تیوال حسام الدین حیدری | دیوار
S3 : 07:03:16
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
حسام الدین حیدری
درباره نمایش مافیا i

*گرگینه*

دور هم جمع می شویم ،رفاقت می کنیم ؛ اما معنی رفاقت را نمی دانیم ؛ ادعای معرفت داریم اما درست سر بزنگاه ها ،خودخواهی هایمان گُل می کند ؛ عدم موفقیت هایمان را به دستهای پشت پرده ربط می دهیم ، ولی تا خودمان به جایی می رسیم مصداق بارز خباثت می شویم.ادعای روشنفکری و تجدد داریم ، اما هنوز برای حقوق نیمی از مردمان جامعه ، ارزشی قائل نیستیم .

راستش به نظرم این شهر با این حجم از دروغ و دورنگی و نفاق، دیگر خدا نمی خواهد، خدایی که کارش اعلام شب و روز است و پر و بال دادن به آدمکش هاست، و معجزه اش اجازه صحبت به بندگان امی .

ما مردم همین شهریم
همه ما ،مردم همین شهریم
ممنون از درج نظرتون
۰۲ اسفند ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

*این پرنده مُردنی نیست*


برای داشتَنت چشمامو می بندم ، چون می دونم شرطِ با تو بودن سکوته ، ولی سکوت تنها کافی نیست و چیزی ورایِ اون لازمه
.
.
.
.
پرواز



چشمامو می بندم و خاطراتِِ لحظه های با تو بودن رو جستجو می کنم ، آخه وقتی آینده ای نداری مجبوری به گذشته فکر کنی.
چشمامو که می بندم ، تازه درِ دنیا به روم باز میشه تازه می بینمت ، لمست می کنم ،حِست می کنم .
چشمامو ... دیدن ادامه » که می بندم تا این این همه آدمی که اومدن تنهاییمو پر کنن ، رو نبینم ؛ آخه من دیگه تنها نیستم.

راستی می دونی بدبختی چیه؟
اینکه بدونی هچ جایی از این دنیا ، هیشکی منتظرت نیست.
.
.
.
.
ولی من چشمامو می بندم ............ تا فقط تورو داشته باشم.
آخه وقتی آینده ای نداری مجیوری به گذشته فکر کنی.
۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
وقتی آینده ای نداری مجبوری به گذشته فکر کنی ....

عالی بود
۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۵

@آریو راقب کیانی :....


@ابرشیر:اردشیر عزیز ممنون ، الهی شرایط جوری باشه که بشه همو ببینیم

@پرند محمدی :....

@آیدا خمان:... ارادت

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

*حج ما فقیرا*

چهل و سه سال بیشتر ندارد، ولی اندازه صد ساله ها خسته و درمانده است، چهل و سه ساله است ولی از او به اندازه چهارصد سال کار کشیده اند، چهل و سه ساله است اما تو این چهل و سه سال جز زجر و آزار و اذیت چیزی ندیده است.

نه مراقبتی، نه نگهداری و نه طرحی برای عدم فرسایش اون ، ولی تا توانستیم خسته و فرسوده و فرتوتش کردیم؛ از ساختن مسجدی با اون هیبت تا عوارض ساخته شدن مترو و....

کدام سالن ساخته شده شما آقایان از ردیف شش به بعد، صحنه دارای دید درست است؟؟؟!!! کدام سالن ساخته شده شما آقایان معماری ایرانی در اون بکار رفته؟؟!!!؟؟


لطفا، خواهشا؛مراقب این دردانه و نماد فرهنگ این مملکت باشید، آیندگان شما را قضاوت خواهند کرد.


http://media.isna.ir/content/1445089165343_1010.JPG/4
حسام جان واقعا جای افسوس .....
ادبار و فرسودگی و سکوت در اتمسفر ما جای خوش کرده ....دریغ رفیق مهربان
۲۵ مهر ۱۳۹۴
حسام جان آه از نهادم برخاست .
بعد از رها کردن و به امان خدا سپردن کارگاه نمایش ، تالارقشقایی ، تالار مولوی به اسم تعمیرات ، بازسازی و ایمن سازی ، حالا نوبت به تئاتر شهر زیبا وعزیزمان با آن معماری شگرفش رسیده .
خدا رحم کند چه خوابی برایش دیده اند .
عناد ... دیدن ادامه » با مراکز فرهنگی تا این حد آدم را متحیر می کند .
با این سیل مشتاقان تئاتر ، این هنر با اصالت ، در عوض افزایش سالن های تئاتر ، با معدوم کردن آنها مواجهیم .
دریغ و صد افسوس
۲۶ مهر ۱۳۹۴
@ابرشیر : اردشیر عزیزم من کم پیش می آد عصبی بشم ولی اینقدر اون روز عصبی بودم که الان که مطلبمو می خونم می بینمم جمله هام نه سر داره نه ته .... ممنون ازت که همیشه همراهی

@شکوه حدادی: شکوه بانو هیچ حرفی ندارم بزنم، ولی یادم می آد پارسال یه گروهِ تاتری از آمریکا ... دیدن ادامه » اومده بودن جشنواره عروسکی ، (کارشون هم بینهایت قشنگ بود) و در انتها کارگردان یکی بزرگترین افتخاراتش رو ،اجرا تو سالن زیبای تاترشهر نام برد
۲۹ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

می ترسم بزرگ شم، نکنه عاشقی کردن یادم بره ...
حسام منم می ترسم بزرگ شم
۲۸ مرداد ۱۳۹۴
تو عاشق شدی خبر نداری

تـــــــئـــــــــــــاتــــــــــر
۲۸ مرداد ۱۳۹۴
محمد جانم تاتر که نفس و خون در رگهاست :))
۲۸ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

_ من زنم ؛ نیاید که پیش از مرگ، آلوده ی آلودگان شوم!

_ دختر مادری که مرا زاد! خواهرِ برادری که داشتم! مادرِ فرزندی که نزادم! در روزی که بهترین نبود، من به دنیا آمدم، گریان بر مرگِ امروزه ی خویش!

_ روزی که مرا زن به دنیا آوردید، ملعون باد!

_ روزی که گفتید زن است و حُرمتش، یادتان هست؟ حالا کجایید در نگهبانی این حُرمت؟
نه- از من ساخته نیست! بیزارم از از نهان شدن؛کاری که گور با تن ما می کند! چگونه نهان کنم که زنم؟ صدا می گردانم- آری- چون پدر حرف می زنم، یا چون پهلوان! مردان تحکمی دارند و اشتلمی و حق به جانب اند! پدر که در خاکستر خویش خفته ای در سرم انداز کلماتی را که بدانها ... دیدن ادامه » می اندیشیدی و منطق خود را به من قرض بده؛ و پهلوان، رجز خوانی خویش مرا یاد آور!
۱۹ مرداد ۱۳۹۴
من زنم ؛ نیاید که پیش از مرگ، آلوده ی آلودگان شوم!
۲۶ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

من کجا هستم؟ حقیقتِ من کجاست؟ روزگاری ساکنِ شهری بودم؛ و اینک قرنهاست سرگشته بیابانِ خضرِ الیاسم!

شما مرا از من گرفتید. خیالاتِ خود را به من چسباندید. خون از شمشیرم چکاندید و سرهای دشمنان به تیغِ ذوالفقارم بریدید! قلعه‌گیر و خندق‌گذار و معجزه‌سازم کردید! شاهِ مردان و شیرِ خدا گفتید! از زمینم به چهارم‌ آسمان بردید! به خدایی رساندید! پدرِ خاک و خونِ خدا خواندید! درِ شهرِ علمم خواندید و از آن به درون نرفتید! شما با من چه کردید؟
.
.
وای بر آن‌که برده کند، و آن‌که بردگی خواهد! وای بر آن‌که نام ِو خونِ کسی را نان و آبِ خود کند! شما با من چه کردید؟ سوگند خوردید به فرقِ شکافته من برای رواج سکه‌های قلبتان! به ذوالفقارِ خون‌چکان برای کشتنِ روحِ زندگی! و اشک ریختید بر مظلومیتِ من تا ساده‌دلان را کیسه تهی کنید!

ای طبلی از شکم ساخته ، قناعت به دیگران آموختی تا خود شکم بینباری! ای رگِ گردن برآورده ، گردن زدن آیین کردی ، که گردنت نزنند! ای بالانشین ، که حیا فکندی، دور نیست که افکنده شوی! و ای ستم بر، که در مظلومیت خویش پنهانی، تا کی ثنایِ ستمگر؟

و تو ای سوار بر رهوار - تو بر سینه و سر زدی اگر کسی می دید ، تا رکابت گیرند.و چون بر زین نشستی بر پیادگان خندیدی! ای زادهء دروغ و بالیده در ریا ، به شمار بارهایی که به نامم سوگند خوردی برای فریفتن خویش و دیگری و من و خدا ، به همان شمار که دانستم و به رویت نیاوردم ، شرمی از فردا کن که آینه روبرویت گیرند. ....."ذوالفقار این است نه تیغِ دو دم!"

صبر کردم صبر، چون کسی که خار در چشم و استخوان در گلو دارد . به سالها!
.
.
آنها ... دیدن ادامه » که خود را به من می‌بندند، کاش آزادم کنند از این بند! _ آنها که سوار بر مرکبِ روحِ ساده‌دلانند! آنها که لاف جنگ می‌زنند با دشمنان خیالی در دیاراتِ خیال؛ و هرگز نجنگیدند با دشمنِ راستین که در نهاد خویش می‌پرورند برای جنگِ با حقیقت!


شما با من چه‌ کردید؟ بزرگم کردید برای حذفم؟؟!! راستی که من انسان بودم ، پیش از آن‌که به آسمان برین برانیدم! چنین است که صحنه‌ها از ابن ملجم پر است و، از علی خالی!
.
.
.
.
شما دوستدارانِ من با من چنین کنید، دشمنانم چه باید بکنند؟؟!؟



از: نمایشنامه مجلس ضربت زدن "بهرام بیضایی"
خوانش این نوشته از دریچه شرایط امروز جامعه مان هست که بسیار ازشمنده و انتشار این اثر بعد از وقایع هولناک قتلهای زنجیره ای بلندای اندیشه و شجاعت بیضایی را در تاریخ ادبیات نمایشی ایران ثبت می کنه. در ضمن لحن چندآوایی اثر و فرم روایتش هم در ادبیات نمایشی ... دیدن ادامه » مان کم ماننده.
۱۹ تیر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

کارت پستی خیلی جا نداره ......

وقتی کارت پستی انتخاب می کنی ، یعنی دلت می خواد حرف بزنی
.
.
.
.
ولی چیزی نداری که بگی ......
درست مثل ایمیل فورواردی :دی
۳۱ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

*آخرین ضربه رو محکمتر بزن*

تاریخ را ورق بزن ، از سرگشتگی هایت بگو ، از اتفاقهایی که با چشمانت دیده ای،از آدمهایی که بر جِسم تو حکومت کرده اند و خود را مالک تو و مَردُمانت دانسته اند و هیچگاه یادشان نبود که تو متعلق به هیچکدام آنها نیستی ، ولی آنها با همه این دانسته ها هیچگاه نخواستن و نگذاشتند تا تو رنگ و بوی ِ آرامش را ببینی.
.
.
.
ولی تو آنقدر صبور و نجیبی و مَردُمَت آنقدر نجیب زاده که دَم بر نیاوردید ایستادید در برابر ظلم و زور ، متانت به خرج دادی و سکوت کردی در برابر خُرافه که روح و روانِ آدمهای این سرزمین را در نوردیده و نترسیدید از ضربه های سهمگین هزار شلاق.زخم برداشتی و رنج دیدی ولی سرخم نکردی. متین و باوقار استوار چون کوه مقاومت کردی؛ حکمرانانت همگی به تاریخ پیوستن و آرزوی حکومتِ اَبَدی بر تورا با خود به گور بردند و در نهایت چیزی که مانده ... دیدن ادامه » ، عظمت و شکوه همیشگیِ توست.

و فقط می ماند یک نکته مهم ، به این نجیب و نجیب زادگانش باید بر دلهاشان حکومت کرد، آنها رنجِ تمامی تاریخ را به دوش کشیده اندو اِبایی از شلاق ندارند ؛اگر توانستید، که نامتان در تاریخ به نیکی جاودانه خواهد ماند و اگر هم نه ......... آخرین ضربه رو محکمتر بزن.
آقای حیدری عزیز! درک زیبا و متین شما برای ما بسیار مغتنم است. سپاس از قلمتان و همراهی صمیمی تان!
۲۷ خرداد ۱۳۹۴
ولی آنها با همه این دانسته ها هیچگاه نخواستند و نگذاشتند تا تو رنگ و بوی آرامش را ببینی.

درود بر شما حسام عزیز ، بسیار یادداشت خوبی بود . ممنونم .
۳۰ خرداد ۱۳۹۴

@ هزار شلاق :ممنون از شما و گروه خلاق شما

@ آریو راقب کیانی:نجیب و صبور

@ پرند محمدی:پرند عزیز ممنون که نوشته های مرا می خوانی

@ابرشیر: اردشیر خوش قلب ممنون از همه لطفت به من

@ ... دیدن ادامه » ناهید حدادی: دیگه همه دنیا می دونن که شما عزیز دل من هستین ممنون بسیار سپاس که نوشته های این پسر و شاگرد تنبلتون رو می خونید

@ شکوه حدادی: لطف و مهر شما به من همیشه پایدار بوده ممنون از نگاه پر مهر شما
۳۰ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

هیشکی نبود از ما ، یه عکس یادگاری بندازه .....
اسم من از گـَلوی گـُلـی ....
۱۶ خرداد ۱۳۹۴
حسام جان الان که پستتو دوباره خوندم یاد اون عکسی افتادم که کنار خیابون حسام السلطنه انداخته بودینو گذاشته بودیش تیوال افتادم و حساسیتی که عکاسش گفته بود روی عکس داشتی :)
۰۲ تیر ۱۳۹۴
چقدر سر این سکانس گریه کردم
۱۸ تیر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حسام الدین حیدری
درباره نمایش فهرست i

تبریک به بیتا نجاتی عزیز
دوست خوبمون در تیوال

امیدوارم تو و گروهتون نتیجه بیش از یکسال تلاش و ممارست رو به بهترین شکل ببینی و ما هم از دیدنش کلی لذت ببریم.

موفق باشید
بیتای نازنینم تبریک میگم و برات آرزوی بهترینها رو دارم نازنین بانو :)
۱۲ خرداد ۱۳۹۴
ما که از کار خیلی راضی بودیم...
خسته نباشید به تیوالی قدیمی و البته همه گروه که همه در کنار هم معنا پیدا کردند...
۲۳ خرداد ۱۳۹۴
خوشحالم که از اجرا راضی بودید جناب امیدوار عزیز
جمله پایانی شما حقیقتا صحیح است.
۲۳ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

*بانوی اردیبهشت*

بانو سلام

قصه هایت را دیدم ، همه آدمهای قصه ات را می شناختم ،با اونها زندگی کرده بودم، بزرگ شدم و کلی خاطره ساخته بودم.

می گویند قصه هایت تلخ است .می گویند مصداق بارز سیاه نمایی است .می گویند تصورت از جامعه و اتفاقهای پیرامونش غلط است و آدمهای قصه ات هیچگاه رستگار نمی شوند....
ولی چرا نمی گویند آدمهای قصه ات، خوب عاشقی کردن را بلدند ؟؟؟؟ چرا نمی گویند با اینکه زن هستی مردهای قصه ات همیشه عاشق تَرن؟؟؟؟ هنوز عباسِ زیر پوست شهرت عاشقِ سرونازش است .اینقدر عاشق ، که اسم دخترش رو سروناز گذاشته..... رسول رحمانی روسری آبی هم بعد از 20 سال از عشقش با احترام یاد می کند و خوشبختی رو در حالِ خوشِ دلش جستجو می کنه نه در نگاه آدمها.حتی مردهای جدید قصه ات هم عشقشان زلال است و پاک.

از مادران قصه ات هم نمی گویم که گیلانه ات هنوز هم جِزِ اسماعیلش را می زند، هنوز هم صداش تو گوشم می پیچه که " مادرت گفت: اگه خودت دختر داشتی راضی می شدی یه عمر چرخِ فلجی برونه؟؟؟؟ گفتم:آخه بی انصاف ، مگه بچه من وقتی رفت جنگ این جور بود؟؟سیبیل و سُنبلش هنوز سبز نشده ، قد داشت مثلِ شمشاد...."
طوبی داستانت هم اینقدر قوی بود که هنوزم که هنوز است بارِ مردای خونه اش رو به دوش می کشه. راستی بعد از 15 سال کسی صداش رو هم نشنیده که می گفت: "خونه ام رفت ، بچه ام آواره شد ، حالا یکی پیدا شده همش فیلم می گیره ؛ یکی بیاد از دل من فیلم بگیره ، اصلا این فیلمها رو کی قراره ببینه؟!؟!؟ "
.
.
.
.
بانو ... دیدن ادامه » باش ، بانو بمان و برایمان فیلم بساز و نترس از اینکه فیلمت پخش نشود چرا که "هیچ فیلمی تا ابد تو کمد، بایگانی نمی مونه"
مرسی حسام که چقدر نوشته هایت با حس و حال است...

ممنون از بانوی اردیبهشت ما که هست
۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۴
حسام جان همیشه از خوندن نوشته هات لذت بردم و اینبار نیز هم
خیلی حال خوبی بهم داد
بارها و بارها میشه خوند و ازش لذت برد . ممنون که می نویسی
۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۴
فوق العاده بود حسام جان..مرسی
۱۱ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

وقتی بچه بودیم پدرم بعضی کلماتی که باید در ذهنمان نقش می‌بست را با تحکم خاصی می گفت و مدام برایمان تکرار می‌کرد. یکی از این کلمات، «آت‌لان» بود:
.
.
.
.
یعنی سوار اسبت شو و برو...
همیشه پیش اسبت باش

ولی من بدون اسبم برگشتم.
۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

آذر: «چه جوری شد من به پستت خوردم؟ دفعه اول منو کجا دیدی؟»
عزت: «حتما باید بگم؟»
آذر: «دلم می خواد بگی.»
عزت: «می‌دونی من اکثر شبا که می‌خوابیدم خواب یه دختر مو بور می‌دیدم با چشای درشت و آبی. عینهو خارجیا! عین خودت! یه شب می‌اومد به خوابم یه شب نمیومد یه هفته علافم می‌کرد... خلاصه حسابی منو پیچونده بود... بعدش تو رو دیدم. دیدم همونی هستی که تو خوابم میومد. بعد دیگه تو رو تو خواب می‌دیدم. کار به جایی رسید که به عشق ِ خواب دیدن می‌خوابیدم! حالا هم دیگه قاطی کردم... نمی‌دونم اول خوابتو دیدم یا خودتو...»
آذر: «خب... حالا باقیشو بگو...»
عزت: «باقیش؟ باقیش دیگه همش حسرت... هر دفعه می‌خواستم باهات حرف بزنم تنم داغ می‌شد. دیگه دلمو خوش کرده بودم به اینکه از دور ببینمت...»





از: فریاد زیر آب (سیروس الوند 1356)
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
*برای جایی که گاهی یادمان می رود، هست*


در روزمرگی های زندگی گاهی دلم نفسی گرم، پایی همراه، فکری همسو میخواست ..... دلم دوست میخواست.

اینها هستند و من هم ؛ ولی ای کاش دیر تر از این ها را از یاد نبرم.
.
.
.
.
سالها قبل به تنهایی به سالنهای تائتر میرفتم ، تا اثری ببینم و ادای دینی کنم به سر انگشتان هنر این سرزمین و مردمم ، اما حالا در بین همه کشمکشها و بالا و پائین ها گاهی تنها به پشت گرمی و همراهی دوستانی پا به سالنها میذارم که دوستی با آنها را، به جایی مدیونم.

شاید اینجا دنیایی مجازی باشد و ... اما جوششی دارد از جنسِ رشد و شکوفایی دوستی ها،خندیدن ها ،هم سفره شدن و درد دل ها. امروز و یا هر روز دیگر بعد از این روزها ، من مدیونم به روزهایی که برایم ساخت . حتی به زمان هم مدیونم که فرصتهای زیادی ازش برای دیدن و خواندن و نوشتن تو این دنیا گرفتم.

نیت من، نه تخطئه کردن سایتهای نوپاست، که وجود آنها رو انگیزه ای برای رقابت می دانم ، ونه متمایز کردن تیوال؛ قصد من فقط و تنها فقط قدرشناسی از جاییست که گاه یادمان می رود، هست.

و ... دیدن ادامه » این بار نه برای دلِ خود، و نه برای تائتر، که برای قدردانی و قدرشناسی از پایه گذار دوستیها و در کنار هم بودن ها، خوشحال میشم شما رفقای گل رو یکشنبه 23 فروردین ماه در نمایش " پرواز ایکار " ببینم .

http://www.tiwall.com/store/parvaz-ikar
حسام گرامی و مهربان. مدتی بود دورادور و کم میومدم و به اینجا سر میزدم . اما همیشه در کنار دوستانی بودم و دوستانی همراه من بودن که خواسته و ناخواسته برچسبی از تیوال به همراه این با هم بودن ها بود.
این روزها اینقدر شلوغ بودم و هستم که فرصتی برای دیدن و شنیدن ... دیدن ادامه » نداشتم اما همه اینها دلیل نمیشه که همراهتون نباشیم .
به امید خدا من و رضا هم همراهتون خواهیم بود .
از همینجا برای گروه آرزوی موفقیت و سربلندی دارم.
به امید دیدار.
۱۷ فروردین ۱۳۹۴
ممنونم،انشالله
۲۴ فروردین ۱۳۹۴
آقا حسام قرار خیلی خوبی بود ممنون :))
۲۴ فروردین ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

[بابام] پرسید:شما خونه دارین؟ گفت:من یه قایق دارم
گفت: خُب خوبه ، پرسید:شما ماشین دارین؟گفت: من یه قایق دارم
گفت خُب خیلی خوبه ، پرسید پدر و مادر کجا هستن؟گفت: من یه قایق دارم......پرسید شما دیگه چی دارین؟؟؟!!؟
گفت: من موهام بلنده ، یه پیرهن آبیِِ کمرنگ دارم که خیلی هم دوسش دارم، یه شلوار طوسی دارم ؛ آواز هم می خونم
پرسید:..... هیچی نپرسید. بعد یه سیگار گرفت، سرشو فوت کرد.
بعد گفت:آقا ببخشید، اما این دخترمه ، همینو دارم ....... من قایق و لباساتونو نمی تونم ببینم که ، اما اگه یه دهن آواز بخونین من دلم گرم میشه ..... میشه بخونی؟؟!!؟

بعد آواز خوند ، آواز که خوند نورا کم شدن
دوباره از اول پاییز شد، یه تاریکیه خوبی شد
گنجیشکها و کلاغها جمع شدن پشتِ پنجره ء خونمون گوش دادن ....... قشنگ گوش دادن
.
.
.
پنجره ها وا شد ، تمام مردمهای شهر وایسادن و گوش دادن
خوبیش ... دیدن ادامه » تو دلم نشست ....... انگار همه گنجیشکهای تویِ دلش ، رفتن تویِ دلم
انگار همه گنجیشکهای تویِ دلش ، رفتن تویِ دلم
۲۳ اسفند ۱۳۹۳
خب من برم دیالوگمو پاک کنم :) من از حفظ نوشتم ولی شما حافظه خیلی بهتری داشتید
۲۲ فروردین ۱۳۹۴
البته فکر کنم برم اصلاحش کنم بهتره ، تا آدمای بیشتری بتونن بخوننش
۲۲ فروردین ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

سارا [خواهرم] یه روز رفت تو اتاقش با پسرش
در رو قفل کرد و تا شب بیرون نیومد
بعد یه جا، اندازهء 16 سال بهش مهربونی می کرد،بهش مهربونی کرد.
بُردش همه جاهای خوب شهر رو بهش نشون داد

بعد یه چمدون بست ، قرمزِ قشنگ
همه رو ماچ کرد
بابا گفت: عینِ مامانش شده ، "زنا وقتی خیلی قشنگ میشن ،غیب میشن"
.
.
.
.
سارا رفت ..................... دیگه هم برنگشت
"زنا وقتی خیلی قشنگ میشن ،غیب میشن"
۲۰ اسفند ۱۳۹۳
فکر کنم گفت
"اینا" نه زن ها
۲۰ اسفند ۱۳۹۳
آره گفت "اینا"
۲۱ اسفند ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

"قایق کاغذی"

بیرون درِ یک ساختمانِ قدیمی ایستاده ای ، اینجا نه دری باز است و نه اجازه داری دقُ الباب کنی.اینجا فقط باید صبر کنی ، ریه هایت را پُر از هوایِ روزهای آخر اسفند می کنی و باز منتظر می مانی؛ انتظاری که ارزشش رو داشت....

مادر از راه می رسد،کلید را در قفلِ درِِ خانه می چرخاند ، در را باز می کند و تورا وارد دنیایی می کند که آنرا قبلا شاید دیده ای و شاید هم نه!!!

با خودت می گویی:"من آمده ام که تئاتر ببینم"، ولی اینجا تنها چیزی که نیست تئاتر است اینجا مفهومِ زندگی جریان دارد .اینجا نه خبری از کارگردانی هست نه دراماتورژی، اینجا خودت باید، میزانسنِ درست را انتخاب کنی،اینجا در اوجِ بی قاعده گی ، پُراست از قاعده های درستِ زندگی.....آنها برایت داستان زندگیشان را روایت می کنند و تو نمی دانی مستمع قصه آنها هستی و یا تو هم ،جزیی از زندگیِ آنها.....

روایتِ زندگیشان که تمام می شود دلم نمی خواد اون خونه قدیمی ، اون اتاقِ نشینمن و اون حیاطِ خاطره انگیز رو ترک کنم، پس دوباره بر می گردم و تنها کاری که می کنم ، قلبم رو کنارِ اَنارهای پشتِ پنجرهء آشپزخانه جا می گذارم.
.
.
.
و من بازهم می گویم "زندگی شاید تئاتر نباشد؛ ولی تئاتر ، قطعا خودِ خودِ زندگیست"

[حسام ... دیدن ادامه » الدین حیدری دیدن این زندگی را، به همه دوستان توصیه می کند]

چه توصیف زیبایی و چه درک درستی از اجرا
مرسی حسام عزیزم
۱۸ اسفند ۱۳۹۳
قلمت گرم و گیراست ...
۲۷ خرداد ۱۳۹۴
آیکون حسرت... :-(
۰۳ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

"می خواهی ...؟"

می خواهی با انگشتانم روی تنت نقاشی کنم ،
بعد توی آینه نشانت دهم که در بهشت ایستاده ای با سیبی گاززده ؟
می شود اگر دستم خط خورد از اول شروع کنم ؟
اصلاً می شود از بهشت برویم تا ببینی چیزی کم نیست ؟...
می خواهی با چشمهام تو را نفس بکشم
که دلت بریزد و لبهات بلرزد ؟...
می خواهی کف دستت را بو کنم ،
ببینم بوی کدام گیاه کمیاب در سرم می پیچد امروز ؟...
می خواهی بنشینی توی بغلم که برات کتاب بخوانم ؟
می شود آرام بنشینی و گوش کنی ؟
می شود آنقدر نفسهات نریزد روی گردنم ؟

آه ... دیدن ادامه » ...
می شود دیگر کتاب نخوانیم ؟...
می شود آنقدر بِبوسیَم که یادم برود دلم چی می خواست ؟


از: عباس معروفی
می خواهی با چشمهام تو را نفس بکشم
۱۳ اسفند ۱۳۹۳
واااای مرسی از انتخابتون ، چقدر خوبه...

که دلت بریزد و لبهات بلرزد ؟...


۰۸ فروردین ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

فارست گامپ: «با من ازدواج می‏کنی؟ من یه همسر خوب میشم جنی.»
جنی: «میشی فارست.»
فارست گامپ: «... امّا تو نمی‏خوای با من ازدواج کنی.»
جنی: «تو نباید با من ازدواج کنی.»
فارست گامپ: «چرا منو دوست نداری جنی...؟ من آدم با هوشی نیستم، امّا می‏دونم عشق چیه.»


از: (1994)Forrest Gump
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

*رنگ ِ روح ِ زندگی*

رضا: برا من انگار همین دیروز بود...همین یه ساعت پیش بود که خــــــانومِ زندگیم شدی.

عاطفه: چه خانومی!!! چقدر غذا سوزوندم...چقدر ظرف شکستم...

رضا: منم که بهت گفتم فدایِ سرت، نگفتم؟؟؟

عاطفه: گفتی، ولی کاش دعوام می کردی.

رضا: زبونم لال!!!

عاطفه:کاش دستام می شکست و ...

رضا:عاطفه!!!!!! ... دیدن ادامه » به خدا نمی بخشمت اگه یه کلامِ ناحق ِ دیگه درباره ی دستات بگی.

عاطفه: پس چی بگم؟

رضا: بگو خخخخخو...ب نبود.

عاطفه: یعنی دروغ بگم؟؟!!!

رضا: نه...بگو بد گذشت.

عاطفه: یعنی معنای بد رو نمی فهمم؟؟!!!!

رضا: بگو من مَردِ...آسمون جُلی ام. بگو من زنِ یه مردِ شاعر مَسلک شدم که قیافه ش شبیه نویسنده ها بود، دلش می خواست...اَاَآَاَآَآَآَ... واقعا من دلم می خواست نویسنده ی رُمان های هزار صفحه ای باشم! ... بگو من زنِ یه مردِ گیج و ویج شدم که جوراباشو ندی دستش، لنگه به لنگه می ره سر کار!!! اگه پیشش نباشی کُمِیتش تا هفت تا آسمون لَنگه!

عاطفه: اولا من زن یه وکیل شاعر مَسلَک شدم که اگه روزی قرار باشه جوراباشو دستش ندم ، از حسادت دق می کنم ومیمیرم!

رضا: آخ آخ آخ آخ...اوه اوه اوه اوه...اینو دو دفه بگو! اینو دو دفه بگو عاطفه ،خوشحالم می کنه!

عاطفه: پس دومیش رو گوش کن...من زنِ مردِ مهربونی شدم که اگه دلش بخواد می تونه میلیون ها صفحه رمان بنویسه.

رضا:آآآآ...خخخخخ....پس چرا یه خطم نمی نویسه؟؟؟!!

عاطفه: از بَخیلی!!! دلش نمی خواد من، زنِ یه نویسنده ی معروف بشم.


از: بیژن بیرنگ
بگو من مَردِ...آسمون جُلی ام. بگو من زنِ یه مردِ شاعر مَسلک شدم که قیافه ش شبیه نویسنده ها بود، دلش می خواست...اَاَآَاَآَآَآَ... واقعا من دلم می خواست نویسنده ی رُمان های هزار صفحه ای باشم! ... بگو من زنِ یه مردِ گیج و ویج شدم که جوراباشو ندی دستش، لنگه به لنگه ... دیدن ادامه » می ره سر کار!!! اگه پیشش نباشی کُمِیتش تا هفت تا آسمون لَنگه!

چیکار کردی رفیق ... زنگ صدای عمو خسرو در گوشم پیچید ...
۰۳ اسفند ۱۳۹۳
@سیداحمد مدقق:فکر کردن به اون صبح جمعه لعنتی، هنوز هم دیوانه کننده اس

@مصطفی بیگ محمدی:سپاس مصطفی نازنین ، ایشالا شرایط طوری رقم بخوره، به زودیِ زود همو ببینیم
۱۰ اسفند ۱۳۹۳
هر دو یتان گل هستین.
۱۱ اسفند ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید