تیوال عباس الهی | دیوار
S3 : 10:45:07
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
آریو خان تبریک می گم
امید به داشتن یک کارگردان توانا در انتقال حس و فضای کلی نمایش و همزمان دقیق در جزئیات در دلم زنده شد.

و چه صحنه دراماتیکی بود صحنه پس از نمایش. اگر بی خدافظی و عرض تبریک رفتن بی ادبی نبود حتمن خودم رو منع می کردم از ورود به اون صحنه و لحظه. امیدوارم حس و حالت رو خراب نکرده باشم
فوق‌العاده بود و حیف شد ما زیارتشون نکردیم
۰۶ دی
خوش تشریف میارید :)
۰۸ دی
پاینده و پیروز باشی
۰۸ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عباس الهی
درباره نمایشنامه‌خوانی بیرون از مولینگار i
ما همگی، دست به دست، راهی کوه
نگاهی به نمایش نامه «بیرون از مولینگار» جان پاتریک شنلی

نویسنده: پیام حیدرقزوینی

مرگ، اولین تصویر «بیرون از مولینگار» جان پاتریک شنلی است. نمایش نامه ای که اگرچه در جایی از جهان مدرن فعلی اتفاق می افتد، اما چندان نسبتی با ویژگی های سازنده این جهان ندارد و مضامینی را به یاد می آورد که روزی مهم ترین مضامین سازنده آثار رمانتیک ها به شمار می رفت.
صحنه اول نمایش نامه در دسامبر سال ٢٠٠٨ اتفاق می افتد و اولین صدایی که مخاطب می شنود، صدای گاو و کبوتر و باد است از خانه ای در یک مزرعه گاو و گوسفند در دهکده کیلوکان. دهکده ای در نزدیکی شهرک مولینگار؛ جایی در شصت کیلومتری دوبلین ایرلند. خانه ای که انگار در دوردست ترین جای جهان قرار گرفته، در ته جاده ای همواره خلوت و متروک. و در کنار این خانه، خانه ای دیگر هست که آن نیز شکل وشمایل همان اولی را دارد. خانه هایی قدیمی با کف پوش های زهواردررفته و اسباب و وسایلی کهنه و ازکارافتاده: «تلویزیونی قدیمی روی قفسه ای در بالای ظرفشویی قرار دارد. کف پوش کهنه ای زمین را پوشانده و یک بخاری زغالی در گوشه ای قرار دارد. میزی کوچک، انباشته از ظرف های کثیف کنار پنجره است. مبل یک نفره چرم نمایی نیز که دل و روده اش بیرون زده در فضای زیر پله هاست...».
آدم های این دو خانه، کل آدم های نمایش و جهان تصویرشده در آن هستند: پیرمردی هفتادوپنج ساله به همراه پسر چهل ودوساله اش ساکنان یک خانه اند و در خانه دیگر، زنی هفتادساله با دختر سی وشش ساله اش زندگی می کند. ماجرا با مرگ شوهر ایفا، زن هفتادساله، شروع می شود. مرگی که البته در دیالوگ های متن با طنز و شوخی درآمیخته و در صحبت های تونی و آنتونی، پدر و پسر داستان، به تمسخر گرفته می شود. مرگ اما نه فقط در ابتدای داستان بلکه در کل روایت حضور دارد و تونی و ایفا هر دو آدم هایی در آستانه مرگ اند و این چیزی است که در دیالوگ هایشان مدام تکرار می شود. حس مرگ نه فقط برای این دو بلکه در فرزندانشان هم وجود دارد و آن ها نیز اگرچه هنوز به پیری نرسیده اند اما به خودکشی و مرگ فکر می کنند. تونی، پیرمردی است که سخت به زمین زراعی اش دل بسته و تمام فکرش درگیر آینده زمین و اتفاقی است که قرار است بعد از مرگش برای این زمین بیفتد. او پسرش را اهل زمین و مزرعه داری نمی داند و می خواهد بعد از مرگش او را از زمین محروم کند و ارثش را به کسی دیگر ببخشد. آدم های «بیرون از مولینگار»، آدم هایی از دو نسل مختلف اند که گرچه در زمین هایی مشترک زندگی می کنند اما اختلافاتی ریشه دار آن ها را از هم جدا کرده. هرچند «بیرون از مولینگار» ارتباط زیادی با وضعیت فعلی ایرلند ندارد اما یکی از ریشه های اختلافات آدم های نمایش نامه به ایرلند کنونی برمی گردد:
تونی: «تو طبیعتت نیست که وایستی رو زمین و ازش قدرت بگیری. اون طور که من می گرفتم؛ تا وقتی مادرت مرد.»
ایفا: «ناراحت نشو. کریس مولدون هم اهل مزرعه داری نبود. بارها بهم گفته بود. فقط موقعی زندگی شو دوست داشت که تو رختخواب بود یا گوشت می خورد. اما مزرعه رسشو کشید.»
آنتونی: «هر جفت شما، هر دوتون خوب می دونین که نسل شما این کشور رو
با منفی بافی اش نابود کرده.»
تونی: «ما نبودیم که اقتصاد الاکلنگی درست کردیم.»
آنتونی: «نه، شما رفتین پایین و همون جا موندین.»
آنتونی اگرچه همه روزهای عمرش را در زمین پدری کار کرده، اما حالاقرار است بعد از مرگ پدرش از زمین و خانه پدری به بیرون پرتاب شود.
... دیدن ادامه » نقش محوری زمین و خانه پدری در «بیرون از مولینگار»، یادآور پاسخی است که نوالیس به پرسش «به کجا می روی؟» داده بود. نوالیس در مواجهه با این پرسش پاسخ داده بود «به خانه پدری ام». برای نوالیس و رمانتیک ها، خانه پدری جایی بود که در آن می شد از تیرگی های جهان مدرن در امان بود و به آرامش و آزادی بدوی رسید. برای آنتونی نیز، انگار جایی بیرون از زمین و خانه پدری وجود ندارد و او حسی توامان از دلزدگی و عشق به این زمین و خانه دارد: «به من خرده نگیر بابا. بعضی آدم ها مثل من اهل لذت بردن نیستن، اما کاری که باید رو انجام می دن. حالاآدمی که کارشو انجام می ده ولی لذت نمی بره از آدمی که لذت می بره چیزی کم داره؟ حالابه مجله هام ایراد می گیری بی رحم؟ آخه من بدبخت تو اینجا چه زندگی ای دارم غیر از بارون و سرما؟...خب آره به چیزهای برقی نگاه می کنم حواسم بره جای دیگه. بذار یه چیزی بهت بگم. این اواخر بعضی وقت ها حتی نمی تونم نفس بکشم تو این خونه. مزرعه رو نمی دی به من، هان؟ ماتم از دستت! ماتم از دستت!». آنتونی از زندگی در این جهان دورافتاده دلزده است اما چیزی او را به این زمین چسبانده. چیزی که در آخر معلوم می شود عشق پرشوری است که همیشه به رزمری، دختر ساکن در خانه کناری، داشته است. عشقی که به گذشته ای دور برمی گردد و در همه این سال ها هیچ وقت علنی نشده است. عشق فروخورده آنتونی به رزمری و عمری تنهابودن و کارکردن در مزرعه، او را به ملالی دچار کرده که حالاتنها کار خود را ادامه دادن چیزها همان طور که بوده اند می داند. او با پناه بردن به آرامش و بدویت طبیعت، به مخالفت با جهان مدرن می پردازد: «مشکل این جاست که برای من تو دنیا به اندازه کافی هوا وجود نداره، هیچ وقت نداشته. همینه. مدرن شدن دنیا هم که فضای بین چیزها رو از بین برده. ستاره ها تو آسمون دارن خفه می شن، خاک زمین هم نمی تونه نفس بکشه».
در «بیرون از مولینگار»، مثل آثار رمانتیک ها؛ مرگ، عشق، زیبایی، طبیعت و جنون حلقه هایی درهم تنیده و جدایی ناپذیرند. گرچه این نمایش نامه در کلیت اش تمثیلی نیست، اما در اواخر نمایش نامه، جایی که عشق مشترک آنتونی و رزمری عیان می شود، عشق و جنون به شکلی تمثیلی به تصویر کشیده می شوند. آنتونی همیشه خود را گرفتار جنون و دیوانگی می دانسته و به این خاطر هرگز نخواسته حرفی از علاقه اش به رزمری پیش بکشد. در مقابل اما رزمری هم از کودکی دچار عشق آنتونی بوده و تمام عمرش را در انتظار او به سر برده است: «... من این جا تو این خونه نشسته ام، بیشتر از تمام سال های عمر مادربزرگم، منتظر که تو متوجه قلب من بشی که چطوری کوچه منتهی به تو رو روشن می کنه. بهم بگو چرا تا حالانیومدی». در صحنه پایانی نمایش، تونی و ایفا هردو مرده اند و آنتونی و رزمری در دو خانه کنار هم تنها مانده اند:
آنتونی: «می دونی، اخیرا خواب هایی می بینم! راجع به همه آدم هایی که تا حالاوجود داشتن.»
رزمری: «خیلی می شن که.»
آنتونی: «جد و آباد همه. کل نظرات، تاریخ بشریت. من هم جلوی همه، مثل سردسته ارکستر مارش تو رژه. عجیب بود، نشستم تو تختم و فکری بودم که معنی اش چیه. من اینجا، تنها، رانده و مانده، اون وقت شب هام پر از آدم هاست. ما دو تا هم که دیگه الان خیلی وقته همدیگه رو می شناسیم.»
رزمری: «آره درسته.»
آنتونی: «حالادیگه ما جلوی دسته ایم. فکر کردی به چیزی که بهت گفتم؟»
رزمری: «چی گفتی؟ ما که هیچ وقت با هم حرف نمی زنیم. الان یک سال شده. من تو خونه تنهام، کاری ندارم اگه می خوای بیا سر بزن».
آنتونی اما در تنهایی اش قرار ندارد و با جنونی عجیب تمام روز در مزرعه می چرخد و به دیوانه ای تمام عیار شبیه شده که به جز گشتن در مزرعه هیچ کاری برای انجام دادن ندارد. او با دستگاه فلزیاب در زمین می چرخد از دور به کسی شبیه است که به دنبال گنجی در زیر زمین است. در آخر، وقتی بالاخره حرف عشق میان رزمری و آنتونی پیش می آید، آنتونی از رازی حرف می زند که در همه این سال ها مانع ابراز علاقه اش می شده. او می گوید دیوانه و غیرعادی است و شباهتی به آدم های دیگر ندارد این دلیل سرکوب عشقش بوده است. آنتونی به قدری در طبیعت حل شده که خود را زنبوری می داند که در محیط خانه نمی تواند زندگی کند: «من فکر می کنم زنبورم! حتی همین الان دارم خفه می شم تو اتاق. من فقط تو مزرعه خوشحالم و کنار پنجره که باد رو حس کنم و تصور کنم دارم توی هوای باز بال می زنم.» رزمری اما ترسی از جنون آنتونی ندارد و عشق او را می پذیرد و گرچه این دو سال های زیادی را از دست داده اند اما هنوز هم فکر می کنند آینده ای پیش رویشان قرار دارد تا در خانه های پدری به زندگی با هم بپردازند. آنتونی بعد از مرگ پدرش، در زمین به دنبال گنج نبوده بلکه در پی یافتن حلقه ازدواج مادرش بوده که سال ها پیش در مزرعه گمش کرده بود. او تمام روز در مزرعه با دستگاه فلزیاب به دنبال این حلقه می گشته تا آن را به رزمری بدهد و نیافتن آن را نشانه ای برای عدم ابراز علاقه اش می دانسته. اما این حلقه از همان روز گم شدنش در دست رزمری بوده. «بیرون از مولینگار» اولین بار در ژانویه ٢٠١٤ در برادوی به روی صحنه رفت و متن آن در تابستان همان سال به چاپ رسید. این نمایش نامه نامزد بهترین نمایش نامه سال ٢٠١٤ از طرف تونی، مجمع منتقدین تئاتر نیویورک و مجمع منتقدین خارج از نیویورک شد و خود شنلی در حال ساختن فیلمی بر اساس داستان آن است. از جان پاتریک شنلی، پیش از این نمایش نامه های «شک: یک حکایت» و «بیا بریم تو دل شب پرستاره» به فارسی منتشر شده بود. اولی با دو ترجمه مختلف توسط محمد منعم در نشر نیلاو آزاده شاهمیری در نشر قطره به چاپ رسیده و دومی را هم بهرنگ رجبی در نشر نیلامنتشر کرده است.

روزنامه شرق، شماره 2544 به تاریخ 24/12/94، صفحه 10 (ادبیات)

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=3331334
کاش لوکیشن ها مخصوصن فضای داخلی خونه ها رو در قالب یک عکس روی پرده پشت سر می دیدیم. یک عکسی که شبیه توصیفات پاراگراف اول می بود.
۱۱ آذر
حمید خان خورشیدی
خوشحالم که ارزشمند بوده برای شما
و سپاس متقابل دارم برای اجرای خوبتون
۱۲ آذر
لطف دارید، قربان شما
۱۲ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش بر سه پایه موسیقی، کلام و پرفورمنس است که موسیقی بیش از دو دیگر به چشم می آید. آیا موسیقی راوی همانی است که کلام پیش و پس از خود روایت می کند. شاید خیر. اما با آن متضاد یا متنافر نیست. موسیقی در این کار نقش آماده کننده ذهن مخاطب برای شنیدن کلام پسین و فراهم آورنده فرصت برای رسوب و نشست کلام پیشین خود را دارد. با این مقدمه می توان گفت که کلام علیرغم سهم کمتر زمانی در زیر سایه موسیقی نمی ماند و همچنان عنصر اصلی نمایش است؛ البته اگر فرض گرفته شود که " صدا، تنها چیزهای نیست که می شنوی بلکه سکوت هم هست؛ نبود صدا؛ انتظار صدا". تنها قسمتی که هم اندازه دو بخش دیگر نیست، بخش اجرای بازیگران یا پرفورمنس است که بجز در بخش اول نمایش، همراه و هم اندازه دو جز دیگر نیست. مشکلی که کمتر به بازی بازیگران باز می گردد بلکه بیشتر مربوط به کارگردانی کار در طراحی ... دیدن ادامه » پرفورمنس است.
شروع نمایش در تاریکی همراه با موسیقی پر تپش تداعی تولد بود، آغاز نمایش، آغاز هر نمایش. با روشن شدن صحنه، کل دکور نمایان می شود. دکور یک آپارتمان مبله است که جمع همه حداقل های زندگی این دوره زندگی انسان است. بعلاوه یک سری گلدان با گیاهان خشکیده (تنها المان زنده مرده در دکور). این می رساند که با محیط زیست ماشینی انسان معاصر روبروییم. جلوتر هم گفته می شود که دریاچه ای خشکیده و ماهی های آن زوال یافته اند. گیاهانی که پس از خشک شدن آب داده می شوند و ماهی که از دهان یکی از ماشین ها بیرون می افتد و قرار است سینک روشویی حکم دریاچه حیات آن را بازی کند.
در اولین قسمت نمایش شاهد روزمرگی دو انسان هستیم که سیزیف وار خود را تا دامنه زیست انسانی خود بالا می برند و دوباره به درون تخت غلت می خورند و دوباره و دوباره. تا جایی که در پس این تکرار در بی زمان بی مکان، شروع به زمزمه نغمه خود می کنند "حتمن قفلی هست که با کلید این آهنگ گشوده می شود". سپس سوال دیگری مطرح می گردد که "نغمه حیات را چه کسی با من اموخته است".
در اینجا نقش دوم موسیقی به چشم می آید که گویا زبان سخن و پل ارتباط بین نوع بشر و همچنین جهان پیرامون است. کاراکترها در مواجهه با انها انعکاس موسیقی خود را می شنود و در ذیل همین ارتباط و انعکاس آواهاست که به مسیر شناخت خود و دیگری راه می افتند و پاسخکی برای پرسش نخستین یافته می شود. هر چند که این انعکاس ها به دلیل ناهمواری سطح آینه ها مخدوش است.
نمایش شاعرانگیی دارد که بیشتر محصول کلاژ کلام و موسیقی آن است و اگر طراحی بازی ها کامل تر و همگام تر با این دو بخش بود حتمن یک کل و مجموعه بهتری شکل می گرفت. نویسنده در پی نمایش چندین دغدغه انسان امروز (روزمرگی، تنهایی، ناتوانی در برقراری ارتباط، محیط زیست و ...) به طور همزمان است که گاهی در طرح آنها پیوستگی متن دچار اخلال می گردد و متن نیاز به ویرایش برای یافتن یکدستی بیشتر است. نمایش در کل و بخش اول به طور خاص روند کندی دارد که مناسب و متناسب نمایش است چراکه زندگی سیزیفی و همچنین سیر مسیر اگاهی همین سان سخت و کند می گذرد. نمایش در طرح سوالات بنیادی خود به دنبال بیان فلسفی آنها نیست تا بتواند برای همه مخاطبان خود طرح مساله نماید تا بتواند یک چالش ذهنی ایجاد کند.
عباس عزیز لذت بردم از خواندن متن ات و خوشحالم که نظرات ارزشمندت را در مورد نمایش به اشتراک گذاشتی
باهات موافقم که موسیقی در این نمایش رنگ مهمی دارد و البته مانند هر نمایشی که قرار است موسیقی نقش مهمی ایفا کند نقشش را در ایجاد آمبیانس ایفا می کند.. اما ... دیدن ادامه » در اینجا به رغم ادعای هنرمندان اثر؛عوامل سه گانه متن؛ موسیقی/اصوات؛ پرفورمنس به عنوان سه رکن مستقل رژیم برابری ندارند و در هم برایندی یکسان تولید معنا/اندیشه نمی کنند. اتفاقا من روایت کلامی و متن را که اجراگران انرا بیان می کنند غالب و چیره دیدم.. به نحوی که به نظرم تمرکز غالب بر سر دنبال کردن روایت است که بیشتر درغالب شاعرانگی ادبی شنیده می شود و کمتر به شاعرانگی اجرایی منتهی شده است...
به نظرم وقتی در اجرایی به موسیقی وزن /سهم برابر متن و پرفورمانس داده میشود صرفا نقش پیش آگهی حسی و خبری ندارد و ای بسا از این وظیفه فاصله می گیرد. در فاصله کانونی موسیقی/ اصوات در شروع اجرا و موقعی که آن مرد در خواب است از جمله اصوات معناساز و مساله ساز معدود و محدود در روند ماجرا/اجرا است و بسیار کارکردی و متمایز از کارکرد روتین موسیقی در نمایشهای معمول . . نمونه ساده و کمیاب و البته تکرار شده دیگر وقتی است که سازها جیغ پرنده دریایی را به گوش می رسانند و کارکرد انضمامی محتویی در ارتباط با کل اجرا پیدا می کند...به هر حال به نظرم آمد سه ضلع متن, صدا ،اجراگران مثلثی معنارسان نشده بود
طرح پرسشهای فلسفی یا وجودشناختی از دل کلیت اجرا و تیاتریکالیته بیرون نمیزند بلکه بیشتر محدود و محصور در ابراز لاینهای متن شنیده می شود
درود و ارادت به تو دوست خردمندم
۰۵ مهر
ابرشیر گرامی
مرسی که خوندی و ممنون از نظرت
با شما موافقم که هسته و جز اصلی مورد نظر کارگردان متن و کلامه. متنی که تلاش می کنه مساله خودش رو به زبان ادبی و شاعرانه بیان کنه و اینکه بازی/پرفورمنس بازیگران متن رو به خوبی یا کامل همراهی نمی کنه.
در مورد موسیقی، ... دیدن ادامه » اینکه تنها نقش آمبیانس رو داشته باشه چندان مورد نظر من نیست. به طور مثال اگر پرفورمنس مناسب تری با متن برای این کار در نظر گرفته می شد، در ترکیب با موسیقی (موسیقی که آمبیانس نبوده بلکه مکمل پرفورمنس باشد) بسیار کارا و اثرگذار می بود.
موسیقی به عنوان آمبیانس در کنار متن (همزمان یا پس از آن) سبب تکمیل روایت متن یا عمق بخشی به دریافت یا حس آفرینی متن می شود که نمونه خوبش همان است که گفتی و متاسفانه تعداد آن در کار زیاد نیست.
علیرغم موارد بالا، به نظرم موسیقی ناکارامد نیست، چرا که بسترسازی برای متن شعرگونه را انجام می دهد. مثل دکلمه ای در قاب موسیقی. که اگر نبود کار به سطح یک شعر خوانی بلند و محزون افت پیدا می کرد.
همین فضای موسیقایی بود که من رو از حس تماشای یک تیاتر در مفهوم آشنای آن به یک فضای فانتزی ذهنی برد که چند نفر در حال قدم زدن بلند بلند شعر می خوانند، آواز می خوانند و شعر و آواز یکدیگر می شوند. این چیزی بود که برای من جالب بود و از این جهت این کار رو برای من یک تجربه حسی دارای ارزش کرد.
۰۷ مهر
عباس ارجمند البته من هم موسیقی این کار را ناکارامد ندیدم بلکه منظور نظرم عدم هم برآیندی و سنتز کامل معنا از سه گانه متن اصوات و‌پرفورمنس بود.
بسیار ممنون از شما دوست اندیشه ورزم. لذت بردم از خواندن نظرات با ارزش ات و خوشحالم لذت حسی خوبی از اجرا داشتی ... دیدن ادامه » که به راستی این لذت ناب از رازهای مانایی عشق به تاتر است
۰۷ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این نمایش امروز اجرا نمی ره
در تماسی که با مرکز تیاتر مولوی داشتم، این اطلاع را گرفتم.
کاش زودتر اعلام می کردند یا اطلاعیه ای تیوال منتشر می کرد.
دوستان تیوال تماس گرفتند و گفتند از مسوول سالن موضوع را سوال کردند. پاسخ گرفتند که اجرا برقرار است.

نمی دونم والا
۱۹ شهریور
متاسفانه بدون اطلاع قبلی و بعد از ورود به سالن با نیم ساعت تاخیر نمایش اجرا نشد
۱۹ شهریور
چی بگم والا
۱۹ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در گلوی رزهای سیاه پوش
مشت مشت فریاد
اینجا ایرانشهر
واقعا چیدمان زیبا و تکان دهنده ای بود عباس جان چه خوب که درباره اش نوشتی
۱۵ تیر
همزمانی برپایی این چیدمان با اخبار تلخ تر از همیشه از گوشه گوشه میهن در نگارخانه ای که نامش ایرانشهر است، تاثیر نمایشگاه و تاثر آدمی رو دو چندان می کنه.
۱۶ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عباس الهی
درباره نمایشگاه فرآیند i
دوستان فرصت کردید یک سر خانه هنرمندان بزنید. آثار این هنرمند و آثار محمد ناصری پور در نگارخانه زمستان به نظرم دیدنی است.
در این نگارخانه ویدئویی از چیدمان آثار این هنرمند نمایش داده می شود. تماشای آن خالی از لطف نیست.
Ali.n، امیر و عاطفه گندم آبادی این را خواندند
نیلوفر ثانی، بامداد و محمد لهاک این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پیشتر در نمایشی که سالن باران داشت، کار رو دیدم. خیلی جالب و دیدنیه. توصیه می کنم اگر فرصت دارید.
البته یادمه قسمت اولش رو بیشتر دوست داشتم
چه خوب جمعه است :)
۲۸ خرداد
اردشیر جان
اگر خطا نکنم آقای مرادی در اجرای قبلی گفتند قسمت سومش کوتاهه در مقایسه با دو قسمت اول. شاید به همین دلیل همراه با قسمت دوم پخش میشه.
۲۸ خرداد
دوستان احتمالن می دونن که قصه کار بسیار تلخ و تکان دهنده است
۲۹ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فرقی نمی کند در یک آپارتمان در طبقه ششم یک شهر شلوغ باشی یا در یک کلبه در کوهستانی آرام
فرقی نمی کند در غرب زمین باشی یا شرق
فرقی نمی کند نیما باشی یا مهسا
ما مسافریم
یا به اراده پرواز می کنیم یا بی اراده پرتاب می شویم
یا به مسیر انتخابی یا مطابق دستورالعمل دیگری

ما سقوط می کنیم
یا بی آنکه سقوط کرده باشیم سقوط می کنیم

ما می میریم
یا از چیزی
یا از ترس چیزی

ما خویش را بارداریم
اگر ... دیدن ادامه » چهل باره و به تولدی نو از خود زاده شویم،
موجودی دیگر متولد خواهیم شد
اگر ترس چشم قرمز، طبیعت ما را نخشکاند
اگر به تکثیر خود، ما را فتح نکند
اگر سینه آمال ما را ندرد
عالی بود ..
۰۲ خرداد
خیلی ممنونم و سپاس از به قول تیوال دیوارنوشته و به قول خودم دل نوشته شما!
۳۰ خرداد
سپاس گزارم
همه نوشته های من دلنوشته اند
۳۱ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بارها و بارها سقوط می کنیم بی آنکه سقوط کرده باشیم
و یا حتی آنکه از سقوط می میریم بی آنکه سقوط کرده باشیم
چقدر خوب بود اگر متن این نمایش در دسترس بود، بارها و بارها
میشد بخونیمش.
۰۶ خرداد
بله حتمن خیلی خوب بود
۰۷ خرداد
سارا جان باهات موافقم
منم خیلی دلم می خواست متن نمایش رو می داشتم
و غرق میشدم توش
یک مشق روحانیه
۲۹ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من وطن رو تداعی می کنم
هر کس من رو تداعی کنه، وطن رو تداعی کرده
:-)
عباس الهی
درباره فیلم خوک i
فیلمنامه لاغر و نحیف

از متن نقد سام دولتی در سایت درامانقد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیشب کار با 35 دقیقه تاخیر شروع و 11:15 تموم شد. اگر ساعت بازگشت براتون مهمه اینو در نظر بگیرید.
Samira، اعظم م و محمد لهاک این را خواندند
فرزاد و مریم زارعی این را دوست دارند
ممنون اطلاع رسانی کردید
تعریف کار رو زیاد شنیدم ولی متاسفانه زمان شروع نمایش دیروقته و همگی هم به قول شما از تاخیر و درنتیجه زمان ساعت بازگشت شکایت داشتن.
۱۳ اسفند ۱۳۹۶
دوستان عزیز بابت تاخیر شب گذشته از شما عذر میخواهیم اما سالن رو به ما دیر تحویل دادن دوستان گروه قبلی بنا به این دلیل کمی با تاخیر شروع شد ما این هفته ١٧ و ١٨ اسفند و ٢٤،٢٥ اسفند بنا به درخواست بیشتر دوستان وهمراهان عزیزمون دو سانس اجرا داریم ساعت ١٩:١٥ ... دیدن ادامه » تا ٢٠:٤٥ و ٢١ تا ٢٢:٣٠
۱۳ اسفند ۱۳۹۶
ممنون از توضیحات دوستان
امیدوارم که پس از این مشکلی پیش آمد نکنه و بتونید کارتون رو سر وقت اجرا برید

@خانم امیری
نمایش ساعت 9:50 آغاز و 11:15 تمام شد.

@آقای یعقوب زاده
من در مورد کیفیت کار چیزی نگفتم
۱۳ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عباس الهی
درباره نمایش فعل i
زندگی به اندازه یک جمله است
بدون فعل جمله ناقص است
آن فعل یک تصمیم است
که در طول زندگی گسترده می شود.
بسیار عاااااااااالی عباس عزیز!
۲۹ دی ۱۳۹۶
متشکرمممممممممممممم
۳۰ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر می خواهی سترون نباشی
باید افکارت را از چرک ترس و تقلید و اطاعت بشویی
کودکی معصومت را در آغوش بگیری
از حصار دیگری و خود بیرون بیایی
همه راهی که تو را برده اند بازگردی
در سرزمین خودت سکنی گزینی
و پنجره زندگی ات را رو به منظری که دوست داری بگشایی

اگر می خواهی سترون نباشی
... این فکر ما را وسوسه می کند که خود را خالق و آفریدگار این تصاویر بدانیم. احساس می کنیم که مرزهای موجود بین ما و طبیعت می لرزد و فرو می ریزد و ما با حالتی از تفکر آشنا می شویم که در آن حالت دیگر قادر به تشخیص این فرضیه که خطوط موجود در چشم ما ناشی از تصاویر دریافتی خارج است یا از تخیلات درونی ما سرچشمه می گیرد نیستیم.

دمیان
هرمان هسه
ترجمه لیلی بوربور
ص 152-153
عالی بود .... جالبه منهم این چند وقت درکتاب های مختلف به چنین مضمونی برخورد میکنم که میبینم صرفا محدود به فیلسوفان و نظریه پردازان نیست بلکه نویسندگان هم به آن بسیار اشاره دارند ... درود جناب الهی و سپاس از انتخاب مفیدتون
۰۱ آبان ۱۳۹۶
- تلاش نکن که قاشق را خم کنی، این غیر ممکنه. در عوض سعی کن که حقیقت رو درک کنی.
- کدوم حقیقت؟
- قاشقی وجود نداره.
- قاشقی وجود نداره؟
- آن‌وقت متوجه می‌شوی که این قاشق نیست که خم می‌شه، این تویی که خم می‌شی.
(در تصویر قاشق رو می بینیم که خم می شود)
۰۱ آبان ۱۳۹۶
کاملا فرمایشتان صحیح هست جناب الهی ... دوست نوازی میفرمایید ،ارادتمندم .
۰۱ آبان ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عباس الهی
درباره نمایش فالومی i
دیشب نمایش چند تماشاچی کودک و نوجوان داشت. همگی لطف کردند و پوستر کار رو امضا کردند.
کلن دیشب شب جالب و خاطره انگیزی بود
عباس الهی عزیز نمی دانم دیدی یا نه که من خودم رفتم و آن کودک که انگار همراهش اصلا متوجهش نبود را به آرامی از امضا تابلوی پوستر منع کردم! راستش نمی دانم چه باید کرد و ایراد از کجاست؟ کودکان دیشب به نظرم بالای ده سال سن داشتند و در سنی بودند که می توانند در ... دیدن ادامه » سالن تئاتر حاضر شوند و ما در شب های دیگر تماشاگران کودک و نوجوان کم نداشتیم اما این دیشبی ها چنان نا آموخته در این فضای فرهنگی حاضر شدند و والدین و همراهان ایشان چنان بی تفاوت همراهی شان کردند که من واقعا در برابر این سوال قرار گرفته ام که آیا باید از حضور ایشان در مکان های فرهنگی جلوگیری کرد؟ آیا باید به ایشان اجازه داد تا در این مکان ها بیایند و به تدریج شیوه ی حضور در مکان های فرهنگی را بیاموزند ؟ وظیفه من به عنوان تئاتری در قبال آنها چیست؟ ... این موضوع مرا به فکر واداشته، هنوز پاسخی ندارم و فقط می دانم در برابر آن کودکان مسئولیم ...
۲۱ شهریور ۱۳۹۶
درود جناب الهی
فکر می کنم من دیشب سمت چپ شما نشسته بودم و شما هم به کودکان پشت سر من تذکر دادید که خوراکی را بعدا بخورند . جدای از مشکلات پیش آمده آشنایی جالبی بود و تصمیم من آن شد که در تالار مولوی ردیف های اول و دوم را برای نمایش ها انتخاب کنم و قید ردیف ... دیدن ادامه » های آخر را بزنم .
۲۱ شهریور ۱۳۹۶
درود بر شما
از آشنایی با شما خوشبختم
به امید دیدار در نمایش های آتی
۲۱ شهریور ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عباس الهی
درباره نمایش مفیستو i
نمایش بلند و بیش از 200 دقیقه است. اما با این حال خسته کنده نیست چرا که نمایش اجرای روان و تقریبن بدون لکنت یک داستان کامل و سر راست است که در بیشتر زمان اجرا با ریتم مناسبی پیش می رود. در برخی موارد هم که به نظرم صحنه ها کمی کش دار می شوند یا ریتمی کند می گیرند موسیقی به کمک کار می آید و تماشاچی را به نمایش بر می گرداند.
اجرا به متن اصلی بسیار نزدیک و وفادار است. گویا برای دکتر دلخواه، پایبندی به متن اصلی (همان طور که در اجرای بیگانه ایشان هم قابل مشاهده است) اهمیت بالایی دارد. شاید بشود با حذف یا تغییر قسمتی از متن طول نمایش را کوتاهتر، ریتم برخی قسمت ها را تندتر نمود و بازگو کردن قسمت هایی از متن را به نور و دکور، حرکت و بازی بازیگران سپرد.
موسیقی کار بسیار برای من گیرا و گوش نواز بود و با کار نیز همراه بود. علاوه بر این در بین پرده ها انرژی دوباره ای ... دیدن ادامه » برای دنبال کردن ادامه نمایش می داد. می شود از آن به عنوان یکی از نقاط قوت کار نام برد.
در صحنه هایی که علاوه بر نقش های اصلی، دیگر بازیگران در نقش همسرا و یا مکمل وارد می شوند، هم آهنگی خوبی میان ایشان، با دیگر بازیگران و همچنین موسیقی دیده می شود که حتمن از تمرین بسیار حاصل شده است. این یکدستی را در میمیک و صورت این گروه بازیگران کمتر دیدم و گمان کردم هر یک حس شخصی خود را از آن موقعیت در صورت هایشان نمایان می کنند که گاه از یکدیگر دور بودند.
دکور کار- پالت های چوبی یکسان چیده شده بر هم- مرا به یاد ساختمان های کشورهای تحت قیومیت کمونیسم می انداخت و حرکت رژه مانند افسران نازی میان آنها برایم تصویری از کشمکش و تنازع میان این دو در آن زمان و آن مکان بود.
جا دارد به بانو نجاتی، دوست عزیز برای هنرنماییشان و البته به همه بازیگران این کار سنگین و پر زحمت و بیش و پیش از همه به دکتر دلخواه گرامی تبریک بگویم.
از آنچه باید می داشتم محرومم
و از آنچه باید می بودم دور
به دست دست های قهار تو

یا آواره ام به خیابان های پر ازدحام از شلوغی و فراموشی
یا مجبورم به حصاری که مامنش می خوانی و نیست
چگونه مامنی که گریزانم از آن به سردی و تاریکی کوچه های بن بست شهر

مرا نادیده گرفتی و بودنم را دروغ انگاشتی
تا جایی که وجودم نیز به زیر چرخ های مرکبت نیز احساس نشد

آرزو می کنم
کاش روزی
روزگار مرا
نه برای ساعاتی بلند که دقایقی کوتاه
در ... دیدن ادامه » بوستان های نازیبای شهر
که پلیدیشان را حتی قامت بلند درختان نیز پنهان نمی توانند
همگام من می شدی
آرزویم این است
و چه محال آرزویی
ممنون از متن زیبا و همراهیت عباس عزیز
۲۸ اسفند ۱۳۹۵
ممنون از دغدغه مندی شما و تیم هنرمندتون
۰۱ فروردین ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
- فاطمه
- بله
- تو کی مردی؟
اگر کار فرم رو می پسندید به نظرم این کار قابل پیشنهاده