تیوال شعر و ادبیات
S3 : 09:37:32
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
جز آغوشت هیچ خورشیدی از پس این زمستان بر نمی آید
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عشق این است که،،،
اگر از تو بپرسند زندگی را انتخاب می کنی یا عشق را
تو بگویی فقط او را
که هم زندگی است و هم عشق
جهان، سعید رستمی و آذرمهر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این رو میدونم که همه چیز نسبی است و هیچ چیزی کامل نیست و اینکه آدمی چیزی که نیست میگه هستم...میشه گفت شاید این ذات آدمیست..!!!!!!
ولی مهمترین درسی که از زندگی آموختم این بود که: هیچکس شبیه حرفهایش نبودددددد..
من که دارم تلاشم رو میکنم .. ولی واقعا سخته... خیلی هم سخته...به شما هم پیشنهاد میکنم .. بیخیالش بشید...
محمدرضا مدیری این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من پر از دوست داشتن توام
پر از ذرات معلق عشقت
پر از آغوشی که الگوی قد و قواره توست
و حجم تن ترا در خودش گود انداخته است
من مسئول خواستن توام...
بعضی دوست داشتن ها تکراری نمی شوند...
بغض نمی شوند درد نمی شوند
خنجری ندارند که به عاطفه و احساس ضربه بزند
بعضی دوست داشتن ها ماندنی اند
مثل عروسک که پیر نمی شود
مثل درختی که خشک نمی شود
با بعضی دوست داشتن ها می شود شب را زندگی کرد
چای ولرمی نوشید موسیقی آرامی شنید...
بعضی دوست داشتن ها خود معجزه اند
آذرمهر، عمو فرهاد قصه ها و جهان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از تفاوتها تفاوت می زاید
حال آنکه به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق
خود به تنهایی دنیایی ست عشق...
یا در میانش هستی در آتشش
یا بیرونش هستی در حسرتش
پیرزاد و قنبرعلی رودگر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وجودت...
در قلبم مثل نفس کشیدن است
بی صدا
اما همیشگی
دلتنگم و
با هیچکسم


میل سخن نیست
کسی در همه آفاق به دلتنگی من نیست
ساعت ، ساعت عاشقیست...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عشق من آینه تنها شدنم باش
انگیزه وابسته به دنیا شدنم باش
با من نه به اندازه یک لحظه صمیمی
اندازه در عشق تو رسوا شدنم باش
کاش یادت نرود روی این نقطه پررنگ زمین
بین بی باوری آدمها
یک نفر می خواهد که تو خندان باشی...
نکند کنج هیاهوی زمان غم بخوری
توبخند تمام گریه ها با من
همایون این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دلتنگیهایم گفتنی نیست
نوشتنی هم نیست اگر عاشق باشی!
برایت دیدنی ست لمس کردنی ست
تو بگو:
دلتنگیهایم را دیدی
گاهی دلتنگیهایم زیر نقاب سکوت پنهان می شود
محمدرضا اهورایی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای هرکس ، یه اسم تو زندگیش هست که تا ابد هر جایی اونو بشنوه
ناخودآگاه بر میگرده به همون سمت!
یا از روی ذوق... یا از روی حسرت.... یا از روی نفرت
Mary.57 این را خواند
محمدرضا مدیری و تیلا بختیاری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هر نتی که ...
از عشق ... سخن بگوید
... زیباست
حالا ...
سمفونی پنجم بتهوون باشد



یا زنگ تلفنی ...
که در انتظار صدای توست ...
دیگر
هیچ توقع بزرگی ندارم
فقط یک کلام،
گوشی رو بردار و بگو،
سلام
۱۳ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

به مناسبت سیزدهم دی ماه ، سال روز درگذشت نیما
یادش جاودان






همکلامی با دکتر محمود موسوی، باستان شناس، شاعر و محقق بهانه ای بود تا بخش دیگری از زندگی نیما و آثارش را مرور کنیم و خاطرات او را از آن دوره روایت کنیم. دکتر موسوی به سال 1318 و در زنجان متولد شد. بعدها به تهران آمد و با مجلات روشنفکری و شاعران بزرگ آن دوره آشنا شد. همکاری با مجلات فردوسی، اندیشه و هنر و ... و معرفی تاریخ و باستان شناسی ایران در رادیو بخشی از فعالیت های او در حوزه ی تاریخ و ادبیات سرزمین ماست و در باره آشنایی اش با نیما یوشیج و دیگر شاعران مطرح کشور حرف ها و خاطرات بسیاری دارد.




عظیمی: جناب آقای موسوی! با نیما چگونه آشنا شدید؟
 در ... دیدن ادامه » دهه سی بود که با محفل روشنفکری و هنرمندان آشنا شدم منجمله با حسن قائمیان که در آن سال ها در کافه فردوسی، میز خاص خودش را داشت، می آمد و می نشست. کتابی منتشر کرده بود به نام، یادداشت های پراکنده از صادق هدایت. در این کتاب مقالاتی هم از این و آن جمع آوری کرده بود منجمله شعری از نیما. بعد منو مسئول توزیع این کتاب کرد یعنی با هم قراردادی بستیم که من این کتاب ها رو ببرم و به افرادی که در این کتاب اثری دارند برسونم و در نهایت دستمزدی به من بدهد.  یکی از کسانی که من باید می رفتم و این کتاب رو به ایشون می رسوندم نیما بود که آشنایی من با نیما از همین جا شروع شد. من کتاب رو بردم در همون تجریش، کوچه اسدی، که اون موقع اسمش کوچه فردوسی بود و بعد در زدم. شراگیم درو باز کرد و من خودمو معرفی کردم. منو بردن تو اتاقی و بعد نیما با عبایی که رودوشش بود، اومد و نشست و من کتابو که دادم ایشون راجع به هدایت یه شمه ای گفت که بله ما با ایشون همکار بودیم در مجله موسیقی و شروع کرد به طور افسانه ای یک مطالبی را راجع به هدایت گفتن و بعد ربطش داد به تاریخ تبرستان و تاریخ مازندران. یک ساعتی برای من از این قضایا گفت که من اصلاً شیفته اون نوع بیان و اون حرف زدن آرام این پیرمرد شدم. بعد از آن دو بار هم من، یک بار با اخوان و یک بار هم با اسماعیل شاهرودی، رفتیم خدمت نیما. بعد هم که در شعر و هنر من نه ادعای شعری دارم، نه خود را شاعر می دانم. من به قول اخوان ( مرثیه خوان دل دیوانه ی خویشم). گاهی قلم اندازی چیزی می نویسم ولی مرگ این پیرمرد منو آنچنان تحت تاثیر قرار داد که من اون شعری که در اندیشه و هنر چاپ شده، در همون سال 1338، اون شعر رو ساختم و بعد از آن سعی کردم که بیشتر آثار نیما را بخوانم. هر چه نوشته از ایشان به دستم می اومد می خوندم و می گرفتم و خلاصه یکی از مریدان سرسخت این بزرگ مرد شدم. 
عظیمی: بجز نیما با کدام یک از شاعران و هنرمندان ارتباط نزدیک داشته اید؟
موسوی: در اون دوره از زندگی ام با احمد شاملو، اخوان ثالث، نصرت رحمانی، اسماعیل شاهرودی، یدالله رویایی، منوچهر شیبانی، پرویز شاپور، فروغ فرخزاد، حسن قائمیان و منوچهر آتشی رفت و آمد نزدیک و دوستانه داشته ام.
عظیمی: با توجه به تحصیل شما در رشته باستان شناسی، در آن سال ها چه کسانی استاد شما بودند؟
در سال های 1335-36  که من دانشجو شدم. یعنی سال 37 وارد دانشکده ادبیات شدم و در رشته باستان شناسی شروع به تحصیل کردم. استادهایی که ما داشتیم علینقی وزیری بود. سیمین دانشور که دانشیار استاد وزیری بود. دکتر عزت الله نگهبان که استاد مستقیم ما بود و بعد درس های اختیاری داشتیم با دکتر محسن هشترودی، که از دانشکده علوم می اومد دانشکده ادبیات برای تدریس تاریخ و هنر و کلاس فوق العاده پرشور و پراحساسی داشت و دانشجوها از رشته های مختلف جمع می شدند و ایشون دو بار در سر کلاس، یکی هنگام یادآوری از برادرش مرحوم ضیای هشترودی و یکی هم صادق هدایت، گریه کرد و همه را تحت تاثیر قرار داد. بعد ضمن اینکه تحصیل می کردم، خب تو مجلات هم کار می کردم و ضمنا" در رادیو هم شروع کردم به برنامه نویسی. برنامه ای داشت رادیو به نام برنامه جوان و من هم اون بخش باستان شناسی اش رو تهیه می کردم و می دادم اجرا می شد.
بعد هم محشور بودم با دوستان شاعر و هنرمندم. تا این که به یک باره موقعیت کار اداری و کار صحرایی و بیابان رفتن های متعدد، اصلا" منو بکلی از شعر و هنر و دوستان شاعر و اینا جدا کرد. من علاقه قلبی ام اون جمع بود و اون شخصیت ها بودن و اون محفل ها بود ولی بکلی از اون قافله بدور افتادیم.
-------------------------------
ع ـ در وصیت نامه ی نیما آمده است که علاوه بر نظارت دکتر معین، می توانند جنتی و جلال هم باشند. به شرطی که با هم باشند. حتا نمی گوید که اگر یکی هم بود اشکالی ندارد، انگار که جفت شان باید مراقب همدیگر باشند و این خیلی عجیب است. با توجه به این که جنتی در معرفی نیما بسیار کوشید، ولی سلیقه ی شعری شاملو به عنوان یک شاعر می توانست در معرفی آثار نیما بسیار موثر باشد. چون با همه ی زحماتی که طاهباز در این راه کشید، ولی می بینیم که بسیار غلط دارد.
م ـ برای این که شاعر نبود و شعر نیما را آنچنان درک نمی کرد
ع ـ بسیاری از جملات را غلط نوشته اند، حتی علامت گذاری های ایشان هم اشتباه فراوان دارد. این غلط ها را من لیست کرده ام و یکی از مباحث مهم در رابطه با شعر نیما، شیوه ی خوانش شعر اوست. ما یکی از مشکلاتی که در عدم ارتباطِ هم نسل فعلی و هم نسل قبل با شعر نو داریم، این است که نتوانستیم درست خوانی را به نسل جدید آموزش بدهیم و این بدخوانی مسلماً ارتباط را ضعیف خواهد کرد و مفهوم را به شکل درستی القاء نمی کند و این ها از مشکلاتی است که باعث ضربه شده و می تواند از منظر آسیب شناسی مورد بررسی قرار بگیرد. به هر حال کار به دست آقای طاهباز افتاد و ایشان هم سعی کرد که یک تنه عمل کند. 
م ـ درست است. برای اینکه شراگیم با این کار، راه را برایش باز کرد و این اشعار را در اختیار طاهباز قرار داد. به امید این که با طاهباز، دو نفری این کار را انجام دهند. شراگیم را در سازمان میراث فرهنگی دیده بودم که گفت: طاهباز بر سر من کلاه گذاشت. 
ع ـ نه. شراگیم به فرانسه رفته بود و طبیعتاً آثار نیما در اختیار طاهباز قرار گرفت و ایشان هم برای خوانش این آثار زحمت کشیدند و زحماتشان قابل تقدیر است ولی می توانست کار به شکل بهتر و شایسته تری انجام  بشود.
م ـ یک مقدار صداقت در کار نبود.
ع ـ گویا شما با یدالله رویایی هم ارتباط داشته اید؟ 
م ـ بله، ما اون موقع با رویایی در محفل کافه فردوسی بودیم. خیلی ها بودند. یدالله رویایی، برادرش حبیب رویایی، پرویز شاپور، نصرت رحمانی، حسن هنرمندی و حسن قائمیان هم بودند. این ها در آن محفل کافه فردوسی با ما بودند. آن جا با هم بیشتر بودیم و با هم زندگی می کردیم. 
ع ـ ظاهراً بعدها ارتباط رویایی با نیما قطع شد. 
م ـ بله، ارتباطش قطع شد و خودش داعیه ی مکتب داری کرد.
ع ـ یک جمله ای در رابطه با نیما و رویایی وجود دارد که قابل تامل است. رویایی می گوید که (ما در یوش بودیم و نیما نزد من اعتراف کرد که شعر در من تمام شده است) و چون تنها رویایی از آن حضور دو نفره بازمانده است، راوی این مطلب شده است و گویا او از بیان این جمله، قصد مصادره ی شعر به نفع خود را دارد. هرچند که نیما بعد از این زمان هم شعرهای درخشان تری سرود. در اسناد نیما آمده است که رویایی در میانه ی شکار، از نیما در باره شعر می پرسد و نیما که در طبیعت وحشی مازندران، تنها به شکار فکر می کرد به او گفت که: این جا فقط صحبت شکار است و شعر در اینجا تمام شده است و این جا دیگر از شعر صحبت نکنید. 
م ـ باید این اسناد در جایی منعکس شود و نباید اجازه داد تا حرف این پیرمرد ضایع شود. ایشان کاری کرد به قول اخوان کارستان، که چیز کمی نیست.
ع ـ البته باید گفت که بسیاری از ابعاد شخصیتی و آثار نیما هنوز ناشناخته مانده است. خودش در شعری می گوید که: (از بر این بی هنر گردنده ی بی نور ـ هست نیما اسم یک پروانه مهجور) و واقعاً این هجرانی هنوز هم ادامه دارد و امروز هم علاوه بر نسل نو، حتا می توان گفت بسیاری از کسانی که داعیه ی شاعری دارند و بسیار پر سروصدا هستند، واقعاً آثار نیما را به تمامی نخوانده اند. و هنوز نیمای نمایشنامه نویس، داستان نویس، تاریخ ادبیات نویس، سبک شناسی نویس و ادبیات ولایتی نویس و نقاد ناشناخته مانده است. ما حتا اسنادی از نیما در دست داریم که ایشان دستور زبان فارسی را نقد کرده اند و در حاشیه ی کتب درسی آن زمان، مطالبی عنوان نموده اند. متاسفانه بخشی از آثار و اسناد ایشان مفقود شده و اثری از آن در دست نیست. به همین خاطر همان گونه که در سخن رانی بزرگ داشت یکصدمین سال تولد نیما در سازمان یونسکو گفته ام، ما نیازمند مرکز ملی نیما شناسی هستیم تا کلیه آثار نیما جمع آوری و به شکلی شایسته عرضه شود. 
م ـ بله. باید گفت که متاسفانه کسی نمانده است جز تعدادی انگشت شمار. اینها را نسل جدید یا آگاه نیستند یا نمی شناسند و یا از نسل نیما بریده اند. 
ع ـ شاید در این میانه خودمان هم مقصر باشیم هر چند که شکاف های اجتماعی هم به این معضل دامن زده است. ولی این ها نمی تواند بار مسئولیت نسل قبل را کم کند.
م ـ بله، کم نمی کند. ما خودمان کنار نشستیم. البته من کسی نیستم که مدعی باشم، مراد آن هایی که در محور شعر و هنر معاصر بودند، عقب نشستند و گوشه گرفتند و ارتباطی ایجاد نکردند. در این میان هم شارلاتانیزم و قضایایی که بعدها ایجاد شد، همه دست بدست هم داد و این پیوندها را بکلی قطع کرد.
ع ـ با این همه فکر می کنم که هنوز هم دیر نشده است. من نزدیک به بیست سال هست که در این حوزه در حال تحقیق هستیم و سعی کرده ام حداقل بسیاری از خاطرات و روایات غیرمکتوب مربوط به نیما را جمع آوری کنم. باید گفت که یکی از مشکلاتی که در شناخت شعر و شاعر داریم عدم شناخت کافی از این افراد است و امروز بسیاری از گره های شعری در شناخت شاعر و روزگار او گشوده می شود و ما در این باره کاری انجام نداده ایم. متاسفانه ما نتوانسته ایم چند مثلاً شاملو شناس و یا حافظ شناس، نیما شناس و یا متخصص از هر یک از شخصیت های فرهنگی و ادبی داشته باشیم و کارهای انجام شده بسیار تکراری، روبنایی و یا غلط است و دائماً این اشتباه تکرار می شود و این ضرورت وجود دارد که هر کس بر اساس توان و علاقمندی خود این شخصیت ها را بشناسد و بشناساند. بطور مثال دیروز سالگرد خاموشی نیما بود و متاسفانه هنوز بسیاری نمی دانند که تولد و مرگ نیمای معاصر در چه روزی و چگونه بوده است و بسیاری از ابهام های دیگر. چرا در کنار نام نیما، نام علی اسفندیاری نوشته می شود؟ بر اساس کدام سند و چرا باید این نام تکرار شود و از کجا این نام تولید شده است؟ نیما هرگز علی اسفندیاری نبوده است.
من دیروز از خانم دکتر سیمین دانشور پرسیدم که: آن زمانی که نیما خاموش شد، چرا در فردای آن روز دفن شد و او گفت که نمی دانم. ما هنور علت این تاخیر یکروزه در خاک سپاری نیما را نمی دانیم. آیا منتظر بستگانی از نیما بوده اند و یا در حال بررسی بردن جنازه به یوش بودند. با توجه که بیش از چهل و چند سال از خاموشی نیما نگذشته است، هنوز کسی این تاخیر را پاسخی درخور نداده است. چون می دانیم که نیما در ساعات اوایل صبح خاموش می شود و غروب همان روز، شاملو جهت عکس برداشتن از جنازه ی نیما، به سراغ هادی شفائیه عکاس می رود و صبح فردا او را در امام زاده عبدالله به خاک می سپارند. و یا این که احمد رضا احمدی می گوید: (وقتی نیما مُرد، برای تشییع جنازه پنج نفر بودیم. احمد شاملو، هوشنگ ابتهاج، سیاوش کسرایی، من و همشاگردی ام که آن موقع، محصل بودیم). و شما این گفته را تکذیب می کنید و می گویید که تعداد بیشتری در تشییع جنازه حضور داشتند. ما هنوز از مراسم تشییع جنازه ی نیما، گزارشی نداریم.
م ـ اصلاً من راجع به ترحیمش هم اطلاع ندارم که آیا ترحیمی گذاشته شد یا نه. آیا در منزل نیما مراسمی برقرار شد، چون من در همه ی این جریانات نبودم. ولی در روز تشییع جنازه اش، نه شعری خوانده شد و نه مراسم خاصی برگزار شد. حرف این بود که این جا به امانت گذاشته می شود و خیلی زود او را طبق وصیت نامه اش، به یوش منتقل می کنند. 
ما آن جا که بودیم، قبری کنده شد و جنازه گذاشته شد و قبر پوشانده شد و آمدیم در یکی از ایوان های امام زاده عبدالله. صندلی چیده بودند و نشستیم و یک پذیرایی مختصری شده بود و چای داده بودند. بعد هم آن هایی که با ماشین شخصی آمده بودند رفتند و آنها که با اتوبوس آمده بودند، برگشتند به شهر. در حالی که در مراسم نیما باید شعر خوانده می شد، خطابه ایراد می شد و  حداقلش آل احمد صحبت می کرد، که هیچ کدام انجام نشد. در منتهای سکوت و خاموشی برگزار شد. 
ع ـ  ..... هنرمندان مراسمی در تجلیل و بزرگداشت نیما انجام دادند؟
م ـ یادم نیست. ولی اولین تجلیل از نیما را مجله اندیشه و هنر با انتشار یک ویژه نامه در فروردین ماه 1339 انجام داد و گرداننده اصلی ویژه نامه ی اندیشه و هنر، بهمن محصص بود و طرح های گرافیکی مجله را او انجام داده بود. در این مجله آثاری از اخوان ثالث، پرویز داریوش، دکتر غلامعلی سیار، فروغ فرخزاد، نکیتا خواهر نیما و ... چاپ شده است و در بخش ارمنی مجله هم به معرفی نیما و شعرش پرداخته شده است. 
ع ـ  از فرصتی که در اختیار ما قرار دادید سپاسگزاریم و برای شما آرزوی سلامتی و بهروزی می نمائیم.

محمد عظیمی
دی ماه 1385

«این مصاحبه برای نخستین بار در مجله ی گوهران (ویژه ی نیما یوشیج) به چاپ رسیده است »

پ.ن : دکتر محمود موسوی در ۱۶ دی ماه ِ سال ۱۳۹۴ در تهران درگذشت .او در قطعه ی نام آوران بهشت زهرا به خاک سپرده شد . در زندگی نامه ی او تاریخ تولدش را سال ۱۳۱۶ نقل کرده اند .( منبع : ویکی پدیا )
این که صحبت رویایی جهت دار بوده و یا به نفع شعر خودش " مصادره " کرده ، نمی توانم آن را تایید کنم . چون در آن موقع رویایی خیلی جوان بوده ، یعنی در زمان درگذشت نیما ، او ۲۷ سال داشته ،و نیما را استاد خودش می دانسته . داعیه مکتب داری بعدها مطرح شد ، که مربوط به شعر حجم و بیانیه ی سال ۱۳۴۶ می باشد . از آن گذشته رویایی همه جا از نیما با احترام یاد می کند . شاید این نظر شخصی ِ زنده یاد دکتر محمود موسوی باشد .

فوق العاده بود .. سپاس
۱۲ دی
سپاس از توجه ِ شما .
۱۲ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تماس بر قرار کردن با کسی که رهایت کرده کار پر مخاطره ای ست.......
هر کاری هم بکنی باز درماندگی ات آشکار می شود ..
وقتی سراغ کسیو میگیری ک ب هر دلیلی معقول از نگاه خودش و شاید نا معقول از نگاه تو این نشون ضعفت نیس
دلیلش اینه ک هنوز یجایی توی وجودت حرمت یه چیزاییو داری
اینکه حرمت روزای بودنش رو خاطرات مشترک رو حتی خنده و گریه و نفس هاییو ک توی ثانیه های بودن کنار هم ... دیدن ادامه » و بودن ب یاد هم داشتی....
وقتی سراغ کسیو ک رفته میگیری همیشه واسه این نیس ک التماس کنی برای حضور دوبارش
یوقتا سراغ میگیری ک بهش بگی ممنونم ک با رفتنت منو با خودم و دنیای جذابم آشنا کردی
تو رها کردی اما دور بودن از تو هم میتونه به اندازه ی نزدیک بودنت شیرین باشه
البت اگه حرمت بودن هم رو یجایی تو وجودمون نگه داریم...
من این کارو ی بار انجام دادم گرچه خیلی تلخ بود اما برای بزرگ شدنم ارزشش روو داشت
۰۲ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جنجال و یقه گیری در شعر ، یکی از واجبات و زیباییهای ادبیاته . اساسن برخلافِ سایر رشته ها ، ادبیات اگر تووش بزن بزنهای کلامی و فکری رخ نده میمیره .
چون بحث بحثِ تفلسفه ، نه یه سری قانون و اصول و ...
اصن بابت همین عاشق شعرم دیگه :))
اوج این زیبایی برمیگرده به دوره ی سوررآلیستها و بزن بزنهای واقعی در کافه ها :)
تقریبن میشه گفت تمام رشته ها و شاخه های هنری غیر از شعر ، لوس و خشکن .

یکی از این دعواهای قدیمی مربوط به لنگرودیه . که همیشه مدافع شعرِ ساده بوده ، شعری که ...
بگذریم . با هم گزارش هنرآنلاین رو بخونیم :) ( البته همونطور که گفتم قدیمیه اما ارزش دوباره خوندن رو داره )


شمس لنگرودی در گفت و گویی که روز شنبه منتشر شد، نگاه‌ اصحاب ادبی را به شدت به سوی خود جلب کرد. او در پاره‌ای از گفت‌وگویش شعرهای بعضی از شاعران مهم معاصر را زیر سوال برد و در پاره‌ای دیگر پیشنهاد خودش برای جریان شعری امروز ایران را دوباره پیش کشیده و از آن دفاع کرد.

او گفته است: " شعرهای آقای رویایی و براهنی شعر نیست؛ هذیان است. آخر این‌ها چه چیزی می‌خواهند بگویند که بنده و خیلی‌های دیگر نمی‌فهمیم و فقط خودشان با شاگردانشان می‌فهمند. تازه شاگردانشان هم نمی‌فهمند؛ فقط ادایش را درمی‌آورند! چطور من شعر بودلر را می‌فهمم، پل والری را می‌فهمم، بعد شعر این آقایان را نمی‌فهمم!" او گفته: " باید پذیرفت که "ساده‌نویسی" اصطلاح دقیقی نیست ولی این واژه‌ای است که عده‌ای به من تحمیل کردند و من هم پذیرفتم. برای اولین‌بار هم به رمانتیک‌ها به عنوان فحش گفتند رمانتیک و آن‌ها هم گفتند "باشه". من "تاریخ تحلیلی شعر نو" را نوشته‌ام و می‌دانم این داستان‌ها از کجا شروع شده است. این داستان‌ها با آقای یدالله رویایی شروع شده بود و به هذیان کشیده شد و باعث شد مخاطب از شعر دور شود. من گفتم نمی‌خواهم به این هذیان‌ها دامن بزنم و می‌خواهم ساده - از لحاظ زبانی - شعر بگویم. وگرنه در درون شعر، سادگی وجود ندارد. به همین دلیل که عرض کردم، ایجاز، ایهام و... باعث می‌شود شعر ساده نشود. بین شعر ساده با پیچیده مرزی وجود ندارد. بسیاری از شعرهای حافظ خیلی ساده خوانش می‌شود اما معلوم نیست یعنی دقیقاً چی.


اکبر ... دیدن ادامه » قناعت زاده، شاعر معاصر درباره این گفت و گو یادداشتی نوشت که در بخشی از آن خواندیم: "ای کاش قبل از قضاوت و صدور حکم بر خزعبلات شعر ی براهنی - رویایی و باباچاهی به عنوان کسی که در شعر این چند دهه درست یا غلط صاحب کرسی ست فرصت پیدا کرده بودید و به قول خودتان این خزعبلات را از سر تفرعن هم که شده تورقی می‌کردی و نگاهی می‌انداختی که نینداختی. این را به مدعا می‌گویم زمانی‌که اسم کتاب یکی از همین حضرات را اشتباه اعلام می‌کنید( منزل شاملو - دوره اول جایزه شعر شاملو). من برین گمانم که حتی لای آن کتاب را هم باز نکرده‌اید. خب شاید مشغله‌های غیر شعری و نه لزوما غیر هنری (مثلا سینما) این فرصت را از شما گرفته باشد. باکی نیست. لابد حق دارید. اما حق ندارید کیلویی و گتره‌ای در این موارد به قضاوت بنشینید که رویایی و براهنی به جای شعر خزعبل می‌بافند و بابا چاهی با پیژامه کراوات بسته و عینک زده دودی."


بهزاد خواجات، شاعر، می‌نویسد: "مجمع شاعران ساده نویس در وهله اول یک مجمع اجتماعی است. در یک طبقه ی هنری آرام گرفته و از خلا میان شاعران پیشرو و مخاطبان نیمه حرفه ای بهره ی مادی و معنوی می برد. این مجمع چون موجودیتش مرهون عامه است و نه خواص چرا نباید بر براهنی و رویایی بتازد تا با نفی ژرف نویسان خود را به اثبات بنشیند؟ شمس لنگرودی شعرهای درخشانی داشته است. "خاکستر و بانو" و "جشن ناپیدا"ی او هنوز در زمان خود مثال زدنی است و وجه پژوهشگری اش هم نقشی سترگ است اما کسی که براهنی و رویایی را شاعر نداند باید بازگردد و شعر نو را از اول؛از اکابر بخواند. پیچیده اند این دو؟ خوب باشند. مگر الیوت نیست؟ مگر حافظ و بیدل نیستند ؟ چرا یک شاعر بعد این قدر قلم زنی و آرتیست بازی در سینما هنوز نمی داند که در هنر منِ مشتمل به معنی منِ اکمل نیست؟ من نه از شعر رویایی جز در هفتاد سنگ قبر خوشم می آید و نه از شعر براهنی جز یک دو قطعه اما مگر جرات می کنم آن ها را شاعر یا حتا شاعرانی بزرگ ندانم ؟ من زمانی درباره‌ی شمس نوشتم که آرمان گرایی دهه های چهل و پنجاه در شمسِ دهه ی شصت از بین نرفته بلکه وجه کلامی و معنایی اش در نوعی ایماژیسم مفرط استحاله یافته اما اینک می بینم که در این شعر و صاحب شعر نه ایماژی است که از سطح بگذرد و نه آرمانی که گفتن‌اش بشاید. در این انسداد عروق روحانی تاریخ تحلیلی آیندگان تاریخ تقلیل است و تسلیم."


منصور خورشیدی، شاعر معاصر دراین باره نوشته: " همین گرایش به شعر ساده شمس لنگرودی را به ساده اندیشی و خروج از شعر برده است. شما پل والری را بد خوانی کردی و فکر کردی فهمیدی. شعر حجم را که هرگز نمی فهمی! شاعران حجم استقلال زبانی دارند! به همین دلیل تابع تفکری نیستند ! ذهن مستقل هریک از شاعران حجم راه به ماورا باز می کند. که نمی دانی در کجای جغرافیای زبان است ! پرسپکتیو پدیده ها در جهان اطراف شاعر با ساده نویسی و ساده اندیشی درک نمی‌شود؟ تجربه‌های انسانی در زبان انتقال پذیرند، زیرا زبان قدرت انتقال دارد و می تواند در زمان بستری باز کند برای تعاطی افکار،عواطف و احساسات . زمان یک تجربه است پُر از دانایی و آگاهی که به راحتی می تواند آن را به ذهن و زبان گیرنده متن انتقال دهد! و این اقتدار زبان است که هرگز به آن نرسیدی!"


محمد آشور، شاعر معاصر در واکنش به حرف‌های شمس لنگرودی درباره شعر ساده و ساده نویسی می‌نویسد: " ﺟﻨﺎﺏ ﺷﻤﺲ ﺁﺳﻴﺐﻫﺎﻱ "اﻇﻬﺮ ﻣﻦ اﻟﺸﻤﺲ" ﺟﺮﻳﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ اﺯ ﺑﺎﻧﻴﺎﻥ ﺁﻥ ﺑﻮﺩﻩاﻧﺪ ﺭا ﻧﺎﺩﻳﺪﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ و ﺭﻧﺪاﻧﻪ ﺗﻮﭖ اﻳﻦ ﺑﺎﺯﻱ ﺭا ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﺳﺎﺩﻩﻟﻮﺣﺎﻧﻪﻧﻮﻳﺴﺎﻥ ﻣﻲاﻧﺪاﺯﻧﺪ و ﺷﻌﺮ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺳﻮاﻱ ﺁﻥ ﻗﻠﻤﺪاﺩ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ!

ﺧﻴﺮ ﺟﻨﺎﺏ ﺷﻤﺲ ﻟﻨﮕﺮﻭﺩﻱ! اﺗﻔﺎﻗﺎ اﻏﻠﺐ ﺷﻌﺮﻫﺎﻱ اﺧﻴﺮ ﺷﻤﺎ (ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﻧﺎﻣﺪاﺭاﻥ اﻳﻦ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﺷﻌﺮﻱ) اﺯ ﻣﺼﺎﺩﻳﻖ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪی ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩی ﺗﺨﺖ و ﺗﻚﻻﻳﻪ ﻳﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩﻟﻮﺣﺎﻧﻪ اﺳﺖ!... ﻣﺼﺪاﻕ ﻣﻲﺧﻮاﻫﻴﺪ! ﺳﺮﻱ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﻛﺘﺎﺏ ﺁﺧﺮﺗﺎﻥ ﺑﺰﻧﻴﺪ و اﮔﺮ ﺑﺎﺯﻳﮕﺮﻱ و ﻛﺘﺎﺏﺳﺎﺯﻱ اﻳﻦ ﻓﺮﺻﺖ ﺭا ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﻲﺩﻫﺪ ﻳﻚﺑﺎﺭ اﺯ ﻣﻮﺿﻊ ﻳﻚ ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺣﺮﻓﻪاﻱ ﺑﺎ ﺷﻌﺮﺗﺎﻥ ﻣﻮاﺟﻪ ﺷﻮﻳﺪ... ﺁﻥﻭﻗﺖ اﺣﺘﻤﺎﻻ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺭا ﺩﺭ ﺟﺎﻳﮕﺎﻩ ﺳﻌﺪﻱ ﻣﻌﺎﺻﺮ ﻧﺪﻳﺪﻩ و اﻳﻦﻃﻮﺭ ﺧﻮاﻫﻴﺪ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ اﮔﺮ ﻧﺎﻣﺘﺎﻥ ﺭا اﺯ ﺷﻌﺮ ﺣﺬﻑ ﻛﻨﻴﺪ، اﻏﻠﺐ ﺷﻌﺮﻫﺎﺗﺎﻥ ﻫﻢﻛﻨﺎﺭ و ﻫﻢﺭﺩﻳﻒ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﻌﺮﻫﺎﻳﻲﺳﺖ ﻛﻪ ﺳﺎﺩﻩﻟﻮﺣﺎﻧﻪ اﺭﺯﻳﺎﺑﻲﺷﺎﻥ ﻣﻲﻛﻨﻴﺪ و ﺣﺴﺎب ﺁﻥ ﺭا اﺯ ﺷﻌﺮ ﺧﻮﺩ ﺟﺪا! ﺷﻌﺮﻱ ﻛﻪ ﺩﺭ "ﭼﻪ" ﮔﻔﺘﻦ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﻮﺩ و ﺑﻪ "ﭼﮕﻮﻧﻪ" ﮔﻔﺘﻦ ﻧﺮﺳﻴﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ، ﺷﻌﺮی که ﺑﺎ ﺗﺮﺟﻤﻪاﺵ ﻓﺎﺻﻠﻪاﻱ ﻣﺤﺴﻮﺱ ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، نهایتا ﭘﻴﺶشعر است!

ﺷﺎﻋﺮﻱ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺯﺑﺎﻥ ﺷﻌﺮﺵ ﺷﺎﻋﺮﻱ ﺯﻧﺪه ﻧﺒﺎﺷﺪ، ﺣﺘﺎ اﮔﺮ ﺩﺭ ﺻﺪ ﺯﺑﺎﻥ ﺩﻳﮕﺮ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﻋﺮ ﻣﺮﺩﻩاﻱﺳﺖ!"


و اما ابوالفضل پاشا، شاعر، منتقد و مترجم معاصر می‌نویسد: "در مثل مناقشه نیست. می‌گویند سلمانی ها که بیکار می‌شوند سر یکدیگر را می‌تراشند. حالا بگو شاعران شکست خورده‌یی مثل شمس لنگرودی که بیکار می‌شوند چه کنند؟ این آقا خیلی وقت است که در شعر به آخر خط رسیده است و از آن‌جایی که میل به شهرت او را رها نمی‌کند و آتش این اژدهای درون کم مانده است که بیرون را بسوزاند لاجرم مثل غریقی که به هر حال به هر چیزی دست می‌اندازد بل‌که نجات یابد او نیز به هنرهای دیگر روی می‌آورد تا مبادا شهرت او مخدوش شود، آواز می‌خواند، بازیگری می‌کند و به لطایف‌الحیل می‌خواهد همچنان حضور داشته باشد. در هر رشته‌یی که شد سرک می‌کشد و البته از شعر هم رویگردان نیست اما شعر از او رویگردان شده است چرا که این معشوق (شعر) بسیار زودرنج است و اگر عاشق (شاعر) کمی با او بی‌مهری کند معشوق می‌رود و پشت سر را نیز نگاه نمی کند، که بر سر شمس لنگرودی همین آمده و معشوق را از کف داده است اما به سبب میل به شهرت از طریق همه‌ی هنرها، گاهی مزاحمتی برای شعر به وجود می‌آورد. دیرزمانی که با حقه‌ی ساده‌نویسی شعر را به بازگشت ادبی دچار کرد و جوانان را فریفت. حالا هم می‌خواهد با این شیوه سر زبان‌ها بیفتد. حکایت او حکایت آن کسی‌ست که روز جمعه در خزینه ... ریخت و در کمتر زمانی بر سر زبان‌ها افتاد و مشهور شد. ببینید شمس که از یادها رفته بود با ... ریختن در خزینه چگونه باز بر سر زبان‌ها افتاد!"

آیا "اسماعیل" را هم نفهمیدی؟

شمس آقاجانی، از شاعران معاصر، در پیامی کوتاه نوشت: جناب آقای شمس لنگرودی! که یکبار تاریخ شعر معاصر را روایت کردی و زحمت هم کشیدی. حالا که می گویی اینها چیست که من نمی فهمم، آیا "اسماعیل" را هم نفهمیدی؟!



کاش شرایط جامعه باز تر و شاعرانِ ما چابک تر بودن تا بهتر میتونستیم به آینده ی شعر فارسی امید پیدا کنیم
شعری که با انبوهِ دلنوشته های سطحی و مخاطبانِ سطحی حال و روز خوشی نداره
بامداد جان نمیدونم (البته شایدم میدونم ) چرا هر شعری از هر کسی میخونم اخرش بر میگردم به حکیم توس و شاهنامه اش و البته حافط شیرلز و دیوانش...
۱۲ آذر
مصطفا جان .. عشق دنیایِ واقعیِ من :))
مصطفا تو یکی از کسانی هستی که به شدت معتقدم توی آینده ی شعر فارسی تاثیر میذارن . ایمان دارم به این حرفم .
امیدوارم ول نکنی ، سرد نشی و ...
طبیعیه که جایی مثل تیوال نمیتونه محلِ ارزیابی صحیحی برای شعرهات باشه . چون طبیعتن ... دیدن ادامه » تعدادِ کسانی که وضعیتِ معاصرِ شعر رو درک میکنن یا با نظریاتِ جدید ادبی آشنان کمن . اما نباید به هیچ وجه نا امید بشی . و نباید نگران باشی . به هیچ وجه .
و صد البته تحت هیچ شرایطی نباید شبیه دیگران بشی . فقط به این امید که تعریفِ بیشتری بشنوی یا " به به " بگن یا ستاره بیشتر بدن و ... اینا بازیه .
باید با قدرت و قوت همون مسیر سابق رو بری تا برسی به جایگاهت
ارزشت خیلی خیلی بالاس
۱۹ آذر
عاشق این شکل از شعرهاتم مصطفا جان :
بی تابیِ سماور
از دیدنِ تاولهای آب است

یه جورایِ معرکه ای یرژی لتسیه
از اینا بگوووووو فقط
۱۹ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای یکی از جلسات کلاس خلاقیت ادبی در پایه پنجم و ششم شازده کوچولو را با صدای احمد شاملو انتخاب کردم و از بچه ها خواستم احساس و تفسیرشون در مورد داستان را بنویسند چندتا از جواب ها را بدون هیچ دخل و تصرفی برایتان بازگو میکنم.
زهرا کلاس پنجم: حرف های آخر مرد خیلی خیلی زیبا بود و ادم دلش می خواست که گریه کنه ولی هر موجود یا آدمی یک روزی می میره هیچ وقت نمی مونه این رو همه می دونن.قدر همدیگر رو بدونیم به یاد هم باشیم تا می توانیم مانند آن مرد با نگاه کردن و یه یاد افتادن به بعضی چیزها خاطراتمان با آنها و زندگی با آنها را به یاد بیاوریم.
حنانه کلاس ششم: شازده کوچولو زود قضاوت کرد و خلبان عصبانی شده بود و همش بد رفتار میکرد شازده کوچولو ناراحت شد و داشت گریه میکرد چون درباره ی گل حرف زد و آخر گریه اش در آمد
نرگس کلاس ششم:این آدم بزرگا چرا اینجوری اند ؟واقعا ... دیدن ادامه » که عجیب هستند!من که اصلا دوست ندارم وقتی بزرگ شدم عجیب و غریب شوم!
چقدر فعالیت و حضورتون میتونه شریف و تاثیرگذار باشه
جایگاهتون رشک برانگیز هست واقعا
۲۷ آبان
سپاس از لطفتون آقای غیوری باید این کامنت رو قاب گرفت:))))
۲۷ آبان
واقعا چرا بعضی از آدم بزرگا عجیب غریبن؟ از نظر جسمی و عقلی رشد میکنن و بزرگتر میشن ولی در مقابل، وسعت قلبشون کمتر و کمتر میشه.
۲۷ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیروز تولد جناب علی باباچاهی بود . توی اینستاگرامم یه چیزِ کوتاه نوشتم فقط برای عرض ادب و تبریک
گفتم اینجام کپیش کنم و اینجوری هم تبریک بگم باز :)

مسلمن نمیشه تعریفش کرد یا در چند جمله از شعرها یا مکتب و نگرشش گفت . چنان پیچیده ست که هر گونه تحلیلی رو از آغاز منحرف میکنه و در انتها مخاطب خواهد موند و بیشمار سوال متناقض و آشفته.
شاید بشه با گفتگو ( مناظره ای ) که با جناب لنگرودی در روزنامه شرق داشت کمی با نگاه و شخصیتش آشنا شد .
متفکری که شعر براش مسئله ست .
فیلسوفی که با شعر و در شعر می اندیشه . .
باباچاهی به هیچ عنوان شاعر ساده ای نیست . و شاید از همین روست که خیلیها انگ متعهد نبودن رو بهش میزدن . خیلیایی که اساسن از فهم شعرش عاجز بودن . و چون نمیتونستن شعرهای سخت و توو در تووی باباچاهی رو بفهمن ، لذا ساده ترین گزینه یعنی انگ زدن رو برگزیدن ...
.
باباچاهی به مخاطب باج نمیده . اگر کتاب نمیخونید ، اگر با فلسفه نا آشنایید ، اگر برای اندیشیدن به هستی وقت نمیذارید ، اگر با تاریخ ادبی ، هنری ، سیاسی و فرهنگی خودتون بیگانه اید ؛ بی تردید از خوندن شعرهای باباچاهی دست خالی بازخواهید گشت .. .
باباچاهی هیچ تعارفی با کسی که اندیشیدن بلد نیست نداره .
اما برای اون کسی که لبخند رو میشناسه ، جهان رو با تمام تضادها و تناقضهاش پذیرفته ، باباچاهی رفیقی خواهد بود که حرفها برای دلدادگی و عشق کردن داره ..
.
جناب باباچاهی
ما به شما مدیونیم .. به شمایی که شعر رو برامون بازتعریف کردید .. کمک کردید فکر کنیم ..
و ... دیدن ادامه » شعر رو بشناسیم ..
من سپاسگزار شما هستم که یک روز با خوندن شعرهای شما همه چیز برام آغاز شد ..
.
ما به شما مدیونیم
کمک کردید فکر کنیم
و شعر رو بشناسیم

عالی بود
ممنون مرسی
۲۱ آبان
اختیار دارید قربان :)

چقدر این جمله ت شگفت انگیزه . حقیقتن قلبم رو لمس کرد " غفلت از جهان و آدمهای اطرافمون چیزی از اونها کم نمیکنه اما قطعن باعث میشه ما چیزهای خوبی رو از دست بدیم یا نادیده بگیریم "

خیلی نوشتم در ادامه ی این جملات خوبت اما پاکش کردم ... دیدن ادامه » . دیدم نیازی به اونها نیس . همین جمله رو سعی کنیم حفظ کنیم و بکار ببندیمش کفایت میکنه . کافیه برای اینکه آدمای بهتری بشیم و جهانمون رو هم زیباتر کنیم

درود بهت که انقدر زلال و پاک و بی نظیری
چقدر خوشحالم که میشناسمت
۲۱ آبان
ارادتمندم دوست ویژه ام :)
۲۲ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی ماهیت کلمه اینطوره که ناچارن برای اینکه وجود داشته باشه باید به " دیگری " ارجاع بده و عملن دچار محوشدگی یا نیستی میشه . چطور میشه شعر گفت ؟ ( منظورم از شعر گزارشهای توصیفی یا تفسیری از جهان ، جامعه ، خانواده و ... نیستا . منظورم شعر در معنای ذاتیشه )

#در_هنگ_بودگی :(
جناب بامداد عزیز و بزرگوار درود،نگاه و زاویه ی دید شما به مقوله ی شعر و ادبیات و دغدغه هاتون به شخصه برای بنده،همیشه جذاب و قابل تأمل بوده،و بنده همیشه از خوندن مطالب و نوشته هاتون لذت میبرم و صد البته می آموزم و به اندوخته هام اضافه می‌کنم.پایدار باشید ... دیدن ادامه » دوست عزیز
۱۶ آبان
تشکر میکنم از لطفتون جناب بایزیدی گرامی
شما بسیار فروتن و با محبتید دوستِ اندیشمند و بزرگوارم
خیلی ممنونم
۱۷ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از هر جمله ای میتونی معنایی مستفاد کنی . اما این لزومن ربطی به دور هرمنوتیکی و استقرارِ معنا در کلمه یا جمله نداره . عین وقتایی که میگیم : ببین سوتفاهم شده . من اصلن منظورم اینی که تو برداشت کردی نبود .
سوتفاهم اساسن مقوله ی جذابیه .و ما رو به این میرسونه که معنا اساسن مثل کک از کسی به دیگری منتقل نمیشه . رفتارِ معنا شبیه ذرات در ابعاد کوانتومی ، هیچ محدوده معینی نداره مگر اینکه مورد مشاهده قرار بگیره . عمل مشاهده س که گسترش مکانیِ معناها رو کاهش می ده و اونها رو تبدیل به واقعیتهای ملموس می کنه ..

حالا فکر کن اگر ناظر وجود نداشته باشه معنا محدوده ی مشخص خودش رو از دست می ده و کوانتا ( فرض کنیم ذراتِ بنیادیِ کلمه ) تبدیل به موج شده با سرعت زیاد شروع می کنن به دور شدن از یکدیگر و به این ترتیب همه واقعیتهای ملموس ناپدید می شن
اون موقع ست که هاج و واج به طرف نگاه میکنیم و میگیم : ببین واقعن دچار سوتفاهم شدی .. من منظورم این نیستاااا :)
اما خب حقیقت اینه که در این شرایط دیگه منظوری وجود نداره که بخوای بهش اشاره کنی چون واقعیتی که سعی در ترسیمش داری ، مثل مه میمونه . هر چیزی رو در خودش مستحیل میکنه
ادبیات هم همینه .. بخون ، اما برای کسی تعریفش نکن .. چون بی فایده ست
همین :)







پ.ن ... دیدن ادامه » :
هر وقت میخوام چیزی بنویسم یا بسازم یا کاری کنم به خودم یادآوری میکنم که : ببین حواست باشه که دیگری ، هر برداشتی رو که دلش بخواد از کارت یا حرفت یا اثرت خواهد داشت که الزامن ربطی به تلاش یا هدف یا انگیزه ی تو نداره .
مراکز ثقل درون یک متن بیشماره ؛ و اینکه مخاطبت یا هر رهگذری در زندگیت ، کدومشون رو فعال کنه و کدام معنا رو استخراج کنه ؛ نه پیش بینی پذیره نه به تو مربوطه .. پس بپذیر و آروم باش
همین :)
ادبیات هم همینه ..
بخون ،
اما برای کسی تعریفش نکن ..
چون بی فایده ست


عالی بود این قسمتش
۱۵ آبان
ونائی جان ممنونم. بامداد داره بهم تیکه می‌ندازه :)))
۱۸ آبان
تا باشه از این تیکه ها :)))
۱۹ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
http://tarna.ir/index.php/گزارش-امروزز/item/1351-زنان-باید-سعی-کنند-دنیایشان-را-بزرگترکنند

مصاحبه ی جذاب و خواندنی هما سعادت شاعر جوان و مطرح ایران
*ناگفته هایی از بانوی شعر ایرانی در سایت تارنا
#شعر
#تارنا
نادیا اسکویی این را خواند
بامداد این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید