آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال کاوه علیزاده | دیوار
S3 : 09:08:15 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید

هی چشمانم را پاک میکنم هی دوباره خیس میشود هی پاک میکنم هی دوباره خیس میشود . اینهمه بغض نشسته درگلوی تمام نشونده از چیست؟ انگار آسمان غم گرفته این جمعه تلخ ، امده است تا زیر سقف صورتم پایین. نفسم کوتاه شده است و تمام بدنم سست است. با دست هایم ابر ها راکنار میزنم. اشک ها را پاک می کنم. کنار نمی رود. پاک نمی شود. تمام نمی شود این جمعه دلگیر مرگ اندود لعنتی. هر جای ایران را که باز میکنی نوایت دارد پخش میشود. تصویریت دارد جلوه میکند. عزیزی میگفت ترس های آدمی خلاصه یک روزی گریبان آدم را میگیرد و محکم میکوبدش به دیوار! همیشه از امروز می ترسیدم. روزی که بگویند نیستی، بگویند نمی خوانی، بگویند رفته ای به نمی دانم آن کجای آن سوتر. گمان میکردم در چنین روزی اگر زنده باشم در تشیع یک تاریخ، در تشیع یک فرهنگ در تشیع حافظه جمعی چند نسل در کنار میلیون ها مشتاق بلند بلند گریه خواهم کرد. اشک خواهم ریخت. انقدر اشک خواهم ریخت و راه خواهم رفت در کنار انبوه مشتاقانت که ارام خواهم شد. ای دریغ ! ای حسرت! حالا ان روز ترس فرا رسید. بی انکه بتوانیم کنارت راه برویم . بی آنکه آواز هایت را در کنار تابوتت همنوایی کنیم. بی آنکه تالار وحدت را تا میدان آزادی تشیع ات کنیم و بلند بلند بگرییم. حالا باید بسنده کنیم به همین پست های مجازی! به همین اندوه انبوه! به همین خداحافظ ساده! به همین اشک های نشسته روی مبل! به همین سیگار روبروی پنجره! به همین بغض که امانمان نمی دهد. به همین ابرهای تمام نشدنی آسمان نانجیب تهران.صدای یک تاریخ را سوار هواپیما میکنند و می برند تا در کنار استاد سخن دفن کنند. استاد آواز در کنار استاد سخن! چقدر حافظ و حافظیه حسادت می کنند امشب! چقدر مقبره سعدی دلگیر می شود امروز. کجای این ایران خاکت میکردند که ارام میگرفتیم. قلب ایران کجاست؟ انگار دارند تو را در سینه هایمان دفن می کنند که اینقدر سینه مان سنگین شده است. چرا هر چه گریه می کنیم آرام نمی شویم! ما یک خاک سپاری باشکوه به شما بدهکاریم! ما شما را درون سینه هایمان به خاک میسپاریم. قرار مان بماند برای تاریخ. برای روزی که ظلم ظالم و جور صیاد تمام شده باشد.مرغ سحر ایران زمین آسوده بخواب:(
مرغ سحر به خواب رفت..
راستش را بخواهی من کلا ۳ تا آهنگ با صدای شجریان
شنیدم.. مرغ سحر چند صد بار، همراه شو عزیز حدود صدبار
تفنگت را زمین بگذار حدود ۲۰ بار..
والبته مرغ سحر را به مراتب از دوتای دیگری بیشتر دوست
دارم..
ربنا هم که ماه رمضان پخش میشد را دوست نداشتم..
چون طولانی بود و ... دیدن ادامه ›› من روزه بودم و میخواستم زودتمام بشه..
از ۸۵ هم که روزه نگرفتم گوش هم نمی کردم بعدش هم که
سانسور شد..
حدود ۱۷ یا ۱۸ سال پیش دنبال اذان و ترتیل قرآن اش بودم
که پیدا نکردم..
پس قاعدتا نباید ناراحت باشم خیلی.. به خصوص که ۸۰
سال سن این قدر هست که افسوس نخوریم..
اما چیزی که شاید شجریان را این چنین محبوب کرد، تک
ستاره بودنش هست... ستاره ای درخشان در عالم موسیقی
و آواز..
اما برای من چیز مهمتری بود در مورد این آدم و آن هم
ظرفیت انسانی این آدم بود..
او انسانی شریف و بی حاشیه بود..
او انسانی گرم و افتاده بود.. خیلی ها یک دهم این آدم هنر
ندارند اما دنبال چهره شدن هستند..
شاید چیزی که دیگران کمتر بدانند، آموزش خصوصی به
خانم های علاقه مند به آواز بود..
بهرحال او انسانی خوب بود ولی ماندلا و اسطوره نبود اما تک
ستاره موسیقی سنتی ایران بود و کسی است که به این
زودی ها جایگزین نخواهد داشت..
در یک کلام شجریان استاد بود، استاد شجریان..
روحش قرین آرامش و راهش مستدام باد..
محمد حسن موسوی کیانی
غریبانه ؟ انسان می میرد کاوه جان.. غریبانه و آشنا نداره.. شجریان از معدود آدمهایی بود که به نظرم در این کشور در زمان حیات اش به حق اش رسید و به نظرم غریبانه هم نبود اسم شجریان در همه جا ...
ممنون آقای موسوی عزیز. درست می فرمایید. به قول شما دل تنگیست. و به قول شمس لنگرودی دلتنگی دانه انگور سیاه ات. لکدکوبش که می کنی مستت می کند اندوه. حالا ما مست اندوهیم.
شل سیلور استاین رو من هم عاشقش هستم. و من هم حسرت مرگ زودرسش را همیشه می خورم. خیلی نازنین بود.
کاوه علیزاده
ممنون آقای موسوی عزیز. درست می فرمایید. به قول شما دل تنگیست. و به قول شمس لنگرودی دلتنگی دانه انگور سیاه ات. لکدکوبش که می کنی مستت می کند اندوه. حالا ما مست اندوهیم. شل سیلور استاین رو من ...
حیف شد شل...
خیلی زود بود براش..
و ما نیز مست اندوهیم...
عزیزی کاوه خان❤❤❤❤
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
از برادر بزرگم روزی که رفت دارخوین و دیگر برنگشت، یک تابلوی بزرگ نقاشی (که از روی عکسش کشیده شده است) مانده که هنوز در بهترین جای خانه ی پدری نصب شده است. از اون روزها فقط همین تابلو که بنیاد شهید در روزهای اول شهادتش برایمان اورده بود یادم هست و هق هق های تمام نشدنی مادرم که یک ماه تمام چیزی نخورد و تصویر خمیده پدرم که می نشست کنار اتاق و یک پایش را دراز میکرد و پیشانی اش را میگرفت بین دو انگشتان دست راستش و آه می کشید! دقیقا یادم هست وقتی خبرش را آوردند مادرم افتاد، پدرم نشست روی زمین و سرش را کوبید به کشوی کمد باز شده ی کنار رختخواب! بوی خون پیشانی پدرم بلند شد و با صدای نفس های مادرم که بالا نمی آمد تمام حجم گوش هفت ساله ام را پر کرد. مادرم که مرد، تیکه پارچه ای را پدرم زیر بینی اش سوزاند! او نفس کشید. تکه تکه! پاره پاره! و زنده شد. از آن غروب غمگین همین تصویر ها یادم مانده است و تصویر دو بسیجی که هفته بعد بوم نقاشی برادرم را آوردند و گفتند "آنها که برای خدا رفته اند را مرده مپندارید آنها زنده اند و نزد خدایشان روزی میگیرند و عند ربهم یرزقونند!
حالا برادرم سالهاست رفته است و سالهاست تابلوی نقاشی اش با پیشانی بند سبز رنگ روی دیوار خانه نصب شده است. روزی که می رفت نوجوانی ۱۸ ساله بود که میگفت یک وجب از این خاک نباید دست عراق بیوفتد. روزی که رفت حتی نمی دانست سیاست چیست. سرباز نبود. داوطلب رفته بود. هر از گاهی عکس هایش را برایمان میفرستاد. عکس هایی که حالا زرد شده اند! روزی که کنار چادر سرپا ایستاد و پیشانی بندش را بست، شاید فکر نمی کرد همان صدای فلاش دوربین قرار است سی و چند سال روی دیوارخانه ی مان نصب شود و هربار آهی شود که وجود همه ی مان را آتش بگیراند. همه ی دستاورد و دریافتی ما از بنیاد شهید ، بنیاد مستضعفان و جانبازان ،سازمانتبلیغات انقلاب اسلامی و کمیته های پرطمطراق جنگ، همین یک نقاشی شده است که چسپیده است به دیوار. قامت رعنای برادرم بی هیچ صدایی، بی هیچ نگاهی، بی هیچ عطر تنی، بی هیچ حرفی، رفته است درون قاب و میخ شده است به روبرو. روبرویم ایستاده است و به من نمی نگرد. روبرویم ایستاده است و مرا نمی بوسد. روبرویم ایستاده است و مرا در اغوش نمی کشد. روبرویم ایستاده است و نفس نمی کشد. روبرویم ایستاده است و مرا بلند نمی کند و تا سقف پرتاب نمی کند. همان شکل جوان. همان شکل رعنا. همان شکل هجده سالگی! حالا من بزرگتر از اویم. موهایم سفید شده است، دورچشمانم چروک شده است اما او هنوز همانگونه، همانقدر معصوم درست مثل همه ی این سال ها دارد نگاهم میکند. حسن و حسن های ما، هجده سالگی هایشان را فدای خاکی کردند که قرار بود درونش آباد شود. قرار بود ... دیدن ادامه ›› فقر از چهره اش زدوده شود. قرار بود کاخ هایش فروریزد و آزاد باشد. برادر من برادرهایمان رفتند و هرکدامشان شدند قاب عکسی پر حسرت چسبانده روی بهترین نقطه دیوار خانه ی پدری . بهترین هایی که فقط تصویرشان مانده است و انبوهی اندوه که جانمان را آتش میزند. آنهایی که بر میراث شان ماندند از ایران ویرانه ای ساختند و نشسته اند در صندلی های قشنگ و دارند نزد خدای خود روزی میگیرند که به راستی اینها عند ربهم یرزقون شده اند! از ایران حالا ویراه ای مانده است . ویرانه ای اسیر! ویرانه ای فقیر! ویرانه ای منزوی! ویرانه پرخاشگر! ویرانه ای ویران! چه خوب است که عکس ها نمی بینند.چه خوب است عکسها نمی توانند حرف بزنند . چه خوب است عکسها غصه نمی خورند و اشک نمی ریزند.
اگر این جوونا نبودن که الان عراقیا داشتن دم زاینده رود، “لب کارون” می خوندن...

فیلم دوئل
۲۷ شهریور
رویا
خیلی تاثیر گذار بود👌🏼👍🏼
ممنون از لطف تون سپاس ار اینکه وقت گذاشتید.
۲۸ شهریور
کاوه علیزاده
ممنون پوریای عزیز
من از تو ممنونم کاوه جان. از خودت، از خانواده ت و از همه ی کسانیکه این رنج رو شریک بودن باهاتون.
۲۸ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یاداشت آقای پوریا صادقی عزیز را خواندم که درباره حال اینروزهای شهریار آواز ایران نوشته بود. هر انچه که می شد نوشت را ایشان گفتند. تصویری از زندگی نسل ما با صدای استاد. درون پرواز تهران را تا رشت می امدم و میخواندم و دلتنگ می شدم و بغض میکردم. پیاده که شدم چند خط نوشتم که قرار بود کامنت بشود زیر یاداشت ایشان .بعد تصمیم گرفتم اینجا بنویسم.بماند از روزهای بغض و حسرت و دلهره. روزهایی که خاطرات یک کشور روی تخت بیمارستان جم بود..

بخوان آوازه خوان شهر دلتنگی
بخوان بیداد را در جان عشاقت
نوایت را
دوباره ساز کن ای شهریار شهر سنگستان
شب است اینجا
سکوتی سهمگین میبارد از دیوار
کویری هم نوا با بم
برای ساز خاموشت دلش تنگ است
و مرغان سحر از ظلم ظالم ها
و مرغان سحر از جور صیادان
برای ... دیدن ادامه ›› یاد ایامت
برای آه بارانت
تمام شهر را دلتنگ می خوانند
زبان آتشت را سر بده بر استان جان
که جان ما
هوای مرغ خوش خوان می کند هر دم
که جان ما
نفس های تو را بالا و پایین می کند دم دم
بزن فریاد
نوا را در مرکب خوان
تو ای زیباترین پیغام اهل دل
تو ای خوابیده حالا در میان گنبد مینا
تو آرامی ولی اما
بدان حالا جهان ما
زمستان است
و قاصد ها خبر از حال بی حالت نمی آرند
وباران شهر را در بغض می شورد
بیا آوازه خوان نسل دلتنگی
بیا ای در خیال ما
صدای رده پایت مانده تا رویا
بیا ای آسمان عشق
سرت گرم و تنت خوش باد
سلامم را تو پاسخگوی و لب بگشا...


لینک یاداشت اقای صادقی عزیز

https://www.tiwall.com/wall/post/230758
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
جناب علیزاده عزیز، چه خوب کردی که پست مجزا گذاشتی. حیف از این شعر بود که مستقل نباشه. و بره زیر یه پست دیگه.
پوریا صادقی
جناب علیزاده عزیز، چه خوب کردی که پست مجزا گذاشتی. حیف از این شعر بود که مستقل نباشه. و بره زیر یه پست دیگه.
ممنون از لطف تون اقای صادقی گرامی. ارزو میکنیم حالشون خوب شه زودتر.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
روزی که همایون غنی زاده در جشنواره فیلم فجر جایزه بخش نگاه نو را نگرفت پشت تریبون رفت و چند دقیقه سخنرانی کرد که به لطف صدا و سیما بخشی از آن سانسور شد. من داشتم زنده مراسم اختتامیه جشنواره را نگاه می کردم. بعد کمی چرخ زدم در سایت ها و خلاصه ان بخش سانسور شده را پیدا کردم. بنده خدا چیز خاصی نگفته بود. حرفش این بود که من جایزه نگاه نو رو نگرفتم چون نتوانستم نگاه نویی وارد سینمای ایران کنم! اهالی سینما و ما هرچقدر سعی کردیم منظور آقای غنی زاده رو بفهمیم نشد که نشد! یعنی چگونه می شود یک نفر فیلمی بسازد و آن را در بخش نگاه نو ثبت نام کند و در جشنواره شرکت کند و ده شب منتظر هئیت داوران بماند که نتیجه داوری را اعلام کنند بعد فیلمش برنده جایزه بهترین فیلم نگاه نو شود آنوقت بیاید بگوید من جایزه را نمی گیرم چون نتوانستم نگاه نویی به سینمای ایران وارد کنم؟ خلاصه هرچه اون روز ها فکر کردم منظور ایشان را نفهمیدم. صحبت های ایشان و بحث های شبکه های اجتماعی مجابم کرد، فیلم را در زمان اکران به تماشا ننشینم و چیزی هم درباره اش ننویسم که قضاوت غلط نکرده باشم. حالا بعد از مدت ها فیلم مسخره باز آقای غنی زاده را به لطف فیلیمو دیدم. بعد آمدم نوشته ها و نقد های دوستان را خواندم. مثل همیشه نگاه ها متفاوت و در خیلی از بخش ها متضاد بود. برخی از دوستان آن را شاهکار سینمای ایران دانستند و ایشان را تارنتینوی ایران لقب دادند و برخی دیگر هم فیلم را ملغمه ای بی معنی می دانستند که در قالب فرم و تکنیک های متفاوت چیز خاصی برای گفتن نداشت. برخی هم معتقدند که با یک بار دیدن نمی شود تمام اندیشه ها و نقاط زیرین فیلم را متوجه شد به همین خاطر عده ای از دوستان در یاداشت هایشان عنوان کردند که چندین بار بی هیچگونه چشم بر هم زدن فیلم را به تماشا نشسته اند! به هر حال هر کسی از ظن خود شد یار آقای غنی زاده عزیز. اما من هر آنچه بیشتر این یاداشت ها و نقد ها را می خواندم باز کمتر متوجه منظور نویسنده و کارگردان گرامی میشدم. بماند که همان بار اول را به زور و در دو مرحله به تماشا نشستم اما برای فهم بیشتر بخش هایی از فیلم را دوباره نگاه کردم و هرچه بیشتر جستجو کردم چیزی دستگیرم نشد که نشد. دوستان هیچ اشاره ای به نقاط قوت فیلم (به غیر از تکنیک های فیلم برداری، جلوه های ویژه و بازیگری ها ) نکرده بودند. در یک یاداشت یا کامنت (خاطرم نیست) دوستی نوشته بود برای فهم این فیلم حتما باید پاپیون رو ببینید!!! خب این هم نکته جالبی بود. پاپیون و همه ی فیلم هایی که آقای غنی زاده بدان اشاره داشتند را قطعا دیده بودم بارها و بارها . اما این ها هم کمکی نکرد! در آخر فیلم دانش (صابر ابر ) می گوید :" من دانش هستم یک بازیگر بدون داشتن کوچکترین نقطه عطفی در زندگی ...شما صدای درون کله مرا می شنوید" با این جمله من گمان می کنم همه ی اینها صدای درون کله نویسنده است. نویسنده ای که سینما و ... دیدن ادامه ›› تئاتر دوست دارد و بسیار فیلم می بیند. "دانشی" که فکر می کند خیلی متفاوت است و بقیه جهان اندازه او نمی فهمند. نویسنده ای که یک سری دیالوگ های بریده بریده شده قشنگ را بر می دارد و با یک مشت فیلم های شاهکار جهان (که گمان می کند فقط خودش ان ها را می فهمد و دیده است) ترکیب می کند و به شکل "مسخره باز"ی از زبان دانش برایمان تعریف می کند! با خودم می گویم واقعا هنر چیز عجیبی است! اینکه شما بتوانید اینهمه تصاویر مربوط و نامربوط را با دیالوگ های پرطمطراق روشنفکر مابانانه به هم وصل کنید و بعد هم در قالب یک داستان بی معنی جنایی به هم بدوزید واقعا هنرمندی خاص و هنر هشتم می خواهد! هم هنرمندی می خواهد و هم شجاعت و قدرت. شجاعت و قدرت به این خاطر که شما بتوانید با چنین فیلنامه ای آقای نصیریان بزرگ، رضا کیانیان بی نظیر،صابر ابر توانمند ، بابک حمیدیان با استعداد و خانم هدیه تهرانی سخت انتخاب را مجاب کنید با شما همراه شوند و آبروی حرفه ای خود را بگذارند وسط. قطعا از این کار راضی هستند و راضی بودند که این انتخاب را انجام دادند و چو انجامش دادند، در سابقه هنری شان همواره باقی خواهد ماند و بماند برای تاریخ که قضاوت کند. همه ی این گزار ها را که میگذارم کنار هم فکر میکنم که حتما یک جای کار می لنگد. حتما من و امثال من که هم فیلم زیاد دیده ایم و هم کتاب به اندازه خودمان، خوانده ایم و هم به سبب رشته تحصیلی مان حرفه ای در بسیاری از موضوعات اجتماعی و فلسفی مطالعه داشته ایم،کار خود را خوب انجام نداده ایم و نمی توانیم درک روشنی از مسایل و موضوعات عمیق فلسفی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، زیباشناختی و غیره داشته باشیم. قرار دادن این همه اسم و فیلم و موسیقی و دیالوگ و بازیگر و جلوه های ویژه تکنیک های تئاتری و سینمایی و دکور و اندیشه های عمیق فلسفی کنار هم از " مسخره باز" یک شاهکار بزرگ ساخته است که برای درکش می بایست کفشهای آقای غنی زاده را بپوشی و با ایشان بنشینی روی تک تک صندلی سینماهایی که ایشان رفته و با ایشان و از دیدگاه ایشان بنشینی کنارش و کتابهایی که ایشان خوانده را ورق بزنی و موسیقی های مورد علاقه و پلی لیست ایشان را گوش بدهی تا بتوانی به اندازه ایشان از دیدن "مسخره باز" لذت ببری! اما باز می ترسم همه ی این ها را انجام دهم و سرآخر همچون ایشان در جشنواره فیلم فجر فیلمم را در بخش نگاه نو شرکت بدهم و بعد از دریافت جایزه هئیت داوران براشفته شوم و بگویم من این جایزه را نمی پذیرم چون هیچ نگاه نوعی نتوانستم به سینمای ایران وارد کنم!
به عقیده من " مسخره باز " یک فیلم کاملا معمولی است بدون هیچ نگاه نوعی (هر کار خارج از عادتی که قبلا تجربه نشده باشد را که نمی شود نگاه نو نامید ) که سیل ایی از محتویات ذهن شلوغ و غیر طبقه بندی شده "دانش" یا نویسنده را روبروی دوربین قرار داده است. فیلمی که با بازی بازیگران توانمندش هم نتوانسته از گرداب بی محتوایی نجات یابد. فیلمی که هم نصیریان،هم ابر،هم کیانیان،هم هدیه تهرانی و هم بابک حمیدیان با آن غرق شدند. فیلیمی با دیالوگ های پرطمطراق و البته جلوه های ویژه نو زیبا که یک "خود خاص انگاری" خاصی در دقیقه به دقیقه اش مشاهده می شود. فراموش نکنیم که فیلم و روایت را می سازند تا مفاهیم پیچیده فلسفی و هنری، در بستر تصویر و روایت داستانی قابل درک تر و قابل هضم تر شود و مخاطب راحت تر با آن ارتباط برقرار کند! اما ظاهرا آقای غنی زاده عزیز فیلمی ساخته است که نیاز است مباحث و مفاهیم عمیق فلسفی و هنری درباره ی آن نوشته شود. البته شاید هم ما دانش و سواد مان کم است و اندازه ایشان و شبیه ایشان کتاب نخوانده ایم و شاهکار های جهان را به تماشا ننشسته ایم.
نکته آخر اینکه این سکانس از فیلم پاپیون در زندان همیشه برایم جزی از تاریخ بصری و فکری خودم محسوب می شد و هر از گاهی آن را دوباره به تماشا می نشستم اما با دیدن آن در فیلم مسخره باز یک تصویر مسخره و عمیقا فیک و بی معنی در مغزم فرو نشست. مراقب باشیم با تاریخ ذهنی مردم چه می کنیم.


Ali، پویا فلاح و پوریا صادقی این را خواندند
بهزاد هندی و محسن جوانی این را دوست دارند
انصافا دمت گرم با این همه حوصله...
اصن فیلم ارزش نداشت انقد به خاطرش به انگشتات زحمت بدی...

در یه جمله..."فقط" یک بار با پف فیل بشینی ببینیش، از سینما هم که بیرون اومدی کامل فراموشش کنی...اصلا خودش فراموش میشه...

نبوغ و خلاقیت و این داستان ها رو هم بریزی دور...
۰۸ مرداد
بیتا نجاتی
آقای علیزاده عزیز دم شما گرم ،بنظرم تا حالا هیچ نظری به این خوبی "مسخره باز" و "سازنده اش" رو توصیف نکرده بود. مساله اینجاست که عرضه و تقاضا باهم نسبت مستقیم داره؛ تا وقتی ...
ممنون خانم نجاتی عزیز که وقت گذاشتید. من هم با شما هم نظرم. البته همه ی آدم ها می توانند آنچه را دوست دارند بسازند و آنچه را دوست دارند ببیند اما بحث این است وقتی یک متن پابلیک می شود، دیگر ان متن به وی اختصاص ندارد و همه می توانند نظرشان را درباره آن اعلام کنند.اینکه ایشان زحمت زیاد برای ساخت این فیلم متقبل شده اند جای شک ندارد اما اینکه خروجی کار چه باشد را مخاطبان مشخص می کنند و به قول شما عرضه و تقاضا. به عقیده من باید همراه فیلم یک دایره المعارف اسطورشناسی فیلم هم منتشر می شد.این چند روز یاداشت ها و تفسیر های عجیب و متفاوتی خواندم.
کاوه علیزاده
جناب صادقی عزیز ممنون که وقت گذاشتید و باعثه افتخاره تبادل نظر با شما در پاسخ به نظرتون چند نکته به ذهنم رسید که خدمت تون عرض می کنم: 1- بنده کلا با تئاتر و فیلم و موسیقی و هر آنچه که حال ...
شما بزرگواری و خوشحالم‌که‌تونستم نگاهم به فیلم رو باهات مطرح کنم. و ممنون بابت پاسخ خوبی که دادی.
امیدوارم خیلی زود تجربه ی دلنشینی از دیدن فیلم داشته باشی.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آسمان گر جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا؟
نمی دانم چرا گردون به کام من نمی گردد
اگر عیبم پریشانی است زلف یار هم دارد

«شریف شیرازی»
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اندر احوال این روزهای نقدها و پاسخ ها..

چو پرده دار به محنت می زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

با هم مهربان تر باشیم................
چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را

کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چو پرده فرو افتد نه تو مانی و نه من!
جدال کارگزاران و اصلاح طلبان در روزنامه هایشان
در میانه های دهه ۷۰ شمسی...
محمد حسن موسوی کیانی
چو پرده فرو افتد نه تو مانی و نه من! جدال کارگزاران و اصلاح طلبان در روزنامه هایشان در میانه های دهه ۷۰ شمسی...
:)
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چرخ زدن در دنیای موسیقی اتفاقی من رو رسوند به یک کانال در ساندکلود به اسم "با من گوش کن". فکر کنم خوشتون بیاد. یه تلفیقی از دیالوگ فیلم ها و موسیقی. سلکشن های جالبی داره توصیه می کنم حتما یه سر بزنید بهش. دیدم پادکست هم داره ولی کاناله ساند کلادش کامل تره. هر دوتا لینکش رو میذارم. امیدوارم دوست داشته باشید.
ساند کلاد:
https://soundcloud.com/baman_goosh_kon
پادکست:
https://podcasts.apple.com/us/podcast/%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D9%86-baman-goosh-kon/id1506470084
چند اپیزود رو گوش دادم
چقدر اندازه و جذاب بود
سپاس کاوه عزیز
نیلوفر ثانی
چند اپیزود رو گوش دادم چقدر اندازه و جذاب بود سپاس کاوه عزیز
خوشحالم که دوست داشتید. منم خیلی از اپیزود هاش رو دوست داشتم مخصوصا اون کارای کیارستمی رو . و سلکشن دودک ها.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گمان کنم بیش از 25 سال پیش بود. زمانی که دانشجو بودیم. روزی با رضا و محمد و هادی و سعید و سیروس و ده دوازده نفر دیگر از دوستان، راهی ارتفاعات ماسال شده بودیم. سوار بر مینی بوسی آبی رنگ که به همت آقای زارع (مدیر انوقت امور دانشجویی دانشگاه گیلان و همکلاسی مان) در اختیار مان قرار گرفته بود. پیچ خم جاده های شمال را بالا می رفتیم. در مه. در پیچ و تاب. از لابه لای گله های گوسفند . از لابه لای ابرهایی که خودشان را رسانده بودند کف اسفالت و سینه شان را میسابیدند روی دانه های خاک. به پیشنهاد سیروس قرار شد هر کس چیزی بنویسد بماند برای یادگار از این لحظه. کاغذ و قلم را برداشتم و از شیشه به بیرون نگاه کردم. جاده همانطور زیر پاهایمان در بلندای مه و ابر پیچ می خورد. مینی بوس ما با همه ی شلوغی اش، از جاده می گذشت و لحظه ای بعد سکوت مطلق و مه و صدای درختان، همه ی جاده پشت سرمان را در بر میگرفت. من نوشتم:
هیچ چیز مانند جاده تنها نیست
می رود ولی همیشه هست
می برد ولی همیشه هست
حالا از آن روزها سالهاست که می گذرد. نشسته ام جلوی تلویزیون و نگاه می کنم به مینی بوس قرمزی که هر از گاهی در نمای دور یا نزدیک از وسط یا کنار فیلم می گذرد. جاده ی باریک را طی می کند و از آن سوی قاب تصویر خارج می شود. بی انکه بداند جهان دارد تمام میشود. بی انکه بداند جهان دارد کنار دوستانش، آخرین جشن تولدش را می گرید، بی انکه بداند جهان دارد درد دلهایش را با گاوش می گوید و بی انکه بداند جهان دارد آخرین یاداشتش را می نوسید. مینی بوس قرمز همچون خون، درون رگ های جاده راه می رود بی ... دیدن ادامه ›› انکه چیزی بداند. بی آنکه چیزی برایش مهم باشد. بی انکه بایستد. مسافری سوار می کند، می رود، پیاده می کند، می رود، گویا این وسیله ساخته شده است برای رفتن. برای در جریان بودن. برای نایستادن.
جهان با من برقص سروش صحت هرچند یک فیلم کاملا متوسط است و ایده اش هم نیز خیلی بکر و تازه نیست اما روایت ساده و صمیمی اش همان حال و هوای نوشته ها و یاداشت های سروش صحت را دارد. آرام، ساده، بی الایش و خیلی روزمره! جدا از حرف های خیلی فلسفی به زور قرار داده شده در قاب دوربین. شاید همین سادگی و بی آلایشی به نقطه آشیل فیلم تبدیل شده باشد و آن را از این بخش آسیب پذیر کرده است. سوژه و موضوعی که آقای صحت انتخابش کرده است درست است که خیلی تکراریست اما می تواند بسیار جذاب و دیدنی باشد. دیدنی از این منظر که می تواند ما را به فکر فرو ببرد و به تامل وا دارد. به راستی اگر هرکدام مان روزی بفهمیم که دو ماه دیگر خواهیم مرد چه کار خواهیم کرد؟ چه کسانی را دوست داریم دوربرمان باشند؟ دوست داریم چه کار هایی را انجام دهم. اصلا آن چند روز و یا چند ماه چگونه طی خواهد شد. اندوهی که در عمق رفتار های جهان با بازی خوب علی مصفا دیده می شود، آیا در ما هم همانگونه چهره نمایان خواهد کرد؟ اعتراض مان به همانگونه خواهد بود. جایی از فیلم علی مصفا می گوید "همه ی چیزهای بد شهر و زندگی شهر نشینی را گذاشتم و امدم در دل طبیعت زندگی سالمی داشته باشم اما نتیجه اش این شد!" به راستی اگر هر کدام مان در این موقعیت قرار بگیرد چنین اندوهی در دلمان سایه می افکند؟ تا کی این اندوه ادامه خواهد داشت؟ آیا ما هم هرکاری می کنیم نخواهیم توانست مرگ رو دوست داشته باشیم؟ آیا ما هم در روزهای آخر، از مرگ نخواهیم ترسید همانگونه که جهان در یاداشت های آخرش نوشته بود. در آن روزهای اخر ما هم دوست داریم همه، توجه شان به ما باشد ؟ به راستی در مواجه با مرگ هرکدام مان چه شکلی خواهیم بود؟ دلمان برای کجا های زندگیمان تنگ خواهد شد؟مرگ همانجور که جهان می گوید دوست داشتنی نیست! سیاه است! زشت است! از هر منظری که بدان خیره شوی، بی قواره و دردناک است! ترس برانگیز است. اما جهان بدون جهان، جهان بدون ما هم ادامه خواهد داشت. مینی بوس قرمز بدون ما هم در جاده های سرسبز بی رحم راه خواهد رفت! سعید و رضا و محمد و هادی هم بدون من زندگی خواهند کرد همانطور که دوستان جهان هم بدون اون زندگی کردند، بعد از انها هم آدم های بعدی ،بعد آدم های بعدی! بعد آدم های بعدی!
همه ی ما خیلی زور بزنیم تا پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها مان رو در یاد داشته باشیم و این غمناکی ما از مرگ را صد چندان می کند. جهان بدون ما بی هیچ گونه تغییری به راه خود ادامه می دهد! در توئیتر یکی نوشته بود: آرام باش! به هیچ چیز فکر نکن ! الان سال 1499 است . و ما سالهاست که مرده ایم! و چه اندوه بزرگی!
جهان با اینکه همه ی اینها را می داند، با اینکه اندوهگین است، با اینکه دلش برای همه چیز این دنیا تنگ می شود، با اینکه همه ی این دوستان به قول خودش گاوش! دلتنگش خواهند شد، در آخرین سکانس بر فراز کوه، جایی که آن سو تر سموفونی مرگ را برایش می نوازند و مینی بوس قرمز بی خیال از همه جا به راه خودش ادامه میدهد، ازجایش بلند می شود و دست در دستان پژمان جمشیدی الکی خوش! به رقص در می آید. "وقتی ای دل! به چشمان غزل خون میرسی خودت رو نگه دار! وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودت نگه دار! ای دل دیگه بال و پر نداری....
دوربین به عقب می رود. صدای خواندن دوستان جهان روی سمفونی نوازان مرگ تمام میشود و بی وقفه ای در موسیقی فیلم ،صدای رقص جهان به سمفونی مرگ پیوند می خورد. با خاطره ای از جهان که در آن از اولین اجاره خانه اش می گوید و اینکه پول پیش را از یکی از دوستانش قرض کرده بود و بعد وقتی که می خواست برگرداند، دوستش نگرفت و به او گفت : این قرض تویه به نفر بعدی و اون به نفر بعدی. فیلم با آخرین جمله ی جهان تمام می شود: الان دارم فکر می کنم من تو زندگیم چیزی به بعدی ها دادم؟ کاش داده باشم بعد برم! ..... کاش قبل از اینکه به انتهای سفرمون تو این جهان برسیم به این فکر کنیم که آیا چیزی به بعدی ها دادیم یا خیر؟...
جهان با من برقصِ سروش صحت، هرچند یک فیلم متوسط است،هر چند می توانست بهتر و زیبا تر باشد اما چیزی است که سروش صحت به بعدی ها داده است! هرچند یک چیز کوچک! درست مانند آن برنامه کتاب بازش که گوشه ای از کتابی را می خواند و کنار میایستاد تا ما خودمان بقیه اش را بخوانیم و از آن لذت ببریم. به عقیده من دیالوگ های خوب، بازی های تقریبا خوب که تلاش می کردند خیلی معمولی به نظر بیایند، موضوع خوب و تلنگر خوبی که سروش صحت به ما زد می توانست از این بهتر و قشنگ تر شود اگر نویسندگی قوی تر و محکم تری داشت. ضعفی که همیشه تاریخ گریبان آثار ایرانی را گرفته است و خواهد گرفت.
جهان با من برقص سروش صحت را دوست داشتم و با جهانش روزهای آخر زندگی ام را کنار دوستانم و آنهایی که دوست شان دارم، زندگی کردم، دلتنگ شدم،به کار دنیا و سرنوشت لعنت فرستادم،ترسیدم از سیاهی مرگ،با آن کنار آمدم و پذیرفتم که مینی بوس قرمز رنگ چه من باشم و چه نباشم در جاده های زیبای پر پیچ خم به راه خودش ادامه خواهد داد.
با جهان با من برقص سروش صحت دلم برای دوستانم تنگ شد و آرزو کردم کاش بتوانم چیزی در پایان این سفر به بعدی داده باشم....

مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق

جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق

به مأمنی رو و فرصت شمر ... دیدن ادامه ›› غنیمت وقت
که در کمینگه عمرند قاطعان طریق

بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام
حکایتیست که عقلش نمی‌کند تصدیق

اگر چه موی میانت به چون منی نرسد
خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق

حلاوتی که تو را در چه زنخدان است
به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق

اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب
که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق

به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام
ببین که تا به چه حدم همی‌کند تحمیق
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تو می روی
که ابر غم ببارد......
نگاهی به فیلم جوکر
حالا که تب جوکر خوابیده است و این روزها،خانه نشینی فرصت خوبی را به ما داده است شاید بشود یاداشتی بر روی فیلم جوکر نوشت. به عقیده من جوکر یکی از خوش ساخت ترین فیلم های سال های اخیر و از فیلم های ماندگار تاریخ سینمای جهان خواهد بود. فیلمی تمام عیار از هر نظر! البته خواندن یاداشت های مختلف چاپ شده پیرامون این اثر هم برای خودش عالمی دارد. اصولا در یک فرا تحلیل می توان دو نوع نگاه کلان را درباره آخرین فیلم فیلیپس طبقه بندی کرد. نگاه محافظه کارانه که عموما جنبه خشونت گرایی فیلم را هدف قرار داده اند و آن را بیش از حد خشن و اغراق آمیز و بی رحم تصویر کرده اند و نگاه چپ گرایانه که آن را نقد کامل نظام کاپیتالیستی میدانند و به نحوی سمفونی سقوط نظام سرمایه داری را سر داده اند. مایکل مور منتقد همیشه منتقد سینمای جهان پا را فراتر می گذارد و در گوشه ای از نقدش به ترامپ حمله ور می شود: ((این فیلم درباره ترامپ نیست؛ درباره آمریکایی است که ترامپ را به ما داد - آمریکایی که برای کمک به طردشدگان،به تهی‌دستان هیچ احساس نیازی نمی‌کند. آمریکایی که در آن ثروتمندانِ پلید، فقط ثروتمندتر و پلیدتر می‌شوند)). به عقیده مور و دوستانش، جوکر آینه ای در دست دارد که توسط آن، جامعه ساخته شده آمریکا را و گاتهام شرارت را به ما نشان می دهد.
ژیژاک منتقد مکتب فرانکفورت نیز دیدگاهی چنین دارد اما تند تر با لبه های تیز تر ژیژاکی! او می گوید جوکر هر مقامی را مسخره می کند! او ویرانگر است اما دارای هیچ پروژه مثبتی نیست! راهی را برای برون رفت ندارد. او تصویر از هیچِ ویرانشده در نظام جدید روبروی مان قرار می دهد.حال گذشتن از این مرحله وفروریختن این دیوار با جوکر بود و ساختن دیوار های جدید و نظام جدید با مردم! ژیژاک معتقد است که نظم مسخره آمیز لیبرال دموکرات که هی خودش را اصلاح می کند و با طرح های سوسیال دموکرات، راه برون رفت برای خود می سازد کافی نیست و جوکر اتفاقا انقلاب تهیدست و از دست داده هاست در مقابل این نظم مسخره لیبرال دموکراتی ! جایی که بیل گیتس و زاکر برگ خودشان را سوسیالیست می دانند و این چیزی جز یک فریب بزرگ نیست که جوکر آن را فرو می شکند.
اما خوانش جوکر را از جنبه دیگر می شود انجام داد. به عقیده من آنچه که نظم کاپیتالیستی را بر رقیب ... دیدن ادامه ›› دیرینه اش "سوسیالیسم"، پیروز گردانیده است فقط در یک واژه پنهان شده است و آن ذات نقد پذیری جهان سرمایه داری است. از نقطه نظر فلسفی پر بیراهه نیست اگر بگوییم که هیچ نظام اندیشه سیاسی در جهان همانند نظام سرمایه داری با خون و پوست خود در همه ی عرصه های سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی معتقد به رقابت و نقد پذیری نیست. اصلا شالوده نظام سرمایه داری بر همین دو اصل است. رقابت آزاد و نقد. مایکل مور در یاداشتش می گوید از اینکه اجازه می دهند چنین فیلمی با چنین رویکرد فوندمنتالیستی اش در خود آمریکا ساخته شود جای بسی تقدیدر دارد! اتفاقا به عقیده من ذات نظام سرمایه داری در این است! اصلا اینکه در هر بزنگاهی خود آقای مور اجازه می یابد به راحتی هر چه تمام تر، در ارتباط با بالاترین مرجع کشور سخن بگوید بی پروا و از هیچ چیز نترسد، خاصیت نظام سرمایه داری است! این نه بدان معناست که آقای بوش یا آقای اوباما و یا اقای ترامپ عاشق چشم و ابرو مایکل مور هستند و یا با صحبت های ایشان سرشار از قدرت می شوند نه آنها می دانند اگر یک نفر از زاویه دیگر به آنها نگاه کند چیز هایی را می بیند که اگر بگوید می توان از آن چیز ها در جهت بهبود و بهینه ساختن هر چیز مورد نقد بهره بگیرند! خاموش کردن صدا و اجازه ندادن به ساخت فیلم های برخلاف جریان آب، کار ساده ا ست. با یک دستور العمل و چند خط ممیزی می شود! با یک بار بازداشت آقا مور و هزاران منتقد دیگر می شود! اما وقتی راه ها بسته شد گوش بسته می شود و اشکالات، دمل های چرکین می شود و آرام آرام سرطان می شود و جان آدمی را می گیرد. همانطور که جان شوروی سابق گرفته شد. نظام های دیکتاتوری با بستن زبان ها، خاموش کردن نقد ها و از بین بردن رقابت ها در واقعه تیشه به ریشه خود می زنند . روزی سر بلند می کنند و میبینند نیستند. اما هالیوود این را می داند. سرمایه می دهد تا فیلیپس (یکی از بهترین های جهان ) آن را بسازد، بهترین بازیگر جهان برایش بازی کند، بهترین کستینگ دورش جمع شود، بهترین تبلیغات برایش انجام شود ، بیشترین شکل ممکن درباره اش نوشته شود و بهترین شکل ممکن دیده شود ( منظورم سرمایه دولتی نیست. ایجاد بستر ساخت چنین پروژهای یا به عبارت دیگر ایجاد پارادایمی که در آن این اتفاق افتادنی باشد). بعد می نشیند کنار، یکی یکی می بیند، نقد ها را می شنود، خشونت کریه را ریشه یابی می کند و برای نیوفتادن به بلبشوی آخر فیلم، برنامه ریزی و هدف گذاری می کند! اینکه گمان کنیم این فیلم پایان قریب الوقوع نظام سرمایه داری را نشان می دهد و یا آخرین ضربه را بر پیکر بی جان این نظم جهانی می زند به عقیده من برخلاف نظریه پردازان چپ گرا ،کاملا برعکس است. اتفاقا این فیلم و امثال این فیلم، چراغی هستند که هر از گاهی می افتد گوشه ای از این نظام و خلل و فرج آن را به برنامه ریزان نشان می دهد و راه های برون رفت برایش برنامه ریزی می شود. به عقیده من شاهکار فیلیپس در دل خود گره گشایی هایی دارد که می شود درباره اش ساعت ها و هفته ها صحبت کرد. اما از این فرا تحلیل (که باز تاکید می کنم برداشت شخصی اینجانب است ) اگر بگذریم می توان جوکر را از دو جنبه فردی و اجتماعی هم به تفسیر نشست که باز هم در همان فرا تحلیل می شود درباره اش صحبت کرد.
جنبه فردی و اجتماعی شخصیت جوکر
شخصیت پردازی آرتور با بازی محیر العقول فینیکس بسیار زیبا و عالی از کار درآمده است. نمونه ای از شخصیت ترد شده که به هر دری میزند به بن بست می رسد. شخصیتی که کاری به کسی ندارد و می خواهد دلقکی باشد که برای گذاران روزمرگی های خودش و مادرش، سر چهار را برود و پول در بیاورد اما جامعه دهشتناک غلو شده گاتهام، از او مردی میسازد که نه تنها بر علیه نظم موجود ناخواسته می آشوبد بلکه کار را برایش به جایی می رسانند که مادرش را نیز بکشد. آرتور در چند ده دقیقه، از یک موجود مفلوک و بی آزار کتک خور، تبدیل می شود به یک موجود مهیب که به هیچ کس و هیچ چیز رحم نمی کند. جایی خوانده بودم انسانها به مانند یک ظرف می مانند. بعضی ها یک لیوانند، بعضی ها یک پارچ، بعضی ها یک بشکه و بعضی ها هم یک استخر! اما ظرفیت همه این بعضی ها نمی تواند لایتناهی باشد و انگاه که پرشد، دیگر حتی یک قطره هم یک قطره خواهد بود! کسی نمی گوید یک قطره سر ریز شد می گوییم فلان ظرف سر ریز شد! شاید این مثال خوب باشد برای توضیح وضعیت ارتور . یک جایی از قصه دیگر سر ریز شد! دیگر از خودش بیرون زد. ناکامی های پی در پی که بسیار هوشمندانه در قصه گنجانده شد و ساختار های بی رحم نظام سرمایه داری همراه با اتفاق های روزمره ای که برای همه ی ما میافتد آرام آرام، ارتور را نشاند در جایگاه یک قاتل حرفه ای! یک قاتل دلقک که به زشتی های پیرامونش از پشت ماسک می خندید و درون یخچال گریه می کرد! تصاویر متضاد و متناقض گریه و خنده های جوکر با بازیگری بسیار استادانه فینیکس شاید سال ها طول بکشد که باز تکرار شود. تکان های وحشتناک فیلم، ضربه های متوالی، همه و همه از ارتور، شکست خورده ای را ساخت که تا الان فکر میکرد زندگیش تراژدی است اما زندگی اش یک کمدی بیش نبود!
و چه کمدی دردناکی که تمام فراخنای جان آدمی را در هم می نوردد. بی شک همه ی ما یک ما به ازای آشنا در این فیلم داریم، اطرافیانی که ناخواسته و فقط از روی عادت آزارمان می دهند، آنهایی که آزار جزیی از شغلشان است و گروهی از این آزارشان لذت می برند، انهایی که منظوری ندارند،آنهایی که از روی دوست داشتن آزار می دهند، آنهایی که نمی فهمند و آزار می دهند، آنهایی که چون اکثریت هستند آزار می دهند و همه و همه بخشی از زندگی هر رزومان است که تجربه می کنیم! به اطراف خود نگاه کنید؟ کم نیستند از این آدم هایی که پیرامون آرتور چرخ می زنند؟ در هفته چقدر با سولات نزدیک ترین دوستان و آشنایانمان رنجیده میشویم؟ چقدر از محبت های بی جای دیگران رنجیدیم؟ چقدر برنامه در حال پخش است که با مضحکه گرفتن دیگران ( جنسیت شان، نژادشان، لهجه شان، سیاست شان و...) می کوشند ما را بخندانند. و اکثریت ما را هم می خندانند! درست مثل شوی تلویزیونی موری! اسم نمی برم اما حتما سراغ دارید شما هم!
ما در جامعه شناسی واژه ای داریم به اسم دیکتاتوری اکثریت! و شما این روز ها این موضوع را به وضوح مشاهده می کنید. باید بپذیریم که ما اقلیت هستیم وقتی داد می زنیم در خانه بنشیند برای ویروس کرونا! بعد می بینیم تمام اتوبان تهران - کرج قفل می شود و تا صبح مردم در شب چهارشنبه صوری ترقه بازی میکنند و دنبال خرید شب عیدند. این کاملا دیکتاتوری اکثریت هاست! حال واکنش ما چیست؟ بالتبع ظرفیت ما با هم فرق می کند! یکی لیوان است آن یکی حوضچه بزرگ. اما خلاصه سر می رود. من مینشینم می نویسم و پست اینستا می گذارم و هجوم می برم به حداکثری ها! یکی دیگر لباس می پوشد می رود ورودی و خروجی شهر را می بندد و بزن بزن می کند! هدف یکی است! "اعتراض به دیکتاتوری اکثریت". ارتور هم از این قاعده مستثنی نیست. اما او بنا به سبقه گذشته اش، خیلی چیز ها را در نداشتن یک آغوش محبت آمیز مقصر می داند. دست بر قضا اسلحه دستش می افتد و او هم شروع می کند به انتقام! کشتن در هر فرهنگ و اندیشه ای بد است اما گاهی باید کفش یکی را بپوشیم و راه برویم از زمین هایی که او راه رفته بعد موعظه و پیش داروری کنیم! این بدان معنا نیست که راه دیگری نبود! نه بود اما برای این کارکتر با این ویژگی ها شخصیتی نبود! بله خشونت بی پرده و کریه است و به کریه ترین شکل ممکن در این فیلم تصویر شده است اما چه مسیری طی شد که آرتور بدانجا رسید. او که فقط داشت استند آپ کمدی اجرا میگرد! در یک گوشه تاریک! چرا شبکه های اجتماعی سوژه اش کردند؟ چرا موری اورا به برنامه دعوت کرد؟ ذات ان برنامه چه بود؟ چرا به تمسخر گرفتن یک فرد برای مان می تواند خنده دار باشد؟ یک نفر ظرفیتش را دارد با ما می خندد و تمام می شودیک نفر ندارد! البته باز هم آرتور تلاش کرد به کسی آسیب نرساند، کف آسفالت خوابید و کتک خورد،کف قطار خوابید و کتک خورد. اصلا قرار بود "خودش" را در برنامه موری هدف قرار دهد. شما را ارجاع می دهم به سکانسی که در خانه اماده می شود. در جایی با آهنگ می نشیند روی مبل، هفت تیر را می کند درون دهانش و به اصطلاح شلیک میکند. این یعنی هدف اصلی خودش است! اما می رود درون سالن و با سوالات موری روبه رو میشود! این جامعه است که دنبال داستان می گردد! از نظر خود او و از نظر همه ی ما، شلیک به خودش خواهد بود. فیلم هم همین را می خواهد! اما وقتی با جمع روبرو می شود می بیند جامعه داستان می خواهد! جامعه روایت می خواهد! اوست که تبدیل شده است به یک نماد! اتفاقا موری خودش بدان دامن می زند! از او می پرسد فکر می کنی تو رهبر یک جنبشی؟یعنی سناریو را برایش می سازد! و این ذات رسانه است. ما نیز در بسیاری از برهه ها همین کار را با اطرافیان مان میکنیم! یادم هست در دوران دبیرستان دوستی داشتیم به اسم اکبر. یک روز این بنده خدا چون باران می امد یقه کاپشنش را داده بود بالا . تا امد داخل کلاس، یکی از بچه ها داد زد اکبر خلاف اومد! او ایستاد به همه نگاه کرد و یقه اش را باز بالاتر داد! ما از آن روز او را صدا کردیم اکبر خلاف! او هم همیشه کاپشنش همان شکل پوشید و ارام ارام وارد کارهای خلاف شد و تا جائیکه من یادم هست تبدیل به یکی از خلافکار های محل شد! عین واقعیت است این خاطره ! در جامعه شناسی به این موضوع لیبلینگ تئوری و یا تئوری برچسب میگویند که من با خون و پوستم ،ما به ازای خارجی ان را لمس کردم و از نزدیک دیدم. آرتور جایی که می بیند تبدیل به یک سبک شده است قدرت می گیرد و از موری می پرسد: تو تا به حال بیرون از اینجا رفتی؟ چند ده ساله داری به همین شکل برنامه رو اجرا می کنی ؟می دونی اون بیرون چه خبره؟هیچ کسی حاضر نیست خودشو جای دیگری بزاره، همه از رو هم رد میشن! هیچ کس به غیر خودش به کسی دیگه فکر نمیکنه ! تو بدی موری! تو منو آوردی اینجا که منو مسخره کنی! آن شلیک که قرار بود سقف دهان جوکر را بشکافد حالا در کمال تعجب ،موری را در روبروی دیدگان میلیون ها نفر هدف قرار داده است ! موری قاتل خودش شده است! موری سناریو را تغییر داده بود!وحالا جوکر بازی را برگردانده بود! او به رسانه تحقیر ساز شلیک کرد.به خنده های دیکتاتوری اکثریت!
به عقیده من، میلیون ها جوکر پیرامون ما در حال زندگی کردن هستند. اصلا هر کدام از ما در درون خود یک جوکر داریم ولی اسلحه ما با هم متفاوت است. ظرفیت های ما با هم فرق دارد. مراقب ظرفیت های هم باشیم و بیشتر حواسمان به رفتار های روز مره مان باشد. رفتار هایی که شاید از دید گاه ما عادی باشد اما تحملش برای یک نفر که راهی شبیه ما نرفته است سخت است و ممکن است او را را به واکنشی متفاوت تر مجبور کند.
جوکر تاد فیلیپس، به عقیده من یکی از بهترین فیلم های ساخته شده جهان است که باید آن را دید و با تامل به آن نگریست. با همه ی زشتی هایش و با همه خشونت های سطح اولش، گمان می کنم یک تراژدی است درباره زوال انسانیت. درباره کسانیکه دوربرمان زندگی می کنند و ما حواسمان بهشان کمتر است! درباره دیکتاتوری اکثریت. حواسمان به ظرفیت های هم باشد.
*نقد ژیژاک و مور نقل به مضمون اورده شده است و در سایت ها نمونه کامل آن موجود می باشد


عالی بود کاوه جان
مثل همیشه جامع نگر، متفاوت و عمیق...
۰۴ فروردین
جناب کیانی عزیز
رفیق گرانقدر
بسیار ممنون از وقتی که گذاشتید و یاداشت مفصل و دقیق تان. خواندن نظرات گوناگون از منظرهای مختلف ، لذت دیدن هر فیلمی را مضاعف میکند. بسیاری از مواردی که اشاره کردید را من شاید توجه نکرده باشم. و خوشحالم که از این دیدگاه هم درباره این فیلم تامل کردم . شاید هم در برخی از موارد با شما موافق نباشم مثل فروپاشی نظام سرمایه داری. این یاداشت بماند همینجا یادگار تا ببینیم چه اتفاقی خواهد افتاد:).
بر عکس جنابعالی معتقدم جوکر فیلم ارزشمندی بود و نکات فراوانی داشت که در یاداشت خودم نشد به انها اشاره کنم چون بیشتر هدفم دادن یک ... دیدن ادامه ›› جمعبندی از نظرات گروه های مختلف و تحلیل شخصی خودم از فیلم بود.بماند شاید روزی فرصت گفتگوی جمعی با دوستان تیوال در یک دورهمی فراهم آید.
ممنون که نظرتون رو عنوان کردید و استفاده کردم .
من هم مشتاق دیدار هستم. انشالله یک اتفاق هنری خوب دیدار با جنابعالی را میسر کند.
سپاس از همراهی تان.
کاوه علیزاده
جناب کیانی عزیز رفیق گرانقدر بسیار ممنون از وقتی که گذاشتید و یاداشت مفصل و دقیق تان. خواندن نظرات گوناگون از منظرهای مختلف ، لذت دیدن هر فیلمی را مضاعف میکند. بسیاری از مواردی که اشاره کردید ...
واقعا اتفاق عالی خواهد بود...
جمعی با نگاه و دانش های متفاوت در کنار هم
در میزگردی شرکت می کنند و همه به شدت
روی نظریاتشان استوارند..
رویای اش هم شیرین است...
ارادتمندم ❤❤❤
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

فکر میکنم از این لحظه میشود تاریخ جهان رو به جهان قبل کرونا و بعد از ان تقسیم کرد. بی شک فردای از بین رفتن ویروس،بسیاری از مناسبات اجتماعی و فردی شکل های جدیدتری به خود خواهد گرفت. مثلا دیگر هیچوقت ادم ها با اعتماد به هم دست نخواهند داد، دیگر هیچ وقت کسی را از صمیم قلب و محکم نمیشود بغل کرد، دیگر وقتی میروی مادرت رو ببوسی همه ی وجودت رو در لپ های گل افتاده اش فشار نمی دهی، دیگر وقتی میرویم مهمانی، سعی میکنیم خیلی نزدیک هم ننشینیم، سعی می کنیم از همون ابتدا مهمان هامون رو با دقت بیشتر و از رو وسواس بیشتر انتخاب کنیم،در خانه های هم کمتر غذا خواهیم خورد. سرکار که میرویم خیلی دور هم جمع نخواهیم شد، خیلی بلند بلند ، از ته دل، تو صورت هم بذله گویی و خاطره گویی نخواهیم کرد، دیگر خیلی در پاساژ ها و مراکز خرید چرخ نخواهیم زد ، دیگر در منزل هم با اکراه اجیل برمیداریم، با اکراه چایی می خوریم و با اکراه میشینیم دور میز های چند نفری و شام می خوریم. بعد از این روزها روزهای فریکی “مراقب باشیم” شروع میشود، مراقب بچه مون بیشتر باشیم،مراقب مدرسه اش باشیم، مراقب دوستش باشیم ، مراقب اسباب بازیهاش باشیم، مراقب مادربزرگش، داییش، عمومش باشیم! مراقب باشیم خاله اش بغلش نکنه! عمه اش نبوسدش !مراقب باشیم، مراقب باشیم !
جهان بعد از این اتفاق به ما خواهد گفت چه روزهای آرامی را میگذراندیم! به ما خواهد آموخت که چیزهایی را از دست داده ایم !روزهایی که می توانستیم در اغوش بکشیم و نکشیدیم! روزهایی که می شد ببوسیم و نبوسیدیم! روزهایی که میشد دست بر اشک های هم بسابانیم و نکردیم! روزهایی که میشد نان خرید و در بین راه به پیر مرد همسایه تعارف زد و او بی ترس، بی دلهره، بی اندکی دودلی، دستانش را دراز کند ، تکه ای از نان را جدا کند و بگذارد در دهانش و بگویید: پیر شی پسرم نوش جانت!
بعد از این تاریخ ما لذت های کوچک بزرگی را از دست خواهیم داد! دلخوشی های کوچکی که ما نمیدیدیم یکباره از جلوی چشمان مان ناپدید خواهد شد!بعد از این تاریخ ما ... دیدن ادامه ›› به انسانهای مابعد کرونا تبدیل خواهیم شد که حاضریم همه ی اندوخته های مان را بدهیم و به جهان ماقبل کرونا برگردیم!به قول اخوان ثالث از حالا میشود گفت ما چون شهریار شهر سنگستان خواهیم شد که :
سخن می‌گفت، سر در غار کرده، شهریار شهر سنگستان
سخن می‌گفت با تاریکی خلوت
.....
غم دل با تو گویم، غار
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟
صدا نالنده پاسخ داد
آری نیست؟


و آری نیست......
سپهر، نیلوفر ثانی و ژوآن این را امتیاز داده‌اند
برای من
«از دست دادن»
از
«دست دادن»
عادی تر شده

#علی_کریمی_کلایه
۲۵ اسفند ۱۳۹۸
سپهر عزیز
چه کوتاه و دردناک!
ممنون
۲۷ اسفند ۱۳۹۸
خانم مقدم ، سید مهدی عزیز، اقای فدایی گرامی و خانم سحر ممنون از نظرتون . خوشحالم که نگاه تون متفاوته با من و آرزو میکنم همانجور که دوست دارید و نوشتید برای شما پیش بیاد. انشالله این روزا تموم شه زودتر و هرکی هر جور دوست داره جهان بعد کرونا رو برای خودش شکل بده .
مراقب خودتون باشید دوستان ارجمند و گرانقدر
۲۷ اسفند ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
به طرز عجیبی این روز ها حس میکنم
در یک روز نه چندان دور
پشت چند ورق تقویم ان سو تر
روزی از همین روزهای آلوده
چمدانم را میبندم
و از این جهان میروم
به طرز عجیبی مرگ اندود شده ام
سیاه
غمناک
بی قرار
پشت هیچستان جایی است...

چه جالب حس مشترکی دارم منم آقای علیزاده عزیز
دورازجونتون البته
۲۹ آذر ۱۳۹۸
ممنون از شما خانم ثانی عزیز. از شما هم دورباد این حس.
یه حس عجبیه راستش.یه تیکه فیلم از شمس لنگرودی دیدم در کلیپی که تازگی خوندن.یه برش از فیلم احتمال باران اسیدی. شمس یه چمدون دستشه و داره تو اتوبان راه میره بر عکس ماشین ها که دارن میان. دوربین از پشت شمس رو تو کادر داره! جوری غمناک این صحنه که ادم دوست داره چمدونش رو برداره با شمس بره واقعا!
۲۹ آذر ۱۳۹۸
بله اون صحنه رو یادم هست کاوه عزیز
امید که حس ایستادن و‌دوباره شروع کردن به هممون برگرده
۲۹ آذر ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چرخی در تاریخ با کریم شیره ای!
کریمولوژی را در سالن قشقایی دیدم و چند نکته به نظرم امد. جدا از بشکن های برخی از تماشگران عزیز! و خنده های بی مورد دوستی که در سمت راست ما نشسته بود آن هم با صدای بلند! و دست زدن های بی مورد تر برخی از تماشاگران در هنگام ریتم گرفتن !و خندیدن بی مقدار به یکی دو تا شوخی جنسی ای که در کار آورده شده بود (به راستی مردم ما چرا اینقدر به شوخی های جنسی واکنش مثبت نشان می دهند؟ کف زدن های مردم در دورهمی مهران مدیری را به خاطر بیاورید) مابقی کار به نظر بنده شب خوبی را برایمان رقم زد. یعنی همینکه لذت بردیم و ناراضی از سالن بیرون نرفتیم برایم کافی است. اما آنچه که بسیار به چشم آمد بازی درخشان آقای رحمتی بود. بازیگر توانایی که یک مونولوگ طولانی را تنها روی صحنه میبرد و هر بار از زوایه دید کریم شیره ای ما را به توری سیاحتی و زیارتی به تاریخ دوران ناصرالدین شاه می برد. گاه نقبی میزند به عاشورای حسینی و نقش امام حسین و علی اصغر و حرمله را با هم در یک نما بازی می کند و گاهی هم در قامت ناصرالدین شاه قاجار می رود و میرزا رضای کرمانی را در حرم عبدالعظیم حسنی با تفنگش مینشاند روبروی مان تا تیر شلیک کند به سینه شاه قاجار! تلخک دربار نقش ها را بازی می کند و یکی یکی لباس های آن نقش را از تن به در می آورد و بر درخت تاریخ (که انگاری در برزخ روییده است) آویزان می کند و می رود سراغ نقش دیگر! به بازی های خوب آقای رحمتی باید کارگردانی هوشمند و دکور زیبای نمایش را هم اضافه کرد که لذت نمایش را دوچندان می کند. هوشمندی در اجرا و بهره گیری مناسب از دکور و اکسسوار موجود در صحنه و خلاقیت های درخور توجه، تماشاگر را بدون کوچکترین خستگی همراه کریم شیره ای به دالان های هزار توی تاریخ میبرد و با نکته گوی یهای وی، گاهی میخنداندش،گاهی حسرت برمی انگیزاندش و گاهی بر سر شوق می آورد. درلابه لای این تاریخ نوردی گاهی متلکی سیاسی پیچیده در زر ورق هم گفته می شود که امید است گذاشته شود به حساب دلقک بازی های تلخک! تلخک بازی هایی که این روزها ظاهرا خیلی تحمل نمی شود.گاهی ادمی فکر می کند که چقدر بد است در دربارهای کنونی تلخک ها و کریم شیره ای ها نیستند که به زبان مطایبه، اشکالات و درد ها را بگویند و اعلی حضرتان را به فکر فرو برند! گویی تلخک ها جای خود را در جامعه مدرن به جامعه مدنی داده اند . جامعه مدنی ای که خاتمی بسیار از آن دم می زد اما آن هم ابتر ماند تا فاصله ی بین حکومت و ملت هر روز بیشتر و بیشتر شود! جایی که گل آقا هم حتی تحمل نشد وصابری ... دیدن ادامه ›› فومنی عزیز هم مجبور شد تلخکش را ببندد و خانه نشین شود.
مصاحبه آقای بهرامی عزیز را خواندم که در آن تاکید داشتند متن های ایرانی را روی صحنه ببرند و عقیده داشتند که متن های ایرانی مهجور مانده اند. جدا از هم عقیده بودن یا نبودن من با ایشان و یا درست یا غلط بودن این گذاره، می خواهم به ایشان پیشنهاد کنم لطفا خیلی روی این مطلب پافشاری نکنند. اصولا اینکه نوشته ها کجایی(مال کدام کشور) باشد مهم نیست. به عقیده من مهم این است که قدرت کارگردانی و نگاه تیز بین آقای بهرامی عزیز حیف است در نمایش نامه های قوی تر و استخوان دارتر بکار گرفته نشود. فکر کنم این محروم کردن مخاطب است از نبوغ کارگردان جوانی که مسیر طولانی ای پیش رو دارد.
در مجموع به عقیده من کریمولوژی یک نمایش محترم با کارگردانی قدرتمند و بازیگری قابل ستایش است که می توان دید و از آن لذت برد. هرچند نمایش نامه آن در حد متوسط است اما آنچنان کار با قدرت اجرا شد است که قطعا مخاطب به اندازه کافی لذت خواهد برد و راضی از سالن خارج خواهد شد.آقای بهرامی ثابت کردند یک نمایشنامه متوسط را آنگونه می توان روی سن برد که همگی از آن لذت ببرند و به آن امتیاز درخور توجه بدهند.
با تشکر از عوامل نمایش.
آواز قو، آوازی به افتخار حضور آقای پور صمیمی روبروی سیاه چاله مخاطب
یاداشت دوستان تیوالی را روی صفحه ی این نمایش خواندم. در بیشتر مورد عزیزان نظر خاصی درباره نمایشنامه نداشتند ولی همه ی آنها موکدا دعوت به تماشای کار میکردند. امتیاز تقریبا متوسط 3/7 نیز موید این بود که با کاری تقریبا متوسط روبرو هستیم اما این اشتیاق در من مخاطب کشته نشد و به حرمت اسم و کسوت آقای پور صمیمی عزیز به تماشای این نمایش نشستیم و چه لذتی بردیم از بازیگری ایشان و همین لذت می ارزید به همه ی این دودلی هایی که وجود داشت.
واسیلی واسیلیچ،بازیگر توانمند سالهای دور که نقش های بسیاری را بازی کرده بود و در هیبت یک بازیگر تمام عیار، عاشقان سینه چاک خودش را داشت، حالا پیر شده است و درپایان راه، در شبی تاریک مست روی سن قدم می زند، از بیهودگی زندگی می گوید و عمری که گذشت. یادآوری خاطرات جوانی و نقش های اجرا شده و اجرا نشده که به کمک سوفلور، بریده بریده اجرا می شود، ما را بین نمایشنامه های گوناگون می چرخاند. نمایشنامه هایی که هریک به فراخور، جهابینی شکسپیر نویسنده را با چخوف داستان نویس روبروی هم قرار می دهد. بخشش های که به گفته کارگردان نمایش خانم سیف گرامی، به دقت و وسواس انتخاب شده است تا این تقابل هرچه بهتر نمایش داده شود (مصاحبه ایشان با تیوال).اما به عقیده من چندان خوب از کار در نیامده است. گاهی خسته کننده می شود،گاهی تکراری و گاهی هم انگار به زور چسپانده شده است اما همه ی اینا زیر سایه تلاش های آقای بازیگر، محو می شود و چون انتخاب کرده ام از بازیگری لذت ببرم، چشم هایم را روی این ضعف ها می بندم به تماشای آقای پور صمیمی عزیز می نشینم. کسی که به احترام تئاتر و نمایش،یک کار تلویزیونی و یک فیلم سینمایی را رد کرد تا با تمرکز زیاد این نقش را بازی کند. چنین فردی کاملا قابل ستایش و قابل احترام است و به افتخار ایشان می بایست تمام قد ایستاد و کف زد. اما نمایش بارقه های نظری و تئوریکال فراوان هم دارد که به قدرت چخوف و نوشته هایش برمیگردد. واسیلی واسیلیچ می ایستد روبروی تماشگران و با اشاره به سیاه چاله روبرو از ما می پرسد چرا تمام زندگی خود را صرف اجرای نمایش برای مخاطب کرده است و به عبارتی همه ی عمر خویش را به باد داده است؟ این سوال اساسی را از دوجنبه می توان نگاه کرد. یکی سطح سوال ... دیدن ادامه ›› که از دیدگاه یک بازیگر مطرح می شود و خطاب به مخاطب تئاتر و نمایش است. در یکی از یاداشت ها، آقای کارآمد عزیز از دوستان تیوالی درباره ی آن قلم زدند و در پاسخ فرومودند که اصولا چرا بازیگران نمایش می بایست چنین مخاطبان را مدیون و وامدار خود بدانند؟ مگر نه این است که خودشان آگاهانه این شغل را انتخاب کرده اند؟ مگر شغل های دیگر مشقت کمتری دارند؟در عین حال که بازیگری نسبت به بقیه شغل ها بیشتر محل توجه جامعه است حالا این انتظار در پایان آن و دوران بازنشستگی از مخاطب که همه ی زندگی او را چون سیاه چاله ای گرفته است، آیا انتظار تمامیت خواه و غیر منطقی ای نیست؟(به نقل از یاداشت آقای کارامد عزیز منتشرشده در صفحه نمایش آواز قو).اما این سوال و پرسشگری به عقیده من جنبه زیرین هم دارد . که من شخصا تفسیر خود را به ساحت دوم و زیرین بنا میکنم. تاکید چند باره واسیلی واسیلیچ به اینکه زندگی یک بازی تمام عیار است و ما همه در این بازی بیهوده، ایفا گر نقش های مختلف هستیم خود نیز موید کلان تر بودن این نگاه دارد. جامعه شناسان مکتب متقابل نمادین براین باورند که همه ی ما تفسیر هایی که از خود داریم، ناشی از برداشت مان است نسبت به دیدگاه و قضاوت دیگران نسبت به خود. و این خود می تواند شخصیت ما را بسازد (تئوری خود آینه سان کولی). انسان به جهت اجتماعی بودنش و به جهت داشتن قدرت تاویل و تفسیر با بقیه موجودات فرق می کند . تاثیر نگاه دیگران در زندگی ما آنچنان عمیق و قوی هست که جنبه ای از شخصیت ما را برای خودمان می سازد که این جنبه، جزئی از وجود لاینفک ما میشود و آنچنان بر ضمیر ناخوداگاه ما چنگ می زند که هیچ راه فراری از آن نیست. این برداشت دیگران، این قضاوت ما از برداشت دیگران، این دیگری ای که اگر نباشد، ما هیچ تعریفی از خود نمی توانیم برای خودمان داشته باشیم، به عقیده من همان سیاه چاله ای است که من ، شما و واسیلی واسیلیچ گرفتار آنیم و هیچ گریزی هم از آن نیست. سیاه چاله ای که وقتی خود اجتماعی مان شکل میگیرید و فرایند شناخت از خود شروع می شود با ما همراه است و تا لحظه مرگ هم دست از سر ما برنمی دارد. شاید فقط آن هنگام که سر به بالین مرگ می گذاریم بتوانیم خود را از آن رها کنیم و چون واسیلی واسیلیچ در صحنه ی آخر نمایش به یک ارامش ابدی دست بیابیم.
به عقیده من نمایش آواز قو یک کار متوسط است که به پاس بازیگری آقای پور صمیمی عزیز میبایست دیدش و در انتها تمام قد ایستاد و این استاد ارجمند را تشویق کرد. کاری که خانم سیف به درستی انتخابی که داشت، سبب موفقیتش شده است و هر کس غیر از آقای بازیگر این نقش را اجرا می کرد نمایش چیز دیگری می شد.
نکته آخر اینکه علی رقم امتیاز متوسط این نمایش، یاداشت های و تمجید های دوستان عزیز است که در نشریات مختلف قلم زده اند و به همت نماینده محترم گروه اجرایی همه ی آنها در صفحه نمایش این اثر در تیوال به اشتراک گذاشته شده است. تفسیر های و یاداشت هایی که در همه ی آنها، به عقیده من، وزن آقای بازیگر بیشتر به چشم میخورد تا خود نمایش. حتی عزیزان تیوالی هم نقد و یاداشتی روی این نمایش ننوشتند . یعنی آنقدر اتفاق حضور آقای پور صمیمی عزیز و بازی شان در این نمایش سنگین، ارزشمند و زیبا بوده است که عزیزان منتقد هم ،نقد چندانی ننوشتند و به همان امتیاز دادن اکتفا کرده اند و این اتفاق تقریبا نادری است در تئاتر کشور و صفحه های تیوال. سایه تان مستدام آقای بازیگر و خوشحالم که این فرصت دست داد تا درخشش شما را روی سن ببینیم و لذت ببریم.
لینک یاداشت آقای کارامد عزیز
https://www.tiwall.com/wall/post/216161
""با این بخش انتزاعی و مفهمومی کار که زندگی همه ما مثل صحنه نمایش است و در شش پرده از تولد تا مرگ ان را بازی میکنیم و این نقشها هر کدام برگی از زندگی انسانها است کاری ندارم(موافقم)""
کاوه جان در نقد زیبات لطف کردی و اشاره ای به نظر بنده فرمودی و میخوام ازت تشکر کنم که یاداشتم رو خوندی و به این نکته اشاره کنم جمله بالا رو در مقدمه سوالم در یادداشتم بیان کرده بودم و کاملا با برداشت عمقیت موافقم و عامدانه نخواستم بهش بپردازم چون با اون وجهه روانشناسانه ای که در مورد موجودیت انسان و روابط اجتماعی و فردیش و تعریف شخصیت مطرح کردی کاملا همراهم.
۰۶ مهر ۱۳۹۸
ملاقات شما باعث افتخاره اقای کیانی عزیز
انشالله اگه فرصتی بشه بین شلوغی های اخر سال و نمایش خوبی هم رو صحنه بره هماهنگ میکنیم به امید خدا.
راستش صبح همه ی کامنت های زیر اون پست شما رو خوندم. چون این چند روز کلا تیوال رو چک نکرده بودم دیدم که از یک مجادله طولانی عقب موندم:)
جدا از درست و غلطی نظر ها و بحث ها و همچنین از حق و ناحق بودن کامنت ها ، همینکه فضای تیوال باعث گفتگو بین دوستان میشود خیلی هم عالیه. ولی واقعا به نظر من دنیا خیلی کم ارزش تر و بی ارزش تر از اینه که با صحبت های کنایه وار و ناراحت کننده همدیگر رو ازرده خاطر کنیم. هرکسی نظری داره و در ابراز نظر خودش ازاده به شرطی که به کسی خدای نکرده توهینی نشه .خودم سعی می کنم جوری بنویسم که کسی آزرده خاطر نشه و چیزی به دل ... دیدن ادامه ›› نگیره! البته سبک نوشتن ادم ها هم با هم فرق میکنه درست مثل نگاه شون. از بامداد عزیز چیزی به دل نگیر. از نوشته ها و یاداشت ها و کامنت های ایشان ،همواره وی را انسانی فرهیخته و اهل مدارا یافته ام. متن همیشه ابستن تفسیره.و چون گوینده همراه متن نیست معمولا سوتفاهم بیشتری رو به بار میاره. بامداد، ابر شیر، اقای لهاک عزیز، خانم ثانی... همگی دوستانی فرهیخته و دوست داشتنی هستند که همیشه قلم شان و نگاهشان به پدیده ها عاری از قضاوت ارزشی و مبتنی بر دلیل و منطقه دوستان نازنینی که خواندن مطالب شون زندگی رو لذت بخش تر میکنه. نگاه و هدف جنابعالی هم همین شکل. همواره دغدغه تبین و تحلیل دارید . منتها سبک نوشتن و دیدگاه ها با هم فرق میکند. از هم به دل نگیریم و این فضای محدود رو که میشه توش راحت بود رو از هم نگیریم.
سر افراز باشید و برقرار دوست گرامی
۲۹ آذر ۱۳۹۸
کاوه جان..
برایم مهم نیست کسی له یا علیه من حرف بزنه....
برام مهم نیست با چه لحنی و چه ادبیات استفاده کنه..
برام مهم نیست با چه نگاهی، با چه ایده ای، با چه سنی
و با چه ملیتی و.... باشه...
من ژیژک وار و بی رحمانه حرف می زنم..
و ژیژک وار مسئولیت حرفم را می پذیرم...
اینکه کسی با این از ... دیدن ادامه ›› سطح از مطالعه براحتی دیگران را
قضاوت می کنه.. خب احساس خوبی نیست..
ناراحتی من اصلا شخصی نیست..
ناراحتی من اجتماعی هست...
با دوستی نزدیک که ارتباطاتات و آینده پژوهی
درس می دهد حرف زدیم و کامنت ها را خوندم براش..
و اینکه الان ۷ میلیون از ما ها الان بریم سوئد..
۵ سال بعد سوئد از ۴ دنیا می کنیم ۴۴...
.....
همانطور که اگر دقیق خوانده باشی..
غیر از بامداد کامنت های دیگری هم بود به خصوص
۱۰ تای آخرش... که حرفهای بی ربطی هم زده بودند..
خب عیب نداره....، چون بامداد نبود، ناراحتی من
این است چرا بامداد؟
چرا دانش داره بینش نداره....
بحث من اجتماعی ایه نه شخصی...
اینکه همچنان با این همه پیشرفت، سالهای سال از
الان کشورهای اسکاندیناوی که هیچ، از غرب وحشی
مثل انگلیس و فرانسه و... عقب هستیم..
ما تو این جامعه زندگی می کنیم...
این قدری که از مردم بعضا شاکی ام از دولتمردان شاکی
نیستم..
این قدری که از روشنفکران و تحصیلکردگان و پر مطالعه
ها شاکی ام و انتظار دارم از عوام مردم نه شاکی ام نه
انتظار دارم...
البته که خودم هم در این زمره ام...
من از بامداد و نه از کس دیگه ای به خاطر حرفها ش
هیچوقت ناراحت نمیشم...
همین گفت و گو هاست که پیشرفت ساز هست
هرکسی مدلی با ادبیاتی حرف می زند
و البته با مزه و دلچسپ است..
همانطور که برای بامداد نوشتم همچنان
نوشته هایش را می خوانم...
در مورد خودت هم می خواهم حداقل در مورد من
ژیژک وار و بی رحمانه با من حرف بزنی...
۲۹ آذر ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چهل و دو سالگی

تکیه داده ام بر چهل و دوسالگی
بر خشت هایی که گذاشته ام
بر دیوار هایی که چیده ام
بر راه هایی که رفته ام
خنده هایی که کرده ام
اشک هایی که ریخته ام
بر آرزوهایی که بدست آورده ام
بر چیزهای که از دست داده ام
چهل و دوسالگی که می شوی
یعنی خیلی راه رفته ای
خیلی خشت چیده ای
خیلی ... دیدن ادامه ›› بدست آورده ای
خیلی از دست داده ای
اصلا چند ساله که میشوی
جهانت تمام می شود
اگر هر روز دوباره بدنیا نیایی
دوباره نگاه نکنی
دوباره آرزو نکنی
دوباره زمین نخوری
دوباره تجربه اش نکنی
اگر دوباره زندگی نکنی
زندگی مشتی خشت خام خواهد شد
که تا ثریا باید بچینی اش
بیهوده
بیهوده
بیهوده...
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
و خداوندی که می نویسد....
همیشه بر این باورم لذتی که در هنر نویسندگی هست در هیچ هنر دیگری نیست. هر کاری هنری که تولید می شود محکوم به یک ساختار و هویت ثابت است که در آن هنرمند تلاش می کند همه ی آنچه را که در ذهن خود دارد در قالب آن اثر هنری تولید کرده و عرضه نماید. مثلا قطعه ای بسازد یا تابلویی خلق کند ،مجسمه ای قلم بزند و.. در همه ی این موارد، خلق کردن و آفرینش نقطه مشترک است. در همه ی این ها ، حس اینکه شما در جایگاه خداوندگار آن اثر بنشینید و اثری را خلق کنید بسیار زیبا و لذت بخش است و اما در نوشتن و هنر نویسندگی این لذت مضاعف است. به نظرم من تنها در نوشتن است که شما دقیقا می توانید نقش خداوندگار را با تمام وجود و در تمام ابعاد آن تجربه کنید و همین امر باعث می شود نویسنده، قدرتی را همانند خداوند حس کند که در اختیار هیچ موجود دیگری نیست. نویسنده می تواند بیافریند، می تواند در همان لحظه جان آفریده شده را بگیرد، می تواند پشیمان شود و دوباره به وی جان دهد و می تواند همانند خداوند، به اشارتی، معجزه ای رقم بزند که مخاطب برای وقوع اش دعا می کند! می تواند در زمان سفر کند و از جایی به جای دیگر برود، می تواند الان در خانه ای میان روستاهای شمال ایران باشد و در همان لحظه از دورترین شهر های نیویورک سر برارد. می تواند بدون اینکه اجازه بگیرد و بدون اینکه قفلی را باز کند، وارد هر خانه ای شود و جزئیات آن خانه را خط به خط به روی کاغذ بیاورد. می تواند در ان واحد، زلزله ای بوجود بیاورد که در آن هزاران نفر بمیرند و از لابه لای آوار کودکی چند ماه زنده بیرون بیاید یا نیاید و.... این حس را قطعا فقط دو نفر در جهان تجربه خواهند کرد. یکی خدا و دیگری نویسنده! حال اگر همین حس خداوندگاری با ظرفیت های هنر تئاتر به هم آمیخته شود نتیجه اش عجیب جذاب و لذت بخش خواهد گردید.
پروانه الجزایری تئاتر خوش ساختی است که با نمایشنامه زیبا ما را در گره های هزار توی زمان و مکان سیال می کند و در هجوم تکرار های بی امان ، از یک سو، تجربه شیرین نوشتن و نویسندگی را با مخاطبش به اشتراک میگذارد و از سوی دیگر با روایت واقعیتی تلخ، چهره نمناک و کریه مرگ را با همه ی بی رحمی هایش روبروی چشمانمان عیان می سازد. ... دیدن ادامه ›› مرگی که هیچ گریزی از آن نیست و نویسنده با عقب کشیدن زمان و درهم گسیختن مکان ،تلاش می کند بین تکرار های مکرر سکانس ها، آن را عقب براند، کش بدهد، مخفی کند، بپوشاند تا شاید جایی خدا به رحم بیاید و از این بازی محتوم دست بردارد. شاید خدا در این هزار توی پیچ در پیچ از خاطرش برود و مرگ اتفاق نیوفتد و افسوس و صد و افسوس که زندگی مانند تئاتر نیست و بسیار بی رحم تر از تئاتر است.
نمایشنامه با تکنیک های خوب و دکور ساده و بی نظیرش ما را همراه خودمی برد جایی میان خیال و واقعیت. بازیگرانی که آنقدر در دستان نویسنده به عنوان خالق اثر، و خداوندگار واقعی، دست به دست می شوند و عقب و جلو کشیده می شوند که خودشان هم پس از اندی نمی فهمند مرز بین واقعیت و خیال کجاست و حالا دارند کجای ذهن نویسنده و خدا نقش بازی می کنند. دیالوگ های خوب و گاهی اوقات بی نظیر، بازی های صمیمی و واقعی و دکور مینی مالیستی نمایش شما را پرت می کند در زمانی که نیست،در مکانی که نیست. در بین بازیگرانی که نیستند ،که گذشته اند که تلاش می کنند حالشان را با بازآفرینی گذشته بهتر کنند اما افسوس که نمی شود که نمی شود که نمی شود!
در نمایش پروانه الجزایری شما با یک فضای ساده و یک دکور کاملا ساده روبرو هستید. یک نمای داخلی که با هوشیاری و دکور بندی خلاقانه (که بسیار در خدمت متن است)، چندین لوکیشن را همراه با ذهنیت خلاق نویسنده اثر تجربه می کنید. استفاده از دری که از دو سمت چپ و راست باز میشود و در قسمت های پایانی نیز تبدیل می شود به در سوم و فضای بین دو اتاق، از نقاط قوت نمایش است. به نحوی که این نمایش را بدون چنین دکوری به هیچ وجه نمی توانید تصور بکنید. "در" که مانند درِ مغزِ نویسنده، سیال است و بین مکان و حتی زمان باز و بسته می شود، ما را در دالان های ذهن نویسنده به حرکت در می آورد و نماهای مختلف اتفاق را به روی مان بازگشایی می کند. شما در یک لانگ شات بی آنکه نیاز باشد روی سقف خانه نشسته باشید، از بالا درون خانه را می بینید و اتفاق های اتاق های مختلف را یکی یکی به تماشا می نشینید. درِ قرار گرفته وسط صحنه ی نمایش، شاه کلید اتفاق هاست و تنها نقطه ای است که نویسنده به شما اجازه می دهد با ورود و خروج تان در داخل آن ، بین زمان و مکان چرخ بزنید و قطعات مختلف این پازل را ببینید. پازلی که خیلی پیچیده نیست. درست مانند مرگ که گاهی ریحان می چیند،گاهی ودکا می نوشد،گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد و همه می دانیم که ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است! اما با همه ی این تفاسیر، دوست داریم زمان برگردد، صحنه عوض شود، داستان دوباره و صد باره تکرار شود تا پرده آخر شکلی دیگر رقم بخورد و دریغ که عوض می شود اما باز صدای راوی نمایش، درون گوش مان طنین انداز می گردد که زندگی اصلا مثل تئاتر نیست! زندگی خیلی بی رحم تر از تئاتره....
به راستی اگر مرگ اینچنین نزدیک است و اینگونه در سایه نشسته است و به ما می نگرد چرا اینهمه در حق هم ستم روا می داریم، چرا با اینکه می دانیم ناگهان چقدر زود دیر می شود اینگونه همدیگر را قضاووت می کنیم، به هم ظلم می کنیم، دل هم را بدرد می آوریم، خودمان را و دیگران را ناراحت می کنیم. چه کسی از ثانیه بعدش آگاه است؟ چه کسی می داند حالا که آرام سر روی بالش می گذارد آیا همانقدر آرام به خواب ابدی فرو میرود یا اینکه دوباره سر از خواب بلند می کند و روبروی آینه می ایستد و بار دیگرخودش را ورنداز می کند؟ به راستی چرا ریه های لذت که پر اکسیژن مرگ است ما را به خود نمی آورد و نهیب مان نمی زند تا در حسرت باز گرداندن ثانیه های که با هیچ تلاشی باز نمی گردند تا ابدیت عذاب وجدان نگیریم.
پروانه الجزایری به عقیده من تئاتری است که خوب نوشته شده است، خوب کارگردانی می شود خوب بازی می شود ، خوب پیام خود را به مخاطب منتقل می کند و هم خوب در طول نمایش ، بیننده را در تعلیق نگه میدارد. هرچند مثل هر کار دیگری می توانست بهتر باشد، اما در بین نوشته های ایرانی به نظر من کاری ماندگار و در خور ستایش است که بی آنکه دچار شعار زده گی شود دغدغه ای مهم را به شیوه ای دوست داشتنی روی سن می برد. همانقدر که شما را می خنداند همانقدر هم دلهره در جانتان می افکند و همانقدر اشک در چشمانتان جاری میسازد. به راستی اگر در جایگاه خدای قصه بودیم، دلمان می خواست چه کسی را به زندگی برگردانیم؟ دلمان می خواست کجای داستان زندگی را جور دیگر رقم بزنیم؟
"دوست‌ دارم" رو فشردم برای خود نوشته‌ات... ایشالا دوستان بفشارند هم برای نوشته و هم برای اجرا.
۰۴ خرداد ۱۳۹۸
یوم الله ۲۳ مهر مبارک!
لطف داری..
متقابلا خواندن نوشته هایت جذاب و گیرا
و آموزنده است
۱۸ مهر ۱۳۹۸
بسیار ممنون جناب کیانی عزیز.
ممنون که با اینهمه مشغله یاداشت های اینجانب را مطالعه کردید.
سپاس
۰۸ آبان ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اینستا گرامیزه شدن جهان! و مستر تستر تئاتر!
شب گذشته شاهد آخرین فتوحات دوستان اینستاگرامی بودیم و حالا می شود "تیوال" را آخرین دژ این فتوحات نامید. اکانتی که از 25 اردیبهشت ماه فعالیت خود راشروع کرده بود در عرض کمتر از یک ساعت بیش از بیست مطلب روی دیوار تیوال پست نمود. از نمایشنامه های قدیمی گرفته تا آنهایی که اکنون روی سن هستند. هرچه با موس پایین تر می آمدیم بیشتر لذت می بردیم. عزیزی که در پاسخ دوستان "خودشان" را از علاقه مندان تئاتر می دانست و معتقد است سال های سال در اینستا گرام مشغول فعالیت در این زمینه است و حالا تصمیم گرفته است در تیوال هم این روند را داشته باشد. اصل آزادی بیان و آزادی انتشار نظرات می گوید که همه در انتشار نظرات و اندیشه های خویش آزادند مگر اینکه به آزادی دیگران تجاوز کند. از این منظر ایشان، گروهشان و همه انسانهای دوست دار و یا دوست ندار تیوال آزادند که نظراتشان را انتشار دهند و هر کس دوست دارد از آن لذت ببرد یا اصلا نخواند. تا اینجای کار همه چیز درست است اما سوال اساسی این است که وقتی اینهمه ابزار برای فعالیت های اینگونه تجاری وجود دارد چرا باید ما به همه ی سطوح این عرصه چنگ بیاندازیم! چرا گمان می کنیم برای پر رنگ شدن، می توانیم همه ی ابزار های را به یک چشم نگاه کنیم! چرا قبل از اینکه ارتش مان را جهت فتح جایی اعزام کنیم اون مسیر و ان مقصد را مطالعه نمی کنیم! اینستا گرام در ذات خود یک فضای اینگونه است. مخاطبانش از اینکه "مستر تستر" با دست روبرویشان غذا بخورد و بگوید در فلان کوچه ی شیراز دنبال آبگوشت مشتی بگردند و یا در فلان خیابان تهران، پیتزای سنگی ناب می فروشند! لذت می برند و به حرف هایش گوش می دهند و با لایک هایشان، جیب این عزیز را پر و پرتر می نمایند. این خاصیت اینستا گرام است و ذاتا یکی از کارکرد های مهمش این است. حالا سوال اینجاست چرا وقتی شما و گروهتان در چنین فضای مشغول فعالیت هستید و دست بر آتش داشته و حدود 51 هزار فالوور دارید به همان اکتفا نمی کنید؟ چرا اندکی درباره مخاطبان شبکه اجتماعی تیوال مطالعه نمی کنید؟ چرا گمان می کنید با قرعه کشی گذاشتن بلیط رایگان و پیتزای مجانی دادن، می توانید مخاطبان تیوال را به تئاتر دلخوای خودتان دعوت کنید! از کجای این رسانه، به چنین نظری رسیده اید؟ کدام کارگردان و کدام صاحب قلم از شما این خواهش را داشته است یا در تجاری ترین شکل ممکن، کدام صاحب فرهنگ فعال در تیوال به شما پیشنهاد داده است که اعضای این شبکه اجتماعی می توانند بازاری خوب برای شما و مخاطبنش ... دیدن ادامه ›› باشند؟ به واقع اگر کسی به شما نگفته است و شما چنین کرده اید که اشتباه تاکتیکی و تجاری نموده اید و اگر از فیدبک های این عزیزان(خانواده ی تئاتر ) به این نتیجه رسیده اید که باید به حال تئاتر این کشور هم گریست!.
عزیز و یا عزیزان من! فعالیت تجاری شما محترم اما گمان میکنم دوستان و مخاطبانی که اینجا در تیوال جستجو می کنند و در این صفحات نظرخوانی و یا نظر دهی می کنند، هیچکدام دنبال مستر تستر تئاتر نیستند! به پست های دیشب تان نگاه کنید !حتی یک "دوست دارم" (یا همان لایک در اینستاگرام ) و یا "خواندم" ساده هم از اعضای تیوال نگرفتیه اید! کامنت های عزیزان هم که همه گلایه بوده است و گلایه!.
دوست و دوستان عزیز! فلسفه وجودی این صفحات، هم اندیشی و به اشتراک گذاشتن فرهنگ است و اندیشه! از لابه لای آن شایدانتخاب یک تئاتر یا یک فعالیت فرهنگی صورت می گیرد اما این اتفاق قطعا و قطعا و قطعا از روی یاداشت های کاسب کارانه نخواهد بود. هنر و مقوله هنر یک امر شخصی است و به اندازه تمام انسانها از یک پدیده واحد می شود تفسیر و تاویل داشت حال شما چگونه فکر می کنید که تیم تان !!!!!! می تواند بنشیند هفته ای یک تئاتر ببیند و روی نظر و نقدش با هم اتفاق نظر کند و جمع بندی این نظرات فخیم و فخیمه را برای انتشار آماده نماید! دوست گرامی من! بر روی انرژی هسته ای ایران یک تیم 6 نفره نشستند 5 سال کار کردند بعد توافق کردند! بعد از یکسال، هرکدامشان می گفت که برداشتش از متن قرارداد و توافق متفاوت است! و نتیجه شد امروزی که شما می بینید از آن معاهده فقط کلمه الله مانده است! و همه تفسیر خودشان را دارند، حالا شما چطور در جواب دوستان می گویید ما یک گروه هستیم که هر هفته تئاتر می بینم و نظراتمان را نشر می دهیم!
عزیز و یا بهتر بگویم عزیزان گرامی! شما حتی ابزار ها و قابلیت های تیوال را مطالعه نکرده اید! حتی نمی دانید که پست های ارسالی پشت سر هم می آید و این یعنی حتی یک روز به خودتان اجازه نداده اید که پای تیوال بشینید و مطالب اعضا را بالا و پایین کنید! شما حتی نگاه نمی کنید که این صفحه یاداشت شما می تواند دیالوگ ماندگار باشد، یا پیشنهاد، یا نقد، شما همه ی دیالوگ های به زعم خودتان ماندگار را با ایکون نقد انتشار می دهید! فکر نمی کنید می باید حداقل یک بار با کلیت و مخاطبان این رسانه آشنا می شدید! حداقل یک ماه مطالعه می کردید؟ به هر حال مختارید و این فضا م فضای عمومی است! اصل آزادی بیان هم می گوید شما آزادید به انتشار اما تا زمانی که به آزادی دیگران تعرض نکرده باشید! اما گمان می کنم مسیرتان را اشتباه آمده اید! هم با کاتر میشود هندوانه برید، هم با چاقو و هم با قیچی، حتی با میخ هم میشود با سنجاق ته گرد هم می شود اما اینکه کدام ابزار را انتخاب می کنید به درایت استفاده کننده برمیگردد و لا غیر!
دوست عزیز نه ما دعا می کنیم که شما کفش های ما را بپوشید و نه شما بخواهید ما کفش های شما را بر پا کنیم . که کفش هرکسی متناسب پای خودش دوخته می شود!و سخت بر این باورم که کفش های شما برای پای ما بسیار گشاد است!
دوست و دوستان عزیز تئاتر بین و علاقه مند، آرزو می کنم بنویسید روی همین صفحات و نظرات خود را با همه به اشتراک بگذارید و ما هم لذت ببریم!نظرات واقعی خودتان و برداشت هایتان از نمایش ها را. چه چیزی از این زیبا تر و لذت بخش تر! اما آرزو نکنید که با چند خط کپی کردن دیالوگ های نمایش، من به پیشنهاد شما بروم آبگوشت را از سالن سمندریان خرید کنم و یا پیتزا را بروم از مطبخ تئاتر سنگلج تهیه نمایم. مستر تستر در تیوال موفقیت تجاری نخواهد داشت.
سپاس
کاملاً با تمامی صحبتهاتون موافقم جناب علیزاده و یک پیشنهاد دارم به تیوال در صورت امکان قابلیت بلاک کردن یک ایدی برای کاربران فراهم کنن تا اقلاً از نظرات افرادی که برامون جذاب نیست خلاص شده و متنهای این دسته از دوستان برامون نمایش داده نشده یا تیوال رای گیری کنه و خودش ایدی های فیک و ویروسی حذف کنه!
بعد از فیک نیوزها چشمومون به مخاطبهای فیک روشن!
۰۲ خرداد ۱۳۹۸
جناب موسوی عزیز
اسم استادمون آقای دکتر سیروس رزاقی بود که علوم سیاسی بهمون درس میداد. بعدها مدیر مطالعات استراتژیک در زمان خاتمی شد و در جریان 88 بنده خدا رو گرفتن و از ایران رفت. الان بعضی وقت ها تو برنامه پرگار بی بی سی به عنوان کارشناس میارنشون. از شاگردان رامین جهانبگلو و دکتر بشیریه هستن ایشون و بسیار انسان بزرگواری هستند. یادشون گرامی.
۰۸ آبان ۱۳۹۸
چه حیف کاوه جان
ای کاش ایران بود و نسل های بعدی هم از نظراتشون
استفاده می کردند..
۰۸ آبان ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
خدایا تیوال را به اینستاگرام تبدیل مگردان!!!!
بدون شرح
شرح در لیدی لا لا
که برای گرفتن تبلیغات تئاتر شروع به نشر دیالوگ های نمایشنامه ها کرده
۰۱ خرداد ۱۳۹۸
ظاهرا نشنید جناب موسوی عزیز:)
۱۸ مهر ۱۳۹۸
بالاخره دعت
دعا ست دیگر..
کم مستجاب می شود
۱۸ مهر ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کاش زندگی دکمه بازگشت به عقب داشت
دکتر یوسف اباذری در نشستی که پیرامون مرگ مرتضی پاشایی در دانشکده علوم اجتماعی برگزار شده بود از کوره در می رود و خطاب به یکی از دانشجویان که گفته بود ((ما علایق مون رو خودمون انتخاب می کنیم و خودمون انتخاب می کنیم که چه موسیقی ای گوش دهیم)) فریاد می زند: ((شما فکر می کنید که انتخاب می کنید! شما انتخاب می شوید! سلیقه ی شما را انتخاب می کنند و به نام انتخاب به شما می دهند!)).
اشاره اون روزهای اباذری را ، این روز ها خیلی ملموس می توانیم ببینم. صاحبان رسانه و مهندسان افکار عمومی، در تولید فرهنگ به مانند یک کارخانه تولیدی عمل می کنند و در این بین سلایق را می سازند، به خوردمان می دهند و ما گمان می کنیم که انتخاب کرده ایم و از آن لذت می بریم!
"نمایش دلنشین خانواده ی دوست داشتنی من" مرا یاد صحبت های استاد عزیزم، یوسف اباذری انداخت. تحلیل محتوای فیلم ها و نمایش های بیست سال اخیر می تواند این نظریه را در پیش روی قرار دهد که چگونه می شود در فرایند مدرنیزاسیون، سلایق مردم را تغییر داد و مدرنیته در ذات خود چگونه همه ی سطوح زندگی مان را دگرگون ساخته است. ثمره این تلاش های بیست ساله را می توانید در تمام سطوح فرهنگ مشاهده کنید. در سینما ، فروش چند ده میلیاردی نمایش های نظیر هزارپا، تگزاس، سالوادور، پنجاه کیلو آلبالو، مصادره، لانه زنبور، رحمان 1400 ، در موسیقی، ماکان باند، هوروش باند، حمید هیراد، مرحوم پاشایی، تتلو، در تلویزیون دورهمی مهران مدیری، خندوانه ی رامبد جوان، برنده باش رضا گلزار ، در تئاتر انواع نمایش نامه های طنز که در گوشه و کنار شهر برگزار میشود، همه و همه دو وجه مشترک دارند: یکی مخاطب زیاد و استقبال بی نظیر و دیگری ابتذال! ابتذال به معنی کامل کلمه. و عجیب اینکه این ابتذال بسیار خواستنی شده است. اگر نگاهی به فیلم های نامبرده شده داشته باشید، خواهید دید که تمام شان پر شده است از یک سری شوخی ... دیدن ادامه ›› های عمیقا جنسی که عمیقا مخاطب را میخنداند و آنگاه کسی که نقد می کند هم اگر بر این نکات اشاره کند با پاسخی دندان شکن روبرو میشود! می گویند: مخاطب دارد پس می سازیم! شما نگاه نکن! البته در این بین استثناهایی نیز وجود دارد. که حسابشان جداست. جایی که فیلم غلامرضا تختی با آن همه تکنیک های کارگردانی و فیلم برداری و داستان و... به زور دو میلیارد می فروشد رحمان 1400 در یک هفته اکران 22 میلیارد می فروشد و مخاطب به سینما جذب می کند! تئاتر به اصطلاح موزیکال بینوایان با صد ها میلیون تبلیغ، بلیطش می رسد به دومیلیون تومان . مهران مدیری صاحب سبک از تلویزیون پیک ساعت مخاطب را می گیرد و دورهمی میسازد و مخاطبانش منتظر می نشیند تا ایشان با آن فن بیان زیبا و طنازی شان یک شوخی و یا متلک جنسی بکنند که برایش کف و سوت بکشند و در شبکه های اجتماعی فایلش را به اشتراک بگذارند! به راستی اگر این قهقرا نیست پس چیست! اگر این ساختن سلیقه مخاطب نیست پس چیست؟ اگر این صنعت فرهنگ نیست پس چیست؟
اما "خانواده دوست داشتنی من" حسابش فرق می کند! آقای رفیعی عزیز با یک داستان طنز زیبا (که ظاهرا خودش هم نوشته است)، به کمک گروه بازیگران توانمندش، لحظه های را خلق می کند که شما فکر می کنید زمان برگشته است به عقب و هیچ یک از این اتفاقات صنعت فرهنگ و فرایند مدرنیزاسیون رخ نداده است. هنوز خانواده همانقدر گرم است. هنوز پدر خانواده وقتی از در وارد خانه می شود دختر یکی یکدانه بابا، سراغش می رود، نان از دستش می گیرد و کت اش را برایش آویزان می کند، هنوز عمو با برادرش و خانواده برادرش زیر یک سقف زندگی میکنند، هنوز مادر و دختر می نشینند روبروی هم و سبزی پاک می کنند و حرف می زنند. و چقدر دلمان برای همه ی این هنوز ها تنگ شده است. ماجرا ، نمایش زندگی یک خانواده پنج نفره است که کارخانه ای دارند و خدا را شکر از راه حلال وضع شان هم خوب است. پدرشان هنوز معتقد است که روی کارگر نباید منت گذاشت و نباید ازش سو استفاده کرد. هنوز سجاده درون خانه پهن می شود و هنوز مادر خانه وقتی مستاصل می شود می نشیند روبروی خدا! رفیعی هم از لحاظ متن ، هم از لحاظ اجرا و هم از لحاظ طراحی میزانسن ها، یک نمایش دوست داشتنی را روی صحنه میبرد. نمایشی که به اندازه خانواده دوست داشتنی اش برای ما دوست داشتنی می شود. نمایشی که در آن کارگردان ، بی آنکه به شوخی های مبتذل جنسی متوصل شود، یک ساعت و نیم، هم ما رو می خنداند و هم ما را با داستان همراه می سازد. شما با نمایشنامه ای روبرو هستید که هم شاکله داستانی مناسب دارد و هم مملو است از بازی های کلامی و ثانیه های خنده دار که به شما اجازه نمی دهد چند دقیقه تامل کنید! به همه ی این ها، یک تیم بازیگر پر توان و پر انرژی را نیز اضافه کنید که با حرکات سخت و نفس گیرشان، طنز موقعیت را چند برابر می کنند.
به عقیده من "خانواده دوست داشتنی من" مرثیه ای خنده دار است برای خانواده های دوست داشتنی ما که در فرایند مدرنیته کوچک و کوچک تر و غیر صمیمی و غیر صمیمی تر شده اند! خانواده هایی که آرام آرام از هم گسسته شد و افسوس که خود کرده را تدبیر نیست. چند مدت پیش درباره اینکه چرا ایرانی ها اینقدر سخت زندگی میکنند و چرا هیچوقت از هیچ چیز راضی نیستند صحبت می کردیم. واقعا این فرهنگ ما از کجا نشات می گیرد؟ چرا همیشه دنبال بدست آوردن و اندوختن بیشتر و بیشتر و بیشتریم ؟ کی می خواهیم از این اندوخته های مان استفاده کنیم؟ لذت زندگی را چه وقت می خواهم بچشیم؟ بچه که بودم دوست داشتم یک ماشین داشته باشم. هرچه که باشد! ماشین خریدم، دوست داشتم یک خانه کوچک بخرم، خانه خریدم، دوست داشتم یک ماشین بهتر بخرم، ماشین بهتر خریدم دوست داشتم خانه ام را بزرگتر کنم، خانه ی بزرگتر خریدم به سرم افتاد ماشین خارجی بهتر بخرم، آن را هم خریدم هوس خریدن ویلا کردم، ویلا خریدم، هوس خریدن چند تا خانه کردم که اجاره بدهم..... چرا این مسابقه خریدن تمام نمی شود. یک بار چشم باز می کنیم می بینیم جهان مان تمام شده است و هیچ لذتی را تجربه نکرده ایم! چرا این حرص در ما ایرانی ها تمامی ندارد؟
پدر "خانواده دوست داشتنی من"، در سن حدود پنجاه سالگی همه چیز دارد،کارخانه، تولید خوب،خانه خوب، سفرخارجی، ماشین خوب، حتی می تواند برای تفریح دخترش اسب بخرد و پسرش را بفرستد دانشگاه کلمبیا که درس بخواند، اما این حرص تمام نمی شود و می خواهد کاندید شورای شهر شود و با ورود به شورا، با درامد دو -سه میلیونی، به قول خودش، به مردم خدمت کند. و همه ی ماجرا از همین جا شروع می شود. رفیعی این موضوع را دستمایه کارش قرار می دهد و طنزی را می سازد که شما را یک ساعت و نیم در سالن تئاتر محراب می خنداند و انگاه که از سالن بیرون می آیید انگار آینه ای جلوی شما گرفته باشند از خود می پرسید واقعا چرا؟ آیا زندگی واقعا ارزش این همه دویدن را دارد؟ این حرص کجا تمام می شود؟
به نظر من " خانواده دوست داشتنی من" را هم می شود عمیقا نگاه کرد و از معنا های نهفته در اعماقش لذت برد و هم می توان خیلی تفریح وار و صرفا برای خندیدن به تماشای آن نشست. نمایشنامه ای که هم بی استفاده از کلمات پر طمطراق، دغدغه ای مهم را پیش روی مان قرار می دهد و سوالی اساسی از ما می پرسد و هم بی بهره گیری از کلمات و شوخی های متداول این روزهای صنعت فرهنگ، ما را حسابی خوش و خندان می کند بی انکه ترس از این داشته باشیم که روح مان از ابتذال کلمات درد بگیرد. خانواده دوست داشتنی من یک مرثیه خنده دار است برای خانواده دوست داشتنی من که به مدد مدرنیته و صنعت فرهنگ، حالا سال هاست که از هم پاشیده است و دلم برای لحظه لحظه هایش تنگ شده است. کار آقای رفیعی شاید هم اندازه ی رحمان 1400 و یا بینوایان و سلیبرتی هایش مخاطب نداشته باشد اما صمیمیتی دارد بی مقدار که سعی می کند بدون آنکه پندی را به زور وارد گوش مان کند، با لحظه های شاد و خنده دار، به ما یاداوری کند که چقدر دلمان برای خانواده دوست داشتنی مان تنگ شده است. به ما بگوید چه چیز هایی را داده ایم تا چه چیز هایی بگیریم و کاش زندگی همانند سکانس های آقای رفیعی عزیز دکمه بازگشت به عقب داشت.
هرچند تئاتر و اصولا هنر امر سلیقه ای است و نمی توان خیلی به کسی توصیه ای کرد، اما پیشنهاد می کنم حتی اگر می خواهید اندکی از دغدغه های روزمره راحت شوید و از غم نان فاصله بگیرید، کار آقای رفیعی عزیز را به تماشا بنشینید و یک ساعت و نیم تمام بخندید و لذت ببرید.
با آرزوی موفقیت برای گروه پرتلاش این نمایش
سلام جناب علیزاده عزیز. واقعا ممنونم از این همه لطف و مهربونی شما. بیشتر از هر چیزی از این خوشحالم که همه مواردی که در مورد نمایشنامه فرمودید انگیزه هایی بودن برای نگارشش و چقدر خوب شما دلایل بنده رو برای نوشتن این متن دیدید. سراسر نوشته تون حالم رو دگرگون کرد و اشکم رو درآورد........ نمیدونم چی بگم اما حال خوبی بود..... بسیار خوب. نقد شما رو برای گروهم خوندم.... تمامش رو... اگر شما از دیدن نمایش ما حالتون خوب شد پس بی حساب شدیم ما هم همین حال رو بعد از خوندن مطلب شما داشتیم...... به امید دیداری دوباره. ممنون بابت این همه مهربونی و زیبایی که به ما هدبه کردین.
۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۸
جناب کارآمد عزیز من دیدم نوشته بودید که به دلیل مشکلات میخواین بلیط 5 شنبه رو با جمعه عوض کنید و بعد دیدم پیامتون پاک شده اگر موفق به تغییر نشدید و مشکلتون پابرجاست بنده میتونم ببلیطتون رو تعویض کنم. 09123367995
۰۲ خرداد ۱۳۹۸
سلام جناب رفیعی خوشبختانه مشکلم حل شد و امشب میتونم خدمت برسم. ممنون از لطف و محبتتون
۰۲ خرداد ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
غلامرضا تختی، " انسانم آرزوست "!
برخی از اندیشمندان اجتماعی و فلاسفه بر این باورند که هیچ حقیقت واحدی وجود ندارد و دقیقا به اندازه تمام چشم های جهان، نگاه و به میزان تمام مغز های جهان تفسیر وجود دارد. انسانها بر اساس ورودی های که در طول زمان وارد مغزشان می شوند دست به تفسیر پدیده ها می زنند و چون این ورودی ها، فردبه فرد با هم متفاوت است پس تفسیر هر فرد متفاوت و منحصر به فرد خواهد بود. این اندیشه بر این باورست که حتی تاریخ و تاریخ نویسی هم از این امر متثنی نیست. یعنی چیزی به عنوان وقایع تاریخی وجود ندارد. اصولا حقیقت یک امر کاملا انتزاعی است و رسیدن به آن غیر ممکن می باشد. تاریخ بیش از اینکه بیانگر رویدادی باشد که در گذشته اتفاق افتاده است، بیانگر نگاه مورخش است . در واقعا ما همواره به یک امر تاریخی از پشت عینک مورخ و نگارنده آن تاریخ می نگریم. هیچ مورخی فارغ از چهارچوب آموزه هایی که در آن جامعه پذیری شده است نمی تواند قلم بزند و اگر این اصل را بپذیریم، باید قبول کنیم که هیچ وقت، حقیقت آنگونه که اتفاق افتاده است برما رخ نشان نخواهد داد. با این توضیح اگر بخواهیم فیلم غلامرضا تختی را به تماشا بنشینیم، باید ابتدا بپذیریم که عینک آقای توکلی بر روی چشم مان است و از منظر ایشان داریم به یک شخصیت تاریخی نگاه می کنیم. همانطور که همه ی ما می دانیم تختی شخصیتی فراتر از یک ورزشکار در تاریخ مان دارد! شخصیتی که بعد از گذشت سال های طولانی از مرگش، هنوز نمی دانیم خودکشی کرده است و یا اینکه او را کشته اند! دو فرضیه که از روز فوتش، همواره محل مناقشه بوده است. انتخاب هر یک از دو نظریه به عنوان نقطه عزیمت فیلم می تواند تکلیف تماشاگر را روشن کند! کارگردان خوش سلیقه و حرفه ای کار هم این موضوع را کاملا می داند و همان اول فیلم، شما را با تختی ای روبرو می کند که خودکشی کرده است! سکانس اول فیلم، تختی قرص ها را می ریزد درون آب! با خودنویسش شروع می کند به هم زدن! جوهر خودکار پخش می شود درون آب . آب سیاه می شود و ما با یک فلاش بک ، پرت می شویم درون چاله سیاهی که بچه گی های تختی درون آن درحال غرق شدن است! فلاش بک از مرگ به مرگ! ازسیاهی به سیاهی! اما دست های مادر، تختی کودک را از مرگ نجات می دهد و صد افسوس که دست های مادر در هتل نیست که بزرگی های تختی را درآغوش بگیرد ، او را نوازش کند ، بی مهری های روزگار را از دلش بزداید و او را منصرف کند. دوستان ، بچه ها و هم بازی هایی که کودکی های تختی را پرت کرده بودند دورن چاه سیاه، چند دهه بعد در مقایسی دیگر و بزرگ تر، ... دیدن ادامه ›› وی را به جایی می رساند که خودش خودش را در سیاهی مرگ بخواباند روی تخت. و تمام.
حال که کارگردان این منظر را را برای روایت انتخاب کرده است همه ی ما می دانیم با تاریخ نگاری روبرو هستیم که در روایت خود می چرخد قطعات پازل را جوری بچیند که ما این پایان بندی را باور کنیم. و چه زیبا و هنرمندانه اینکار را انجام می دهد. آنقدر زیبا که شما در لحظه تماشای فیلم و گوش دادن به روایت، کاملا آن را می پذیرید! اما وقتی از در سینما بیرون می روید با منتقدانی مواجه می شوید که انبوه دلایل را ردیف کرده اند تا به شما بقبولانند آقا تختی را کشته اند! از روابطش با خواهر شاه تا فعالیت های پر رنگش علیه رژیم! اما آقای توکلی دنبال این نیست که به شما علت مرگ اقا تختی را ثابت کند. ایشان می خواهد یک فیلم بسازد، یک روایت، یک داستان که همه چیز آن در حد استاندارد های جهانی جمع شده است. از تصویربرداری بسیار زیبا تا تدوین بدون نقص، از فیلنامه محکم و با چفت و بسط تا بازیگریهای خوب و قابل قبول، از دیالوگ های زیبای و احساس برانگیز فیلم که گاهی اشک را درچشمان بیننده جاری میسازد تا سکوت های معنی دار تختی که نفس را درسینه حبس می کند، از خط داستانی روایت، تا کارگردانی بی نظیر، از خلق کاراکتر تختی و نگاه به ریزه کاری های روانشناختی شخصیت وی (که در جهت تختی است که قرار است خودکشی کند) تا استفاده از تئوری های جامعه شناسی در طرح مسیری که توده ها، ناخوداگاه تختی را به سمتی می برند که قرص ها را بریزد درون آب و سربکشد. همه و همه به عقیده من به بهترین شکل پرداخته شده است و شما با یک فیلم تمام عیار روبرو هستید . فیلمی که تماشا می کنید، اشک می ریزید وگمان می کنید که شما هم اگر جای تختی بودید شاید همان لیوان را سر می کشیدید و منتظر سیاهی می ماندید.
حال اگر این منظر و روایت توکلی را بپذیرم چند نکته بسیار حائز اهمیت در فیلم وجود دارد که ارزش دیدن فیلم را صد چندان می کند. شخصیت روانی تختی (برای رسیدن به نتیجه خودکشی) بسیار خوب و دقیق خلق شده است. شخصیتی آرام، دوست داشتنی، سر به زیر، افتاده، مردم دوست، دستگیر، دلسوز، بی اعتنا به مال دنیا و..... کاراکتر و ویژگی هایی که تختی را آرام آرام روبروی خودش قرار می دهد، به بن بست میرساند و مینشاندش روبروی مرگ. نظریه پردازان مکتب کنش متقابل نمادین در جامعه شناسی معتقدند که شخصیت انسانها در ارتباط متقابل با یکدیگر شکل می گیرد. هورتون کولی از اندیشمندان کلاسیک این مکتب معتقداست که انسان ها در تعامل با دیگران در یک فرایند دیالکتیکی به شناخت از خود می رسند و این امر میشود پایه رفتار ما در ارتباط با همدیگر. برای تبین این تئوری مثال خود آینه سان را مطرح می کند و معتقد است ما وقتی در آینه نگاه می کنیم سه سوال در مغزمان شکل میگیرد که پاسخ به آنها شخصیت ما را می سازد. وقتی در آینه نگاه می کنیم از خود می پرسیم:
1-تصویر مان چگونه است؟
2- مردم و دیگران چه قضاوتی از تصویر مان دارند؟
3-ما چه حسی نسبت به این قضاوت دیگران داریم؟
وی معتقد است پاسخ به این سوالات شخصیت ما را شکل می دهد. حال اگر به تختی و شخصیت پرداخته شده وی در فیلم توکلی نگاه کنیم در خواهیم یافت که جامعه و خواسته های بی انتهای توده ها از یک فرد چگونه آرام آرام تصویری از تختی در ذهن خودش می سازد که خود را منجی حجم عظیم بدبختی ها ، مشکلات و نامردیها بداند. تا آن زمان که دستش برسد و بتواند جوابگوی این تصویر خود باشد، خوشحال و خندان است و زمانیکه بنا به دلایل مختلف این توان از وی سلب می شود و دیگر نمی تواند به دیگران کمک کند و دست بگیرد ،افسرده می شود و تصویر مخدوش از خودش، آرام آرام خودش را می چسپاند گوشه رینگ و تا جایی پیش میرود که دیگر برایش زندگی معنایی ندارد و از هیچ چیز خوشحال نمی شود. در تحلیلی به قلم آقای احسان عزیزی خوانده بودم ، پوپولیسم در ذات قهرمان سازی خود یک ضد قهرمان سازی مستتر دارد. فرقی ندارد شما تختی باشید یا مصدق، خاتمی باشید یا احمدی نژاد. وقتی با ساز کار قدرت هماهنگ نباشید و امیال توده را برآورده نکنید از شما یک منزوی می سازد . حال اینکه چه مسیری انتخاب کنید و کجا بروید دیگر به ویژگی های روحی شما بستگی دارد. مصدق شعبان بی مخ ها را می پذیرد و تبعید می شود و گوشه گیر! تختی به روایت توکلی، جام را سر می کشد و از این همه فشار خودش را می رهاند و عجیب که این جامعه قهرمان ساز و ضد قهرمان ساز از فیلم هم حمایت نمی کند! دریغ که همه در یادشان می خواهند تختی باشند اما نمی کنند حتی به تماشای این فیلم بنشینند و عوامل تولید را حمایت کنند. این قوم، به قول رفقای تختی، یک روز تو را روی سر می گذارند و روی دست می برند و آنگاه که کارکرد ات تمام شد، همه چیز یادشان می رود. این قوم ترجیح می دهد تا با "رحمان 1400" وقت بگزراند و پولشان را بروند برای "تگزاس" خرج کنند! مردمی که به خاطر شان، تختی حاضر نشد پول کلان تبلیغاتی بگیرد و عکسش را بزند روی شیشه عسل تا مبادا بچه های فقیر فکر کنند وی با خوردن عسل قهرمان جهان شده است (چون دستشان نمی رسد عسل بخرند). فیلم پر است از دیالوگ های زیبا . از مردانگی های لذت بخش که در روزگار بی اخلاق این روزهای ما کیمیا شده است. آنقدر کیمیا که با دیدنش اشک بر چشمان ما جاری می شود و آه سر می کشیم که " انسانم آرزوست" .
به عقیده من غلامرضا تختی یک فیلم کاملا خوش ساخت به روایت توکلی است. همه چیز فیلم کامل است و برای مام وطن ساخته شده است وطنی که این روزها خیلی ها دارند از آن کوچ می کنند ! و تختی معتقد است که همه ی بی مهری ها را باید تحمل کرد و ماند و ساختش! غلامرضا تختی یک سوگواری سیاه و سفید است برای مردانگی ها، برای انسانیت ها، برای قدرشناسی ها، برای دستگیری ها، برای اعتقاد ها و برای همه ی اخلاقیاتی که از اینجا رخت بسته است و دلمان برایشان تنگ شده است. حالا آقا تختی خودکشی کرده باشد یا کشته شده باشد خیلی فرقی نمی کند ما دلمان برای انسانیت تختی ها تنگ شده است.

متن زیبا و تاثیر گذار شما درمورد این فیلم باعث میشه آدم ترغیب بشه که یک باره دیگه این فیلم رو به تماشا بشینه و اینبار از این دیدگاه بهش نگاه کنه . نگاهی متفاوت و حقیقی که باعث میشه واقعا موضوع چگونگی مرگ تختی فراموش بشه و بیشتر به شخصیت پر از غم و زندگیه پر از فشار این شخص و صد البته قلب بزرگ این ایشان توجه کرد و به معنای واقعی انسانم آرزوست رسید .
۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۸
جناب توانایی عزیز
ممنون که وقت گذاشتید و خوشحالم که یاداشت را دوست داشتید.
۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید