تیوال کاوه علیزاده | دیوار
S3 : 08:37:56
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
یاداشتی بر مصاحبه اخیر تتلو با بی بی سی

هرچند هیچوقت از طرفداران سبک موسیقی امیر تتلو نبوده ام و کلا دنیای ذهنی من با دنیای اینگونه موسیقی فاصله بسیار داشته است اما همواره تتلو را به عنوان یک نابغه موسیقی دهه اخیر ایران دوست داشتم. خواننده ای که خودش می سراید، خودش آهنگ می سازد، خودش تنظیم می کند، خودش میخواند و خودش هم پخش می کند. خواننده ای که سبک زندگی اش حداقل بیش از چهار میلیون نفر طرفدار دارد و این خودش یعنی به اندازه جمعیت یک کشور ، فعالیت های این آدم را دنبال می کنند. خواه از روی علاقه، خواه از روی کینه و خواه از روی کنجکاوی! تتلو با استعداد درخشانی که دارد (شاید عده زیادی مخالف این قضیه باشند )پای خود را از موسیقی فراتر گذاشته است و خود را تبدیل به یک پدیده اجتماعی کرده است و این پدیده اجتماعی در ساختار کنونی ایران می تواند به عنوان یک ... دیدن ادامه » موضوع مطالعه،زیر و بم های زیادی از جامعه در حال گذار ایران را به تصویر بکشد. زندگی این روزاهای امیر تتلو مدت هاست مرا وسوسه می کند تا پیرامون این پدیده اجتماعی بنویسم و این حس از روزهایی که همه نگران امدن حجت الاسلام رئیسی بر مسند قدرت بودند و او تمام قد از این نحله فکری دفاع کرد، در من بیشتر و بیشتر شد. در ان روزهای نه چندان دور ، ما تلاش میکردیم که از ترس ان جناح به این جناح رای بدهیم (کاری که سالهاست که انجام میدهیم) و بالتبع حرکت امیر خان تتلو در ان برهه، همه ما را دلگیر و آشفته کرد. خیلی ها هم به بد و بیراه گفتن و القاب بد دادن به این جوان روی اوردند. در همان روزها یادم هست که در جمع های دوستانه و بحث های دورهمی همواره از تتلو دفاع میکردم. دفاع نه از انتخاب سیاسی اش بلکه دفاع از مظلومیت کسی که به هر چیزی چنگ می زند تا یک روز حتی یک روز فرصت پیدا کند روی سن برود و برای مخاطبانش روی سن، زنده اجرا کند. عمق این درد را هیچکدام مان به اندازه خود تتلو نمی توانیم درک کنیم. فکر کنید شما یک تخصصی دارید. یک شغلی دارید که هم باید از ان ارتزاق کنید هم از انجام ان لذت روحی ببرید. استعدادش را هم دارید. مخاطبش را هم دارید اما به هر دری که می زنید نمی شود که نمی شود که نمی شود. درد بزرگیست که اگر عمیق به ان بیاندیشید قطعا رفتار های این پدیده اجتماعی را بیشتر درک خواهید کرد و کمتر قضاوتش خواهید نمود. جایی از مصاحبه، تتلو در پاسخ به سوال بهزاد بلور درباره اینکه چرا اینقدر رنگ عوض می کند ، دستانش را می گیرد جلوی صورتش و می گوید:"بالاتر از سیاهی که رنگی نیست میمیرم همه تون از دستم راحت شید". بعد بلند بلند خنده می کند و بلند بلند موی بر جان ادمی سیخ می شود!
امیر تتلو داستان غم انگیز نسلی است که استعداد هایش زیر اندیشه های ایدئولوژیک به فنا رفت. داستان نسلی که فقط می خواست مثل همه ی ادم های جهان زندگی کند. نسلی که طی شدید ترین آموزه های دینی و ایدئولوژیکی بزرگ شد، بیشترین زمان را در مدرسه ، در خانه، در جامعه،در صدا و سیما در هر جایی که فکر کنید تحت اموزش های دینی و اخلاقی قرار گرفت و امروز شده است بالاترین میزان جنایت،بالاترین میزان طلاق، بالاترین میزان خودکشی، بالاترین میزان خیانت، بالاترین میزان تجاوز، بالاترین میزان بیماری های روانی، بالاترین میزان دزدی، بالاترین میزان اختلاس، بالاترین میزان کودک ازاری، بالاترین میزان......... این همه تناقض ریشه در کجا دارد. به قول گروس عبدالمالکیان عزیز "کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به مقصد نمی رسد ". مسئول این همه نابسامانی های اجتماعی کیست. یقه چه کسی را باید گرفت؟
امیر تتلو اینه تمام نمای نسل من است هرچند خیلی از ما ها ، هر کدام بنا به دلیلی ، راه اغراق آمیز او را نرفته باشیم اما همه ی ما در درون خود امیر تتلویی عجیب هستیم. امیر تتلویی که ایران را روی رگ گردنش حک می کند و در کاسه سرش هدف را با عکس یک توپ خال کوبی می نماید تمام تنش پر است از تصاویر مختلفی که هر کدام را به دقت انتخاب می کند به قول خودش می خواهد بگوید یک نفر با خالکوبی هم می تواند پزشک شود و جان یک بچه سرطانی را نجات دهد و این دو هیچ منافاتی با هم ندارد. امیر تتلو همانجور که خودش در مصاحبه اش گفت می خواهد داد بزند که زندگی خصوصی ادم ها ، بدن ادم ها ، موسیقی ای که ادم ها گوش می کنند، سبک زندگی آدم ها، کتابهایی که ادم ها می خوانند، سایت هایی که ادم ها میبینند و اپلیکیشن هایی که ادم ها استفاده می کنند به خودشان ربط دارد و کسی نمی تواند انها را وادار و یا منع کند. و این خواسته عجیبی نیست! حتما نباید گلشیفته عزیز برهنه شود تا به ما بفهماند بدن ادمی متعلق به خود اوست و هیچ کس نمی توانند درباره ان نظر دهد و نحوه پوشش را دستور دهد!
حتما نباید محسن نامجوی گرامی سازش را بردارد برود ان سوی جهان صدا های عجیب و غریب از خودش و سازش دربیاورد تا به همه بفهماند که نوع موسیقی و صدایش و شعری که می خواند به هیچ کس ربط ندارد. حتما نباید کسی از ان سوی جهان دختران مان را به چهارشنبه های سفید فرا خواند تا بفهمیم مو و لباس یک زن به خودش ربط دارد و همانطور که روسری و چادر زیباست مویِ برهنه نیز زیباست و موی تراشیده نیز زیباست! بدیهیاتی که مجبورمان می کنند که حتما فریادشان بزنیم تا صدایمان شنیده شود و صد البته که بی هیچ اعتنایی از کنار ان می گذرند! و نرود میخ اهنی در سنگ را در ذهن هامان تداعی نمایند!
امیر تتلوی عزیز با همه تناقض هایش انجا که از این می گوید که هیچ کس نباید به خاطر نوع پوشش و اینکه چه لباسی می پوشد مورد سوال واقع شود می گوید : "با لباس متضاد روبروی اقای رئیسی نشسته ام و این بسیار زیبا بود" و بعد از چند دقیقه در دام بهزاد بلور می افتد و درباره حجاب مادرش چیز دیگری می گوید او وقتی به حجاب مادرش و مساله حجاب می رسد تمام صحبت هایش را نقض می کند و در جواب بهزاد بلور می گوید :"مادرم باید به خاطر من حجاب سرش کند تا من ناراحت نشوم تا من نزنم یکی رو بکشم"!
واین حرف های دوگانه و زرنگی های بهزاد بلور( که البته در قامت یک ژورنالیست حرفه ای کارش را انجام می دهد) شدید در ذوق من مخاطب می خورد.
راستی چرا انتظارداریم که تتلو در هیبت یک فیلسوف ظاهر شود!؟ چرا فکر می کنیم که باید اندازه یک اندیشمند سیاسی تناقض های گفتاری تتلو را بیادش بیاوریم؟ امیر تتلو یک موسیقدان با استعداد است که کارش را خوب بلد است و مخاطبش را دارد. چرا وی را در جایگاهی قرار می دهیم که تناقضات ذهنی اش او را و من مخاطب را اذیت کند.
تتلو نماینده بخشی از همین اجتماع هست. با همین تناقضات. نسلی که هم می خواهد مشروب بخورد هم می خواهد زیر اعلم امام حسین سینه بزند! نسلی که اصول دینش را نمی داند ولی اربعین که می شود دوست دارد پیدا تا کربلا راه برود! نسلی که خودش دوست دارد تا انتهای شب لذت های تمام جهان را تجربه کند و آنگاه که همین احوالات را در خواهرش می بیند گمان میکند دنیا باید برایش به اخر رسیده باشد. نسلی که بالاترین تعلیمات دینی را در طول کل تاریخ گرفته است و حالا در بی اخلاقی غوطه ور شده است.
در جامعه شناسی، گذار از دوره سنت به مدرنیته را دوره گذار یا آنومی می نامند یعنی دوره ای که ارزش های قدیمی منسوخ شده است و ارزش های جدید هم جایگزین نگردید. انسانها در این دوره با یک بی هنجاری ذهنی زندگی می کنند . از لحاظ روانی این دوره در فرد حالت آنومیا خوانده می شود. حالتی روانی که پر شده است از تناقضات ارزشی و هنجاری. اندکی به خود و امیر تتلوی عزیز نگاه کنیم همه ی ما دارای این بیماری هستیم. و این بیماری وقتی روانپزشکی حاذق نداشته باشد، وقتی سردمداری کیاست مدار نداشته باشد، خود می تواند ریشه بسیاری از مشکلات اجتماعی گردد که امروزه بسیاری از انها را شاهد هستیم. صحبت از سیاستمداران و سردمداران شد! انها هم از این قائده مستثنی نیستند. نگاهی به زندگی دوگانه بسیاری از مسئولان کشور و فرزندانشان خود موید این مدعاست.
امیر تتلوی عزیز نماینده نسلی است شکست خورده که به هر دری میزند در ایران عزیز بماند و انجور که خودش می خواهد زندگی کند نمی تواند
نمی شود که نمی شود که نمی شود. نسلی که استعداد هایش، قربانی سیاست های غلط شده است و جایی ، روزی عزیزان حکومتی مان به این نتیجه میرسند که دیر شده است. که به قول تتلوی عزیز، همه ی ما میمیریم و همه شان از دست ما راحت می شوند. و این مرثیه غمناکی است. نسلی که هر وقت دوستان خواستند و نیاز داشتند از آنها استفاده کردند و انگاه که کارشان تمام شد همچون دست مال کاغذی پرتمان کردند گوشه دیوار و دوباره و دوباره و دوباره. روزهایی که باید در میدان می بودیم جوانان پرشور نام می گرفتیم و انگاه که همه چیز تمام شد می شدیم خس و خاشاک!به قول اقای رئیسی :"چقدر هم خوبند این اقای تتلو " و انگاه که کارزار تمام می شود، امیر تتلو می ماند حسرت کنسرتی که در برج میلاد برگزار نشد! در هیچ جا برگزار نمیشود. نسل ما به هرچه می توانست چنگ زد تا در همین ایران تا در همین سرزمین تا در همین خاک برای همین مردم با همین حکومت زندگی کنداما نشد که نشد. نخواستند که نخواستند!
امیر تتلو با این همه استعداد در حسرت اجرای دو ساعت کنسرت برای همیشه از ایران رفت چرا که می خواست بگوید ادم می تواند خالکوبی داشته باشد، شکل دیگری لباس بپوشد ، کلماتش فرق داشته باشد ولی حق زندگی هم داشته باشد حق کنسرت دادن هم داشته باشد. او رفت و ما هیچوقت نفهمیدیم که اندیشه هر کسی، طرز لباس پوشیدن هر کس ، طرز صحبت کردن هرکس و خط مشی سیاسی هرکس به خودش ربط دارد و این نمی تواند مانع از کار کردنش شود.
امیر تتلو با همه ی تلاش هایش برای تغییر، با همه ی به قول بهزاد بلور رنگ عوض کردن هایش برای رسیدن به خواسته حداقلی اش، با همه ی تناقضات روحی و فکر ای اش که زاییده ساختار اجتماعی حاضر است ، برای همیشه از ایران رفت. به مانند حسین تهی به مانند ملانی، مانند محسن نامجو، مانند گلشیفته فراهانی، مانند ٨٥ درصد از نفرات برتر کنکور های بیست سال اخیر، مانند برگزیدگان المپیاد های ریاضی، شیمی، کامپیوتر، فیزیک، مانند بچه های دانشگاه شریف، امیر کبیر، علم و صنعت ،دانشگاه تهران، مانند همه ی بچه های روزنامه جامعه و طوس که از دانشکده ارتباطات شهید علامه فارق التحصیل شده بودند و توسط قاضی مرتضوی جوان ( که از زندان در مراسم عاشورای حسینی هم شرکت می کند) یک شبه همگی بیکار گردیدند و حالا در بی بی سی فارسی مشغول کارند، مانند وزیر ارشاد دولت خاتمی ، عطاالله مهاجرانی و همسرش جمیله کدیور نماینده مردم تهران ،مانند دکتر سیروس رزاقی استاد علوم سیاسی مان که بعد از جریانات فتنه ٨٨ مجبور به ترک وطن شد، مانند یک و نیم میلیون ایرانی که تنها از ابتدای سال ٩٧ پرونده مهاجرتی خود را باز کردندو..... امیر تتلو نیز از ایران می رود. غریب ، به قول خارجی ها کله سیاه، کم مخاطب .تتلو هم مانند خیلی ها با همه جریان سازی اش از تتلوتی ها خداحافظی می کند و برای همیشه از ایران می رود. نسلی که هیچوقت به ارزوهای حداقلی اش دست نیافت. نسلی که با همه ی آرزوهایش می نشیند جلوی دوربین و دستانش را می گیرد روی صورتش و می گویید: بالاتر از سیاهی رنگی نیست میمیرم تا همه ی شما راحت بشوید. نسلی که حرف های ساده و خواسته های ساده اش را هیچ کس نمی فهمد.
پی نوشت: و اما خطاب به امیر تتلوی عزیز. دوست و هم نسلی عزیزم با اینکه با موسیقی ات چندان درگیر نیستم و هرگز جزء انتخاب های اصلی ام نبوده ای ، با اینکه بسیاری از صحبت ها و موضع گیری هایت را هیچوقت قبول نداشتم اما همواره در نظر من شما یک انسان با استعداد، بسیار توانمند، بسیار متفاوت، بسیار دوست داشتنی، بسیار محترم هستید. از جفای روزگار هم نالان مشو هم نسلی عزیز. خسته هم نشو و هر گز به مرگ فکر نکن. نه به خاطر خودت بلکه به خاطر دوست دارانت . به خاطر همه ی انهایی که موسیقیت را گوش می دهند و لذت می برند. به جهان و دورانی که در ان زندگی می کنیم هم خرده مگیر. خلاصه ما هم از این دوران گذر می کنیم. روزگاری گالیله را به جرم حقایق علمی به دار می اویختند و این در همین اروپای امروز متمدن شده اتفاق افتاد. زمان می گذرد ما بالغ می شویم حکومت ها هم بالغ میشوند . شاید زندگی در مهاجرت برای تو ، برای خیلی از ایرانی ها سخت باشد . اما خودت را نباز دوست من. به راه ات ادامه بده و از نفس کشیدن لذت ببر. یک بخش از زندگی موسیقی و ترانه و خواندن است. فقط یک بخش . زندگی کن و هرگز به مرگ میاندیش. زمستان تمام می شود چه ما باشیم و چه نباشیم .
۵ روز پیش، یکشنبه
رامین غفرانی، محمد لهاک، امیر و Someone این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چهل و یک سالگی

چهل و یک
چهل
سی و نه
سی و هشت...
معکوس اگر بشماری
در خواهی یافت راهی تا پایان نمانده است
تولد شادمانی احمقانه ایست پر مرگ
هر فوتی که می کنیم
شمعی از جانمان است که خاموش می شود!
سی و هفت
سی وشش
سی و پنج
کی تمام می شود این اعداد مرگ اندود مریض!
خیلی عالی بود
شبیه کوه بود .. ساده و همسطح شروع میشه ، اوج میگیره و با " تولد شادمانی احمقانه ایست پر مرگ / هر فوتی که می کنیم / شمعی از جانمان است که خاموش می شود " به قله میرسه و دوباره به سطح و زمین برمیگرده :)
البته ما کیف میکنیم میخونیم . و هیچکی به ... دیدن ادامه » روحیه و حال شاعرِ طفلی فکر نمیکنه که چی کشیده که به نوشتن رسیده ...
به قول جناب رستمی عزیز :
هر بار شعر نابی اگر بر دلی نشست
باید دعا کنیم که " بیچاره شاعرش " :)
۳۱ شهریور
سپاس فراوان آقای رستمی عزیز
اشاره زیبایی کردند بامداد عزیز به تک بیت های شما
من هم همیشه لذت بردم
ممنون از نظرتون و پاینده باشید
۳۱ شهریور
جناب علیزاده بزرگوار ممنونم از اظهار لطف شما.
۰۱ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فیلم با این دیالوگ به اتمام می رسد :" بهشون بگو دیگه رو تنگه فشار نیست. عراقی ها دارند عقب نشینی می کنند" بعد پرده سیاه می شود و نام شهدای گردان عمار روی صفحه نمایش داده می شود. شهدای که با لب تشنه در آخرین روزهای جنگ، تنگه ای را حفظ کردند که به عقیده بسیاری، از دست دادنش می توانست سرنوشت جنگ را عوض کند.
به عقیده من تنگه ابو قریب یکی از بهترین فیلم های سینمای جنگ ایران می باشد. سینمایی که در آن با تکیه بر قهرمان سازی، همواره تلاش داشته است که از جنگ و هشت سال به طول انجامیدش، دفاعی مقدس سازد با قهرمانانی که یا خیلی جنگجو هستند،یا خیلی فیلسوف و یا خیلی مظلوم و این دقیقا نقطه مقابل کار آقای توکلی است با دیگر دوستان و همکارانش که قبل از وی دوربین را برداشته اند و به سراغ روایتگری جنگ رفته اند. در چند یاداشت دوستان هم این امر به عنوان پاشنه آشیل فیلم ... دیدن ادامه » و نقطه ضعف آن آورده شده است و بسیاری از نقد ها در این باره است که فیلم فاقد داستان قوی است و اصولا ساختار منسجمی ندارد. برخی هم معتقدند شخصی پردازی کارکتر ها چندان خوب از آب در نیامده و اصولا شما در فیلم با آدم هایی مواجه هستید که فقط این سو و آن سو می دوند و داد می زنند و مخاطب هیچ عقبه ای از آنها نمی داند. به عقیده من تمام این ها با فکر و درایت کارگردان جلو برده شده است. قهرمانان تنگه ابو قریب یک مشت انسانهایی هستند شبیه من و شما که در بره های از تاریخ بنا به جبر زمان و شرایط حاکم بر جامعه تصمیم می گیرند تفنگ بر دارند و از ناموس و خاکشان دفاع کنند. هیچ کدامشان حرف های فلسفی بلد نیستند. هیچکدام شان خیلی مهارت در تیر اندازی و تکنیک های جنگ ندارند. هیچ کدام شان دنبال این نیستند که پیامی را منتقل کنند. آنها فقط در تنگه ابو قریب، تشنه و بدون پشتیبان گیر کرده اند آن هم زمانی که قرار بود به مرخصی برگردند. در یکی از نقد ها،دوستی نوشته بود که کودک درون ماجرا چه درسی از جنگ در انتها گرفته بود؟ و جواد عزتی همان شوخ طبعی های همیشگی خویش را داشت! ضمن همه ی احترامی که برای این نوع نگاه قائل هستم ،دوست دارم بگویم که چرا واقعا همه ما در فیلم دنبال پیام دادن و پیام گرفتن هستیم. به راستی در همه برهه های زندگی مان و در همه ی دوران زندگی ما در حال پیام دادن و پیام گرفتنیم؟ خیلی از بخش های زندگی می تواند فقط برشی از زمان باشد. جواد عزتی پزشکی است که آمده است در جنگ کمک کند. او تفنگ نمی شناسد. او اسلحه نمی داند چیست! او انسانها را فقط به صورت زخمی و مجروح و شهید می بیند. او راه می رود و در میان باروت و خون به مجروحان کمک می کند و آنگاه که دستی جدا یافته از بدن را پیدا می کند، برمیداردش و رو سینه جنازه می گذارد و چشمان جنازه را می بندد. او یک دانشجوی پزشکی است بدون قهرمان بازی. او با جنگ مخالف است و می گوید ما جنگ نمی کنیم ما از کشور مون دفاع می کنیم. " هیچ جنگی برنده ندارد و تنها فروشندگان اسلحه هستند که برنده جنگ ها می شوند" واقعا پیامی زیبا تر از این می شود داد.آیا حتما باید پیام فیلم فلسفی و جامعه شناختی باشد؟ کودک گیر کرده در ابو قریب هم چیزی نمی داند. این سو و آن سو می دود . مات می شود. لال می شود. می ترسد. داد میزند. اون نه نارنجک به خود می بندد که زیر تانک برود نه بی مهابا به دل دشمن می زند. او به اندازه نوجوانی های من و شما از بی رحمی های جنگ ترسیده است. در اول فیلم شعار می دهد اما وقتی با واقعیت جنگ روبرو میشود ، همان کودکی معصوم من و شما می شود که فارغ از کلیشه های رایج تبلیغاتی ،چون بید به خودش می لرزد و گوشش تا انتهای فیلم سوت می کشد!
تنگه ابوقریب هیچ داستان خطی ای ندارد و به عقیده من این خودش نقطه قوت فیلم است. شما هیچ چیز از عقبه کارکتر ها نمی دانید و نمی خواهد که بدانید. اینها یک مشت جوان شبیه من و شما هستند که در روزهای اخر جنگ برمی گردند تا آخرین ماموریت جنگ را به ناگزیر انجام دهند. یک هدف وجود دارد آن هم اجازه عبور ندادن عراقی ها از تنگه و پیامد آن فتح دزفول و خوزستان! هدفی که حتی فرمانده جوان گردان عمار ( مهدی پاکدل که به نظر من بازی اش بسیار دور تر و ضعیف تر از تیم بازیگری بود ) هم نقشه چندانی برایش نداشت و مستاصل شده بود. مستاصل میان خون و جنازه و خمپاره وتانک و بی آبی و نا امیدی!
تنگه ابو قریب فیلمی است که به زعم دوستان، کارگردان آن هیچ تجربه ملموسی از جنگ نداشته و همین بی تجربگی اش باعث می شود از کلیشه های رایج سینمای دفاع مقدس دور نگه داشته شود. توکلی دوربین را بر می دارد و به کمک تکنیک های در خور تحسین تیمش، برشی یک روزه از جنگ را در تنگه ابو قریب نشان می دهد و به نحوی این برش را زیبا به تصویر میکشد که انگار کارگردان با همه ی عواملش و مخاطب با همه ی تاریخش در ابو قریب، "تشنه" گیر افتاده است. البته فیلم از ضعف هایی هم برخوردار است که می شود از کنار آن ها رد شد و از کلیت فیلم لذت برد. ضعف هایی نظیر بازی مهدی پاکدل که تلاش می کرد کارکترش بیشتر به چشم بیاید و دقیقا برخلاف جریان بقیه بازیگران بود یا لحظه های از بازی حمید رضا آذرنگ که داد هایش خیلی به رنگ فیلم نمی خورد.
نکته دیگر اینکه، به نظر اینجانب بازی امیر جدیدی آنچنان که در جشنواره فیلم فجر، جایزه بهترین بازیگر نقش اول مرد را به خود اختصاص دهد در خور توجه نبود. گمان می کنم جواد عزتی بازی درخشانی را از خود نشان داد و اگر قرار بود که جایزه ای به بازیگران این فیلم داده شود،جواد عزتی لایق تر از امیر جدیدی بود چرا که هم نقشش پر رنگ تر و هم باز اش با توجه به کارکتری که اصولا شخصیت طنازی را مخاطب ازش انتظار دارد، سخت تر و دلنشین تر بود. بعد از دیدن این فیلم واقعا معتقد هستم که جایزه بهترین بازیگر مرد امسال شایسته امین حیایی بود برای فیلم شعله ور. ناراحتی اش از دریافت دیپلم افتخار که روی سن کاملا دیده شد ،کاملا به حق و قابل درک بود. امیر جدیدی در عرق سرد بازی درخشان تری داشت اما باز هم به حق حیایی بیشتر بود.
در پایان آرزو می کنم مسئولان امروز کشور همه شان یک بار هم شده تنگه ابو قریب را به تماشا بنشینند . آن هم از پرده سینما. بیایند و ببیند که چگونه تنگ های ابو قریب حفظ شدند! با چه خون هایی فشار از روی تنگه بر داشته شد و چه جوانانی جانشان را دادند تا یک وجب از خاک این کشور سهم پوتین های کشور دوست و همسایه" عراق " نشود! چه عزیزانی با چه نیت هایی تنگ هایی ابو قریب کشور را حفظ کردند .این میراثی که این روزها به آن تکیه زده اند ثمره جانفشانی های چه کسانی است. شایدمقداری به فکر فرو روند. شاید اندکی عرق بر پیشانی شان بنشیند حالا که فشار از روی تنگه برداشته شده است. حالا که خوزستان سقوط نکرده است........
" توکلی دوربین را بر می دارد و به کمک تکنیک های در خور تحسین تیمش، برشی یک روزه از جنگ را در تنگه ابو قریب نشان می دهد و به نحوی این برش را زیبا به تصویر میکشد که انگار کارگردان با همه ی عواملش و مخاطب با همه ی تاریخش در ابو قریب، "تشنه" گیر افتاده ... دیدن ادامه » است. "
دقیقا"همینطوره
درود بر شما
بسیار نوشته ی زیبایی بود . سپاس
۱۳ شهریور
@شکوه حدادی
خیلی ممنون از وقتی که گذاشتید . خوشحالم که یاداشت رو دوست داشتید. واقعا حس خودم هم همین بود و خیلی خوب فضا سازی شده بود. روح شون شاد و یادشون گرامی.
۱۴ شهریور
خواهش می کنم جناب علیزاده ی گرامی
ممنون از شما و یاداشت پربار و ارزشمندتان ، استفاده کردم .
برای من هم این فیلم یکی از بهترین و متفاوت ترین فیلمهای سینمای جنگ بود که با فضا سازی فوق العاده اش ، حسی را به مخاطب القا می کرد که انگار خود در صحنه حضور دارد ... دیدن ادامه » و شاهد همه ی وقایع و حواشی جنگ است ، از فداکاریها و از جان گذشتگی ها ، تا ترسها و دردها ...
فیلمی بسیار تکان دهنده ، تحسین برانگیز و قابل ستایش و فارغ از همه ی نقاط ضعف و قوتش ، اثرگذار

۱۶ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زین حسن تا زان حسن صد گز رسن!
در شبی که قرار بود حسن روحانی با لباس بنفش رنگش روبروی دوربین تلویزیون بنشیند و ترامپ با کراوات قرمز رنگش در آن سوی جهان ،تحریم های جدیدی را علیه ایران امضا کند، با موبایل خاموش به توصیه یاداشت یکی از دوستان تیوالی به تماشای نمایش زیبا و در خور تحسین "خاموشی دریا" نشستیم!
یک افسر نازی بعد از اشغال فرانسه برای ماموریتی آمده است درون خانه زوج فرانسوی زندگی کند. روح فاشیسم در قامت جوان آلمانی شاعر مسلک ( با بازی دلنشین شهرام حقیقت دوست) با تمام وجود وارد زندگی زن و شوهری فرانسوی می شود که تا پایان نمایش خاموش و آرام، عاشقانه ای را رقم می زنند که در هیچ صدایی به این زیبایی نمی توانید بیابید.
پاریس پایتخت عشق جهان با آن نماد های جاودانه اش حالا افتاده است دست نازی های خشنی که درست است همه چیز یک ابر انسان از دیدگاه ... دیدن ادامه » خودشان را دارا هستند اما همیشه به آن، به آن چیزی که در وجود پاریس هست و خودشان از آن بی بهره اند غبطه می خورند. افسر نازی با دیالوگ های قوی و اجرا های قوی تر شهرام حقیقت دوست، تمام غرور زوج فرانسوی را زیر پاهایش له می کند. با تمام توان آن ها را به سخره می گیرد، دشنام می دهد و تا آنجا پیش می رود که حتی از آن ها می خواهد معاشقه های شبانه اشان را بلند تر انجام دهند تا او بتواند بشنود! " اصلا چگونه می شود کاری به این سختی را بی صدا انجام داد؟" تو گویی فروید دارد از نگاه خودش شاهزاده کوچلوی آنتوان دوسنت آگزوپری را به سخره می گیرد. دو رهیافت(approach ) کاملا متفاوت به مقوله زندگی. تقابل جنگ و صلح . تقابل سکوت و فریاد. تقابل نیستی و هستی . تقابل لذت جویی و عشق .
در این بخش و چگونگی به تصویر کشیدن این دو رهیافت و نگاه به مقوله زندگی، دوستان نوشته های زیبایی دارند و گفتنی ها را به خوبی عنوان نموده اند که پرداختن بیشتر به آن شاید تکرار مکرارت باشد (توصیه می کنم یاداشت خانم ثانی را در همین صفحه مطالعه کنید).
دیالوگ های زیبای کار نیز بسیار زیاد است و با توجه به شرایط کنونی کشور مان و "فریادهایی که همه ی ما در سکوت دیوانه وار ، آبستن آن هستیم" نیز شاید گفتنش در این یاداشت چندان مورد توجه نباشد. اما آنچه که مرا بیش از همه تکان داد این بخش از دیالوگ های افسر نازی بود. جایی که رو می کند به زوج جوان و بر سرشان فریاد می زند:
من از رئیس جمهور شما متنفرم، من از رئیس جمهور شما متنفرم ! می دونید چرا؟ چون که مثل ترسو ها کشورش رو تسلیم نازی ها کرد! چون غرور شما رو له کرد! بعد خود ش ادامه می ده: " راستی اگه فرانسه تسلیم نمی شد چی از پاریس می موند؟ تو این جنگ چی از ایفل می موند؟ چه از اینهمه زیبایی می موند؟
پاریس تسلیم شد. رئیس جمهور ترسوی فرانسه دستان کشورش را بالا برد. چون نه به ذات جنگ اعتقاد داشت و نه می خواست اینهمه عشق اینهمه تاریخ ، اینهمه هنر این همه شعر ، اینهمه ضربان های قلب عاشقانه ، اینهمه تصویر، زیر تانک ها و گلوله های مغرور نازی ها متلاشی بشود.چون اعتقاد داشت روح پاریس بزرگ تر ازآن است که در سکوت از بین برود. چون مطمئن بود که فرهنگ چیزی نیست که بشود آن را استثمار کرد. سکوت معنا دار بازیگران فرانسوی در طول تمام نمایش، زندگی عاشقانه بدون صدایشان، آرامش انسان وارشان، هنرشان، فرهنگ شان، روزنامه خواندن مداومشان و.... همه ی و همه چیزی نبود که بتواند زیر یوغ نازی های مغرور تا ابد باقی بماند. سکانس پایانی نمایش را به یاد بیاورید. جایی که افسر نازی پس از مدتی دوباره به خانه زوج فرانسوی بر می گردد. شروع به گریستن می کند و می گوید " من رو مسخره کردند. همه شون من رو مسخره کردند وقتی از اتحاد شیرین فرانسه و المان سخنرانی کردم و روح فرانسه را در سخنرانی ام گنجاندم( نقل به مضمون). مسخره ام کردند و گفتند این همون چیزیه که باید سربازان نازی ازش دوری کنند. این هنر، این فرهنگ درست مثل اب، آرام آرام به تمام سوراخ ها رخنه می کنه و آن را لبریز می کنه. سربازان نازی را باید از آن دور داشت.
آن خانه فرانسوی با آن موسیقی های دلنشین سر هر وعده غذا، آن تابلوی نقاشی میخ شده به دیوار و آن شراب های سرخ جرعه جرعه نوش شونده ی عاشقانه اش ، تنها جایی بود که با تمام سکوتش، ترکش برای افسر نازی سخت و غیر قابل انجام بود.
تصویر آخر نمایش یک قاب بزرگ از تمام دیوار روبروست که یک تابلوی زیبای نقاشی روی آن آویزان است. دیواری سوراخ سوراخ که جای گلوله در همه جای آن مشخص است .دیواری پر گلوله که تابلوی زیبا بدون هیچ سوراخی ، بدون هیچ نشانی از جنگ روی آن مانده است. یاد سکانس ابتدایی فیلم پیانیست می افتم جایی که دوربین روی پیانو زوم کرده است و آدرین برودی در حال نواختن است. صدای تانک و تیر اندازی در پس زمینه است. تا جاییکه تانک مستقیم به خانه حمله می کند و تمام شیشه های منزل فرو میریزد.
نمایش تمام می شود و همه برای گروه نمایش کف می زنند. با همسرم و دوستان همراه مان می رویم می نشینیم در یکی از رستوران های پارک ایرانشهر و غذا سفارش می دهیم. تلویزیون بزرگی بالای سرمان روشن است. رئیس جمهور ما حسن روحانی دارد صحبت می کند. جوری می نشینم که صندلی ام پشت به جناب روحانی باشد. ایشان دارند درباره آمریکا و زیر بار نرفتن ملت بزرگ ایران مقابل زورگویی های آمریکا سخن می گوید. کانال تلگرام بی بی سی تصویر ترامپ را پخش می کند در حال امضای تحریم ها. شروع می کنیم به سالاد خوردن. به گوش ندادن صحبت های آقای رئیس جمهور که تسلیم نمی شود. به شاخ و شانه کشیدن های ایشان برای آمریکا. ما داریم در باره مهاجرت همیشگی از ایران با هم صحبت می کنیم. دوستانمان برای هلند، ما هم برای گوشه ای دیگر از جهان. صبح در خبری خوانده بودم یک میلیون پانصد هزار نفر از ابتدای سال جاری پرونده باز مهاجرتی در سفارت خانه های مختلف دارند. به احتساب حدود 7 میلیون ایرانی که قبلا مهاجرت کردند حالا به اندازه یکی دو کشور، ایرانی تا سال آینده از اینجا رفته اند. روحانی مردم را دعوت می کند به صبوری، به زیر بار نرفتن، به مشت محکم زدن به دهان آمریکا. تهران تسلیم نمی شود. پاریس تسلیم می شود. پاریس باقی می ماند. نازی ها می روند. تهران ذره ذره آب می شود. ما دسته دسته می رویم. ایران قطره قطره تمام می شود. رئیس جمهور ما تسلیم نمی شود. سرمایه های ما که نتیجه بیست سال کار و تلاش بود طی یک هفته به یک سوم تنزل میابد.
از جیب مردم باد به غب غب دادن زیبا نیست آقای رئیس جمهور. کاش کمی هم به جای حقوق تاریخ می خواندید.کاش کمی تئاتر می دیدید. اصلا شما دعوتید به تماشای خاموشی دریا. شب به خیر اقای رئیس جمهور . ما خسته ایم. نسل من خسته است آقای رئیس جمهور.
پی نوشت: در پایان از همه ی دست اندر کاران این نمایش تشکر می کنم و معتقدم این نمایش یکی از بهترین کار هایی بود که در امسال به دیدنش نشستیم. توصیه می کنم دوستان علاقمند حتما این نمایش را ببینند و از ان لذت ببرند.
چه حسن تعلیل زیبا و غم‌انگیزی ... و البته چه تقارن یاس‌آوری ...
۱۶ مرداد
جناب اقای رزمجوی عزیز
بسیار سپاسگذارم از دعوت مهربانانه شما
باعث افتخار بنده است که زحمت شما و گروه محترمتان را از نزدیک شاهد باشم.
حتما در اولین فرصت (بعد از تعطیلات) تلاش می کنم که به تماشای نمایش گروه بنشینیم و لذت ببریم.
آرزوی موفقیت برای شما و همکاران ... دیدن ادامه » محترم تان
ممنون از دعوت شما
۳۱ مرداد
جناب علیزاده نازنین سپاس از مهر و حسن توجه شما
حضور شما سروران و اهالی هنر مایه مباهات و دلگرمی گروه آرتا میباشد.
هر زمان که دستور فرمایید در خدمتتان هستیم.چشم انتظار دیدارتان در خانه نم زده مان هستیم :)

۰۱ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به احترام آیین تئاتر!
نام هایی همچون الهام کردا و نگار جواهریان می تواند به اندازه کافی وسوسه کننده باشد برای اینکه وقتی شما بنر یک نمایشنامه را در تیوال می بیند، بر رویش کلیک کنید و با اشتیاق بلیط آن را تهیه نمایید. من نیز چنین کردم. روز اول نمایش را انتخاب و یکم مرداد ماه در میان روشنایی و گرمای یکروز گرم گرم تابستانی درست ساعت 19 نشستیم روبروی چهار بازیگری که اصرار داشتند بگویند "بازیگر نیستند و در توهم ما زندگی می کنند!" خانم برومند عزیز که دیدنشان در سالن انتظار ، ذوق زده مان کرده بود بخشی از نمایش اند . بی بی ای که فقط صداست و در تاریکی محض تاپایان نمایش اصلا دیده نمی شود شروع می کند به صحبت کردن با مخاطبان و تا پایان نمایش این صدا ادامه دارد .حتی بعد از مرگ همه ی بازیگران. شاید به ما یاد آوری می کند "تنها صداست که می ماند".
به عقیده ... دیدن ادامه » من بخش اعظم تئاتر روی نمایشنامه می چرخد. یک نمایشنامه قوی حتی با بازیگران متوسط قابل تحمل و لذت بخش است اما یک نمایشنامه ضعیف حتی با اجرای بهترین و بزرگترین بازیگران ایران و جهان هم می تواند ملال آور و خسته کننده باشد. تئاتر و صحنه تئاتر به سبب ویژگی های ذاتی آن می بایست با یک بن مایه و یک شالوده خوب و یا حداقل قابل قبول، روی صحنه بیاید و مهمترین این بن مایه و شالوده، نمایشنامه است. به عقیده بنده ادبیات داستانی و نمایشنامه نویسی در ایران، همچون بسیاری از کشورهای دیگر جهان، توانایی نگارش شاهکار را نداشته و این در ذات تاریخ ادبیات ایران نهفته است. شاید به علت تاریخی که ما و نیاکان ما در آن زندگی کردیم (و به قول یونگ میان ذهنیت مشترک تاریخی ما)، این جریان چندان در ایران نتوانسته است شکل بگیرد.( منظور تاریخ ادبیات داستانی). چند نمایشنامه و کتاب سراغ داریم در ادبیات داستانی ما که بتوانیم از ان به عنوان شاهکار نام ببریم؟ چند نمایشنامه می شناسیم که بتوان بارها و بارها با گروه های مختلف نمایشی آن را روی صحنه برد؟ چند فیلم نامه می شناسید که توانسته باشیم بارها از آن اقتباس کنیم و فیلم بسازیم؟ شاید به تعداد انگشت های یک دست هم نتوانیم کتاب نام ببریم که حاضر باشیم چندین بار آن را بخوانیم و دائم به دیگران پیشنهاد کنیم! شاید این دیدگاه اشتباه باشد. شاید این دیگاه برخلاف نظر خیلی از بزرگان و دوستان عزیزی که این یاداشت را مطالعه می کنند باشد اما به عقیده من واقعا ما در این بخش همیشه ضعیف بودیم. به عقیده من در ادبیات داستانی ایران، عموما ایده ها و ایده پردازی های زیبایی داریم. به عبارت دیگر موضوعات داستانی زیبایی داریم که وقتی نوشته می شوند به تمام و کمال نمی تواند آن ایده زیبا را بازگو کنند. وقتی روی کاغذ می آیند ، داستان و نمایشنامه می شوند نمی توانند حق مطلب را ادا کنند ( البته استثنا همیشه وجود دارد). به عقیده اینجانب خواندن زیاد و دانستن تئوریهای مختلف فلسفی و اجتماعی به تنهایی نمی تواند نویسنده را به خلق یک اثر شاهکار و ماندگار راهنمایی کند. به ویژه ما ایرانی ها که اصولا ادم های عجولی هستیم. کمیت برایمان همیشه بهتر و مهمتر از کیفیت می باشد. شاید نوشتن یک ایده در قالب یک کتاب مثلا 50 صفحه ای برای اینکه به شاهکار تبدیل شود، نیاز به زمانی بیشتر دارد. نیاز به تحقیق بیشتری دارد. نیاز به زندگی کردن با آن ایده و آن اندیشه دارد.
با این توضیح به عقیده من نمایش آهواره یک کار کاملا متوسط است که ایده زیبایی را مطرح می کند و در برخی از موارد دیالوگ های زیبا و ماندگاری را خلق می نماید. نمایشنامه ای که مانند قطعات مختلف یک پازل گاهی کنار هم آنقدر خوب چفت می شود که شما احساس می کنید با یک شاهکار روبرو هستید و گاهی هم آنچنان غیره یکدست و خام جلوه می کند که شما از خود خواهید پرسید که چرا اصلا به دیدن این نمایش آمدید؟ این نکته را در یاداشت های دوستانی که این نمایش را دیده اند و یا کسانی که بعد از نمایش، از سالن بیرون می آیند می توانید کاملا مشاهده کنید. یا خیلی شاهکار می دانند و یا اینکه می گویند نمایش کاملا ضعیفی بود!
به عقیده من آهواره ایده زیبایی دارد. چهار نفر از دنیای مردگان هر کدام از یک سوی جهان زیر نور هایی که ما بدان ها می تابیم از دنیای تاریک مردگان جدا می شوند و هر کدام روایت شان را برای مان بازگو می کنند. روایتی که به کمک آیین تئاتر شکل می گیرد و هم شما را پرت می کند به دنیای مردگان و هم آنها را پرت می کند به دنیای شما. مردگانی که در انتهای نمایش ملتمسانه از شما می خواهند اگر آن ها را می بینید دستان تان را بلند کنید. جالب اینجاست با اینکه همه ی سالن آن ها را می بینند، در جهان شک برانگیز خلق شده جادویی تئاتر ، نیمی از انها از این کار امتناع می ورزند ، دستانشان را بلند نمی کنند و به قولی گمان می کنند که انها دیده نمی شوند و در جهان توهم و خیالپردازانه خودشان قرار دارند! این از دیگر نقاط قوت نمایش است. صحنه و بازیگری آنقدر خوب پیش می رود که شما قطعا این همذات پنداری و این باور پذیری را در تمام طول نمایش همراه خواهید داشت. از نکات قوت دیگر این نمایش ،بعضی از دیالوگ های نمایش است (که کم هم نیست) در برخی از موارد واقعا شاهکار است و به دل می نشیند. به عنوان مثال جایی الهام کردا می گوید : "همسرم هفت سال پیش شهید شده" و بازیگر دیگری می گوید : "عجب شرابی شده تا حالا!" یک بازیگر دیگر که از روسیه آمده می گوید: "تو روسیه سربازا که شهید میشن ودکا میشن!" این دیالوگ مرا یاد شعر زیبای شمس عزیز لنگرودی انداخت:
دلتنگی
دانه انگور سیاه است
لگد کوبش کن
لگد کوبش کن
بگذار ساعتی بگذرد
مستت می کند اندوه!
داغی که هفت سال از آن گذشته است و تو هر شب از آن می نوشی و هر شب مستت می کند اندوه! حتی اگر این داغ 7 سال از آن گذشته باشده تازه اندوهناک تر هم می شود. هفت ساله می شود! و چه استعاره زیبایی.
جایی دیگر بازیگران خطاب به تماشاگران یاداور می شوند که "ماده از اتم است و 99/9 درصد اتم، فضای خالی است و انسان از میلیاردها ها میلیارد اتمی تشکیل می شوند که 99/9 درصد فضای آن خالیست و ماده فقط نتیجه همون یک دهم درصد است که بر اثر تابش نور دیده می شود!" آدمی یک لحظه می ماند چه بخش هایی از ادم هست که دیده نمی شود؟ آیا بعد از مرگ در تاریکی بر اثر تابش چیزی غیر از نور غیر از آن چیز هایی که علم مان در جهان بدان رسیده است، بخش های دیگر مان از خفا در می آید؟
نگار جواهریان که در نقش دختری افغان ظاهر شده است هم داستان جالبی دارد و دیالوگ های ماندگار خودش را. جایی میگوید باید براشون برقصم آنقدر قشنگ برقصم تا که شاید این زیبایی رقص توجه آنها رو از برجستگی های اندامم کم کنه! یاد مائده ی این روزهای اینستا گرام افتادم! واقعا شاید هنر بتواند چشم های هیز جنسیت گرای این روزهای دوستان را نجات بدهد!
در یک جمع بندی به عقیده من نمایش آهوراه یک ایده بسیار زیباست که به صورت متوسط نوشته شده است. و شاید با عجله. با یک عالم دیالوگ های دوست داشتنی و بازی های تقریبا متوسط.( البته شاید در اجرای روز اول اینگونه به نظر رسید) که می ارزد حتما به تماشای آن بنشینیم. تماشا کنیم و لذت ببریم و آرزو کنیم نمایشنامه هایمان قویتر و نمایشنامه نویس هایمان کم عجله تر و عمیق تر و با طمانینه تر قلم بزنند تا ما هم شاهکار های ماندگار تر خلق کنیم.
با تشکر از گروه اجرایی و همه ی دست اندرکاران این نمایش که ساعتی ما را از دنیای زندگان درگیر دلار بیرون کشیدند و پرت کردند بین مردگانی که هیچ دغدغه دلار ندارند! شاید ما هم از جهانی که درونش هر روز میمیریم خسته شدیم! شاید ما هم در توهمی عمیق سالهاست که مرده ایم و گمان می کنیم که زنده ایم!
جناب علیزاده گرامی
پیشنهاد میکنم از آیکون احتمال لو رفتن داستان استفاده کنید
۰۳ مرداد
من الان که نمایشو دیدم، متنتونو کامل خوندم. عالی نوشته بودید
چقدر خوب مینویسید.
باتشکر
۱۵ مرداد
خانوم ندای گرامی
ممنون که وقت گذاشتید و مطالعه کردید. خوشحالم که دوست داشتید.
سپاس از لطف شما
۱۵ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از آسمان خونابه می بارد
بر گردن ما رد انگشت است
در هیچ سوراخی امیدی نیست
بر گونه هامان جای صد مشت است

دیوار می آید پس از دیوار
در سینه ات غم می شود آوار
هر جاده را وقتی که می بینی
انگار جایی پشت بن بست است

هر بار می آیی که بگریزی
در مامن آغوش هم کیشی
دارد تنت چون بید میلرزد
انگار خنجر توی هر مشت است

تور ... دیدن ادامه » بزرگی بود این دنیا
برگردن ما دار غمگینی است
هر روز با قلاب خوابیدیم
هر روز مرگی پشت این مرگ است

سر می روم از غم به روی غم
گم می شوم در دامن ماتم
هر بار روزی را که می خندیم
یک کوه غم در جان لبخند است

شاید دو خط از عشق بنویسم
شاید که درمانم کند این شهد
می آیدم تا که بنوشم باز
انگار زهری پشت هر قند است

شب سایه اش را بر نمی چیند
خورشید شاید نور مجبور است
کاوه دگر از هیچ شهری بر نخواهد خاست
ناجی ما شاید ، اسکندری کور است
زیباست ..
۲۶ تیر
جناب علیزاده گرامی.. لذت بردم
ممنون ازشما که اشعار زیباتون رو به اشتراک می گذارید
۲۶ تیر
خانم ثانی گرامی
ممنون از شما که همیشه لطف دارید.
سپاسگذارم
۲۷ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
غمگینانه (2)

غمگینم
مانند یک روز ابریِ ابریِ ابری
که انتهایش
هیچ بارانی ندارد
که هیچ بادی
از هیچ سمتش نمی آید

غمگینم
مانند صبح جمعه ی زنی در تخت
که بیدار می شود و میبیند
که او نیست
که رفته است
که او سالهاست سیگارش را بعد از هم آغوشی روشن نمی کند
که ... دیدن ادامه » سالها از آخرین همخوابگی اش گذشته است

غمگینم
مانند ساعت شماطه دار پدرم
که یک روز ایستاد
و حالا سالهاست که دیگر کوک نمی شود

غمگینم
مانند یک کامنت مردد نوشته شده روی دیوار تو
که دارد
حرف به حرف
کلمه به کلمه
وارونه به وارونه
به سرعت
پاک می شود

غمگینم
مانند چای سرد شده کسی
که مانده روی میز
که بالا نمی رود
که هورت کشیده نمی شود
که در سکوت من از دهن می افتد

......
مجتبی مهدی زاده، هیچ کس، نازنین، نیلوفر ثانی و ندا این را امتیاز داده‌اند
وااای چقدر حرف دل آدمو خوب بیان میکنید
۱۵ مرداد
خیلی ممنون از شما.
۱۵ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
غمگینانه (1)

غمگینم
مانند یک ماهی
که صبح بیدار می شود و می بیند:
دریایش نیست

غمگینم
همچون سایه ابری
که نمی داند چیست

غمگینم
همچون خورشیدی که زمینش رفته است
و نمی داند صبح فردا
برای که طلوع کند
برای ... دیدن ادامه » چه از خواب بیدار شود

غمگینم
همچون مسافری که پیاده می شود
ساکش را بر می دارد
ساعتش را نگاه می کند
و نمی داند از کدام سو برود

غمگینم
مانند یک مشت لغت
که از کتابش بیرون افتاده است
که مال هیچ کتابی نیست

غمگینم
مانند یک دسته میله گرد زنگ زده
ریخته شده کنار خیابان
تاریخ گذشته
کج خم شده
ناموزون و بی قواره
که قرار نیست هیچوقت ساختمان شوند

.......
سین.شین، مجتبی مهدی زاده، جهان، نازنین، نیلوفر ثانی و ندا این را امتیاز داده‌اند
خیلی قشنگ و خوبه .
فقط چرا غمگنامه ؟؟ دلیل گذاشتن گ چیه ؟! غمنامه چطور بود ؟!
۲۰ تیر
این قسمتش رو خیلی دوسداشتم :)
... غمگینم
مانند یک مشت لغت
که از کتابش ییرون افتاده است
که مال هیچ کتابی نیست...

یه حس بلاتکلیفی غم آلود اما آشنا شبیه حال خیلی از روزای آدما

دلنشین بود
نویسا باشید :)
۲۰ تیر
@قاصدک
ممنون که وقت گذاشتید
۲۱ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
توضیح :این یاداشت در زمان اجرای اول این نمایش و در تاریخ 16 مرداد ماه 1396 نوشته شده است.با توجه به اهمیت نمایش و اینکه نمایش جدید، صفحه جدیدی در تیوال دارد یاداشت را در این صفحه نیز منتشر میکنم.
با سپاس
اگه بمیری: حقیقتی که نیست حقیقتی که راه می رود و حقیقتی که دست به دست می شود
"اگه بمیری" یکی از نمایش های در خور توجه و بسیار جذاب سال های اخیر تئاتر ایران است. نمایشنامه قوی، دکور بسیار عالی، بازیگران توانمند، اجرای بسیار ارزشمند و کارگردانی در خور توجه، قطعا شما را راضی از سالن نمایش بیرون خواهد برد. جدا از همه ی این موارد، به عقیده من تفسیر پذیری نمایش و قابلیت تاویلگرایی روایت و سیالیت حقیقت که به زیبایی هرچه تمام نوشته شده و اجرا می شود، بیش از هر چیز این داستان را شیرن و اثر بخش می گرداند. اینکه ساختار داستان به من اجازه می دهد بنشینم و ... دیدن ادامه » بر اساس دیده ها و شنیده هایم نمایش را نگاه کنم، به اندیشه فرو بروم و درباره اش بنویسم شاید برای من بیش از بقیه موارد، حس خوب به همراه دارد. تاویل گرایان معتقدند وقتی کلامی از مغز خارج می شود و در معرض دیدن و شنیدن قرار می گیرد به اندازه تمام چشم های جهان برای آن تفسیر وجود دارد. با این رویکرد ما با نمایش نامه ای روبرو هستیم که علی رقم لایه های بیرونی آن که مفاهیمی نظیر زندگی، مرگ، عشق، خیانت، تزویر، تاهل و زندگی مشترک را به تصویر می کشد با لایه های زیرینی نیز مواجه هستیم که بسیار خوب چینش شده است و این قدرت را به آدمی می دهد که هر کسی از ظن خود به تاویل بپردازد.
تمام اتفاقات در اتاق خواب یک زوج شروع می شود. اتاق خوابی که خصوصی ترین و عاشقانه ترین بخش یک زندگی مشترک است. آینه ای بزرگ بالای سر تخت خواب دونفره روبروی شما گرفته شده است و شاید می خواهد خودتان را درونش بنگرید. شیب ملایم تخت و آینه به سمت تماشاگر این نماد را جلوه گر تر میسازد. "پی یر" نویسنده مشهور چند روزی است که مرده و بیوه آن در رختخواب، از عشق 12 ساله اش می گوید و اینکه حالا بدون او چگونه می تواند زندگی ادامه داشته باشد و این آغاز ماجراست. پیدا کردن چرک نویس داستان جدید این نویسنده از بین یاداشت هایش، الهام کردای توانمند را (در نقش زن بیوه پی یر) کنجکاو می کند که زندگی گذشته همسرش را شخم بزند تا از لابه لای آن، معشوقه ی وی را پیدا کند. معشوقه ای که سالها در زندگی عاشقانه این زوج وجود داشته و این خانم از آن بی خبر بوده! معشوقه ای که اتفاقا زیر تخت (خصوصی ترین و عاشقانه ترین نماد زندگی مشترک) سالها بود که داشت زندگی می کرد و او خیال می کرد که همه چیز عاشقانه و زیبا در جریان است. دکور زیبا و استفاده از منزل معشوقه ی پی یر در زیر این تخت و اتاق خواب، نهایت سلیقه در نوشتار و اجرا می باشد. جایی که تخت بلند می شود و در پرده دیگر شما شاهد زندگی دیگری هستید که پی یر با معشوقه خود مخفی نموده بود. حالا پی یر مرده است و وقت آن است که این زندگی شخم زده شود و حقایق به روی زمین بیاید! به عقیده من استفاده از این نماد ها یکی از مهمترین نقاط قوت داستان و کلید اصلی نمایشنامه است. آتوسا پسیانی با بازی زیبا و خیره کننده خود در نقش معشوقه ی نویسنده، زیر این تخت زندگی می کند و هر از گاهی با بالا پایین شدن دکور شما را به جهان خود و شیطنت های عاشقانه زندگی مخفی پی یر می برد. زمان بین گذشته و حال دائم عوض می شود و این سیالیت زمان و مکان، "تئاتر" را به هنری تبدیل ساخته است که شما را وارد دنیایی می کند که در هیچ هنر دیگر قابل تصور نیست. همچون دالان های مغز خودتان در زمانی که چشمهایتان را می بندید ، خیال می کنید و در گذشته و حال سفر می کنید، در تئاتر نیز همین اتفاق قابل انجام است و در این نمایش به زیبا ترین شکل ممکن اتفاق می افتد. بی آنکه پرده ای باز و بسته شود و یا کاتی به نمایش داده شود، شما همراه بازیگران نمایش در گذشته و حال در گردش هستید و حقیقت نیز با شما در گذشته و حال ،در ذهن بازیگران ، در حتی شاید نوشته های پی یر در آخرین داستان ناتمامش در حرکت است و لذتی محسور کننده را به زیر پوست مخاطب تزریق می کند. به عقیده من این سیال بودن حقیقت که در نمایشنامه و اجرا به زیبایی در آورده شده است نقطه قوت اثر می باشد و قدرت تفسیر و تاویل را برای تماشگر دو چندان می کند. به راستی پی یر معشوقه ی دیگری داشت؟ در تمام این دوازده سال زندگی عاشقانه، نفر دیگری زیر تخت خواب دونفره پی یر داشت زندگی می کرد؟ یا در راهرو های مغز این نویسنده، معشوقه خیالی داشت قدم می زد و نوشته می شد. شواهد و خط روایت نشان می دهد هم داشت و هم نداشت! آیا شواهدی که توسط خاطرات همسر بیوه ی پی یر یکی یکی ردیف می شود و چون کاراگاهی خبره در واکاوای این ماجرا پیش می رود، بافته ذهن خیال پرداز و بیمارگونه ی زنی است که عاشقانه همسرش را دوست داشت و حال نمی تواند جهان بعد از او را تحمل کند؟ شما را ارجاع می دهم به یک دیالوگ کوتاه از دوست پی یر که خطاب به همسر پی یر به وی می گوید:
"تو پی یر رو دوست داشتی . اونم تو رو عاشقانه می پرستید الانم هم تو چون نمی تونی فراموشش کنی داری دنبال چیزی تو زندگیش می گردی که دیگه دوستش نداشته باشی !"
آیا به راستی ورودی های مغز این همسر عاشق دنبال دلیلی برای فراموشی این نویسنده است؟ آیا واقعا معشوقه ای وجود داشت و پی یر تمام این سال ها آن را پنهان کرده بود؟ آیا این معشوقه خیالی کاراکتر داستان نمیه کاره پی یر بود که در داخل مغزش زندگی میکرد و آرام آرام نوشته می شد روی کاغذ و حالا این همسر که یاداشت ها را خوانده است دارد قصه پردازی می کند تا از حقیقت فرار کند؟ حقیقت کدام روی قصه است؟ شاید اصلا کل ماجرا آخرین نوشته خود نویسنده باشد که جهان بعد خود را در قالب یک داستان روایت می کند و ما در حال تماشای آن هستیم! روایت دو گانه معشوقه (پسیانی)از رابطه خود با نویسنده که انگار گاهی دروغ می گوید گاهی حقیقت تا فقط همراه همسر بیوه ای شود که می خواهد داستان را آنگونه که خودش می خواهد بشنود، ماجرا را پیچیده تر هم می کند. آنقدر پیچیده که شما تا انتهای ماجرا نمی فهمید که حقیقت کجاست و این سیالیت حقیقت تا انتهای قصه پیش می رود تا جائیکه وقتی از صندلی خود بلند می شوید ، می بینید که هر تماشاگر برداشتی داشته، عده ای می گویند پی یر خیانت کرده است، عده ای بر این باورند که ذهن خسته و غمگین همسر بیوه و تنهای پی یر در حال داستان سرایی است و می کوشد پازل ها را آنجور کنار هم بچیند که دوست دارد. بعضی ها هم کل ماجرا را داستان سرایی پی یر می دانند داستانی که فقط ناشی از ذهن یک نویسنده است. بازی اینگونه با حقیقت، لذت دیدن نمایش را صد چندان می کند. از سوی دیگر نمایشنامه سرشار است از دیالوگ های دوست داشتنی و نماد های بی نظیر. قرار گرفتن آقای بهبودی( پی یر) در پشت آینه هنگامی که در قالب مرگ فرو می رود و کم کردن نور روبروی آینه به نحوی که می توانیم پی یر را ایستاده درون آینه ببینیم به نحوی که انگار درون آینه داریم خودمان را در نقش پی یر نگاه می کنیم، سقف آینه ی اتاق معشوقه ی پی یر، وقتی که دکور بالا می رود ، قرارگرفتن اتاق معشوقه ی پی یر زیر تخت خواب، یعنی قرار گرفتن یک دنیای دیگر زیر یک زندگی دیگر، بالا و پایین شدن دکور و حرکت در دو دنیا، زمانی که همسر پی یر سعی می کند زندگی پی یر را شخم بزند و ده ها مورد دیگر، نکاتی است که دیدن نمایش را جذاب و قابل تامل می کند.
نکته آخر که به نظرم خیلی جالب بود این است که نویسند گان همواره با نوشته هایشان در حال قضاوت شدن هستند و این بزرگترین درد نویسندگی است. دردی که فرار از آن امکان پذیر نمیباشد. شعر می نویسند، همه دنبال مخاطب خاصش می گردند، داستان می نویسند، می کاوند تا نقش رگه های روانشناسانه را در زندگی تان پیدا کنند! هر خط که می نویسند تفسیر می شوند و قضاوتشان می کنیم. همانطور که الهام کردا با چرک نویس های همسر فوت شده اش کرد و از دل داستان نیمه کاره اش معشوقه ای درآورد که روبروی مان ایستاد و شروع کرد به اغوا گری و شیطنت های دخترانه که دنیای خیالمان را به دنیای واقعیت درهم آمیخت و حقیقت را مجهول کرد.
نمایشنامه آنچنان زیبا نوشته شده است و آنچنان تاثیر گذار کارگردانی و اجرا گردیده است که انگار شما چند روایت از یک موضوع را شاهد هستید. چند روایتی که می تواند هرکدامش حقیقت باشد بستگی دارد با کدام مغز به تفسیر آن نشسته باشید!
در پایان جا دارد از عوامل نمایش تشکر نموده و دوستداران تئاتر را به دیدن این نمایش دعوت کنم.

بسیار عالی بود
از تحلیلتون لذت بردم
موفق باشید
۱۹ اسفند ۱۳۹۶
خیلی ممنون جناب دهقان
خوشحالم که خوشتون اومد و ممنون که وقت گذاشتید و مطالعه کردید.
۰۷ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یاداشتی بر واکنش ابراهیم حاتمی کیا در سی و ششمین جشنواره فیلم فجر

آینه چون نقش تو بنمود راست
خود شکن آینه شکستن خطاست
"دهه ات گذشته مربی. اگه اون اسلحه دستت نباشه کی به حرفت گوش میده؟ اینه که برات زور داره، یه دهه حرف زدی ساکت بودیم، کرکری خوندی ساکت بودیم، گرفتی ساکت بودیم، پس دادی ساکت بودیم،حالا اجازه بده ما حرف بزنیم، خانوما آقایون دوست دارین یکی از این کشورها دوبار ه به ما حمله کنه؟ دوست دارید جنگ بشه؟ ثبات، دهه ما دهه ثباته، امنیت، این کشور کی باید روی امنیت رو ببینه؟ کی باید روی ثبات رو ببینه؟اون پسر تو کی باید بتونه برای آینده اش برنامه ریزی کنه؟ دهه من هم نیست! ( آژانس شیشه ای-نویسنده و کارگردان: ابراهیم حاتمی‌کیا محصول:۱۳۷۶)
شاید برای نوشتن درباره صحبت های اخیر ابراهیم حاتمی کیا روی سن جشنواره فیلم فجر هیچ چیزی گویا تر از دیالوگ ... دیدن ادامه » خود حاتمی کیا نباشد! حاتمی کیا که فیلم های و سکانس های بیاد ماندنی زیادی در کارنامه خود دارد، دیروز روبروی نسل جدید سینمای ایران از کوره در رفت و انگشت اتهام به طرف همه گرفت! صحبت هایی که واکنش های زیادی را برانگیخت. اما به راستی چرا حاتمی کیا اینگونه برآشفت؟ اینگونه با تضمین گرفتن حاج قاسم سلیمانی، اوف فرستاد به صورت منتقدان و کسانیکه درباره فیلمش نقد کردند. حاتمی کیا که فیلمش در هیچ ردیفی مهمی کاندید نشد، جایزه بهترین کارگردانی را از آن خود کرد! بعد هم با خشم و هیاهو روی سن امد و از این سخن گفت که همه ی جهان به وی ظلم کرده اند! جوری رفتار کرد که جوانان حاضر در جشنواره مبهوت شدند. گفت که افتخار می کند که فیلم ساز مستقل نیست! افتخار می کند که برای نظام و سپاه و بچه های جنگ فیلم میسارد،گفت که حاج قاسم سلیمانی با دیدن فیلمش گریست! گفت که افتخار می کند که رزق تیم فیلم برداری را می دهد!!! و سر آخر هم شکایت به خدا برد !
آقای حاتمی کیا عزیز! کجاست آن صبوری های حاج کاظم آژانس شیشه ای؟ آن بی ادعایی عباس بچه مشهد که با خمپاره ی در گردن، حتی دفترچه ی بیمه هم نصیبش نشده بود؟ کجاست آرامش سعید که از کرخه تا راین را پیمود و سر اخر در اشک های خواهر تمام شد! چرا از گفتارت بوی پیراهن یوسف نمی آید؟ مهاجرت کجا رفته است که اینگونه بیقراری می کنی؟ چه به سرتان آمده است آقای حاتمی کیای عزیز! بگذارید شما را با همان فیلم ها و سکانس های بیاد مادنی در ذهن داشته باشیم. باور کنید ما هم همانند شما برادر داده ایم، پدر داده ایم، دوست داده ایم و عزیز داده ایم. همه ی ما در جنگ بوده ایم و خطی، یادگاری، تیشه ای از آن در جان خود داریم. اصلا مگر جنگ و جبهه و شهادت و سپاه و بسیج فقط مال یک عده خاص است که اینگونه برآشفته فریاد می زنید؟ چرا بین خودتان و دیگران خط می کشید! چرا شما که اهل قلم و اندیشه هستید اینگونه همه را با چوب می زنید! کمی فکر کنید که شاید به قول حافظ:
"چو پرده دار به محنت می زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند"
شما مسئولید مربی! شاید شما از این برآشفتید که نسل تان گذشته است مربی! سالیان سال شما ساختید ( مستقل یا غیر مستقل! با پول خود یا با پول نظام فرقی نمی کند بحث در این نیست) و ملت تماشا کردند، کف زدند، لذت بردند، سینماها را پر کردند و فیلم هایتان را آرشیو نمودند! اما جامعه عوض می شود، سلیقه عوض می شود، ارزش ها عوض می شوند! این برآشفتگی ندارد مربی عزیز! شما نخواستید عوض بشوید و به قول خودتان بر ارزشهایتان ماندید. دست مریزاد. دمتان گرم اما جامعه نخواست بماند. تغییر کرد. امروز جامعه نگاه شما را به جهان ندارد. جور دیگر و از منظر دیگر به وقایع نگاه می کند. این برآشفتن ندارد! شما می توانید همانگونه که فکر می کنید بسازید و مخطبان خود را سرشار از صحنه های ناب و پیام های زیبا بکنید! همانگونه که نسل جدید این حق را دارد. مخاطب هم این حق را دارد انتخاب کند. این برآشفتگی ندارد. حتی این سوال مخاطب که چرا شما در این روزهای بد اقتصاد ایران، با مخاطب حداقلی بودجه های حداکثری میگیرید و فیلم های سفارشی می سازید هم برآشفتگی ندارد! ملت حق دارد بداند حقشان کجا خرج می شود. اینکه فیلم می سازید بی آنکه نه دغدغه سرمایه داشته باشید و نه دغدغه فروش، جای برآشفتگی منتقدان را دارد نه شما ! البته سالهاست جای قاضی و محکوم در کشور ما عوض شده است! گویی هرکه بیشتر داد می زند صدایش بیشتر شنیده می شود! اما از شما این انتظار وجود ندارد مربی! یادم می آید روزی مسعود ده نمکی تصمیم گرفت چوب و چماق را کنار بگذارد و برود قلم بردارد و نظراتش را به جای داد با قلم بگوید! اتفاق عزیزی بود. هرچند هیچوقت از فیلم های ایشان لذت نبردم و خط فکریشان را در نشریاتی که قلم میزد نمی پسندم، اما همواره بر شجاعتش و بر درایتش آفرین گفتم.
آقای حاتمی کیای عزیز! جامعه یک موجود زنده است و همواره در جریان. اینکه سینمای حال حاضر ایران نوع نگاه شما را نمی پسندد نشان نمی دهد که این مردم شهدا و جانفشانی ها را از یاد برده اند. اتفاقا تشویق چند دقیقه ای حضار برای خانواده شهید مرزبانی که روی سن آمدند، نشان می دهد که هنوز این ملت با خون و جان خود از سربازان شان قدردانی می کنند. هنوز فرهنگ شهادت شریف و عزیز است فقط نوع نگاه تغیر کرده است. شما برای شادی روح شهدا صلوات می دهید، آنها دو دقیقه مدام کف می زنند. هر دو نشان احترام است . هر دو عاشقانه است. هر دو با حلقه های اشک در چشم مان همراه است.
آقای حاتمی کیای عزیز از شما که نامه حاج کاظم را برای فاطمه نوشتید بعید بود. ممکن است دهه ی همه ی ما بگذرد مربی! خاصیت جامعه این است! برآشفتن ندارد. آرام باش برادرم. ما تصویر آرام شما را با فیلم ها و یادگارهای فوق العاده تان بیشتر دوست داریم.
قرار بود ما بریم جنگ، شما از بچه هامون مراقبت کنین....کلاهتون رو قاضی کنین، کدوم یکی از ما کم‌فروشی کرد؟

"موج مرده / ابراهیم حاتمی‌کیا"
۲۵ بهمن ۱۳۹۶
شما هم با متنی که اینجا نوشتید همون کار حاتمی کیا رو کردید تو سخنرانی پایان جشنواره، فقط سبک رو عوض کردید محتوا همون، اثبات خودتون و نظرات خودتون و رد دیگران ... فقط شما زیبا تر این کار انجام دادین همین :)


۲۹ بهمن ۱۳۹۶
ممنون جناب آقای رفیعی عزیز
مرسی که وقت گذاشتید و مطالعه کردید
بله شاید درست می فرمایید متاسفانه من هم فرزند همین ادبیات خشن و فرهنگ خودی و غیر خودی هستم! به قول شما شاید با رنگ و لعاب بیشتر:).
قطعا در ناخوداگاه همه ی ما ، یک میان ذهنیت مشترک از چیزهایی ... دیدن ادامه » که در دوران جامعه پذیری اموختیم هست.به قول جامعه شناسان یک شخصیت تمامیت خواه:) یا همان شخصیت اقتدار گرا در وجود همه ی ما خانه کرده است.
ممنون از نظر شما
امیدوارم حال همه ی ما خوب بشه و با هم مهربان تر باشیم.
۳۰ بهمن ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تمام هفته را در خانه خوابیدم
مبادا توبیایی در میان خواب وْ من بیدار باشم!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

چــــــــل سالگی!


حالا چِل سالگی شده ام!
در آخرین ثانیه های تمام شدن شهریور
دراولین ثانیه های نرسیدن مهر
از شهریور رانده ، از مهر مانده را می مانم
انگار ، اخر لحظه های فصلی شاد
پرت میشوی روبروی غم انگیز ترین فصل ها
انگار یکی تو را از روی شیطنت
پرت میکند درون پاییز مرگ
حالا از فردا
چهل بهار را دیده ام
چهل تابستان را گذرانده ام
چهل ... دیدن ادامه » پاییز را راه رفته ام
چهل زمستان...
و انگار چهل زمستان از سرم بیرون نمی رود
وانگار ابر های چهل زمستان روبرویم می بارد
و انگار چل چله هایی که رفتند
چهل هزارسال دیگر هم بر نخواهند گشت
و چه کسی میداند
آن زمان که برگشتند
من چند سال هست که نیستم
حالا شما هی از چل چلی چل سالگی بگوئید
هی بخندید
ولی من خسته ام
و انگار هشتاد سال زیسته ام
و نشسته ام روی صندلی لهستانی جلوی در
منتظرم مرگ بیاید مرا ببرد یک جای خیلی دور
من به چل سالگی مبتلا شده ام....
زیبا بود...
به نظر من چهل سالگی ترکیب بی نقصی از جوانی و تجربه ست که می تونه شروع جدید و هیجان انگیزی برای زندگی داشته باشه.
حس و تصور الانم اینه که چهل سالگیم رو خیلی دوست خواهم داشت :)
۰۲ مهر ۱۳۹۶
خیلی قشنگ بود و غم انگیز
۰۷ مهر ۱۳۹۶
خیلی ممنون خانم باصفای گرامی
۰۸ مهر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یاداشتی بر نمایش نامه های عاشقانه از خاور میانه: آرزوهای سوخته ی یک اقلیم

نامه های عاشقانه از خاور میانه یک تلاش زنانه است برای فریاد زدن دردهایی که جهان در آن غوطه ور شده است. یک اجرای کاملا زنانه که در آن مردان به گوشه ای پس زده شده اند تا فقط از پشت پرده و از آن گوشه سمت چپ بالای صحنه صدا و نور را کنترل کنند! حتی موسیقی نمایش هم به زنان سپرده شده است. زنانی که فقط در تاریکی اجازه دارند بخوانند و ساز بزنند! به عقیده من نمایش سه روایت دردناک بشریت است که از نگاه زنانه تعریف می شود. نگاهی که جهان را فرزندی می بیند و دلش برای آن می سوزد و دلت را می سوزاند. جایی خوانده بودم "کاش می شد اداره جهان چند صباحی دست زنان می افتاد". شاید آنگاه دیگر از جنگ خبری نبود، شاید در آن زمان کسی مجبور نبود شهر و کاشانه اش را ترک کند تا به دنبال یک روز آرامش ،غریبانه ... دیدن ادامه » کشورهای دیگر را برای زندگی طی طریق کند. شاید آنگاه کسی نمی توانست روی صورت کسی اسید بپاشد تا خودش را آرام کند.
فمینیست های رادیکال معتقدند نه تنها برابری جنسیتی باید در جهان حکفرما شود بلکه به دلیل تجربه ای که زنان در زایش و مادر شدن دارند عاطفه شان آن ها را به موجود برتر از مردان نیز تبدیل می کند. جدا از درست یا غلط بودن این روایت و ریشه های فلسفی آن باید قبول کرد جهان امروز جهان زیبایی نیست و نمایش سعی دارد در سه پرده روایت این نازیبایی را از دیدگاه سه زن تصویر کند. پرده اول را هانا کامکار با صدای زیبایش اجرا می کند. ماجرای جنگ و آرزوهای دختر کردی که زیر موشک باران جنگ دفن می شود. پرده دوم را آزاده صمدی اجرا می کند. دختری عراقی که مهاجرت کرده و برای یافتن زندگی بهتر مجبور به مهاجرت شده است. در کشوری که کیفش را ربوده اند و با ربوده شدن همه ی مدارکش، به موجودی تبدیل شده است که حالا دیگر از نظر کشور میزبان اصلا وجود ندارد. اصلا هویتی ندارد! بازی زیبای خانم صمدی و دیالوگ های متناسبش، اوج استیصال را به روح آدمی تزریق می کند. انگار خودت را درون دالان های پلیس کشوری میبینی که نه زبانت را می فهمند و نه هویتت را می بینند و نه دوست دارند تو را بپذیرند. مشتی لغت که انگار از یک کتاب دیگر جدا شده ای و ریخته شده ای در یک کتاب دیگر! لغاتی که با هیچ یک از ساختارهای کلی و جزئی کتاب سنخیت ندارد و بی هویتی و استیصال تمام ذراتت را چنگ می زند. مهاجرتی که به علت جنگ است، به علت حکومتی مستبد است، به علت فرار از تنگ نظری های قومی یا قبیله ای است، به خاطر آزادی است، به خاطر دست یافتن به فرصت های برابر است، به خاطر ایجاد شرایط بهتر برای زیستن است و به خاطر ساختن آرزوهایی که مجال شکوفا شدن در سرزمین مادریت نداشته است! به هر دلیلی باشد اسمش مهاجرت است و اسمش بی هویتی در سرزمین دیگر است که هیچ سنخیت فرهنگی ، اجتماعی و تاریخی با تو ندارد اما تو چاره دیگری نداری! و این یکی از بزرگترین دردهایی است که نسل ما در خاورمیانه با آن درگیر بوده و هست! خاور میانه ای سرشار از تعصب! خاورمیانه ای سرشار از جنگ، خاور میانه ای سرشار از تنگ نظری های قومی و قبیله ای ، خاور میانه ای سر شار از آتش، خاورمیانه ای سرشار از استبداد، خاور میانه ای سرشار از دست اندازی های مدام، خاور میانه ای سرشار از نفت و ثروت و خاور میانه ای سرشار از لحظات اضطراب و مرگ و خاور میاننه ای لبریز از نامه های عاشقانه ای که به مقصد نمی رسد! عشق هایی که عقیم می ماند! و سرزمینی که آرامش نمی بیند!
پرده سوم نمایش را هم پانته آ پناهی خیره کننده بازی می کند. نقش یک دختر افغان که زیبایی زنانه اش را به عاشقی اش می بازد! صورتش را فدای عشقش می کند و به جرم عاشق شدن، به جرم دل بستن به مردی فرانسوی، غرق در اسید می شود و در آتش تعصبات کورکورانه مردسالارانه مذهب مآبانه می سوزد و خاکستر می شود. ماجرایی که نه در افغانستان، بلکه هر از چند گاهی در گوشه و کنار این خاورمیانه عجیب تکرار می شود.
نامه های عاشقانه از خاور میانه نمایشی در خور ستایش و دیدنی است و با اینکه زنانه روایت می شود اما دردهای انسانی را را بازگو می کند که در اقلیم ما اتفاق می افتد . دردهایی که زیبا تصویر می شوند و جان آدمی را چنگ می زند.

آگه بمیری: حقیقتی که نیست حقیقتی که راه می رود و حقیقتی که دست به دست می شود
"اگه بمیری" یکی از نمایش های در خور توجه و بسیار جذاب سال های اخیر تئاتر ایران است. نمایشنامه قوی، دکور بسیار عالی، بازیگران توانمند، اجرای بسیار ارزشمند و کارگردانی در خور توجه، قطعا شما را راضی از سالن نمایش بیرون خواهد برد. جدا از همه ی این موارد، به عقیده من تفسیر پذیری نمایش و قابلیت تاویلگرایی روایت و سیالیت حقیقت که به زیبایی هرچه تمام نوشته شده و اجرا می شود، بیش از هر چیز این داستان را شیرن و اثر بخش می گرداند. اینکه ساختار داستان به من اجازه می دهد بنشینم و بر اساس دیده ها و شنیده هایم نمایش را نگاه کنم، به اندیشه فرو بروم و درباره اش بنویسم شاید برای من بیش از بقیه موارد، حس خوب به همراه دارد. تاویل گرایان معتقدند وقتی کلامی از مغز خارج می شود و در معرض ... دیدن ادامه » دیدن و شنیدن قرار می گیرد به اندازه تمام چشم های جهان برای آن تفسیر وجود دارد. با این رویکرد ما با نمایش نامه ای روبرو هستیم که علی رقم لایه های بیرونی آن که مفاهیمی نظیر زندگی، مرگ، عشق، خیانت، تزویر، تاهل و زندگی مشترک را به تصویر می کشد با لایه های زیرینی نیز مواجه هستیم که بسیار خوب چینش شده است و این قدرت را به آدمی می دهد که هر کسی از ظن خود به تاویل بپردازد.
تمام اتفاقات در اتاق خواب یک زوج شروع می شود. اتاق خوابی که خصوصی ترین و عاشقانه ترین بخش یک زندگی مشترک است. آینه ای بزرگ بالای سر تخت خواب دونفره روبروی شما گرفته شده است و شاید می خواهد خودتان را درونش بنگرید. شیب ملایم تخت و آینه به سمت تماشاگر این نماد را جلوه گر تر میسازد. "پی یر" نویسنده مشهور چند روزی است که مرده و بیوه آن در رختخواب، از عشق 12 ساله اش می گوید و اینکه حالا بدون او چگونه می تواند زندگی ادامه داشته باشد و این آغاز ماجراست. پیدا کردن چرک نویس داستان جدید این نویسنده از بین یاداشت هایش، الهام کردای توانمند را (در نقش زن بیوه پی یر) کنجکاو می کند که زندگی گذشته همسرش را شخم بزند تا از لابه لای آن، معشوقه ی وی را پیدا کند. معشوقه ای که سالها در زندگی عاشقانه این زوج وجود داشته و این خانم از آن بی خبر بوده! معشوقه ای که اتفاقا زیر تخت (خصوصی ترین و عاشقانه ترین نماد زندگی مشترک) سالها بود که داشت زندگی می کرد و او خیال می کرد که همه چیز عاشقانه و زیبا در جریان است. دکور زیبا و استفاده از منزل معشوقه ی پی یر در زیر این تخت و اتاق خواب، نهایت سلیقه در نوشتار و اجرا می باشد. جایی که تخت بلند می شود و در پرده دیگر شما شاهد زندگی دیگری هستید که پی یر با معشوقه خود مخفی نموده بود. حالا پی یر مرده است و وقت آن است که این زندگی شخم زده شود و حقایق به روی زمین بیاید! به عقیده من استفاده از این نماد ها یکی از مهمترین نقاط قوت داستان و کلید اصلی نمایشنامه است. آتوسا پسیانی با بازی زیبا و خیره کننده خود در نقش معشوقه ی نویسنده، زیر این تخت زندگی می کند و هر از گاهی با بالا پایین شدن دکور شما را به جهان خود و شیطنت های عاشقانه زندگی مخفی پی یر می برد. زمان بین گذشته و حال دائم عوض می شود و این سیالیت زمان و مکان، "تئاتر" را به هنری تبدیل ساخته است که شما را وارد دنیایی می کند که در هیچ هنر دیگر قابل تصور نیست. همچون دالان های مغز خودتان در زمانی که چشمهایتان را می بندید ، خیال می کنید و در گذشته و حال سفر می کنید، در تئاتر نیز همین اتفاق قابل انجام است و در این نمایش به زیبا ترین شکل ممکن اتفاق می افتد. بی آنکه پرده ای باز و بسته شود و یا کاتی به نمایش داده شود، شما همراه بازیگران نمایش در گذشته و حال در گردش هستید و حقیقت نیز با شما در گذشته و حال ،در ذهن بازیگران ، در حتی شاید نوشته های پی یر در آخرین داستان ناتمامش در حرکت است و لذتی محسور کننده را به زیر پوست مخاطب تزریق می کند. به عقیده من این سیال بودن حقیقت که در نمایشنامه و اجرا به زیبایی در آورده شده است نقطه قوت اثر می باشد و قدرت تفسیر و تاویل را برای تماشگر دو چندان می کند. به راستی پی یر معشوقه ی دیگری داشت؟ در تمام این دوازده سال زندگی عاشقانه، نفر دیگری زیر تخت خواب دونفره پی یر داشت زندگی می کرد؟ یا در راهرو های مغز این نویسنده، معشوقه خیالی داشت قدم می زد و نوشته می شد. شواهد و خط روایت نشان می دهد هم داشت و هم نداشت! آیا شواهدی که توسط خاطرات همسر بیوه ی پی یر یکی یکی ردیف می شود و چون کاراگاهی خبره در واکاوای این ماجرا پیش می رود، بافته ذهن خیال پرداز و بیمارگونه ی زنی است که عاشقانه همسرش را دوست داشت و حال نمی تواند جهان بعد از او را تحمل کند؟ شما را ارجاع می دهم به یک دیالوگ کوتاه از دوست پی یر که خطاب به همسر پی یر به وی می گوید:
"تو پی یر رو دوست داشتی . اونم تو رو عاشقانه می پرستید الانم هم تو چون نمی تونی فراموشش کنی داری دنبال چیزی تو زندگیش می گردی که دیگه دوستش نداشته باشی !"
آیا به راستی ورودی های مغز این همسر عاشق دنبال دلیلی برای فراموشی این نویسنده است؟ آیا واقعا معشوقه ای وجود داشت و پی یر تمام این سال ها آن را پنهان کرده بود؟ آیا این معشوقه خیالی کاراکتر داستان نمیه کاره پی یر بود که در داخل مغزش زندگی میکرد و آرام آرام نوشته می شد روی کاغذ و حالا این همسر که یاداشت ها را خوانده است دارد قصه پردازی می کند تا از حقیقت فرار کند؟ حقیقت کدام روی قصه است؟ شاید اصلا کل ماجرا آخرین نوشته خود نویسنده باشد که جهان بعد خود را در قالب یک داستان روایت می کند و ما در حال تماشای آن هستیم! روایت دو گانه معشوقه (آتوسا پسیانی)از رابطه خود با نویسنده که انگار گاهی دروغ می گوید گاهی حقیقت تا فقط همراه همسر بیوه ای شود که می خواهد داستان را آنگونه که خودش می خواهد بشنود، ماجرا را پیچیده تر هم می کند. آنقدر پیچیده که شما تا انتهای ماجرا نمی فهمید که حقیقت کجاست و این سیالیت حقیقت تا انتهای قصه پیش می رود تا جائیکه وقتی از صندلی خود بلند می شوید ، می بینید که هر تماشاگر برداشتی داشته، عده ای می گویند پی یر خیانت کرده است، عده ای بر این باورند که ذهن خسته و غمگین همسر بیوه و تنهای پی یر در حال داستان سرایی است و می کوشد پازل ها را آنجور کنار هم بچیند که دوست دارد. بعضی ها هم کل ماجرا را داستان سرایی پی یر می دانند داستانی که فقط ناشی از ذهن یک نویسنده است. بازی اینگونه با حقیقت، لذت دیدن نمایش را صد چندان می کند. از سوی دیگر نمایشنامه سرشار است از دیالوگ های دوست داشتنی و نماد های بی نظیر. قرار گرفتن آقای بهبودی( پی یر) در پشت آینه هنگامی که در قالب مرگ فرو می رود و کم کردن نور روبروی آینه به نحوی که می توانیم پی یر را ایستاده درون آینه ببینیم به نحوی که انگار درون آینه داریم خودمان را در نقش پی یر نگاه می کنیم، سقف آینه ی اتاق معشوقه ی پی یر، وقتی که دکور بالا می رود ، قرارگرفتن اتاق معشوقه ی پی یر زیر تخت خواب، یعنی قرار گرفتن یک دنیای دیگر زیر یک زندگی دیگر، بالا و پایین شدن دکور و حرکت در دو دنیا، زمانی که همسر پی یر سعی می کند زندگی پی یر را شخم بزند و ده ها مورد دیگر، نکاتی است که دیدن نمایش را جذاب و قابل تامل می کند.
نکته آخر که به نظرم خیلی جالب بود این است که نویسند گان همواره با نوشته هایشان در حال قضاوت شدن هستند و این بزرگترین درد نویسندگی است. دردی که فرار از آن امکان پذیر نمیباشد. شعر می نویسند، همه دنبال مخاطب خاصش می گردند، داستان می نویسند، می کاوند تا نقش رگه های روانشناسانه را در زندگی تان پیدا کنند! هر خط که می نویسند تفسیر می شوند و قضاوتشان می کنیم. همانطور که الهام کردا با چرک نویس های همسر فوت شده اش کرد و از دل داستان نیمه کاره اش معشوقه ای درآورد که روبروی مان ایستاد و شروع کرد به اغوا گری و شیطنت های دخترانه که دنیای خیالمان را به دنیای واقعیت درهم آمیخت و حقیقت را مجهول کرد.
نمایشنامه آنچنان زیبا نوشته شده است و آنچنان تاثیر گذار کارگردانی و اجرا گردیده است که انگار شما چند روایت از یک موضوع را شاهد هستید. چند روایتی که می تواند هرکدامش حقیقت باشد بستگی دارد با کدام مغز به تفسیر آن نشسته باشید!
در پایان جا دارد از عوامل نمایش تشکر نموده و دوستداران تئاتر را به دیدن این نمایش دعوت کنم.

آقای علیزاده اگه صلاح دونستید اون هشدار "احتمال افشا یا..." واسه نوشته‌تون فعال کنید. من البته نمایشنامه رو [گلناز برومندی نه ترجمه خانم فلاح‌فرد] خونده بودم و در جریان ماجرا بودم ولی ممکنه کسی دوست داشته باشه بکر کامل بره تو سالن.
تو نمایشنامه قدمت ... دیدن ادامه » زندگی مشترک پی‌یر و آن بیست ساله بود گویا یه هشت سالی تعدیل شده، شاید به خاطر سن و سال دوستان بازیگر. ولی حسن دریغ و حسرت برای زندگی بیست ساله اصولا باید بیشتر باشه.
چقدر خوبه که این‌قدر لذت بردین کاش دوستان مرحمتی کنن دست‌کم یه شب اجرای بدون میکروفن بذارن تا ما طفلکی‌ها هم بیاییم ببینیم. برای ما مخاطبینی که صدای خود بازیگر رو ترجیح میدن همونایی که وقتی ایرانشهری نبود، زلر و فلاح‌فرد و برومندی و نظم‌جو و بهاالدینی و زندی‌نژادی و بهبودی و کردا و پسیانی و کاظی و تیوالی تو عرصه تئاتر نبود؛ تئاتر می‌دیدن و تئاترهای آمیخته به نجوا و واگویه و اینترلوگ و "یواشکی‌طورحرف‌زدن" و ... هم کم ندیده‌ان به این سوی چراغ.
۱۶ مرداد ۱۳۹۶
درود.نقد جامع و مبسوطی بود.در حوزه ی هرمنوتیک یا علم تاویل و روش شناسیه فهم پدیده یا ایجاد موقعیتی برای فهم همگن توسط بیننده ی اثر هنری، باید کار رو دید که متاسفانه بنده ندیدم..ولی دریافت چندین معنا از حقیقت در واقع نتیجه نیست و موافقم با جنابعالی که ... دیدن ادامه » حقیقت با توجه به مطالبی که فرمودین احیانا به گونه ای برای مخاطب تبیین شده که هر کس انچه دوست دارد را درک.کند و لاغیر..شایدددددد
۲۸ بهمن ۱۳۹۶
آقای عبدالله زاده عزیز
ممنون از اینکه وقت گذاشتید و مطالعه فرمودید.
۲۸ بهمن ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

کاش رگ خواب همه دیگر را نمی دانستیم!
چند روز قبل از دیدن این فیلم با دوستان نشسته بودیم دور هم. دختر بچه چهارساله یکی از دوستان هم کنار مان بود. مهدی شروع کرد به گله کردن که "من چند بار از این دختر کوچلو خواستم بهم بگه که عاشقتم ولی اون نمیگه و این یعنی منو دوست نداره!" در کمال ناباوری بعد از چند دقیقه دختر کوچلوی ما گفت : "عمو جان من دوستت دارم". دوست ما گفت: بگو عاشقتم. او باز پاسخ داد "نه من دوستت دارم عمو". و این مکالمه همچنان ادامه داشت. بعد مادر دختر گفت: "دوستت داره عمو، آدم به هرکسی نمی تونه بگه عاشقشه ولی می تونه بگه دوست دارم". با خودم فکر کردم چقدر خوب بود اگر از کودکی به ما هم فرق این دو واژه را می آموختند تا اینگونه بی محابا از واژه ها استفاده نمی کردیم. (فرق بین I love you درمقابل I like you ).
رگ خواب جدا از همه کاستیهای که دارد ... دیدن ادامه » حکایت آشنای نسلی است که یاد گرفته است به شدت دروغ بگوید، به شدت نقش بازی کند، به شدت خیانت کند، به شدت سوء استفاده کند، به شدت منفعت طلب باشد و به شدت حیوانیت داشته باشد! لیلا حاتمی که حتی در فیلم های متوسط و ضعیف هم عالی بازی می کند در رگ خواب حمید نعمت الله باز هم خوش می درخشد و علی رغم ضعف های زیاد فیلنامه سکانس هایی را در می آورد که شما ضعف های فیلم را فراموش می کنید و غرق در بازیگری این بانوی موقر سینمای ایران می شوید. ضعف های که شاید آنقدر زیاد باشد که منتقدان را برنجاند اما به عقیده من چون موضوع قابل تاملی را به همراه دارد، فیلم را دوست داشتنی و ارزشمند می کند. اینکه زنی طلاق گرفته در چند روز اول طلاقش وارد جریان عشقی دیگر شود و اینگونه ناشیانه دوباره از سوارخی گزیده شود که قبلا گزیده شده است، شاید چندان با واقعیت همخوانی ندارد (که به عقیده من زمان کم کارگردان و مدت طولانی داستان باعث این امر گردیده است) اما دلیلش هرچه باشد به کلیت فیلم لطمه زده است و آن را ناباور و یا سخت باور کرده است ( در کامنت های بسیاری از دوستان به این مهم اشاره شده و آن را نقطه ضعف فیلم نامه می دانند).
جدا از این اشکالات و موارد اینچنینی، رگ خواب واقعیت تلخی است که روزانه بارها و بارها در اطراف مان درحال وقوع است. انسانهایی که رگ خواب همدیگر را خوب می شناسند و با استفاده از این آشنایی ، به هم نزدیک می شوند، شکار می کنند، نوش می کنند و در افق محو می شوند! بی آنکه نگاه کنند که چه به روز شکارشان آمده است. جامعه ای غرق شده در تمایلات جنسی که انگار همه چیز برایش رسیدن به یک هدف است. تجربه کردن و تجربه کردن و تجربه کردن و باز تجربه کردن جنسی آدمهای های مختلف! نسلی که اتفاقا در فرایند جامعه پذیری اش، بمباران آموزه های اخلاقی شد و بیشترین مطالب مذهبی و اخلاقی را از کانال های مختلف رسمی و غیر رسمی دریافت کرد اما در نهایت تبدیل به بی اخلاق ترین موجودات روی زمین گردید! با هزار مشکل روانی و عقده های عجیب و غریب جنسی! اینکه انسانی تا اینقدر پست شود که یک فرد بی پناه را پناه دهد و با هزار حیله و ترفند بخواهد وی را شکار کند و در نهایت به خواست جنسی خود برسد چیزی جز حیوانیت نیست. بازی خوب بازیگر نقش اول مرد و همچنین کارگردانی خوب و روایت داستان در 70 دقیقه اول فیلم با شیب بسیار ملایم، عاشقانه ای را پیش روی مخاطب قرار میدهد که همگان غرق در کاراکتر زیبا و جذاب مرد فیلم می شوند و به نوعی با همذات پنداری با لیلا حاتمی، خود را عاشق جوانی می بینند که خوشتیپ است، فرانسه بلد است، شعر می گوید، به سفرهای خارجی میرود، اسکی می کند، شغل خوب دارد، در کوچه باغ های شهر با معشوقه اش قدم می زند و به خاطر او خشت گلی گاز میزند! چنین کارکتری می تواند کل زنان شهر را عاشق کند چه برسد به لیلا حاتمی بی کس و کار و شکست خورده ی این فیلم!
به عقیده من، اینکه ریتم داستان چنین کاری را با مخاطب می کند و مخاطب را اینگونه، همراه با لیلا حاتمی، فریب خورده ی این کارکتر مرد می نماید از قدرت کارگردانی حمید نعمت الله می آید. یعنی شما با همذات پنداری، ناخودگاه همراه بازیگر نقش اول، عاشق این جوان خوشتیپ می شوید و چاره ای جز این ندارید! تا اینجای کار شاید درست اما شیب و سرعت اتفاقات بعد آنقدر تند است که شما حس می کنید کارگردان عجله ای در تمام کردن این ماجرا دارد. اتفاقات آنقدر سریع می افتد که نفستان مانند نفس کارکتر زن فیلم در طوفان تهران غبار آلود بند می آید و استیصال تمام وجودتان را در بر میگیرد و همه ی این اتفاق ها از زمانی می افتد که این دو دلداده در شبی عاشقانه با هم همبستر می شوند. بلند شدن مرد از روی تخت با زیرپوش و محو کردن تصویر آن در قاب دوربین (به شکلی که شما تصویر مرد با زیر پوش را فید می بینید) نشان از اتفاقی بزرگ میباشد. مردی که شکار کرده و با هزار ترفند به خواسته مغز بیمار خود رسید و حال می خواهد کمرنگ شود و کم کم از زندگی زن بیرون برود و این پیام را نعمت الله به زیبایی در این سکانس به تصویر می کشد. در همین سکانس عصبانیت مرد با دیالوگ هایی که "چرا خواب موندم" ، "چرا بیدارم نکردی" و"حالا بگم کدوم گوری بودم" شروع می شود و ماجرا ادامه می یابد. شخصیت روانی مرد عاشق داستان، در یک سراشیبی تند، رو می شود و تا آنجا پیش می رود که دختر حامله پناه آورده به فروشگاه را حتی به باد کتک میگیرد و بقیه ماجرا.....
به راستی ما را چه میشود؟ این همه آموزه های اخلاقی کجای زندگی مان گم شده است که اینگونه بیمار وار به آزار همدیگر می پردازیم. نسلی که قرار بود در مدینه فاضله زندگی کند و این همه آموزش های دینی دیده است چرا اینگونه همه چیز را در رابطه جنسی می بیند! می خواهد همه ی دنیا را تجربه کند! در چنین جامعه ای چگونه می توان بچه دار شد؟ چگونه می توان از اینهمه بیمار روانی جنسی که در اطراف هم زندگی می کنند و نفس می کشند و عجیب رگ خواب هم را هم بلدند فرار کرد؟ جامعه ای که حتی به مربی کلاس های قرآن آن هم نمی توان اعتماد کرد! جامعه ای که در آن خواننده ای مشهور با چهار میلیون مخاطب در اینستاگرامش می نویسد: اگر آتنای 9 ساله حجاب داشت مورد تجاوز و شکنجه جنسی واقع نمی شد و کشته نمی شد!!! به راستی مشکل این جامعه بیمار حجاب دختران است؟ یا چشم های هیز مردان آن؟ ما چگونه تربیت شده ایم که به راحتی می گوییم دوستت دارم و وقتی که به مقاصد روانی خود رسیدیم بی خدا حافظی در مه محو می شویم؟!!!
این جامعه عجیب بیمار است. عجیب.در خبر ها آمده بود در ایران 12 میلیون بیمار روانی وجود دارد که نیاز به مداوا دارند. در سال گذشته دو میلیون پانصد هزار نفر به روانپزشک مراجعه کرده اند! آمار طلاق در تهران به پنجاه درصد رسیده است یعنی از هر دو ازدواج یک ازدواج در 5 سال اول ازدواج منجر به طلاق می شود. در جای دیگری خواندم شاخص اعتماد در ایران زیر 25 درصد است یعنی شما به حرف ها و رفتارهای اطرافیانتان کمتر از 25 درصد اعتماد دارید و این درحالی است که این شاخص در کشور های اروپایی بالای 85 درصد است!
به عقیده من رگ خواب با همه کاستی هایش، آینه تمام قدی است دربرابر جامعه ای که بیمار است. بیماری عدم اعتماد دارد! بیماری خیانت دارد! بیماری روانپریشی جنسی دارد! بیماری تنهایی دارد! بیماری غم انگیزی و افسردگی دارد و هزار بیماری روانی و اجتماعی دیگر. ساختارهای این جامعه بیمار است و مسئولیت آن پای کسانی است که این جامعه را ساخته اند و این نسل را آموزش داده اند!
با نقدی که از جامعه امون کردین موافقم...متاسفانه واقعیات خیلی تلخی ما رو احاطه کردند
۰۳ مرداد ۱۳۹۶
سپاسگذارم از توصیف شیوا و بسیار جامع شما........
۲۸ شهریور ۱۳۹۶
ممنون از شما خانم خالصی عزیز که وقت گذاشتید.
۰۲ مهر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایشنامه تیاتر سعدی تابستانه 1332 یک ملودرام است که رد پای اقای کیانی را راحت می توان در آن پیدا کرد. یک کار دیگر، تقریبا به سبک مضحکه ای شبیه قتل که مشخص می کند آقای کیانی عزیز این سبک نوشتن را دوست دارد. البته با یک عالم حرف و صحبت های آمده از دل که لاجرم بر دل می نشیند. یاداشت اقای کیانی را که می خواندم در باره این نمایش خیلی دلم گرفت. جایی که می گفت :«روزهای سخت نگارش چندین و چندباره نمایشنامه «تئاترسعدی، تابستان سی و دو» و سپس تمرین آن در شرایط بسیار دور از تئاتر حرفه‌ای روزگار ما. من را به این آرزو رسانده که ای کاش یا من نباشم و دیگر کار تئاتر نکنم یا باشم و کار دیگری به غیر از تئاتر کنم. آرزویی که شاید هر هنرمند تئاتری که به اصالت این هنر باور دارد و از بهبود شرایط اجرای این هنر رو به نا امیدی می رود. بی‌شک چندین بار به آن اندیشیده است»
داستان ... دیدن ادامه » درباره یک گروه نمایشی است که می خواهند نمایش درخت البالو را تا یکی دو ساعت دیگر روی سن ببرد و هزار یک مشکل از زمین و اسمان فرو میریزد تا این کار انجام نشود. استیصال کارگردان این نمایش در عبور از بحران ها و مشکلات پیش روی نمایش، دقیقا آدم را یاد نوشته و درد و دل های اقای کیانی می اندازد. نکته سنجی های ایشان در بکار بردن دیالوگ های ظریف در زمینه ممیزی هایی که حتی تا نیم ساعت قبل از نمایش هم تمامی ندارد ادم را سخت متاثر می کند. واقعا این هنر و در یک نگاه کلی تر "دانستن و آگاهی" چه دردی است که در هر دوران تاریخی ،حاکمان را می آزارد و آنان را به اعمال زور وامیدارد. به حذف کردن، به بریدن،.... سانسور انگار زمان و مکان نمی شناسد. تاریخی که به شدت تکرار می شود. هنر بریده بریده می شود تا مبادا آگاهی ساز شود. و چه درد عظیمی است. نمایش در روز های کودتای 28 مرداد 1332 اتفاق می افتاد. روزهای زنده باد مصدق ، روزهای زنده باد شاه! روزهایی که شعبان بی مخ غداره می بندد و مصدق را خانه نشین می کند. ورق زدن این دوره از تاریخ به سبک آقای کیانی از یک سو خنده را با طنازی های شهرام حقیقت دوست برلب می نشاند و از سوی دیگر، زنده شدن یک از بدترین دوران تاریخ ایران قلب آدمی را می خراشاند. تناقضی که به زیبایی تماشاگر را همراه می سازد. شعبان بی مخ به تحریکِ سردار مختاری (که بازیگر نقش اول زن (خانم میرعلمی) پیشنهاد ازدواجش را رد کرده است) وارد تیاتر سعدی می شود و صحنه را به اتش می کشد . تیاتر سعدی در شعله های عشق نافرجام همزمان با کودتای 28 مرداد خاکستر می شود. تازه ماجرا به همین جا ختم نمی شود. کینه تمام نمی شود و پایانی تراژدیک ......
به عقیده من بازیها بازیگران به غیر از آقای حقیقت دوست که واقعا عالی بودند در حد متوسط بود (البته شاید چون اجراهای اول بود) . از خانم میرعلمی هم انتظار بیشتری می رفت. بازیگر توانمندی که بخش عمده ای از نمایش را به دوش می کشد. در مقایسه با اجراهای دیگر ایشان ، فکر می کنم می شد از این هم بهتر باشند. نمایشنامه هم فکر می کنم عمق زیادی نداشت. یا با عجله نوشته شده بود یا خیلی ممیزی ها تیغشان را فشار دادند ! به هر حال به نظر بنده نمایشنامه، می توانست عمیق تر و محکم تر باشد. دکور چشم نواز، ساده و زیبا بود. بازی نقش شعبان بی مخ هم به نظرم از نقاط قوت اجرا بود.
در یک جمع بندی تماشای این کار خالی از لطف نیست. زحمت بسیاری برایش کشیده شده است و مشخص است اقای کیانی عزیز ملالت های بسیاری را متحمل شده اند . دوستانی که این سبک کار را دوست دارند لحظه های خوشی را در تئاتر شهر تجربه خواهند کرد. لحظه های خوشی که در یکی از سیاهترین صفحات تاریخ این ملت رقم خواهد خورد. واقعیت هایی تلخ و گزنده.
در پایان نیز امیدوارم آقای کیانی عزیز از ملالت ها نرنجد و هیچوقت آرزو نکند شغل دیگری داشته باشد. زنده باشد و بنویسد و کار روی صحنه ببرد تا علاقمندان و دوستداران عرصه هنر لذت ببرند.
با تشکر از گروه نمایش
بعد از دیدن سری دو م نمایش همسایه آقا با انتظار دیدن جنبه های بیشتر و پوسته های زیرین فرهنگ اجتماعی و درونی ایرانی به سالن نمایش رفتم . با تماشای تیاتر که با تحمل برایم همراه بود در نهایت خواسته و انتظارم بدلایلی برآورده نگردید. در برخی دقایق دلیلی برای ... دیدن ادامه » نشستن بر روی صندلی نمی دیدم و فقط تحمل میکردم . بنظرم حداقل پانزده دقیقه از نمایش را می شد کوتاه نمود و طولانی نمودن برخی مسایل و حرفها و صحنه ها توجیهی بجز وقت گذرانی و پر نمودن زمان نداشت .
در انتها برای دوستان عزیز هنرمند آرزوی توفیق و سربلندی روز افزون خواستارم
۰۱ دی ۱۳۹۵
تشکر آقای علیزاده
۰۷ دی ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

در پی یاداشت اقای امیر مسعود فدایی عزیز و چند تن از دوستان و جوابیه گروه اجرایی گرانقدر

چو پرده دار به شمشیر می زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

نماینده محترم گروه اجرایی و دوستان تیوالی!
سلام

خسته نباشید. قدم زدن در عرصه فرهنگ و گام برداشتن جهت تولید اثار فرهنگی، هرچه که باشد درخور ستایش و تقدیر است. من این نمایش را ندیده ام هنوز.اما امروز به عادت روزانه که دیوار تئاتر را نگاه می کردم یاداشت آقای فدایی عزیز (که نه می سشناسمشان و نه جایی دیده ام شان) را خواندم. یاداشتی محترمانه که دغدغه ای را در آن مطرح کرده بودند. اتفاقی که جدید نیست و ظاهرا اخیرا بیشتر هم شده است. حذف برخی از نقد ها، افزایش لایک ها و... بیشتر از اینکه گروه نمایش را مورد خطاب قرار داده باشد، فضای محترم و غنیمت تیوال را مورد پرسش قرار می داد. جدا از درستی یا نادرستی ... دیدن ادامه » این ادعا و یا حسی که برخی از فعالان قدیمی تیوال اخیرا به ان اشاره می کنند، حس بازاری شدن محیطی فرهنگی واقعا انسان را ازار می دهد. این امر به هیچ وجه نافی فعالیت های بازاریابانه و تبلیغاتی نیست بلکه منظورم شاید استفاده از حربه هایی که حقایق را وارونه جلوه دهد در یک محیط فرهنگی و با قدمت نظیر تیوال است که روح آدم را خط خطی می کند. البته عزیزان تیوالی حق دارند هرگونه که دوست دارند به شرکت و بیزنس خود نگاه کنند. شاید بخواهند مسیر جدیدی برگزینند که این هم کاملا حق شان است . دغدغه دوستان و مخاطبانی نظیر اقای وکیلی عزیز،آقای فدایی گرامی و ... شاید این باشد که نوع نگاه تغییر کرده است و دیگر آن حس اعتماد فرهنگی و هنری دارد کمرنگ می شود. این یک هشدار دوستانه است به عقیده من و بیشتر مخاطبش عزیزان تیوالی هستند تا نماینده گروه اجرایی!

و اما دوست عزیزم ،نماینده محترم گروه اجرایی. به حق این ادبیات و این پاسخ نه در شان مخاطبان نمایش شماست و نه در شان شما و تیم محترمی که به هزار زحمت، کاری را روی صحنه برده اند. پاسخ نقد و حتی خدای نکرده توهین، توهین و ادبیات خارج از عرف نیست. چه بسا پاسخ های منطقی، ارام، محترمانه و در چهارچوب فرهنگ راحت تر پذیرفته و بر دل نشیند. شاید نقد جایی عصبانی مان کند. شاید حس کنیم حقی از ما ضایع شده است شاید حس کنیم امری غیر واقعی به ما نسبت داده شده است، پاسخ اما این گونه نیست. به عقیده من پاسخی اینگونه درخور فرهنگ و هنر نیست. یاد دارم روزی به اشتباهی بوقی برای راننده ای زدم ، ماشین را نگه داشت وسط خیابان، از ماشین بیرون آمد، به سمت من آمد و با مشت کوبید روی پنجره ماشین و بلند بلند شروع کرد به فحش دادن. من فقط یک بوق زده بودم! تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد.نه از ترس دعوا و کتک کاری احتمالی بلکه از درد اینکه چرا ما اینقدر تحمل مان کم شده است. . عذر خواهی کردم و همه چیز تمام شد. امروز که یاداشت نماینده گروه اجرایی را خواندم بیش از آن روز به خود لرزیدم. این پاسخ در چنین فضایی بسیار پذیرشش سخت تر است. امیدوارم همه ما مدارا کردن را بیشتر تمرین کنیم. صحبت کردن با احترام را.....

موفق باشید
سخنی در خور توجه...
۱۸ آذر ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فروشندۀ اصغر فرهادی، عاملیت مهم‌تر است یا ساختار!
اصغر فرهادی را همواره فیلم‌سازی باهوش و با دغدغه‌های اجتماعی می‌شناسم. فیلم‌سازی که به وقایع اطراف و به واقعیت‌های اجتماعی نگاهی فیلسوفانه دارد. فیلم‌سازی که به عقیدۀ من تئوری‌های اجتماعی را می‌داند و از سوی دیگر هنر سینما را در حد اعلای آن فرا گرفته است و ترکیب این دو، فیلم‌هایی می‌شود که شما را به اندیشیدن وا می‌دارد. به نظر من اصغر فرهادی فیلم‌سازی چیره‌دست است که فیلم‌هایش در عین سادگی و روایت داستانی، از لایه‌های متفاوت اجتماعی و فلسفی‌ای برخوردار است که بی‌شک از آموخته‌های وی در این زمینه نشئت می‌گیرد.
در مباحث جامعه‌شناسی یکی از بحث‌های بسیار مناقشه‌انگیز در بین اندیشمندان علوم اجتماعی نقش عاملیت و ساختار است و همواره اندیشمندان بر سر اینکه کدام مهم‌تر است، کدام‌یک ... دیدن ادامه » از این‌ها نقش بیشتری را در رفتارهای اجتماعی بازی می‌کنند، چگونه بر هم تأثیر می‌گذارند و از هم تأثیر می‌گیرند بحث می‌کنند. عاملیت به‌معنای کنشگر یا فردی است که در چهارچوب معینی رفتار می‌کند و ساختار همان چهارچوب است که انسان یا همان کنشگر در آن به تعامل می‌پردازد. با این تعریف مختصر میتوان چنین عنوان کرد که همۀ آن چیزهایی که ما در فرایند جامعهپذیری از آن تأثیر میپذیریم، شخصیتمان را سازماندهی میکند و ما در قالب آنها دست به رفتار، تصمیمگیری، واکنش و... میزنیم ساختار نامیده می‌شود. فرهنگ، اقتصاد، سیاست و اجتماع در کل ما را در چهاچوبی قرار می‌دهد که در طول تمام زندگی‌مان، رفتار ما در قالب آن تبیین و تفسیر می‌شود. با این توضیح سراغ فیلم اصغر فرهادی می‌رویم. فیلم با دل‌شوره‌های خانواده‌هایی که درون یک ساختمان در حال ریزش زندگی می‌کنند شروع می‌شود. شاید این ساختمان نشان جامعۀ کنونی ایران باشد. جامعه‌ای در حال گذار که در آن ارزش‌های سنتی فرو ریخته و هنوز ارزش‌های مدرن جایگزین نگردیده است و به قول جامعه‌شناسان در حالت آنومی به‌سر می‌برد. آنومی یا بی‌هنجاری، ویژگی جامعۀ در حال گذار است. ساختمان می‌لرزد و هریک از همسایه‌ها ارزشمندترین وسایلشان را برمی‌دارند و به بیرون می‌روند. آنومیا حالت روانی ناشی از آنومی است. یعنی فردی که بین ارزش‌های سنتی و مدرن در تقلاست؛ گذشته‌ها را از دست داده و هنوز ارزش‌های مدرن را جایگزین نکرده است. نمونه‌اش را هر روز و شاید هر ساعت پیرامون خودمان می‌بینیم و حتما اگر دقیق‌تر نگاه کنیم همۀ ما جزئی از این جامعۀ بی‌هنجار هستیم. خوب و بد‌ها تعریفشان را از دست داده‌اند و هنوز تعریف جدیدی را جایگزین نکرده‌ایم. در خبرها می‌خواندم که در تهران از هر 2/2 ازدواج یک ازدواج منجر به طلاق می‌شود، آماره‌ها زیادی می‌توان ردیف کرد که حال جامعۀ ایران را در این برهه از زمان به رنگ آنومی تصویر کرد. ساختمانی در حال ریزش که نه می‌ریزد و نه می‌توان در آن زندگی کرد! شهاب حسینی در کلاس به دانش‌آموزان فیلم گاو مهرجویی را نشان می‌دهد و معتقد است که آدم‌ها «خیلی راحت و بهآرامی به گاو تبدیل میشوند!» اما به‌راستی چه چیز آدمی را به گاو تبدیل می‌کند؟
به همسر شهاب حسینی در خانه‌ای جدید که پیش از این ظاهراً در آن فاحشه‌ای زندگی می‌کرده است، در یک اتفاق، تجاوز جنسی می‌شود و از اینجا ماجرا شروع می‌شود. ترانه علیدوستی که در دربارۀ الی هم در نقش ابژه (در برابر سوژه) اصغر فرهادی ایفای نقش کرده بود در اینجا نیز این نقش را بر عهده می‌گیرد. ابژه‌ای که اتفاق روی آن صورت می‌گیرد و با زیرکی کارگردان و برجسته‌کردن نقش ساختارهای اجتماعی در لایه‌های زیرین فیلم، تلاش می‌شود به حاشیه رانده شود و کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر جلوه کند. فرهادی با چیره‌دستی شروع می‌کند به چیدن پازل و مخاطب را سوار بر شانه‌های شهاب حسینی می‌کند تا از هزارتوی فیلم عبور کند و همچون شرلوک هولمز دنبال سرنخ‌های متعدد بگردد تا برسد به عامل تجاوز. و جالب اینکه فرهادی موفق هم می‌شود. حتی بسیاری از منتقدان هم به این دام می‌افتند و نقد می‌کنند که بسیاری از صحنه‌ها با روایت متن سازگاری ندارد و حل این معمای کارآگاهی را بی‌ربط و غیرمنطقی کرده است! اما آیا به‌راستی اصغر فرهادی می‌خواهد فیلم جنایی بسازد؟ آیا اصغر فرهادی دوربین را برمی‌دارد و مثل فریدون جیرانی شروع می‌کند به معماسازی و درگیرکردن ذهن مخاطب به اینکه مقصر این پرونده که بوده است؟ او استاد این کار است. زیرکانه همۀ عوامل را کنار هم قرار می‌دهد و آن‌قدر این کار هوشیارانه انجام می‌شود که مخاطب و منتقد هم وارد این بازی می‌شوند: «وارد بازی پیداکردن عامل جنایت». در این مسیر ابژه از یاد می‌رود و سوژه و رسیدن به سرنخ‌ها برجسته می‌شود. شهاب حسینی آرام‌آرام لایۀ رویین فرهنگی‌اش را از دست می‌دهد و از آدمی آرام تبدیل به معلمی خشن می‌شود. زیر لایه‌های رویین شهاب حسینی تحصیل‌کرده چیست که این‌گونه او را به انتقام‌گیری هدایت می‌کند؟ همسایه‌هایی که فقط می‌خواهند این آدم نامرد را بشناسند تا حقش را کف دستش بگذارند، دوستانی که نباید چیزی از جزئیات بفهمند و آن‌هایی هم که می‌فهمند همه می‌خواهند کمک کنند تا متجاوز شناخته شود. مخاطبی که دنبال رانندۀ وانت می‌گردد، منتقدی که معتقد است چفت‌وبست داستان به‌هم نمی‌خورد و خیلی بخش کاراگاهی‌اش قوی نیست، همگی یک خط داستانی را گرفته‌اند و ول نمی‌کنند! همه دنبال قاتل بروس لی می‌گردند! شهاب حسینی آن‌قدر غیرتش به‌جوش آمده که تنها دغدغه‌اش شناختن این نامرد است. و منِ تماشاگر هم تا لحظات پایانی دنبالِ رانندۀ وانت که آیا این قیافه‌اش می‌خورد به متجاوز یا نه. هیچ‌کس فکر رعنا نیست! انسانیت رعنا چه می‌شود؟ یک «انسان به ما هو انسان» اتفاقی برایش افتاده است که جدا از همۀ ساختارهایی که در آن زندگی می‌کنیم و آموزه‌هایی که یاد گرفتیم مورد حمله‌ای متوحشانه قرار گرفته است. روح آن انسان چه می‌شود؟ جسم رعنا که آسیب دیده است چه می‌شود؟ ظلمی که به او شده است، بی هرگونه ربط دادنش به ساختارهای اجتماعی چه می‌شود؟ تمام دغدغۀ شوهر رعنا این است که این پول چرا و از کجا آمده است! دوستش چرا با زنی که قبلاً در اینجا زندگی می‌کرد هم‌خواب بوده است؟ چرا به وی خبر نداده؟ اما نه من، نه شما، نه منتقدان دست به قلم، هیچ‌کس نفهمید و نمی‌خواهد بفهمد چه بر سر رعنا آمده است! با روح رعنا چه بازی‌ای شده است؟ اصغر فرهادی (درست همانند الی در فیلم دربارۀ الی) رعنا را به‌عنوان یک ابژه به‌عمد به حاشیه می‌راند و سوژه آن‌قدر بزرگ می‌شود که جای همه چیز را می‌گیرد. پیرمرد ظاهر می‌شود، جورابش را در می‌آورد و معما حل می‌شود. حالا خیال همه راحت می‌شود. از اینجا به بعد هم قضاوت با تماشاگر است. یکی می‌بخشد و یکی می‌گوید باید محاکمه شود. شهاب حسینی هم آن‌قدر درگیر است که حتی صحبت‌های رعنا را که می‌گوید «اگر نبخشی و اگر خانواده‌اش بفهمند تو را ترک می‌کنم» نادیده می‌گیرد. اصولاً رعنا مهم نیست! مهم اتفاقی است که افتاده است. مهم درگیری‌های آموخته‌های ذهنی ماست. شهاب حسینی پیرمرد را صدا می‌زند. تمام عقده‌اش را سیلی می‌کند و می‌کوبد به صورتش. تمام. آرام می‌گیرد. و مهم نیست که رعنا رفته است. از باقی ماجرا هم هرکس تفسیر خودش را دارد. درست مانند دربارۀ الی. دربارۀ الی را به‌یاد بیاورید. در آن جریان، هرکسی دغدغۀ خودش را داشت، یکی نمی‌دانست به دوست پسر الی چه بگوید، یکی نمی‌دانست به پلیس چه بگوید، یکی نگران برخورد نامزد الی با آن‌ها بود، یکی دنبال قضاوت بود که اصلاً چرا وقتی او نامزد داشت، مجرد بلند شده آمده سفر، یکی دنبال این بود که چرا بعد از چند سال دوستی، الی به او خیانت کرده است او که این‌قدر دوستش داشت؟! ما هم به‌عنوان مخاطب دنبال این بودیم که «الی» الهام است؟ الهه است؟ المیراست؟ هیچ‌کس به مرگ الی نمی‌اندیشید. اصلاً انگار خود اصغر فرهادی هم مطمئن نبود آن جنازه مال الی هست یا نه ؟ اصلاً چه فرقی دارد؟ هیچ‌کس دنبال این نبود که یک انسان «صرف انسان» مرده است. و این بزرگ‌ترین درد بشر است. جامعه و ساختارهای اجتماعی از تولد تا لحظۀ مرگ، همۀ ما را آن‌چنان در غل‌وزنجیر می‌کنند که زندگی بدون آنها امکان‌پذیر نیست! همۀ ما در چهارچوب‌هایی که ساختارها به ما می‌دهند کنش می‌کنیم و آن‌قدر این ساختارها محکم و غیر قابل فرار هستند که حتی یک لحظه نمی‌توانیم انسان را به‌عنوان یک انسان، به‌عنوان یک کنشگر، به‌عنوان یک آدم نگاه کنیم؛ بدون دین، نژاد، جنسیت، ایدئولوژی و... .
به عقیدۀ من اصغر فرهادی کارگردان فیلم‌های جنایی نیست. شعار هم نمی‌دهد. اصغر فرهادی انسانی است که برای «انسانیتِ انسان» فیلم می‌سازد؛ به همین دلیل است که همه جای جهان دوستش دارند.
پی‌نوشت: از نکته‌های جالب فیلم، اشارۀ شهاب حسینی به دوستش است. جایی که به شهر زیر پایش نگاه می‌کند و می‌گوید: «کاش می‌شد بولدوزر انداخت این شهر رو خراب کرد و از نو ساخت!» بعد دوستش در پاسخ می‌گوید: «سی سال پیش این کار رو کردند شد این!» این سکانس فیلم من را یاد فیلم درخور توجه سعادتآباد مازیار میری انداخت. چند زوج هم نسل ما که بعد از انقلاب به‌دنیا آمده‌اند در یک دورهمی گرد هم آمده بودند: دکتری که همسرش را کتک می‌زد، همسری که در عین مهربانی و کدبانویی عاشق یکی دیگر بود، زوجی که با وجود اختلاف سنی زیاد، به‌خاطر پول با هم زندگی می‌کردند و در آستانۀ جداشدن بودند، همسری که به‌خاطر رفتن به آلمان به شوهرش دروغ می‌گفت، شوهری که قاچاق می‌کرد و با منشی‌اش رابطۀ پنهانی داشت. همۀ این‌ها در خانه‌ای در خیابان سعادت‌آباد گرد هم آمده بودند. جامعه‌ای که قرار بود سعادت‌آباد شود و نسلی که با بالاترین میزان آموزش‌های مذهبی و دینی روبه‌رو بود، شده است بالاترین نرخ طلاق، بالاترین نرخ خیانت، بالاترین نرخ زورگیری، بالاترین نرخ تجاوز، بالاترین نرخ دزدی، بالاترین نرخ تصادفات، بالاترین نرخ بی‌دینی، بالاترین نرخ مهاجرت، بالاترین نرخ... .

جناب علیزاده عزیز،هنوز فیلم را ندیدم اما بسیار زیبا و کامل بررسی کردید
با نظرتون در مورد اصغر فرهادی و بینش خاصش موافقم" انسانی که برای انسانیت انسان فیلم میسازد"

دستمریزاد
سپاس از حضورتان و وقتی که برای نوشتن این متن ارزشمند گذاشتید
۱۰ آبان ۱۳۹۵
پرندیس گرامی
ممنون از اینکه با وجود ندیدن فیلم وقت گذاشتید و مطالعه نمودید. ببخشید اگر باعث شد داستان فیلم لو برود البته احتمالا تا حالا نقد ها و نوشته های زیادی درباره اش خوانده اید. به هر حال توصیه می کنم حتما این فیلم راببینید.
از وقتی که گذاشتید ... دیدن ادامه » سپاسگذارم و خوشحالم که خوش تان آمد از این یاداشت.
۱۱ آبان ۱۳۹۵
پاینده باشید جناب علیزاده ، نگران لو دادن داستان نباشید چون برای من فرم و ساخت فیلم اهمیت بیشتری نسبت به داستان و محتوی دارد
حتما می بینم،اصلا مگر میشود ندید:)
متشکرم
۱۱ آبان ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آیا این زندگی دوزخی است که در آن تا لحظه مرگ تاوان می دهیم؟
"بر اساس دوشس ملفی" نمایشنامه ای زیبا، تکان دهنده، جذاب، تراژدیک و تماشایی که توصیه می کنم دوستان علاقه مند حتما به تماشای آن بنشینند. اتفاقی خوب در عرصه نمایش که متاسفانه در سال های اخیر کمتر شاهد آن بودیم. زحمت گروهی بزرگ که تمام تلاش شان را در جهت اجرای مناسب و ارزشمند به کار گرفته اند.
به عقیده من نمایشنامه دارای لایه های هنری، تکنیکی، روانشناسی، فلسفی و اجتماعی فراوانی است که با باز نویسی آن و به قول تیم نویسنده (ذکر شده در بروشور نمایش نامه) بحث شقاوت و سیاهیی داستان پر رنگ تر شده است. کاری که به نظر می رسد تیم نمایش هم توانسته است به خوبی آن را روی سن ببرد.
سه ساعت و نیم نمایش دیدن و پرتاب شدن در میان دیالوگ های زیبا و عمیق و پرداختن به موضوعات متنوع با درون مایه های مختلف، نه ... دیدن ادامه » شما را خسته می کند و نه به شما فرصت اندیشیدن روی یک یا چند صحنه را می دهد. اتفاقات یکی پس از دیگری رخ می دهد و شما از هجوم این همه لذت سمعی و بصری سرشار می شوید (شاید همانطور که ابرشیر عزیز هم در یاداشتش اشاره کرد می شد این نمایش را در دو پرده اجرا کرد).
نمایش به روایت تاریخ نگار دربار شروع می شود. تاریخی که به عقیده بسیاری از نویسندگان پست مدرن همواره دچار قضاوت است و اصولا همیشه با قضاوت مورخ نوشته شده و نوشته خواهد شد! بسیاری از اندیشمندان معتقدند که تاریخ حقیقی وجود ندارد و ما همواره به تاریخ ازدیدگاه مورخش نگاه می کنیم و هیچ حقیقتی را در تاریخ نمی توان یافت! مورخ در لباس راوی شروع به قصه گویی می کند و از شبدر های خیس حرف می زند که "هیچ وقت هم اهمیت این شبدر های خیس را نخواهد فهمید" ولی اتفاقا پاشنه آشیل این روایت را بر می گرداند به همان شبدر های خیس و قضاوت خود از رابطه برادر با خواهرش دوشس ملفی و ناممکنی را که می خواست ممکن کند اما به یک تراژدی بزرگ منتهی شد. در نوشته ها داستان دوشس ملفی، یک داستان حقیقی است. او دختری دوازده ساله که در کودکی همسر دوکی می شود و در حدود بیست سالگی بیوه می گردد. درروایت واقعی (یا به عبارت درست تر در روایت اصلی) دوشس زنی شهوت طلب و عیاش است اما در نسخه جان وبستر تبدیل به زنی پاکدامن می شود که دنبال عشق حقیقی است. و تقریبا تنها فردی است که "بر اساس خودش" است و برای همین "بر اساس ماندن" هم، تاوان سختی می دهد. و صد البته این تغییر در نسخه جان وبستر جنبه تراژدیک قصه را بیشتر می کند. راوی روایت می کند و انگار در نقش خدا دستور به احضار مردگانی می دهد که همه از زیر خاک بلند می شوند و شروع می کنند به اجرای نمایشنامه ای که تاریخ نگار روایت می کند. همه ایستاده اند و انگار با Play کردن راوی، تاریخ دوباره روبروی چشمان مان تصویر می شود. لباس های سوراخ و ژنده بازیگران به عقیده من اشاره ای است به برخاستن آنها از زیر خاک و وادارشان کردن به اجرای نمایشی که روزگاری خودشان در این کاخ کثیف و پر از حشره و مگس (که شاید نمادی از فساد و تباهی باشد) . شخصیت های داستان هر کدام چهره های مختلفی دارند، از کاردینال که برادر دوشس ملفی بوده و برخلاف جامه ای که پوشیده شخصی زنباره و هوسباز است تا قاضی شهر که در یک کمدی بی انتها همواره دنبال زن هرجایی خود می چرخد. زنی که هر روز به بهانه ای همسرش را میپیچاند تا مردی را فریب دهد و با او همبستر شود و چه نقش پر رنگ و لعابی هم در این نمایش دارد تا جائیکه حتی مورخ هم به خاطر اینکه بتواند بخشی از حقیقت را در یابد می رود و به دامان عشق او چنگ می زند تا از این طریق ازاطلاعی کسب کند! نمایش با ریتم مناسب جلو می رود و تکنیک های اضافه شده و ترکیب اجراهای ابداعی که به ان افزوده شد، شما را از دالان های کاخ عبور می دهد و قدم به قدم نزدیک می کند به لحظه های پایانی و تراژدیک کار. همانطور که اشاره کردم نمایش مملو است از نماد های متفاوت و دیالوگ های که هرکدام می تواند دست آویز یه نقد یا نوشته شود. مثلا در جایی از نمایش چراغ ها روشن می شوند و در عین روشنی محیط انگار همه چیز در تاریکی است و بازیگران هیچ چیز نمی بینند. چراغ ها خاموش می شوند و نور به دیدگان بازیگران باز می گردد! این تناقض و استفاده تاکیدی از آن در یکی از مهمترین بخش های نمایش به نظر من بسیار قابل تامل است. حقیقت گاهی اوقات در تاریکی محض رخ می نماید و چه بسیار حقایقی که به سبب روشن بودن اطراف، خودشان را حقیقت جلوه می دهند! و شاید این عادت آدمی هست که انچه را که می بیند حقیقت می پندارد. نمایش به پیش میرود تاجائیکه دوشس ملفی اصرار می ورزد به "بر اساس خود ماندن" در جایی که هیچ کس بر اساس خویش نیست و نمی ماند. برادران از ازدواج و فرزند جوانا مطلع می شوند، و به دستور کاردینال (که همیشه تاریخ نقش شرعی نمودن کارهای کثیف جنایتکاران را داشته و دارد) در ردای دین دستور به مرگ خواهر می دهد. دوشس ملفی تمام طناب های جامعه مرد سالار را برگردن می پیچد و در یک مبارزه سخت اعدام می گردد. برادر کوچکش، دیوانه می شود و جنون جنسی اش نسبت به خواهر (به روایت راوی تاریخ ) با "خاطره ای از شبدرهای خیس" در کنار خواهر با حسرت یک ناممکن به خواب ابدی فرو می رود. وقایع و مرگ ها یکی پس از دیگری اتفاق می افتد و صحنه مملو می شود از اجسادی که انگار زمانی طولانی در برزخی ابدی گیر کرده بودند و حالا به خواب ابدی فرو میروندتا آرام گیرند.از نقطه ای درهیچ به نقطه ای در هیچ .
به نظر من نمایش " بر اساس دوشس ملفی" نمایشی در خور ستایش است . شاهکار نیست اما کاری است که توصیه می کنم حتما ببیندش. بازی های متوسط و نسبتا خوب به ویژه آقای بهبودی و نوآوری های جذاب، این کار را ستودنی تر ساخته است.
ممنون از زحمت گروه نمایش و بسیار سپاسگذارم بابت ترتیب این ضیافت .
"هیچ حقیقتی را در تاریخ نمی توان یافت!"
" شاید این عادت آدمی هست که انچه را که می بیند حقیقت می پندارد."

خیلی خوشحالم که نظر ارزشمندتان را در باره این نمایش در تیوال به اشتراک گذاشتید .... از این نوشتارتان بسیار استفاده کردم..
در مورد همسر قاضی ... دیدن ادامه » نکته ای به نظر آمد که در نمایش هم به آن اشاره می شود اینکه دست کم او چهره ی بی آلایش تری نسبت به بسیار ی شخصیت های دیگر از جمله شخصیت پیچیده ی بوزولا و کاردینال و.. دارد .چهره ی حقیقی و واقعی او در نیاز و جستجو به عشقی است که از همسر خود نمی گیرد!....(همانطور که شخصیت یک دون ژوان مرد در توجیه نیاز به عشق در ادبیات مردسالارانه تقدیس می شود! اما در مورد مشابه مونث اش تحت عنوان هرجایی ، روسپی و... تحقیر و محکوم می شود) او نقاب دارد اما تک نقاب او بسیار شفاف تر و واقعی تر از نقابها و شمایل های بسیاری دیگر است که شاید چهره حقیقی تری دارند....این حقیقت بدکاره چه بسا شریف تر از دروغ زاهدانه باشد! ( هر چند به لحاظ اخلاقی هیچ کدام به هیچ وجه مورد تایید نیست)
به امید حضور بیشترتان در تیوال ... مستدام باشید
۰۳ مهر ۱۳۹۵
درود بر شما جناب علیزاده بابت این نوشتار پرمغز
۰۶ مهر ۱۳۹۵
ممنونم خانم نجاتی گرامی. سپاسگذارم که مطالعه فرمودید.
۰۶ مهر ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جاودانگی با قایق سهراب سپهری!
جاودانگی را دوست داشتم اما نه به خاطر سوژه ای که بدان پرداخته شده بود و نه به خاطر محتوای نمایشنامه که به عقیده من هر دوی اینها تکراری بود. اما آنچه که جاودانگی را دوست داشتنی می کند و می ارزد که به تماشایش بنشینی ، نحوه اجرای کار و خلاقیت در اجرای اثر است که شما را با کمترین ابزارهای موجود در صحنه و به کمک تکنولوژی! وارد فضایی عجیب و رویا گونه می کند. نمایشنامه ای که یک بازیگر بی صدا و بی رنگ دارد! فقط یک بازیگر ! که در انبوه تکنیک و ایده های خلاق راه می رود، می خوابد، پرواز می کند، می میرد، جان می گیرد، روزنامه می خواند، فکر می کند، همه تماشاگران را در رویای خود فرو می برد و سرانجام خودش را به جاودانگی می رساند. جدا از تکنیک ها و اجرای خلاقانه نمایش که بسیار دوست داشتنی است، محتوای اثر ، کلیشه ای و شاید بهتر بگوییم، ... دیدن ادامه » تکراری است. اما این درد تکراری بسیار زیبا و خوب پرداخته شده است. انسان گیر کرده در تکرار و روزمرگی های مدام (که با حداقل امکانات به زیباترین شکل ممکن در ابتدای نمایش تصویر می شود). با سختی و نگرانی تصمیم می گیرد که جهانش را تغییر دهد. اما این تغییر در این خاک امکان پذیر نیست! به راستی چرا در این خاک نمی شود از روزمرگی های مدام نجات یافت؟ چرا هر روز بر شمار مهاجران جهان افزوده می شود؟ کجای جهان خوشبختی را قسمت می کنند که همه دنبال آنند؟ آقای بازیگر به سختی تصمیم به هجرت می گیرد، در جایی در فرودگاه بمب منفجر می شود و ما را یاد انفجار های فرودگاه آتاتورک می اندازد ،در جایی دیگر هواپیما با موشک ساقط می شود و ما را یاد پرواز های سقوط کرده می اندازد در جایی به دریا فرو میرود و درجایی به اردوگاه های اجباری انتقال داده می شود که بی شک نمادی از اردوگاهای مهاجران به استرالیا می باشد. همه راه ها با بن بست روبرو می شود. آقای بازیگر برمی گردد و ما را نیز از راهروهای مغزش برمی گرداند و دوباره می نشاند کنار خود در نیمکت پارک. روزنامه اش را دستش می گیرد، خبرها را می خواند، حقیقت می پذیرد، روزنامه را تا می کند (بر عکس دفعات قبل که بی منطق مچاله اش می کرد) می رود و دنبال جاودانگی در جای دیگر می گردد. قایقی می سازد و می اندازدش به آب . سوارش می شود تا دور شود این بار کلا از این خاک غریب! و چه جاودانگی ای از این بالاتر! جاودانگی به سبک سهراب سپهری و بی شک پشت دریا شهری است..........

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دورخواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
.....
پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت .

نمایشنامه را دوست داشتم و به دوستانی که دنبال یک کار متفاوت هستند توصیه می کنم این اثر را که به غایت برایش زحمت کشیده شده است به تماشا بنشینند. از گروه اجرایی نمایش هم بسیار سپاسگذارم.
این نمایش را ندیدم و امکان دیدنش را هم ندارم اما متن شما را خیلی دوست دارم به خصوص این قسمت را:

"آقای بازیگر برمی گردد و ما را نیز از راهروهای مغزش برمی گرداند و دوباره می نشاند کنار خود در نیمکت پارک. روزنامه اش را دستش می گیرد، خبرها را می خواند، حقیقت ... دیدن ادامه » می پذیرد، روزنامه را تا می کند (بر عکس دفعات قبل که بی منطق مچاله اش می کرد) می رود و دنبال جاودانگی در جای دیگر می گردد. قایقی می سازد و می اندازدش به آب . سوارش می شود تا دور شود این بار کلا از این خاک غریب! و چه جاودانگی ای از این بالاتر! جاودانگی به سبک سهراب سپهری و بی شک پشت دریا شهری است.........."

متشکرم
۲۸ شهریور ۱۳۹۵
پرندیس عزیز
ممنون از اینکه با اینکه نمایش را تماشا نکردید ،یاداشت اینجانب را به دقت مطالعه کردید. سپاسگذارم . از انتخاب این بخش از متن هم ممنون و خوشحالم نظرتان را جلب کرد.
درود.
۲۸ شهریور ۱۳۹۵
جناب علیزاده گرامی،خواندن نوشت های پربار و زیبای شما عزیزان اهل خرد و اندیشه جز کارهای مورد علاقه ی من است ،حتی اگر نمایش یا فیلم را نبینم مثل یک کتاب جذاب میخوانم، می آموزم ،لذت می برم و سپاسگزارم
۲۸ شهریور ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید