آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال کاوه علیزاده | دیوار
S3 : 20:38:34 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
شنای پروانه یا کرال پشت به فرهنگ گنده لاتی تاریخ گذشته؟
اکران آنلاین شنای پروانه را دیدم هم به دلیل تعریف و تمجید های سال گذشته جشنواره و هم به خاطر حمایت از فیلم در این ایام کرونایی اما واقعا پشیمان شدم. نه پشیمان از حمایت فیلم بلکه پپشیمان از دیدن فیلم. هرچه فکر می کنم درباره این فیلم هیچ چیز به ذهنم نمی رسد که قابل نگاشتن باشد. نه اینکه فیلم چیز خوبی نداشت بلکه به این خاطر که چیزی بدست مان نمی دهد یعنی نه تنها چیزی به دست مان نمی دهد بلکه به عقیده من بازتولید امر خشونت می کند. پرداختن به این قشر از جامعه (گنده لات ها)که با اغماض شاید یک ده هزارم جمعیت کشور هم نباشند در جای خودش هیچ اشکالی ندارد اما روایت اینگونه بی چفت و بست و بی منطق نه در معرفی این گروه از جامعه کمکی می کند نه در بازدارندگی آنها، نه در تغییر نگاه آنها به جامعه و نه تغییر نگاه جامعه به آنها. روایتی بی منطق بر پایه کلیشه غیرت و تعصب بی منطق و از تاریخ مصرف گذشته! تاریخ مصرف گذشته از این منظور نه که چنین چیزی ممکن نیست در جامعه اتفاق بیوفتد و مثلا با پخش شدن فیلم شنای یک دختر در استخر رگ غیریت اطرفیانشان به جوش نیاید و تا قتل پیش نرود ،که نمونه های آن در صفحه حوادث روزنامه ها دیده می شود اما از این نقطه نظر تاریخ مصرف گذشته می گویم که این دیگر دغدغه میانگین جامعه نیست و کلا جامعه تعریف جدید از این پدیده ها دارد و نگاهش به آن، دیگر همانگونه که قیصر به جهان نگاه می کرد نیست. در عین حال که روایت داست هم آنقدر گیج و بی مفهوم و ابتدایی است که مخاطب انگشت به دهان می ماند با این سوال که :خب که چی؟!!!!
شخصیت پردازی ها آنقدر ضعیف است که اگر به جای جواد عزتی و امیر آقایی هر بازیگر دیگری را بخواهید بگذارید قطعا فیلم به قهقرا خواهد رفت. بازی جواد عزتی شاید تنها چیزی است که من مخاطبم را وادار می کند تا انتهای فیلم کلید خاموش تلویزیون را فشار ندهم. عزتی با استعداد که در سال های اخیر نشان داده است از پس هر نقشی بر می آید به همراه امیر آقایی این روزها معروف، از استعدادشان کمک میگیرند و فیلم را به پیش میرانند. انقدر قدرت این ها به فیلم نامه میچربد که شما گاهی فکر می کنید اینها موضوع را ... دیدن ادامه ›› از کارگردان گرفته اند و مانند شب های برره مهران مدیری، دارند بداهه کار را به پیش می برند. ضعف فیلنامه دقیقا در تار و پود بازیگری ها مشخص است و فیلم انگار تا پایان کار هم بافته نمی شود که نمی شود. شما را ارجاع می دهم به بازی امیر اقایی در دو بخش جداگانه فیلم. بخش اول فیلم زمانی که هنوز هیچ چیز مشخص نشده است و آقایی دلیل رفتارش را ناشی از جنون می داند. در واقع با مظلوم نمایی های خویش سعی دارد مخاطب را همراه کند و بخش دوم بعد از آنکه حجت موضوع درگیری برادرش و کاراهای خلافش را می فهمد و می رود به سراغش در زندان. در این بخش همزامان با دانش حجت نسبت به کارهایی که برادرش با وی کرده است(پنهان کردن شیشیه در ماشین حجت و احتمال اعدام وی) بازی وی نیز تغییر می کند و از آن چهره مظلوم به یک شیطان تمام عیار دروغ گو تبدیل می شود. انگار همراه حجت و بقیه مخاطبان خودش هم فهمیده است که چهره واقعیش پیش تماشاگر لو رفته و سعی در پوشاندن آن مانند سکانس های ابتدایی فیلم نمی کند. مثال دیگر این تناقض سکانس ابتدایی فیلم است که در آن حجت با اینکه یک سیلی از مشتری ناراضی فیلم می خورد و خم به ابرو نمی آورد (جدا از رفتار بیمارگونه و غیر منطقی مشتری که واقعا در عالم امروزی بسیار نادر و بعید به نظر میرسد)اما همین آدم وقتی با این موضوع روبرو می شود همه شخصیتش عوض می شود و تبدیل به یک گرگ تمام عیار می شود که حتی به بچه ی مادری که اعتراف میکند از شنای پروانه فیلم گرفته است هم رحم نمی کند و آنگونه خشونت از خود نشان می دهد.
به عقیده من شنای پروانه یک فیلم نصفه و نیمه است با یک فیلنامه ضعیف که تمام کار را بازیگران توانمندش به پیش می رانند. قصه داستان چندان دغدغه این روزهای ایرانی نیست که در اینستا گرام تقریبا هر پروانه ،افسانه، مریم، شادی، مهرداد، منصور، مهدی و .... حداقل یک عکس با مایو در کنار استخر یا دریا استوری کرده اند. و خدا را شکر که تقریبا از این مرحله گذشته ایم که مثلا برای یک شهر، دیدن یک خانم در حال شنا کردن دغدغه باشد. این بدان معنا نیست که این مشکل در بخشی از جامعه وجود ندارد بلکه دوست دارم خاطر نشان کنم که بخش بزرگی از جامعه خوشبختانه از این مرحله گذشته اند و همه ی ما وظیفه داریم تا کمک کنیم این نگاه جنسیت مدار از ذهن و چشم جامعه پاک شود.
کاوه خان
عرض شود بعد از دیدن عروس آتش مرحوم سینایی و البته ندیدن شنای پروانه و دیدن مغزهای کوچک زنگ زده، به نظرم هنوز در تهران هم خیلی چیزها تابو هست...

یادم هست این موضوع را چندبار حتی به دوستان خداناباورم از جمله (( سعید)) هم گفتم که تناقض ... دیدن ادامه ›› میگی...

با دست دادن پارتنرت مشکلی نداری ولی با روبوسی کردن اش مشکل داری؟
اگر پارتنرت رابطه پارتنری تان خاتمه پیدا کرد و پارتنر سابق ات مثلا با من رابطه ای شروع کرد، رابطه ات را با من قطع می کنی،
چرا؟
منظور به اینکه یک آدم ایدئولوژیک خداناباور، فلسفه خوان، شرکت کننده در کلاس های فرهادپور و مریدان اباذری و مردیها و غیره اینجوری هست... وای به بقیه جامعه...
.......
دوستی دارم دختر هست، هنوز دست می دهد، به تازگی هاگ هم می کند... دلش می خواهد بالرین شود..
بهش گفتم تا آنجایی که می دانم حاضر به تن دادن به پوشش یک بالرین نیستی؟
از حرف من ناراحت شد.. ولی جواب قانع کننده ای نداد...
مخاطب سینما هم هست... و ازم پیشنهاد فیلم هم می گیرد..
تا دلت بخواهد نمونه دارم...
.....
اما بهرحال ساختار فیلم باید درست باشد از فیلمنامه، کارگردانی و بازی و غیره...
۱۸ فروردین
محمد حسن موسوی کیانی
کاوه خان عرض شود بعد از دیدن عروس آتش مرحوم سینایی و البته ندیدن شنای پروانه و دیدن مغزهای کوچک زنگ زده، به نظرم هنوز در تهران هم خیلی چیزها تابو هست... یادم هست این موضوع را چندبار حتی ...
کیانی عزیز خیلی ممنون از لطف و کامنتت. درست میگی برادر . من هم با شما موافقم. هنوز هم در ایران کسانی زندگی میکنند که اینگونه فکر می کنند اما معتقدم میانگین اکثریت جامعه به این شدتی که در فیلم مطرح شد به این موضوع نگاه نمی کنند. این بدان معنی نیست که اصلا وجود نداره.
در تایید فرمایش حضرتعالی جالبه بدونید دیروز هم آقای مطهری در کلاب هوس عنوان کردند اگر زنی رو با مایو ببینند تحریک میشن! نماینده چند دوره مجلس و مدعی ریاست جمهوری مملکت این رو بگه دیگه فقط باید گذاشت رفت:) امروز یه کاریکاتور مجله خط خطی چاپ کرده بود که به دهن مطهری یه مایو کرده بودن و زیرش نوشته بودن: ادب مرد به ز دولت اوست:)
واقعا از این دست تناقضات در جامعه وجود داره و شاید هم کم نباشه اما تلاش جامعه باید سمت اگاهی بخشی باشه،صرف زدودن این غبار باشه نه اینکه بی هیچ پیامی در دامن زدنش تلاش بکنه. اون هم با این همه از جلوه خشونت.
ممنون
۱۸ فروردین
کاوه علیزاده
کیانی عزیز خیلی ممنون از لطف و کامنتت. درست میگی برادر . من هم با شما موافقم. هنوز هم در ایران کسانی زندگی میکنند که اینگونه فکر می کنند اما معتقدم میانگین اکثریت جامعه به این شدتی که در فیلم ...
❤❤❤❤
۱۸ فروردین
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

نمایش هولودومور که به جنایت عجیب دوره استالین در اکراین میپردازد را دیدم. درباره این نمایش دوست عزیزمان اقای متاجی تقریبا هرآنچه باید میگفت را گفتند. این یاداشت را زمانی مینویسم که آخرین روز اجرای نمایش است و از این جهت خیالم راحت است که این نوشته و نظر، در جذب مخاطب تاثیری نخواهد داشت و لو رفتن نمایش را هم سبب نمی شود. این را از ان جهت گفتم که اعتقاد دارم در چنین شرایط اقتصادی و بحران کرونا، تلاش عد‌ه‌ای از جوانان و علاقمندان به تئاتر، برای خلق یک اثر، بی درنظر گرفتن نتیجه آن هم بسیار درخور ستایش و تحسین برانگیز است. تولید فرهنگ در هر حال ستودنی است حال آنکه این تولید به یکی از تراژدی های بزرگ بشر ربط داشته باشد و کراهت دیکتاتوری را عیان کند جای تقدیر و ستایش بیشتر هم دارد. به عقیده من نمایش هولودومور از نقطه نظر زحمت تیم نمایش در چنین شرایطی با همه ی محدودیت ها و مشکلاتی که موجود بود قابل توجه است اما نتیجه کار به چند دلیل که در ادامه درباره آن صحبت خواهم کرد محکم و بیادماندنی از کار درنیامده است. پرداختن به چنین غم بزرگی که در آن بیش از دو میلیون نفر انسان بیگناه در قحطی تعمدی و برنامه ریزی شده، جان خود را از دست دادند فی نفسه کار بزرگی است حال این قحطی و این توحش در ایران رخ داده باشد یا در شرقی ترین نقطه اروپا یا جنوبی ترین مکان آفریقا، هیچ چیز را تغییر نمی دهد. به قول دوستمان اقای کیانی که در ذیل یاداشت اقای متاجی نوشته بودند: این اختیار کارگردان است که به چه بپردازد و چه سوژه ای را انتخاب کند( برخی از دوستان نقد داشتند که چرا به موضوع قحطی ایران پرداخته نشد و به اکراین پرداخته شد).
تاریخ را هرچه بیشتر ورق که میزنیم حالمان بیشتر از نظام های دیکتاتوری و اصولا سیاست بهم می خورد! شاید سهراب بهترین جمله را درباره دنیای سیاست و مردان سیاست گفت:
جای مردان سیاست بنشانید درخت
تا هوا تازه شود
واقعا اگر آرزو کنیم برای جهان که روزی سیاستمداران دنیا، اداره جهان را بگذارند زمین و بروند به احتمال زیاد ... دیدن ادامه ›› آن روز اغاز زندگی بشر خواهد بود. جهان بدون سیاست! جهان بدون ایدئولوژی، جهان بدون دین، جهان بدون مرزهای جغرافیایی، بدون تعصب!جهان انسانیت و انسانیت.
به عقیده من هرچقدر این واقعه هولناک و غم انگیز است، نمایش هولودومور در پرداخت به این غم بزرگ بشری ناتوان بود. یعنی من به عنوان مخاطب نه این درد را در نمایشنامه، نه در خانواده داستان، نه در بازی بازیگران، نه در دیالوگ ها و نه در دکور کار دیدم. واقعیت را اگر بخواهم بگویم دردی که من از چند خط نوشته زیر نمایش (در توضیحات تیوال نمایش) احساس کردم بسیار بیشتر از کل نمایش بود. یعنی ‌نمایش در بازتاب این واقعه هولناک بشری حتی در حد یک خانواده و گریبانگیری آنها نیز ناموفق بود. این امر چند دلیل دارد:
اول انکه احساس میکنم این نوشته همانند همه‌ی نوشته‌های ایرانی،چندان خوب از کار درنیامده است و انگار با عجله نوشته شده است. پرداختن به یک مستند تاریخی کار سختی است و به نمایش کشیدنش سخت تر . به قول اقای متاجی انگار نویسنده دغدغه نفهمیدن ماجرا توسط مخاطب را دارد. روایت خطی داستان بی هیچ ایده پردازی نو و یا تعلیق، مخاطب را با یک روایت ساده تاریخی روبرو میکند که شما گوشه ای از آن را در چند پرده پشت سر هم مشاهده میکنید. این امر نه تماشاگر را انگونه که تاریخ دردناک است به عمق درد ماجرا پرت میکند و نه لذت روایت گویی را بیشتر میکند، در بهترین حالت ممکن شما با برشی از ان مکان در سالهای ۱۹۳۳ تا ۱۹۳۴ در اکراین روبرو هستید که برای یک خانواده اتفاق افتاده! اما موضوع فراتر از این است و این فراتر را نمایشنامه در انتقالش ناکام می ماند. یعنی ان اندوه بزرگ در دل نمیشیند!
دوم اینکه فکر میکنم بازیگران جوان نمایش نامه علی رقم اینکه همه ی زحمت خود را کشیده اند اما نتوانستند کار متفاوت و جاودانی از خود به جا بگذارند. به عقیده من نمایش هولودومور از این منظر هم ضربه خورده است. بازی‌های تصنعی، ابراز دیالوگ‌ها ناپخته و خام و اکت‌ها غیر طبیعی از کار در امده است .این چشم پوشی از زحمت تیم بازیگران جوان نیست اما معتقدم که اگر تیم بازیگران حرفه ای تری را کارگردان کنار خود داشت قطعا نتیجه کار تاثیر گذار تر می بود. البته در بین بازیگران خانم تیما تقی زاده بیشتر و بهتر درخشیدند و از بقیه بازیگران انصافا یک سرو گردن متفاوت تر بودند! بقیه نقش ها نه در متن نه در بازی ها انچنان که میبایست در نیامده بود.فکر میکنم شما اگر به عنوان مخاطب چشم هایتان را میبستید و فقط به دیالوگ ها گوش میدادید چیز خاصی را از دست نمیدادید در عین حال که بیان دیالوگ ها هم رادیو گونه و بی احساس جلوه میکرد.
سوم: قرار دادن بحث خیانت و داستان عاشقانه زوج های موجود درون نمایش، هرچند می تواند کشش نمایش را بیشتر کند و تلخکامی را به حداکثر برساند اما گمان میکنم چندان به نمایش گره نخورده است . بازی فلیپ و نامزدش که برای بلشویک ها کار میکرد، علی رغم اهمیت نقش و وزنی که در نمایشنامه داشت، خوب از اب در نیامده و من تماشگر را همراه نساخت که فکر میکنم به همان مورد دوم ربط داشته باشد.
چهارم: دکور کار هم فکر می کنم میتوانست بهتر باشد هرچند تلاش شده بود با دکور حداقلی فلاکت و بدبختی ان دوران را بیشتر تداعی کند اما کیفیت اجرای دکور بسیار پایین تر از حد نمایش بود. البته شاید در چنین شرایط اقتصادی، هزینه بیشتری نمی توان متصور بود اما پیشنهاد میشود در تور اکراین( قرار است با حمات سفیر اکراین در ایران انجام شود) با کمک هزینه این دولت، در این بخش تلاش بیشتری شود چون درکلیت کار تاثیر دارد مثلا کیفت در‌ها که بسیار بد اجرا شده بود!پنجره،میز، دکور داخل منزل و..
پنجم:گمان میکنم که کارگردانی کار هم با عجله بوده، هم در انتخاب بازیگران، هم در تمرین ها، هم در چیدمان نمایشنامه و هم در بازیگرفتن از بازیگران. البته این را نمی توان جدا از محدودیت هایی که احتمالا کارگردان با ان درگیر بود تحلیل کرد و در واقع بیرون گود نشست و گفت لنگش کن!
با این حال نوعی تعجیل و شلختگی در اجرا دیده می شد که می توانست بهتر از این باشد.
در نهایت ایده استفاده از دختر قرمز پوش که بی شک از فیلم شیندلر لیست اسپیلبرگ گرته برداری شده بود چندان به نمایش نچسپید و پایان بندی کار را انچنان که باید در نیاورده است. هرچند تلاش کرد تا با به یادآوری شاهکار سینمای جهان ، اندوه مان را بیشتر کند اما به عقیده من یک وصله نا همگون بود.
در یک جمع بندی به عقیده من هولودومور نمایشی است که برایش زحمت کشیده شده است و باید برای احترام به دوستانی که تلاش کرده اند ایستاد و تشویق کرد اما باید خاطر نشان هم کرد که می تواند این اثر بهتر و قوی تر اجرا شود. شاید بازنویسی و استفاده از بازیگران حرفه ای تر بتواند اجرای زیباتری را رو صحنه بیاورد .
خسته نباشید و دمت تان گرم که در این شرایط چراغ فرهنگ را روشن نگه میدارید. من با افتخار نمایشتان را دیدم و لذت بردم.
پی نوشت:
این روز ها مشغول گوش دادن به پادکست پرچم سفید هستم. پادکستی در ارتباط با اینکه بشر چه توحشی را گذرانده تا به صلح رسیده.از چه مسیری گذشته است تا اعتقاد پیدا کرده است که تنها پرچم جهان، پرچم سفید است. لینکش را در پایین یاداشت میگذارم . گمان می کنم هرکسی حتی یک حرف، یک کلمه ، یک قدم به صلح جهان کمک کند سزاوار ستایش است. و تیم نمایش را از این منظر می ستایم.
https://podcasts.apple.com/us/podcast/%D9%BE%D8%B1%DA%86%D9%85-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF/id1443101999
جای مردان سیاست بنشانید درخت
تا هوا تازه شود

دوست ارجمندم نقل از سهراب بزرگ در توضیح وضعیتی که به درستی درباره اش نوشتید عالی بود.
من که یک سالی است هیچ نمایشی ندیده ام ..
اما خوشحالم نظر شما دوست فرهیخته ام را درباره این نمایش خواندم... قلم و نگاه مهربان تان علی رغم تمامی ضعفهای مورد اشاره در اجرا، بسیار آموختنی است ...
ضمنا ممنون از لینک پادکست . حتما گوشش خواهم داد
قلم تان سبز رفیق گرانقدرم
۲۲ اسفند ۱۳۹۹
در این چهل و چند سالی که از خدا عمر گرفتم فهمیدم که سیاست کثیف ترین ابزار ادمی است.ایدئولوژی بزرگترین چشم بند انسانیت است و تعصب روی هرچیزی جز نادانی نمی آفریند.

انگار خودم نوشتم از بس ما چهل و چندساله ها تجربه زیستی مشترکی داریم ♥
۲۳ اسفند ۱۳۹۹
محمد کارآمد
در این چهل و چند سالی که از خدا عمر گرفتم فهمیدم که سیاست کثیف ترین ابزار ادمی است.ایدئولوژی بزرگترین چشم بند انسانیت است و تعصب روی هرچیزی جز نادانی نمی آفریند. انگار خودم نوشتم از بس ما ...
ممنون آقای کارامد عزیز
اره واقعا . من این جمله رو با گوشت جانم تجربه کردم یعنی ما چهل و چند ساله ها این رو به قیمت عمرمون تجربه کردیم.
سپاس از همراهی شما
۲۳ اسفند ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ما مختلفیم با نظرهای مختلف ....
مختلفیم را دیدم! با هزار اما و اگر و هزار دودلی! اشتیاقم از یکسال نمایش روی صحنه ندیدن می آمد و دودلی و تردیدم از هجوم کامنت های ستایش گر که گاه از اکانت های یک روزه و گاه از اکانت های چند روزه زیر دیوار این نمایش نوشته می شد. تردیدم را با دوست تیوالی قدیمی آقای فدایی عزیز هم درمیان گذاشتم و چون دوستان قدیمی و صاحبان قلم نیز یاداشتی درباره این نمایش ننوشته بودند، این دودلی بیشتر و بیشتر شد اما در نهایت اشتیاقم بر دودلی فائق آمد و خوشحالم که این ریسک را انجام دادم. مختلفیم به عقیده من یک نمایش در خور تشویق است هم به جهت نویسندگی، هم به جهت کارگردانی و هم به جهت اجرا. موسیقی زنده ی کار نیز لذت دیدن نمایش را بیشتر کرد. اصولا نمایش نامه های ایرانی بنا به هزار دلیل، خوب از کار در نمی آید. یا ایده خوب است و نوشته خراب یا نوشته خوب است و ایده تکراری و ابتر! یا اینکه هر دو خوب نیست. در این سالها که تئاتر دیدم، تقریبا هیچ نمایش شش دانگ نوشته شده توسط نویسندگان ایرانی ندیدم یا به اندازه انگشتان یک دست، کم دیدم. اما مختلفیم را در خور تشویق میدانم . ایده جنگ و پرداختن به سربازانی که نمی دانند برای چه با هم می جنگند و چرا کشته می شوند، ایده ی جدیدی نیست. شاهکارهای زیادی هم در تئاتر و هم در سینما در این ژانر خلق شده است. داستان "مختلفیم" در جنگ جهانی دوم رخ می دهد. چهار گروه سرباز از کشور های مختلف، در یک ماموریت سری، قصد دارند یکی از افسران ارشد آلمان را بکشند. بی آنکه از هم خبر داشته باشند. شروع صحنه با معرفی تیم های سربازان اتفاق می افتد و از همان ابتدا می فهمیم که احتمالا اجرای زیبایی را شاهد خواهیم بود. چهار تیم از این کشورها در دایره ای بسته دنبال هم می روند. دایره ای پوچ که انتهایی ندارد! انگار گیر کرده اند در سرنوشتی محتوم. می چرخند و می چرخند و می چرخند در دایره ای بی انتها! هر گروه از قصد و هدف خود در بخش های مختلف نمایش می گویند و ما با انها آشنا می شویم. نقد هایی به حضور خود و به فلسفه جنگ می کنند و فلسه احمقانه کشتن هم را زیر سوال می برند اما به دستور فرمانده، به ماموریت خود بر میگردند و ادامه می دهند! به عقیده من این بخش از نمایش خیلی خوب از کار در آمده است. بازی ها روان است. تاکید کارگردان به استفاده از زبان مادری هر گروه، به نظرم بسیار هوشمندانه بوده و هرچند که خواندن بالانویس، تمرکز مخاطب را برهم می زند اما در مجموعه به نمایش کمک کرده و لذت تماشای آن را بیشتر می کند. یک گروه روسی ... دیدن ادامه ›› صحبت می کند، یک تیم فرانسوی، یک گروه انگلیسی و گروه دیگر آلمانی. نوبت هر یک که می شود شما بی قضاوت از دیدگاه همان ها، وارد قصه می شوید، حرف می زنید، غمگین می شوید و همراه همان ها، به همان زبان، برفلسفه جنگ لعنت می فرستید و برای سرنوشت محتوم سربازان اشک میریزید. بازی های خوب بازیگران جوان نمایش هرچند در جاهایی می توانست بهتر باشد اما بسیار خوب از کار در آمده و شما را در این میدان خشمگین خون آلود بی رحم، همراه می کند. دیالوگ ها خیلی کلیشه ای و اغراق آمیز و شعار گونه نیست و تا این جای کار فکر می کنم نویسنده تلاشش به کرسی نشسته است. پرده دوم اما شکل دیگری دارد. چهار زن و یک کشیش وارد صحنه می شوند که می شود برداشت های گوناگونی را برای ما داشته باشند. از دیکتاتوری دینی تا حکومت های توتالیتر و دیکتاتور های عصر حاضر، همگی را می توان در قاب این پرده مشاهده کرد! شاید دلیل عمده آن هم این باشد که همه ی دیکتاتور های جهان تقریبا به یک شکل و با یک رهیافت به جهان نگاه می کنند. این می خواهد در قرن هجده باشد یا قرن نوزده و یا قرن بیست، چندان فرقی نمی کند. البته چیزی که کارگردان در مصاحبه اش از بیان آن خوداری می کند و بنا به هزار دلیلی که در ذهن خود دارد با زیرکی از آن رد می شود. اما همیشه متن چیزی جدا از نویسنده اش سخن می گوید و آنگاه که از کتاب خارج می شود، تاویل پذیر میگردد و هر مخاطب می تواند آن را در هرچهارچوب ذهنی خود تفسیر و تاویل کند. چهار زن که نمایانگر چهار ابر قدرت جهان هستند به همراه یک کشیش بیرون گود نشسته اند و در آرامش تمام، تراژدی جنگ را با هم می نویسند بی آنکه سربازان چیزی بدانند. تاریخ جهان سرشار از این طنز تلخ است و جنگ همواره توافق کسانی هست که همدیگر را می شناسند و با همدیگر چای می خورند و عکس میگیرند برای به مسلخ فرستادن سربازانی که همدیگر را نمی شناسند! تاریخ سرشار است از این طنز تراژدیک! دیالوگ های این بخش از نمایش عریان تر،بی پرده تر و ملموس تر است همراه با طنزی که تماشاگر را هم می خنداند و هم بغض اندود می کند. این بخش از نمایش که به شکلی جمع بندی و نتیجه گیری نویسنده درباره پدیده جنگ می باشد به عقیده من از بخش اول و انتهایی کار ضعیف تر در آمده است. فکر میکنم اگر این بخش نبود، شاید کار قشنگ تر جمع میشد. من خودم جمع بندی لخت و عریان را در این حد نمی پسندم و شاید می شد به شکلی دیگر و در تلویحی عمیق تر به این موضوع پرداخت. از اینرو گمان می کنم این بخش از نمایش، قدرت نویسندگی دو بخش دیگر را ندارد. البته تیکه های جالبی نظیر رای گیری و استخراج آرا از صندوق و برخی دیالوگ ها، من مخاطب را می برد به فضای های سیاسی ای که قطعا کارگردان چندان چنین قصدی نداشت! اما صد عجب که همه ی دیکتاتور های جهان تقریبا شبیه هم هستند و بگذریم......
بخش سوم نمایش هم اتفاقی است که باید بیوفتد. یک عده جوان با تصمیم یک عده دیگر به جان هم می افتند و همدیگر را می کشند بی آنکه بدانند افرادی نشسته اند در پشت صحنه و این نمایش را برایشان رقم زده اند. جنگ با همه ی زشتی هایش چهره نمایان می کند و یکی یکی جوانان، به خاک و خون کشیده می شوند. همه چیز طبق نقشه پیش می رود و تئاتر در رقص مرگ اندود سرباز آلمانی در هاله ای از مه تمام نمی شود! ادامه می یابد و همانطور که سرباز آلمانی بالای سر اجساد پخش زده بر زمین می رقصد ما سالن نمایش را به دستور کارگردان ترک می کنیم!
به عقیده من "مختلفیم" یک کار در خور تشویق است از چند نظر! برای زحمت و تلاشی که تیم جوان اجرا کشید و کوشید که یک کار در خور صحنه تئاتر را روی صحنه ببرد که گمان می کنم موفق بوده است. از نقطه نظر نویسندگی کار که یک نویسنده جوان توانست در حد خوب نمایشنامه را جمع کند و آنچه را در ذهن دارد به روی کاغذ بیاورد. گمان کنم که می شود به این تیم نویسندگی اعتماد کرد با اشتیاق، کار بعدی آنها را نیز منتظر بود. از نقطه نظر کارگردانی نیز به عقیده من مختلفیم امتیاز خوبی می گیرد. کارگردان جوان نمایش به خوبی از عهده کار برآمده و یک نمایش نامه خوب را برای مخاطبش روی صحنه برده و از همه چیز به نحو احسن استفاده کرده است. صد البته که می تواند در کارهای بعد بهتر باشد و امیدوارم که مسیرش را ادامه دهد و روز به روز کارهای بهتری را تولید کند.گروه موسیقی و اجرای زنده را هم دوست داشتم. موسیقی کاملا با متن همراه بود و غم جنگ را درون قلبم نواخت. در یک جمع بندی به عنوان کسی که تقریبا یک سال از آخرین تئاتری که دیده بودم میگذشت، کاملا راضی از سالن بیرون آمدم و خوشحالم که نمایش این تیم جوان و پرتلاش را تماشا کردم. نمی گویم: "کار بسیار معرکه ای بود و دوست دارم مثلا چند بار دیگر هم این نمایش را ببینم!" تعریف پر طمطراق هم نمی کنم اما معتقدم کار درخور تشویقی بود و امیدوارم که از این کارگردان و تیم نمایشی، کارهای بهتر و بهتری را در آینده شاهد باشیم چون نشان دادند استعداد خوب بودن را دارند.
پی نوشت: این روز های در زیر دیوار این نمایش نظرهای زیادی می بینیم که به تعریف از نمایش پرداختند و دوستان قدیمی تری را هم می بینیم که از این همه کامنت های ستایش گر و چند روزه در شگفتند. آنقدر شگفت زده اند که مشکوک شده اند به فیک بودن نظرات و بحث های اینگونه. دوستی در کامنتی جداگانه زیر یاداشت از تیم همیاری عزیز خواسته بود که اکانت های دوستانی که نظر داده اند را چک کنند تا ببیند چند روزه است!!! دوستی دیگر در جواب مفصل توضیح داده بود که آدم می تواند یک روز از اکانتش گذشته باشد و نظر بدهد که صد البته درست است. این بحث ها به ناراحتی و دلخوری دوستان جدید تیوالی و مشکوک شدن دوست های قدیمی تیوالی منجر شده است که گمان کنم در این نمایش به اوج رسیده است. به عنوان کسی که از سال های تقریبا دور در تیوال می خوانم و نظراتم را به اشتراک میگذارم، خواستم چند نکته را دراینباره یاداوری کنم. اول اینکه سابقه و یا قدیمی بودن بنده هیچ حق و یا ارجح بودنی را برای من ایجاد نمی کند و می دانم همه ی دوستان هم به آن اذعان دارند. دوم اینکه منظور دوستان از اکانت های یک روزه و چند روزه و بارش کامنت های فراوان زیر یک نمایش، به نظرات این کامنت ها ربطی ندارد بلکه رویه ای که چند ماه اخیر در تیوال روال شده است را مد نظر قرار داده است. در گذشته اگر زیر نمایشی، یاداشتی نوشته می شد به علت اندک بودن مخاطبان تیوال، بیشتر بحث ها کارشناسی و نظرات مبسوط و با بیان دلایل بود و این کمک می کرد که انتخاب یک نمایش برای بقیه اعضای تیوال راحت تر باشد. در واقع چون تعداد کم بود، دوستان به عمق بیشتر می پرداختند و از این طریق مباحث جدی تر و غیر احساسی تر بود اما در ماهای اخیر با افزایش مخاطبان تیوال این وضعیت فرق کرده است. اغلب نظر ها کوتاه و کامنت ها اینستاگرامی شده است. هیچ دلیلی در له و یا علیه یک نمایش نوشته نمی شود و صرفا با تعریف و چند کلمه تشویق تمام می شود. جواب ها نیز همان شکل، بیشتر شخصی و احساسی و گاهی اوقات هم خارج از دایره فرهنگ و تند! به عقیده من کثرت همیشه همراه خود این را اشکال را دارد. وقتی زیاد می شویم قطعا تشخیص سخت تر می شود. از سوی دیگر در ماه های اخیر صاحبان نمایش و تهیه کنندگان با شناخت جایگاه تیوال و تاثیر آرای مخاطبان و کامنت های نوشته شده در ذیل آن، دریافته اند که این امر در توجه مخاطب و استقبال آن می تواند اثر گذار باشد و متاسفانه رویه غلطی را در پیش گرفته اند که با تشویق ایجاد اکانت های یک روزه و بمباران کامنت های مثبت و امتیاز های ناروا، سعی در جلب مخاطب بیشتر دارند. یعنی نگاه به تیوال به شکل ابزار بازاریابی و تبلیغات. این مشکل که گریزی هم از آن نیست مرز بین حقیقت و دروغ را به حداقل رسانده است و صد البته خیلی از تردید های دوستان قدیمی تیوالی را دامن زده است و شکوه هایشان را بلند کرده است. به عقیده من این آفت را گریزی نیست! باید همه به آن عادت کنیم. حقیقت در جهان متکثر رخ پوشاننده تر شده است و پیدا کردن سره از ناسره سخت تر! اما باید قبول کرد که نباید همه را با یک چوب زد. من خودم ترجیح می دهم در چنین جهانی بی پیشداوری و قضاوت ، پیرامون حقیقت، مطالعه بیشتری داشته باشم و تلاش کنم در رویارویی با پدیده مد نظرم، تجربه مستقیم خودم را داشته باشم و نظرم را مبسوط و با ذکر دلایل در اینجا به اشتراک بگذارم. البته این روش من است و شاید کسی بخواهد یک کلمه بنویسد یا یک خط! و چون "مختلفیم" باید بپذیریم که همه ی انسانها می توانند از نگاه خود به پدیده ها بنگرند! حقیقت جهان پنهان تر شده است! تازه اگر بپذیریم حقیقتی در جهان وجود دارد! که به عقیده من اینگونه نیست! ما مختلفیم و زیبایی جهان به اختلاف است! به داشتن دیدگاه های متفاوت و مخالف حتی متضاد. جهان مختلف زیباست.
پی نوشت دو: در ابتدای نمایش کارگردان خطاب به تماشگران گفت که با عرض پوزش به خاطر ترافیک ممکن است بعضی از تماشگران دیر برسند که با شرمندگی از شما می خواهم انها را به سالن راه بدهم و در گوشه سمت چپ سالن مستقر کنم که با اعتراض یکی از مخاطبان مواجه شد و اما در جواب گفت : اگر راه ندهم میروند در تیوال می نویسند و اعتراض می کنند و نظر منفی میدهند که بقیه نیایند! از این نکته کارگردان خیلی دلم گرفت. نه از کارگردان که واقعا درد داشت و از روی استیصال می گفت که نکند زحمت یکساله اش تحت تاثیر نظر مخاطب پر توقع، در جذب مخاطب و فروش با مشکل مواجه شود. از این ناراحت شدم که هنوز در چنین فضایی دوستانی هستند که رعایت حداقلی های دیدن یک نمایش را نمی کنند و پر توقع وقتی از ورودشان جلوگیری میشود مدعی، روی دیوار تیوال امتیاز منفی می دهند و یاداشت مدعیانه می گذارند. آن روز خیلی دلم برای کارگردان و تیم نمایش گرفت. واقعا صحنه تئاتر با قهوه خانه متفاوت است که هر وقت وقت کنیم و رسیدیم انتظار داشته باشیم که وارد سالن شویم. این حداقل احترام به خود،به تیم نمایش و به سایر مخاطبان است که راس ساعت در سالن حضور پیدا کنیم و کارگردان را در چنین موقعیتی قرار ندهیم.
با سپاس از تیم نمایش
نمی‌تونم اشتیاق و ابتهاج و لذت وافری که از خواندن این نوشته به من دست داد رو توصیف کنم.
درود بی‌پایان بر تو کاوه عزیزم.
۰۶ اسفند ۱۳۹۹
محمد حسن موسوی کیانی
تو فقط حرفشو می زنی.. والا.. نه خارج رفتی، نه با من تئاتر دیدی..
قول میدم هوای جهان خوب شد یه برنامه بزاریم در خدمت تون باشم.چی از این بهتر اقای موسوی عزیز که در کنار شما دوستان تئاتر ببینیم و‌گفتگو کنیم.
۰۸ اسفند ۱۳۹۹
کاوه علیزاده
قول میدم هوای جهان خوب شد یه برنامه بزاریم در خدمت تون باشم.چی از این بهتر اقای موسوی عزیز که در کنار شما دوستان تئاتر ببینیم و‌گفتگو کنیم.
عزیزی...
🤗🤗🤗🤗
۰۹ اسفند ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
داستان کوتاه: ملیحه
ملیحه
نشسته بودم زیر یکی از زمین‌های تهران که با چند تا صندلی لهستانی، چند فنجان بوی قهوه و یک عالمه دود سیگار، داشت ادای کافی‌شاپ‌های دهه پنجاه رو در می‌آورد. نصف صورت همفری بوگارد، جوانی‌های آل پاچینو، موهای سفید شاملو با چند خط شعر که برای جوانی‌های آیدا سروده شده بود، چهره خسته فروغ! چند کارگر نشسته روی میله‌های آسمانخراشی در نیویورک، چند تصویر یادگاری از شجریان و چند عکس دیگر که نمی‌شناختمشان، کج و معوج چسپانده شده بود روی دیوار‌های گچیِ رنگ شده. پیانو فاخر مشکی رنگ واکس زده، با اینکه نبود، یکی از آهنگ‌های معروف را با نوازنده‌اش همراهی میکرد. نوازنده نشسته نبود روبروی در و انگشتانش روی صفحه پیانو، تند‌تند راه نمیرفت و با ریتم نت، پایش را بالا و پایین نمیکرد. بوی قهوه داغ، سرپا ایستاده بود و هر از گاهی می‌رفت تا جلد کتاب‌های قدیمیِ قرار‌گرفته شده در قفسه روبرو، بعد می‌ایستاد و اندکی از طعم تلخش را می‌چسپاند روی کتاب، چند کلمه از نوشته‌های داخلش را بر‌میداشت و می‌آورد بین فضای دلتنگ کافه، نزدیک سیگار‌هایی که داشتند هوای اتاق را می‌سوزاندند، پخش می‌کرد.
کافه پر بود از صدای سکوتی که آرام روی میزها سرو می‌شد و همهمه‌های که اصلا نبود. ملیحه آمد روبروی هیچ‌کس روی یکی از همین صندلیهای لهستانی لم نداد. ایستاد. شال گردنش را باز کرد و آرام گذاشت روی میز. میز به عطر گردن ملیحه آغشته شد و همه ملیحه را نفس کشید. ملیحه چترش را تکان داد. چند قطره باران تمام شده، ریخت روی هوا و آرام پراکنده شد روی موازیک‌های کف کافی‌شاپ که اصلا سفید نبود. بوی باران و خیسی ابرهای زمستانی که چسپیده بود روی گوشه‌های یقه ملیحه، فضای گرم کافی‌شاپ را برد تا خیابان سرد جمهوری و برگرداند. چند سر کنجکاو برگشت سمت ملیحه بی‌ آنکه هیچکدامشان، نگاه ملیحه را به خود جلب کند. ملیحه نشست، دستانش را از دستکش خالی کرد و دستکش خالی شده از ... دیدن ادامه ›› پوستش را گذاشت روی میز. کیفش را باز کرد و یک جلد کتاب چهل یا پنجاه صفحه‌ای سفید رنگ که عکس یوزپلنگی در حال دویدن رویش تصویر شده بود را بیرون آورد. ده صفحه اول تند تند ورق خورد. کتاب را خوانده و نخوانده به پشت برگرداند روی میز و صورتش را انداخت روی کف دستانش.
حالا کف دستان ملیح ملیحه، پر شده بود از یک عالمه غم و بغض و گریه و اخم و دلتنگی و سنگینی سر و بینی یخ زده قرمز و گونه‌های استخوانی و ابروهای کوتاه کم پشت و چشمان بیرنگ و لب‌های ترک خورده‌ی خط خطی. این همه‌ی ملیحه بود که اصلا دیده هم نمی شد و من داشتم حدس می زدم! چند لحظه همانطور مکث کرد. بعد دست انداخت درون کیف. سیگارم را از داخل کیفم برداشتم، فندک بلند شد و سیگار شروع کرد به تمام شدن. تند تند چند تا کام گرفتم. هوای گرم کافی شاپ داشت می‌سوخت و بعد از گذشتن از فیلتر مارلبروی فیلتر پلاس، می رفت روی دردهایم! یکی دوتا که نیست لعنتی! کتاب را گرفتم دوباره توی دستم. اولش را تند تند ورق زدم. روی پیشانی‌ام انگار مار راه میرفت و ابرو‌هایم را توی صورتم جمع می کرد.کدام صفحه بود؟! چندتا ورق جلوتر رفتم. اینجا بود گمان می کنم. خواستم شروع کنم به دوباره خواندن. یک مشت نفس سرد درون سینه‌ام گیر کرد. نه می‌توانستم فرو ببرمش و نه می‌توانستم به بیرون پرتابش کنم. بی‌آنکه در آبی فرو رفته باشم و یا طنابی دور گردنم باشد داشتم مزه مرگ را درون سینه‌ام میچشیدم. چند میز آن طرف‌تر، جوانی با موهای جو گندمی نشسته بود روبروی هیچ‌کس و داشت با خودش حرف میزد. هر از گاهی سرش را می‌چرخاند به این‌طرف و آن‌طرف، دستانش را فرو میبرد لای موهایش، قهوه‌اش را بلند می کرد تا امتداد صورت من، و به اندازه چند سی‌سی از قهوه می‌خورد. حدودا چهل ساله به نظر می‌رسید. با خط و خطوطی نامنظم روی پیشانی و چروک‌های محدودی دور چشم. انگار داشت چیزی می نوشت. نگاه را دوخته بود به هیچ جای کافه، چند میز آن طرف‌تر از میز من. سرش را که بلند میکرد، چشمانش هوای بین میز من را می‌شکافت، با بوی قهوه قاطی می‌شد، از لای دود سیگارم در هاله‌ای از غم، عرض میزم را طی می‌کرد، می‌رفت تا انتهای کافه و کوبیده می‌شد به تابلوهای روبرو که کج و معوج روی دیوار نصب شده بود. . نصف صورت همفری بوگارد، جوانی‌های آل پاچینو، موهای سفید شاملو با چند خط شعر که برای جوانی‌های آیدا سروده شده بود، چهره خسته فروغ! چند کارگر نشسته روی میله‌های آسمانخراشی در نیویورک، چند تصویر یادگاری از شجریان و چند عکس دیگر که نمی‌شناختمشان، کج ومعوج، چسپانده شده بود روی دیوار. از صورتش زیاد چیزی دستگیرم نمی شد. هیچ حسی در اطراف میزش پخش نشده بود. روی میز، یک خودکار، یک چتر عصایی تکیه داده شده به پشت صندلی، یک لیوان قهوه که هر از گاهی بالا و پایین می‌شد، چند برگ کاغذ و یک کیف دستی مشکی رنگ، تمام آن چیزی بود که از مرتضی می‌دیدم. شلوار جین مشکی‌اش هم از زیر صندلی لهستانی دیده میشد که با یک پیراهن دکمه دار اسپرت زغالی رنگ ست شده بود. سرم را که عقب‌تر می‌بردم گوشه بوت مشکی رنگ هم از زیر صفحه میز دیده میشد. روی پیشانی اش چند تا چروک بگی‌نگی عمیق وجود داشت. درست مثل کاغذ های قدیمی امتحانی! قهوه‌اش را می‌خورد، به روبروی نگاه می‌کرد، قهوه اش را پایین می‌آورد، به روبرو نگاه می‌کرد، دوباره قهوه اش را می‌خورد، به روبرو نگاه میکرد و شروع میکرد به نوشتن. کتابم را باز میکنم. کتاب را که باز کرد دوباره شروع کرد به خواندن. به سیگار کشیدن. به پرت کردن دردهایش دورن ابرهای بالای میز! ملیحه چند خط از کتاب را خوانده و نخوانده، جمع کرد درون چشمانش، نفس عمیقی کشید و خیره شد به هوای دم کرده‌ی اتاق. چشمهای زیتونی رنگش را برگرداند سمت موهای قهوه‌ای رنگ من. دوباره نفس کشید. من دوباره نفس کشیدم. او دوباره نفس کشید. من دوباره نفس کشیدم. یک لحظه نه! راستش را بگویم اصلا مکث نکرد. چشمانش را برگرداند. کتاب را برداشت و گذاشت توی کیفش. سیگارش را مچاله کرد در زیرسیگاری چوبی وامانده‌ی کثیف و هزار دود اندود. دستکشش را برداشت، وسایلش را جمع کرد و بی‌آنکه دوباره نگاهم کند رفت سمت صندوق. صدای کیف ملیحه حالا تمام حجم کافی شاپ را پر کرده بود. صدای کارت ملیحه از کیفش بلند شد و کشیده شد درون دستگاه! رمز کارت ملیحه بین دست‌های صندوق‌دار و دستگاه کارت خوان بود که ملیحه از در بیرون رفت و قدم زنان، خیابان منتهی به جمهوری را زیر بارانی که دیگر نمی‌آمد به انتها رساند. هنوز سر جمهوری نرسیده بود که شروع کردم به نوشتن.کاغذهای قبلی را پاره کردم. بعد فشارشان دادم بین مشت‌هایم و شروع کردم:
نشسته بودم زیر یکی از زمین‌های تهران که با چند تا صندلی لهستانی، چند فنجان بوی قهوه و یک عالمه دود سیگار، داشت ادای کافی شاپ‌های دهه پنجاه رو در می‌آورد. نصف صورت همفری بوگارد، جوانی‌های آل پاچینو، موهای سفید شاملو با چند خط شعر که برای جوانی‌های آیدا سروده شده بود، چهره خسته فروغ ! چند کارگر نشسته روی میله‌های آسمانخراشی در نیویورک، چند تصویر یادگاری از شجریان و چند عکس دیگر که نمی‌شناختمشان، کج و معوج چسپانده شده بود روی دیوار های گچیِ رنگ شده.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اندر احوال سیلی و سیلی زن


‫در غروبی ابلهی سیلی به سربازی بزد‬
‫که چرا با اشترم بدمیکنی‬
‫گفت :سرباز⁩ وطن عناب را‬
‫بچه خوشگل خط ویژه آمدی‬
‫از چه رو قانون خود رد میکنی‬؟
‫گفت : من ارباب عناب توام‬
‫تو چرا من را یهو “دد” میکنی‬؟
‫صورتت را گر نوازش میدهم‬
‫حق اربابی خود رد میکنی؟‬
‫گفت ... دیدن ادامه ›› سرباز وطن: خیلی خری‬
‫تو غلط را بیش از این حد میکنی‬
عابری از سوی دیگر میگذشت
این جدل را دید و بر جانش نشست
گفت ای “دد” این چه استدلال بود؟
راه را بستی و آمد میکنی؟
این همه افتاده اند دنبال تو
صحبت از آرا و درصد میکنی؟
از کجا اینگونه آدم گشته ای
چیز مردم را به مقعد میکنی!
اشترت گر می رود در راه کج
صحبت از قانون سرمد میکنی!
تو مگر گاو حسن بابا شدی؟
که حصار کوچه را رد میکنی؟
تو کجا سرباز این ایران کجا
با چه کس خود را تو هم قد میکنی؟
روزگارت می رود طی می شوی!
ظلم سیلی را به ایزد میکنی!
گفت آن عناب بر آن رهگذر
کام را مسدود کن ای خیره سر
ما خدا را بندگان مخلصیم
تو چه میدانی زما ای بی پدر
رو پیشانی مان صد جای مهر
تو کجا و ما کجا ای بی ثمر
ما وکیل مستمندان گشته ایم
با خدا در خانه اش بنشسته ایم
بوی عطر مهربانی میدهیم
وعده های لامکانی میدهیم
راه را بگشای تا آسوده شیم
ما نمی خواهیم تا آلوده شیم
با من از ملی گرایی گفته ای
از نظامت بی وفایی گفته ای
اغتشاش در روز روشن میکنی؟
افترا بر سایه ی من می کنی؟
میدهم بطری به ماتحت کنند
از دوپا آویز در شط ات کنند
با ولایت مشکلی داری بگو
لای پایت اِشپلی داری بگو
حرفهایت بس سیاسی گشته است
جمله هایت ناسپاسی گشته است
سیلی ام را من که حاشا میکنم
و شکایت پیش پاشا می کنم
گر تو شاهد میشوی شهدت کشم
سر ز سربازی و تا مهدت کشم
میکنم پرونده ات هفتاد من
قاضی ات را می خرم در انجمن
انقدر در انفرادی می روی
که فراموشت شود شرح سخن
رهگذر تا دید اوضاعیش پس است
گفت ای والا بلند دیگر بس است
سهم من کو از دو دست مست تو؟
سیلی من کو؟ که جان در دست تو
گر نوازش کرده ای من نیز هم
صورتم، جانم، تمامم، نیز هم
تو چرا مشتی به من ننواختی!
تف درون صورتم ننداختی!
تو چرا اینگونه با من می کنی؟
سیلی ات بر جان من کم میکنی؟
صورت سرد من و این دست تو
تو بیا تا من نشینم شصت تو
تو خدای سبزواری من کی ام؟
در نظام آینه داری من کی ام؟
ای فدای تو همه بز های من
ای بیادت هی هی و هی های من
زین نمد بیهوده گویی میکنم
چون شبان من یاوه گویی میکنم
صورت ما مال دستان شماست
روزی ما توی پستان شماست
چاکرت را کی نوازش می کنی
صورتش را کی تو مالش میکنی
این تو و این کشور بی چاره ام
این تو و این سینه ی صد پاره ام
کاوه گر شعری برایت گفته است
گور بابابی خودش را سفته است
ما کجا و مملکت داری کجا
ما کجا و صحبت از زاری کجا
ما چهل سال است که آری شدیم
اسب های بسته بر گاری شدیم
ما چهل سال است سیلی می خوریم
زندگی با طعم چیلی می خوریم
ما چهل سال است در زندان شدیم
صبح تا شب بازی رندان شدیم
ما چهل سال است مجنون گشته ایم
اتفاقا شکل هامون گشته ایم
ما چهل سال است در صف مانده ایم
آب خوش را نوش در کف مانده ایم
درد ما این سیلی و این راه نیست
سد معبر هم کنی بیراه نیست
خون ما را توی شیشه کرده اند
صد تبر بر جان ریشه کرده اند
ما تمام زندگی را باختیم
خوب ژن های شما را ساختیم
تو ببخش گر صورت ما کوچک است
یا درون سطل اشغال کودک است
تو ببخش آن تاکسی درگیر را
یا که آن راننده ی بس پیر را
ما رعایا از خوشی درمانده ایم
عقل خود را پیش تو رد داده ایم
چرت می گوییم و چراتی کنیم
مست می باشیم و الواتی کنیم
خرده ات بر من بگیر ای جان من
این تو و این صورت و دندان من
گر نکوبی سیلی ات بر روی من
من شوم در دامن صد تا اهرمن
اه عنابم! دهانم دوختی
از پشیمانی تو جانم سوختی
جامه را بدریدم و آهی کشان
بر بیابان میشوم تا بیکران
این خر ما دم نداشت از کُرٍه گی
سهم ما عن ناب بود از زندگی!

۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گاهی زندگی می تواند جلوی زندگی را بگیرد!
چند روز پیش در توئیتر دوستی نوشته بود اگر فیلم ناگهان درخت را دیدید و در آخر فیلم ناگهان یک درخت دیدید و خندید بیاد من بیوفتید! این نوشته کنایه آمیز را در چند جای دیگر هم دیدم. فیلم جدید یزدانیان برخلاف "در دنیای تو ساعت چند است" آنچنان با استقبال مخاطبان قرار نگرفته است! چه مخاطب عام و چه مخاطب خاص و منتقدان حرفه ای سینما! نقد ها و نوشته هایی را هم که می خوانیم تقریبا همه‌ی آنها نقطه عزیمت شان همان فیلم اول یزدانیان است و از آن منظر "ناگهان درخت" را نقد می کنند و معتقدند فیلم اول یزدانیان زیباتر و دوست داشتنی تر از آب درآمده است. بعضی ها ناگهان درخت را در ادامه در دنیای تو ساعت چند است می دانند و با ارجاع به لوکیشن های مورد علاقه یزدانیان، معتقدند این عاشقانه وی، علی رقم بهره گیری از همان تم داستانی و نماهای تصویری، چندان درخور ستایش در نیامده است و برخی دیگر معتقدند که این فیلم انگاری مشقی است که برای "دنیای تو ساعت چند است" زده شده است و ای کاش قبل از آن ساخته می شد. اما به عقیده من ناگهان درخت با همه‌ی مشکلات و شتابزدگی هایی که در ساختش دیده می شود یک فیلم درخور توجه است که می شود آن را تماشا نمود و از چندین منظر لذت برد. هرچند طرفدارش بودن کار سختی است و درباره اش نوشتن کار سخت تر! هرچند به قول دوستان برخی از دیالوگ هایش کلیشه ای از آب در آمده است! هرچند تم روایت آدم را پرت می کند در دنیای تو ساعت چند است و این مهم باعث می شود که شما با پیش قضاوت این فیلم را تماشا کنید. اما اگر از همه‌ی این ضعف ها بگذریم، ناگهان درخت را می توان یک فیلم متوسط دوست داشتنی دانست که می خواهد اتفاقا حرف های جدید بزند. فیلمی که غیر از لوکیشن های مورد علاقه یزدانیان، خیلی فصل مشترکی با دنیای تو ساعت چند است ندارد. شخصیت پیمان معادی شاید همچون علی مصفا گوشه گیر و خجالتی و عاشق پیشه باشد اما تضادهای اساسی با آن دارد. علی مصفای عاشق پیشه، همان گلی دبستانی را تا میانسالی اش دنبال می کند که برایش بوی پوست پرتغال روی بخاری بلند می کرد اما در ناگهان درخت ، خبری از سوزان (دختر مورد علاقه پیمان معادی در دبستان ) نیست. درآن فیلم اگر علی مصفا پذیرنده است و دل به تقدیر می دهد اما عاشق می ماند بر عکس در این فیلم پیمان معادی پذیرنده تقدیر نیست و عشقش را بدست می آورد و بر تقدیر غلبه می کند! حتی بچه دار می شود! فرزندی که نخواهد دید،نخواهد لمس کرد، به رشت نخواهد رفت،دریا نخواهد دید و نخواهد مرد!
یزدانیان، ... دیدن ادامه ›› عاشق دیگری را خلق کرده است که او هم در کوچه پس کوچه های رشت قدم میزند، و در پیاده راه شهرداری رشت راه میرود. او هم در انزلی خاطره های کودکی دارد و دریا را دوست دارد. راستی ماه ها که بدنیا آمده رشت هستیم شاید بهتر و بیشتر با این لوکیشن ها ارتباط برقرارکنیم. هر بار که فیلم های یزدانیان را می بینم دلم می خواهد چشمهایم را ببندم و پرواز کنم در کوچه پس کوچه های پشت مسجد صفی، در خیابان های بیستون و پیرسرا انقدر بی هدف راه بروم که سر از باغ محتشم دربیاورم. سر از بلوار انزلی شلوغ! اصلا انگار عاشقی کردن در خیابان های رشت یک حال و هوای دیگری دارد. و چه خوب در این دو فیلم این حس، دوباره زنده می شود. انگاری خود یزدانیان تجربه عاشقی در این کوچه پس کوچه ها را دارد ،انگار خوب میداند چه ساعتی زیر کدام شکل باران، باید از خانه بیرون بیاید و کدام سمت برود تا لذت عاشقانه ای آرام را نوش کند. یزدانیان انقدر رشت را خوب میشناسد که در این فیلم دست ما را میگیرد و میبرد دم در معشوقه‌ی هوشنگ ابتهاج! و این برای ما شمالی ها لذت دیدن فیلم را چند برابر میکند.
جایی روانشناس از پیمان معادی میپرسد اگر چندتا دلیل بخوای بگی که زندگی ارزش زندگی کردن رو داشته چی میگی و پیمان معادی میگوید:
سفربه رشت
بهار رشت
پاییز رشت
رشت
دریا
و رشت
باید به رشت رفته باشی و عاشقانه زیر باران قدم زده باشی تا این ها را همانطور که یزدنیان میبیند بببینی. (نویسنده دچار Ethnocentrism شده است:) )
جدا از این حال و هوای لوکیشن ها و حس های عاشقانه، فیلم دیالوگ های زیبایی هم دارد. دیالوگ هایی که اتفاقا خیلی پز روشنفکرانه ندارد و ساده است و به سادگی نیز بیان می شود. جایی پیمان معادی رو می کند به مهناز افشار و می گوید: نمی خواد راستش رو بگی. من خودم راستش رو می دونم. همیشه حقیقت زیبا نیست. اصلا دروغ بگو. بگو دلم برات تنگ شده بود ، بگو خیلی دوست داشتم دوباره ببینمت!... واقعا گاهی نیاز نیست حقیقت گفته شود. گاهی حقیقت انقدر دردناک و بی رحم است که می تواند شانه های یک مرد را کاملا بچسپاند به کف اسفالت.
اما نکته اصلی که به نظرم می رسد این است که زیر این نگاه عاشقانه و این حال و هوای نوستالوژیک طراحی شده که بین رئالیسم و سورئالیسم در رفت و آمد است، یک نگاه تقدیر گرایانه در برخورد با حقیقت و واقعیت در فیلم دیده می شود که اتفاقا می توان آن را بن مایه و نقطه عزیمت فیلم دانست. در سکانس پایانی فیلم زمانی که پیمان معادی سوار بر ماشین میشود تا همسرش را که درد زایمان دارد به بیمارستان برساند (با توجه به اینکه می شود فهمید چندان رانندگی نمی داند) ناگهان درختی در انبوه صاف ساحل دریا که تا چشم کار میکند و ماسه است و اب، جلوی چشمانش ظاهر می شود و ماشین با تمام سرعت ناگهان، می خورد به درخت! و این پایان ماجرا است! ناگهان درخت! جمله ای که دوستان منتقد هم از آن به طنز در چند مورد یاد کرده اند! اما شاید بتوان از منظری دیگر نیز این تصویر طنز را تفسیر کرد! به عقیده من درخت که نماد زندگی و سبزی است ناگهان در مقابل ماشین و عجله مرد عاشق پیشه سبز میشود و ماشین محکم کوبیده میشود به آن. و ناگهان درخت باعث پایان زندگی می شود! پایان زندگی فرزندی که اصرار پیمان معادی بر بوجود آمدنش، او را در شکم مادرش از بین می برد! در واقع درخت که نماد زندگیست در برابر زایش که باز نماد زندگیست سبز میشود و مرگ از داخل آن بیرون میزند! وچه دیالکتیک دراماتیکی! نتیجه برخورد ناگهانی با درخت، زایش دختری می شود که هرگز نخواهد دید! هرگز نخواهد لمس کرد، هرگز به رشت نخواهد رفت، هرگز نخواهد دریا را تجربه کرد و هرگز نخواهد مرد! فرزندی که در شکم مادرش در برخورد ناگهانی با درخت خواهد مرد! اگر از پوسته اول فیلم بگذریم و گمان نکنیم که کارگردان یا نویسنده فیلمنامه آنقدر هم ساده اندیش است که یک درخت را سر راه یک فیلم قرار دهد و نام فیلم را هم بگذارد ناگهان درخت! می توان به تفسیر لایه ی دیگری از روایت دست زد. به عقیده من اصرار بیش از حد پیمان معادی به بدست آوردن عشقش علی رقم اتفاق هایی که افتاده است را می توان به شکلی شنا کردن خلاف جریان تقدیر دانست! اصراری که به باردار شدن مهتاب و ازدواجشان می انجامد . ازدواجی که شاید از روی فشار بوده باشد و رضایت مهتاب را با خود همراه ندارد. شاید نوعی دلسوزی باشد که فرهاد توانسته است آن را ایجاد کند و مهتاب را به این مسیر بازگرداند. دست کاری در آنچه که میبایست اتفاق افتد. برگرداندن به اصطلاح تقدیر و پا فشاری در آن که چیزی جز بازگشت به همان تقدیر یعنی جدایی و مرگ ندارد اما با اتفاقی دردناک تر و سرنوشتی غم انگیز تر! یزدانیان به عقیده من می خواهد بگوید بهتر است بعضی چیز ها را بگذاریم همانطور که اتفاق افتاده است بماند. بگذاریم زندگی روال عادی خودش را به جلو براند. اصرار کردن به تغییر سرنوشت شاید چندان خوشایند نشود. اصرار بیش از اندازه می تواند زندگی را علیه زندگی بشوراند. این تاکید را گمان می کنم کارگردان با زیرکی در جای دیگری از فیلم نیز آورده است. استفاده از زوج قاسم خانی و شقایق دهقان که در عالم واقع طلاق گرفته اند به عقیده من از عمد صورت گرفته است و می تواند ارجاع ذهنی مخاطب را به تغییر تقدیر داشته باشد به کمک اتفاقی که در عالم واقع افتاده است . به عبارت دیگر کارگردان تلاش می کند این دو را باز کنار هم بنشاند و تقدیر را دور بزند! کاری که با اشاره در انتهای فیلم متوجه خواهیم شد تلاشی اشتباه بوده و آنها در فیلم نیز طلاق می گیرند! دوستی نوشته بود بازی این دو نفر هیچ کمکی به فیلم نکرده است و تنها به خاطر دوستی این دو نفر با یزدانیان این نقش ها به آنها داده شده است! که به عقیده من امکان این امر صفر است و یزدانیان این دو نفر را دقیقا با قصد و نیت در چهارچوب فیلم استفاده کرده است.
البته فیلم اشکالات زیادی هم دارد. مثلا مانند همه ی نوشته های ایرانی با عجله و سراسیمه نوشته شده است و ایده فیلم در این عجله ضربه خورده است. بازی ها به غیر از پیمان معادی (تاحدی) و خانم زهره عباسی چندان خوب از کار در نیامده است. اصرار بیش از حد کارگردان به نماهای رشت و انزلی هرچند برای ما رشتی ها زیباست اما گمان می کنم می تواند کارگردان را در یک مسیر کلیشه ای ببرد. مهناز افشار بیشتر من را یاد فیلم نهنگ عنبر می انداخت. طنز قوی آن فیلم، انگار در کارکتر این نقش بیننده را اذیت می کند. دختری که هی می رود و هی باز می گردد! کلیشه ای شده است برای مهناز افشار. همچنین منطق روایت نیز بر داستان نمی نشیند مثلا ماجرای دستگیری و زندانی شدن، چندان دارای منطق درستی نیست و خوب از کار درنیامده است. ریتم داستان هم کند و اذیت کننده شده است و مخاطب می بایست به زور تا پایان داستان همراه شود. دریک جمع بندی به عقیده من، "ناگهان درخت" یک فیلم متوسط دوست داشتنی است که می توان با حساسیت کمتر به دیدن آن نشست و بی انکه در دنیای تو ساعت چند است را ملاک قرار داد از دیدنش لذت برد. فیلمی که می توانست بهتر و جذاب تر باشد . تلاش کرد اما نشد.
پی نوشت: یاداشت فوق برداشت شخصی اینجانب است و می تواند کلا غلط و دور از ذهن کارگردان و نویسنده متن بوده باشد.

کاوه جان خسته نباشی...نوشته های بلند شما از معدود نوشته هایی‌ست که آدم رو موقع خوندن خسته یا کلافه نمیکنه...👍
من خودم اکثر نقدهایی که درباره این فیلم خوندم رو درست و به فیلم وارد میدونم...و به نظر من هم اصلا فیلمِ کم‌ایرادی نیست...
با این حال بسیار زیاد فیلم به دلم نشست...
یه جمله خوب نوشتی :"ناگهان درخت را می توان یک فیلم متوسط دوست داشتنی دانست که می خواهد اتفاقا حرف های جدید بزند"
و این قدم‌های کوچیک برای زدنِ حرفهای تازه در سینمای ما ،برای من قابلِ احترام هست ...این خلافِ جریان بیشتر فیلمسازها حرکت کردن...

یه ... دیدن ادامه ›› چیز بی ربط هم درباره صفی بگم...دیدی میگن " هیچ‌وقت برای شروع دیر نیست"؟ همیشه فکر میکنم یه مثال خوبش صفی هست...مثلا چه خوب که توی سنِ نه چندان کم تصمیم گرفت اولین فیلمش رو بسازه...
الان، تصور سینمایی بدون "در دنیای تو ساعت چند است؟ " اصلا برام خوشایند نیست...:)

شاید واسه همینه که موقع تماشای " ناگهان درخت" میتونستم کلی غر بزنم،اما از اول تا اخر فیلم،من غرق فیلم شدم...

گرچه تکرار میکنم مطلقا فیلم کم‌ایرادی نیست...:)



۲۹ آذر ۱۳۹۹
محمد حسن موسوی کیانی
عزیزی.. ❤❤❤❤ کار جدیدی یافتم با ۱۱ ساعت در روز و البته خوردن دارو ، ۹ ساعت خواب.. طی ۳ ماه گذشته فیلمی ندیدم.. و البته می ماند جمعه ها، که هر هفته داستان خودش را دارد و امروز مراسم ازدواج ...
به به! به سلامتی! تقریبا همه ی مان درگیر زندگی عجیب در ایران شده ایم. این روزها دارم پادکست احسانو رو گوش میدم. یک قسمت داره به اسم قوطی وقت کردی حتما گوش بده قشنگ انگار از زبان نسل ما داره حرف میزنه
https://podcasts.apple.com/us/podcast/ehsanoo/id1438957527?i=1000473923306
۰۵ دی ۱۳۹۹
کاوه علیزاده
به به! به سلامتی! تقریبا همه ی مان درگیر زندگی عجیب در ایران شده ایم. این روزها دارم پادکست احسانو رو گوش میدم. یک قسمت داره به اسم قوطی وقت کردی حتما گوش بده قشنگ انگار از زبان نسل ما داره حرف ...
چشم، حتما..
سپاس عزیز
❤❤❤❤
۰۵ دی ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

هی چشمانم را پاک میکنم هی دوباره خیس میشود هی پاک میکنم هی دوباره خیس میشود . اینهمه بغض نشسته درگلوی تمام نشونده از چیست؟ انگار آسمان غم گرفته این جمعه تلخ ، امده است تا زیر سقف صورتم پایین. نفسم کوتاه شده است و تمام بدنم سست است. با دست هایم ابر ها راکنار میزنم. اشک ها را پاک می کنم. کنار نمی رود. پاک نمی شود. تمام نمی شود این جمعه دلگیر مرگ اندود لعنتی. هر جای ایران را که باز میکنی نوایت دارد پخش میشود. تصویریت دارد جلوه میکند. عزیزی میگفت ترس های آدمی خلاصه یک روزی گریبان آدم را میگیرد و محکم میکوبدش به دیوار! همیشه از امروز می ترسیدم. روزی که بگویند نیستی، بگویند نمی خوانی، بگویند رفته ای به نمی دانم آن کجای آن سوتر. گمان میکردم در چنین روزی اگر زنده باشم در تشیع یک تاریخ، در تشیع یک فرهنگ در تشیع حافظه جمعی چند نسل در کنار میلیون ها مشتاق بلند بلند گریه خواهم کرد. اشک خواهم ریخت. انقدر اشک خواهم ریخت و راه خواهم رفت در کنار انبوه مشتاقانت که ارام خواهم شد. ای دریغ ! ای حسرت! حالا ان روز ترس فرا رسید. بی انکه بتوانیم کنارت راه برویم . بی آنکه آواز هایت را در کنار تابوتت همنوایی کنیم. بی آنکه تالار وحدت را تا میدان آزادی تشیع ات کنیم و بلند بلند بگرییم. حالا باید بسنده کنیم به همین پست های مجازی! به همین اندوه انبوه! به همین خداحافظ ساده! به همین اشک های نشسته روی مبل! به همین سیگار روبروی پنجره! به همین بغض که امانمان نمی دهد. به همین ابرهای تمام نشدنی آسمان نانجیب تهران.صدای یک تاریخ را سوار هواپیما میکنند و می برند تا در کنار استاد سخن دفن کنند. استاد آواز در کنار استاد سخن! چقدر حافظ و حافظیه حسادت می کنند امشب! چقدر مقبره سعدی دلگیر می شود امروز. کجای این ایران خاکت میکردند که ارام میگرفتیم. قلب ایران کجاست؟ انگار دارند تو را در سینه هایمان دفن می کنند که اینقدر سینه مان سنگین شده است. چرا هر چه گریه می کنیم آرام نمی شویم! ما یک خاک سپاری باشکوه به شما بدهکاریم! ما شما را درون سینه هایمان به خاک میسپاریم. قرار مان بماند برای تاریخ. برای روزی که ظلم ظالم و جور صیاد تمام شده باشد.مرغ سحر ایران زمین آسوده بخواب:(
مرغ سحر به خواب رفت..
راستش را بخواهی من کلا ۳ تا آهنگ با صدای شجریان
شنیدم.. مرغ سحر چند صد بار، همراه شو عزیز حدود صدبار
تفنگت را زمین بگذار حدود ۲۰ بار..
والبته مرغ سحر را به مراتب از دوتای دیگری بیشتر دوست
دارم..
ربنا هم که ماه رمضان پخش میشد را دوست نداشتم..
چون طولانی بود و ... دیدن ادامه ›› من روزه بودم و میخواستم زودتمام بشه..
از ۸۵ هم که روزه نگرفتم گوش هم نمی کردم بعدش هم که
سانسور شد..
حدود ۱۷ یا ۱۸ سال پیش دنبال اذان و ترتیل قرآن اش بودم
که پیدا نکردم..
پس قاعدتا نباید ناراحت باشم خیلی.. به خصوص که ۸۰
سال سن این قدر هست که افسوس نخوریم..
اما چیزی که شاید شجریان را این چنین محبوب کرد، تک
ستاره بودنش هست... ستاره ای درخشان در عالم موسیقی
و آواز..
اما برای من چیز مهمتری بود در مورد این آدم و آن هم
ظرفیت انسانی این آدم بود..
او انسانی شریف و بی حاشیه بود..
او انسانی گرم و افتاده بود.. خیلی ها یک دهم این آدم هنر
ندارند اما دنبال چهره شدن هستند..
شاید چیزی که دیگران کمتر بدانند، آموزش خصوصی به
خانم های علاقه مند به آواز بود..
بهرحال او انسانی خوب بود ولی ماندلا و اسطوره نبود اما تک
ستاره موسیقی سنتی ایران بود و کسی است که به این
زودی ها جایگزین نخواهد داشت..
در یک کلام شجریان استاد بود، استاد شجریان..
روحش قرین آرامش و راهش مستدام باد..
۱۸ مهر ۱۳۹۹
محمد حسن موسوی کیانی
غریبانه ؟ انسان می میرد کاوه جان.. غریبانه و آشنا نداره.. شجریان از معدود آدمهایی بود که به نظرم در این کشور در زمان حیات اش به حق اش رسید و به نظرم غریبانه هم نبود اسم شجریان در همه جا ...
ممنون آقای موسوی عزیز. درست می فرمایید. به قول شما دل تنگیست. و به قول شمس لنگرودی دلتنگی دانه انگور سیاه ات. لکدکوبش که می کنی مستت می کند اندوه. حالا ما مست اندوهیم.
شل سیلور استاین رو من هم عاشقش هستم. و من هم حسرت مرگ زودرسش را همیشه می خورم. خیلی نازنین بود.
۲۰ مهر ۱۳۹۹
کاوه علیزاده
ممنون آقای موسوی عزیز. درست می فرمایید. به قول شما دل تنگیست. و به قول شمس لنگرودی دلتنگی دانه انگور سیاه ات. لکدکوبش که می کنی مستت می کند اندوه. حالا ما مست اندوهیم. شل سیلور استاین رو من ...
حیف شد شل...
خیلی زود بود براش..
و ما نیز مست اندوهیم...
عزیزی کاوه خان❤❤❤❤
۲۰ مهر ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
از برادر بزرگم روزی که رفت دارخوین و دیگر برنگشت، یک تابلوی بزرگ نقاشی (که از روی عکسش کشیده شده است) مانده که هنوز در بهترین جای خانه ی پدری نصب شده است. از اون روزها فقط همین تابلو که بنیاد شهید در روزهای اول شهادتش برایمان اورده بود یادم هست و هق هق های تمام نشدنی مادرم که یک ماه تمام چیزی نخورد و تصویر خمیده پدرم که می نشست کنار اتاق و یک پایش را دراز میکرد و پیشانی اش را میگرفت بین دو انگشتان دست راستش و آه می کشید! دقیقا یادم هست وقتی خبرش را آوردند مادرم افتاد، پدرم نشست روی زمین و سرش را کوبید به کشوی کمد باز شده ی کنار رختخواب! بوی خون پیشانی پدرم بلند شد و با صدای نفس های مادرم که بالا نمی آمد تمام حجم گوش هفت ساله ام را پر کرد. مادرم که مرد، تیکه پارچه ای را پدرم زیر بینی اش سوزاند! او نفس کشید. تکه تکه! پاره پاره! و زنده شد. از آن غروب غمگین همین تصویر ها یادم مانده است و تصویر دو بسیجی که هفته بعد بوم نقاشی برادرم را آوردند و گفتند "آنها که برای خدا رفته اند را مرده مپندارید آنها زنده اند و نزد خدایشان روزی میگیرند و عند ربهم یرزقونند!
حالا برادرم سالهاست رفته است و سالهاست تابلوی نقاشی اش با پیشانی بند سبز رنگ روی دیوار خانه نصب شده است. روزی که می رفت نوجوانی ۱۸ ساله بود که میگفت یک وجب از این خاک نباید دست عراق بیوفتد. روزی که رفت حتی نمی دانست سیاست چیست. سرباز نبود. داوطلب رفته بود. هر از گاهی عکس هایش را برایمان میفرستاد. عکس هایی که حالا زرد شده اند! روزی که کنار چادر سرپا ایستاد و پیشانی بندش را بست، شاید فکر نمی کرد همان صدای فلاش دوربین قرار است سی و چند سال روی دیوارخانه ی مان نصب شود و هربار آهی شود که وجود همه ی مان را آتش بگیراند. همه ی دستاورد و دریافتی ما از بنیاد شهید ، بنیاد مستضعفان و جانبازان ،سازمانتبلیغات انقلاب اسلامی و کمیته های پرطمطراق جنگ، همین یک نقاشی شده است که چسپیده است به دیوار. قامت رعنای برادرم بی هیچ صدایی، بی هیچ نگاهی، بی هیچ عطر تنی، بی هیچ حرفی، رفته است درون قاب و میخ شده است به روبرو. روبرویم ایستاده است و به من نمی نگرد. روبرویم ایستاده است و مرا نمی بوسد. روبرویم ایستاده است و مرا در اغوش نمی کشد. روبرویم ایستاده است و نفس نمی کشد. روبرویم ایستاده است و مرا بلند نمی کند و تا سقف پرتاب نمی کند. همان شکل جوان. همان شکل رعنا. همان شکل هجده سالگی! حالا من بزرگتر از اویم. موهایم سفید شده است، دورچشمانم چروک شده است اما او هنوز همانگونه، همانقدر معصوم درست مثل همه ی این سال ها دارد نگاهم میکند. حسن و حسن های ما، هجده سالگی هایشان را فدای خاکی کردند که قرار بود درونش آباد شود. قرار بود ... دیدن ادامه ›› فقر از چهره اش زدوده شود. قرار بود کاخ هایش فروریزد و آزاد باشد. برادر من برادرهایمان رفتند و هرکدامشان شدند قاب عکسی پر حسرت چسبانده روی بهترین نقطه دیوار خانه ی پدری . بهترین هایی که فقط تصویرشان مانده است و انبوهی اندوه که جانمان را آتش میزند. آنهایی که بر میراث شان ماندند از ایران ویرانه ای ساختند و نشسته اند در صندلی های قشنگ و دارند نزد خدای خود روزی میگیرند که به راستی اینها عند ربهم یرزقون شده اند! از ایران حالا ویراه ای مانده است . ویرانه ای اسیر! ویرانه ای فقیر! ویرانه ای منزوی! ویرانه پرخاشگر! ویرانه ای ویران! چه خوب است که عکس ها نمی بینند.چه خوب است عکسها نمی توانند حرف بزنند . چه خوب است عکسها غصه نمی خورند و اشک نمی ریزند.
اگر این جوونا نبودن که الان عراقیا داشتن دم زاینده رود، “لب کارون” می خوندن...

فیلم دوئل
۲۷ شهریور ۱۳۹۹
رویا
خیلی تاثیر گذار بود👌🏼👍🏼
ممنون از لطف تون سپاس ار اینکه وقت گذاشتید.
۲۸ شهریور ۱۳۹۹
کاوه علیزاده
ممنون پوریای عزیز
من از تو ممنونم کاوه جان. از خودت، از خانواده ت و از همه ی کسانیکه این رنج رو شریک بودن باهاتون.
۲۸ شهریور ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یاداشت آقای پوریا صادقی عزیز را خواندم که درباره حال اینروزهای شهریار آواز ایران نوشته بود. هر انچه که می شد نوشت را ایشان گفتند. تصویری از زندگی نسل ما با صدای استاد. درون پرواز تهران را تا رشت می امدم و میخواندم و دلتنگ می شدم و بغض میکردم. پیاده که شدم چند خط نوشتم که قرار بود کامنت بشود زیر یاداشت ایشان .بعد تصمیم گرفتم اینجا بنویسم.بماند از روزهای بغض و حسرت و دلهره. روزهایی که خاطرات یک کشور روی تخت بیمارستان جم بود..

بخوان آوازه خوان شهر دلتنگی
بخوان بیداد را در جان عشاقت
نوایت را
دوباره ساز کن ای شهریار شهر سنگستان
شب است اینجا
سکوتی سهمگین میبارد از دیوار
کویری هم نوا با بم
برای ساز خاموشت دلش تنگ است
و مرغان سحر از ظلم ظالم ها
و مرغان سحر از جور صیادان
برای ... دیدن ادامه ›› یاد ایامت
برای آه بارانت
تمام شهر را دلتنگ می خوانند
زبان آتشت را سر بده بر استان جان
که جان ما
هوای مرغ خوش خوان می کند هر دم
که جان ما
نفس های تو را بالا و پایین می کند دم دم
بزن فریاد
نوا را در مرکب خوان
تو ای زیباترین پیغام اهل دل
تو ای خوابیده حالا در میان گنبد مینا
تو آرامی ولی اما
بدان حالا جهان ما
زمستان است
و قاصد ها خبر از حال بی حالت نمی آرند
وباران شهر را در بغض می شورد
بیا آوازه خوان نسل دلتنگی
بیا ای در خیال ما
صدای رده پایت مانده تا رویا
بیا ای آسمان عشق
سرت گرم و تنت خوش باد
سلامم را تو پاسخگوی و لب بگشا...


لینک یاداشت اقای صادقی عزیز

https://www.tiwall.com/wall/post/230758
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
جناب علیزاده عزیز، چه خوب کردی که پست مجزا گذاشتی. حیف از این شعر بود که مستقل نباشه. و بره زیر یه پست دیگه.
۲۶ مرداد ۱۳۹۹
پوریا صادقی
جناب علیزاده عزیز، چه خوب کردی که پست مجزا گذاشتی. حیف از این شعر بود که مستقل نباشه. و بره زیر یه پست دیگه.
ممنون از لطف تون اقای صادقی گرامی. ارزو میکنیم حالشون خوب شه زودتر.
۲۶ مرداد ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
روزی که همایون غنی زاده در جشنواره فیلم فجر جایزه بخش نگاه نو را نگرفت پشت تریبون رفت و چند دقیقه سخنرانی کرد که به لطف صدا و سیما بخشی از آن سانسور شد. من داشتم زنده مراسم اختتامیه جشنواره را نگاه می کردم. بعد کمی چرخ زدم در سایت ها و خلاصه ان بخش سانسور شده را پیدا کردم. بنده خدا چیز خاصی نگفته بود. حرفش این بود که من جایزه نگاه نو رو نگرفتم چون نتوانستم نگاه نویی وارد سینمای ایران کنم! اهالی سینما و ما هرچقدر سعی کردیم منظور آقای غنی زاده رو بفهمیم نشد که نشد! یعنی چگونه می شود یک نفر فیلمی بسازد و آن را در بخش نگاه نو ثبت نام کند و در جشنواره شرکت کند و ده شب منتظر هئیت داوران بماند که نتیجه داوری را اعلام کنند بعد فیلمش برنده جایزه بهترین فیلم نگاه نو شود آنوقت بیاید بگوید من جایزه را نمی گیرم چون نتوانستم نگاه نویی به سینمای ایران وارد کنم؟ خلاصه هرچه اون روز ها فکر کردم منظور ایشان را نفهمیدم. صحبت های ایشان و بحث های شبکه های اجتماعی مجابم کرد، فیلم را در زمان اکران به تماشا ننشینم و چیزی هم درباره اش ننویسم که قضاوت غلط نکرده باشم. حالا بعد از مدت ها فیلم مسخره باز آقای غنی زاده را به لطف فیلیمو دیدم. بعد آمدم نوشته ها و نقد های دوستان را خواندم. مثل همیشه نگاه ها متفاوت و در خیلی از بخش ها متضاد بود. برخی از دوستان آن را شاهکار سینمای ایران دانستند و ایشان را تارنتینوی ایران لقب دادند و برخی دیگر هم فیلم را ملغمه ای بی معنی می دانستند که در قالب فرم و تکنیک های متفاوت چیز خاصی برای گفتن نداشت. برخی هم معتقدند که با یک بار دیدن نمی شود تمام اندیشه ها و نقاط زیرین فیلم را متوجه شد به همین خاطر عده ای از دوستان در یاداشت هایشان عنوان کردند که چندین بار بی هیچگونه چشم بر هم زدن فیلم را به تماشا نشسته اند! به هر حال هر کسی از ظن خود شد یار آقای غنی زاده عزیز. اما من هر آنچه بیشتر این یاداشت ها و نقد ها را می خواندم باز کمتر متوجه منظور نویسنده و کارگردان گرامی میشدم. بماند که همان بار اول را به زور و در دو مرحله به تماشا نشستم اما برای فهم بیشتر بخش هایی از فیلم را دوباره نگاه کردم و هرچه بیشتر جستجو کردم چیزی دستگیرم نشد که نشد. دوستان هیچ اشاره ای به نقاط قوت فیلم (به غیر از تکنیک های فیلم برداری، جلوه های ویژه و بازیگری ها ) نکرده بودند. در یک یاداشت یا کامنت (خاطرم نیست) دوستی نوشته بود برای فهم این فیلم حتما باید پاپیون رو ببینید!!! خب این هم نکته جالبی بود. پاپیون و همه ی فیلم هایی که آقای غنی زاده بدان اشاره داشتند را قطعا دیده بودم بارها و بارها . اما این ها هم کمکی نکرد! در آخر فیلم دانش (صابر ابر ) می گوید :" من دانش هستم یک بازیگر بدون داشتن کوچکترین نقطه عطفی در زندگی ...شما صدای درون کله مرا می شنوید" با این جمله من گمان می کنم همه ی اینها صدای درون کله نویسنده است. نویسنده ای که سینما و ... دیدن ادامه ›› تئاتر دوست دارد و بسیار فیلم می بیند. "دانشی" که فکر می کند خیلی متفاوت است و بقیه جهان اندازه او نمی فهمند. نویسنده ای که یک سری دیالوگ های بریده بریده شده قشنگ را بر می دارد و با یک مشت فیلم های شاهکار جهان (که گمان می کند فقط خودش ان ها را می فهمد و دیده است) ترکیب می کند و به شکل "مسخره باز"ی از زبان دانش برایمان تعریف می کند! با خودم می گویم واقعا هنر چیز عجیبی است! اینکه شما بتوانید اینهمه تصاویر مربوط و نامربوط را با دیالوگ های پرطمطراق روشنفکر مابانانه به هم وصل کنید و بعد هم در قالب یک داستان بی معنی جنایی به هم بدوزید واقعا هنرمندی خاص و هنر هشتم می خواهد! هم هنرمندی می خواهد و هم شجاعت و قدرت. شجاعت و قدرت به این خاطر که شما بتوانید با چنین فیلنامه ای آقای نصیریان بزرگ، رضا کیانیان بی نظیر،صابر ابر توانمند ، بابک حمیدیان با استعداد و خانم هدیه تهرانی سخت انتخاب را مجاب کنید با شما همراه شوند و آبروی حرفه ای خود را بگذارند وسط. قطعا از این کار راضی هستند و راضی بودند که این انتخاب را انجام دادند و چو انجامش دادند، در سابقه هنری شان همواره باقی خواهد ماند و بماند برای تاریخ که قضاوت کند. همه ی این گزار ها را که میگذارم کنار هم فکر میکنم که حتما یک جای کار می لنگد. حتما من و امثال من که هم فیلم زیاد دیده ایم و هم کتاب به اندازه خودمان، خوانده ایم و هم به سبب رشته تحصیلی مان حرفه ای در بسیاری از موضوعات اجتماعی و فلسفی مطالعه داشته ایم،کار خود را خوب انجام نداده ایم و نمی توانیم درک روشنی از مسایل و موضوعات عمیق فلسفی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، زیباشناختی و غیره داشته باشیم. قرار دادن این همه اسم و فیلم و موسیقی و دیالوگ و بازیگر و جلوه های ویژه تکنیک های تئاتری و سینمایی و دکور و اندیشه های عمیق فلسفی کنار هم از " مسخره باز" یک شاهکار بزرگ ساخته است که برای درکش می بایست کفشهای آقای غنی زاده را بپوشی و با ایشان بنشینی روی تک تک صندلی سینماهایی که ایشان رفته و با ایشان و از دیدگاه ایشان بنشینی کنارش و کتابهایی که ایشان خوانده را ورق بزنی و موسیقی های مورد علاقه و پلی لیست ایشان را گوش بدهی تا بتوانی به اندازه ایشان از دیدن "مسخره باز" لذت ببری! اما باز می ترسم همه ی این ها را انجام دهم و سرآخر همچون ایشان در جشنواره فیلم فجر فیلمم را در بخش نگاه نو شرکت بدهم و بعد از دریافت جایزه هئیت داوران براشفته شوم و بگویم من این جایزه را نمی پذیرم چون هیچ نگاه نوعی نتوانستم به سینمای ایران وارد کنم!
به عقیده من " مسخره باز " یک فیلم کاملا معمولی است بدون هیچ نگاه نوعی (هر کار خارج از عادتی که قبلا تجربه نشده باشد را که نمی شود نگاه نو نامید ) که سیل ایی از محتویات ذهن شلوغ و غیر طبقه بندی شده "دانش" یا نویسنده را روبروی دوربین قرار داده است. فیلمی که با بازی بازیگران توانمندش هم نتوانسته از گرداب بی محتوایی نجات یابد. فیلمی که هم نصیریان،هم ابر،هم کیانیان،هم هدیه تهرانی و هم بابک حمیدیان با آن غرق شدند. فیلیمی با دیالوگ های پرطمطراق و البته جلوه های ویژه نو زیبا که یک "خود خاص انگاری" خاصی در دقیقه به دقیقه اش مشاهده می شود. فراموش نکنیم که فیلم و روایت را می سازند تا مفاهیم پیچیده فلسفی و هنری، در بستر تصویر و روایت داستانی قابل درک تر و قابل هضم تر شود و مخاطب راحت تر با آن ارتباط برقرار کند! اما ظاهرا آقای غنی زاده عزیز فیلمی ساخته است که نیاز است مباحث و مفاهیم عمیق فلسفی و هنری درباره ی آن نوشته شود. البته شاید هم ما دانش و سواد مان کم است و اندازه ایشان و شبیه ایشان کتاب نخوانده ایم و شاهکار های جهان را به تماشا ننشسته ایم.
نکته آخر اینکه این سکانس از فیلم پاپیون در زندان همیشه برایم جزی از تاریخ بصری و فکری خودم محسوب می شد و هر از گاهی آن را دوباره به تماشا می نشستم اما با دیدن آن در فیلم مسخره باز یک تصویر مسخره و عمیقا فیک و بی معنی در مغزم فرو نشست. مراقب باشیم با تاریخ ذهنی مردم چه می کنیم.


Ali، پویا فلاح و پوریا صادقی این را خواندند
بهزاد هندی، محسن جوانی و ماهرو رستمی این را دوست دارند
انصافا دمت گرم با این همه حوصله...
اصن فیلم ارزش نداشت انقد به خاطرش به انگشتات زحمت بدی...

در یه جمله..."فقط" یک بار با پف فیل بشینی ببینیش، از سینما هم که بیرون اومدی کامل فراموشش کنی...اصلا خودش فراموش میشه...

نبوغ و خلاقیت و این داستان ها رو هم بریزی دور...
۰۸ مرداد ۱۳۹۹
بیتا نجاتی
آقای علیزاده عزیز دم شما گرم ،بنظرم تا حالا هیچ نظری به این خوبی "مسخره باز" و "سازنده اش" رو توصیف نکرده بود. مساله اینجاست که عرضه و تقاضا باهم نسبت مستقیم داره؛ تا وقتی ...
ممنون خانم نجاتی عزیز که وقت گذاشتید. من هم با شما هم نظرم. البته همه ی آدم ها می توانند آنچه را دوست دارند بسازند و آنچه را دوست دارند ببیند اما بحث این است وقتی یک متن پابلیک می شود، دیگر ان متن به وی اختصاص ندارد و همه می توانند نظرشان را درباره آن اعلام کنند.اینکه ایشان زحمت زیاد برای ساخت این فیلم متقبل شده اند جای شک ندارد اما اینکه خروجی کار چه باشد را مخاطبان مشخص می کنند و به قول شما عرضه و تقاضا. به عقیده من باید همراه فیلم یک دایره المعارف اسطورشناسی فیلم هم منتشر می شد.این چند روز یاداشت ها و تفسیر های عجیب و متفاوتی خواندم.
۰۹ مرداد ۱۳۹۹
کاوه علیزاده
جناب صادقی عزیز ممنون که وقت گذاشتید و باعثه افتخاره تبادل نظر با شما در پاسخ به نظرتون چند نکته به ذهنم رسید که خدمت تون عرض می کنم: 1- بنده کلا با تئاتر و فیلم و موسیقی و هر آنچه که حال ...
شما بزرگواری و خوشحالم‌که‌تونستم نگاهم به فیلم رو باهات مطرح کنم. و ممنون بابت پاسخ خوبی که دادی.
امیدوارم خیلی زود تجربه ی دلنشینی از دیدن فیلم داشته باشی.
۰۹ مرداد ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آسمان گر جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا؟
نمی دانم چرا گردون به کام من نمی گردد
اگر عیبم پریشانی است زلف یار هم دارد

«شریف شیرازی»
۰۸ مرداد ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اندر احوال این روزهای نقدها و پاسخ ها..

چو پرده دار به محنت می زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

با هم مهربان تر باشیم................
چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را

کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
۲۳ تیر ۱۳۹۹
چو پرده فرو افتد نه تو مانی و نه من!
جدال کارگزاران و اصلاح طلبان در روزنامه هایشان
در میانه های دهه ۷۰ شمسی...
۲۴ تیر ۱۳۹۹
محمد حسن موسوی کیانی
چو پرده فرو افتد نه تو مانی و نه من! جدال کارگزاران و اصلاح طلبان در روزنامه هایشان در میانه های دهه ۷۰ شمسی...
:)
۲۴ تیر ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چرخ زدن در دنیای موسیقی اتفاقی من رو رسوند به یک کانال در ساندکلود به اسم "با من گوش کن". فکر کنم خوشتون بیاد. یه تلفیقی از دیالوگ فیلم ها و موسیقی. سلکشن های جالبی داره توصیه می کنم حتما یه سر بزنید بهش. دیدم پادکست هم داره ولی کاناله ساند کلادش کامل تره. هر دوتا لینکش رو میذارم. امیدوارم دوست داشته باشید.
ساند کلاد:
https://soundcloud.com/baman_goosh_kon
پادکست:
https://podcasts.apple.com/us/podcast/%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D9%86-baman-goosh-kon/id1506470084
چند اپیزود رو گوش دادم
چقدر اندازه و جذاب بود
سپاس کاوه عزیز
۱۹ تیر ۱۳۹۹
نیلوفر ثانی
چند اپیزود رو گوش دادم چقدر اندازه و جذاب بود سپاس کاوه عزیز
خوشحالم که دوست داشتید. منم خیلی از اپیزود هاش رو دوست داشتم مخصوصا اون کارای کیارستمی رو . و سلکشن دودک ها.
۱۹ تیر ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گمان کنم بیش از 25 سال پیش بود. زمانی که دانشجو بودیم. روزی با رضا و محمد و هادی و سعید و سیروس و ده دوازده نفر دیگر از دوستان، راهی ارتفاعات ماسال شده بودیم. سوار بر مینی بوسی آبی رنگ که به همت آقای زارع (مدیر انوقت امور دانشجویی دانشگاه گیلان و همکلاسی مان) در اختیار مان قرار گرفته بود. پیچ خم جاده های شمال را بالا می رفتیم. در مه. در پیچ و تاب. از لابه لای گله های گوسفند . از لابه لای ابرهایی که خودشان را رسانده بودند کف اسفالت و سینه شان را میسابیدند روی دانه های خاک. به پیشنهاد سیروس قرار شد هر کس چیزی بنویسد بماند برای یادگار از این لحظه. کاغذ و قلم را برداشتم و از شیشه به بیرون نگاه کردم. جاده همانطور زیر پاهایمان در بلندای مه و ابر پیچ می خورد. مینی بوس ما با همه ی شلوغی اش، از جاده می گذشت و لحظه ای بعد سکوت مطلق و مه و صدای درختان، همه ی جاده پشت سرمان را در بر میگرفت. من نوشتم:
هیچ چیز مانند جاده تنها نیست
می رود ولی همیشه هست
می برد ولی همیشه هست
حالا از آن روزها سالهاست که می گذرد. نشسته ام جلوی تلویزیون و نگاه می کنم به مینی بوس قرمزی که هر از گاهی در نمای دور یا نزدیک از وسط یا کنار فیلم می گذرد. جاده ی باریک را طی می کند و از آن سوی قاب تصویر خارج می شود. بی انکه بداند جهان دارد تمام میشود. بی انکه بداند جهان دارد کنار دوستانش، آخرین جشن تولدش را می گرید، بی انکه بداند جهان دارد درد دلهایش را با گاوش می گوید و بی انکه بداند جهان دارد آخرین یاداشتش را می نوسید. مینی بوس قرمز همچون خون، درون رگ های جاده راه می رود بی ... دیدن ادامه ›› انکه چیزی بداند. بی آنکه چیزی برایش مهم باشد. بی انکه بایستد. مسافری سوار می کند، می رود، پیاده می کند، می رود، گویا این وسیله ساخته شده است برای رفتن. برای در جریان بودن. برای نایستادن.
جهان با من برقص سروش صحت هرچند یک فیلم کاملا متوسط است و ایده اش هم نیز خیلی بکر و تازه نیست اما روایت ساده و صمیمی اش همان حال و هوای نوشته ها و یاداشت های سروش صحت را دارد. آرام، ساده، بی الایش و خیلی روزمره! جدا از حرف های خیلی فلسفی به زور قرار داده شده در قاب دوربین. شاید همین سادگی و بی آلایشی به نقطه آشیل فیلم تبدیل شده باشد و آن را از این بخش آسیب پذیر کرده است. سوژه و موضوعی که آقای صحت انتخابش کرده است درست است که خیلی تکراریست اما می تواند بسیار جذاب و دیدنی باشد. دیدنی از این منظر که می تواند ما را به فکر فرو ببرد و به تامل وا دارد. به راستی اگر هرکدام مان روزی بفهمیم که دو ماه دیگر خواهیم مرد چه کار خواهیم کرد؟ چه کسانی را دوست داریم دوربرمان باشند؟ دوست داریم چه کار هایی را انجام دهم. اصلا آن چند روز و یا چند ماه چگونه طی خواهد شد. اندوهی که در عمق رفتار های جهان با بازی خوب علی مصفا دیده می شود، آیا در ما هم همانگونه چهره نمایان خواهد کرد؟ اعتراض مان به همانگونه خواهد بود. جایی از فیلم علی مصفا می گوید "همه ی چیزهای بد شهر و زندگی شهر نشینی را گذاشتم و امدم در دل طبیعت زندگی سالمی داشته باشم اما نتیجه اش این شد!" به راستی اگر هر کدام مان در این موقعیت قرار بگیرد چنین اندوهی در دلمان سایه می افکند؟ تا کی این اندوه ادامه خواهد داشت؟ آیا ما هم هرکاری می کنیم نخواهیم توانست مرگ رو دوست داشته باشیم؟ آیا ما هم در روزهای آخر، از مرگ نخواهیم ترسید همانگونه که جهان در یاداشت های آخرش نوشته بود. در آن روزهای اخر ما هم دوست داریم همه، توجه شان به ما باشد ؟ به راستی در مواجه با مرگ هرکدام مان چه شکلی خواهیم بود؟ دلمان برای کجا های زندگیمان تنگ خواهد شد؟مرگ همانجور که جهان می گوید دوست داشتنی نیست! سیاه است! زشت است! از هر منظری که بدان خیره شوی، بی قواره و دردناک است! ترس برانگیز است. اما جهان بدون جهان، جهان بدون ما هم ادامه خواهد داشت. مینی بوس قرمز بدون ما هم در جاده های سرسبز بی رحم راه خواهد رفت! سعید و رضا و محمد و هادی هم بدون من زندگی خواهند کرد همانطور که دوستان جهان هم بدون اون زندگی کردند، بعد از انها هم آدم های بعدی ،بعد آدم های بعدی! بعد آدم های بعدی!
همه ی ما خیلی زور بزنیم تا پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها مان رو در یاد داشته باشیم و این غمناکی ما از مرگ را صد چندان می کند. جهان بدون ما بی هیچ گونه تغییری به راه خود ادامه می دهد! در توئیتر یکی نوشته بود: آرام باش! به هیچ چیز فکر نکن ! الان سال 1499 است . و ما سالهاست که مرده ایم! و چه اندوه بزرگی!
جهان با اینکه همه ی اینها را می داند، با اینکه اندوهگین است، با اینکه دلش برای همه چیز این دنیا تنگ می شود، با اینکه همه ی این دوستان به قول خودش گاوش! دلتنگش خواهند شد، در آخرین سکانس بر فراز کوه، جایی که آن سو تر سموفونی مرگ را برایش می نوازند و مینی بوس قرمز بی خیال از همه جا به راه خودش ادامه میدهد، ازجایش بلند می شود و دست در دستان پژمان جمشیدی الکی خوش! به رقص در می آید. "وقتی ای دل! به چشمان غزل خون میرسی خودت رو نگه دار! وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودت نگه دار! ای دل دیگه بال و پر نداری....
دوربین به عقب می رود. صدای خواندن دوستان جهان روی سمفونی نوازان مرگ تمام میشود و بی وقفه ای در موسیقی فیلم ،صدای رقص جهان به سمفونی مرگ پیوند می خورد. با خاطره ای از جهان که در آن از اولین اجاره خانه اش می گوید و اینکه پول پیش را از یکی از دوستانش قرض کرده بود و بعد وقتی که می خواست برگرداند، دوستش نگرفت و به او گفت : این قرض تویه به نفر بعدی و اون به نفر بعدی. فیلم با آخرین جمله ی جهان تمام می شود: الان دارم فکر می کنم من تو زندگیم چیزی به بعدی ها دادم؟ کاش داده باشم بعد برم! ..... کاش قبل از اینکه به انتهای سفرمون تو این جهان برسیم به این فکر کنیم که آیا چیزی به بعدی ها دادیم یا خیر؟...
جهان با من برقصِ سروش صحت، هرچند یک فیلم متوسط است،هر چند می توانست بهتر و زیبا تر باشد اما چیزی است که سروش صحت به بعدی ها داده است! هرچند یک چیز کوچک! درست مانند آن برنامه کتاب بازش که گوشه ای از کتابی را می خواند و کنار میایستاد تا ما خودمان بقیه اش را بخوانیم و از آن لذت ببریم. به عقیده من دیالوگ های خوب، بازی های تقریبا خوب که تلاش می کردند خیلی معمولی به نظر بیایند، موضوع خوب و تلنگر خوبی که سروش صحت به ما زد می توانست از این بهتر و قشنگ تر شود اگر نویسندگی قوی تر و محکم تری داشت. ضعفی که همیشه تاریخ گریبان آثار ایرانی را گرفته است و خواهد گرفت.
جهان با من برقص سروش صحت را دوست داشتم و با جهانش روزهای آخر زندگی ام را کنار دوستانم و آنهایی که دوست شان دارم، زندگی کردم، دلتنگ شدم،به کار دنیا و سرنوشت لعنت فرستادم،ترسیدم از سیاهی مرگ،با آن کنار آمدم و پذیرفتم که مینی بوس قرمز رنگ چه من باشم و چه نباشم در جاده های زیبای پر پیچ خم به راه خودش ادامه خواهد داد.
با جهان با من برقص سروش صحت دلم برای دوستانم تنگ شد و آرزو کردم کاش بتوانم چیزی در پایان این سفر به بعدی داده باشم....

مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق

جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق

به مأمنی رو و فرصت شمر ... دیدن ادامه ›› غنیمت وقت
که در کمینگه عمرند قاطعان طریق

بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام
حکایتیست که عقلش نمی‌کند تصدیق

اگر چه موی میانت به چون منی نرسد
خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق

حلاوتی که تو را در چه زنخدان است
به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق

اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب
که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق

به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام
ببین که تا به چه حدم همی‌کند تحمیق
۱۵ تیر ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تو می روی
که ابر غم ببارد......
نگاهی به فیلم جوکر
حالا که تب جوکر خوابیده است و این روزها،خانه نشینی فرصت خوبی را به ما داده است شاید بشود یاداشتی بر روی فیلم جوکر نوشت. به عقیده من جوکر یکی از خوش ساخت ترین فیلم های سال های اخیر و از فیلم های ماندگار تاریخ سینمای جهان خواهد بود. فیلمی تمام عیار از هر نظر! البته خواندن یاداشت های مختلف چاپ شده پیرامون این اثر هم برای خودش عالمی دارد. اصولا در یک فرا تحلیل می توان دو نوع نگاه کلان را درباره آخرین فیلم فیلیپس طبقه بندی کرد. نگاه محافظه کارانه که عموما جنبه خشونت گرایی فیلم را هدف قرار داده اند و آن را بیش از حد خشن و اغراق آمیز و بی رحم تصویر کرده اند و نگاه چپ گرایانه که آن را نقد کامل نظام کاپیتالیستی میدانند و به نحوی سمفونی سقوط نظام سرمایه داری را سر داده اند. مایکل مور منتقد همیشه منتقد سینمای جهان پا را فراتر می گذارد و در گوشه ای از نقدش به ترامپ حمله ور می شود: ((این فیلم درباره ترامپ نیست؛ درباره آمریکایی است که ترامپ را به ما داد - آمریکایی که برای کمک به طردشدگان،به تهی‌دستان هیچ احساس نیازی نمی‌کند. آمریکایی که در آن ثروتمندانِ پلید، فقط ثروتمندتر و پلیدتر می‌شوند)). به عقیده مور و دوستانش، جوکر آینه ای در دست دارد که توسط آن، جامعه ساخته شده آمریکا را و گاتهام شرارت را به ما نشان می دهد.
ژیژاک منتقد مکتب فرانکفورت نیز دیدگاهی چنین دارد اما تند تر با لبه های تیز تر ژیژاکی! او می گوید جوکر هر مقامی را مسخره می کند! او ویرانگر است اما دارای هیچ پروژه مثبتی نیست! راهی را برای برون رفت ندارد. او تصویر از هیچِ ویرانشده در نظام جدید روبروی مان قرار می دهد.حال گذشتن از این مرحله وفروریختن این دیوار با جوکر بود و ساختن دیوار های جدید و نظام جدید با مردم! ژیژاک معتقد است که نظم مسخره آمیز لیبرال دموکرات که هی خودش را اصلاح می کند و با طرح های سوسیال دموکرات، راه برون رفت برای خود می سازد کافی نیست و جوکر اتفاقا انقلاب تهیدست و از دست داده هاست در مقابل این نظم مسخره لیبرال دموکراتی ! جایی که بیل گیتس و زاکر برگ خودشان را سوسیالیست می دانند و این چیزی جز یک فریب بزرگ نیست که جوکر آن را فرو می شکند.
اما خوانش جوکر را از جنبه دیگر می شود انجام داد. به عقیده من آنچه که نظم کاپیتالیستی را بر رقیب ... دیدن ادامه ›› دیرینه اش "سوسیالیسم"، پیروز گردانیده است فقط در یک واژه پنهان شده است و آن ذات نقد پذیری جهان سرمایه داری است. از نقطه نظر فلسفی پر بیراهه نیست اگر بگوییم که هیچ نظام اندیشه سیاسی در جهان همانند نظام سرمایه داری با خون و پوست خود در همه ی عرصه های سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی معتقد به رقابت و نقد پذیری نیست. اصلا شالوده نظام سرمایه داری بر همین دو اصل است. رقابت آزاد و نقد. مایکل مور در یاداشتش می گوید از اینکه اجازه می دهند چنین فیلمی با چنین رویکرد فوندمنتالیستی اش در خود آمریکا ساخته شود جای بسی تقدیدر دارد! اتفاقا به عقیده من ذات نظام سرمایه داری در این است! اصلا اینکه در هر بزنگاهی خود آقای مور اجازه می یابد به راحتی هر چه تمام تر، در ارتباط با بالاترین مرجع کشور سخن بگوید بی پروا و از هیچ چیز نترسد، خاصیت نظام سرمایه داری است! این نه بدان معناست که آقای بوش یا آقای اوباما و یا اقای ترامپ عاشق چشم و ابرو مایکل مور هستند و یا با صحبت های ایشان سرشار از قدرت می شوند نه آنها می دانند اگر یک نفر از زاویه دیگر به آنها نگاه کند چیز هایی را می بیند که اگر بگوید می توان از آن چیز ها در جهت بهبود و بهینه ساختن هر چیز مورد نقد بهره بگیرند! خاموش کردن صدا و اجازه ندادن به ساخت فیلم های برخلاف جریان آب، کار ساده ا ست. با یک دستور العمل و چند خط ممیزی می شود! با یک بار بازداشت آقا مور و هزاران منتقد دیگر می شود! اما وقتی راه ها بسته شد گوش بسته می شود و اشکالات، دمل های چرکین می شود و آرام آرام سرطان می شود و جان آدمی را می گیرد. همانطور که جان شوروی سابق گرفته شد. نظام های دیکتاتوری با بستن زبان ها، خاموش کردن نقد ها و از بین بردن رقابت ها در واقعه تیشه به ریشه خود می زنند . روزی سر بلند می کنند و میبینند نیستند. اما هالیوود این را می داند. سرمایه می دهد تا فیلیپس (یکی از بهترین های جهان ) آن را بسازد، بهترین بازیگر جهان برایش بازی کند، بهترین کستینگ دورش جمع شود، بهترین تبلیغات برایش انجام شود ، بیشترین شکل ممکن درباره اش نوشته شود و بهترین شکل ممکن دیده شود ( منظورم سرمایه دولتی نیست. ایجاد بستر ساخت چنین پروژهای یا به عبارت دیگر ایجاد پارادایمی که در آن این اتفاق افتادنی باشد). بعد می نشیند کنار، یکی یکی می بیند، نقد ها را می شنود، خشونت کریه را ریشه یابی می کند و برای نیوفتادن به بلبشوی آخر فیلم، برنامه ریزی و هدف گذاری می کند! اینکه گمان کنیم این فیلم پایان قریب الوقوع نظام سرمایه داری را نشان می دهد و یا آخرین ضربه را بر پیکر بی جان این نظم جهانی می زند به عقیده من برخلاف نظریه پردازان چپ گرا ،کاملا برعکس است. اتفاقا این فیلم و امثال این فیلم، چراغی هستند که هر از گاهی می افتد گوشه ای از این نظام و خلل و فرج آن را به برنامه ریزان نشان می دهد و راه های برون رفت برایش برنامه ریزی می شود. به عقیده من شاهکار فیلیپس در دل خود گره گشایی هایی دارد که می شود درباره اش ساعت ها و هفته ها صحبت کرد. اما از این فرا تحلیل (که باز تاکید می کنم برداشت شخصی اینجانب است ) اگر بگذریم می توان جوکر را از دو جنبه فردی و اجتماعی هم به تفسیر نشست که باز هم در همان فرا تحلیل می شود درباره اش صحبت کرد.
جنبه فردی و اجتماعی شخصیت جوکر
شخصیت پردازی آرتور با بازی محیر العقول فینیکس بسیار زیبا و عالی از کار درآمده است. نمونه ای از شخصیت ترد شده که به هر دری میزند به بن بست می رسد. شخصیتی که کاری به کسی ندارد و می خواهد دلقکی باشد که برای گذاران روزمرگی های خودش و مادرش، سر چهار را برود و پول در بیاورد اما جامعه دهشتناک غلو شده گاتهام، از او مردی میسازد که نه تنها بر علیه نظم موجود ناخواسته می آشوبد بلکه کار را برایش به جایی می رسانند که مادرش را نیز بکشد. آرتور در چند ده دقیقه، از یک موجود مفلوک و بی آزار کتک خور، تبدیل می شود به یک موجود مهیب که به هیچ کس و هیچ چیز رحم نمی کند. جایی خوانده بودم انسانها به مانند یک ظرف می مانند. بعضی ها یک لیوانند، بعضی ها یک پارچ، بعضی ها یک بشکه و بعضی ها هم یک استخر! اما ظرفیت همه این بعضی ها نمی تواند لایتناهی باشد و انگاه که پرشد، دیگر حتی یک قطره هم یک قطره خواهد بود! کسی نمی گوید یک قطره سر ریز شد می گوییم فلان ظرف سر ریز شد! شاید این مثال خوب باشد برای توضیح وضعیت ارتور . یک جایی از قصه دیگر سر ریز شد! دیگر از خودش بیرون زد. ناکامی های پی در پی که بسیار هوشمندانه در قصه گنجانده شد و ساختار های بی رحم نظام سرمایه داری همراه با اتفاق های روزمره ای که برای همه ی ما میافتد آرام آرام، ارتور را نشاند در جایگاه یک قاتل حرفه ای! یک قاتل دلقک که به زشتی های پیرامونش از پشت ماسک می خندید و درون یخچال گریه می کرد! تصاویر متضاد و متناقض گریه و خنده های جوکر با بازیگری بسیار استادانه فینیکس شاید سال ها طول بکشد که باز تکرار شود. تکان های وحشتناک فیلم، ضربه های متوالی، همه و همه از ارتور، شکست خورده ای را ساخت که تا الان فکر میکرد زندگیش تراژدی است اما زندگی اش یک کمدی بیش نبود!
و چه کمدی دردناکی که تمام فراخنای جان آدمی را در هم می نوردد. بی شک همه ی ما یک ما به ازای آشنا در این فیلم داریم، اطرافیانی که ناخواسته و فقط از روی عادت آزارمان می دهند، آنهایی که آزار جزیی از شغلشان است و گروهی از این آزارشان لذت می برند، انهایی که منظوری ندارند،آنهایی که از روی دوست داشتن آزار می دهند، آنهایی که نمی فهمند و آزار می دهند، آنهایی که چون اکثریت هستند آزار می دهند و همه و همه بخشی از زندگی هر رزومان است که تجربه می کنیم! به اطراف خود نگاه کنید؟ کم نیستند از این آدم هایی که پیرامون آرتور چرخ می زنند؟ در هفته چقدر با سولات نزدیک ترین دوستان و آشنایانمان رنجیده میشویم؟ چقدر از محبت های بی جای دیگران رنجیدیم؟ چقدر برنامه در حال پخش است که با مضحکه گرفتن دیگران ( جنسیت شان، نژادشان، لهجه شان، سیاست شان و...) می کوشند ما را بخندانند. و اکثریت ما را هم می خندانند! درست مثل شوی تلویزیونی موری! اسم نمی برم اما حتما سراغ دارید شما هم!
ما در جامعه شناسی واژه ای داریم به اسم دیکتاتوری اکثریت! و شما این روز ها این موضوع را به وضوح مشاهده می کنید. باید بپذیریم که ما اقلیت هستیم وقتی داد می زنیم در خانه بنشیند برای ویروس کرونا! بعد می بینیم تمام اتوبان تهران - کرج قفل می شود و تا صبح مردم در شب چهارشنبه صوری ترقه بازی میکنند و دنبال خرید شب عیدند. این کاملا دیکتاتوری اکثریت هاست! حال واکنش ما چیست؟ بالتبع ظرفیت ما با هم فرق می کند! یکی لیوان است آن یکی حوضچه بزرگ. اما خلاصه سر می رود. من مینشینم می نویسم و پست اینستا می گذارم و هجوم می برم به حداکثری ها! یکی دیگر لباس می پوشد می رود ورودی و خروجی شهر را می بندد و بزن بزن می کند! هدف یکی است! "اعتراض به دیکتاتوری اکثریت". ارتور هم از این قاعده مستثنی نیست. اما او بنا به سبقه گذشته اش، خیلی چیز ها را در نداشتن یک آغوش محبت آمیز مقصر می داند. دست بر قضا اسلحه دستش می افتد و او هم شروع می کند به انتقام! کشتن در هر فرهنگ و اندیشه ای بد است اما گاهی باید کفش یکی را بپوشیم و راه برویم از زمین هایی که او راه رفته بعد موعظه و پیش داروری کنیم! این بدان معنا نیست که راه دیگری نبود! نه بود اما برای این کارکتر با این ویژگی ها شخصیتی نبود! بله خشونت بی پرده و کریه است و به کریه ترین شکل ممکن در این فیلم تصویر شده است اما چه مسیری طی شد که آرتور بدانجا رسید. او که فقط داشت استند آپ کمدی اجرا میگرد! در یک گوشه تاریک! چرا شبکه های اجتماعی سوژه اش کردند؟ چرا موری اورا به برنامه دعوت کرد؟ ذات ان برنامه چه بود؟ چرا به تمسخر گرفتن یک فرد برای مان می تواند خنده دار باشد؟ یک نفر ظرفیتش را دارد با ما می خندد و تمام می شودیک نفر ندارد! البته باز هم آرتور تلاش کرد به کسی آسیب نرساند، کف آسفالت خوابید و کتک خورد،کف قطار خوابید و کتک خورد. اصلا قرار بود "خودش" را در برنامه موری هدف قرار دهد. شما را ارجاع می دهم به سکانسی که در خانه اماده می شود. در جایی با آهنگ می نشیند روی مبل، هفت تیر را می کند درون دهانش و به اصطلاح شلیک میکند. این یعنی هدف اصلی خودش است! اما می رود درون سالن و با سوالات موری روبه رو میشود! این جامعه است که دنبال داستان می گردد! از نظر خود او و از نظر همه ی ما، شلیک به خودش خواهد بود. فیلم هم همین را می خواهد! اما وقتی با جمع روبرو می شود می بیند جامعه داستان می خواهد! جامعه روایت می خواهد! اوست که تبدیل شده است به یک نماد! اتفاقا موری خودش بدان دامن می زند! از او می پرسد فکر می کنی تو رهبر یک جنبشی؟یعنی سناریو را برایش می سازد! و این ذات رسانه است. ما نیز در بسیاری از برهه ها همین کار را با اطرافیان مان میکنیم! یادم هست در دوران دبیرستان دوستی داشتیم به اسم اکبر. یک روز این بنده خدا چون باران می امد یقه کاپشنش را داده بود بالا . تا امد داخل کلاس، یکی از بچه ها داد زد اکبر خلاف اومد! او ایستاد به همه نگاه کرد و یقه اش را باز بالاتر داد! ما از آن روز او را صدا کردیم اکبر خلاف! او هم همیشه کاپشنش همان شکل پوشید و ارام ارام وارد کارهای خلاف شد و تا جائیکه من یادم هست تبدیل به یکی از خلافکار های محل شد! عین واقعیت است این خاطره ! در جامعه شناسی به این موضوع لیبلینگ تئوری و یا تئوری برچسب میگویند که من با خون و پوستم ،ما به ازای خارجی ان را لمس کردم و از نزدیک دیدم. آرتور جایی که می بیند تبدیل به یک سبک شده است قدرت می گیرد و از موری می پرسد: تو تا به حال بیرون از اینجا رفتی؟ چند ده ساله داری به همین شکل برنامه رو اجرا می کنی ؟می دونی اون بیرون چه خبره؟هیچ کسی حاضر نیست خودشو جای دیگری بزاره، همه از رو هم رد میشن! هیچ کس به غیر خودش به کسی دیگه فکر نمیکنه ! تو بدی موری! تو منو آوردی اینجا که منو مسخره کنی! آن شلیک که قرار بود سقف دهان جوکر را بشکافد حالا در کمال تعجب ،موری را در روبروی دیدگان میلیون ها نفر هدف قرار داده است ! موری قاتل خودش شده است! موری سناریو را تغییر داده بود!وحالا جوکر بازی را برگردانده بود! او به رسانه تحقیر ساز شلیک کرد.به خنده های دیکتاتوری اکثریت!
به عقیده من، میلیون ها جوکر پیرامون ما در حال زندگی کردن هستند. اصلا هر کدام از ما در درون خود یک جوکر داریم ولی اسلحه ما با هم متفاوت است. ظرفیت های ما با هم فرق دارد. مراقب ظرفیت های هم باشیم و بیشتر حواسمان به رفتار های روز مره مان باشد. رفتار هایی که شاید از دید گاه ما عادی باشد اما تحملش برای یک نفر که راهی شبیه ما نرفته است سخت است و ممکن است او را را به واکنشی متفاوت تر مجبور کند.
جوکر تاد فیلیپس، به عقیده من یکی از بهترین فیلم های ساخته شده جهان است که باید آن را دید و با تامل به آن نگریست. با همه ی زشتی هایش و با همه خشونت های سطح اولش، گمان می کنم یک تراژدی است درباره زوال انسانیت. درباره کسانیکه دوربرمان زندگی می کنند و ما حواسمان بهشان کمتر است! درباره دیکتاتوری اکثریت. حواسمان به ظرفیت های هم باشد.
*نقد ژیژاک و مور نقل به مضمون اورده شده است و در سایت ها نمونه کامل آن موجود می باشد


عالی بود کاوه جان
مثل همیشه جامع نگر، متفاوت و عمیق...
۰۴ فروردین ۱۳۹۹
جناب کیانی عزیز
رفیق گرانقدر
بسیار ممنون از وقتی که گذاشتید و یاداشت مفصل و دقیق تان. خواندن نظرات گوناگون از منظرهای مختلف ، لذت دیدن هر فیلمی را مضاعف میکند. بسیاری از مواردی که اشاره کردید را من شاید توجه نکرده باشم. و خوشحالم که از این دیدگاه هم درباره این فیلم تامل کردم . شاید هم در برخی از موارد با شما موافق نباشم مثل فروپاشی نظام سرمایه داری. این یاداشت بماند همینجا یادگار تا ببینیم چه اتفاقی خواهد افتاد:).
بر عکس جنابعالی معتقدم جوکر فیلم ارزشمندی بود و نکات فراوانی داشت که در یاداشت خودم نشد به انها اشاره کنم چون بیشتر هدفم دادن یک ... دیدن ادامه ›› جمعبندی از نظرات گروه های مختلف و تحلیل شخصی خودم از فیلم بود.بماند شاید روزی فرصت گفتگوی جمعی با دوستان تیوال در یک دورهمی فراهم آید.
ممنون که نظرتون رو عنوان کردید و استفاده کردم .
من هم مشتاق دیدار هستم. انشالله یک اتفاق هنری خوب دیدار با جنابعالی را میسر کند.
سپاس از همراهی تان.
۱۸ تیر ۱۳۹۹
کاوه علیزاده
جناب کیانی عزیز رفیق گرانقدر بسیار ممنون از وقتی که گذاشتید و یاداشت مفصل و دقیق تان. خواندن نظرات گوناگون از منظرهای مختلف ، لذت دیدن هر فیلمی را مضاعف میکند. بسیاری از مواردی که اشاره کردید ...
واقعا اتفاق عالی خواهد بود...
جمعی با نگاه و دانش های متفاوت در کنار هم
در میزگردی شرکت می کنند و همه به شدت
روی نظریاتشان استوارند..
رویای اش هم شیرین است...
ارادتمندم ❤❤❤
۱۹ تیر ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

فکر میکنم از این لحظه میشود تاریخ جهان رو به جهان قبل کرونا و بعد از ان تقسیم کرد. بی شک فردای از بین رفتن ویروس،بسیاری از مناسبات اجتماعی و فردی شکل های جدیدتری به خود خواهد گرفت. مثلا دیگر هیچوقت ادم ها با اعتماد به هم دست نخواهند داد، دیگر هیچ وقت کسی را از صمیم قلب و محکم نمیشود بغل کرد، دیگر وقتی میروی مادرت رو ببوسی همه ی وجودت رو در لپ های گل افتاده اش فشار نمی دهی، دیگر وقتی میرویم مهمانی، سعی میکنیم خیلی نزدیک هم ننشینیم، سعی می کنیم از همون ابتدا مهمان هامون رو با دقت بیشتر و از رو وسواس بیشتر انتخاب کنیم،در خانه های هم کمتر غذا خواهیم خورد. سرکار که میرویم خیلی دور هم جمع نخواهیم شد، خیلی بلند بلند ، از ته دل، تو صورت هم بذله گویی و خاطره گویی نخواهیم کرد، دیگر خیلی در پاساژ ها و مراکز خرید چرخ نخواهیم زد ، دیگر در منزل هم با اکراه اجیل برمیداریم، با اکراه چایی می خوریم و با اکراه میشینیم دور میز های چند نفری و شام می خوریم. بعد از این روزها روزهای فریکی “مراقب باشیم” شروع میشود، مراقب بچه مون بیشتر باشیم،مراقب مدرسه اش باشیم، مراقب دوستش باشیم ، مراقب اسباب بازیهاش باشیم، مراقب مادربزرگش، داییش، عمومش باشیم! مراقب باشیم خاله اش بغلش نکنه! عمه اش نبوسدش !مراقب باشیم، مراقب باشیم !
جهان بعد از این اتفاق به ما خواهد گفت چه روزهای آرامی را میگذراندیم! به ما خواهد آموخت که چیزهایی را از دست داده ایم !روزهایی که می توانستیم در اغوش بکشیم و نکشیدیم! روزهایی که می شد ببوسیم و نبوسیدیم! روزهایی که میشد دست بر اشک های هم بسابانیم و نکردیم! روزهایی که میشد نان خرید و در بین راه به پیر مرد همسایه تعارف زد و او بی ترس، بی دلهره، بی اندکی دودلی، دستانش را دراز کند ، تکه ای از نان را جدا کند و بگذارد در دهانش و بگویید: پیر شی پسرم نوش جانت!
بعد از این تاریخ ما لذت های کوچک بزرگی را از دست خواهیم داد! دلخوشی های کوچکی که ما نمیدیدیم یکباره از جلوی چشمان مان ناپدید خواهد شد!بعد از این تاریخ ما ... دیدن ادامه ›› به انسانهای مابعد کرونا تبدیل خواهیم شد که حاضریم همه ی اندوخته های مان را بدهیم و به جهان ماقبل کرونا برگردیم!به قول اخوان ثالث از حالا میشود گفت ما چون شهریار شهر سنگستان خواهیم شد که :
سخن می‌گفت، سر در غار کرده، شهریار شهر سنگستان
سخن می‌گفت با تاریکی خلوت
.....
غم دل با تو گویم، غار
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟
صدا نالنده پاسخ داد
آری نیست؟


و آری نیست......
سپهر، نیلوفر ثانی و ژوآن این را امتیاز داده‌اند
برای من
«از دست دادن»
از
«دست دادن»
عادی تر شده

#علی_کریمی_کلایه
۲۵ اسفند ۱۳۹۸
سپهر عزیز
چه کوتاه و دردناک!
ممنون
۲۷ اسفند ۱۳۹۸
خانم مقدم ، سید مهدی عزیز، اقای فدایی گرامی و خانم سحر ممنون از نظرتون . خوشحالم که نگاه تون متفاوته با من و آرزو میکنم همانجور که دوست دارید و نوشتید برای شما پیش بیاد. انشالله این روزا تموم شه زودتر و هرکی هر جور دوست داره جهان بعد کرونا رو برای خودش شکل بده .
مراقب خودتون باشید دوستان ارجمند و گرانقدر
۲۷ اسفند ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
به طرز عجیبی این روز ها حس میکنم
در یک روز نه چندان دور
پشت چند ورق تقویم ان سو تر
روزی از همین روزهای آلوده
چمدانم را میبندم
و از این جهان میروم
به طرز عجیبی مرگ اندود شده ام
سیاه
غمناک
بی قرار
پشت هیچستان جایی است...

چه جالب حس مشترکی دارم منم آقای علیزاده عزیز
دورازجونتون البته
۲۹ آذر ۱۳۹۸
ممنون از شما خانم ثانی عزیز. از شما هم دورباد این حس.
یه حس عجبیه راستش.یه تیکه فیلم از شمس لنگرودی دیدم در کلیپی که تازگی خوندن.یه برش از فیلم احتمال باران اسیدی. شمس یه چمدون دستشه و داره تو اتوبان راه میره بر عکس ماشین ها که دارن میان. دوربین از پشت شمس رو تو کادر داره! جوری غمناک این صحنه که ادم دوست داره چمدونش رو برداره با شمس بره واقعا!
۲۹ آذر ۱۳۹۸
بله اون صحنه رو یادم هست کاوه عزیز
امید که حس ایستادن و‌دوباره شروع کردن به هممون برگرده
۲۹ آذر ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چرخی در تاریخ با کریم شیره ای!
کریمولوژی را در سالن قشقایی دیدم و چند نکته به نظرم امد. جدا از بشکن های برخی از تماشگران عزیز! و خنده های بی مورد دوستی که در سمت راست ما نشسته بود آن هم با صدای بلند! و دست زدن های بی مورد تر برخی از تماشاگران در هنگام ریتم گرفتن !و خندیدن بی مقدار به یکی دو تا شوخی جنسی ای که در کار آورده شده بود (به راستی مردم ما چرا اینقدر به شوخی های جنسی واکنش مثبت نشان می دهند؟ کف زدن های مردم در دورهمی مهران مدیری را به خاطر بیاورید) مابقی کار به نظر بنده شب خوبی را برایمان رقم زد. یعنی همینکه لذت بردیم و ناراضی از سالن بیرون نرفتیم برایم کافی است. اما آنچه که بسیار به چشم آمد بازی درخشان آقای رحمتی بود. بازیگر توانایی که یک مونولوگ طولانی را تنها روی صحنه میبرد و هر بار از زوایه دید کریم شیره ای ما را به توری سیاحتی و زیارتی به تاریخ دوران ناصرالدین شاه می برد. گاه نقبی میزند به عاشورای حسینی و نقش امام حسین و علی اصغر و حرمله را با هم در یک نما بازی می کند و گاهی هم در قامت ناصرالدین شاه قاجار می رود و میرزا رضای کرمانی را در حرم عبدالعظیم حسنی با تفنگش مینشاند روبروی مان تا تیر شلیک کند به سینه شاه قاجار! تلخک دربار نقش ها را بازی می کند و یکی یکی لباس های آن نقش را از تن به در می آورد و بر درخت تاریخ (که انگاری در برزخ روییده است) آویزان می کند و می رود سراغ نقش دیگر! به بازی های خوب آقای رحمتی باید کارگردانی هوشمند و دکور زیبای نمایش را هم اضافه کرد که لذت نمایش را دوچندان می کند. هوشمندی در اجرا و بهره گیری مناسب از دکور و اکسسوار موجود در صحنه و خلاقیت های درخور توجه، تماشاگر را بدون کوچکترین خستگی همراه کریم شیره ای به دالان های هزار توی تاریخ میبرد و با نکته گوی یهای وی، گاهی میخنداندش،گاهی حسرت برمی انگیزاندش و گاهی بر سر شوق می آورد. درلابه لای این تاریخ نوردی گاهی متلکی سیاسی پیچیده در زر ورق هم گفته می شود که امید است گذاشته شود به حساب دلقک بازی های تلخک! تلخک بازی هایی که این روزها ظاهرا خیلی تحمل نمی شود.گاهی ادمی فکر می کند که چقدر بد است در دربارهای کنونی تلخک ها و کریم شیره ای ها نیستند که به زبان مطایبه، اشکالات و درد ها را بگویند و اعلی حضرتان را به فکر فرو برند! گویی تلخک ها جای خود را در جامعه مدرن به جامعه مدنی داده اند . جامعه مدنی ای که خاتمی بسیار از آن دم می زد اما آن هم ابتر ماند تا فاصله ی بین حکومت و ملت هر روز بیشتر و بیشتر شود! جایی که گل آقا هم حتی تحمل نشد وصابری ... دیدن ادامه ›› فومنی عزیز هم مجبور شد تلخکش را ببندد و خانه نشین شود.
مصاحبه آقای بهرامی عزیز را خواندم که در آن تاکید داشتند متن های ایرانی را روی صحنه ببرند و عقیده داشتند که متن های ایرانی مهجور مانده اند. جدا از هم عقیده بودن یا نبودن من با ایشان و یا درست یا غلط بودن این گذاره، می خواهم به ایشان پیشنهاد کنم لطفا خیلی روی این مطلب پافشاری نکنند. اصولا اینکه نوشته ها کجایی(مال کدام کشور) باشد مهم نیست. به عقیده من مهم این است که قدرت کارگردانی و نگاه تیز بین آقای بهرامی عزیز حیف است در نمایش نامه های قوی تر و استخوان دارتر بکار گرفته نشود. فکر کنم این محروم کردن مخاطب است از نبوغ کارگردان جوانی که مسیر طولانی ای پیش رو دارد.
در مجموع به عقیده من کریمولوژی یک نمایش محترم با کارگردانی قدرتمند و بازیگری قابل ستایش است که می توان دید و از آن لذت برد. هرچند نمایش نامه آن در حد متوسط است اما آنچنان کار با قدرت اجرا شد است که قطعا مخاطب به اندازه کافی لذت خواهد برد و راضی از سالن خارج خواهد شد.آقای بهرامی ثابت کردند یک نمایشنامه متوسط را آنگونه می توان روی سن برد که همگی از آن لذت ببرند و به آن امتیاز درخور توجه بدهند.
با تشکر از عوامل نمایش.
آواز قو، آوازی به افتخار حضور آقای پور صمیمی روبروی سیاه چاله مخاطب
یاداشت دوستان تیوالی را روی صفحه ی این نمایش خواندم. در بیشتر مورد عزیزان نظر خاصی درباره نمایشنامه نداشتند ولی همه ی آنها موکدا دعوت به تماشای کار میکردند. امتیاز تقریبا متوسط 3/7 نیز موید این بود که با کاری تقریبا متوسط روبرو هستیم اما این اشتیاق در من مخاطب کشته نشد و به حرمت اسم و کسوت آقای پور صمیمی عزیز به تماشای این نمایش نشستیم و چه لذتی بردیم از بازیگری ایشان و همین لذت می ارزید به همه ی این دودلی هایی که وجود داشت.
واسیلی واسیلیچ،بازیگر توانمند سالهای دور که نقش های بسیاری را بازی کرده بود و در هیبت یک بازیگر تمام عیار، عاشقان سینه چاک خودش را داشت، حالا پیر شده است و درپایان راه، در شبی تاریک مست روی سن قدم می زند، از بیهودگی زندگی می گوید و عمری که گذشت. یادآوری خاطرات جوانی و نقش های اجرا شده و اجرا نشده که به کمک سوفلور، بریده بریده اجرا می شود، ما را بین نمایشنامه های گوناگون می چرخاند. نمایشنامه هایی که هریک به فراخور، جهابینی شکسپیر نویسنده را با چخوف داستان نویس روبروی هم قرار می دهد. بخشش های که به گفته کارگردان نمایش خانم سیف گرامی، به دقت و وسواس انتخاب شده است تا این تقابل هرچه بهتر نمایش داده شود (مصاحبه ایشان با تیوال).اما به عقیده من چندان خوب از کار در نیامده است. گاهی خسته کننده می شود،گاهی تکراری و گاهی هم انگار به زور چسپانده شده است اما همه ی اینا زیر سایه تلاش های آقای بازیگر، محو می شود و چون انتخاب کرده ام از بازیگری لذت ببرم، چشم هایم را روی این ضعف ها می بندم به تماشای آقای پور صمیمی عزیز می نشینم. کسی که به احترام تئاتر و نمایش،یک کار تلویزیونی و یک فیلم سینمایی را رد کرد تا با تمرکز زیاد این نقش را بازی کند. چنین فردی کاملا قابل ستایش و قابل احترام است و به افتخار ایشان می بایست تمام قد ایستاد و کف زد. اما نمایش بارقه های نظری و تئوریکال فراوان هم دارد که به قدرت چخوف و نوشته هایش برمیگردد. واسیلی واسیلیچ می ایستد روبروی تماشگران و با اشاره به سیاه چاله روبرو از ما می پرسد چرا تمام زندگی خود را صرف اجرای نمایش برای مخاطب کرده است و به عبارتی همه ی عمر خویش را به باد داده است؟ این سوال اساسی را از دوجنبه می توان نگاه کرد. یکی سطح سوال ... دیدن ادامه ›› که از دیدگاه یک بازیگر مطرح می شود و خطاب به مخاطب تئاتر و نمایش است. در یکی از یاداشت ها، آقای کارآمد عزیز از دوستان تیوالی درباره ی آن قلم زدند و در پاسخ فرومودند که اصولا چرا بازیگران نمایش می بایست چنین مخاطبان را مدیون و وامدار خود بدانند؟ مگر نه این است که خودشان آگاهانه این شغل را انتخاب کرده اند؟ مگر شغل های دیگر مشقت کمتری دارند؟در عین حال که بازیگری نسبت به بقیه شغل ها بیشتر محل توجه جامعه است حالا این انتظار در پایان آن و دوران بازنشستگی از مخاطب که همه ی زندگی او را چون سیاه چاله ای گرفته است، آیا انتظار تمامیت خواه و غیر منطقی ای نیست؟(به نقل از یاداشت آقای کارامد عزیز منتشرشده در صفحه نمایش آواز قو).اما این سوال و پرسشگری به عقیده من جنبه زیرین هم دارد . که من شخصا تفسیر خود را به ساحت دوم و زیرین بنا میکنم. تاکید چند باره واسیلی واسیلیچ به اینکه زندگی یک بازی تمام عیار است و ما همه در این بازی بیهوده، ایفا گر نقش های مختلف هستیم خود نیز موید کلان تر بودن این نگاه دارد. جامعه شناسان مکتب متقابل نمادین براین باورند که همه ی ما تفسیر هایی که از خود داریم، ناشی از برداشت مان است نسبت به دیدگاه و قضاوت دیگران نسبت به خود. و این خود می تواند شخصیت ما را بسازد (تئوری خود آینه سان کولی). انسان به جهت اجتماعی بودنش و به جهت داشتن قدرت تاویل و تفسیر با بقیه موجودات فرق می کند . تاثیر نگاه دیگران در زندگی ما آنچنان عمیق و قوی هست که جنبه ای از شخصیت ما را برای خودمان می سازد که این جنبه، جزئی از وجود لاینفک ما میشود و آنچنان بر ضمیر ناخوداگاه ما چنگ می زند که هیچ راه فراری از آن نیست. این برداشت دیگران، این قضاوت ما از برداشت دیگران، این دیگری ای که اگر نباشد، ما هیچ تعریفی از خود نمی توانیم برای خودمان داشته باشیم، به عقیده من همان سیاه چاله ای است که من ، شما و واسیلی واسیلیچ گرفتار آنیم و هیچ گریزی هم از آن نیست. سیاه چاله ای که وقتی خود اجتماعی مان شکل میگیرید و فرایند شناخت از خود شروع می شود با ما همراه است و تا لحظه مرگ هم دست از سر ما برنمی دارد. شاید فقط آن هنگام که سر به بالین مرگ می گذاریم بتوانیم خود را از آن رها کنیم و چون واسیلی واسیلیچ در صحنه ی آخر نمایش به یک ارامش ابدی دست بیابیم.
به عقیده من نمایش آواز قو یک کار متوسط است که به پاس بازیگری آقای پور صمیمی عزیز میبایست دیدش و در انتها تمام قد ایستاد و این استاد ارجمند را تشویق کرد. کاری که خانم سیف به درستی انتخابی که داشت، سبب موفقیتش شده است و هر کس غیر از آقای بازیگر این نقش را اجرا می کرد نمایش چیز دیگری می شد.
نکته آخر اینکه علی رقم امتیاز متوسط این نمایش، یاداشت های و تمجید های دوستان عزیز است که در نشریات مختلف قلم زده اند و به همت نماینده محترم گروه اجرایی همه ی آنها در صفحه نمایش این اثر در تیوال به اشتراک گذاشته شده است. تفسیر های و یاداشت هایی که در همه ی آنها، به عقیده من، وزن آقای بازیگر بیشتر به چشم میخورد تا خود نمایش. حتی عزیزان تیوالی هم نقد و یاداشتی روی این نمایش ننوشتند . یعنی آنقدر اتفاق حضور آقای پور صمیمی عزیز و بازی شان در این نمایش سنگین، ارزشمند و زیبا بوده است که عزیزان منتقد هم ،نقد چندانی ننوشتند و به همان امتیاز دادن اکتفا کرده اند و این اتفاق تقریبا نادری است در تئاتر کشور و صفحه های تیوال. سایه تان مستدام آقای بازیگر و خوشحالم که این فرصت دست داد تا درخشش شما را روی سن ببینیم و لذت ببریم.
لینک یاداشت آقای کارامد عزیز
https://www.tiwall.com/wall/post/216161
""با این بخش انتزاعی و مفهمومی کار که زندگی همه ما مثل صحنه نمایش است و در شش پرده از تولد تا مرگ ان را بازی میکنیم و این نقشها هر کدام برگی از زندگی انسانها است کاری ندارم(موافقم)""
کاوه جان در نقد زیبات لطف کردی و اشاره ای به نظر بنده فرمودی و میخوام ازت تشکر کنم که یاداشتم رو خوندی و به این نکته اشاره کنم جمله بالا رو در مقدمه سوالم در یادداشتم بیان کرده بودم و کاملا با برداشت عمقیت موافقم و عامدانه نخواستم بهش بپردازم چون با اون وجهه روانشناسانه ای که در مورد موجودیت انسان و روابط اجتماعی و فردیش و تعریف شخصیت مطرح کردی کاملا همراهم.
۰۶ مهر ۱۳۹۸
ملاقات شما باعث افتخاره اقای کیانی عزیز
انشالله اگه فرصتی بشه بین شلوغی های اخر سال و نمایش خوبی هم رو صحنه بره هماهنگ میکنیم به امید خدا.
راستش صبح همه ی کامنت های زیر اون پست شما رو خوندم. چون این چند روز کلا تیوال رو چک نکرده بودم دیدم که از یک مجادله طولانی عقب موندم:)
جدا از درست و غلطی نظر ها و بحث ها و همچنین از حق و ناحق بودن کامنت ها ، همینکه فضای تیوال باعث گفتگو بین دوستان میشود خیلی هم عالیه. ولی واقعا به نظر من دنیا خیلی کم ارزش تر و بی ارزش تر از اینه که با صحبت های کنایه وار و ناراحت کننده همدیگر رو ازرده خاطر کنیم. هرکسی نظری داره و در ابراز نظر خودش ازاده به شرطی که به کسی خدای نکرده توهینی نشه .خودم سعی می کنم جوری بنویسم که کسی آزرده خاطر نشه و چیزی به دل ... دیدن ادامه ›› نگیره! البته سبک نوشتن ادم ها هم با هم فرق میکنه درست مثل نگاه شون. از بامداد عزیز چیزی به دل نگیر. از نوشته ها و یاداشت ها و کامنت های ایشان ،همواره وی را انسانی فرهیخته و اهل مدارا یافته ام. متن همیشه ابستن تفسیره.و چون گوینده همراه متن نیست معمولا سوتفاهم بیشتری رو به بار میاره. بامداد، ابر شیر، اقای لهاک عزیز، خانم ثانی... همگی دوستانی فرهیخته و دوست داشتنی هستند که همیشه قلم شان و نگاهشان به پدیده ها عاری از قضاوت ارزشی و مبتنی بر دلیل و منطقه دوستان نازنینی که خواندن مطالب شون زندگی رو لذت بخش تر میکنه. نگاه و هدف جنابعالی هم همین شکل. همواره دغدغه تبین و تحلیل دارید . منتها سبک نوشتن و دیدگاه ها با هم فرق میکند. از هم به دل نگیریم و این فضای محدود رو که میشه توش راحت بود رو از هم نگیریم.
سر افراز باشید و برقرار دوست گرامی
۲۹ آذر ۱۳۹۸
کاوه جان..
برایم مهم نیست کسی له یا علیه من حرف بزنه....
برام مهم نیست با چه لحنی و چه ادبیات استفاده کنه..
برام مهم نیست با چه نگاهی، با چه ایده ای، با چه سنی
و با چه ملیتی و.... باشه...
من ژیژک وار و بی رحمانه حرف می زنم..
و ژیژک وار مسئولیت حرفم را می پذیرم...
اینکه کسی با این از ... دیدن ادامه ›› سطح از مطالعه براحتی دیگران را
قضاوت می کنه.. خب احساس خوبی نیست..
ناراحتی من اصلا شخصی نیست..
ناراحتی من اجتماعی هست...
با دوستی نزدیک که ارتباطاتات و آینده پژوهی
درس می دهد حرف زدیم و کامنت ها را خوندم براش..
و اینکه الان ۷ میلیون از ما ها الان بریم سوئد..
۵ سال بعد سوئد از ۴ دنیا می کنیم ۴۴...
.....
همانطور که اگر دقیق خوانده باشی..
غیر از بامداد کامنت های دیگری هم بود به خصوص
۱۰ تای آخرش... که حرفهای بی ربطی هم زده بودند..
خب عیب نداره....، چون بامداد نبود، ناراحتی من
این است چرا بامداد؟
چرا دانش داره بینش نداره....
بحث من اجتماعی ایه نه شخصی...
اینکه همچنان با این همه پیشرفت، سالهای سال از
الان کشورهای اسکاندیناوی که هیچ، از غرب وحشی
مثل انگلیس و فرانسه و... عقب هستیم..
ما تو این جامعه زندگی می کنیم...
این قدری که از مردم بعضا شاکی ام از دولتمردان شاکی
نیستم..
این قدری که از روشنفکران و تحصیلکردگان و پر مطالعه
ها شاکی ام و انتظار دارم از عوام مردم نه شاکی ام نه
انتظار دارم...
البته که خودم هم در این زمره ام...
من از بامداد و نه از کس دیگه ای به خاطر حرفها ش
هیچوقت ناراحت نمیشم...
همین گفت و گو هاست که پیشرفت ساز هست
هرکسی مدلی با ادبیاتی حرف می زند
و البته با مزه و دلچسپ است..
همانطور که برای بامداد نوشتم همچنان
نوشته هایش را می خوانم...
در مورد خودت هم می خواهم حداقل در مورد من
ژیژک وار و بی رحمانه با من حرف بزنی...
۲۹ آذر ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید