تیوال پرند محمدی | دیوار
S3 : 09:09:32
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
درود به همه دوستان اهل ادب و هنر

قطعا هنر زیبای تاتر،یکی از چیزهایی است که میتواند نقش مهمی در ارتقاء فرهنگ و شکل‌گیری شخصیت آدمها داشته باشد، خصوصا اگر پرداخت و توجه به این هنر زیبا از سنین کودکی و نوجوانی (که زمان شکل گیری پایه شخصیتی است) باشد.

کتاب "" شفای زندگی خانم لوییز هی"" کتاب بی نظیری است که تابحال دو بار آن را خواندم. سطر سطرش زیباست.
متن زیر را که بخشی از کتاب است؛ بی ربط با موضوع بالا ندانستم.
امیدوارم اگر کتاب را نخواندید، حتما بخوانید.



آرزوی عمیق من این است که "چگونگی شیوه کار اندیشه ها" نخستین درسی باشد که در مدرسه می آموزند.
من هیچگاه اهمیت این نکته را درنیافته ام، که چرا دانش آموزان باید تاریخ جنگها را حفظ کنند.
بنظر من، اتلاف نیروی ذهن است.
بجای آن می توانیم موضوع های شایان اهمیتی نظیر این را بیاموزیم که؛
"ذهن چگونه کار میکند" و "چگونه پدر و مادری باید بود" و "چگونه باید روابط نیکو آفرید" و "چگونه باید حرمت به خود را ایجاد و آنرا حفظ کرد و چگونه باید خود را ارزشمند دانست."
... دیدن ادامه » آیا می توانید تصور کنید که اگر در کنار درس های معمول، این درس ها را نیز در مدارس می گنجاندند، با چگونه نسلی مواجه میشدیم؟
#شفای_زندگی#لوییز_هی
عااااالییه . خوندمش ...
لوییز هی معرکه ست . اونم مثل کاترین پاندر و البته خیلیای دیگه مثلن نیل والش ، هیکس ، برن و ... با خوندنِ اسکاول شین بود که متحول شد . کسی که زندگیش پر از بدبیاری و بدبختی بود . اتفاقهایی که شاید هر کدومش بتونه یک انسان رو از پا در بیاره ... دیدن ادامه » ( اون همشونو با هم تجربه کرد و از سر گذروند ). اما با تموم این بلایا و بدبختیها ، این آدم علاوه بر شفای خودش ، زندگی میلیونها انسانِ دیگه روهم تغییر داد و شفا بخشید . عین اسکاول شینِ جان :)
شفای زندگی رو خیلی دوست دارم و واقعن در زندگیم عمل کرد . قانونِ شفای پاندر رو هم پیشنهاد میکنم در کنارش . و البته اثر آینه ای که آخرین کتابشه فکر کنم ، فوق العاده است .اصلن همشونو پیشنهاد میکنم از بس که معرکه ن :))
و تماشای فیلم conversation with god رو هم پیشنهاد میکنم که بر اساس زندگی نیل والش نوشته شده . نیل والش هم آدم محشریه که منو همیشه یاد وین دایرِ نازنین میندازه . افکارشون خیلی به هم نزدیکه .
خیلی خوبن همشون .. باید مثل کتاب مقدس اونها رو خوند ، چون حقیقتن توانایی عمل کردن در زندگیها رو دارن :)
کاش فرصت بود تا یه عالم ازشون حرف زد . از تک تکشون .. و از معجزاتشون ...
۲۸ شهریور
بهراد گرامی درود بر شما و سپاس از همراهی و بیان نقطه نظرات ارزنده شما
راستش این متن را بیشتر به جهت یک متن استعاری در اینجا درج کردم.
فرمایش شما کاملا متین و پسندیده است, اصولا "افراط یا تفریط" در هر امری تبعات و مشکلات خاص خودش را دارد، اما به نظرم ... دیدن ادامه » پرداخت به چنین موضوعی("ذهن چگونه کار میکند" و "چگونه پدر و مادری باید بود" و "چگونه باید روابط نیکو آفرید" و "چگونه باید حرمت به خود را ایجاد و آنرا حفظ کرد و چگونه باید خود را ارزشمند دانست.") در کنار آموزش در مدارس و حتی در خانواده ها؛ در مدیوم و ابعادی متوسط(که نه جانب افراط در پیش گیرد و نه جانب تفریط) بسیار ارزنده و کارآمد خواهد بود.
همانطور که از نام ""آموزش و پرورش"" پیداست, این سازمان قطعا باید به بعد ""پرورش"" هم بپردازد, چیزی که حقیقتا توجهی به آن نمیشود. و پیامدش همین ناهنجاریهای ریز و درشتی است که در جامعه مببینیم.

سلامت و سبز باشید.
۰۱ مهر
با درودی دگر بار
البته پرند گرامی با نظرات شما کاملا موافقم و در این گفتمان ارائه شده، مبحث اختلاف نظری نمی بینم. گفتار اعلامی من فقط در راستای اندیشه نگارنده کتاب بود که قاعدتاً نمی توان انکار کرد که اعتقادات و اندیشه های فردی، نفوذی بر راهکارهای ارائه ... دیدن ادامه » گردیده در آثار خلق شده نمی گذارد. در خصوص سازمان خاصی که فرمودید متاسفانه به دلیل تزریق ایدئولوژی ها و سیاست های تربیتی متفاوت آن سازمان با خانواده ها، همسالان و اجتماع، پرورش مناسب شکل نخواهد پذیرفت و از طرفی با توجه به این که استخدام نیروی انسانی نیز (به جای تکیه بر دانش) با همین سیاست و ائدئولوژی دیکته شده شکل می گیرد، نه انتظاری از دانش می رود و نه پرورش
۰۱ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر همه دوستان هنر دوست و نازنین تیوالی.

مشغول خواندن بودم، حس کردم چقدر این بخش وصف الحاله ... لذا با شما به اشتراک میگذارم.

※※※

جهان از موجودات مرموز و خوب و بد و دیدنی و نادیدنی پر است؛
و درچنین جهانی هرکس ناگزیر از آن است ،
که همیشه مراقب باشد تا به نفرین جادوگر شریر یا ساحر خبیث گرفتار نیاید.
نمی تواند حتی به دیدگان خود اعتماد کند.
ممکن است قورباغه زشت به شاهدخت زیبایی مبدل گردد و جوانی خوش سیما بصورت ماری وحشتناک درآید.
هیچ چیز تابع قوانین استوار و قابل شناخت و پیش بینی نیست...

""چگونه انسان غول شد ــ. ایلین سگال ""
خانم محمدی
عالی بود ممنونم
و بابت گفتگو ها نیز
برام جذابه که کلیشه ای و سوگیرانه نیست
۲۰ شهریور
جناب لهاک گرانقدر
سپاس از شما که با صبر و مهرتون، آواهای تیوال رو دنبال میکنید. خوشحالم که رضایتتون رو جلب میکنیم.
۲۰ شهریور
خانم محمدی باعث افتخار منه ممنونم از شما و دیگر دوستان که زحمت میکشید تا نگاه دقیق تری به آثار دوستان بشه و بجز خود اثر با ذهن عوامل هم آشنا تر بشیم
۲۰ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ـــ شش فوت زیر زمین ـــ

بشنوید و لذت ببرید...

همین و دیگر هیچ...

http://s9.picofile.com/file/8336632268/Billie_Eilish_Six_Feet_Under.mp3.html
درود و عرض ادب خدمت خانم محمدی ارجمند .. حقیقت تا این پست شما رو دیدم رنگم پرید ! :) و گفتم از گروه Six Feet Under آهنگی رو معرفی کردین ! و بیشتر اون گروه و هر جا که ببینم برای من معرف نام Six Feet Under هست .. اما وقتی به این موسیقی زیبا گوش دادم لذت بردم و ممنون از شما .. ... دیدن ادامه »

۱۷ شهریور
جنابرMarillion عزیز درود بر شما.
خوشحالم که این موزیک رو دوست داشتید.
۱۷ شهریور
جناب بامداد درود بر شما و سپاس از همراهی و توجهتون
۱۷ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پرند محمدی
درباره نمایش هملت i
دنیا چقدر جای عجیبیه...
حدود ۱۶_۱۷ سال پیش، سربالی بنام کمین از تلویزیون پخش میشد که جناب شهرستانی در آن ایفای یک نقش منفی و البته اصلی را به عهده داشتند.
و من چقدر از این کاراکتر بیزار بودم که باعث خانه خرابی آدمهاست...به نظرم این کاراکتر منفورترین آدم روی زمین بود...
گذشت و گذشت تا کارهای زیبای استاد شهرستانی, چهره منفور آن کاراکتر را کلا از ذهنم محو کرد.
و اما حالا؛
هیچوقت فکر نمیکردم بازیگر توانای آن کاراکتر منفور ، که حالا دیگر از دوست داشتنی ترینها شده و نامش پای هر کاری امضای با ارزشیست برایم، امشب افتخار مصاحبت و همنشینی اش برایم رقم بخورد و در کنارش به تماشای نمایش زیبایش بنشینم.
امشب به لطف تلاشهای استاد شهرستانی گرانقدر, شاگردانش بر صحنه تاتر خوش درخشیدند و هملت زیبا و ملموسی را به تصویر کشیدند.
""هـمـلت "" را ببینید.√√


پرند گرامی من نمایش ارباب پونتیلا و نوکرش ماتی را از کارهای ایشان دیدم استعداد یابی جوانان و شاگرد پروری در این رشته و اعتماد و فضا دهی به آن ها توسط جناب میکائیل شهرستانی بسیار ستودنی هست کاری که کمتر از اساتید متبحر ما در هر رشته مشاهده می شود
۰۳ شهریور
بهراد گرانقدر, من هم با شما در خصوص این سنت پسندیده جناب شهرستانی موافقم, چقدر خوب بود این سنت توسط اساتید دیگر هم پیروی میشد.
۰۵ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هنر چیست؟
در تعریفی که با یک گشت و گذار ساده در دنیای مجازی میتوان به دست آورد ""هنر مجموعه ای از آثار یا فرآیندهای ساخت انسان است که در جهت اثرگذاری بر عواطف، احساسات و هوش انسانی، یا به منظور انتقال یک معنا و مفهوم خلق میشوند. هنر توان و مهارت خلق زیبایی است.""

بنابراین طبق تعریف بالا؛ خلق هنر در هر رشته و شاخه ای ( هنرهای تجسمی، هنرهای نمایشی، موسیقی، ادبیات، سینما و معماری) باید در راستای اعتلای روح و جان و صیقل دادن عواطف و احساسات بشری باشد.
به زبان ساده تر؛ این هنر باید آنقدر کارکرد داشته باشد که با تاثیر بر عواطف انسانی،توان تغییر نگاه و زاویه دید را در جهت ارتقای روح و روان و فرهنگ فردی داشته باشد.
نمیتوان انکار کرد که شاخه های مختلف هنری در بیان و انتقال مفاهیم متفاوتند، اما به شخصه معتقدم هنری که چنین توانایی را نداشته باشد ... دیدن ادامه » تقریبا فاقد معیارهای اصلی هنر است.
هر هنرمندی در هر رشته و شاخه هنری که فعالیت میکند، به مثابه یک خالق است. مگر نه اینکه اصالتا ""خالق"" در مقام یک نیروی برتر و دانا، بایستی بهترین و کاملترین مخلوق خود را به منصه ظهور برساند؟ مخلوقی که مهر تاییدی بر اصالت تفکر و خلاقیت خالقش باشد؛ آنگونه که انگشت حیرت بر دهان مخاطب بگذارد.
آنچه هنر، خصوصا هنر نمایشی را در نگاه بنده (به عنوان مخاطبی عام) ارزشمند و خواستنی میکند؛ این است که این هنر برایم فرصتی است تا ذهن مشتاق خود را در جولانگاه بی پایانش رها کنم و به فراخور حال و هوای قلب و اندیشه ام، خط مشی و خط سیری برای نگاه و چشم اندازم به زندگی بیابم.
اما متاسفانه گاهی چنان از این رهایی ذهن، خسته و آشفته و بعضا حیران! میشوم که تا مدتها با خود تکرار میکنم ""هدف خالق نازنین از خلق چنین اثری چه بوده است؟؟""
نمیدانم! شاید ( و البته حتما) گاهی ظرف درک و فهم و اندیشه بنده بسیار کوچکتر و حقیرتر از لمس معنای واقعی مدنظر خالق گرانقدر باشد! که آرزو میکنم باریتعالی توفیقی عنایت کند تا ظرفیت ظرف وجودی درک و بینش حقیر، کمی وسیعتر و فراتر از دنیای ذهنی شخصی ام گردد....
پ.ن ۱ : قطعا قصد زیر سوال بردن کار خاصی را ندارم، بلکه این متن تنها حرف دلی بود از دل یک مخاطب عامِ مشتاق و دوستدار تاتر..
پ.ن ۲ : بی هیچ شک و شبهه ای اذعان میکنم تمامی گروههای نمایشی نازنین و محترم، روند سخت و طولانی و طاقت فرسایی را از ابتدا تا انتهای فرآیند اجرا متحمل میشوند؛ اما با احترام و احترام و احترام، ای کاش حداقل قدر زحمات خود را بدانند و کاری فراخور میزان زحماتشان به مخاطب مشتاق ارایه دهند.

ـــ پـرنـد مـحـمـدی ـــ
از بهترین نوشته هایی بود که راجع به هنر خوندم :-)
به شدت ممنونم.
اما پی نوشت دو...
بنظرم اگر قبل از معنی هنر به معنی هنرمند توجه کنیم (آنکه دارای فضل و کمال یا فضایل اخلاقیست) هیچ وقت کار ضعیفی به مخاطب ارائه داده نمیشه.نسل ما سازنده ضرب المثل هرکی از ننش ... دیدن ادامه » قهر میکنه خواننده میشه بود،درستش چیه؟
هنر به هنرمند مدیونه
یا
هنرمند به هنر مدیونه؟
۲۹ مرداد
بهراد گرانقدر, درود بر شما،
قطعا و حتما تمامی سوالهای شما بجا و قابل تامل و بحث است؛ اما آنچه باعث شد بنده این حرف دل را بزنم همان نگاه و تعریف عام و عرف برای هنر. نگاهی که ""حداقل "" توقع را از یک اثر هنری برای مخاطب ایجاد میکند.
متاسفانه بعضا ... دیدن ادامه » شاهد کارهایی هستیم که همان حداقل استاندارها را نیز ندارد.
به شخصه همیشه خواهان این هستم که اگر نظاره گر اثر هنری باشم, حرفی برایم داشته باشد.
حرفی، تلنگری، تغییری و هر آنچه که ذهنم را به تکاپو و تفکر وادارد.
سپاس از همراهی پرمهرت
۲۹ مرداد

گاه آنچه که ما را به حقیقت می‌رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می‌بخشد.
از بخت یاری ماست شاید
که آنچه می‌خواهیم یا به دست نمی‌آید
یا از دست می‌گریزد.مارگوت بیگل، ترجمه: احمد شاملو
۳۰ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پرند محمدی
درباره نمایش تیولا i
ـــ تیولا ، جهنمی جنگ زده و نامیرا ـــ

به محض ورود به سالن، با مشاهده طراحی صحنه ای سرد و آهنی (طراحی آیرونی) و لوله هایی شبیه به تاسیسات موتورخانه های کشتی(شبیه آنچه در فیلمها میبینیم) خود را آماده تماشای نمایشی ابزورد با بستری تلخ و زبانی گزنده میکنیم.
پس از خاموشی چراغ و حضور بازیگران با گریمهایی اکسپرسیون و اگزجره که بن مایه ای سرد و بیروح دارد، حدسمان تبدیل به یقین میشود که با یک گروتسگ مواجهیم.
تیولا؛ همان عروس دریایی نامیرایی که به مرگ طبیعی نمی میرد ، در واقع سمبلی است از یک دور تسلسل و باطل و یک چرخه بیهودگی و تکرار که در جهانی جهنمی به آن دچاریم. تکراری که حتی در کلام با ادای برخی دیالوگها، به آن تاکید میشود. اوج تاکید بر این تکرار زمانی است که مخاطب شاهد تکرار زایش ""بچه تیولا"" در سده های مختلف است. بچه تیولایی که پس از چند ... دیدن ادامه » صدسال , حال خودش والد یک بچه تیولای دیگر است. اما تیولایی متفاوت از تیولاهای متعارف همیشگی...
زمان در این نمایش مجهول و گم است و مخاطب نمیداند این بُعد زمانی کِی و چه وقت است، اما میتواند این لازمانی را به سبب رخدادهایش به راحتی در زمان حاضر خود بنشاند.
مکان نیز در این نمایش، به ظاهر ناکجا آباد است؛ اما ناکجاآبادی که نشانه های همسان سازی به جغرافیاهای خاصی را به زیبایی با طراحی صحنه آیرونی اش به جا گذاشته است.
تاسیسات موتورخانه ای کشتی که یادآور ناوهای جنگی در هر جغرافیا و هرگوشه ای از دنیاست که برای قشون کشی جنگی همواره آتشش به راه بوده و هنوز نیز هست...
کوره های آدمسوزی که اولین تصویر و تعبیری را که به ذهن متبادر میکند، نسل کشی یهودی ها و فاجعه هلوکاست است و این تداعی در پایان نمایش که مادر و جنین اش در کوره محبوس شده اند به اوج خود میرسد. (این صحنه برایم تداعی گر فیلم ""پسری با پیژامه راه راه"" بود که هنوز بعد از گذشت سالها از تماشایش، از یادآوری متاثر میشوم.)
اما آنچه در این بین برایم جذابیت خاصی داشت، موسیقی نمایش بود.
انتخاب نوای ""پن فلوت"" برای این فضای سرد و ابزورد که از طرفی حسی حزن آلود و غم انگیز را القا میکند و از طرفی با فراز و فرودهایش یک حس خوشایند از بارقه امید را بر دل مینشاند؛ انتخابی بجا و زیباست.
شاید القای این پارادوکس حسی توسط این نوای موسیقی، پیام تازه ای داشته باشد؛ اینکه میتوان در قلب جهنم، جایی که تیولا هربار زاده میشود و نمی میرد، مانند پیرمرد نمایش ؛هنوز امیدوار بود و برای لذت بردن تلاش کرد...
پ.ن: جنگ همیشه این نیست که دو کشور به روی هم توپ و تانک و گلوله ببندند، گاهی جنگ میتواند در حد یک کشمکش لفظی و کلامی بین دو تا آدم باشد که اثر همان لفظ و کلامشان بر قلب یکدیگر، به مراتب مخرب تر از هزاران موشک هسته ای باشد. مراقب باشیم، جنگ همیشه در کمین است...
ـــ پـرنـد مـحـمـدی ـــ
ظاهرا نمایش درخور توجهی است خانم محمدی عزیز. یاداشت تان ترغیب مان کرد به تماشا. واقعا جنگ همیشه در کمین است و به ما می نگرد!
ممنون و موفق باشید.
۲۴ مرداد
بهراد گرانقدر, سپاس از همراهی و حسن توجهتون.
اطمینان دارم از فیلم خوشتون میاد.
۲۷ مرداد
سپاس از شما که با حجم مشغولیت های زندگی مینویسید.حتما این فیلم مورد علاقه من هست امیدوارم موفق و شاداب باشید
۲۷ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر دوستان هنردوست تیوالی
راستش شاید این روزها، هرکسی بهانه ای برای ""خوب نبودن"" داشته باشه...
بهانه، دلیل، علت، یا هرچیزی که اسمش رو بگذاریم...
اما من دلم میخواد تو قلب این همه خوب نبودن، ""خوب "" باشم و ترجیح میدم ""خوشبین و پر انرژی "" باشم .
یکی از چیزهایی که برای این خوشبینی و حال خوش کمکم میکنه, موسیقیه.
پیشنهاد میکنم حتما این موسیقی زیبا رو بنام "Lost Girls"" از ویولونیست ، موسیقیدان، رقاص و پرفورنس آرت آمریکایی ""Lindsey Stirlling"" به گوش جان بشنوید و بشنوید و بشنوید و از هر ثانیه اش لذت ببرید.

http://s9.picofile.com/file/8334434284/Lost_Girls_320.mp3.html
شما چه خودت چه پیامت وچه پیشنهاد موسیقیت پراز انرژیه پرند عزیزم ... با کلی خوشحالی از وجودنازنینت گوش میدم و لذت میبرم :)
ممنون که حالمونو خوب میکنی ..
۲۳ مرداد
درود بر شما بانو
سپاس از این پیشنهاد خوب و درجه یک
کلی لذت بردم از این آهنگ ، حالمون رو خوب کرد بانو
مانا باشید
۲۸ مرداد
دوست گرانقدرم جناب حسین مردی, خوشحالم که دوست داشتید. سلامت باشید و سبز
۲۸ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هر چیز؛ سه چیز است:
خودش، تصویرش، تصورش.
و دشوارترین است؛
اگر کسی بتواند،
تصویر، تصور و خودِ خودش را یکی کند.

**چقدر این کار رو دوست داشتم. اطمینان دارم تا مدتها ذهنم درگیرش خواهد بود.
ــ مایم، سخنِ بی کلامی به قدرت ویولون پاگانینی ــ

علیرضا ناصحی، نمایشی (بهتر است بگوییم پانتومایمی) روی صحنه دارد که جدای از خلاقیت، یادآور سینمای چاپلین بزرگ است.
آنچه خلاقیت میگویم, همان انتقال احساس و عواطفی است که از لایه های مختلف شخصیت نمایش با کمک دستها و بدن ایماگر و گریم سفید چهره که همگی اگزجره و اکسپرسیون است، شکل میگیرد و این اتصال بدون برقراری هیچ کلامی رخ میدهد.
نمایش در فضایی ساده و بی غل و غش و در بستری طنز ، روایتگر معضلی اجتماعی است که بشر سالهاست به فراخور تغییر در غرهنگ و تمدنش با آن دست به گریبان است. معضلی که منشا آن عدم شناخت و آگاهی کافیست و نادیده گرفتنش به قیمت بلاتکلیفی آدمها در این دنیای بزرگ تمام میشود.
علیرضا ناصحی با کدگذاری و نشانه ها, به کمک فیگور و رفتارهای حرکتی خود خالق موقعیتی است که از تولد تا مرگ کاراکتر ... دیدن ادامه » را به تصویر میکشد. کاراکتری که توسط یک نیروی بیرونی به جبر کنترل میشود و "هیچ نمیگوید".
طراحی صحنه به شدت مینیمال و ساده است. طنابهایی که صحنه مزین به چینش آنهاست و مصداق حصار و بندی است که با خودخواهی و میل به جنگ و تنش خود را در آن محصور میکنیم. این ریسمان حصار را در طراحی لباس هم میبینیم.
به سبب صامت بودن و اصالت پانتومایم نمایش، زمان آن کوتاه و حدود سی دقیقه است.سی دقیقه ای که در عین سادگی، سخت و جذاب است.
هرچند که پسندِ هنر، کاملا سلیقه ای و گاها وابسته به حس و حال لحظه ایست؛ اما این خلاقیت زیبا را از دست ندهید.
ــ پـرنـد محمدی ــ

دوست هنرمند و گرانقدرم راستش دیدن این نمایش در فهرست نمایش هایی که باید ببینم نبود، با نوشته خوبت این نمایش هم اضافه شد امیدوارم که فرصت تماشایش به موقع فراهم شود.
سپاس که تجربه خوب و نظر ارزنده ات را با ما در میان گذاشتید.
۲۶ اردیبهشت
در تائید فرمایشات شما بانو محمدی ، نمایشی خوب و دوست داشتنی بود
۲۶ اردیبهشت
دوست گرامی، جناب حسین مردی سپاس از حسن توجهتون
۲۷ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پرند محمدی
درباره کنسرت-نمایش شطّ رنج i
با سلام به همه دوستان تیوالی.

بزرگوارنی که کنسرت نمایش را به تماشا نشستند، در صورت امکان کمی از فضا و داستان نمایش توضیح بدهند.
مایلم بدانم خط سیر داستان در چه فضایی روایت میشود. (فارغ از فضای موسیقیایی)
سپاسگزار همراهی شما هستم.
درود بر شما
داستان نمایش با تاکید زیادی، نمادین و وهم‌انگیزه. درگیری و کانفیلیکت انسان با با خودش هست. فضای داستانی و خط زمانی در زمان حال و بسیار مینیمال هست که موسیقی و شعر اون رو در ذهن شما از مینیمال بودن خارج میکنه.
البته این نظر منه و نگاه من :) امیدوارم ... دیدن ادامه » جواب چیزی که میخواستید رو داده باشم.
۰۴ اردیبهشت
دوست گرامی جناب ملک صادقی
سپاسگزارم بابت پاسخی که دادید. با توضیحات شما فضای کار را در ذهنم ترسیم کردم. سپاس
۰۵ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پرند محمدی
درباره پرفورمنس کتو i
کـِتـو ــ چاله ای به عمق تنهایی

از نگاه من پرفورمنس کتو یک آینه بود.
آینه ای که وقتی مقابلش ایستادم خودم را دیدم و هزاران، بلکه میلیونها خودی که مثل من هستند.
""من"" هایی که تن به تنِ خودمان میدهیم وهر روز تنهایی هایمان را بغل میکنیم.
""من ""هایی که وقتی توی خودمان غلت میزنیم به همه چیز فکر میکنیم.

آندریا نوشاد، نویسنده و کارگردان جوان و خوش فکری است که گرچه قصد سایکودرامی (تاتر درمانی) ندارد، اما با به صحنه آوردن کتو ذهن مخاطب را به چالش میکشد و زمزمه های ذهنی و خصوصی مخاطب را در صحنه میتکاند و جار میزند؛
آنطور که در حین تماشا و حتی پس از ترک تماشاخانه، مخاطب با خود تکرار میکند:
""پس من هم تحت تاثیر گره قمری کتو هستم؟""
یک همذات پنداری و جایگزینیِ خود با پرفورمرها.
بهترین انتخاب کارگردان، فضای دالانی و تو در توی تماشاخانه دا است که با اتمسفر کار کاملا همخوانی دارد، خصوصا چینش صندلیها به گونه ایست که تماشاگر حق انتخاب دارد؛
بنشیند یا مابین دالانها راه برود و جابجا شود.
در واقع فضای دالانی و لابیرنتی تماشاخانه مصداقیست از درون و ذهن لایه لایه هرکدام از ما، و این حق انتخاب همان روبرویی ما با خودمان است.
روبرویی و مواجهه ای از زوایای مختلف که از دریچه های مختلف به درون خود،
... دیدن ادامه » سرک بکشیم،
تلنگر بزنیم،
مواخذه کنیم،
تشر بزنیم،
تحکم کنیم،
لمس کنیم،
نوازش کنیم و
در آغوش بکشیم.
دومین انتخابی که در این پرفورمنس برایم جذاب بود، جنسیت پرفورمرها بود؛ سه زن و یک مرد.
در واقع هر سه یکی بودند، اما این نسبت سه به یک به نظر میرسد گویای بعد شخصیتی تلفیقی زنانه و مردانه هر تنی است که با خود به همراه دارد و بسته به شرایط و اقتضای زمانی رخ می نماید و عرض اندام میکند.
کتو را دوست داشتم و دیدنش را در این روزهای پرترافیک ذهنم به فال نیک میگیرم.
پ.ن: طبق اظهارات خانم نوشاد، گره قمری کتو وجود دارد و اسطوره کتو یک نماد اساطیری هندی است.
ـــ پـرنـد ـــ
سلام
کتو : فرزندی دارای خصوصیات منحصر به فرد - ویژه - ترکیبی از جاذبه و دافعه
از حرفهای خود کارگردان شروع میکنم نسبت به ایده و کار خودش :
تلاشهای بی ثمر - اولویت دادن به کارهای بیهوده بجای دنبال کردن هدفی معین - حس دور افتادگی - کمبود اعتماد بنفس - نارضایتی که هیچ وقت برطرف نمی شود - خلائی در درون -
این ویژگیها هم در افراد افسرده هست و هم در افراد خلاق
شعر گیزنبرگ به این افراد می پردازد.

{( حاشیه - جدا از متن کارگردان - شعر گیزنبرگ - ترجمه علی قنبری : اونایی که فارق التحصیل شدند با چشمهای بی رنگ و مبهوت (یعنی یک جورایی هیچی نفهمیدن ) - گیج و منگ در میان متخصصین جنگ - اونایی که از دانشکده انداختنشون بیرون واسه خول و چل بازی و انتشار مطالب مستهجن -
مست شراب - نئشه - هرجا هرکاری می کنند و FBI شورتو شلوار و پشمو پیله شونو وارسی میکنه........)}

ادامه ... دیدن ادامه » گفتهای کارگردان :
کتو یک افسانه است ، به طور خلاصه وقتی اکسیر جاودانگی بین الهه ها دست به دست میشد ، دیوی از این ماجرا باخبر میشه و با دوز و کلک می تونه
جرئه ای از اکسیر بنوشه.
در همین حین یکی از الهه ها متوجه میشه و سر دیو رو از بدنش جدا میکنه ولی چون دیو مقداری از اکسیر را نوشیده بود سرش و بدنش هریک بطور جداگانه جاودانه شدند.
سر راهو نام میگیرد
و تن بدون سر کتو
حدود یکسال پیش طرح حرکتو بر اساس موسیقی کتو ساخت گروه رودخانه خاکستری آغاز کردم. .........پایان متن کارگردان
موسیقی که کارگردان گفته رو گوش دادم یک موسیقی خطی - بدون مکث و تامل - بدون احساس و خشن - که فکر میکنم سبک راک باشه
حرفهای جناب کارگردان و موسیقی که بهش اشاره شد و گوش دادم منو یاده چندتا اهنگی که از شاهین نجفی شنیدم میندازه :
شاهین طی کنسرت خود در تورنتو بهمراه همنوازان غیر ایرانی خود که بطور کامل برهنه بودند اقدام به درآوردن بخشی از لباس‌های خود نمود هرچند بطور کامل لخت نشد. این اقدام او با واکنش‌های مثبت و منفی فراوانی همراه شد. وی دلیل این اقدام را........
موسیقی تیزر تاترو چندبار گوش دادم که به من حسه ضربان ملتهب حرکت عقربهای ساعتو القاء می کرد که گاهی هم ناموزون بود.
پوستر تبلیغاتی تاتر کتو هم دیدم : بیشتر نماد تنها و بدنهای بدون سر بود
کل مطالبی که دیدم و خوندم و بهش اشاره شده منو یاد فیلم مد مکث(mad max) با بازی تام هاری (tom hardy) مینداز
افرادی که به هیچ چیز جز ویران کردن فکر نمیکردن
و معدود افرادی که از این تفاوت برای اندیشیدن استفاده کردن.
۰۵ دی ۱۳۹۶
در باور من، برای آزاد شدن از بندها میبایست نخست آنها را بیان کرد؛ بیان اندیشه به ما کمک می کند زندگی سالم تری داشته باشیم .
۰۷ فروردین
جناب صفی خانی درود بر شما, سپاس از همراهی شما
۱۷ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر دوستان نازنین تیوالی
بی شک هنر موسیقی یکی از هنرهاییست که نه تنها روحبخش و جان نواز است, بلکه با شنیدن هر قطعه گویی با صدای خوشنوای آن داستانی را میشنویم.
قطعه ای که در انتهای متن لینک دانلود آن را میگذارم, یکی از آن قطعه هاییست که با شنیدنش تصاویر زیر برایم تداعی و ترسیم شد.
امیدوارم شما نیز از شنیدنش لذت ببرید و حسی که دربافت کردید خالق داستان زیبایی باشد.
**********
زن؛
پشت پنجره رو به دریا،
خیره به افقی دور ایستاده بود...
ساکت و نا امید...
بی اختیار،
قطرات اشک از چشمانش سرازیر شد و رد بارانِ اشک گونه هایش را خیس کرد...
با پشت دست اشکهایش را پاک کرد،
برگشت و از پشت چشمان تارش در لحظه ای کل خانه را از زیر نگاه گذراند.
اشارپ قلاب بافی آبی رنگش را که یادگار دستان پرمهر مادر بود بر شانه انداخت و از خانه خارج شد...
روی ایوان، لختی تامل کرد و به روبرو نگریست ...
گویی ... دیدن ادامه » دریا با نوای موجهای آرامبخش و دلنوازش،
او را میخواند...
قدم زنان پا بر شنهای نمناک و گرم ساحل گذاشت...
باد، دامن پیراهن بلندش را به رقص درآورد...

بازیگوشی موجهای دریا بر ساق پایش،
لمس گونه هایش با دستهای لطیف نسیم،
نوازش موهایش با تلالو خورشید،
همه و همه به یکباره دلش را زنده کرد...

رو به دریا ایستاد؛
دستهایش را به طرفین باز کرد،
سرش را رو به آسمان گرفت،
و اجازه داد روح بی تابش،
با وسعتِ آبی بیکران یکی شود...
ـــ پـرنــد ـــ

http://s9.picofile.com/file/8314896500/Into_the_Sea_George_Skaroulis_delshodeegan.mp3.html
وجود و عدم
لبهء تاریکی Edge of Darkness
مردی درحال نواختن پیانو
جاودانگی را خلق میکند.
.........................................................................................................................................................................
این مسیرو توی متنتون خیلی دوست داشتم

پشت پنجره ، رو به دریا ، ساکت و نا امید
قطرات اشک سرازیر شد
برگشت ... دیدن ادامه » خانه را از زیر نگاه گذراند
یادگار مادر
روح بی تابش با وسعت آبی بی کران یکی شد


در بین مسیر و متن به خودم میگفتم خدایا قراره چطوری تمامش کنه
به نظر من به بهترین شکل تمام شد
شخصا مشتاق همچین پایانی بودم
و وقتی به این شکل پایان یافت لذت بردم

مرسی
۰۱ دی ۱۳۹۶
شما فرد خوش بینی هستید و البته باقریحه : )
۰۱ دی ۱۳۹۶
Captain بزرگوار
سپاس از همراهی و حسن نظرتون.
راستش توصیفات بیشتری هم در ذهنم نقش بست که بنده به چکیده اش بسنده کردم.
سلامت باشید دوست گرانقدر
۰۱ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پرند محمدی
درباره نمایش ماراتن i
""ماراتن _تلاش برای هستی یا نیستی ""

نمایش ماراتن یک موقعیت سورئال است که در کنار این موقعیت، مولفه های دراماتیک را به تصویر میکشد و از آن دست نمایشهایی است که علیرغم فضای اجرای فانتزی و البته ریتم کندی که دارد؛ نگاهش بی اغراق می تواند خاستگاه مباحث فلسفی، اجتماعی، مدنی و حتی علمی باشد.
آرش عسگری با این موقعیت و فضاسازی، در کنار خنده های گاه و بیگاهی که با کلام طعنه دارش از مخاطب میگیرد؛ ذهن او را نیز به چالش میکشد.
در ابتدا و انتهای نمایش زنی با حرکات ریتمیک بدنش ، سخن و قصه اش را بازگو میکند.
با این تفاوت که در ابتدای نمایش خوشحالتر است و لباسش رنگین, اما در انتها غمگین است و سیاه پوش.
اتفاق و تنش و کشمکش و در واقع ماراتن بین دو کروموزوم برای کسب هستی یا نیستی، در فضایی بسته و درونی که همان درون بدن زن است رخ میدهد.
بدنی که لامکان و لازمان است و استعاری است و معنا و مفاهیمی را برای مخاطب به تصویر میکشد که برایش نه تنها نامانوس و غریب نیست بلکه از مفاهیم معاصر زندگی اوست و مخاطب میتواند مابه ازای این مفاهیم را در همه ابعاد زندگیش جانمایی کند.
تنش و خودبرتربینی دو کروموزوم X و Y که نمادی از زن و مرد بوده، و در راه رسیدن به بیرون دروازه و به کرسی نشاندن حقانیت وجودی خود از هیچ تلاشی فروگذار نمیکنند، جالب و تماشایی است.
شاید نقطه جالب ماجرا آنجا باشد که هر دو جنس از همان دنیای درونی و قبل از حلول در دنیای بیرونی و در هیبتی کامل، در صدد دفاع از حقوق زنانه و مردانه خود هستند .
به نظر میرسد،خلق مفاهیم فلسفی در نمایش نیز با ظرافت و زیرکی خاصی صورت گرفته که جای تامل و دقت دارد.
پرداخت به مساله جبر و اختیار در فلسفه هستی و اینکه چقدر انسان و دستیابی به خواسته هایش تحت لوای اختیار اوست یا در کنار تمام تلاشی که برای دستیابی به پیروزی در ماراتن زندگی میکند، با مهر جبر مجبور به پذیرش میشود، نقطه عطف نمایش است.

پ.ن: نگاه فلسفی نمایش را دوست داشتم و البته اگر ریتم نمایش تندتر پرداخت و اجرا میشد, لذت بیشتری میبردم.
با آرزوی موفقیتهای بیشتر برای این گروه جوان و خلاق.
ـــ ... دیدن ادامه » پـرنـد ــ
سلام
برای خوندن این متن باید عینک متناسب با ذهن خودمو بزنم بخاط همین از دوتا کلمه که داستانو تو اون غالب تشریح کردین استفاده میکنم
سورئال :
مرز بین رویا و واقعیت
تصاویر رویاگونه ، پیچیده ، دیوانه وار
سورئالیسم از هنر نقاشی و ادبیات ریشه گرفت تا تصاویر عجیب و رمزآلود و اتفاقات ناممکن را به نمایش درآورد.
شاید علت ااصلی ورود سورئالیسم به سینما آزادی کامل و بدون مرز برای سازنده و فراتر از عکس ویا نوشته و به صورت عینی و بصری بود.
سینما سورئال همیشه در حال ستیزه با همه چیز هست.
درون مایه ، نوع نگاه و داستان ، همه چیز در سینمای سورئال رنگ و بوی دیگری دارد و از هیچ قانونی تبعیت نمی کند.
شاید ... دیدن ادامه » نتوان برای اتفاقات روی پرده دلیل منطقی پیدا کرد.
ما در عالم سورئال تجربه ای را لمس میکنیم که در زندگی روزمره امکان برانگیختن این حس و تجربه وجود ندارد.
آزادی وسیع در سورئال به خالق آن این اجازه را می دهد که از هر خط قرمزی عبور کرده و هرنوع سکانسی را به تصویر بکشد.
درام :
نمایشنامه ای که قصد دارد یک ماجرای احساسی را به جد و جدای از ماجراهای تخیلی خلق کند.
درام ، نزاع و ستیزه جویی و نگرانی و اضطراب ،تنش ، شدت احساسات شخصیت های یک واقعه را برای تماشاگران به نمایش می گذارد به گونه ای که آنها چنین کیفیاتی را در خود حس کنند.
متن بالا که نوشتم بخشی از یک مقاله بود که متاسفانه نمیدونم نویسندش کیه
پرند تو متن خودش گفته : خانوم در ابتدای نمایش خوشحال و رنگین بود اما در انتهای نمایش غمگین و سیاه سفید
این متن منو یاده کودکی خودم و سرزمین بازیهای کودکانه ام میندازه ، شاد و سرمست از بازیهای کودکانه
انتهای نمایش برای ما دوران جوانی بود
فهمیدم یکی کودکی مارو ازمون گرفته و ما سرگشته دنبال کودکی بودیم که گمش کردیم و از دستش دادیم.
انتهای نمایش برای ما دوران جوانی ما بود ، چقدر زود به پایان این نمایش رسیدیم و چقدر قسمت پایانی نمایش طولانی شده برای ما
ظاهرا باقی عمرمون رو باید تو پایان نمایش به سر ببریم.
نویسنده و کارگردان این نمایشنامه آقای ارش عسگری هستن
نویسنده و کارگردان نمایشنامه زندگی من کی بوده
در قسمتی از متن به هستی و نیستی و تلاش برای این امر اشاره شده
وقتی به این موضوع از دور نگاه می کنیم چه میبینیم .
ازنگاه طبیعت فرقی بین هستی ویا نیستی وجود نداره
وجود و عدم همیشه بخشی از طبیعت بوده و دریای وجود و عدم همواره متلاطم درهم بودند.
به نظرم کلمه لامکان و لازمان در ، مکان و زمانی که این متن نوشته میشه نشان دهنده ماهیت ما در وجود و عدم هست.
هرچند براین باورم طبیعت بر مبنا ایده نبوده و
ایده تنها تفاوت موجود در طبیعته
وجود و عدم اهمیتی نداره
think diferent

۲۵ آذر ۱۳۹۶
سیاوش گرانقدر و خوش فکر,
صمیمانه سپاسگزارم بابت دقت نظر و زمانی که میگذاری و میخوانی.
خوشحالم که چندخط دلنوشته من را اینقدر با دقت و موشکافی خواندی و ارتباط گرفتی که حس کردم در صحنه نمایش حاضر بودی.
برداشت جالب توجه و قابل تاملی در خصوص ابتدا و انتهای ... دیدن ادامه » نمایش و تعبیرش به ابتدا و انتهای زندگی حاضرمان داشتی.
همیشه سلامت باشی و باقی روزهای زندگیت رنگبن و پرشورر.
۲۵ آذر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پرند محمدی
درباره نمایش منو نمی بره i
ـــ کارمایی به وسعت یک قوز ـــ

به جرات اذعان میکنم، نمایش ""منو نمیبره"" یکی از بهترین نمایشهایی بود که در چند وقت اخیر به تماشایش نشستم.

داستان نمایش در فضایی جادویی و رویاگونه به زیبایی هرچه تمامتر روایت میشود؛
پیرزنی که دچار بیخوابی شبانه است.
نمایش زمانی زیباتر و جذابتر میشود که پیرزن علت بیخوابی هایش را از دایی جان(که نمادیست از آگاهی و پیرخردمند) جویا میشود.

اما علت چیست؟
سایه قوزدار...
سایه زلال وجودمان که با؛
کینه، حسد، بدخواهی، آزار ، سکوتِ بی زمان، کلام بی مکان، بد دلی و هزار و یک بد و بیراه دیگر، قوزدار و خمیده اش میکنیم، که این همان کارمایی است که قدرت طبیعت در زندگی تقدیم ما میکند.

زهرا صبری نازنین و خلاق و بی نظیر، نمایشی را روی صحنه دارد که پر است از حرف, سمبل و تلنگر.

مخاطب ... دیدن ادامه » طراحی صحنه خاصی را شاهد نیست؛ اما نمایش طراحی اجرایی و دراماتورژی بی تکلف و کاربردی دارد.

یک لحاف چهل تکه و چهار بالش بزرگ.

لحاف چهل تکه ای که تنها یک لحاف نیست؛
پرده اندرونی است وقتی رهبانو از پس آن با همسر آینده اش عاشقانه سخن میگوید،
تور سپید عروسی است وقتی رهبانو با به سر کردنش راهی خانه بخت میشود،
موج دریاست وقتی رهبانو با همسرش برای اولین بار به شمال سفر میکند و از پس موجهای دلنشین دریا همسرش را دید میزند،
ورطه هلاکت است وقتی رهبانو کینه خواهر را سالها به دل گرفته و در آن فرو رفته است.

اما بالشها؛
بالشهایی بزرگ که اگرچه در نگاه اول بالین آرامش و خواب است؛ اما در اصالت همان قوزهایی است که سالها سیاهی و کینه و ضعف و بدی رهبانو را در دلش جای داده و بجای آرامش، پستی بلندیهایی دارد که دیگر سر رهبانو با تکیه بر آن رنگ آرامش و خواب را نمیبند.
و تنها زمانی این آرامش برایش حاصل میشود که دانه دانه و به نوبت همه این عوامل تشویش را از درون بالشها بیرون میکشد و از دل آنها میتکاند.

این بیرون کشیدن نه تنها سمبل و نمادیست از خانه تکانی قوزها، بلکه بخشی از دراماتورژی آگانه و خلاقانه و زیرکانه بانو صبری است تا به کمک آنها کاراکترهای فرعی نمایش را به صحنه بکشاند.

نمایش را بسیار دوست داشتم؛
هم به لحاظ فرم اجرا و محتوا و هم به لحاظ حرفهای پنهانی زیبایش.
امیدوارم همه ما آدمها در وهله اول سعی کنیم قوز در نیاوریم ؛ اما اگر هم سایه زیبایی هایمان را دستی دستی قوزدار کردیم، آگاهانه بتکانیم و صاف و صیقلی اش کنیم.

پ.ن : نمایش تنها مختص گروه سنی نوجوان نیست، چه بسا که به نظر بیشتر مختص بزرگسال است.
ـــ تماشای نمایش به شدت پیشنهاد میشود. ـــ
ـــ پــرنــد ـــ
سلام این متن و کلماتی مثل" سایه قوزدار" و " فضایی جادویی و رویاگونه " ذهنه منو یاد داستان بوف کور میبره :
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می‌خورد و می‌تراشد.
آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبیعی، این انعکاس سایهٔ روح که در حالت اغماء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می‌کند کسی پی خواهد برد؟
برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند. فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم
چه ورطهٔ هولناکی میان من و دیگران وجود دارد - تا ممکن است باید خاموش شد
اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم، فقط برای اینست که خودم را به سایه‌ام معرفی کنم - سایه‌ای که روی دیوار خمیده
ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی که همهٔ روابط خودم را با دیگران بریده‌ام می‌خواهم خودم را بهتر بشناسم.
آیا این مردمی که شبیه من هستند، یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده‌اند؟ آیا آنچه که حس می‌کنم، می‌بینم و می‌سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
باید همهٔ اینها را بنویسم تا ببینم که بخودم مشتبه نشده باشد
فقط ... دیدن ادامه » با سایه خودم خوب می‌توانم حرف بزنم، اوست که مرا وادار بحرف زدن می‌کند
هر کس دیروز مرا دیده، جوان شکسته و ناخوشیدیده است ولی امروز پیرمرد قوزی می‌بیند که موهای سفید، چشمهای واسوخته و لب شکری دارد
من از بس چیزهای متناقض دیده و حرفهای جور بجور شنیده‌ام حالا هیچ چیز باور نمی‌کنم
میان چهاردیواری که اتاق مرا تشکیل می‌دهد و حصاری که دور زندگی و افکار من کشیده، زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود، نه، اشتباه می‌کنم - مثل یک کنده هیزم تر است که گوشه دیگدان افتاده و بآتش هیزمهای دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.
۱۷ آذر ۱۳۹۶
عالیییی
۱۹ آذر ۱۳۹۶
نیک اندیش گرانقدر
سپاس از حضور شما
۲۵ آذر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پرند محمدی
درباره نمایش پدر i
پـدر ....
چه کلمه زیبایی...
میگویند عشق زیباترین سه حرفی دنیاست؛
اما من میگویم زیباترین سه حرفی دنیا همین است؛
"" پـدر ""
اصلا بهتر است دیگر به جای عشق هم بگوییم پــدر...


پدر را دیدم،
گویی حلول روح نازنین پدرم در صحنه بود؛
آنجا که استاد جلیلوند،
برای دخترش دلبری میکرد،
بهانه میگرفت،
و حرف میزد و راه میرفت...

خودم ... دیدن ادامه » را هم دیدم؛
آنجا که فقیهه سلطانی به عادت فرزند بودن،
حجم حضور پدر را ندید وتصور کرد این بهترین نعمت و برکت دنیا؛
همیشگی است و درخت عمرش همواره سبز....

آنجا بود که دلم خواست به میان صحنه بروم و دختر را بیدار کنم و با همه توان فریاد بزنم؛
""پــدر "" را؛
ببین،
لمس کن،
درک کن،
و در آغوش بکش،
قبل از آنکه دیر شود،
که در آن روزِ دیر شدن ،
در حسرت تکرار دوباره اش نمانی...

که اگر بمانی؛
اگر تمام چشمهای دنیا هم نگاهت شوند،
اگر تمام دستهای دنیا هم آغوش شوند،
اگر تمام حنجره های دنیا صدایت شوند،
دوباره نه میتوانی،
دیدارش کنی،
در آغوشش بکشی،
و حتی صدایش کنی....

پـدر را ببینیم...
پرند گرانقدر دوست هنرمندم روح پدر بزرگوارتان قرین رحمت باشد..
۰۹ آذر ۱۳۹۶
روح همه پدران و مادران درگذشته شاد . سپاس از خانواده هایی که سالها با بیماران آلزایمری با مهر و محبت رفتار کردند .
۲۲ آذر ۱۳۹۶
دوست خوبم رضای گ انقدر, سپاس از شما
۲۶ آذر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام و درود
درسته که امسال هنوز پاییز، این فصل عاشقی، رسما حضورش رو با اون هوای جذاب و نارنجی رنگش شروع نکرده؛
اما شنیدن این آهنگ زیبا از "" گروه دال"" خالی از لطف نیست.
حتی شاید بتونه تداعی گر یک حس پاییزی زیبا (که همراه با نم بارون پاییزیه) باشه، حداقل برای من.
در این حس لذیذ، شریک باشید.

http://s9.picofile.com/file/8311371884/Avazam_ra_miraghsidi.mp3.html

عالی بود. :) ممنون.
۱۸ آبان ۱۳۹۶
اردشیر گرانقدر، دوست همیشه همراه
ممنون از حسن توجهت.
آرزو میکنم آسمان شهرم، هرچه زودتر ابری و بارانی بشه. یک آسمان ابری پاییزی اصیل...
۱۹ آبان ۱۳۹۶
جناب نوبادی,
ممنون از حضور و همراهیتون و اینکه حرفهای دلتون رو با ما به اشتراک گذاشتید.
گاهی وقتها, جدای از سلیقه کلی که در انتخاب هرچیزی در زندگیمون به خرج میدیم؛
حسهای لحظه ای هر کدوم از ما هم در انتخابهامون دخالت میکنه و این میشه که ما گاها خلاف سلیقه ... دیدن ادامه » همیشگیمون از خیلی چیزهای دیگه هم خوشمون میاد و به قلب و جانمون میشینه.
ممنون از آهنگ بغض...
۲۳ آبان ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوستان هنردوست و نازنین تیوالی, درود بر شما

وقتی دنیای مدرن و دیجیتالی امروز که با شتاب هرچه تمامتر پله های پیشرفت و ترقی را خصوصا در مسیر مجازی شدن طی میکند؛ با دنیای سنتی و به دور از مدرنیته که زیر چتر حمایت واقعیت سپری میشد؛ مقایسه میکنم، بیش از هرچیز به حال کودک و نوجوانهای نازنین سرزمینم تاسف میخورم و متالم میشوم.
میگویم تاسف، تالم و اندوه؛ زیرا با شتابی دوصدچندان تر و خواسته و ناخواسته به این دنیای مجازی پرتاب میشوند. آن هم بدون اینکه علم، اطلاع و منطق قابل قبولی برای حضور بی هنگام و غیرموجه شان در این دنیای لایتناهی وجود داشته باشد.
دریغ و درد برای وجود نازنینشان که معلق بین دنیای سنت و مدرنیته مانده است و نه تنها درکی از جاذبه ""کودکی کردنهای ما"" ندارند؛ بلکه گریز هرکدام از ما به دوران شیرین کودکی هایمان و تفریحات جذابش،از نگاهشان نوعی تحجر و عقب ماندگیست. آنقدر که در پاسخ با نگاهی سرد و فارغ از هر حسی مواجه میشویم.
تمام این مقدمات را گفتم تا برسم به اینجا که ؛
همه ما را بخدا که حال قلب و روح کودک و نوجوانهایمان را دریابیم.
اگر آنها را برای عقب نماندن از قافله مدرنیته، غرق در نعمتهای فراوان دیجیتال و امثالهم کردیم؛ حال دلشان را نیز با دعوت به دنیای غنی و بی پایان تاتر متعالی و پربار کنیم.
هنر تاتر و نمایش، از غنی ترین هنرهای هر کشوریست.
هنری که زنده و بی هیچ واسطه ای با تو؛
حرف میزند،
اخطار میدهد،
تلنگر میزند،
بیدارت میکند،
تا بزرگ شوی و به تعالی برسی.
پس ... دیدن ادامه » سخاوتمندانه، با دعوت کودک و نوجوانتان به این دنیای زیبا و ارزنده؛ قدم بزرگی در رشد و تعالی ایشان بردارید.

پ.ن ۱: تماشای نمایش را به سبب ابعاد جذابش، حتما پیشنهاد میکنم.
پ.ن ۲: بنده نه تنها مخالفتی با دنیای مدرن ودیجیتال امروز ندارم، بلکه به شدت موافق و همسو هستم؛ اما معتقدم هر سخن جایی و هر نکته زمانی دارد.
کودک باید در کودکی، کودک؛ در نوجوانی، نوجوان؛ و در جوانی اش، جوان بماند...
امیر مشهدی عباس عزیز با آثار اندیشیده، سازنده، زیبا و منحصر بفردش از ده سال پیش فرزندان مرا با تئاتر مأنوس ساخت. درودها بر ذوق و تعهد ِ ایشان که در ارتباط با مخاطبان خردسالش بسیار جدی تر از تولیدکنندگان محصولات بزرگسال است. به امید درخشش و توفیق روزافزونش ... دیدن ادامه » که از نوادر است و قابل ستایش.
پرند جان حتماً که پیشنهادتان جانانه است و چه خوب که اطلاع رسانی فرمودید. پیرو فرمایش شما بنده نیز به همتیوالیان عزیز توصیه میکنم مهر هر نازنین کودکی که در دل می پرورانید را با همراهی و تماشای این اثر جاودانه نمایید.
سپاس.
۱۳ آبان ۱۳۹۶
با سلام. با پسرانم برای دیدن نمایش رفتم. شخصیت اول نمایش (اردشیر) ارتدنسی داشت و اصلا کلماتش شنیده نمی شد. با توجه به اینکه نوجوان است و تنفس از دیافراگم را یاد نگرفته تقریبا متوجه دیالوگها نمی شدیم.
لباس طراحی شده برای شخصیت نانوا وقتی پیش بند نبسته مناسب ... دیدن ادامه » نیست.
کلا کار لذت بخشی نبود.
۲۰ آبان ۱۳۹۶
من در تاریکى مینشینم و تو در روشنایى صحنه قرار دارى
تمام خودت را به من نشان میدهى،کاملا رها و خارج از نگاه دنیا
تمام عشقت را،تمام جنونت را و تمام جسمت را
تو با من حرف میزنى،با جسمت با زبانت با روحت
من با نگاهم و سکوتم با تو حرف خواهم زد
تمام تو را در خودم ... دیدن ادامه » تمام میکنم
۰۷ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر دوستان نازنین هنردوست تیوالی.

نمایش خورشیدهای روشن خانم رهنما، فضایی معنوی و مذهبی دارد و در بستر واقعه کربلا و از نگاه زنان کربلا روایت میشود که در واقع یک درام عاشقانه نیز هست.
البته شاید بتوان این نمایش مونولوگ را یک روضه‌خوانی بر صحنه تاتر هم به شمار آورد.
روضه خوانی؛
از زبان بانو رباب (مادر حضرت علی اصغر) و عاشقانه هایش، بانو ام البنین (مادر حضرت ابوالفضل) و شهدایش و حضرت زینب(س) و صبوریهایش...

به گمانم، دوستانی که علاقه مند به نمایشهایی با چنین فضاسازی هستند، میتوانند مخاطب این نمایش باشند.
پ. ن: چند خط بالا فقط در راستای آشنا کردن دوستان هنردوست، با فضای نمایش بود. سلامت باشید و سبز
اسم نمایش من را برد به شعری از شاملو:
میان خورشید های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست
۲۳ مهر ۱۳۹۶
بهراد گرانقدر، سپاس از حضورت.
چه شعر زیبایی، و شاید بی ربط به مضمون عاشقانه نمایش نباشد. البته بستگی به حال مخاطب دارد که چقدر با این نمایش عشقبازی کند.
سلامت باشی دوست خوبم
۲۳ مهر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پرند محمدی
درباره نمایش فالومى i
__دنبالم بیا،سکوت کن، کشفم کن؛ آرام میشویم __

با سبک و سیاق کوروش سلیمانی در مقام کارگردانی، در ""ناگهان پیت حلبی"" آشنا شده بودم و اینطور به ذهنم رسید که ایشان برای گفتن حرفهای مهم و اساسی و چه بسا دغدغه مند، زبان طنز شریف را بیشتر می پسندند، که البته انتخاب بجایی است.
بعد از تماشای نمایش ""فالومی"" بیشتر به اطمینان خاطر رسیدم که انتخاب این زبان طنز شریف و البته انتقادی، کارکرد بیشتری از نگاه ایشان دارد.
""فالومی"" داستان جذاب، جالب و البته قابل تامل و تفکری دارد که به ظرافت هرچه تمامتر و ناخواسته، مخاطب را در مسیر تفکر و تامل قرار میدهد و حتی ممکن است در جایی مخاطب با تایید موقعیتهایی، حس همذات پنداری اش را ارضا کند.
چارلز یک حسابدارِ دقیق و وسواسی و صاحب اصول و قوانین مشخص است که به دلیل اختلاف سنی زیاد با همسرش و همچنین حس خودبرتر بینی کاذبی که دارد حکم یک معلم و گاها پدر را برای همسرش بازی میکند.
طرز پوشش و وجناتش گویای همان نظم و انظباطش است.
ظاهرا فرد موجهی است که دایم در حال یادآوری اصول اخلاقی و آداب معاشرت به زن است. اما همین فرد به ظاهر موجه، تمام کمبودها و ترسهای ناشی از ضعف شخصیتی اش را در پس حرکات عصبی متناوبش پنهان میکند؛
خنده های هیستریک،
پاک کردن مداوم دستهایش با دستمال جیبی،
تکان دادنهای پی در پی خط کش ،
و ... و ... و...
او به ظاهرمرد با اخلاق و مبادی آدابیست که مقید به یک چهارچوب اخلاقی تعریف شده است که این چهارچوب اخلاقی اش را به مانند حصاری برای خود حِرز یمانی کرده! و کجرویهای اخلاقیش را در پس این حِرز یمانی هدایت و رهبری میکند. طراحی بجا و کاربردی صحنه کاملا گویای این تعریف است.
کتابخانه ای پر از دایره المعارف ِ لغوی، تاریخی، علمی، پزشکی و ... که دور تا دور اتاق کار چارلز را احاطه کرده و تنها حکم دکوری شیک و زیبا برای محل کارش را دارد؛ نه بیش و نه کم...
و اما،
... دیدن ادامه » زیر زمینی که گویای زوایای پنهانی شخصیت چارلز است زمانی که پنهانی مجله ""همه چیز درباره جوجوها"" را با لذت میخواند و دنبال میکند !! این همان وجهِ شخصیتی در پسِ پرده چارلز است.

اما بلیندا همسر چارلز؛
زنی جوان، جذاب، با نشاط و باهوش.
زنی که از پدر داشتن و معلم داشتن خسته شده و به دنبال کسی است که او را؛
دنبال کند،
در مقابلش کمی سکوت کند؛
تا صدای تمنایش را بشنود،
در سکوت و تعقیب و تدقیق؛
کشفش کند،
تا زندگی روی خوش تفاهمش را نشانشان دهد.
بلنیدا نماینده و سمبل تمام آدمهاییست (فارغ از هر جنسیتی) که دیده نمیشوند و تنها در زیر ضربات تحکم آمیز آموزشی اجباری، از خودِ واقعیشان دور میشوند و به جبر و نه اختیار؛ لباس نافرم و کلاه عاریه ای از شرافت و انسانیت به تن میکنند.

نمایش فالومی، فارغ از کلام شیرین طنزش، نمایش دغدغه مندی ست که با واکاوی لایه هایی روانشناختی، سعی در ارایه راهکاری صحیح در جهت بهبود روابط عاطفی زناشویی دارد؛ آنجا که روابط به حکم عدم درک و پذیرش، محکوم به قطع ریسمان علاقه و محبت میشوند.
خداقوت و عرض ادب به جناب کوروش سلیمانی عزیز بابت اجرا و به روی صحنه آوردن چنین نمایش ارزشمندی.
سلامت باشید و سبز
ـــ پـرنـد مـحـمـدی ـــ
پرندجان با خوندن این متن مشتاق شدم کار رو ببینم :)
۲۹ شهریور ۱۳۹۶
سپاس دوست بزرگوارم . خیلی خوشحالم که باز هم نقدهای دقیق و موشکافانتو میخونم که دوباره منو به دنیای فالو می برد
۰۱ مهر ۱۳۹۶
جناب تهوری گرانقدر، دوست خوبم
ممنون از شما که با لطف بی شائبه، مطالب بنده رو دنبال میکنید. سلامت باشید
۰۷ مهر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بعضی صداها اینقدر پر از حس و التهاب و شور و عشقه که تصور میکنی مثل یک ندای وحی از آسمان خدا نازل شده تا قلبت رو نشونه بگیره و منقلبت کنه...
صدای استاد علیرضا قربانیِ جان ، همان وحیِ مُنزلِ آسمانیه که من رو تا عرش خدا میبره...
همیشه باشی استاد جان...

※※※※※※※

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور

میرهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می‌شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می‌شود

خاک ... دیدن ادامه » میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می‌فشارد خاکِ دامنگیر خاک
بی‌تو
بی‌تو دور از ضربه‌های قلب تو
قلب من می‌پوسد آنجا زیر خاک
بی‌تو دور از ضربه‌های قلب تو
قلب من می‌پوسد آنجا زیر خاک
بی‌تو دور از ضربه‌های قلب تو
قلب ِ من می‌پوسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد
نرم می‌شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می‌ماند به راه
فارغ از افسانه‌های نام و ننگ
فارغ از افسانه‌های نام و ننگ..
Ali این را خواند
ابرشیر، dr justice، مهدی حسین مردی، مرضیه اخوان و میر امید حسینی این را دوست دارند
به به شعر زیبای فروغ نازنین و صدای قربانی عزیز. پیشنهاد می کنم این شعر جاودان را با صدای برادر فروغ هم گوش بدهید. البته من عاشق کار صبح آزادی قربانی عزیز با شعر زیبای ابتهاج هستم که عیار صداش را کاملا به رخ می کشونه
تنم افتاده خونین زیر این آوار شب ، اما
دری ... دیدن ادامه » زین دخمه سوی خانه ی خورشید بگشادم
الا ای صبح آزادی به یاد آور در آن شادی
کزین شب های ناباور منت آواز می دادم
۲۷ شهریور ۱۳۹۶
بهراد گرانقدر، ممنون از حضور پرمهرت و پیشنهاد خوبی. حتما و به دیده منت.
۲۷ شهریور ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید