آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال شعر و ادبیات
S3 : 23:42:04 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
تو که موهایت در ملازمه است با باد و چشمانت عمیق‌ترینِ مجراها در دریاهای صعب و چهره‌ات ماه، چهره‌ات آفتاب، چهره‌ات گُل.

نفس‌هایت را کِی جهان هدیه گرفت؟ همین حالا؟ همین ۲۰ یا ۳۰ سال که می‌گذرد؟ همین کنجِ نمورِ زندگی این سال‌ها؟

نه، نباید اینطور باشد، اگرنه بند که می‌زنی تَرَک‌های کاسه‌یِ لعابی را با نفس‌هایت، عطر میخک نباید بپیچد همه‌جا، عطر بهارنارنج، بویِ ماهی حتی.

عمرش همین جویدنِ معیوب است؟ همین خورد و خواب‌های کم‌مقدار؟

نه، نباید اینطور باشد، پس آن همه کاسه در آن همه موزه که نقشِ نفس‌هایت را روی خودشان دارند چه؟

با مَرکَب‌ت، با آن تکه ابر، از قرنی به قرنی دیگر ... دیدن ادامه ›› ، از زهدانی به زهدانی دیگر مسافری.
با اطواری خاکستری از خیلِ کاسه‌های صف نشین برمی‌گزینی آنی را که خیره است، خیرگی دارد و من خیره‌ترین بودم با نگاهی نزدیک و ملتمس اما شعف‌ناک.
تو با نفس‌هایت بوده‌ای، هستی و خواهی بود. هر قرن، هر دوره ، هر عصری اندک سهمی از نفس‌های تو دارد و من شادمان‌ترینِ مردمِ این قرنم.

محمد مجللی این را دوست دارد
نمی‌دونم چرا یاد فیلم The Fountain و اون موسیقی متن جادوییش افتادم
مرد عاشق پیشه ای که هر قرن، هر دوره، هر عصر برای رسیدن به معشوقش میجنگه

خیلی خوب بود آقا 👌
۳ روز پیش، چهارشنبه
محمد مجللی
نمی‌دونم چرا یاد فیلم The Fountain و اون موسیقی متن جادوییش افتادم مرد عاشق پیشه ای که هر قرن، هر دوره، هر عصر برای رسیدن به معشوقش میجنگه خیلی خوب بود آقا 👌
ممنونم محمدجان که خوندی و نظر دادی
ارادت
۲ روز پیش، پنجشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

...دیگه باید تمام این چیزا رو فراموش کنی..هفته دیگه تنهاییت تموم میشه،از انفرادی میایی بیرون،نظرت چیه؟
دوست داشتم توی صورتش بخندم..چه طوری تنهایی آدم تموم میشه؟خنده‌دارتر از این نشنیده بودم...


عجب کتاب معرکه‌ای....عجب کتابی واقعا...جیگرم حال اومد...
چه خوبه نیلوفر جان که کتابای خوب میخونی و معرفی می کنی، فیلمای خوب نگاه میکنی و میگی. کاش بشه جمله های قشنگ کتاب رو انتخاب کنی برای ما هم بنویسی. سه ماهه میخوام یه فیلم ببینم نمیشه :(((
نیلوفر
میشه ولم کنی؟اگه یه نهِ کوفتی میگفتی کتاب مال تو بود..الکی گردن دنیا ننداز..😤دنیا خودش هزار و یک بدبختی داره...وقت نداره بشینه روی کارای منو تو زوم کنه😑
:)))))))
باشه
ولی من هنوز باور دارم که قضایا به این راحتی نیست.
خیلی پیچیده تره...
مستر نوبادی یادته؟
کوچکترین جزییات و تصمیم ها میتونن تغییرات شگرفی ایجاد کنن
محمد مجللی
:))))))) باشه ولی من هنوز باور دارم که قضایا به این راحتی نیست. خیلی پیچیده تره... مستر نوبادی یادته؟ کوچکترین جزییات و تصمیم ها میتونن تغییرات شگرفی ایجاد کنن
شک ندارم که کوچکترین تصمیمات میتونن تغییرات شگرفی ایجاد کنن..تا اینحاش کاملا باهات همسو هستم...اما اون تصمیمات رو "تو" میگیری نه "دنیا"...:))
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
این ماجرا، تا کجای چشم تو طول می‌کشد
این حادثه، تا کجای دست‌های من
این قصه‌ها، تا کجای شب تکرار، تکرار می‌شود
ای یار، ای دلدار
این سرزمین، تا کجای چشم تو طول می‌کشد
این ابرها، تا کجای اشک‌های من
این سرنوشت، تا کجای زمان تاب، تاب می‌خورد
ای یار، ای دلدار

رودهاتو فراموش می‌کنم
قله‌هاتو فراموش می‌کنم
پاهام، گیر می‌کنند توی دشت‌های کویرت
دست‌هام، چنگ می‌زنند به ابرهای بی‌بارانت
من ... دیدن ادامه ›› پرواز می‌کنم، تا دورتر از دست‌های تو
من پرواز می‌کنم، تا دورتر از آغوشت
من پرواز می‌کنم، تا خیابان‌هایی سرد
که وقتی فریاد می‌زنم مادر مادر، هیچ‌کس نشنود

این خاطرات، تا کدام دفترچه طول می‌کشد
این ماجرا، به کدام سریال راه می‌یابد
این آوازها، تا کدام گوش ناشنوا تکرار، تکرار می‌شود

دروغ گفته‌اند که آفتاب همه‌جا سرخ است
دروغ گفته‌اند که آسمان همه‌جا آبی‌ست
من آفتاب را سرخ‌تر
آسمان را آبی‌تر
و خاک را، حاصل‌خیزتر می‌خواهم

رودهاتو فراموش می‌کنم
قله‌هاتو فراموش می‌کنم
دشت‌هاتو فراموش می‌کنم
دست‌هاتو فراموش می‌کنم
شهرهاتو فراموش...
خونه‌هاتو فراموش می‌کنم
الفباتو فراموش...

این ماجرا، تا کجای چشم تو طول می‌کشد
این حادثه، تا کجای دست‌های من
این قصه‌ها، تا کجای شهر...
این سرزمین، تا کجای جهان...
این ابرها، تا کجای اشک های من...


امید نعمتی
ماکان اشگواری

عکس از مهدی احمدیان
سوگند می خورم به مرام پرندگان
در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست

در کارگاه رنگرزان دیار ما
رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

{#}محمد_سلمانی
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
محکومم همچنان خموش باشم و برحــذر باشم از ذکر حقیقت و شکر مصیبت را فاش‌تر تلاوت کنم بر جماعت یاوه پسند؛ که خردورزی کفر مطلق است از دید امتی که نادانی را صـلاح خود می‌دانند؛ و اصرار دارند بر ذلالت جهل‌شان!
هم‌آنانی که در وادی معصیت، دروغ، فساد، ربا، ریا، فحشا، و... دست و پا زنان در رقصند؛ اما از تابعینِ دین مبینند و بری از شیطان لعین؛ و فصاحت زبانشان حول انسانیت و نیکی و پاکی در چرخش است؛ و همواره بیـم دهنده، ستیزه‌جو از تو خواهانند که: پندار و رنجت را به خـدا وا گذار، که چاره‌گشایی بس توانا و مهربانست!

همیشه اما، در تردیدم! که اینان از کــدام خــدای مهربان سخن می‌رانند!؟
همان خدایی که، از وقتی عیان شد، عبادت، تضرع و قهرش را در رخ ضعیفان جلوه داد و اوج عظمت و شکوه و قدرت و برکت و جمال و کمالش را، در سیمای اغنیاء و مستکبران تجلی بخشید!
همان خـدایی که از ترس مباح دانسته شدن خونم توسط مبلغان دروغینش مجبور به قبـولش ... دیدن ادامه ›› گشته‌ام؟

یا آن آفریدگاری که از ازل در فطرتم مشهود بوده و پرورشم داده تا عاشقانه گرداگرد وجودش در گردش و پرستش باشم!؟
همان معبودی که، وقت انکارش نیز، روی از من برنتابد! و در پی عتابم نباشد و عنانم نگیرد.

★صمیم ع اسمعیلی
محمد مجللی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
مانده‌ام خیره...
به غروب فکرهای کودکی
که پشت یک در چوبی
منتظر بادبادکی‌ست
تا باد دهد ابر چشم‌هایش را
در نیلی یک آسمان لبخند

★صمیم ع اسمعیلی
از کتاب: امتداد سکوت
جیرجیرک به خرس گفت:
"عاشقت شده ام."
خرس، پهلویش را خاراند و پاسخ داد " بهار که از خواب بیدار شدم، درباره اش حرف می زنیم."
خرس ، به خواب زمستانی رفت و نفهمید که عمرِ جیرجیرک، فقط سه روز است...

از کتاب آویشن قشنگ نیست/ جناب حامد اسماعیلیون

و جناب اسماعیلیون گرامی ... وقتی قلب ملتی آتشفشان باشد گلهای صلح نخواهد رویید. ..درد فراق را باید حس کرد.. ..این روند التیام دلشکستگی هیچ راه میانبری نداره و اگر هم داشته باشه بیراهه است...و اینکه آرامگاه ابدی عزیزان شما خاک نیست بلکه در قلب پر مهر توس که همیشه یاد آنان رو خواهی داشت..
صمیم ع اسمعیلی این را خواند
سپهر، غزل، neda moridi، نیلوفر ثانی و جعفر میراحمدی این را دوست دارند
من این داستان رو تو یه کتاب دیگه ای خوندم....الان هرچه فکر میکنم یادم نمیاد.
حمید رضایی
هنگام خوش/ اتفاقا الان من دارم می خونمش این کار رو.. شش داستان مستقل کوتاه داره.. که فکر کنم همگی با هم نیز مرتبط هم باشن.. الان من داستان مهدی هستم که این متن رو انتخاب کردم .. این 6 ...
جناب رضایی، به گمان من این داستان رو تو یه کتاب دیگه ای باهاش مواجه شدم که اصلا اسم ش خاطرم نیست ...و برام خیلی جالب بود این اتفاق...شاید یه نقل قول داستانی بوده از این کتاب...ولی مطمئنم اونچه که من خوندم این کتاب نبوده...
neda moridi
جناب رضایی، به گمان من این داستان رو تو یه کتاب دیگه ای باهاش مواجه شدم که اصلا اسم ش خاطرم نیست ...و برام خیلی جالب بود این اتفاق...شاید یه نقل قول داستانی بوده از این کتاب...ولی مطمئنم اونچه ...
درود
بله شاید هم به قول شما یه نقل قول داستانی بوده...
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت
امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است


این بیت رو خوندم و خوندم و بارها خوندم هی کیف کردم هی حظ بردم خواستم یه چیزی بنویسم در خور . دیدم خود حضرت حافظ در بیت اخر غزل گفته آنچه را باید می گفت :

حافظ چه طرفه شاخ نباتیست کلک تو
کش میوه دلپذیرتر از شهد و شکر است
مرگ به یادمان می آورد که هستی را نمی توان به تعویق انداخت . و اینکه هنوز زمان برای زندگی کردن باقی است . اگر بخت آن قدر با کسی یار باشد که با مرگ خود رو در رو شود و زندگی را به صورت امکان ممکن ( کیرکگور ) تجربه کند و مرگ را ناممکن شدن هر امکان دیگر (هایدگر ) بداند ،در این صورت منوجه می شود که تا زمانی که زنده است ، هنوز امکان برایش وجود دارد می تواند زندگیش را تغییر دهد ولی تا ، فقط تا آخرین لحظه زنده بودن .
روان درمانی اگزیستانسیال
دکتر اروین د .یالوم
ترجمه سپیده حبیب
‏حالِ خونده شدن چیزهایی که می‌نویسیم حالِ خوبیه، انگار دیوارهای جهان و تجربه‌ی زیسته‌ات رو شیشه‌ای کردی، بی هیچ حائل و کدورتی...
تمایل داشتین بخونید دوستان و اگر هم علاقه به تهیه نسخه‌‌ی کاغذی داشتین در خدمتم

«تصمیم تو باریدن نبود» را از طاقچه دریافت کنید

https://t.co/fC72vqqxch
جناب رومن‌ گاری در چنین روزی ۲ دسامبر..1980/ 40 سال پیش ..به زندگی خود پایان داد...
رومن گاری دیپلماتی موقر نیز بود که در نهایت به سرکنسولگری در لس‌آنجلس منسوب شد، که در واقع سفیر فرانسه در هالیوود به شمار می‌آمد. .. رومن گاری کلینت ایستوود را به دوئل فراخواند , و سرانجام در همچین روزی به خود شلیک کرد / دلیل این کارش رو باید در این کتاب پیدا کنیم.. /شب آرام خواهد بود/ جناب گاری میگه من خوشی های بسیار داشته‌ام ؛ به امید دیدار و ممنون..
زندگی در پیش رو فوق العاده بود...
امیدوارم در ارامش باشه...
neda moridi
فقط جناب رضایی، فیلم به همون نام فرانسوی «La Vie devant soi» هست یا چیز دیگه ای؟! و اینکه کارگردانش کیه؟! که جستجو ش ممکن تر باشه!
بله خانم .. به همون نام
La Vie devant soi/ Madame Rosa کارگردان هم جناب موشه میزراهی است
سال 1977/ اتفاقا در همون سال هم برنده جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی شد/
و کلی جایزه دیگه/ لذت ببرید از این کار خانم...
حمید رضایی
بله خانم .. به همون نام La Vie devant soi/ Madame Rosa کارگردان هم جناب موشه میزراهی است سال 1977/ اتفاقا در همون سال هم برنده جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی شد/ و کلی جایزه دیگه/ لذت ببرید ...
سپاسگزارم.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمیدونم چه جوری بنویسم و چی بنویسم ولی خوب گیره دیگه تا ننویسم ول نمیکنه ...
مادر پدرِ گرامی ، ما بیشتر از هز چیز دیگر مسئولِ سلامت روانی و جسمانی فرزندانمون هستیم . عزیزان دل بچه سه چهار ساله رو که میفرسید کلاس موسیقی ( یا هر چیز دیگه )؛ نفرسید که موسیقدان بشه نفرستید که نمایشگاه بشه به خدا اگر به این نیت بفرستید موتزارت و جلیل شهنازم که بشه شاد نخواهد بود و از زندگی لذت نخواهد برد . به خودمون که رحم نکردیم و نکردند بیایید دست از سر این بچه ها برداریم . بذارید اگر میرن کلاس موسیقی بروند که خودشون و دنیای درون و بیرونشون بهتر بشناسند . بروند که نوعی دیگر ارتباط برقرار کردن با هستی رو بشناسند .بروند که شکوفا بشوند . بچه سه چهار ساله فقط و فقط باید غرق شادی و لذت باشه . اگر قرار چیزی یاد بگیره باید همراه با بازی باشه . اخه نکنید اینکار رو . انقدر به این بچه ها فشار نیارید که این کارو بکن اون کارو نکن ، چرا تمرین نمیکنی ؟ فلانی رو دیدی چه خوب میزنه ؟ و..‌‌. بچه نمایشکاه نیست که چپ و راست برای عمه و خاله و عمو و دایی و دوست و آشنا وادار به نمایشش میکنی .‌‌..
حداقل بزارید هفت هشت سالشون بشه بعد اینکارارو شروع کنید...
به خدا بچه ای که با شادی و لذت کاریو یاد بگیره کمی که بزرگ شه خودش میفهمه به چی علاقه داره در چی استعداد داره میره به سمتش و بزای همیشه احساس خرسندی میکنه هم از کودکیی که کرده و هم از فن و حرفه و هنر و دانشی که یاد گرفته ...
نمیدونم چه حسیه که ایرانی خارجی هم نداره ، اغلب پدر مادرا یا میخوان بچه ها برطرف کننده ی عقده های قدیمی و حسرتهای خودشون باشن ، یا ادامه دهنده ی راه و حرفه شون .
چند وقت پیش میدیدم مک گرگور بچشو برده بود باشگاه تا بچه ی دو ساله وزنه بزنه و شنا بره و مشت بزنه و ... یه چیزی شبیهِ این آرات ایرانیه . یا یه حدودن 6 ساله که مداح شده بود و کلی ناله میکردو به زور سعی میکرد گریه کنه تا بتونه احتمالن طبق سفارشِ پدر ، از مردم بیشتر گریه بگیره .
نمونه هاش خیلی زیاده . مدلِ اولیش هم الی ماشالا همه ی بچه های دهه 50 و 60 خاطره دارن احتمالن از انتخاب رشته و ورزش و ... :)
دغدغه ی خیلی خیلی مهم و درستیه ولی فکر نکنم اهمیتی برای پدر مادرا داشته باشه واقعن . اونا همونطور که اشاره کردی ، دقیقن بچه رو بعنوانِ یه نمایشگاه و یه ویترین برای پز دادن به دیگران میخوان .
سحر لیلی ئیون
من اگه دیکتاتور بودم نمیگذاشتم هیچ کس بچه دار شه تا سلامت روانش تایید نشده بود همه رو از دم سقط وای یاد داستان موسی افتادم همه پسر بچه ها رو میکشت:)))
:)))
سحر لیلی ئیون
من اگه دیکتاتور بودم نمیگذاشتم هیچ کس بچه دار شه تا سلامت روانش تایید نشده بود همه رو از دم سقط وای یاد داستان موسی افتادم همه پسر بچه ها رو میکشت:)))
:)))
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
‏از بهترین‌هایِ شعرِ عرب و جهان


غُربتِ کسی نباش
که وطن دیده تو را

{#}محمود_درویش


به کوىِ ما برو
به لیلا و نخل‌ها بگو
چنگ قیس هنوز نمرده است
دوست خوبى باش، اى خداى شیرین و شگفت!

{#}آدونیس
آگاهی همان طور که جلوی تثبیت مطلق های عقلی را می گیرد ، بر یک حقیقت - که هیچ کدام مان از آن گریزی نداریم - تاکید می کند، مرگ تعقیبمان می کند و هم زمان ما را می آفریند و پندار و رفتارمان را شکل می دهد . اگر وجودی حیات ابدی داشت احتمالا چندان از معنای حیات سوال نمی کرد ...و لابد بهشت هم برایش با زیبایی تعریف نمی شد . اگر مانند والاس استیونس عقیده داشت ، مرگ مادر زیبایی است.چه نیازی به زیبایی در حیاتی که ابدی است؟ آیا این طور نیست که در زندگی زیبایی می یابیم چون کوتاه است، که هنر می آفرینیم چون هنر بخشی از جهان خلقت نیست ، که فلسفه بافی می کنیم چون هیچ وقت نمی توانیم مطمئن باشیم که دانش مترادف با حقیقت است ؟

قسمتی از کتاب فقط روزهایی که مینویسم نوشته آرتور کریستال .
"به دلیلی یا مجموعه دلایلی ادبیات دیگر برایم اهمیت چندانی ندارد و مطمئنا زندگی ادبی از آن هم کم اهمیت‌تر است...
ممکن است به نظر خیلی ها این اعتراف چندان هم تکان‌دهنده نباشد.اما برای کسی که لا به لای کتابها بزرگ شده،کسی که اولین دوستانش کسانی بوده‌اند که میتوانسته با آنها درباره کتابها حرف بزند و کسی که نوشتن و خواندن و درس دادنِ کتابها برایش محتوم و ناگزیر بوده،بی علاقه شدن به ادبیات دستِ کمی از دست کشیدن از عشق ندارد..عاشق بودن و بعد،عاشق نبودن عملا به معنای تغییرات بنیادینِ شخصیت * است..ما نه تنها ارتباطمان با دیگری را از دست میدهیم بلکه در رابطه با خودمان هم چیزی را گم میکنیم..به یک روایت هویت پیشینمان ،کسی که سابقا بودیم ،حالا دیگر وجود ندارد..."


این ... دیدن ادامه ›› قسمت مورد علاقه منه...یه جورایی ترس من هم هست.. اونجا که به تغییرات بنیادین* اشاره میکنه...منم همیشه با خودم میگم روزی که از سینما خسته شم،روز ترسناکیه...نه به خاطرِ ترک کردنِ یه سرگرمی..بلکه چیزی که باهاش خودم رو شناختم و کشف کردم و خیالبافی کردم،اگه یه روز از سرم بپره یعنی من کن فیکون شدم...و این تغییر دوست نداشتنی و ترسناکه....
نیلوفر
"به دلیلی یا مجموعه دلایلی ادبیات دیگر برایم اهمیت چندانی ندارد و مطمئنا زندگی ادبی از آن هم کم اهمیت‌تر است... ممکن است به نظر خیلی ها این اعتراف چندان هم تکان‌دهنده نباشد.اما برای کسی ...
این قسمت که گفتید فکر کنم برای جستار آخره ... یکی دو صفحه بعد از این که من نوشتم هم به نوعی همون مطلبی که شما گفتی بیان میکنه دوست داشتم اینجا بنویسم این دو سه صفحه رو ولی تنبلی کردم ...
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
"داستان خوب یعنی وقایع معمولیِ زندگی آدم‌های غیرمعمولی یا وقایع غیرمعمولیِ زندگی آدم‌های معمولی.
اگر می‌خواستم وقایع معمولی زندگی آدم‌های معمولی رو بخونم، می‌رفتم دفترچه خاطرات خودم رو می‌خوندم."
محمدحسن شهسواری
چقدر درست تعریف کرده داستان رو...
امپرسیونیست
چه خوب گفته . البته فکر کنم کسانی مثل آلیس مونرو یا کراوس و ... مثالِ نقضِ این روایت باشن . اما در کل واقعن همینه و اونچه مخاطبو به وجد میاره دقیقن همینیه که گفته
درود
قبول دارم ؛ ولی مونرو ها و دیگران «روایت» خوبی دارن که تکنیکالی با «داستان» فرق داره.
محسن جوانی
درود قبول دارم ؛ ولی مونرو ها و دیگران «روایت» خوبی دارن که تکنیکالی با «داستان» فرق داره.
دقیییقن
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سرگرمی جدید
دیدن اسم داخل پرانتز دوستان😂
عوض نکنید تا ببینیم چی بودید. کی به کیه (آیا این ه صحیح است 😂)
سحر لیلی ئیون
چه باحال من پستت رو خوندم تازه متوجه شدم آقا از من رو اشتباه نخونید ناراحت میشم رضیه است نه راضیه:)))))
هر چی که رضیه راضیه ما همون و میخونیم😂
رویا
هر چی که رضیه راضیه ما همون و میخونیم😂
شما همین که من میگم رو باید بخونی:))))
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اجرای نمایشنامه رادیوئی
آزمون اثر آلفرد هیچ کاک برای رادیو نمایش
کارگردان ارسلان رنجبر
هنگام نوشتن هرگز به آنچه قبلا گفته ام نمی اندیشم .هدفم حفظ سازگاری با اظهارات نظر پیشینم در مورد یک موضوع خاص نیست . بلکه تلاشم بر آن است که خود را با حقیقت ، به گونه ای که هم اکنون خود را به من می نمایاند هماهنگ سازم . نتیجه این بوده است که همواره از حقیقتی به حقیقتی دیگر ارتقاء یافته ام .‌‌..
زمانی می رسد که فرد مقاومت ناپذیر و اثر عمل او فراگیر می شود . این حالت زمانی رخ می دهد که فرد ، خود را تا حد صفر فروکاسته باشد .

تعداد انگشت شماری از ما زندگی را انگونه که حقیفت است می بیند . اعلب ما دنیای پیرامون خود را آنگونه که هستیم ، می بینیم وبه دیگران از دریچه پسندها و ناپسندها ، پیشداوری ها ، تمایلات ، منافع و نگرانی های خود نگاه میکنیم . همین نگاه تجزیه گرای ماست که زندگی را برایمان به بخش های متکثری مثل : فرد مقابل فرد ، جامعه در برابر جامعه و ملت در برابر ملت تقسیم می کند . برای دیدن زندگی ، ان گونه که هست یعنی یک کل تجزیه ناپذیر باید تمام وابستگی خود را به قدرت ، لذت و حیثیت و منافع شخصی به دور افکنیم . در غیر این صورت نمی توانیم جز از دید شرطی شده ی فردی به زندگی نگاه کنیم ، پس جهان را نه آنگونه که هست بلکه آن گونه که امیال ما شکل می دهند خواهیم دید .

قسمتی از کتاب راه عشق داستان تحول روحی مهاتما گاندی ...
سپهر، نیلوفر و امپرسیونیست این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
.
همین زلالِ غلیظِ افتاده بر گونه گواهِ نامِ توست که مادرم حتی به نام تو می‌خواند مرا.
همین صدا که موج می‌شود روی ارتباط که وَهم آغوش را بر فاصله غالب می‌کند گرچه از گلوی من، آوای توست.
همین دست‌ها که بسته به اندامِ من است و در دستورِ تو، گواهِ اراده‌ای است که شعف‌ناک مصلوب‌ کرده‌ام.
همین پاها همین گوش‌ها همین چشم و همین دهان سویِ زاویه‌ی ابروی تو خم شده اند که غریزه حتی معلولِ مهر توست.
رها شوم از تو؟ مگر ابر از آسمان مگر عطر از زنبق مگر مهر از مادر رها شدنی است که من از تو؟
رها از چه به چه شوم؟ رها از که به که شوم؟
همین ته جرعه‌ از اختیار، همین عمر مختصر از روزگار را گذاشتم این میانه تا عایدی اندکی داشته باشم هنگام رفتن.
که لبخندِ مرطوب هزاران بار مرجّح است بر ... دیدن ادامه ›› ناله‌ی ناسور.
اگر که باران ببارد و خاک همراهی کند این انگشتان به یُمن لمس گونه‌های تو شاخه‌ی توت می‌شوند. اگر که باد یاری‌ام کند بازوان من درخت انجیر می شوند.
این تن عبور سخت نفس را تجربه کند یا نکند، این من پراکنده باشد یا نباشد بهارِ مدام است حضور تو.
سیدمهدی، neda moridi، سپهر و نسیبهـ این را دوست دارند
همین زلال غلیظ افتاده بر گونه گواه نام توست که مادرم حتی به نام تو میخواند مرا.

که لبخند مرطوب هزار بار مرجح است بر ناله ی ناسور...



چقدر خوب نوشتید..
حق مطلب به گمانم تمام و کمال بیان شد.
فوق العاده ست...
عطر زنبق
شاخه‌ی توت
درخت انجیر
...
نسیبهـ
عطر زنبق شاخه‌ی توت درخت انجیر ...
❤☺
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
حتی مارک تواین ، این احمق پشمالو می گوید : ترس از مرگ دنباله ترس از زندگی است . کسی که زندگی کاملی داشته باشد ، کاملا اماده مردن در هر زمانی است...
رویارویی با فناپذیری خویش مهم است ، زیرا همه ی ارزشهای مزخرف ، سطحی و شکننده زندگی را نابود می سازد . در حالی که بسیاری از افراد روزهای خود را در جستجوی پول یا شهرت و توجه بیشتر صرف می کنند...مرگ با سوالی دردناک تر و مهمتر در مقابل همه ما قرار می گیرد : میراث تو چیست ؟
مرگ تنها چیزی است که می توانیم با اطمینانی قاطع از آن آگاه باشیم. بنابراین باید قطب نمایی برای تصمیم گیری ها و ارزش هایمان باشد ...

ما از نطر مادی کاملا مرفه و از نظر روانی کاملا آسیب دیده و رنج کشیده ایم و در بسیاری از روشهای زندگی سطحی و محقرانه ایم . مردم همه مسئولیت ها را از خود ساب می کنند و توقع دارند اجتماع در قبال احساسات و حساسیتهایشان واکنشی نشان دهد...مردم با احساس کاذب برتری خود به دام بی حالی و رخوت می افتند ، از ترس انکه کاری ارزشمند را شروع کنند و در ان شکست بخورند
شما بزرگید .هم اکنون . چه این را بدانید چه ندانید . بزرگی شما به این نبست که شما مدرسه را یکسال زودتر تمام کردید و یا قایقی زیبا برای خود خریده اید و یا آیفون دارید . شما همین حالا بزرگید چون در قبال حقایقی قاطع و مرگی اجتناب ناپذیر ، باز هم به انتخاب می پردازید که چه چیزی مهم هست و کدام نیست ...شما انقدر خوش شانس ... دیدن ادامه ›› بوده اید که زندگی کرده باشید . شاید انرا احساس نکنید اما گاه بالای صخره ای بروید و آنجا بایستید ، شاید آنرا احساس کنید (مراد نویسنده لبه پرتگاه و رویارویی با مرگه )...
بوکافسکی نوشت : همه ما خواهیم مرد ، همه ی ما ، عجب سیرکی ! همین به تنهایی باید ما را وادار کند همدیگر را دوست بداریم ، اما این اتفاق نمی افتد . امور پست و خقیرانه زندگی ما را دچار ترس میکند . پوچی ما را می بلعد ...
بر‌ گرفته از کتاب هنر ظریف بی خیالی
وقتی این قسمت رو میخوندم ناخودآگاه یاد این شعر حافط افتادم نمیدونم ربطی داره یا نه ...

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست

از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است
غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست

منت سدره و طوبی ز پی سایه مکش
که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست

دولت آن است که بی خون دل آید به کنار
ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست

پنج روزی که در این مرحله مهلت داری
خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی
فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست

زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار
که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست

دردمندی من سوخته زار و نزار
ظاهرا حاجت تقریر و بیان این همه نیست

نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی
پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست
به نام دوست

به بهانه ی روز حافظ

اندیشه حافظ :
یکی از وجوه برجسته حافظ ، اندیشه اوست یعنی علاوه بر اینکه حافظ از لحاظ زبان و اسلوب شعر در مقامی بسیار رفیع قرار دارد اندیشه او نیز جایگاهی خاص دارد ، به طوری که اگر تنها به اندیشه او پرداخته شود باز می توان او را از بزرگترین شخصیت های تاریخ بشر دانست و بی هیچ اغراقی او را از بزرگترین روشنفکران تاریخ دنیا به شمار اورد، روشنفکرا نی که بزرگترین ویژگی شخصیت انها ازاد اندیشی است . اری ،حافظ ما روشنفکری آزاد اندیش بود که از هر که رنگ تعلق پذبرد گریزانست واز همه رنگها فارغ :
غلام همت انم که زیر چرخ کبود
زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است .
اوست که از رخ اندیشه نقاب بر می کشد و بی هیج تعصبی به اطراف خود با ... دیدن ادامه ›› چشم خرد می نگرد :
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
ولی آیا بدون هیچ دانش و پیش زمینه ای به اطراف خود نگاه و قضاوت می کند ؟! با کمی کنکاش در شعر اومیتوان فهمید که اینطور نیست ، او آزاد اندیشیست دانشمند با تاریخ آشنایی کافی دارد ادبیات گذشته را به خوبی می شناسد شاهنامه را خوانده و افسوس می خورد به از دست رفتن تخت جمشید ، بر دین و شریعت تسلطی بی نظیر دارد به طوریکه قران خوانَد به چهارده روایت، تصوف و سیر تغییر و تحول آنرا به خوبی می داند با ظرافتی مثال زدنی حلاج را می ستاید (1) ولی از صوفی حقه باز زمان خود گلایه دارد (2) ولی تنها شریعتی که برای خود برگزیده شریعتیست که در آن ، تنها گناه آزا ر غیرست و بس
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
عاشق جهان هستیست حتی حاضرست روضه رضوان را به جوی بفروشد (3) ولی انگونه که دوست دارد جهان را گذراند و پایبند قوانین خشک و سخت نباشد .

از میراث گذشتگان انچه را با خرد و عقل ساز گار می بیند برگزیده و باقی را به دور ریخته . با تمام عشقی که به دنیا و زندگی دارد در جایی که دنبا اسباب تعلق را برای او فراهم اورد به کنج قناعت بسنده کرده و زیر بار تعلق نمی رود . (4)
ستایشگر ازادگان است ، از ریا متنفر است تا انجایی خود را هم اگرچه به طنز محکوم می کند :
بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
دم را غنیمت می شمارد و از ساقی می خواهد که عشرت امروز به فردا نیاندازد .(5)
از خود پرستی بیزار است و در کمال تواضع می فرماید :
حافظ افتادگی از دست مده زانکه حسود
عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد
با این حال خود را می شناسد و از توانایی خود اگاه است و انجا که می گوید :
صبحدم از عرش می امد سروشی عقل گفت
قدسیان گویا شعر حافظ از بر می کنند
از سر غرور نیست که غرور در او هیچ جایی ندارد و غرور کار جاهلان است .
مراد او پیر مغان است واوست که در تمام مراحل دستگیر اوست چرا که او به جای آورد و شیخ وعده داد
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد
پیر مغان کیست ؟ کجاست ؟ شاید پیری آزاد اندیش ، شاید استادی فرزانه شاید هم خرد و اندیشه اوست و چه تناسبی دارد میان مغ و خرد که زرتشت پیامبر خرد است و مغ مبلغ زرتشتی !
در هر حال دانسته نیست که پیر مغان کیست کاش حافظ بود و از او نشان پیر مغان می پرسیدیم و ما هم مرید او می شدیم که ما را هم همچو حافظ زجهل برهاند (6)
ولی نه ما را به پیر مغان احتیاجی نیست که حافظ را داریم ، رندی که در مجلسی حافظ و در محفلی دردی کش است (7) .چرا که با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی .
از محتسب گریزان و شاکیست چرا که از ازادگی بویی نبرده خانه امید حافظ را بسته و او را از پیر مغان دور کرده است ولی او همچنان امیدوار است و می سراید :

بود ایا که در میکد ه ها بگشایند
گره از کار فرو بسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
گاهی اوقات از عوام ناراحت است و به خاطر یک دو جرعه ای که می خورد انچنان زحمتی می کشد از مردم نادان که مپرس (8). پس قصد جلای وطن میکند ولی در اخر همان اندیشه اوست که به او یاد اوری می کند
اگرچه زنده رود اب حیات است
ولی شیراز ما از اصفهان به
و در اخر در جایگاهی که خرد نمی تواند او را یاری کند به عشق پناه می برد که عشقت رسد به فریاد (9)
ولی ایا این پناه بردن به عشق در قاموس خردمندان بی خردی نیست ؟
نه !! بی خردی نیست چرا که همان خرد اوست که می گوید چه بر قلم صنع خطا رفته چه نه (10)
چه از پس امروز فردایی هست چه نیست (11) تو عاشق باش عاشق زندگی من در این موارد کمکی به تو نمی توانم بکنم .
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را


در اخر :
حافظ فیلسوفی ازاد اندیش بود که هرگز از اعتدال خارج نشد و انچه را که درک می کرد و می فهمید در قالب زبان زیبای خود در اوج هنر بیان میکرد و انچه را که از دایره فهم خود بیرون می دید بدون ادعا و گزافه گویی به گوشه ای می انداخت و خود را با عشق تمام در زندگی رها می کرد .




1. گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

2. صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد

3. پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم

4. هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد
فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی

5.ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن
یا ز دیوان قضا خط امانی به من آر

6.بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند
پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد

7.حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلی
بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می‌کنم

8.به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس

9.عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

10.پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد

11.گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی
چه جامع و جذاب
کیف کردم و آموختم علی جان
کاش واقعن وقت بذاری و بنویسی بیشتر برامون . هرچند متوجه اونچه قبلن گفتی هستم اما خب انصافن خوندنت لذت بخش و مفیده
دمت گرم علی جان خیلی خوب بود
سپهر
دمت گرم علی جان خیلی خوب بود
دم شما گرم که همیشه بی هیچ تکلفی هستید . ممنون
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید