تیوال یاسر متاجی | دیوار
S2 : 19:24:11
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
یاسر متاجی
درباره نمایش شیهیدن i
اسب به هیات درد است در استخوان
با ساق های بلند در گلو
می‌تواند آخرین گلوله
نجابت دویدن باشد
وقتی که شیهه در پرتگاه بلند می شود.

یادت
چونان دسته ای سهره
در جانم آشیانه دارد
و این سرو
هر صبح
از زانوانش
درد می کشد
هر ظهر
از دهانش تیر
دور که می شوم از تو
دور که می شوی از من
خیره اند مردم
به عابری
که پرندگان
ازجای ... دیدن ادامه » خالی یک سرو در تنش
می گذرند

#یاسر_متاجی
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ عجیب نیست
انگشتی که
اشک از گونه پاک می کند
ماشه را هم
بچکاند.

یاسر متاجی
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یاسر متاجی
درباره اپرای عروسکی حافظ i
درود
از همه‌ی عوامل این اجرا( اپرای عروسکی ) به ویژه جناب غریب‌پور که جان‌مان را تازه کرد و نفس‌های بریده و شماره افتاده این روزهامان را کمی احیا.
فی‌الواقع قصدم این نیست متنی جدی مطابق با اسلوب نقادی بنویسم، چه اینکه نخست سواد و دانش کافی برای تجزیه و تحلیل ساختاری یک اثر در این ژانر را ندارم و از سویی ترجیحم این است در مواجهه با برخی آثار و اجراها که در متن و عوامل اجرا، از بهترین ها هستند بخش التذاذ و کشف روابط زیبایی شناسانه در اولویت باشد.
از این روی باید عرض کنم آن سیبِ دماوندی را که مدنظر داشتم از سبد پروپیمان این اپرای عروسکی برداشتم، حتی سرخ‌تر و شیرین‌تر. آن هم در شرایطی که روزگار و روزمرگی چون زیتون تازه رسیده‌ی رودبار تلخ می‌نماید حلاوتش هنوز هم کام‌م را شیرین نگاه داشته است.

پ.ن:
چند نکته اما باید عرض کنم
مثبت:

انتخاب اشعار مناسب بود، بیشتر بیت‌ها از غزل هایی بود که به گوش مخاطب آشنا بود و در راستای محتوا
موسیقی در برخی صحنه‌ها درخشان بود
روایت و بخش‌بندی‌ها موجز و موثر

منفی:
طبق معمول گلایه از مخاطبان گرامی که اساسا موقعیت‌ها را گمانم اشتباهی می‌گیرند. گفتگوهای چند نفره حین اجرا، صدای زنگ تلفن همراه، روشنایی آزار دهنده صفحه‌ی تلفن همراه، عکسبرداری و فیلم بردای حین اجرا و....
مجموعه‌ای ... دیدن ادامه » از همه‌ی عوامل آزار آن هم در پیرامون ما، در بقیه‌ی سالن چه خبر بوده خدا داند

تانیم ساعت (شاید هم بیشتر) بعد از شروع همچنان عوامل سالن به تاخیرکنندگان اجازه ورود می‌دادند و این چیزی از فاجعه کم ندارد

پیشنهاد: متن در اجراهای مختلف نقش محوری دارد، حتی در اجراهایی که مبتنی بر بازی یا تصویر یا فضاسازی است
گمانم در اجراهای این چنینی که عوامل زحمات زیادی برای اجرا از عروسک‌گردانی و نور و دکور تا هماهنگی در اواز و موسیقی می کشند
بخشی برای نمایش متن تعبیه شود تا بیننده همزمان با اواز یا دیالوگ‌ها متن را هم در صورت تمایل دریافت کند
هم باب اشنایی بیشتر مخاطب با ادبیات کلاسیک و فاخر را باز می‌کند و هم در صحنه‌هایی که گزاره ها گنگ است یا موسیقی غالب متن از دست نرود.

دسته‌‌ای شقایقِ وحشیِ دامنه‌یِ سبلان تقدیم همه عوامل کاربلد و بی‌ادعای این اثرِ محترم
هانی حسینی این را خواند
بهزاد هندی، مریم اسدی و نسیبه این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

به کوچه که آمدم
فرود آمدی از آسمان
چنان نرم
که گلبرگ زعفران
خواب عصرگاهی اش
مدام بود.
و عابرانِ خیره برای ما
که ابر بودیم
دعای باران خواندند.
لختی مانده به استجابت
از هم دور شدیم
حتی اگر گفته باشم "دوستت دارم"
و حنجره ام شود تمام شهر
تصمیم تو به باریدن نبود
من ... دیدن ادامه » اما
با بوی دود
بوی خاک
سرازیر شدم
به عابران خشمگین لبخند زدم
منی که آسمان توام
وعده دادم
در یکی از همین روزها
که نان برچیده شود از کف خیابان
خواهی بارید

یاسر متاجی
مریم اسدی، نسیبه، سعید حاجتمند و تیلا بختیاری این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یاسر متاجی
درباره نمایش لاموزیکا سوم i
مارگریت دوراس نمایشنامه ای دارد با نام "لاموزیکا دوم" حالا جلال تهرانی آمده این نمایشنامه را بازنگری کرده و با وفادرای به متن اصلی و امانت داری " لاموزیکای سوم" را روی صحنه آورد.
پس آنچه که با آن روبرو هستیم لاموزیکای سوم است گرچه بی ارتباط با لاموزیکا و لا موزیکای دوم نیست اما گمانم هویت مستقل خودش را دارد و نمی توان تمام و کمال زیر لوای لاموزیکای دوم قرار داد.
اینها را از این جهت گفتم که اساسا دو رویکرد می توان در برابر متن های این گونه داشت. نخست نگاهی بینا و پیرامتنی با ارجاع به متن های پیشین، میزان اثرگذاری ها، اشاره به تجربه زیسته نویسنده و هر آنچه که می تواند در درک بهتر به کمک مخاطب بیاید و رویکرد دوم اما می تواند ناظر به سویه ای باشد که متن و نمایش را بی هیچ پیش فرضی و بدون لحاظ معرفتی از پیش بررسی کنیم.

اینجا و در این لحظه ترجیح می دهم نه مارگریت دوراس را بشناسم و نه لاموزیکا و لا موزیکای دوم را خوانده باشم، ابدا این نگاه به منزله کم اهمیت جلوه دادن نیست بلکه تلاشی است کوتاه برای ارایه نگاهی از زاویه دیگر.

نمایش با گزاره هایی کوتاه در شمایل گفتگو آغاز می شود اما گوینده فقط یک نفر است، بازیگر مرد(امیر کرمی).
در ادامه بازیگر خانم (تارا یونس تبار) هم اضافه می شود و به مرور مخاطب پی می برد گرچه این دو یکدیگر را شما خطاب می کنند اما روزگاری آتشین را با فراز و نشیب بسیار با هم سپری کردند. روزگاری که اگرچه تلاش می کنند تلخ بنمایانند اما حسرتی کهنه را در درون شان کاشته است، یک جدال درونی که هم می خواهد هم نه. هم دوست دارد هم نه. هم دلتنگ می شود و هم نه.

یک جور برزخ که خواستن و عشق البته در نهایت زورش می چربد به دوری. اینجا عشق خودش را در قامت وصال نمایان نمی کند و منجر به موقعیتی فرا زمینی و سرخوشانه نمی شود.
بلکه مرگ خودش را به هیات عشق در می آورد، شاید دوری با آن تعریف همیشگی اش اتفاق نمی افتد اما مرگ هم نمی تواند چیزی جز جدایی و دوری تغلیظ شده باشد و گویی اشد دوری، مرگ است.
جایی از نمایش از زبان مرد اشاره می شود به پیکر بی جان هر دو که همسایگان در خانه شان یافتند و یا در جایی به نادیده گرفته شدن توسط مدیر هتل هم اشاره ای دارند و گویی انگار اصلا وجود ندارند و یا بودن همیشگی زن در لیست انتظار فرودگاه و چند اشاره دیگر این گمان را به یقین تبدیل می کند که ما با دو روح یا دو موجود که اساسا وجود فیزیکی ندارند روبرو هستیم و اینجاست که بسیاری از گزاره ها و موقعیت ها منطقی به نظر می رسد.

نور به نظر من مهم ترین بخش این نمایش است، نور در اینجا نه فقط یک سری پرتو که مقرر باشد گوشه ای را روشن کند بلکه جزیی از زبان (تعریف عام زبان) اثر می شود. خطوطی باریک که عمیق تاریکی را می شکافند و در نهایت دوایری که بخشی از نمایش را روایت می کنند، نور و زاویه تابش آن گتهی راوی نمایش هم می شود.
از نور ملایمی که تمام صحنه را در ابتدای نمایش می پوشاند، تا سایه روشن های معنا دار از چهره تا سایه های روی دیوار و چقدر این سایه ها خودبسنده اند. گویی نور صحنه با میزان یاس و امیدی که در نمایش جاری است کنترل می شود و آنجایی که بارقه امیدی در نمایش پدیدار می شود تمام صحنه با نور زیاد روشن می شود و هر کجا که گزاره ها مستقیم و تلویحی به دوری به جدایی به تلخی اشاره دارد نورصحنه کم می شود.

صحنه ... دیدن ادامه » اما یک صندلی دارد و دو میز کوچک، ادواتی کم اما درعین حال مناسب برای این نمایش، کارکردی که از این اجزا نمایش داده می شود بیش ازمعرفت پیشین ما از میز و صندلی است و با آشنایی زدایی اینها را به شکل تابوت در می آورد تا باز هم این بار نه مستقیم بلکه با ایما و اشاره پای مرگ را به میان بیاورد و یا در جایی که تخت را تداعی می کند با جنازه ای روی آن.

این نمایش با توجه به فضا، متن و سایر اچزای آن کاملا ظرفیت این را دارد که با بازی های اغراق آمیز درآمیزد و از لحن و بیان تا حرکات بدن را دچار غلظت کند اما بازی ها نه آنقدر ساده است که درگیرت نکند و نه آنقدر تصنعی و غلیظ که مخاطب را دفع کند.
یک نمایش یکدست که فقط در این فرصت بخش هایی از آن اشاره کردم با انتخاب هایی هماهنگ از موسیقی و سالن اجرا گرفته تا بازیگر و اجزای صحنه و نمایش.
این رد مرگ و این احتمال که ما شاهد دیالوگ دو تا روح هستیم منو یاد داستان خرس پاندا... انداخت.
۰۸ مهر
دقیقا نسیبه‌جان
جزو نمایشنامه‌های مورد علاقه‌ی منه خرس های پاندا...
۰۸ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود
خسته نباشید عرض می‌کنم خدمت‌ عوامل نمایش و قدردانی می‌کنم از تلاش‌شان
که اساسا همین تلاش و دغدغه بسیار گرامی و ارزشمند است.
نمره‌ی پیشنهادی من ۲ از ۵ است و تماشای این نمایش را به جهت بار مسئولیتی که ممکن است ایجاد کند به دوستان جدی‌ام پیشنهاد نمی‌کنم.
لابد می‌پرسید چرا.
اگر وقت و حوصله کنید در متن زیر اشاراتی ارایه کردم.
ارادت

نمی‌دانم، داستان خوبی شده یا نه، اما خیلی نگران مرد تنهای داستان بودم و واقعا امیدوار بودم اوضاع به خوبی و خوشی برای اش پیش برود و همه چیز زندگی‌اش روبه‌راه شود. پیش طرح اولیه‌ی داستان همین اتفاق افتاده بود اما بیل بیوفوردِ نیویورکر پیشنهاد داد پایانی پر ایهام و ابهام برای داستان در نظر بگیرم. احتمالا حق با او بوده اما همه‌ی ما اگر که بخواهیم می‌توانیم برای کل الفی زیمر های دنیا دعا کنیم.


اینها گزاره های پایانی داستان " هر آنچه دوستش داری از دست خواهی داد" نوشته‌ی استیون کینگ نویسنده‌ی آمریکایی است که در سال 2002 نوشته شده است و از قضا جایزه "برام استوکر 2002 را نیز برده است.

ماجرا از این قرار است که آلفرد زیمر که یک فروشنده سیار است بدون هیچ هدفی در زندگی تصمیم می گیرد دریک متل خود کشی کند، الفی زیمر دفترچه ای با خودش دارد که شامل جملات قصاری که از دیواره های توالت های عمومی بین راهی جمع آوری کرده است و کم میل نیست آنرا در قالب کتاب منتشر کند و در پایان گرچه عزمی جدی برای خودکشی داشت اما به لطایف الحیلی خود را نجات می دهد، اینها اما تا پیش از صفحه‌ی آخر داستان است و در صفحه‌ی پایانی استیون کینگ نویسنده به عنوان راوی وارد می شود و از دغدغه ها و ضرورت هایش برای اینگونه پایان بندی می گوید که گزاره هاش در ابتدای این مطلب آمده است.

اما ... دیدن ادامه » نمایش "هر آنچه دوستش داری از دست خواهی داد" بنا دارد از مامور ساواکی بگوید که همچون الفی زیمر در داستان استیون کینگ دچار افسردگی و پوچی شده است و قصد دارد با سیانور خود را در کافه نادری خلاص کند و در ادامه همان طور که کینگ وارد کارزار داستان می شود اینجا نیز نویسنده وارد می شود و پرده برمی دارد از اینکه کمال کوچکی صرفا شخصیتِ داستانی است که در حال نوشتن‌ش است و باقی ماجرا.

گمانم تا همین جا هم مشخص است که این نمایشنامه چقدر از داستان استیون کینگ وام گرفته است و جای تعجب دارد که هیچ اسمی از این نویسنده در اطلاعات مربوط به نمایش نیست.

اما تفاوت هایی وجود دارد کینگ یک داستان تمام عیار با لحاظ عناصر داستانی و چیره دستی اش در توصیف جزییات ارایه می دهد و در پایان شکستی در روایت ایجاد می کند اما در نمایش اشاره شده اساسا درامی شکل نگرفته است و گویی با عجله خاصی قرار است به شکست های روایی برسیم و پرداخت متن ( شاید عامدانه) بسیار ضعیف است که می شود به ماجرای کلیشه ای آشنایی یا رفاقت کمال با علی برای دستیابی به پروانه و ... اشاره کرد.

گویی آنچه که مهم است تکنیکی است که نویسنده قرار است به عنوان آسِ برنده خود رو کند و سایر جزییات هیچ.

مرزشکنی روایی چیست؟

اما تکنیکی که استیون کینگ در داستانش و وحید منتظری در نمایشنامه اش به کار برد شکلی از شکستن روایت موسوم به مرز شکنی روایی است که در آن شخصیت از متن خارج و با نویسنده و مخاطب به گفتگو می نشیند و یا نویسنده وارد داستان می شود و با شخصیت هاش گفتگو می کند.

این اصطلاح را همانند بسیاری از اصطلاحات دیگر در حوزه روایت ژرار ژنت ارایه داده است و معتقد است ساده‌ترین تعریف مرزشکنی روایی عبارت است از اینکه نویسنده، راوی یا روایت‌گیر وارد سطح داستان شود، یا اینکه شخصیّت‌ داستانی با راوی و نویسنده به گفتگو بنشیند، یا اینکه از جهان داستانی بیرون بیاید و وارد جهان داستانی دیگر یا سطوح بالاتر شود.
بنا به تعریف ژنت، مرزشکنی روایی عبارت است از «آمیختگیِ ناسازه‌نمای جهانِ روایت‌کننده و جهانِ روایت‌شونده، هر نوع تداخل راوی برون‌داستانی، یا روایت‌گیر به درون جهان داستانی، یا تجاوز شخصیّت‌‌های سطحی اش با داستانی به جهان فرادستانی یا برعکس، مرزشکنی روایی است (Genette, 1980: 234).

در روایت‌های زبانی، به‌ویژه روایت‌هایی با راوی سوم شخص یا به عبارت بهتر، مبتنی بر روایتِ برون‌داستانی (Exteradiegetic narrative) دست راوی برای ورود و نفوذ به جهان داستان باز است و آسوده‌خاطر می‌تواند حتّی به ذهن شخصیّت‌‌ها وارد شود و آیینه‌دار و بازنمایندۀ اندیشه‌ها و عواطف آنان باشد.

گستردگی، تکرارپذیری و بسامد شیوۀ روایتِ سوم شخص، موجب شده است تا دخالت بی‌چون و چرای «راویِ دانای کُل» پذیرفته شود و گزارش او از ذهن و ضمیر شخصیّت‌‌ها طبیعی به نظر برسد.
اما نکته اینجاست در روایت‌های نمایشی و سینمایی، چون خود بازیگران حاضرند و صحنه‌ی رخدادها موجود است، دیگر نیازی به راوی نیست تا بخواهد همه چیز، از جمله ذهنیّات و عواطف شخصیّت‌‌ها را بازنمایی کند. یکی از دلایل اصلی وجود راوی، به‌ویژه راوی سوم شخص، بازبستگی داستان به واسطۀ بیانیِ «زبان» است.

اینجاست که کارکرد راوی در نمایش با چالش روبرو می شود و می بینیم نیمی از نمایش صرفا می توانست یک پادکست رادیویی باشد بی آنکه خللی به آن وارد شود. آنچه که باید به آن توجه شود این است که حضور راوی و کارکرد آن اگر محدود به سطح کلام و زبان شود چندان

نکته مثبتی نیست و گاهی می‌تواند آسیب هم باشد، اما راوی اگر در ساحت های دیگر ارتباطات کلامی و غیرکلامی داده و فضای جدیدی به کار بیفزاید حضورش نه تنها مخل نیست بلکه می تواند جذاب هم باشد. در این بخش ولادیمیر پراپ و خود ژنت آرای دیگری هم دارند ترجیحم این است فعلا کوتاه کنم.
اما این ایده و استفاده از آن مستعمل است که البته فی نفسه ضعف محسوب نمی شود اما نیاز به پرداخت و تلاش بیشتر دارد و نگاه خلاقانه‌ای که آن را از ورطه‌ی تکرار نجات دهد.

گزاره‌ی فلسفه به مثابه شعار "من می‌دانم"؟

در برخورد با فلسفه و آرای فلسفی آن هم در درام دو رویکرد غالبا می شود داشت، نخست ایجاد فضا و موقعیتی که تداعی و القاکننده آرای فیسوفان یا نظریات باشد، برای مثال اگر قرار است از اَبَرمرد نیچه بگوییم قرار نیست گفته های نیچه را صرفا بی هیچ تغییری به مخاطب ارایه دهیم یا اگر از دازاین هایدگر بناست صحبت کنیم به همچنین و دوم ارایه مستقیم گزاره های فلسفی.
در هر گونه هنری در وهله نخست پرداخت درست و ارایه آن گونه(ژانر)، باید در اولویت قرار گیرد و در گام های بعدی آرای مدنظرمان را در یک ارتباط برون و بیرون متنی به مخاطب ارایه دهیم و اینها البته بدیهیات است، اما آنچه که در این نمایش اتفاق می افتد ارایه بی واسطه آرای دکارت، هایدگر، سارتر و ... است و واقعا باید پرسید، ضرورتش چیست؟ کارکرد اینها چیست؟
گرچه حتی بر نحوه و محتوای این گزاره‌ها هم می شود مکث کرد اما در این متن گمانم ضرورت ندارد.
گرچه برخی پاسخ ها قابل پیش بینی است اما با لحاظ منطق درون و برون متنی برای من این رویکرد ناقص است و البته این فقط نظر یک نفری چون من است.

تیاتر ابزورد و تفاوت پرداخت های بکت، ژان ژنه و یونسکو با پرداخت های سارتر و کامو و .. دقیقا همین نکته است که دسته اول نمایش می دهند وضعیت را و دسته دوم تشریح و آسیب شناسی می کنند وضعیت معنا گریختگی را( معنا گریختگی را از حسین پاینده به عاریه گرفتم به عنوان معادل درست تری برای ابزورد).

تاکید بر اسامی خاص همچون هدایت، جدل برای ارزش گذاری بین ادبیات و هنر فاخر و ادبیات و هنر عامه پسند با اشاره به هوشنگ گلشیری و مثال های بسیار دیگری بیش از آنکه بر اساس ضرورت های درام و در راستای اجرای نمایش باشد به مانیفستِ ذهنی مولف شبیه بود.

اجزای نمایش

اگر تمایلم به شنیدن گزین گویه های فلسفی، جملات قصار عاشقانه، مویه های درجه چند باشد، البته اگر باشد حتما یک صوت را ترجیح خواهم داد تا دست کم از تخیلم استفاده کرده باشم.

زمانی که بناست نمایش ببینم گمانم انتظار بی جایی نباشد کیفیت حداقلی در بازی، طراحی صحنه و سایر اجزای نمایش. نه اینکه این نمایش اینها را نداشت اما یک تناسبی باید بین حجم پیشنهادات و تبلیغات برای دیدن نمایش ها و کیفیت شان منطقا باشد، این تناسب اینجا نبود.

گمانم گروه های جوان نمایشی به سبب آشنایی بیشتر با فضای مجازی و البته ارتباطات گسترده تر برای معرفی نمایش در این فضا موفق ترند اما این لزوما به منزله موفقیت شان در اجرا نیست.

در بخش های مربوط به روایت از مقاله مرزشکنی روایی در داستان های ایرانی نوشته‌ی قدرت قاسمی پور گزاره‌هایی آورده شد.
میترا، حمیدرضا مرادی، مینا و فصیح این را خواندند
نسیبه، فرزاد جعفریان، رضا غیوری و Saeed Zarei این را دوست دارند
چقدر دلم می خواست اسم این "مرزشکنی روایی" رو یاد بگیرم .
۰۴ مهر
اگر تمایلم به شنیدن گزین گویه های فلسفی، جملات قصار عاشقانه، مویه های درجه چند باشد ؟!!!!!!!

زمانی که بناست نمایش ببینم گمانم انتظار بی جایی نباشد کیفیت حداقلی در بازی، طراحی صحنه و سایر اجزای نمایش ؟!!!!!
جالبه با خوندن کامنت شما فکر میکنم من نمایش دیگری ... دیدن ادامه » رو تماشا کردم :))))
با احترام بنظرم نظراتتون کمی مغرضانه است

۰۴ مهر
خانم صابری
اول اجازه بدین تعجب کنم از به کاربردن واژه مغرضانه‌ و اینکه چطور این نتیجه‌گیری رو کردین. عوامل نمایش رو نمی‌شناسم متاسفانه و البته که دوستان خوب من هستند وقتی که در تلاش‌اند و تئاتر رو زیست و تجربه می‌کنند و باز هم قدردان‌شون هستم.
اما ... دیدن ادامه » درباره‌ی بخش‌هایی که اشاره کردین.
دیالوگ‌های مهین و کمال چه اون بخش‌هایی که مهین از خودش و از پدرش می‌گفت و چه جملات کمال در کافه نادری.
گفتگوی شان روی صندلی هایی که بعد بخشی از کلاس شد و‌جملات کلیشه‌ای در باب کیفیت نوشتن و اینکه به مخاطب باید توجه شود یا نه با اسامی که اشاره شد.
اشارات مستقیم به ارای دکارت، سارتر و هایدگر و البته مثال های دیگه.
اما در مورد بخش دیگری که گفتین، درسته بستر نمایش هم متن است اما تفاوت اساسی‌اش با رمان و داستان در این است که در تئاتر متن نباید در سطح متن بماند باید اجرا شود نمایش داده شود.
شما چند بار در این نمایش چند بار از سیگارود، از ابریشم از پرتقال شنیدین و جز این بود که فقط در سطح گزاره ماند؟ و البته مثال های دیگر.
نکته گمانم اینجاست که برخی از دوستان تماشاچی اون تکنیک روایی و تداخل راویان براشون جذاب بود و کار تحت‌الشعاع همین براشون قرار گرفت که این بخش برای من چندان جذاب نبود.
ممنونم که خوندین.
۰۴ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یاسر متاجی
درباره نمایش آواز قو i
سلام
ترجیحم این است که درباره این نمایش حرفی نزنم
چخوف و سعید پور صمیمی تماشایی بودند مثل همیشه.
بقیه‌ی اجزای نمایش هم گرچه برای من چندان جذاب نبود اما از تلاش و دغدغه عوامل قدردانی می‌کنم.

اما یک پیشنهاد ویژه برای گروه اجرایی
در یکی از اجراها از #یوسف_اباذری دعوت کنند تا پای نمایش بنشیند، شاید زین پس از لفظ دلقک برای تحقیر و تمسخر استفاده نکند و احترام را بلد شود.

#رضا_براهنی
میترا و نسیبه این را خواندند
اباذری دلقک رو برای تحقیر به کار نبرده، راستش رو گفته!!
۳۱ شهریور
آقای فدائی انتظار داشتم هر کسی همچین چیزی بنویسه بجز شما.

۰۱ مهر
خانم متاجی عزیز منم آدمم خب!! گاهی تند میرم، گاهی اشتباه می‌کنم، گاهی مثل فراستی و براهنی بی‌پروا و توهین‌آمیز نقد می‌کنم و حرف می‌زنم ولی در کل حق با شماست، نباید این‌جوری می‌نوشتم، عذرخواهی می‌کنم.
۰۱ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یاسر متاجی
درباره نمایش شک i
و حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند. بر مرکبی که هرگز ننشسته بود نشانیدند و جلادش استوار ببست و رسن‌ها فرودآورد و آواز دادند که سنگ زنید. هیچ‌ کس دست به سنگ نمی‌کرد و همه زار می‌گریستند خاصه نشاپوریان. پس مشتی رند را زر دادند که سنگ زنند و مرد خود مرده بود که جلادش رسن به گلو افکنده بود و خبه کرده.

تاریخ بیهقی
ابوالفضل بیهقی کتابی نگاشت در باب زندگانی و پادشاهی دودمان غزنویان که چه از حیث تاریخی و چه در وجه ادبی در خور و ارزشمند است، باشد که به کار آید تا همگان معرفت‌شان به این مکتوب گران‌سنگ افزون شود.
***
نمایش شک کاری از مهدی کوشکی با همان تیم جوان و پرانرژی سیزده است، بی تردید با توجه به زبان نمایشنامه و موقعیت های جدی‌ در اجرا، این‌نمایش قدمی رو به جلو در مقایسه با سیزده بود و اساسا شاید این مقایسه چندان مناسب نباشد اما خب گاهی ... دیدن ادامه » ناگزیریم از قیاس.
شاید مهم‌ترین شاخصه‌ی تئاترهای اخیر کوشکی خشونتِ عریانِ جاری در نمایش‌هاش باشد، خشونتی که معمولا در بستری واقعی و در کنش‌های بین لایه‌های اجتماعی امروزی نمایان می‌شود ( شیطونی،سیزده، تئاتر بد و...) و گاه به مانند این‌نمایش در بستر تاریخی با ارجاعاتی که کماکان امروز هم کاربرد دارند، این ارائه خشونت نه از باب تحسین و تایید بلکه به مثابه آینه‌ای پیش چشم، تصویری دهشتناک را پرداخت می‌کند تا به جای پندهای مستقیم و گزاره‌های کلیشه‌ای برای پرهیز از خشونت، از مصادیق و تصاویر برآمده از آن‌ علیه خودش استفاده شود. شکلی از خودویرانگری با بازنمایی آثار و تبعاتش.
از این‌جهت نمایش‌های کوشکی برای من هیچ‌گاه نمایش‌های صرفا خون‌آلود و خشن نبود و لایه‌های روانشناسانه و جامعه شناسانه برایم جدی‌تر و پررنگ تر بود.
از این‌رو همیشه مشتاق هستم که ببینم نمایش‌های مهدی کوشکی را.

ایده‌ی ریل حرکتی برای جابجایی جالب بود.
برخی بازیگران توان و اجرای خوبی داشتند و آینده بیشتر دیده خواهند شد اما برخی گمانم نیاز به تلاش و تمرین بیشتر دارند. به ویژه در بیان و ادای کلمات و البته حرکات.
این تلاش و استمرار در تمرین و حضور بسیار ارزشمند است و دس مریزاد و خدا قوت به همه‌ی عزیران و همکاران این نمایش.
با احترام
نمایش رو هنوز ندیدم اما حتما میبینم
با نظراتتون راجع به جناب کوشکی و کارکرد خشونت عریان در اثارش کاملا همنظرم و به همین علت تمام نمایشهای ایشون رو دوست دارم و دنبال میکنم
۲۵ شهریور
جناب کارآمد ارادت
۲۵ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یاسر متاجی
درباره نمایش لانچر ۵ i
آخر دنیا اتاق بازرسی نیست...

یک نمایش قصه محور که بار اصلی نمایش بر دوش قصه است، نمایشی مبتنی بر استراتژی چخوفی به گمان من ( در بخش‌های زیادی از نمایش نه لزوما همه‌اش) برای اجزا، که اگر تفنگی روی دیوار نشان داده شد(سروان فرمانده پاسدارخانه شاید مثال نقض‌ش باشد) تا پایان قصه باید شلیک شود.
مجموعه‌ای از اجزا که قرار است گره داستان را باز کنند و پرده از ماجرا بردارند، گره‌هایی که در نهایت البته باز نمی‌شوند.
گمانم هر جا که نمایش(متن) به سمت تعلیق و یا تکثر در تاویل پیش رفت موفق‌تر بود( اسامی برخی متجاوزین که مبهم ماند) و هر جا که به صراحت و صرافت و مستقیم‌گویی روی آورد( پایان نمایش و البته برخی موقعیت‌های میانی) فاصله گرفت از خودش از کیفیت از زیبایی.
یک مهندسی آشکار در ایجاد تعادل بین موقعیت‌ها و گزاره‌های کمیک و موقعیت‌های جدی، خشن و ناراحت‌کننده ... دیدن ادامه » نمایش به چشم می‌خورد که شاید میشد بهتر پرداخت شود (استفاده از گویش‌های مختلف به عنوان یک استراتژی مستعمل برای گرفتن خنده از مخاطب و البته چند مثال دیگر).
گویی لانچر۵ معلق بین تئاتر روایی و تئاتر کلاسیک با ثنویت افلاطونی است، در برخی موقعیت‌ها مشارکت مخاطب را طلب می‌کند(نه لزوما با تکنیک‌های صریح) و در جاهایی هم بی توجه به مخاطب مانیفست‌گونه و جبراندود سعی در القای ایده خود به مخاطب دارد.
با همه‌ی اینها نمی‌شود دوست نداشت لانچر۵ را، ناگزیرت می‌کند که بخندی و حرص بخوری و غمگین شوی، که حواست را شش‌دانگ بدهی تا مبادا دیالوگ یا گزاره‌ای از دستت در برود و نتوانی گره را بازش کنی.
بی معرفتی است که از بازی‌های خوب نگویم.
اینها همه صرفا برداشتِ شخصی است که پس از یک بار دیدن ارایه شد و همین قدر نسبی و غیر قطعی
چند پرسش بدون پاسخ مانده برای من و امیدوارم با خواندن نمایشنامه( در صورت امکان تهیه‌اش) یا دیدن دوباره نمایش روشن شود.
آقا ممنون بابت جسارتت و بیان این نکات در عین دوست داشتن کار و تعریف و تمجیدهای موجود از جمله خودم! :)
البته من لانچر رو خیلی دوست داشتم ولی نکاتی که شما راجع به متن گفتی هم بسیار قابل تامله.
من خودم هرچی به آخر نمایش نزدیک میشدیم میگفتم انقدر نباید فرمانده ... دیدن ادامه » پاسدارخونه محو بشه، نباید بسنده بشه به جملات آخرش که بی خیال داستان شو و ماجرا بیخ داره ...
موقعیت عجیبیه، از یه طرف میگم مهم ترین رکن این اجرا متن سرپا و خوش ریتم و تعلیق و گره های درستشه، از یه طرفم که یه سری ضعف و ابهام هم متوجه همین متنه!
ولی در کل دمشون گرم، ولی چه از حیث منطق پادگانی و چه منطق روایی فکر میکنم باید نقش فرمانده پاسدارخونه تو این داستان بیشتر می بود!
۱۴ شهریور
سلام‌جناب موسوی کیانی
ارادت دارم
تلاشم اینه به قدر ضرورت و کفایتِ فضای مجازی نظری کوتاه ارائه کنم صرفا جهتِ تشکر و قدردانی از زحمات دوستان
ضمن اینکه از شما ممنونم بابت حسن نظر و تفقدتون به بنده
شما خودتون هم قلم توانایی دارین و هم سواد نقد که استفاده ... دیدن ادامه » می‌کنم از نظرات تون
با احترام و ادب
۱۴ شهریور
نظر لطف شماست..
۱۴ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یاسر متاجی
درباره نمایش کوریولانوس i
از تیم هماهنگ و پرانرژی، از ایده‌های خوب، از موسیقی، از نمایشنامه و بازی‌ها و ... خواستم بگم اما خب صحبت شد درباره شون
از برخی نقص‌ها و برخی ویژگی‌ها که می‌تونست کار رو بهتر کنه خواستم بنویسم اما نوشته شد و تکرار خاطر را مکدر می‌کنه
نکته اما شاید اونجاییه که آدمی در هر شرایط و جایگاهی در موقعیت دوس داشتن و دوس داشته شدن در عریان‌ترین حالت ممکن زیست می‌کنه
حتی اگه کوریولانوس باشی و فاتح (ولو با پشت کردن به سرزمین و مردمانش) وقتی با محبوبت مواجه میشی به همه‌ی آنچه که هستی اعتراف می‌کنی
و می‌پذیری از جنس همون‌هایی هستی که منتقدشون هستی می‌پذیری که اسیر شدی
گویی چیزی برای پنهان کردن نیست گویی تمام توجیهات و فرافکنی‌ها برای همه است جز یک نفر
هم او که دوستش داری هم او که دوستت دارد
هم او که حتی از عشق به مادر هم گرامی‌تره
چه اینکه این خواست ... دیدن ادامه » توست که دوست داشته باشی و نه جبر غریزی و اجبار زاییدن تا به عادت دوست بداری مادر رو
در پایان نمایش سیاست، قدرت، عوام فریبی، منفعت و عافیت طلبی و ‌حتی کوریولانوس به زمین می‌افتند
عشق اما همچنان قامتش افراشته است در حالی که اشک می‌ریزه
دم همه بچه‌های دوس داشتنی این نمایش گرم
دس مریزاد به مصطفی کوشکی گرامی که هر بار وقت و انرژی می‌ذاره تا یه تیم خوب رو کنار هم جمع کنه
مرسی از احسان عزیزم که کار رو در کنار بقیه دوستان به این خوبی نوشت
ارادت فراوان
از دور که می آمدی
باد
گندم روی شانه هات را می تکاند
بر لبهات گیلاس روییده بود
ماه در شکاف خنده هات
و اردیبهشت در جیبت پنهان
از دور که می آمدی
ابرهای بی قرارِ مشتم
هدیه شدن به تو را تمنا می کردند
نسخه ام پیچیده شد
کمی باد موافق
یک دنیا سکوت
و خیالی سهمگین
تا گنجشک شوم و
یورش کنم به آسمان.

#یاسر_متاجی
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

به مادرم
وقتی که گیس پیازها را می بافت
گفتم
این بهار که بیاید
تنهایی ام را
به جوی آب سرکوچه مان
به زمین های سید محمد می‌سپارم
خندید و بافت
بهار آمد و رفت
حالا
هر وقت به خانه بر می گردم
تنهایی را پشت شمشاد حیاط
پنهان می کنم
پنجره‌ی رو به شالیزار را هم می بندم
او
خوب ... دیدن ادامه » می داند
در این حجم از تنهایی
هیچ نشایی قد نمی‌کشد.

یاسر متاجی
مریم اسدی، شروین دهقان شرق و نادیا اسکویی این را امتیاز داده‌اند
آفرین به این قلم
۱۵ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یاسر متاجی نیموری
درباره نمایش پا i
سلام
برای من به عنوان مخاطبی که متن برایش همیشه مهم تر از سایر بخش‌های نمایش بوده و هست، این نمایش جذاب نبود و با پرداخت معمولی شخصیت‌ها و تکنیکی مستعمل در روایت و جابجایی موقعیت‌ها اساسا نوآوری خاصی به لحاظ شکلی و ساختاری نداشت و از جهت محتوایی به ویژه ایده‌ی کار هم گمانم می‌شد کامل تر باشد.
متاسفم که باید بگم یکی از بدترین تجربیات یک‌سال اخیر من برای دیدن نمایش بود. چه شرایط و متصدی ناشی سالن و چه خود نمایش.
امیدوارم کارهای بهتری ببینیم در آینده از این عوامل.
دم همه شما گرم و دس مریزاد
سلام
رویای نیمه شب تابستان، از عنوان نمایش اینطور استنباط می شود که قرار نیست در یک موقعیت و فضای کاملا عینی قرار بگیریم، همین اتفاق هم می‌افتد و مخاطب در یک فضای بینابینی معلق می‌شود. نه آنقدر ملموس و واقعی که در دایره تجربه‌ی زیسته باشد و نه آنقدر ذهنی و انتزاعی که درگیر مناسبات درونی غیرواقعی متن شود.
نمایشنامه قطعا با نمایشنامه اصلی که شکسپیر در قرن ۱۶ نوشت یکی نیست، اما چارچوب کلی نمایشنامه اصلی حفظ شده و با زیرکی و خلاقیت در لحن، پرداخت شخصیت‌ها، فضاسازی و... امروزی شد.
یکی از استراتژی های معمول در کمدی‌ها تقابل است، تقابل دو نیرو، دو شخصیت، دو تفاوت که از لابلای این‌تقابل به دیالوگ‌ها و موقعیت های کمیک می‌رسیم. استراتژی که در نمایشنامه روی صحنه پررنگ‌تر از نمایشنامه اصلی است و شاید به همان نسبت از جدیت کار کاسته شد و جنبه کمیک کار غلیظ تر شد.

از طرفی رویارویی آتن(نماد تمدن و شهرنشینی و تعقل) با آمازون(نماد طبیعت با همه ویژگی‌هاش)، تقابل تسوس و هیپولیتا، لیسیاندر و دمتریوس و نمونه های دیگر هم اثر را از یک نمایش صرفا سرگرم کننده فراتر می‌برد و لایه های معنایی و روان‌شناختی تازه‌ای ایجاد می‌کند.
اما یک موضوع مهم نگاه به عشق است و فرایند دچار شدن و رهایی از آن. که اساسا راهی منطقی برای رهایی وجود ندارد و دست به دامان جادو می شوند برای رهایی و یا آغازش.(گرد گل)
از نکات دیگر جذاب نمایش فرار از ثنویت افلاطونی با آن جدال همیشگی خیر و شر، سیاهی و سپیدی و....
ابران با همه‌ی آن نقشه‌ها و ترفندهایی که برای بازپس‌گیری قدرتش دارد و دستیابی به سوگلی، در جایی از نمایش که به پایان نزدیکتر است به پاک دستور می‌دهد تا دست از خباثت و شیطنت بردارد و آن دو جوان آتنی( لیسیاندر و دمتریوس) را به حال عادی برگرداند. پس هیچ نیرویی تمام شر و تمام خیر شاید وجود ندارد.
نمونه های از این دست کم نیست و این مجال شاید مناسب نوشتار مطول نباشد.
گریم، طراحی لباس و صحنه فوق العاده بود.
بازی‌ها دلچسب بود و پر از حرکت در راستای ایده نمایش.
هماهنگی عوامل در اولین اجرا خوب بود.
درباره سالن اجرا و نحوه پذیرش و راهنمایی و تاخیر در شروع البته نکات جدی وجود دارد که امیدوارم در آینده شرایط بهتر شود.
سپاس از همه‌ی عوامل این نمایش و دس‌مریزاد.

نحوه فروش بلیط که متاسفانه نادرست بود بلیطی که خریده بودم با محل صندلی همخوانی نداشت و باز متاسفانه مسؤل سالن هم در حالی که حق با بنده بود با فرد خاطی که روی صندلی من نشسته بود همراهی میکرد !!!!!!!!!! چون به خودش زحمت جابجایی نده من اول مرداد این تئاتر رو تماشا ... دیدن ادامه » کردم ، در مورد تئاتر هم جملات خیلی بچه گانه بود و مفهومی پشت جملات نبود گو اینکه تئاتر برای نوجوان‌های عاشق تهیه شده باشه اصلا معلوم نبود چه پیغامی بذاره رسانده بشه جملاتی فقط مثل من تو رو دوست دارم هرمیا، اون تو رو دوست نداره و ..... فقط رد و بدل می‌شد !!!
۰۴ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با سلام
نکات زیادی رو درباره‌ی این نمایش می‌شود گفت، اما خب بیشتر حرف‌ها گفته شد در نظرات دوستان و گمانم تکرارش چندان کمکی نمی‌کند.
بخش بیشتری انرژی و زمان برای شروع تا نیمه‌ی داستان صرف شد در حالی که گره‌گشایی ها و اتفاقات و نقاط عطف و اوج روایت در نیمه‌ی دوم داستان رخ میدهد.
چند دقیقه زمان صرف شد برای توضیح درباره‌ی نظریه‌ای در ریاضیات که اساسا شاید به طور مستقل حاوی داده‌های جالبی باشد اما وقتی در قالب تیاتر قرار می گیرد دست‌کم کارکرد زیبایی شناسانه ندارد و البته چند مثال دیگه هم میشود گفت در این‌باره.
نکته اما اینجاست وقتی که از هر ژانر هنری بخواهیم برای انتقال پیام استفاده کنیم، ناگزیر آسیب‌هایی را باید انتظار بکشیم به ویژه زمانی که از پس این انتقال در چارچوب نظام نشانه‌شناسی، اسطوره ای، نمادگرایانه و سایر استراتژی های انتقال ... دیدن ادامه » مفهوم در بستر هنری، برنیاییم.
انوقت است که متن به سمت شعارزدگی، گزاره‌های کلی و شبه فلسفی و مستقیم‌گویی حرکت می‌کند، چرا که اساسا انتقال پیام در اولویت قرار دارد، خواه این پیام مثبت خواه منفی.
بدیهی است که شاخص‌های زیبایی شناختی نباید قربانی محتوا شود و در این نمایش در بخش هایی این اتفاق افتاد.
متن به زمانی بیشتری برای پرداخت نیاز داشت، به بازیگران بیشتری، به صحنه‌ی مجهزتری و....
اما وقتی این اتفاقات در سالن تئاتر رخ نمی‌دهد شاید موید حرف پیش‌تر بنده باشد که اساسا کارگردان دغدغه‌ی اصلی‌اش ارائه یک نمایش با زیبایی هایی بصری، شنیداری و زیبایی شناختی نیست، بلکه خود را رسول انتقال در می‌یابد که مفاهیمی انسانی و جهان شمول را منتقل کند. ان هم در بستر ادبیات مهاجرت و دغدغه‌های مهاجران( در دو نمایش آخر کوشک جلالی) و ارائه اش به مخاطبانی در تماشاخانه دیوار چهارم و قشقایی که بیشترشان کمترین همزاد و همذات پنداری را شاید با مهاجران ندارند به سبب نبود تجربه‌ی مهاجرت.
مطلعم به نسبی بودن این نظرات که بعد از یک بار دیدن کار ثبت شد و به همان نسبت هم غیر یقینی است و به همان نسبت قابل اصلاح و یا ارتقا.
سپاسگزارم از تیم نمایش بانوی آواز خوان و دس مریزاد.

چقدر درست اشاره کردی به این فدا شدن ِ همه چیز در فرآیند انجام رسالت انتقال محتوا رو! ولی اشاره نکردی به بازی‌ها که به طرز غم‌انگیزی خوب نبودن.
۱۹ تیر
موافقم واقعا درباره‌ی بازی‌ها
با این نکته داخل پرانتز که از هر کدوم از این بازیگرا پیش تر بازی‌های خوبی دیدیم و شاید این خواسته‌ی کارگردان و فضای عمومی نمایش بود که اختلال ایجاد کرد در بازی‌هاشون
۱۹ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

از انحنای شاخِ گوزنی
که جدالِ غریزیِ عشق را
سرخ باخته
تا شعاعِ حرکتِ اشک
بر خرطومِ فیل
که سوزِ گلوله بر پیشانی جفتش
گداخته باشد قلب را
ساکن دوایر متروکم
نیم
نیم
نیمی از من در دایره‌یِ صامتِ گوش‌
نیم دیگر
سُرّان بر پهنه‌ی مورّب لبخندت
از استعاره‌ی مستعمل‌ِ چرخ
بگویم؟
از ... دیدن ادامه » ردّ آج؟
حفره‌ی اعتنا و اعتماد؟
کمانه‌ی نگاه‌ت
شهر را دو تکه می کند
در نیم دایره‌ی زیستِ تو
عاشقان منقرض نمی شوند

#یاسر_متاجی
iamnegin@، مصطفی معتمد و نسیبه این را امتیاز داده‌اند
بسیار زیباست
۱۵ تیر
ممنون
۱۵ تیر
جالب و زیبا
۱۷ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یاسر متاجی نیموری
درباره نمایش سیزیف i
شده تا حالا شعر و رمانی بخونید یا فیلم و تیاتری ببینید که تا چند وقت با خودتون بگین اگه این شعره، این داستانه،این فیلمه،این تئاتره پس بقیه چی‌ان؟
من دقیقا در همین موقعیت پرسش‌گری هستم بعد از دیدن "سیزیف".
حیفم میاد که بخوام در حد چند جمله در مورد این اجرا بنویسم.
من دچار پرسشن الان، این نمایش واقعا یه نمایش درجه یک و خوب بود یا اینکه داشته‌ها و معرفت کم من نسبت به جهان تئاتر در اخص و هنر در اعم اینقدر محدوده که اینچنین متاثرم کرد؟
دو روزه که هنوز در حال تجزیه کردن جزئیات و کشف روابط بینا و پیرامتنی‌ام. دو روزه درگیر بازی هام و بقیه اجزای کار.
ناگزیرم از دیدن دوباره نمایش، شاید پاسخ برخی پرسش ها رو پیدا کردم.
دم همه شما سیزیفی ها گرم و دس مریزاد.

نیمه شبی
پیراهن یاسی ام را بر می دارم
با جیبی مملو از نُت های موسیقی
با واژگان جامانده‌ی دوخته بر آستینش
خواهم رفت
به دوستانم در رادیو می سپارم
اعلام عمومی کنند
فرار یک دیوانه را
با زخمی از سیم های خاردار
روی گونه هاش
و تلویزیون تصویری از من
بدون چشمهایم
بدون لبهایم
منتشر کند
جا ... دیدن ادامه » گذاشته ام اینها را
لابلای کتاب هایی که
من و تو
در شیرخوارگی مان نشخوار کرده ایم
در میانه‌ی
خوشه های گندمی که هر روز
با عطر باد و نواهای محلی
به آفتاب می سپاری
ناگزیرم از رفتن
منی
که خواب های پریشانِ بسیار داشته ام
منی که خواب هایِ بسیاری را پریشان کرده ام
روزی که در همین حوالیِ نزدیک است
این شهر
این خانه
به قدرِ حجمِ خیالِ انبوه تو
سبک تر خواهد شد

#یاسر_متاجی
آقای سوبژه (محمد لهاک)، بامداد، آرزو نوری و mazdak این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یاسر متاجی نیموری
درباره نمایش اکلیل i
سلام
خب لزوما نمایش شلوغ و پر سر و صدا یک نمایش خوب نیست و ایضا یک نمایش ساده هم.
اونچه که یک اثر هنری رو در عام و یک نمایش رو در خاص گمونم دارای ارزش می کنه ضرورت هاست، ضرورت هایی که مانند بندهای یک زنجیر متصل اند و در نهایت یک کلیت قابل اعتنا تشکیل میدن. اینها را از این جهت گفتم که اکلیل در سطح یک نمایش ساده با طراحی ساده است و دو بازیگر با اکت کم. که اینها به نظرم در راستای محتوا و متن بود و چه اینکه اگر جز این می دیدم عجیب بود. موافقم با برخی دوستان که متن گویی پیش تر از بازی ها بود. در مجموع کار دلچسبی بود و قابل تامل.
البته میشه نکاتی هم چه در متن و چه در سایر بخش ها گفت، اما خب کار به اجراهای پایانی رسیده و امیدوارم عوامل در نمایش های اینده موفق تر باشند.
ممنونم از مهدی کوشکی عزیز و مهتاب شکریان گرامی و نگار عابدی محترم که تلاش می کنند تا لحظه هامون ... دیدن ادامه » خوش رنگ تر بشه.
درود بر شما دوست
ممنون بابت وقتى که گذاشتید و به تماشاى نمایش اکلیل نشستید
ممنون از نقدتون
۰۵ خرداد
ممنون از شما و بقیه دوستان خانم شکریان
۰۶ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید