آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال سینمای ایران
S3 : 22:37:42 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
armz1213 (armz1213)
درباره فیلم بوفالو i
شکوفه (سهیلا گلستانی): می خوام برم. حس می کنم شبیه مرداب میشم. بابام می گفت آدم بعد از یه مدت شبیه جایی میشه که توش زندگی می کنه.
بهرام بوفالو (پرویز پرستویی): مگه قبلاً کجا زندگی می کردی؟!
شکوفه: نمی دونم، تا حالا بهش فکر نکرده بودم.
چند سکانس بعد… / بهرام خطاب به شخصیتی دیگر: آدم بعد از یه مدت شبیه جایی میشه که توش زندگی می کنه…. مرداب چیزی رو که بگیره دیگه پس نمیده!

بوفالو از جاده شروع می شود و دریا. سکانس های ابتدایی فیلم، جغرافیا را مشخص می کند و می گوید که فیلم در کجا قرار است جریان داشته باشد. هر چند ارتباط فیلم و مرداب را بتوان در تصاویر و دیالوگ ها دید، اما فیلم نکات مبهمی دارد که نمی تواند مخاطب را جذب کند. فیلم قسمت های اضافی دارد که کمکی به روند داستان نمی کند. مثل اتفاقات داخل هتل و تلاش مهماندار برای کمک به شکوفه. یا حتی شخصیت پانته آ پناهی ها. شخصیت شکوفه هم هرچند قرار است او را مبهوت اتفاقات و فرارش از خانه نشان دهد، اما هنوز ناقص است.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
armz1213 (armz1213)
درباره فیلم دارکوب i
دارکوب، مداوم نوک تیز و برنده اش را به تنه درخت می کوبد. استقامت و صدای مداوم خرد شدن چوب، مفهموم هایی است که با شنیدن دارکوب یادمان می آید. دارکوب می خواهد یادمان بیاورد که هر کجا و با هر منصبی هستیم، بدانیم که همه از گرفتار شده به اعتیاد بیزارند. دارکوب مثل نمونه های قبلی خودش، وارد زندگی یک معتادی شده است که علاوه بر معتاد بودن، مادر هم هست. این نکته طلایی در شخصیت پردازی این فیلم است. مادری که درگیر اعتیاد است و حتی مجبور به خودزنی می شود، اما در برابر دخترش مهربان می شود و جوجه رنگی برایش می خرد. و اوج شخصیت پردازی مادرِ درگیر اعتیاد جایی است که موهای دخترکش را بافته است. بیزاری از معتاد، یا عدم درک و توان همزیستی با یک فرد معتاد نکته دیگر فیلم است. چرا که چه دوستان مهسا (سارا بهرامی ) که در آخرین دقایق فیلم به دنبال منصرف کردن روزبه (امین حیایی) از حضور در دادگاه هستند و چه مازیار (هادی حجازی فر) برادر مهسا که با یقین او را لایق مادری کردن نمی داند. دارکوب، نمایانگر فرورفتن دسته جمعی بخشی از جامعه در معضلات و مشکلات است. مهسا که حالا یقین دارد که فرزندش زنده مانده است، به دنبال رسیدن به اوست و نیلوفر(مهناز افشار) با تقلای مهسا به یاد می آورد که مادر واقعی باران نیست و او برخلاف روزبه که به دنبال فرار از مهسا و اثبات حقیقت مادر بودنش است، سعی دارد تا رضایت نسبی مهسا را جذب کند و بدون عذاب وجدان مادر بماند. البته که پایان بندی هم از شک و تردید مهسا حکاخیت دارد. مهسا که رهایی از اعتیاد را هنوز باور نکرده است، رضایت می دهد که نیلوفر مادر باران بماند و همین می تواند نشانی باشد از خانمان سوز بودن اعتیاد....
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
قسمت اول را خرید کردم ولی لینک دانلود نداد،!!!
چرا اینطوری هست ؟
درود بر شما
ضمن عرض پوزش، لینک دانلود سریال سال‌های دور از خانه - قسمت اول برای شما ایمیل شد.
با سپاس
۴ روز پیش، شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چطور کل سریال را خرید و دانلود کنم؟
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چطوری میتونم این مستند رو تهیه کنم ؟
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
جشنواره تئاتر تک نفره بوکان در اولین روز های بهمن ماه برگزار خواهد شد.


به گفته خالد حیدری ، دبیر این جشنواره، آثار نمایشی منتخب شده توسط هیات بازبینی در اولین روز بهمن ماه رقابت خواهند کرد
"تئاتر تک نفره بوکان "، دغدغه ای برای احیای رویاهای هنرمندان جوان تئاتر در این روزهای بحرانی وشیوع همه گیری ویروس کرونا است.
این نخستین رویداد هنری در سال جاری در شهر ستان بوکان است که توسط هنرمندان پیشکسوت تئاتر گروه تئاتر کوچک وبا هزینه شخصی وبخش خصوصی وبدون هیچ چشم داشتی برگزار می شود .
خالد حیدری افزود از 29 متن رسیده به دبیرخانه جشنواره 12 متن انتخاب شدند و گروههای جوان تئاتری به تمرین پرداخته و فیلم آثار برای انتخاب در بخش اجرا بررسی و در نهایت 6 اثر نمایشی در اول بهمن ماه در این جشنواره حضور خواهند داشت .
داوری این جشنواره را پیشکسوتان تئاتر استان آقایان غلامرضا عزیزی ، احمد نقده و اسماعیل احمدیان به عهده دارند.
مراسم اختتامیه ومعرفی برگزیده گان با حضور مسئولین وهنرمندان با رعایت همه پروتکل های بهداشتی صبح روز دوم بهمن ماه در سالن سیمرغ برگزار خواهد شد
عالی
این قسمت رو هم به خاطر “آقای شهید”، هادی حجازی فر دیدم‌‌. تجربه ی خوش جشنواره پارسال هامون رو از ایشون دارم. شاید باکم رو پر کرد برای این دوره ی طولانی بی تیاتری. این قسمت همرفیق هم خوب بود، تایم خوبی گذشت.
از طرفی گویا ایرادات به گوش سازندگانش رسیده. برق لبه ی میز کم شده و انعکاس اون نور آبی از لبه ش حذف شده. یه چیزی هم گذاشتن زیر شهاب که بالاتر بیاد و درست هم بشینه.
ر. ک.
https://www.tiwall.com/wall/post/233999
جذاب ترین قسمتش اما، موسیقی و گروه موسیقیشه...
celine و فاطمه برادران این را خواندند
محسن جوانی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
فرهاد در ناگهان درخت، زندگی را می‌زاید

بازنشر از روزنامه اعتماد 30دی1399‏


در ناگهان درخت، اتفاقات عجیب و سهمگین به گونه‌ای روایت می‌شوند که مهم جلوه نمی‌کنند. فیلم روی جزئیات تکیه دارد، روی مکث‌ها، چشم‌ها، دست‌ها، تکیه‌دادن‌ها و صدای آهستۀ دل‌تنگی‌ها. دستگیر شدن فرهاد در کرتا محله هیچ اضطرابی بر جان‌مان نمی‌نشاند، بر جان فرهاد هم؛ او دست‌بند بر دست، در ماشین پلیس که نشسته است، هیچ یادش نمی‌رود گُلی را از راهِ دور قلقلک دهد. در عوض وقتی فرهاد با مادرش در زندان صحبت می‌کند بند دلِ ما هم، مانند همان سیمِ تلفن که پیچ‌وتاب‌هایش باز می‌شود، نازک می‌شود. در ناگهان درخت، شخصیت‌ها پیش روی چشمانِ ما، اشک نمی‌ریزند. به آهستگی در خود فرو می‌روند. شخصیت‌ها با صدای بلند نمی‌خندند، از کنار هم بودن، لذتی ناب می‌برند. در ناگهان درخت، به دنبال علت و معلول‌های فیلم‌های واقع‌نما نباید بود. فیلم، ذهنیت‌مبناست. اتفاق‌ها، به واسطۀ تداعی‌ها در پیرنگ فیلم جای گرفته‌اند. گاهی صحنه‌ها با عجله و خارج ... دیدن ادامه ›› از نوبت در پیرنگ می‌نشینند و راوی (فرهاد) آن‌ها را اصلاح می‌کند تا بدانیم او هم مخاطب تداعی‌های ناخواستۀ خاطرات است، خاطرات هروقت که خود بخواهند وارد روایت می‌شوند. ناگهان درخت کلیت زندگی فرهاد را بازنمایی می‌کند، چه بخشی که در ذهنش گذشته است و چه بخشی که در واقعیت.
در ابتدای فیلم، حتی قبل از شروع تیتراژ، نوزادی را می‌بینیم پیچیده در ملحفه‌ای سفید که فرهاد کنارش خوابیده است، فرهاد نوزاد را زائیده است؛ به تنهایی. چشم به دوربین می‌دوزد و راوی می‌گوید «شروع شد زندگی»؛ پیش از آغاز و شاید بعد از پایان روایت، گویی اینجاست شروع زندگی. این صحنۀ آغازین، به صورت پررنگی توانایی زایش فرهاد را تصویر می‌کند. ناگهان درخت، روایتی دربارۀ چگونگی این زایش است. چگونه فرهاد که فردی عقیم تصویر می‌شود در انتها به زایش می‌رسد؟ این سؤالی است که در این نوشتار روی آن تمرکز کرده‌ام.
بخش مهمی از ناگهان درخت، دربارۀ کودکی فرهاد است. تأکید این بخش روی این است که فرهاد در زندگی، شخصیتی کنش‌پذیر است و نه کنش‌گر: «هر کاری می‌کند که هیچ کاری نکند». اگر چراغ برف‌های شبانه اختراع می‌کند برای این است که زودتر بداند لازم نیست فردا به مدرسه برود. همیشه دنبال بهانه‌هایی برای نرفتن است. در بازی فوتبال،‌ ناکام است، در عشقش به سوزان نیز. در فوتبال دروازه‌بان می‌شود چون فقط کافی است جلوی چیزی (توپ) را بگیرد؛ جلوی چیزی را گرفتن، کاری است که خوب بلد است. در جایی از فیلم در جواب مادرش که می‌گوید: «جایی نری تا من برگردم» می‌گوید: «کجا برم با اسبی که جایی نمی‌ره»، فرهاد روی اسب نشسته است و درجا می‌زند. هیچ جا نمی‌رود. به نادر (پسرکی که یکی از چشمانش کم‌توان است) حسادت می‌کند چون از نقصش نمی‌ترسد و با چشم خودش دنیا را می‌بیند. کاری که فرهاد نمی‌تواند. کنش‌پذیری فرهاد، او را همۀ عمر، به پنهان‌شدگی وامی‌دارد: از دست مدیر مدرسه، از ترس مهمان‌های ناشناس و از ترس صدای پای پدرش. و بعدها به سینما پناه می‌برد، تا در تاریکی پنهان شود.
در بزرگ‌سالی هم، فرهاد خود را پیوسته در تعلیق می‌گذارد و به انفعال می‌کشاند؛ نمی‌داند فرزند می‌خواهد یا نمی‌خواهد. برای پنهان‌سازی انفعالش، تمام تخیلاتش از فرزند را مضطرب‌گونه نشان می‌دهد: «اگه مریضی لاعلاجی بگیره چی؟ اگه خنگ بشه چی؟....»، اما با این وجود، جسارت این را ندارد که فعالانه انتخاب کند و تصمیم بگیرد که فرزند نمی‌خواهد. بارِ تصمیم‌گیری را به دوش مهتاب می‌گذارد. فرهاد انتخاب‌گر نیست، منفعل و دنباله‌رو است. تصمیم نمی‌گیرد چون از پذیرفتن مسئولیت تصمیماتش واهمه دارد. دنبال هرآنچه که پیش بیاید می‌رود. وقتی مهتاب تصمیم می‌گیرد که از ایران بروند، فرهاد به تصمیم او تن می‌دهد بی‌آن‌که بداند چرا. مأمور پلیس در کرتا محله وقتی می‌خواهد او را دستگیر کند، هیچ اعتراضی نمی‌کند، تسلیم است. منتظر می‌ایستد که او را سوار ماشین کند و دست‌بند بزند. در زندان هم تقلاهای ظاهری‌اش برای رها شدن، عقیم می‌ماند. او هیچ نمی‌تواند بکند. او پس از آزادی، نمی‌تواند به مهتاب تلفن کند، بلکه مهتاب را در موقعیتی قرار می‌دهد که او زنگ بزند؛ در حقیقت خود را در تعلیق نگه می‌دارد تا باز هم مهتاب تصمیم بگیرد. انتظار منفعلانه‌اش، همیشه به سوی کنش‌های مهتاب و مادر است.
محرک آزادی‌اش از زندان این‌گونه که در فیلم تصویر می‌شود، خواستۀ از عمقِ جانِ مادر است. فرهاد در بندِ مادر است. مادر در تصویرجوانی‌اش مانده است؛ ولی به آن آگاهی دارد و تلاشی نمی‌کند تا از این تصویر خود را رهایی بخشد. عکس‌های گذشته را نگاه می‌کند، قاب می‌گیرد و خاطراتش را مرور می‌کند. به آینه نگاه نمی‌کند چون نمی‌خواهد چهرۀ پیری‌اش را ببیند. مادر انتخاب کرده است زندگی را آن‌طور که می‌خواهد ببیند چرا که به رنجِ پذیرش واقعیتِ زندگی، وقوف دارد. فرهاد هم مثل مادر، دوست‌تر دارد زندگی را آن‌گونه که در ذهن می‌پروراند ببیند، اما این انتخابِ آگاهانۀ او نیست، بلکه ناآگاهی از رنج واقعیتِ زندگی است. فرهاد حاضر نیست ایده‌های ذهنی خود را در واقعیت زندگی بیازماید، اما آنها را تماماً از مهتاب در واقعیت زندگی‌اش، طلب می‌کند. مادر آگاهانه برای پرهیز از مواجه با رنج زندگی از مهتاب می‌خواهد:‌«آدم‌هایی را که دوست داری وانمود کن بیشتر دوست‌شون داری، این جوری خودتم کم‌کم باورت می‌شه... الکی‌ام شده بگو هستی. بگو براش می‌میری»، این در حالی است که مشابه این خواسته را فرهاد وقتی از مهتاب تمنا می‌کند که از ایده‌های ذهنی خود خسته و درمانده است و آرام‌آرام مهیای رهایی از این ایده‌ها می‌شود:«به خاطر من یه کاری بکن. از خود گذشتگی کن... خسته شدم از حرف راست... حرف راست سنگینه بهم دروغ بگو... بهم دروغ بگو. بذار آسون‌تر بگذره».
فیلم از طریق رنگ‌بندی، بخشی از زندگی فرهاد را به بخش دیگر پیوند می‌دهد: رنگ‌بندی فیلم در زندان، شبیه همان رنگ‌بندی در مطبی است که مهتاب برای سقط به آنجا رفته است. انگار این شگرد تصویری، دو بخش از زندگی فرهاد را به هم متصل می‌کند، نقطه اتصال در نزاییدن است، در عقیم‌شدن؛ مهتاب خودخواسته بچه‌ای را که در درون دارد سقط می‌کند و فرهاد در زندان بیش‌ازپیش عقیم شده است. زندان فرهاد را عقیم می‌کند، مأمور زندان در ذهن فرهاد زندگی می‌کند و اجازه زایش به او نمی‌دهد.
اما سؤال اینجاست فرهاد چگونه توان زایندگی پیدا می‌کند و در نهایت می‌زاید؟ در سفر آخر به رشت، ترس‌های فرهاد زنده‌تر از همیشه متبلور می‌شود. فرهاد به ترس‌هایش خودآگاه می‌شود و با خود می‌گوید: «چی از من چنین کسی ساخت که اینقدر بزدل باشم. اینقدر بترسم. اینقدر به قدرتی که ندارم تظاهر کنم». او می‌ترسد و باید با ترس‌هایش مواجه شود. فرهاد به خاطر «از دست دادن» می‌ترسد، از دست دادن مادر، مهتاب و کودکی که در راه است. این هر سه، بندهای او هستند که در زندگی به انفعالش می‌کشانند. ریسمان‌هایی که هر کدام او را به سویی می‌کشند و مجال «اول‌شخص بودن»، فردیت و جسارت انتخاب‌گری را به او نمی‌دهند.
در آن سفر، ترس‌ها، کابوس‌هایش را زنده می‌کنند: کابوس بازگشت به زندان و کابوسِ تکرارشوندۀ راندن اتوبوسی که آشنایانش در آن نشسته‌اند. کابوس زندان که به سراغش می‌آید، خودکاری را از جیب در می‌آورد که در زندان، عامل فاصله‌گذاری او با زنان بوده است. گویی در تمام زندگی، این خودکارِ فاصله همراه فرهاد بوده است؛خودکار یعنی فاصلۀ او با دیگران. یعنی در انتهای صف راه‌رفتن. یعنی با واسطه لمس کردن. و در یک کلام یعنی راز این عقیم‌ماندگی. و در انتها فرهاد با فاصلۀ همان خودکار، دست مهتاب را می‌گیرد، اما این بار مهتاب از این فاصله، نقش بر زمین می‌شود. کابوسِ پرتکرارش شروع می‌شود: فرمان دردست گرفتن و راندن، نجات‌دادن کسی که بهانۀ زندگیست. فرهاد هیچ‌گاه فرمان به دست نگرفته است ولی این بار جسورانه برای نجات مهتابش، انتخاب می‌کند و فرمان به دست ‌می‌گیرد؛ ناگهان، درختی روبه‌رویش سبز می‌شود. درخت، نقشی دوگانه ایفا می‌کند؛به مثابه مانعی مرگ‌بار کودکی را می‌میراند و به مثابه نماد زندگی کودکی را می‌زایاند. آنچه می‌کشد، کودک کنش‌پذیر و منفعل فرهاد است و آنچه می‌زاید کودک کنش‌گر و انتخاب‌گر فرهاد. کودکی زاییده می‌شود که زندگی را منفعلانه امری بدیهی نمی‌شمارد، بلکه زندگی را فرصتِ زیسته‌ای می‌داند که از دریچۀ آنچه می‌توانست تحقق نیابد معنا می‌شود، و نه فرصتِ‌ نازیستۀ کودکی که:«هرگز مادربرزرگش رو نبوسید. دم آخر از دست سمعک خلاصش نکرد. هرگز به تماشای دریا نایستاد. خواب ندید. مریض نشد. نرقصید. بیسکوئیت‌شو نزد توی چای. نقاشی نکرد. عزادار نشد. دروغ نگفت. گریه نکرد. دلش تنگ نشد. موسیقی گوش نکرد. پیر نشد. نمرد»
سپهر امیدوار این را خواند
کاوه علیزاده این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پاپ
بهانه ای برای تیوال نگاری، پس از مدت ها
مدت هایی دور از سینمای کدر و تئاتر شفاف
هیچ بازیگر مشهوری نداشت، برق هیچ برندی ذهنم را از توماج پرت نکرد و این خود نیمی از تندیس نمکین من رو برای فیلم مسجل می کنه.
عمق اندوه در پس زمینه نواهای طرب ناک فیلم کاملا حس میشد. اندوهی ستودنی و نهادینه شده در زندگی.
نگاه هایی به شدت باورپذیر، بازیگری وجود ندارد، هست آنچه هست و ما به گوشه ای از هستی سرک می کشیم. (تنها مادر و دختر سیاهش به من یادآوری کردند که شاهد اثری هنری هستم)
بوشهر احسان عبدی پور به قدری اثرگذار و الهام بخش است که میترسم گذرم به آنجا بیفتد و تصوراتم ... دیدن ادامه ›› تبخیر شوند.
آثار منثور کارگردان و صدای مسموعش در تمام فیلم ملموس است، اگر مخاطب آنها بوده باشید، شخصیت ها غریبه نیستند.
منثورجات و روایاتی که چون چهره ندارند، لوکیشن ندارند، نورپزدازی، دکور و هیچ ندارند همه شان را خودمان میسازیم و این گونه در تهیه اثر هنری نهایی برای ثبت در ذهن و روحمان سهیم هستیم. جاهای خالی را خودمان پر میکنیم و شاید با این تحریف بیشتر خوش می گذرانیم. این ها را گفتم که بگویم این فیلم اثرگذار بود اما پادکست "کبریت" مرا بیشتر یاد بدبختی های عشقیم انداخت... خیلی بیشتر...

و چه قهرمانانی، علی، هستی، توماج، شیرین... فیلم برای هر سلیقه ای قهرمان ارائه میکند. علی که هم سرش سبز بود و هم زبانش اما اهل جلوی دوربین رفتن نبود و بار هویتش را هستی به دوش کشید... هستی، متولد سال سگ، حامی و نگهبان... توماج 22مایلی، که زین پس با حفره ای در سینه به زنده بودن ادامه خواهد داد و شیرین منطقی که همه هزینه های اتریشی برای اون میشه... حراج عصمت نتیجه ی جرئتی قهرمانانست اگر از سر حماقتی افسانه ای نباشد.
سرباز نبوده ام، حیف، کاش بیشتر سرباز را میفهمیدم، اما در نوجوانی تپل بودم، نوجوان تپل فیلم بر همه ی قهرمانان اثر گذاشت، شاید لقب قهرمان قهرمانان هم برازنده ی اندامش باشد هم هویتش.

تمام ؛)
سلام به همه دوستان تیوالی، مخالف، موافق یا بی نظر در مورد سریال
من هر سه قسمت را دیدم و دوست داشتم نظراتم را با شما عزیزان به اشتراک بذارم
بعنوان یک بیننده عادی (معمولی) و بدون سواد هنری از سریال تا اینجا خوشم اومد. برخی دوستان اشاره به روشنفکرنمایی و کپی برداری و ... داشتن. از نظر من صرفا به این خاطر نمیشه کلیت اثر را زیر سوال برد. به هر حال سازنده هر اثری در انتخاب فرم و تدوین محتوا به مقدار قابل توجهی صاحب اختیاره. اقتباس، اشاره، برداشت آزاد میتونه به نوعی ناشی از همین اختیار و ابتکار عمل سازنده باشه. تا جایی که به کپی کاری بدون ابتکار نکشه، این نوع پرداختها میتونه قابل پذیرش باشه و صد البته مخاطب هم در دوست داشتن یا نپسندیدن این پرداخت و فرم هم اختیار کامل داره. برای من که بخش عمده ای از آثار مورد اقتباس را ندیده ام، این موضوع تاثیری در پسندیدن سریال نداشت.
عده دیگری از دوستان گفته بودن که هومن کارآموزها را بدون پرداخت دستمزد به کار گرفته و این موضوع دستاویزی برای نکوهش کارگردان شده بود. من از جزئیات این ماجرا چه مستقیم و چه غیر مستقیم اطلاعی ندارم و لذا حکمی هم صادر نمکردم. اما وقتی با دوره سه ماه کاراموزی خودم در دوره لیسانس ( مهندسی برق) قیاس میکنم این موضوع نکوهیده نیست. در بسیاری از دانشگاهها در سراسر دنیا دانشجوها دوره کارآموزی را بدون دریافت دستمزد طی میکنن و البته بعضی جاها هم دستمزد کمی میگیرن. بنابراین اگر هنرجویی با اختیار و تصمیم خودش وارد کار در این سریال شده تا کسب تجربه کنه و در مقابل هم دستمزدی نگرفته، این موضوع هم از نظر من نمیتونه محل ملامت باشه و اصولا چه تجربه ای بهتر از کارکردن در یک اثر هنری با یک کارگردان با تجربه؟ البته ناگفته نماند که بازی برخی از کار اولی ها بصورت کاملا نرمال و قابل درک، خام بود اما برای من حد و مقدار این خامی به اندازه ای نبود که باعث دلزدگی بشه و احساس کنم با شیادی پولی از جیبم خارج شده! ضمنا با استفاده از امکان خرید قسمتها بصورت مجزا که توسط تیوال فراهم شده، عملا مخاطبین ... دیدن ادامه ›› آزادی عمل کافی برای انتخاب بدون احساس مالباختگی در اختیار خواهند داشت.
اما در خاتمه آنچه که برای من این سریال را جذاب کرد بطور خلاصه فرم و پرداخت نسبتا متفاوت، ریتم قابل قبول و البته بازی های درخور تحسین نوید و صابر بود. فیلمنامه از نظر منطق داستان مقدار اندکی لنگ میزد اما به هر حال در دنیای تصویر مخاطب با تجربه خیالی سازنده اثر همراه میشه و حتی اگر هم جمله ای در تیتراژ بصورت غیر مستقیم اشاره ای به واقعی بودن داستان داره وجود داشته باشه ( که البته برداشت من این نبود) بازهم نمیشه گفت که مخاطب قرار است یه مستند یا داستان واقعی را تماشا کند. اصولا از نظر من کارکرد اصلی هنرهای نمایشی، همراه کردن مخاطب در یک تحربه خیالی است هرچقدر هم که داستان اثر واقعی باشه، بازهم دوربین کارکرد خیال پردازی اش محفوظ خواهد ماند.
با احترام ولی فرض همراه شدن بی چون چرا با تجربه خیالی سازنده می تونه توجیه ای برای نفی ضعیف بودن هر فیلم و سریالی باشه
من خیلی دوست دارم وارد دنیای ذهنی هر مولفی بشم اما به شرط اینکه این دنیای ذهنی فرم گرفته باشه بعد پیدا کرده باشه و لایه های زیرین قابل کاوش داشته باشه در یک کلام اصیل باشه
در واقع تا زمانی که منطق بیرونی یک اثر تا این حد سسته و لنگ میزنه نمیشه راهی به منطق دورنی و ویژه اثر پیدا کرد و همراهش شد.
صرف پخش آهنگی از CocoRosie و یه سری نریشنهای فیلسوف مابانه و دوربین چرخوندن و قلب چپ و راست کردن خیال پردازی شکل نمیگیره
درود
فرم، ایجاد حس معیّن در تماشاچیه. این اثر هیچ حسی (مطلقاً هیچ حسی، چه برسه به حس معیّن) در من ایجاد نمی‌کنه و برای من حتا به فرم هم نرسیده.
shape (شکل) هم که اظهر من الشمسه به نظرم.
هم شما می‌دونین هم من که کارآموزی خیلی خیلی با این سیستم آموزشگاهیی که راه افتاده فرق می‌کنه.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
برای قضاوت کردن یکم زوده، اما فعلاً منو که جذب کرده.
هومن سیدی و کاراش رو دوست دارم ولی این قورباغه بیشتر "غور باغ ئه" هست یعنی پر از کپی و سوتی و گاف و گسیختگی و شلختگی و همینه که علیرغم داشتن قابهای نفس گیری مثل "سکانسی که فرید اسلحه رو پشتش میگیره و با پلیس صحبت میکنه" یا دیالوگهایی مثل "مال اصغر هاشمی ایناست ... اینا دله دزدند ... نمیفهمند شاید آدم جلو زیدش هوا کرده باشه آدم ضایع کنن" یا بازی خوب بازیگر نقش جواد؛ بیشتر خودبخود به این فکر کنم که این صحنه رو فلان جا دیدم، این رو از این فیلم آورده، اینجا شبیه فلان فیلم شده، اینجاش سوتیه و...
واسه همینه که خیلی دلچسب نیست و یه دلیله دیگش هم اینه که چاشنی خشونتش و دوز کثافتکاریهاش را بالاتر برده
مغزهای زنگ زده بنظرم یه کار فوق العاده بود ولی وقتی میری سراغ سریال که همون فضا رو داره ولی اندازه ده بیست تا فیلم کار میبره باید حواست به چفت و بست فیلمنامت باشه و تکنیک و حوادث باعث نشه چیزی که ساختی قطعه قطعه بنظر بیاد شبیه ویدئو کلیپهای بهم پیوسته طولانی
من تماشگر هم با این همه فیلم پلیسی و جنایی که دیدم میدونم تو داستان درگیریه داخل ماشین که قراره پلیس کشف کنه، نه یه چیزی بلکه خیلی چیزا کمه! تو اونجا قراره شیشه نشکسته باقی بمونه که دیالوگ نوید محمد زاده (نوری) جذاب بنظر بیاد ولی داداش پوکه ها چی میشن؟ کجان؟ اثر باروت روی دستهای شلیک کرده میمونه
پلیس جنایی نمیفهمه ... دیدن ادامه ›› این چیزا رو؟
جلوتر میریم، تیراندازیها تو شب اتفاق می افته ولی تیر توی سینه رامین فرداش شلیک میشه. پزشکی قانونی و پزشکای اتاق عمل نمیتونن ساعت تیراندازی رو تشخیص بدن!؟
بعد اصلا پسره برای شلیک توی قلب رامین چرا باید از بالش استفاده کنه؟ دیشبش که شب بوده و همه جا ساکت و چند بار هم شلیک میشه و حتی تیر میزنن و شیشه رو میارن پایین! اصلا خبری نشده بعد الان برای چیه دقیقا این کار؟
سوتی بعدی اینه که طرف تفنگ رو میذاره وسط بالش و شلیک میکنه ولی وسط بالش سمت راست سینه رامینه و وقتی بالش رو برمیداره، دوربین جای گلوله رو سمت چپ سینه رامین نشون میده و جالبتر اینکه زیر بالش پاره نشده و بالای بالش پاره میشه و ازش دود میاد!؟
این صحنه پر از سوتی دوبار بتصویر کشیده میشه
اولای قسمت سوم رامین، نوری رو جلوی کلانتری میبینه که دنبالشن، این توهم رامینه؟ چراکه وقتی میره در خونه نوری تازه میفهمن زندست. پس اون سکانس اول این قسمت چی بود؟ توهم؟
فرهاد معتاد چجوری رامین رو تعقیب میکنه که میتونه جلوی خونه نوری گیرش بندازه؟ درحالیکه لانگ شات از موتورسواری اون تو جاده ها نشون داده میشه و کسی هم پشتش نیست؟!
اصلا رامین توی پمپ بنزین چرا باید فرهاد رو قال بزاره که تنها بره سراغ جاعل پاسپورت؟ مبادا فرهاد جای جاعل رو بدونه؟ طبق مچگیری فرهاد که نشون داده شده همون موقع که رامین با موتور بوده و فرهاد تعقیبش میکرده پس جاعل رو هم دیده بوده! پس رامین این رو میدونسته!
خیلی چیزای دیگه هم هست که درست نیست مثل اونکه جواد اول سریال اسم رامین رو رضا صدا میزنه و...
ولی با اینحال دیدن سریال رو ادامه میدم چرا که چیز خوبتری برای تماشا فعلا نیست و البته هومن سیدی رو دوست دارم
من خودم اصلا از این آدما نیستم که هی تقی به توقی میخوره بگم :"داره به شعورم توهین میشه"
اما خدایی همین سه قسمت برام کافیه...دیگه ‌نمی بینم..

اصلا همه اینایی که شما و دوستان گفتی یه طرف...شما به من بگو این قسمت سوم چی داشت؟؟؟؟ آیا چیزی جز پول پخش کردن بود؟؟؟یعنی از اول تا اخر نشست با اون معتاده در مورد سهم پول ... دیدن ادامه ›› ور زد...
آقا کلا ۱۶ قسمته...سه قسمتش رفته،هیچی به هیچی...معلوم نیست این لامصب چی میخواد بگه؟میخواد چی کار کنه؟لابد بازم باید صبور باشیم!!!
هی بشینیم آقای سیدی شاگردای با استعدادش (شما بخون یبث و مزخرفش) رو پرزنت کنه!!!


برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
علیرغم انتقادات زیادی که به فیلمنامه وارد هست ولی به سریال امتیاز 5 دادم، بلکه بشه بخشی از این موج انتقاد بیهوده ای رو که وجود داره کم رنگ کنم.
سید حامد حسینیان
شیادی دیگه چرا 😳
به طرز واضحی تلاشی‌است برای کوشکی کردن سریال سازی:
آوردن هنرجویان برای بازی در سریال بدون اخذ دستمزد و پرزنت کلاس دوره بعدی.
به‌نظرم این کار گونه‌ای جدی از شیادیه
همین که این انتقادها میشه به نظر من از توجه میاد واگرانه خود من اصلا سراغ سریالهایی مثل مانکن، دل و... نمیرم ولی فیلمسازی که ادعا داره و پروداکشن و ظرفیت فنی خوبی در اختیارش هست طبیعا توقع ها رو هم بالا میبره و وقتی با چنین فیلمنامه ناشیانه و پر از باگی روبرو میشی چاره ای جز نقد جدی نمیتونی داشته باشی مگه اینکه جزو مخاطبینی باشی که سینما رو با ورزش اشتباه میگرن و تعصب و طرفداری رو در نگاهشون دخالت میدن
من از اولین فیلم سیدی مشتاق دنبال کردن سینماش شدم تا سیزده باهاش بودم اما تا قبل مغزها احساس کردم زیادی وقتشو صرف بازی تکنیکی میکنه تا چیزهای مهمتری مثل فیلنامه و شخصیت پردازی تا اینکه مغزها اومد با وجود ضعفهایی خوشحال شدم بلاخره خودش انگار متوجه شده که زیادی به این بازی های فرمال نچسبه و به جزئیات مهمتری توجه کنه اما متاسفانه با دیدن قورباغه باز هم انگار عقبگرد مشهودی کرده
توی همین قسمت سه باز هم همون ساده انگاری ها و کم دقتی ها در جزئیات دیده میشه پلیس ابله داستان به راحتی دروغ های رامین رو قبول میکنه ... دیدن ادامه ›› و حتی به فکرش نرسیده دوربین مغازه لباسفروشی چک کنه و رامین رو زیر نظر هم نمیگیره و به هر راحتی میچرخه در حالی که یه فرد معتاد و خمار اما تیزپا تعقیبش کرده و سر راهش سبز شده و چرا وقتی رامین میدونه این معتاده دهنش چفت بست نداره توی پمپ بنزین ولش میکنه فرهاد که تیزوبزترین معتادیه دیدیم سریع دهنشو باز می کنه و لوش می ده نوری چرا به این راحتی پول و ماشین رو میده فقط با دیالوگ مبهمی که میخوام بهش وصل باشم؟ و...
هر قسمت با کلی از این سوالهای منطقی بی جواب تموم میشه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
این روزها، مخالفت (با هر چیزی!) شده نماد روشنفکری...
لایک نمیکنیم چون ما روشنفکریم!
تعریف نمیکنیم چون ما روشنفکریم!
مخالفت میکنیم چون ما روشنفکریم!
حمله میکنیم چون ما روشنفکریم!

به دنیای زیبای مسعود فراستی ها خوش آمدید!!
سپهر، بهار گراوندی، سمانه و حسین مجتهدی این را خواندند
AMAZING AND BLESSING 2021 و نیما انگورانی این را دوست دارند
آقای راستی، البته فراستی (با هرچیزی) مخالفه و (همه‌چیز) رو بی‌ارزش میدونه! ولی خب مثلا من به هرکی رسیدم پیشنهاد کردم حتما سریال گامبی وزیر رو ببینه چون واقعا سریال خوبی بود (به نظر من)
یا سریال همگناه به شعور من توهین نکرد! ولی دلیلی نداره مثلا از سریال دل تعریف کنم یا...
سیدمهدی
البته گاهی برعکس فرمایشتونم اتفاق میفته ها ☺️☺️ برخلاف همه تعریف میکنیم چون متفاوتیم...
بله، صد در صد با فرمایش شما موافقم. برای همین تصمیم گرفتم بر خلاف بسیاری از دوستان مخالف که فقط اومدن گفتن به شعور ما توهین شد بدون آوردن هیچ دلیلی، دلیل موافقتم با این سریالم (یا بهتر بگم، نکته های مثبت سریال) رو بگم.
مسیح راستی
بله، صد در صد با فرمایش شما موافقم. برای همین تصمیم گرفتم بر خلاف بسیاری از دوستان مخالف که فقط اومدن گفتن به شعور ما توهین شد بدون آوردن هیچ دلیلی، دلیل موافقتم با این سریالم (یا بهتر بگم، نکته ...
البته که در این پست بخصوصتون، بدون آوردن دلیلی قضاوت کردید و حکم هم صادر کردید
بنده این سریالو ندیدم ولی دوستانی که ازین سریال خوب نگفتند لااقل تو تیوال، خیلیاشون با دلیل و توضیح بود، ولو اینکه عرض من اینه که اصلا دلیل هم نمیخواست، آقا یکی از یه اثر هنری خوشش نمیاد همین.
ولی شما کسایی که به هردلیلی از این اثر خوششون نیومده رو صرفا بخاطر اظهار نظرشون محکوم میکنید به پز روشنفکری دادن.
این حرف به نظر من حرف ... دیدن ادامه ›› درستی نیست.
شما خوشتون اومده دلایلتونو میگید، به عقیده من که حتی نمیگفتیدم باز ایرادی به حرف شما وارد نیست، به هردلیلی این سریالو دوس دارید.
کوبیدن نظر مخالفتونه که به نظرم مشکل داره 😊☘️

برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
قراره مثل game of thrones، هر قسمت یه نفر کشته بشه؟
ناکس چه تبلیغی هم واسه آموزشگاه‌ش میکنه...
از طرفی هم دستمزد بازیگر حرفه‌ای ندی،هم کلی تبلیغ کنی که هنرجو‌هات همه وارد پروژه‌ت شدن،و اموزشگاهت رو رونق بدی...

یه تیر و دو نشون...زرنگ...
نیلوفر
ناکس چه تبلیغی هم واسه آموزشگاه‌ش میکنه... از طرفی هم دستمزد بازیگر حرفه‌ای ندی،هم کلی تبلیغ کنی که هنرجو‌هات همه وارد پروژه‌ت شدن،و اموزشگاهت رو رونق بدی... یه تیر و دو نشون...زرنگ...
بچه‌زرنگ شهرکه😅
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
Janan.art (j.m)
درباره فیلم جمشیدیه i
خیلی ضعیف بود!
Samira و علی عبدالرحیم این را دوست دارند
عذر جناب عمرانی
چون فیلم را ندیدم، نظرت را نخواندم..
حمل بر بی توجهی نوشته تان نباشد..
محمد حسن موسوی کیانی
عذر جناب عمرانی چون فیلم را ندیدم، نظرت را نخواندم.. حمل بر بی توجهی نوشته تان نباشد..
😁😁😁😁
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آبان در جدال میانِ مهرانه زیستن و آذرین زیستن

بازنشر از روزنامه اعتماد 14دی1399‏


روزهای نارنجی، دربارۀ چالش‌های دوام‌آوردن یک زن در مناسبات اقتصادی گفتمان مردسالار است. آبان زنی است که برای کار در جامعۀ مردسالار با مشکلات زیادی روبه‌روست و نباید در برابر تمام کارشکنی‌های دیگران، کم بیاورد، اما آبان در نارنجی‌ترین روزها، خود تبدیل به اهرمی برای بازتولید و تثبیت گفتمان مردسالار می‌شود. او برای کار روی باغ یعقوب، کارگرانِ زنِ غیربومی فصلی را به‌کار می‌گیرد. کارگرانِ «زنِ غیربومی فصلی»، این هر سه وجه توصیفی کارگران، تأکیدی بر «دیگری» انگاشته‌شدن انسان‌هایی دارد که برای کار و دریافت مزدی حداقلی به آن‌جا آمده‌اند. زن هستند و به خاطر زن بودن و محدودیت‌های تحمیل‌شده به آن‌ها، به لحاظ شغلی، جایگاه متزلزلی دارند. غیربومی هستند و نگاه کارگران بومی منطقه به آنها در حکم دیگریِ مزاحم است. فصلی هستند و دارای موقعیتی ناپایدار. رفتار آبان با آن‌ها تفاوت محسوسی با آن‌چه گفتمان مردسالار انجام می‌دهد ... دیدن ادامه ›› ندارد. اولین مواجه آبان با آن‌ها، ابتدای فیلم در مینی‌بوس اتفاق می‌افتد: دوربین، تنها آبان را در قاب می‌گنجاند و زنان کارگر فصلی فقط صدایشان شنیده می‌شود و تنها سن‌شان است که برای آبان مهم است. آن‌ها مخاطب آبان نیستند. او به آن‌ها نگاه می‌کند ولی با راننده صحبت می‌کند. تمامِ زنان، در خانه‌ای کوچک سکونت داده می‌شوند که برای رفتن به دستشویی باید در صف بایستند. خانه‌ای که سرد است و آبان به گرمایی که نیست بی‌اعتناست. آن‌ها فرصت اعتراض برای دریافت دستمزد ندارند. او تابِ تحمل شنیدن این اعتراض‌ها را ندارد. شخصیت آبان در فیلم، شخصیتی قوی معرفی شده است، بنابراین دور از انتظار نخواهد بود که بتواند بخشی از حقوق آن‌ها را پرداخت کند. ولی او از همان منطقی سود می‌جوید که یعقوب با همان منطق، قسط اول خود را به آبان پرداخت نمی‌کند. و عجیب این‌جاست که ما برای هیچ‌کدام از این زن‌ها متأثر نخواهیم شد. فیلم، این دسته از انسان‌ها را در مرکز توجه خود ننشانده است. بلکه تمرکز ما را فقط بر ظلمی جلب می‌کند که از سوی جامعه به آبان تحمیل می‌شود.

آبان در جامعه‌ای زندگی می‌کند که زن در آن «دیگری» است و او برای رهایی از دیگری‌بودن و دوام آوردن در این جامعه، هر چه بیشتر از زن‌بودگی دور و به مردبودگی نزدیک می‌شود و فیلم، این پدیده را با رفتارهای کلیشه‌ای مردانه مانند پنچرگیری، رانندگی وانت و ... بازنمایی می‌کند. آبان، تنها با دور شدن از زن‌بودگی می‌تواند در سازوکارهای اقتصادی جامعۀ خود نقش ایفا کند. زندگی زناشویی او نیز به همین دلیل، صحنۀ جدالی پیچیده است. شاید به دلیل حفظ تعادل است که مجید، روحیۀ مراقبتی بیشتری دارد و سویۀ زنانۀ درونش بسیار بیشتر از آبان مجال بروز پیدا کرده است. مجید، برای دلِ خودش کار می‌کند. تنها فضایی که در خانۀ آنها زندگی جاریست، آکواریوم کوچک مجید است با ماهی‌های رنگارنگ و آبی زلال؛ باقی خانه در تاریکی و سکوت است. همین فضای گفتمانی در مقیاسی وسیع‌تر، در کل فیلم هم جاری است. فضاهای فیلم تقسیم شده است به موقعیت‌های شهریِ بی‌رنگ وخالی از روابط انسانی (مانند بازار میوه و تره‌بار، سوله‌های میوه، بنگاه و ...) و موقعیت‌هایی که به زیبایی حس زندگی را القا می‌کنند (مانند صحنه‌های چشم‌نواز باغ‌های پرتقال، زنان با لباس‌های رنگی و خنده و شوخی آن‌ها): صحنه‌هایی که بر تقابل آشکار بین زندگی مشتاقانه و زندگی آزمندانه تأکید بیشتری می‌کنند.

دوربین در بسیاری از صحنه‌ها، پشتِ سر آبان حرکت می‌کند. این راهبرد تصویری، حس کنش‌گری، شجاعت و پیش‌رو بودنِ او را به بیننده القا می‌کند. در گفتمانی که تنها مردان می‌توانند متصف به این صفات باشند، آبان نمایندۀ زنانی است که گه‌گاه نظم گفتمان مسلط را به چالش می‌کشند. دوربین نه ثابت است که نشان‌دهندۀ وضعیت باثبات جهان برساختۀ فیلم باشد و نه روی دست است که با تکان‌های محسوس و گاهی دلهره‌آور،‌ فضا را به شدت متلاطم جلوه دهد. دوربین تکان‌های آهسته و نرم دارد، حرکت‌هایی که اگر به آن دقت نکنی شاید هیچ‌وقت متوجه آن نشوی. لازمۀ فهمیدن حرکت آهستۀ دوربین، آگاه شدن به آن است.

از میان زنان کارگری که برای آبان کار می‌کنند، فیروزه، مریم و زری شخصیت‌هایی هستند که در پیرنگ داستان نقش دارند. فیروزه زنی است که بیست سال برای آبان کار کرده است. آبان (و همچنین ما به عنوان تماشاگر) هیچ‌گاه نمی‌فهمد آیا او با مجید رابطۀ عاشقانه‌ای پیدا کرده است یا نه، ولی تنها با دیدن نشانه‌های اندکی او را اخراج می‌کند. ارزش‌هایی که آبان با تکیه بر آن‌ها این تصمیم را می‌گیرد، همان ارزش‌های گفتمان مسلط مردسالار است که به‌ظاهر او علیه آن شوریده است. همچنین دربارۀ مریم نیز به شکل مشابهی تصمیم می‌گیرد. زمانی که صدای اعتراض مریم به گوش دیگر کارگران می‌رسد، آبان او را حذف می‌کند و این کار را با توسل به شوهر متعصب مریم انجام می‌دهد. گو این‌که آبان هر زمانی که به نفعش باشد به ارزش‌های این گفتمان مردسالار پای‌بند است. زری را هم به دلیل رفتاری نامتعارف و نابهنجار (اعتیاد) رانده است و به حریم شخصی و روابط خصوصی او تجاوز می‌‌کند. در نهایت این زنان، همان کسانی هستند که گاه‌وبی‌گاه آماج رفتارهای تندخویانۀ آبان قرار می‌گیرند.

از سویی دیگر، رفتار آبان با مجید نیز بسیار سلطه‌گرانه و قیم‌مآبانه است. نگاهی ابزاری به او دارد و رفتاری تحقیر‌آمیز. مجید نقشی در تصمیمات آبان ندارد و اساساً هیچ نظری از او پرسیده نمی‌شود. آبان حتی حاضر نیست که روی کمک‌های مجید حساب کند. تصویر نیز به درکِ این مناسبات کمک می‌کند مثلاً دوربین، دست مجید را روی پشتی صندلی آبان نشان می‌دهد که با هزار تردید راه به سوی شانه‌اش نمی‌یابد و خشک همان‌جا که هست می‌ماند. لحظات خلوتِ آنها در خانه، سرد است و بی‌احساس. ما از آن‌چه در زندگی آنها گذشته است چیزی نمی‌دانیم، فقط اشاره‌هایی می‌شود به این که آبان قبل‌ترها برای کاظم کار می‌کرده و روزی از بالای درخت به زمین می‌افتد که همین باعث ناباروری‌اش می‌شود. این اشاره‌ها، بهانه‌های موجهی برای رفتار آبان به دست ما به عنوان بیننده نمی‌دهد.

در پایان فیلم، آبان بعد از فهمیدن رابطۀ مبهم بین مجید و فیروزه، انگار تازه متوجه از دست دادن چیزهایی شده که در زندگی داشته است. فیروزه را اخراج می‌کند و در میان فریادهای فیروزه، با پاهایی در گل مانده، به سختی به سوی باغ پرتقال می‌رود. برای اولین بار است که پرتقال‌ها را می‌بیند، لمس می‌کند، نگاهشان می‌کند. در خانه به ماهی‌ها غذا می‌دهد. در آیینه خودش را نگاه می‌کند. کنار اجاق گاز منتظر جوش‌آمدن آب می‌ایستد و در یک کلام گریزی به «زن‌بودگی»اش می‌جوید. فیلم دلایل کافی برای این اتفاق به دست نمی‌دهد. چه چیز موجب این تحول درونی آبان شده است؟ نمی‌فهمیم مجید که با ناراحتی خانه را ترک کرده بود، چه شد که در انتهای فیلم کنار آبان نشسته است؟

سخن آخر اینکه، اگر صداهای در حاشیه به بهانۀ تفاوت‌های جنسیتی و قومیتی و یا نابرابری‌های اجتماعی و معیشتی مورد توجه قرار نگیرند و صدای آن‌ها شنیده نشود، تحول اجتماعی صورت نخواهد پذیرفت. اگر چه فیلم تلاش می‌کند ساختارهای متأثر از گفتمان‌ مردسالارانه و الزام‌های فرهنگی و اقتصادی آن را محل تردید قرار دهد، اما از سویی دیگر، آبان به مثابه فردی که می‌توانست نقشی در به چالش کشیدن این ساختارها داشته باشد، در بازتعریف و تثبیت گفتمان مسلط مشارکت می‌کند. سؤالی که بعد از تماشای فیلم ذهن را درگیر می‌کند این است که چه فرقی می‌کند که آبان زن باشد یا مرد؟

با اینکه فیلم را ندیدم اما متن خوب و کاملتون برای فهم کلیت و اتفاقات فیلم به قدر کافی راهگشا است که یک سوال ازتون بپرسم،
با توجه به آنچه دیدید و مرقوم فرمودید آیا مشکل اصلی جامعه امروز ما همین مسئله زنان علیه زنان نیست؟ آیا بارها متوجه نشده ایم که زن بودن حداکثری، تنها راه نجات کامل این جامعه مردسالار سنتی است اما با پیدا شدن کوچکترین راه گریز به سمت منفعتی کوچک و گاها یکروزه! همه آرمانهای زنانه بر باد رفته و سنت و اعتقادات و خرافه ها دوباره شکوفا میشوند؟؟
تاکید میکنم به ندیدن فیلم و برداشت از یادداشت بالا، فکر میکنم بارها و بارها زنانی در جامعه ما به سمتهای اجرایی بالا در حد معاونت وزیر و یا نمایندگی مجلس رسیده اند اما در نهایت مردانگی و عناد انها با زنان صدبرابر مردان بوده است، پس آیا پیام فیلم نقدی بر این اتفاق نیست؟
درود راضیه جان چقدر از مطلبت لذت بردم :) چقدر خوب که درباره این فیلم بااین ریزه کاری نوشتی
نیلوفر ثانی
درود راضیه جان چقدر از مطلبت لذت بردم :) چقدر خوب که درباره این فیلم بااین ریزه کاری نوشتی
ممنونم نیلوفر جان، با دیدن پیامت چقدر دلم برای تماشای تئاتر بیشتر تنگ شد.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
برای فاطمه معتمد آریا یک قسمت رو دیدم. چقدر دوست داشتنیه این انسان. و صد البته خانم برومند.
اما خود برنامه چه فیلم برداری و مخصوصا تدوین بد و کلافه کننده ای داره!!!
لبه ی موج دار اون میز هم خیلی توی ذوق میزنه و قاب ها رو خراب می کنه.
موزیک خوب بود! انگار از اوایل دهه پنجاه اومده بودن...
صندلی مناسب اون میز نیست و باعث شده شهاب مدام خم بشه روی میز و نمای روبه رو خراب بشه و میز به نظر بزرگ بیاد.
در مجموع جالب بود. از اینجور تاک شوها نداشتیم یا من ندیده بودم.
امیر مسعود این را خواند
محسن جوانی و پویا این را دوست دارند
خانم معتمدآریا در بخشی از برنامه ادعای این رو کرد سینمای ایران در دهه 60 و 70 اجازه رشد پیدا کرده و جایزه کن حسینی سه دهه سینما پشتشه این حرف ایشون و به هیچ گرفتن سینمای قبل از انقلاب واقعا تاسف بار بود همون کانون پرورش فکری کودکانی که ایشون درش رشد کرد در سال 44 برپا شد و دوران طلایی اش در اواخر دهه چهل شروع شد و از کارگردانهایی که در دهه 60 و 70 موفق بودند خیلی هاشون در همین کانون رشد کردن و بقیه هم که اساسا از موج نوی اواخر دهه 40 پا گرفتن و اینکه به اقتضای بالا رفتن تجربه و رشد استعداد فردی در دهه های 60 و 70 به بلوغ رسیدن ربطی چندانی به سیاستهای کلان نداشته و البته یک گروه محدودی فیلساز خوب برآمده از دهه 60 هم بودن اما برای نمونه رفتاری که با بیضایی در دهه 60 شد و اینکه چهار فیم مهم او توقیف شده و یا با تاخیری طولانی نمایش داده شده نشون میده که به جای اجازه رشد بیشتر اجازه اکران مسئله اصلی اون دوران بوده و هنوز هم هست با این تفاوت که دیگه استعدادهای فردی و صلابت فیلمساز ها هم کمتر شده
نماوا عالیه! این پست رو حذف کرده! بیخود نیست زیر همه ی برنامه هاش فقط نوشته عالی عالی عالی...
😂
Viva freedom of expression...
زنده باد آزادی بیان...
ایمان باقری
خانم معتمدآریا در بخشی از برنامه ادعای این رو کرد سینمای ایران در دهه 60 و 70 اجازه رشد پیدا کرده و جایزه کن حسینی سه دهه سینما پشتشه این حرف ایشون و به هیچ گرفتن سینمای قبل از انقلاب واقعا ...
جناب آقای باقری مستدی در خصوص کانون پرورش فکری کودکانی دیدم به درستی نشان می داد که چه بزرگانی در این جایگاه رشد یافته و چه تولیدات قوی به عرصه ظهور گذاشته شد و در یک زمان با تغییر سیاست کاملا به بن بست رسید رخدادی که کاملا مخالف گفته خانم معتمد آریا مبنی بر رشد هنر است به ویژه آن که بسیاری از بازیگران و کارگردان شاخص یا گوشه گیر شده اند و یا ممنوع از فعالیت. اگر بازی های عالی خانم معتمد آریا را به کناری بگذاریم و در خصوص رویکرد ایشان بخصوص در این چند سال نظری بیفکنیم، ناخواسته از سیاست هایی دفاع کرده که آینده روشنی در آن ملحوظ نبوده است.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
La Haine
نفرت
سیدمهدی و میم این را دوست دارند
نکته مثبتش اینه که باعث شده میزان بیننده های نفرت بالا بره
7 جولای
نکته مثبتش اینه که باعث شده میزان بیننده های نفرت بالا بره
اره دمش گرم برای بار سوم دیدم فیلم رو و واقعاً لذت بردم
خب خداروشکر نفرت رو قبلا دیده ام و حالشو بردم پس نیازی به قورباغه بازی نیست
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید