و آرام گرفتم، می نشینم و سر نخش را می گیرم و آرام آرام مسیر نخ را پی میگیرم تا ببینم مرا به کجای گذشته و کودکی ام می کشاند.
همیشه این گونه است همیشه،حتی بی یک مورد پاد.
قصه من و عباس صفاری هم دوباره به جایی در کودکی ام گره می خورد.
١١ ساله بودم پدرم بیم داشت که اسیر موسیقی پیش پاافتاده شوم یک روز که از شرکت به خانه برگشت با نوار کاستی در دست از در وارد شد.
یک نوار کاست مشکی به ... دیدن ادامه ›› نام وحدت با صدای فرهاد که در آن ده ترانه از دوران پیشا ٥٧ فرهاد مهراد گردآوری شده بود.
نخست جذب نام خواننده شدم و مشکی بودن کاستش بعد کم کم گرفتار صدای غمبار خواننده و ترانه های پرمغزش.
اگر در کنار بی شمار ویژگی منفی که دارم تنها یک ویژگی مثبت داشته باشم گیر کردن و پیله کردن به پدیده هاست(که نزدیکانم بسیار از آن نالان هستند مادرم همیشه به هنگام خشم می گوید که"وای فرهاد تو چقدر پیله ای"پدرم با نگاهی سنگین می گوید"ول کن"فرشاد می گوید"مریضی"و سبا می گوید" دوباره گیر کردی")
این ویژگی دگر آزار سبب می شد با هر زحمتی که بود نام پدربزرگ ، پدربزرگم را بیابم با این که می دانم به هیچ کارم نمی آید! یا پیرامون خویشاوندانم دورم که حتی یکبار هم ندیدمشان بیش از نزدیک ترین خویشانشان بدانم!
همین ویژگی سبب شد در همان ١٢ سالگی هر ترانه دیگری که فرهاد خوانده بود را بیابم و پاد چیزی که هنوز بر زبان بیشنه مردم جهان معمول است بفهمم که این ها آهنگ ها و ترانه های فرهاد نیست بلکه فرهاد تنها خواننده ی آن ها بوده/است.
شعر این ترانه ها کس دیگری نوشته (نیما بی همتا،شاملو بزرگ،
شهیار قنبری و...)
و آهنگ های آن ها را هم بزرگان دیگری ساخته اند(واروژان،شماعی زاده،منفرد زاده و دیگران)
اما ترانه ای مرا در نوجوانی در بند خود کرد که نه در آن نوار بود و نه شاعر و آهگسازش به مانند آن چند نام بالا شناخته شد بودند و در زمانه نبود نت با جان کندن نام آفرینندگانش را یافتم:
اسیر شب با شعری از عباس صفاری و آهنگی از محمد اوشال؛
جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه/
زیر دیوار بلندی یه نفر جون می کنه/
دلم از تاریکی ها خسته شده/
همه ی درها به روم بسته شده...
گذشت. آن دو نام در گوشه ذهنم کندکاری شده بودند.
سال ٨٤ در حال پرسه زنی مقابل کنابفروشی های روبروی دانشگاه بودم پشت شیشه نشر مروارید کتابی دیدم با عنوان کبریت خیس نام شاعر عباس صفاری.
از شاعری عباس صفاری و شعر هایش بی خبر بودم،بی درنگ رفتم و خریدم و آمدم خانه و خواندم و تمام.
شاعر من نبود و نیست.
هیچ گاه شاعر هایی که به سمت زبان ساده و ساده نویسی می روند را نمی پسندیدم و نمی پسندم از قله شان که سپهری است تا دیگر بزرگان جدی این جریان(احمدی،لنگرودی و دیگران)
اما پسند یک چیز است و سنجش کیفیت یک چیز دیگر، از هر چه بگذریم از این نمی توانیم بگذریم که صفاری شاعر بود و آن هم یک شاعر بسیار جدی جریان ساده نویسی و سنجه ای رهگشا برای ارزیابی کیفیت شعر نسل بعدی که زیر پوشش ساده نویسی،شعر را به سخنان روزمره فروکاستاند و تنها سنت ریشه دار ادب ایران را هم از ریشه زدند.
شما را با چند بند از شعر های حالا روان شاد صفاری تنها می گذارم تا هم لذت برید و هم آشکار شود مرزی آشکار میان زبان شاعرانه است با سخنان پیش پاافتاده روزمره، برای آنان که باریک بینی می کنند.
نام من فرهاد بامداد.

"از هزاران زنی که فردا/
پیاده می شوند از قطار/
یکی زیبا
و مابقی مسافرند."

"لازم هم نیست دنیا دیده باشد/
همین که تو را خوب ببیند/
دنیایی را دیده است"

"نگو کسی به فکرت نیست/
و نامت را دنیا از یاد برده است/
شاید دنیا/
تویی و من
و نام ما مهم نیست در جریده عالم/
با حروف درشت چاپ شود/
همین که جانانه بر لب جاری شود/ تا ابدیت خواهد رفت."

همگی پاره هایی از شعر های روان شاد عباس صفاری.
سپهر این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

اتفاقی سخت رخ داد،جهان یک شاعر از دست داد و این دردناکه خیلی دردناک.

می‌دانست
تا تمامی قلبش را
به گونه‌ی گل سرخی
بر سینه سنجاق نکرده است
زیبا نمی‌شود 
اکنون با چمدانی در دست
و گل سرخی بر سینه
آواره‌ی جهان است و
رؤیت آن‌همه زیبایی را هنوز
آینه‌ای نیافته است

‎#عباس_صفاری
سپهر، نورا احمدی و سارا_ز این را دوست دارند
آدم‌ها به همان خونسردى که آمده‌اند
چمدانشان را مى‌بندند
و ناپدید مى‌شوند

یکى در مه
یکى در غبار
یکى در باران
یکى در باد

و بى‌رحم‌ترینشان در برف

#عباس_صفاری
۰۷ بهمن ۱۳۹۹


دلخوشیم که در نیمه‌ی تاریک دنیا
کسی ما را گم کرده است
و دارد در‌به‌در
دنبالمان می‌گردد
کسی که زنگ در را
همیشه بعد از هجرت ما
به صدا در خواهد آورد

#عباس_صفاری
۰۷ بهمن ۱۳۹۹
اوقاتم گُه مرغى که مى شود
ناگهان غیبم مى زند
مثل کسى که برود سر کوچه
سیگار بخرد و باز نگردد.


پدرم بد خلق که مى شد
صاف وُ پوست کنده
مى رفت شمس العماره
و یک بلیط رفسنجان مى خرید
من اما
راه دورى نمى روم
خیابان هاى ... دیدن ادامه ›› این زمستان
همه سر و تهِ یک کرباسند
دست جاده ها را هم خوانده ام
همه بى بازگشتند وُ
به غبار ختم مى شوند
مثل تمام مدال هاى افتخار
که به ویترین سمسارى ها.


جاده اى هم هست که مى گویند
به نیروانا مى رسد
اما کى مى رود این همه راه را؟
من همین یک زندگى
براى هفت پشتم کافى است
همینم مانده که در راه نیروانا
به دارکوب وُ آفتابْ پرست تبدیل شوم.


عباس صفاری
۰۷ بهمن ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تو که موهایت در ملازمه است با باد و چشمانت عمیق‌ترینِ مجراها در دریاهای صعب و چهره‌ات ماه، چهره‌ات آفتاب، چهره‌ات گُل.

نفس‌هایت را کِی جهان هدیه گرفت؟ همین حالا؟ همین ۲۰ یا ۳۰ سال که می‌گذرد؟ همین کنجِ نمورِ زندگی این سال‌ها؟

نه، نباید اینطور باشد، اگرنه بند که می‌زنی تَرَک‌های کاسه‌یِ لعابی را با نفس‌هایت، عطر میخک نباید بپیچد همه‌جا، عطر بهارنارنج، بویِ ماهی حتی.

عمرش همین جویدنِ معیوب است؟ همین خورد و خواب‌های کم‌مقدار؟

نه، نباید اینطور باشد، پس آن همه کاسه در آن همه موزه که نقشِ نفس‌هایت را روی خودشان دارند چه؟

با مَرکَب‌ت، با آن تکه ابر، از قرنی به قرنی دیگر ... دیدن ادامه ›› ، از زهدانی به زهدانی دیگر مسافری.
با اطواری خاکستری از خیلِ کاسه‌های صف نشین برمی‌گزینی آنی را که خیره است، خیرگی دارد و من خیره‌ترین بودم با نگاهی نزدیک و ملتمس اما شعف‌ناک.
تو با نفس‌هایت بوده‌ای، هستی و خواهی بود. هر قرن، هر دوره ، هر عصری اندک سهمی از نفس‌های تو دارد و من شادمان‌ترینِ مردمِ این قرنم.

محمد مجللی و نیلوفر ثانی این را دوست دارند
نمی‌دونم چرا یاد فیلم The Fountain و اون موسیقی متن جادوییش افتادم
مرد عاشق پیشه ای که هر قرن، هر دوره، هر عصر برای رسیدن به معشوقش میجنگه

خیلی خوب بود آقا 👌
۰۱ بهمن ۱۳۹۹
محمد مجللی
نمی‌دونم چرا یاد فیلم The Fountain و اون موسیقی متن جادوییش افتادم مرد عاشق پیشه ای که هر قرن، هر دوره، هر عصر برای رسیدن به معشوقش میجنگه خیلی خوب بود آقا 👌
ممنونم محمدجان که خوندی و نظر دادی
ارادت
۰۲ بهمن ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
این ماجرا، تا کجای چشم تو طول می‌کشد
این حادثه، تا کجای دست‌های من
این قصه‌ها، تا کجای شب تکرار، تکرار می‌شود
ای یار، ای دلدار
این سرزمین، تا کجای چشم تو طول می‌کشد
این ابرها، تا کجای اشک‌های من
این سرنوشت، تا کجای زمان تاب، تاب می‌خورد
ای یار، ای دلدار

رودهاتو فراموش می‌کنم
قله‌هاتو فراموش می‌کنم
پاهام، گیر می‌کنند توی دشت‌های کویرت
دست‌هام، چنگ می‌زنند به ابرهای بی‌بارانت
من ... دیدن ادامه ›› پرواز می‌کنم، تا دورتر از دست‌های تو
من پرواز می‌کنم، تا دورتر از آغوشت
من پرواز می‌کنم، تا خیابان‌هایی سرد
که وقتی فریاد می‌زنم مادر مادر، هیچ‌کس نشنود

این خاطرات، تا کدام دفترچه طول می‌کشد
این ماجرا، به کدام سریال راه می‌یابد
این آوازها، تا کدام گوش ناشنوا تکرار، تکرار می‌شود

دروغ گفته‌اند که آفتاب همه‌جا سرخ است
دروغ گفته‌اند که آسمان همه‌جا آبی‌ست
من آفتاب را سرخ‌تر
آسمان را آبی‌تر
و خاک را، حاصل‌خیزتر می‌خواهم

رودهاتو فراموش می‌کنم
قله‌هاتو فراموش می‌کنم
دشت‌هاتو فراموش می‌کنم
دست‌هاتو فراموش می‌کنم
شهرهاتو فراموش...
خونه‌هاتو فراموش می‌کنم
الفباتو فراموش...

این ماجرا، تا کجای چشم تو طول می‌کشد
این حادثه، تا کجای دست‌های من
این قصه‌ها، تا کجای شهر...
این سرزمین، تا کجای جهان...
این ابرها، تا کجای اشک های من...


امید نعمتی
ماکان اشگواری

عکس از مهدی احمدیان
سوگند می خورم به مرام پرندگان
در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست

در کارگاه رنگرزان دیار ما
رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

{#}محمد_سلمانی
۱۷ دی ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
محکومم همچنان خموش باشم و برحــذر باشم از ذکر حقیقت و شکر مصیبت را فاش‌تر تلاوت کنم بر جماعت یاوه پسند؛ که خردورزی کفر مطلق است از دید امتی که نادانی را صـلاح خود می‌دانند؛ و اصرار دارند بر ذلالت جهل‌شان!
هم‌آنانی که در وادی معصیت، دروغ، فساد، ربا، ریا، فحشا، و... دست و پا زنان در رقصند؛ اما از تابعینِ دین مبینند و بری از شیطان لعین؛ و فصاحت زبانشان حول انسانیت و نیکی و پاکی در چرخش است؛ و همواره بیـم دهنده، ستیزه‌جو از تو خواهانند که: پندار و رنجت را به خـدا وا گذار، که چاره‌گشایی بس توانا و مهربانست!

همیشه اما، در تردیدم! که اینان از کــدام خــدای مهربان سخن می‌رانند!؟
همان خدایی که، از وقتی عیان شد، عبادت، تضرع و قهرش را در رخ ضعیفان جلوه داد و اوج عظمت و شکوه و قدرت و برکت و جمال و کمالش را، در سیمای اغنیاء و مستکبران تجلی بخشید!
همان خـدایی که از ترس مباح دانسته شدن خونم توسط مبلغان دروغینش مجبور به قبـولش ... دیدن ادامه ›› گشته‌ام؟

یا آن آفریدگاری که از ازل در فطرتم مشهود بوده و پرورشم داده تا عاشقانه گرداگرد وجودش در گردش و پرستش باشم!؟
همان معبودی که، وقت انکارش نیز، روی از من برنتابد! و در پی عتابم نباشد و عنانم نگیرد.

★صمیم ع اسمعیلی
محمد مجللی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
مانده‌ام خیره...
به غروب فکرهای کودکی
که پشت یک در چوبی
منتظر بادبادکی‌ست
تا باد دهد ابر چشم‌هایش را
در نیلی یک آسمان لبخند

★صمیم ع اسمعیلی
از کتاب: امتداد سکوت
دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت
امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است


این بیت رو خوندم و خوندم و بارها خوندم هی کیف کردم هی حظ بردم خواستم یه چیزی بنویسم در خور . دیدم خود حضرت حافظ در بیت اخر غزل گفته آنچه را باید می گفت :

حافظ چه طرفه شاخ نباتیست کلک تو
کش میوه دلپذیرتر از شهد و شکر است
مرگ به یادمان می آورد که هستی را نمی توان به تعویق انداخت . و اینکه هنوز زمان برای زندگی کردن باقی است . اگر بخت آن قدر با کسی یار باشد که با مرگ خود رو در رو شود و زندگی را به صورت امکان ممکن ( کیرکگور ) تجربه کند و مرگ را ناممکن شدن هر امکان دیگر (هایدگر ) بداند ،در این صورت منوجه می شود که تا زمانی که زنده است ، هنوز امکان برایش وجود دارد می تواند زندگیش را تغییر دهد ولی تا ، فقط تا آخرین لحظه زنده بودن .
روان درمانی اگزیستانسیال
دکتر اروین د .یالوم
ترجمه سپیده حبیب
‏حالِ خونده شدن چیزهایی که می‌نویسیم حالِ خوبیه، انگار دیوارهای جهان و تجربه‌ی زیسته‌ات رو شیشه‌ای کردی، بی هیچ حائل و کدورتی...
تمایل داشتین بخونید دوستان و اگر هم علاقه به تهیه نسخه‌‌ی کاغذی داشتین در خدمتم

«تصمیم تو باریدن نبود» را از طاقچه دریافت کنید

https://t.co/fC72vqqxch
نمیدونم چه جوری بنویسم و چی بنویسم ولی خوب گیره دیگه تا ننویسم ول نمیکنه ...
مادر پدرِ گرامی ، ما بیشتر از هز چیز دیگر مسئولِ سلامت روانی و جسمانی فرزندانمون هستیم . عزیزان دل بچه سه چهار ساله رو که میفرسید کلاس موسیقی ( یا هر چیز دیگه )؛ نفرسید که موسیقدان بشه نفرستید که نمایشگاه بشه به خدا اگر به این نیت بفرستید موتزارت و جلیل شهنازم که بشه شاد نخواهد بود و از زندگی لذت نخواهد برد . به خودمون که رحم نکردیم و نکردند بیایید دست از سر این بچه ها برداریم . بذارید اگر میرن کلاس موسیقی بروند که خودشون و دنیای درون و بیرونشون بهتر بشناسند . بروند که نوعی دیگر ارتباط برقرار کردن با هستی رو بشناسند .بروند که شکوفا بشوند . بچه سه چهار ساله فقط و فقط باید غرق شادی و لذت باشه . اگر قرار چیزی یاد بگیره باید همراه با بازی باشه . اخه نکنید اینکار رو . انقدر به این بچه ها فشار نیارید که این کارو بکن اون کارو نکن ، چرا تمرین نمیکنی ؟ فلانی رو دیدی چه خوب میزنه ؟ و..‌‌. بچه نمایشکاه نیست که چپ و راست برای عمه و خاله و عمو و دایی و دوست و آشنا وادار به نمایشش میکنی .‌‌..
حداقل بزارید هفت هشت سالشون بشه بعد اینکارارو شروع کنید...
به خدا بچه ای که با شادی و لذت کاریو یاد بگیره کمی که بزرگ شه خودش میفهمه به چی علاقه داره در چی استعداد داره میره به سمتش و بزای همیشه احساس خرسندی میکنه هم از کودکیی که کرده و هم از فن و حرفه و هنر و دانشی که یاد گرفته ...
نمیدونم چه حسیه که ایرانی خارجی هم نداره ، اغلب پدر مادرا یا میخوان بچه ها برطرف کننده ی عقده های قدیمی و حسرتهای خودشون باشن ، یا ادامه دهنده ی راه و حرفه شون .
چند وقت پیش میدیدم مک گرگور بچشو برده بود باشگاه تا بچه ی دو ساله وزنه بزنه و شنا بره و مشت بزنه و ... یه چیزی شبیهِ این آرات ایرانیه . یا یه حدودن 6 ساله که مداح شده بود و کلی ناله میکردو به زور سعی میکرد گریه کنه تا بتونه احتمالن طبق سفارشِ پدر ، از مردم بیشتر گریه بگیره .
نمونه هاش خیلی زیاده . مدلِ اولیش هم الی ماشالا همه ی بچه های دهه 50 و 60 خاطره دارن احتمالن از انتخاب رشته و ورزش و ... :)
دغدغه ی خیلی خیلی مهم و درستیه ولی فکر نکنم اهمیتی برای پدر مادرا داشته باشه واقعن . اونا همونطور که اشاره کردی ، دقیقن بچه رو بعنوانِ یه نمایشگاه و یه ویترین برای پز دادن به دیگران میخوان .
۰۳ آذر ۱۳۹۹
سحر لیلی ئیون
من اگه دیکتاتور بودم نمیگذاشتم هیچ کس بچه دار شه تا سلامت روانش تایید نشده بود همه رو از دم سقط وای یاد داستان موسی افتادم همه پسر بچه ها رو میکشت:)))
:)))
۰۴ آذر ۱۳۹۹
سحر لیلی ئیون
من اگه دیکتاتور بودم نمیگذاشتم هیچ کس بچه دار شه تا سلامت روانش تایید نشده بود همه رو از دم سقط وای یاد داستان موسی افتادم همه پسر بچه ها رو میکشت:)))
:)))
۰۴ آذر ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
‏از بهترین‌هایِ شعرِ عرب و جهان


غُربتِ کسی نباش
که وطن دیده تو را

{#}محمود_درویش


به کوىِ ما برو
به لیلا و نخل‌ها بگو
چنگ قیس هنوز نمرده است
دوست خوبى باش، اى خداى شیرین و شگفت!

{#}آدونیس
آگاهی همان طور که جلوی تثبیت مطلق های عقلی را می گیرد ، بر یک حقیقت - که هیچ کدام مان از آن گریزی نداریم - تاکید می کند، مرگ تعقیبمان می کند و هم زمان ما را می آفریند و پندار و رفتارمان را شکل می دهد . اگر وجودی حیات ابدی داشت احتمالا چندان از معنای حیات سوال نمی کرد ...و لابد بهشت هم برایش با زیبایی تعریف نمی شد . اگر مانند والاس استیونس عقیده داشت ، مرگ مادر زیبایی است.چه نیازی به زیبایی در حیاتی که ابدی است؟ آیا این طور نیست که در زندگی زیبایی می یابیم چون کوتاه است، که هنر می آفرینیم چون هنر بخشی از جهان خلقت نیست ، که فلسفه بافی می کنیم چون هیچ وقت نمی توانیم مطمئن باشیم که دانش مترادف با حقیقت است ؟

قسمتی از کتاب فقط روزهایی که مینویسم نوشته آرتور کریستال .
"به دلیلی یا مجموعه دلایلی ادبیات دیگر برایم اهمیت چندانی ندارد و مطمئنا زندگی ادبی از آن هم کم اهمیت‌تر است...
ممکن است به نظر خیلی ها این اعتراف چندان هم تکان‌دهنده نباشد.اما برای کسی که لا به لای کتابها بزرگ شده،کسی که اولین دوستانش کسانی بوده‌اند که میتوانسته با آنها درباره کتابها حرف بزند و کسی که نوشتن و خواندن و درس دادنِ کتابها برایش محتوم و ناگزیر بوده،بی علاقه شدن به ادبیات دستِ کمی از دست کشیدن از عشق ندارد..عاشق بودن و بعد،عاشق نبودن عملا به معنای تغییرات بنیادینِ شخصیت * است..ما نه تنها ارتباطمان با دیگری را از دست میدهیم بلکه در رابطه با خودمان هم چیزی را گم میکنیم..به یک روایت هویت پیشینمان ،کسی که سابقا بودیم ،حالا دیگر وجود ندارد..."


این ... دیدن ادامه ›› قسمت مورد علاقه منه...یه جورایی ترس من هم هست.. اونجا که به تغییرات بنیادین* اشاره میکنه...منم همیشه با خودم میگم روزی که از سینما خسته شم،روز ترسناکیه...نه به خاطرِ ترک کردنِ یه سرگرمی..بلکه چیزی که باهاش خودم رو شناختم و کشف کردم و خیالبافی کردم،اگه یه روز از سرم بپره یعنی من کن فیکون شدم...و این تغییر دوست نداشتنی و ترسناکه....
۱۴ آبان ۱۳۹۹
نیلوفر
"به دلیلی یا مجموعه دلایلی ادبیات دیگر برایم اهمیت چندانی ندارد و مطمئنا زندگی ادبی از آن هم کم اهمیت‌تر است... ممکن است به نظر خیلی ها این اعتراف چندان هم تکان‌دهنده نباشد.اما برای کسی ...
این قسمت که گفتید فکر کنم برای جستار آخره ... یکی دو صفحه بعد از این که من نوشتم هم به نوعی همون مطلبی که شما گفتی بیان میکنه دوست داشتم اینجا بنویسم این دو سه صفحه رو ولی تنبلی کردم ...
۱۴ آبان ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
"داستان خوب یعنی وقایع معمولیِ زندگی آدم‌های غیرمعمولی یا وقایع غیرمعمولیِ زندگی آدم‌های معمولی.
اگر می‌خواستم وقایع معمولی زندگی آدم‌های معمولی رو بخونم، می‌رفتم دفترچه خاطرات خودم رو می‌خوندم."
محمدحسن شهسواری
چقدر درست تعریف کرده داستان رو...
۰۷ آبان ۱۳۹۹
امپرسیونیست
چه خوب گفته . البته فکر کنم کسانی مثل آلیس مونرو یا کراوس و ... مثالِ نقضِ این روایت باشن . اما در کل واقعن همینه و اونچه مخاطبو به وجد میاره دقیقن همینیه که گفته
درود
قبول دارم ؛ ولی مونرو ها و دیگران «روایت» خوبی دارن که تکنیکالی با «داستان» فرق داره.
۰۸ آبان ۱۳۹۹
محسن جوانی
درود قبول دارم ؛ ولی مونرو ها و دیگران «روایت» خوبی دارن که تکنیکالی با «داستان» فرق داره.
دقیییقن
۰۸ آبان ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سرگرمی جدید
دیدن اسم داخل پرانتز دوستان😂
عوض نکنید تا ببینیم چی بودید. کی به کیه (آیا این ه صحیح است 😂)
سحر لیلی ئیون
چه باحال من پستت رو خوندم تازه متوجه شدم آقا از من رو اشتباه نخونید ناراحت میشم رضیه است نه راضیه:)))))
هر چی که رضیه راضیه ما همون و میخونیم😂
۰۹ آبان ۱۳۹۹
رویا
هر چی که رضیه راضیه ما همون و میخونیم😂
شما همین که من میگم رو باید بخونی:))))
۱۱ آبان ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اجرای نمایشنامه رادیوئی
آزمون اثر آلفرد هیچ کاک برای رادیو نمایش
کارگردان ارسلان رنجبر
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هنگام نوشتن هرگز به آنچه قبلا گفته ام نمی اندیشم .هدفم حفظ سازگاری با اظهارات نظر پیشینم در مورد یک موضوع خاص نیست . بلکه تلاشم بر آن است که خود را با حقیقت ، به گونه ای که هم اکنون خود را به من می نمایاند هماهنگ سازم . نتیجه این بوده است که همواره از حقیقتی به حقیقتی دیگر ارتقاء یافته ام .‌‌..
زمانی می رسد که فرد مقاومت ناپذیر و اثر عمل او فراگیر می شود . این حالت زمانی رخ می دهد که فرد ، خود را تا حد صفر فروکاسته باشد .

تعداد انگشت شماری از ما زندگی را انگونه که حقیفت است می بیند . اعلب ما دنیای پیرامون خود را آنگونه که هستیم ، می بینیم وبه دیگران از دریچه پسندها و ناپسندها ، پیشداوری ها ، تمایلات ، منافع و نگرانی های خود نگاه میکنیم . همین نگاه تجزیه گرای ماست که زندگی را برایمان به بخش های متکثری مثل : فرد مقابل فرد ، جامعه در برابر جامعه و ملت در برابر ملت تقسیم می کند . برای دیدن زندگی ، ان گونه که هست یعنی یک کل تجزیه ناپذیر باید تمام وابستگی خود را به قدرت ، لذت و حیثیت و منافع شخصی به دور افکنیم . در غیر این صورت نمی توانیم جز از دید شرطی شده ی فردی به زندگی نگاه کنیم ، پس جهان را نه آنگونه که هست بلکه آن گونه که امیال ما شکل می دهند خواهیم دید .

قسمتی از کتاب راه عشق داستان تحول روحی مهاتما گاندی ...
سپهر، نیلوفر و امپرسیونیست این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
.
همین زلالِ غلیظِ افتاده بر گونه گواهِ نامِ توست که مادرم حتی به نام تو می‌خواند مرا.
همین صدا که موج می‌شود روی ارتباط که وَهم آغوش را بر فاصله غالب می‌کند گرچه از گلوی من، آوای توست.
همین دست‌ها که بسته به اندامِ من است و در دستورِ تو، گواهِ اراده‌ای است که شعف‌ناک مصلوب‌ کرده‌ام.
همین پاها همین گوش‌ها همین چشم و همین دهان سویِ زاویه‌ی ابروی تو خم شده اند که غریزه حتی معلولِ مهر توست.
رها شوم از تو؟ مگر ابر از آسمان مگر عطر از زنبق مگر مهر از مادر رها شدنی است که من از تو؟
رها از چه به چه شوم؟ رها از که به که شوم؟
همین ته جرعه‌ از اختیار، همین عمر مختصر از روزگار را گذاشتم این میانه تا عایدی اندکی داشته باشم هنگام رفتن.
که لبخندِ مرطوب هزاران بار مرجّح است بر ... دیدن ادامه ›› ناله‌ی ناسور.
اگر که باران ببارد و خاک همراهی کند این انگشتان به یُمن لمس گونه‌های تو شاخه‌ی توت می‌شوند. اگر که باد یاری‌ام کند بازوان من درخت انجیر می شوند.
این تن عبور سخت نفس را تجربه کند یا نکند، این من پراکنده باشد یا نباشد بهارِ مدام است حضور تو.
سیدمهدی، neda moridi، سپهر و نسیبهـ این را دوست دارند
همین زلال غلیظ افتاده بر گونه گواه نام توست که مادرم حتی به نام تو میخواند مرا.

که لبخند مرطوب هزار بار مرجح است بر ناله ی ناسور...



چقدر خوب نوشتید..
حق مطلب به گمانم تمام و کمال بیان شد.
فوق العاده ست...
۲۵ مهر ۱۳۹۹
عطر زنبق
شاخه‌ی توت
درخت انجیر
...
۲۵ مهر ۱۳۹۹
نسیبهـ
عطر زنبق شاخه‌ی توت درخت انجیر ...
❤☺
۲۵ مهر ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید