تیوال امید فرجی | دیوار
S3 : 08:32:58
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
شعر و ادبیات زندگی, [07.01.18 10:53]
ترانه‌ی #بزرگ‌ترین_آرزو

آه اگر آزادی سرودی می‌خواند
کوچک
همچون گلوگاهِ پرنده‌یی،
هیچ‌کجا دیواری فروریخته بر جای نمی‌ماند.



سالیانِ بسیار نمی‌بایست
دریافتن را
که هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانی‌ست
که حضورِ انسان
آبادانی‌ست.
... دیدن ادامه »



همچون زخمی
همه عُمر
خونابه چکنده
همچون زخمی
همه عُمر
به دردی خشک تپنده،
به نعره‌یی
چشم بر جهان گشوده
به نفرتی
از خود شونده، ــ



غیابِ بزرگ چنین بود
سرگذشتِ ویرانه چنین بود.





آه اگر آزادی سرودی می‌خواند
کوچک
کوچک‌تر حتا
از گلوگاهِ یکی پرنده!

#احمد_شاملو

@alahiaryparviz38
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من بیدارم و تورا خواب می بینم
دشتی از بلور
خاطره ات را
در آعوش می فشرد
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با رنج بسیار، با یک بند انگشت پیشرفت در سال،
در دل صخره نقبی می زنم. هزاران هزار سال
دندانهایم را فرسوده ام و ناخنهایم را شکسته ام
تا به سوی دیگر رسم، به نور، به هوای آزاد و آزادی.
و اکنون که دستهایم خونریز است و دندانهایم در لثه هایم
می لرزند، در گودالی، چاک چاک از تشنگی و غبار،
از کار دست می کشم و در کار خویش می نگرم :
من نیمه ی دوم زندگی ام را
در شکستن سنگها، نفوذ در دیوارها، فروشکستن درها
و کنار زدن موانعی گذرانده ام که در نیمه ی اول زندگی
به دست خود میان خویشتن و نور نهاده ام.

اوکتاویو پاز
قاصدک، مرتضی کلانی و جواد زارعی این را دوست دارند
کاش متن اصلی رو هم میذاشتین .
شعرها در ترجمه تلف میشن و از دست میرن

۲۹ مهر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چنان زیبای ام من
که گذرگاه ام را بهاری نا به خویش آذین می کند :
در جهان پیرامن ام
هرگز
خون
عریانی جان نیست
و کبک را
هراسناکی سرب
از خرام باز نمی دارد.

با سلام ودرود خدمت استادان محترم
می خواستم بگویم با چند جمله اگر امکان اش هست در باره این شعر شاملو محبت فرماییند
فرزاد تقوی فرهی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شب به نیمه رسده بود
خواب از سرم پریده بود
من در اندیشه ی جهان بودم
اندیشه از سرم پریده بود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نبض احساس

یاد تو سکوت را می شکند
و دستان یخ زده باد را گرم می کند
یاد تو آری
نبض شبنم خورده ی احساس است
عشق تو در رگهای موسیقی جاری
سهم من از دستان سبز تو
یک سبد محبت و ساده گی

شیوا سلجوقی از هرمز گان
قاصدک این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قدیمی ها می گفتن: نرود میخ اهنین در سنگ

برای کسری - ناری
حالا گو نرود. بالاخره انسان قدری خودش را راحت می کند
تلاشش را کرده است . سعی وجدیت خودرا به خرج داده است . حالا گو نرود
آدم خودش را که سبک کرده است . خودش را راضی کرده است
که نمی خواهد با خفتگی راه برود . حالا گو نرود
درست اش هم همین است . باید کوبید . باید زد . باید رفت . حالا گو نرود
بالاخره صدای کوبش آدم که به گوش می رسد. همین اش هم زیاده است
همین اش هم از سر تا پای آدم زیاد است . خوبی اش در این است که بالاخره بی تلاش نمرده ای
حالا گیرم که صدایش هم به گوش نرسد . نرسد که نرسد . باز تو کار خود را کرده ای. بار خود را برده ای
حالا بگذار هیچ کس نداند . گو نبوده ای .نمانده ای و نرفته ای

۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درآمیختن
مجال
بی رحمانه اندک بود و
واقعه
سخت نامنتظر.
از بهار
حظ ّ تماشائی نچشیدم،
که قفس
باغ را پژمرده می کند.
از آفتاب و نفس
چنان بریده خواهم شد
که لب از بوسه نا سیراب.
برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
سرا پا برهنه
بدان ... دیدن ادامه » گونه که عشق را نماز می بریم،
که بی شایبه حجابی
با خاک
عاشقانه
در آمیختن می خواهم

احمد شاملو
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بیداری 32

آن استوره های ایثار
آن فاتحان قلعه ی ذولاکتاف
آن دریا دلان لحظه ی توفان
آن خورشید های همیشه ی بیدار
در بی غروب ترین جای این جهان
در پهندشت بی کرانه ی ایران
به طلوع می آیند دیگر بار
برای ایثــــــــــــــــــــــار

البته با پوزش از محضر اساتید بزرگوار این شعر نیست آرزوست
به شبگیر شاپور یل بر نشست......همی رفت جوشان کمانی به دست...
۱۲ تیر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست
عشق را همواره با دیوانگی پیوند هاست

شاید اینها امتحان ماست با دستور عشق
ورنه هرگز رنجش معشوق را عاشق نخواست

چند می گویی که از من شکوه ها داری به دل ؟
لب که بگشایم مرا هم با تو چندان ماجراست

عشق را ای یار با معیار بی دردی مسنج
علت عاشق طبیب من ، ز علت ها جداست

با غبار راه معشوق است راز آفتاب
خاک ... دیدن ادامه » پای دوست در چشمان عاشق توتیاست

جذبه از عشق است و با او بر نتابد هیچ کس
هر چه تو آهن دلی او بیشتر آهنرباست

خود در این خانه نمی خواند کسی خط خرد
تا در این شهریم آری شهریاری عشق راست

عشق اگر گوید به می سجاده رنگین کن ، بکن
تا در این شهریم ، آری شهریاری عشق راست

عشق یعنی زخمه ای از تیشه و سازی ز سنگ
کز طنینش تا همیشه بیستون غرق صداست



حسین منزوی
یخ آب می شود
در روح من
در اندیشه های من
بهار حضور توست
بودن توست
تویی که نامت
بوی وطن دارد
غیر از دو سطر پایانی بقیه ش برای مارکوت بیکل نیست ؟
۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۶
چون از حافظه نوشته شده آن دو جمله آخر هم اشتباهی اینحا آورده شده
باز هم از محضر اساتید بزرگوار پوزش می طلبم
۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۶
اختیار دارید دوست بزرگوارم
پوزش چرا ؟ اینها طبیعی ست و پیش میاد
سرتون سلامت و دمتون گرم
۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ما بال هایمان را
به بادِ "زمان" دادیم
می بینی؟
ما قرار بود فرشته باشیم
تو بی گناه بودی
من بی گناه
زمان اما دست بر گلو می گذارد
می گوید:
زندگی را و زمین را چه به این حرف ها!؟
چه به این بال ها!؟
چه غلط ها...!
ما بال هایمان را
به زمان باج دادیم
تا "زندگی" کنیم!
مهدیه لطیفی

هدیه ام از تولد

گریه بود

خندیدن را تو به من آموختی

سنگ بوده ام
تو کوهم کردی

برف بوده ام
تو آبم کردی

آب می شدم

... دیدن ادامه » تو خانه ی دریا را نشانم دادی

می دانستم گریه چیست

خندیدن را

تو به من هدیه کردی.

شمس لنگرودی
بیداری 17

دیری و نا گزیری
دیری ست هم خوابه گشته اند
و آن کو می بایست می آمد
دیری ست رفته است
وپیام دریا دلانه اش
هنوز...
آویزه ی گوش و هوش ماست :
هیچ ستاره ای ما را صدا نخواهد زد
هیچ خورشیدی ما را به خود نخواهد خواند
باید گذر کنیم
ماندن نهایت هر گز نبودن است --

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بیداری 13
ای خوب !
ای مقدس !
آنگاه
که در مرگ خورشید
ضجه می کردیم
قلب ات
نه از شیشه بود
و نه از خارا

بل تمامی زیبایی
تمامی روشنایی بود
زیباست فقط حس میکنم کامل نیست انگار حرفی برای زدن جا مانده
۱۵ فروردین ۱۳۹۶
درود
ممنون از اظهار نظر خوب و دقیق شما
۱۵ فروردین ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چشم انداز

من چشم انداز را
نگاه می کنم :
با چشمی گریان و چشمی خندان .
در چشم گریان من
این تن عزیزی ست
که به دست گورکن
زنده به گور می شود

ودر چشم خندانم
این قرص آفتابن ست
که از مغاک خاک
سر بر می کند .

آری
من ... دیدن ادامه » چشم انداز را
نگاه می کنم :
با چشمی خندان و چشمی گریان

مسعود احمدی اسفند 59 تهران
نسترن کمالی این را خواند
زهره عمران، تیلا بختیاری و مصطفی معتمد این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کاری نکرده ایم
جز این که آزاد کنیم
نیمه گمشده ی خویش را
از برج تنهایی

کاری نکرده ایم
جز اینکه قرار دهیم
کاشی گمشده ای را برابر قرینه اش
زیر این گنبد کبود

نسیمی بوده ایم که خاکستر و پرده را پس زده ایم
تا
روشن تر و گرم تر بتابد
ماه و آتش

عمران صلاحی
مرتضی کلانی، Benighted و نوشین پیشوا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عاشقانه

آنکه می گوید دوست ات می دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است .

ای کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من

عشق را
ای کاش زبان سخن بود

+
آنکه ... دیدن ادامه » می گوید دوست ات می دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتاب اش را می جوید

ای کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان
در تمنای من

عشق را ا
ی کاش زبان سخن بود

احمد شاملو از کتاب ترانه های کوچک غربت 31 تیر 1358
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در میان این سیاهی
چشم من مانده به ره
که خروس سحر از راه رسد
بپرد بر رخ دیوار بلند
بسرایذ غم خود را بسرود
بسپارد دل خود را به سحر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
می توانم نگه دارم دستی دیگر را
چرا که کسی دست مرا گرفته است
به زنده گی پیوندم داده است
زهره عمران و نوشین پیشوا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید