تیوال یاسر متاجی | دیوار
S3 : 01:21:42
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال

ﺟﺎﻫﻠﯽ ﺧﻮاﺳﺖ ﮐﻪ اﻻﻏﯽ را ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﯿﺎﻣﻮزد، ﮔﻔﺘﺎر را ﺑﻪ اﻻغ ﺗﻠﻘﯿﻦ ﻣﻰ ﮐﺮد و ﺑﻪ ﺧﯿﺎل ﺧﻮد ﻣﻰ ﺧﻮاﺳﺖ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻦ را ﺑﻪ اﻻغ ﯾﺎد ﺑﺪﻫﺪ.
ﺣﮑﯿﻤﻰ او را ﮔﻔﺖ : اى اﺣﻤﻖ ! ﺑﯿﻬﻮده ﮐﻮﺷﺶ ﻧﮑﻦ و ﺗﺎ ﺳﺮزﻧﺸﮕﺮان ﺗﻮ را ﻣﻮرد ﺳﺮزﻧﺶ ﻗﺮار ﻧﺪاده اﻧﺪ اﯾﻦ ﺧﯿﺎل ﺑﺎﻃﻞ را از ﺳﺮت ﺑﯿﺮون ﮐﻦ ، زﯾﺮا اﻻغ از ﺗﻮ ﺳﺨﻦ ﻧﻤﻰ آﻣﻮزد، وﻟﻰ ﺗﻮﻣﻰ ﺗﻮاﻧﻰ ﺧﺎﻣﻮﺷﻰ را از اﻻغ و ﺳﺎﯾﺮ ﭼﺎرﭘﺎﯾﺎن ﺑﯿﺎﻣﻮزى.

ﺣﮑﯿﻤﻰ ﮔﻔﺘﺶ اى ﻧﺎدان ﭼﻪ ﮐﻮﺷﻰ
در اﯾﻦ ﺳﻮدا ﺑﺘﺮس از ﻟﻮﻻﺋﻢ
ﻧﯿﺎﻣﻮزد ﺑﻬﺎﯾﻢ  از ﺗﻮ ﮔﻔﺘﺎر
ﺗﻮ ﺧﺎﻣﻮﺷﻰ ﺑﯿﺎﻣﻮز از ﺑﻬﺎﺋﻢ

گلستان سعدی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یاسر متاجی
درباره نمایش کریملوژی i
درود و ارادت
یک نکته‌ای را درباره‌ی این نمایش خواستم عرض کنم، به نظرم باید مشخص کنیم با یک منودرام مواجه هستیم و یا یک نمایش مونولوگ؟
این را از این جهت عرض کردم که بارها دوستان اشارات‌شان در نوشته‌ها به نمایش مونولوگ بود.
تعیین این دسته بندی در واقع رویکرد ما را در نقد مشخص می‌کند، نمی شود با ویژگی‌هایی که برای یک منودرام( نمایش تک بازیگر) قائل هستیم یک نمایش مونولوگ را نقد کنیم( گرچه نقاط مشترکی هم دارند) و بالعکس.
با سلام یعنی با دیدن نمایش مسخص نیست ؟
۶ روز پیش، چهارشنبه
@Ali
با سلام
مشخص است
و در یافت ها شاید متفاوت
پرسش من هم ناظر به مرحله تعیین در وضعیت پسا دیدن است و انتخاب رویکرد مناسب با گونه ای که تشخیص داده شد
با متن هایی مواجه شدم که متن را مونولوگ معرفی کردن ولی برخوردشان با نمایش به مثابه یک نمایش منودرام است
از ... دیدن ادامه » این جهت با طرح پرسش خواستم موضوع هم برای خودم و هم دیگر دوستان کمی شکافته شود

۶ روز پیش، چهارشنبه
ممنون از توضیحتون
۶ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

به کوچه که آمدم
فرود آمدی از آسمان
چنان نرم
که گلبرگ زعفران
خواب عصرگاهی اش
مدام بود
و عابران خیره به ما
که ابر بودیم
زیر لب دعای باران خواندند
لختی مانده به استجابت
از هم دور شدیم
حتی اگر گفته باشم "دوستت دارم"
و حنجره ام شود تمام شهر
تصمیم تو به باریدن نبود
من ... دیدن ادامه » اما
با بوی دود
بوی خاک
سرازیر شدم
به عابران خشمگین لبخند زدم
منی که هم آسمان توام
وعده دادم شان
در یکی از همین روزها
که سنجاقک ها و پروانه ها
امن پناه گیرند
و نان برچیده شود از کف خیابان
خواهی بارید

یاسر متاجی
۶ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یاسر متاجی
درباره نمایش کریملوژی i
برای دوستانی که وقت و حوصله کمتری دارند:
یک کلام، حتما ببینید

برای دوستانی که وقت و حوصله‌ی خواندن دارند:

_اِفهم فرغون خواب_

ما لعبت کانیم (لعبتگانیم) و فلک لعبت‌باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
بازیچه همی کنیم بر نطع وجود
افتیم به صندوق عدم یک یک باز

کریمِ بقال‌بازِ شیره‌ایِ بچه‌ی نصف جهون باشی که از شاه تا صغیر و کبیر دربار همایونی از نیش زبانت در امان نباشند، که پته‌ی همه را روی آب ریخته باشی، هر جا خواستی رفته باشی و هر کار که خواستی کرده باشی و بعد از مرگت شاه سه روز عزای عمومی اعلام کند اما قبر نداشته باشی؟ نه قبری نه اهل قبوری؟

این موضوع همانقدر که تلخ است همان قدر هم مضحک است. چیزی در قواره‌ی تلخک بودن که هم تلخ است و تیز و هم نیش را تا بنا گوش باز می کند.
گویی ... دیدن ادامه » تلخک ها، بقال ها و کمدین ها در یک عدم تعادل سهمیگن معلق اند، با همان سرعت که شناخته می شوند که عزیز می شوند که ارج پیدا می کنند ، یکباره از اوج به قعر می آیند، از نامی به گمنامی، از عزت به ذلت و چنان غم این تغییر بر گرده شان سنگینی می کند که کمر خم می کنند و یاس تمام وجودشان را تسخیر می کند.

این آینده‌یِ محتملِ از یقین نزدیک ترِ هر آن کسی است که اراده به شادکردن مردم کند.
چه کریم شیره‌ای باشی چه ناصرالدین شاه، چه دلبرکان حرمسرایِ همایونی یا مردمِ سفلیس گرفته و طاعون گرفته و قحطی زده‌ی ایران، لعبتکان بازی فلک هستیم که النهایه مرگ چون صندوقی در برمان می گیرد.
اما از آن‌میان وضع تلخک از همه اسف‌بار و سهمگین‌تر است.

_چرا کریم دوشاب‌الملک؟_

در این شرایط چقدر اهمیت دارد که قبر داشته باشی؟
چقدر این دغدغه می تواند دست‌مایه‌ی یه اثر نمایشی شود؟
ضرورت پرداختن به آن چیست؟

وجود شرایط پارادوکسیکالی که پیش تر هم اشاره شد کافی است که بر پایه‌ی آن یک متن دراماتیک نگاشته شود، اما این لایه اول این نمایش است و اگر ایده جاری در نمایش را به دو بخش رویین و زیرین یا اصلی و فرعی تقسیم کنیم، آن ایده فرعی است که جای اصلی می نشیند و نمایش بر بستر آن پیش می رود و آن هم پرداختن به گونه های مختلف نمایش ایرانی در قالب یک نمایش تک بازیگر است.

بقال بازی، تعزیه، تخت حوضی، تقلیدهای زنانه و ... را در بخش های مختلف این نمایش می بینیم و این کولاژ از گونه های مختلف نمایش ایرانی هم جذاب است و هم نشان دهنده‌ی توجه ویژه نویسنده و کارگردان برای پرداختن به نمایش های ایرانی.

به گمانم آنچه که انگیزه‌ی اصلی برای نوشتن و پرداختن این نمایش بود ارائه ای از نمایش ایرانی بود و نه پاسخی برای پرسش های متداول درباره کریم شیره ای و قبرش (این موضوع دوم البته در بخش روایت داستانی پیش برنده است).

_قُل قُل قُل قُل ... پیت_

کاش حرکت در زمان را می‌شد تجربه کرد که مثلا بشود کریم شیره ای را از دوره خودش کشاند به تماشاخانه‌ی هامون بنشیند پای بازی مجید رحمتی و یک‌هو وسط نمایش برود جلو بگوید این جا را که خواندی یکبار دیگر بخوان تا من هم بلد شوم یا بگوید مرد حسابی من چشم‌هام همین طور چپ و لوچ است تو چطور این همه مدت چشمهات‌ را اینطور نگه می داری؟
آنوقت بنشیند وسط صحنه زار زار گریه کند از ذوق اینکه اگرچه قبر ندارد اما یک گروه جمع شدند و زندگی اش را نمایش کرده اند.
ببیند مجید رحمتی چطور می خواند و می رقصد و یک یک نقش ها را می گذارد کنار هم شاه بودن بلد است هم رعیت بودن را. هم انقلابی تفنگ به دست می شود هم سوگلی حرمسرا و ...
لهجه ها را، ترانه ها را، اداها را و ... تر و تمیز در می آورد، بعد کریم بگوید: " پرفکت" و مثل موقعی که می‌گفت ایدئولوژی، دیالکتیک، کاتارسیس و ... که گردنش را کمی به عقب کج می کرد و معادل فارسی شان را می گفت با صدای خسته بگوید: "عالی".
اگر این نمایش هیچی جز بازی مجید رحمتی نداشته باشد ( که البته دارد) همین بازی کافی است که دیده شود حتی بیشتر از یک بار.
کارگردانی ، طراحی لباس، صحنه و نور کار همگی هماهنگ و با کیفیت و در مجموع دوست داشتنی بود.
متن اما می توانست برخی اضافات را نداشته و موجزتر باشد یا آن بخش ها جایگزین داشته باشد.
گرچه با متن و پرداختی روبرو هستیم که نیاز به ارائه‌ی داده‌ی مستقیم هست اما در برخی بخش ها این داده ها به نظرم ضرورتی نداشت.
مانند همیشه تاکید می کنم اینها بخشی از برداشت من پس از یک بار تماشای نمایش است و البته هیچ بعد یقینی ندارد.
ممنونم از گروه نمایش
ویژه از مجید رحمتی، رضا بهرامی و مهران رنجبر
و بهترین ها را آرزو دارم برای این گروه ارجمند
خیلی خوب نوشتی یاسر.
مخصوصا این تصور که خود ِ کریم بشینه پای این نمایش.
۲۳ دی
@رویا
خیلی خوب و درجه یکه آقای رحمتی در این نمایش
۲۴ دی
جناب مجللی ممنونم از لطف شما
۲۴ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خودی کیه؟
ناخودی کیه؟
چقدر به این دسته‌بندی‌ها توجه داریم؟
آیا وضعیت خودی و ناخودی پیش‌برنده است؟
اگر نیست، آیا بازدارنده است؟
اساسا برای ناخودی ارج و ارزشی قائلیم؟
ناخودی هم توانایی فهم داره؟
به ذهن‌مان خطور می‌کنه که خودی می‌تونه میان‌مایه باشه یا اشتباه کنه یا هر چی؟
یا اینکه چون خودیه بری از هر آسیبیه؟
یا چون فلانی ناخودیه قطعا اشتباه می‌کنه؟
ملاک خودی بودن چیه؟چند تا گزاره در مکالمه؟ چند تا لبخند؟ اشتراک در دیدگاه‌ها؟ اشتراک در دیده شدن؟
وقتی با یک جدل و مشاجره مواجه میشیم طرف کدوم رو می‌گیریم، خودی یا کسی که گمون می‌کنیم حق داره؟
وقتی میخواهیم لذت ببریم، می‌خواهیم تحسین کنیم میخواهیم چه و چه و چه... کنیم، شده دست روی اسم بذاریم یا خط‌ش بزنیم تا بدون اسم تا بدون پیش فرض برخورد کنیم؟
هر خودی در ذات یک ناخودی و هر ناخودی‌ یک خودی نیست؟
چندبار تعدادی از ما که گمان خودی بودن داریم، نشستیم برای ناخودی‌ها نقشه کشیدیم؟
حال ... دیدن ادامه » مون خوب میشه وقتی حال یک ناخودی رو می‌گیریم یا برعکس؟
و خیلی خیلی سوال دیگه
و من افتخار میکنم یک غیر خودی هستم در این سرزمین به تاراج رفته
۲۲ دی
در دسته‌بندی این قوم عده‌ای خودی و بقیه نُخودی هستن.
۲۲ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آه آدمی چگونه در این مرکز همیشگی انفجار می‌زید
و ساده و خاموش
می‌ماند؟

از هِیبت نهفته‌ی اندیشه‌اش
گریزانند

افواج واژه‌ها
با این همه لبانش را
آرام می‌گشاید
و غول‌های ذهنش را
در تارهای آوایش
رام می‌کند.
آتشفشان خاموشی‌ست
کز خاک و درد می‌گذرد.

#محمد_مختاری
آدنا، مریم اسدی، سپهر، Sajad...، نسیبه و نورا احمدی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

مغز های‌شان را به ضرب گلوله ای
 ناشتا قورت می دهند
وچاک اندام دخترک را
برای صبحانه‌ی نیمی از جهان سِرو می کنند
 مردمی که با چشم‌شان غذا می خورند
و جنگاورانی که با گلوله مهربانترند
کاش
یکی از همین گلوله ها کمانه کند
بخورد به شقیقه اش
کاش جنگ بمیرد

یاسر متاجی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یاسر متاجی
درباره نمایش فرشته تاریخ i
بنیامین: ( یک‌باره به سمت حنّا بر می‌گردد) نه این تویی که باید بری.
سگ: اون که هنوز چیزی نگفته.
بنیامین: ( خشمگین) مهم نیست. شاید از ذهنش گذشته( به حنّا) یک لحظه که می‌تونه از ذهنت گذشته باشه مگه نه؟

حنّا در سکوت به او نگاه می‌کند.

مهم نیست که کلی کارهای ننوشته دارم و چقدر ایده برای نوشتن.هر چقدر هم که بنویسم باز آخرش به واپسین لحظه می‌رسم و در اون موقع هنوز چیزهای زیادی ننوشته مونده‌ن، مگه نه؟ (با کلافگی به سگ) خودم می‌دونم چیزی نگفته اما می‌تونه... می‌تونه گفته باشه، دست کم تو ذهنش (به حنّا) مگه نه؟ می‌تونی گفته باشی تو برو والتر ، پروژه " پاساژها" هنوز تموم نشده؛ ولی اینکه مهم نیست. پروژه پاساژها تا ابد می‌تونه تموم بشه یا نشه. مگه نه؟ این تویی که باید بری... خب... خب چون تو هنوز جوونی و هنوز می‌تونی زندگی کنی... مگه... مگه حرف‌های این سگ رو ... دیدن ادامه » نشنیدی؟
"تو راه‌های زیادی در پیش داری دختر جون". بهش بگو سگ!

سگ در پیشانی حنّا دقیق می‌شود
امیر مسعود و امیرمسعود فدائی این را خواندند
علی ابراهیم، محمد مجللی و نسیبه این را دوست دارند
مهم نیست که کلی کارهای ننوشته دارم و چقدر ایده برای نوشتن.هر چقدر هم که بنویسم باز آخرش به واپسین لحظه می‌رسم و در اون موقع هنوز چیزهای زیادی ننوشته مونده‌ن
۱۷ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یاسر متاجی
درباره مونولوگ نقل مکان i
«... برادرجان زندگی چراغی پردود و پر گند و بوئی است که وقتی روغنش ته کشید خودش خاموش می شود. چه لزومی دارد فتیله اش [را] پیش از وقت پایین بکشی...
در آن لحظه در او چیزی دیدم که هرگز منتظر آن نبودم. در زمین خشک و شوره زار چشم های «بوف کور» که گوئی تخم مهر و عاطفت را در آن ریشه کن کرده بودند ناگهان آثار یک نوع مهربانی و رقت بسیار صمیمی پدیدار گردید و اشک به دور آن حلقه بست ولی فوراً مثل این که از این پیش آمد شرمسار باشد فورا به قصد خلط مبحث بنای خندیدن و لوده گری را گذاشت.»
بخش‌هایی از کتاب دارالمجانین نوشته‌ی جمالزاده


متن نمایش نقل مکان به گمانم هم در محتوا و هم در فنون نوشتن پیشروتر از دارالمجانین جمالزاده است.
آن نگاه تحقیرکننده و تخریبی که به صادق هدایت داشته است جمالزاده، در نمایش کمرنگ‌تر شده است و هدایتعلی در نقل مکان نیامده تا واسطه‌ای باشد ... دیدن ادامه » برای طعنه به هدایت یا استهزا و تمسخرش.
دارالمجانین گرچه در سال‌های نوشته شدنش متنی به روز بود اما خب در نحوه پرداخت شخصیت‌ها، ایجاز، توصیف و فضاسازی ها و ... کمیتش می‌لنگد حالا این متن به روز شده، خلاصه و در هم تنیده شده که متن فاطمه محمودی دستِ کم برای مخاطب امروزی جذاب تر است شاید.
ممنونم از عوامل این نمایش و بهترین ها رو آرزو دارم براشون
در ادامه‌ی پرسش‌های مربوط به ذوب شدگی

اگر اثر کسی را دوست داشتیم باید خودش را هم دوس داشته باشیم؟
اگر کسی را دوست داریم حتما باید تولیدات هنری و غیرهنری اش را هم دوست بداریم؟
اگر یکی، یک سری کارهای خوب داشت یعنی همیشه خوب است و صف باید بکشیم برایش؟ ندید و نشنیده بخریم‌؟
اگر همین که تفقدی داشت کارگردانی و بازیگری کفایت است که هر چه گفت بپذیریم؟ هر چه ساخت ببینیم؟
خوردن قهوه یا چای با عوامل چقدر می‌تواند منش ما را در نقد و نظر دادن تغییر دهد؟
شده تا حالا به حرمت چایی که خوردیم با عوامل، دیگرانی که مخالف هستند را نتوانیم بشنویم و ببینیم؟
خوش و بش کارگردان و عوامل پیش و پس از اجرا چقدر مهم است؟
شده تا حالا تحت تاثیر روابط و مناسبات موقت شخصی حتی در حد یک لبخند، نظرمان برگشته باشد؟
چرا از اثری تعریف و تمجید می شنویم و می‌خوانیم و بعد که تماشایش ... دیدن ادامه » می کنیم، می‌بینیم اینطور نبوده و بالعکس؟

و باز پرسش و پرسش و پرسش ...
جمله آخر ...
۱۰ دی
جناب دایه لطف شماست به من
مساله در عین بدیهی بودن اما پیچیده است
تصور ما اینه که "خب معلومه جواب همه اینها"
اما گمونم اینه اینقدر واضح و سرراست نیست پاسخ‌ها که اگه بود اوضاع این نبود
۱۱ دی
نسیبه جان ممنونم از پاسخ‌ت
درست میگی درباره‌ی کامنت نگذاشتن برای یکی از نمایش‌ها
خب من برای همه کارها کامنت نذاشتم
واقعا دلیل اصلی کامنت نگذاشتن من دوستی با عوامل نبود چون می‌دونی که خیلی اهل مماشات نیستم :) شاید ضرورت رو اونقدری که باید حس نکردم
۱۱ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

مرد هنرمند در ساحتِ پیش از گفتار

یادم هست شبی که این نمایش را دیدم ( گمانم 11 روز پیش) نمی دانستم دقیقا چه حسی دارم، دریافت هایم متناقض بود، هم شعف بود و لذت از تماشا هم موضعی تدافعی داشتم و سلبی.
همانقدر که صامت بودنش برایم جذاب بود، حذف کلام برای منی که متن و کلام را به سایر ابزار ارتباطی ترجیح می دهم فاجعه بود.

چرا کلام حذف شده است؟
ضرورت صامت بودن چیست؟
آیا نمایش متن داشت؟ آیا متن هم چون زبان و بسیاری مفاهیم دیگر در دو جهان خاص و عام می تواند تعبیر شود؟
و پرسش و پرسش و پرسش.

خواستم همان شب نظری بنویسم و بتازم به حذف متن، انتقاد کنم از الکن بودن زبان ارتباطی نمایش. خواستم بگویم تئاتر در یک جایی به گمانم می تازد به هنر آوانگارد اما خودش درگیر پیشرو بودن و متفاوت بودن است. همین قدر همه چیز پاردوکسیکال بود و عجیب برای من.
الان و این لحظه هم که اینها را می نویسم برای پرسش ها پاسخ قاطعی ندارم و شاید اصلا قرار نیست پاسخ قاطعی داشته باشم. اما می دانم این روزها که به این اجرا فکر کردم، بیشتر ارتباط برقرار کردم با آن و دست کم در جدال برای پذیرفتن یا نپذیرفتن نیستم.
جدال اکنون من کشف ضرورت هاست و مهم ترین آنها صامت بودنش و نسبت آن با جریان سیال ذهن چیست؟

خب ... دیدن ادامه » ما از جویس حرف می زنیم و جایی که از فاکنر ، پروست ،وولف و جویس و... حرف می زنیم اولین چیزی که از دریچه ذهن خودش را می اندازد وسط معرکه " جریان سیال ذهن" است.

جریان سیال ذهن به عنوان تمهیدی برای روایت و خلق آثاری متفاوت از پیشینیان( که در نهایت به یک سبک تبدیل شد) را بیشتر در متن ها با آن برخورد داریم، اساسا در ساحت کلام است و نوشته.
این جریان هم مانند بسیاری جریان و سبک دیگر بر اساس ضرورت ارائه شد، ضرورت برای نمایش بخش هایی از انسان که ناشناخته مانده بود و مبهم. که آدمی خودش را بیشتر بروز دهد و خودش را بریزد روی دایره با کمترین نظم ممکن. که می خواست و می خواهد به هم بریزد آن کلیشه های زمانی، دستوری و روایی را.

بخش هایی از انسان که بود، اما دیده نمی شد و شاید قرار بود دیده نشود. بخش هایی که در برخی موارد چندان با هنجارها و ارزش ها چه ایدئولوژیک و چه قراردادها نه تنها منطبق بلکه همسو هم نبود و همین ها آدمی را دچار واهمه می کرد که باید بگوید باید نشان دهد باید فریادش بزند یا نه در یک کلام، سانسور کند؟

شیوه روایت به سبک جریان سیال ذهن اینطور است که در آن شخصیت داده های ذهنی اش را، حال و هوایش را، تجربه ها و احوال درونی خود را، خودش در مرحله ی "پیش از گفتار" بیان می کند و نه صرفا یک دانای کل از همه جا با خبر.
اما مرحله پیش از گفتار یعنی چه؟ و این مرحله چه نسبتی با این تئاتر و مکانیسم و استراتژی پرداخت آن دارد؟

مرحله پیش ازگفتار ذهن، بخش هایی از آگاهی است که پیش از سطح ارتباطی از طریق گفتاری یا نوشتاری است و برخلاف لایه‌های گفتار، دارای مبنای ارتباطی نیست.

پس آنچه که دریافت من است ناظر به اجرای جریان سیال ذهن در شیوه روایی است، آنطور که بشود در یک نمایش جا بیفتد، می خواهد بگوید اما نه با کلام بلکه در پیش از کلام. شاید گمان مان این باشد وقتی کلام نباشد در سیستم ارتباطی بین فرستنده پیام و گیرنده نقصی ایجاد می شود اما فی الواقع در این اثر و بسیاری آثار دیگر به ویژه در حوزه نوشتار خلاف این را تجربه می کنیم.

وقتی از مرحله پیش از گفتار صحبت می کنیم یعنی ارائه داده ها و اطلاعاتی که در فرآیند گفتار اساسا حذف می شوند، آن بخشی از وجود و درون که تمایل غریزی برای پنهان کردن شان داریم.
و من این پرداخت را پسندیدم، همان هماهنگی بین ساختار و محتواست که معمولا به عنوان شکل ایده آل پرداخت در ذهن دارم. یعنی کارگردان نیامده بگوید " بچه ها بیاین یه کار خفن و جدید کنیم همه درباره ما حرف بزنن، بیایین نمایش رو صامت اجرا کنیم" ( شاید البته این را هم گفته باشد و من در این لحظه دوست دارم نگفته باشد) بی هیچ منطقی و در حد یک ادا، بلکه برای این شیوه ضرورتی در ذهن داشته که در راستای سایر بخش هاست.

استیون ددالوس در این نمایش خودش، خودش را روایت می کند با شیوه هایی که دارد، با ابزار هایی که مصطفی هرآیینی در اختیارش گذاشته، شاید تنها راوی در نمایش نباشد اما حتما مهم ترین راوی نمایش است.

درباره سایر بخش های نمایش دوستان نوشتند از بازی خوب محمد برهمنی و ایمان صیادبرهانی تا موسیقی نمایش و اجرا و مینی مال بودن و ... و
قدردان زحمات و توانایی و اجراهای خلاقانه دوستان هنرمند هستم و بهترین ها را برای شان آرزو می کنم
چقدرررررر جالب .....
وقتی از مرحله پیش از گفتار صحبت می کنیم یعنی ارائه داده ها و اطلاعاتی که در فرآیند گفتار اساسا حذف می شوند، آن بخشی از وجود و درون که تمایل غریزی برای پنهان کردن شان داریم..........

واقعا ما همگی تا قبل از بیست سالگی پیش از گفتاریم.....حتی ... دیدن ادامه » یکی مثل خود من در سی و دو سالگی هم هنوز در مرحله ی پیش گفتارم......:(
۰۸ دی
ممنونم که خوندین خانم مبینی گرامی
مرحله‌ی پیش‌گفتار در ذات پیشروتر از گفتار و البته صریح‌تر و جسورانه‌تره
دست کم من اینطور فکر می‌کنم و گمونم عیب محسوب نمیشه
۰۸ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ذوب شدگی چیست؟
مصادیق آن چه چیزهایی می‌تواند باشد؟
نسبت ذوب شدگی با میانمایگی چیست؟
آیا قشر و دسته‌ی خاصی بیشتر ذوب می‌شوند؟
آنان که ذوب می شوند دقیقا در چه ذوب می‌شوند؟ در شخص یا ایده یا توانایی در اجرا؟
آیا کسانی که ذوب شدند یا می شوند یا خواهند شد می‌دانند ذوب شدند یا می شوند یا خواهند شد؟
وجود ذوب شدگان دیگر در اطراف مان آیا نقطه‌‌ی ذوب ما را هم کاهش می‌دهد؟
اگر آری، این مدح است یا ذم؟
می شود آیا در کامنت‌ها هم چکه چکه شویم بر اثر ذوب یا در انتخاب هامان مثلا؟
مرز و نسبت خردورزی و تحلیل با ذوب شدگی کجاست؟
اساسا مرزی وجود دارد؟
و بسیار پرسش دیگر در باب ذوب شدگی...
یاسر خان، چه کاری بود آخه نصف شبی...
۰۳ دی
آقا ارادت
پوزش بابت اشتباه سهوی من، ویرایش شد
بهترین ها برای شما
۰۳ دی
مهم نبود یاسر خان، فقط جالب بود برام. دیروز اقای چرختاب(جان و جو) اسمم رو سعید گفت و امروز شما. به چشمم اومد
شاد و سلامت باشید
۰۳ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

اسکورسیزی در مصاحبه با گاردین:

«این فیلم هایی که همه در آن پرواز می کنند و می زنند و می ریزند سینماها را پر کرده‌اند. همه هم برای دیدن آنها می روند و جایی دیگر برای نوعی دیگر از سینما نمانده است. نمی دانم چند فیلم دیگر می توانم بسازم و شاید این آخرین فیلم من باشد.

ایده ابتدایی این بود که فیلم را بسازیم و شاید آن را دست‌کم یک‌بار در موسسه فیلم بریتانیا نمایش بدهیم. شاید هم یک روز در سینماتکی در پاریس. شوخی نمی کنم. ما امروز در موقعیتی هستیم که همه سینماها آخرین نمونه فیلم های ابرقهرمانی را نمایش می‌دهند. ۱۲ سالن نمایش وجود دارد و در ۱۱ سالن فیلم ابرقهرمانی روی پرده است. از این فیلم ها خوشتان می‌آید؟ مشکلی نیست اما ۱۱ سینما؟

تاب آوردن این روند برای فیلم هایی چون «لیدی برد» و «سوغاتی» خیلی سخت است. این فیلمها شاید لزوما از نظر تجاری خیلی موفق ... دیدن ادامه » نباشند اما فیلمهایی محترم و هوشمندانه هستند و میتوانند تماشاگر فراوان بیابند. اساسا موافق این نیستم که چون فیلمی تماشاگر زیاد دارد پس هنری نیست.»

آسمان همه جا یکرنگ است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یاسر متاجی
درباره نمایش سوختن i
درود ارادت
"پیشنهاد برای تماشا"
برای آنها که به خواندن چند گزاره کلی علاقه دارند درباره ی نمایش:
در جهان نسبیت ها ، گمانم به هیچ وجه حق این نمایش نیست که دو سوم سالن خالی بماند.

اما در مورد نمایش:
"نگاه و فکرم را بر دست هایم متمرکز کردم که به حالت دعا درهم حلقه شده بود و پیش از آن که دوباره سر بردارم، مدتی دراز منتظر ماندم. با خود گفتم ــ و خدا می داند که حقیقتا این آرزوی قلبی من بود ــ هنگامی که دوباره سر برمی دارم، حتما « او » رفته است؛ به جایگاه همیشگی اش در بالای سرم بازگشته و مثل گذشته نگهبانیِ ملکوتی و ملوکانه اش را از سر گرفته است. اما هنگامی که سرانجام پُردلی کردم و سر برداشتم، « او » هنوز آن جا بود و این بار حتی خطاب به من سخن گفت. صدایش، که مثل صدای اسقف به هنگام تلاوتِ دعای عشاء ربانی شیرین و شفاف بود، در فضای زیر گنبدِ کلیسیا پیچید و بازتابید.
به من گفت که خداوند موهبتِ نوع خاصی از « دیدن » را به من عطا فرموده است و صاحب این موهبت باید از دو خطا، یعنی استفاده سبکسرانه و دلخواه از این عطیه الهی از یک سو و ندیده گرفتن و نفی آن از سوی دیگر بپرهیزد. به من گفت که زاده شده ام تا رنج بکشم و بلا ببینم و در عوض به رفعت برسم و بر فراز شوم. سپس دست بر سرم کشید و من هنوز خوب به خاطر دارم که انگشتانِ مرمرینش بسیار گرم و آکنده از زندگی بود."
این متن بخشی از کتاب مفتش و راهبه از کالین‌ فالکنر نویسنده انگلیسی ساکن استرالیاست که جواد سید اشرف ترجمه و انتشارات ققنوس چاپ کرد.
اساسا مفاهیم و حقایق که قابلیت خلق ندارند یا قابلیت کشف، چه اینکه پیش تر بشر در زیست چندهزار ساله ی خود وجوه مختلف آنها را در کلیت دریافته است، بهتر است اینجا این نکته را بگویم من درباره ی علم و دانش به منزله آنچه که در علوم تجربی با آن روبرو هستیم حرف نمی زنم.
آنچه وجه ممیزه آثار هنری است نحوه پرداخت و سویه ی نگاه هنرمند و مولف به موضوع است، همان می شود که از عشق بارها گفته شد اما همچنان هستند آثاری که برای مان جذاب است، ایضا در مدح و ذم خصایص مختلف انسانی از دروغ گویی و ظلم گرفته تا صداقت و راستی.
همین هاست که در یک هفته می شود یک نمایش جمع و جور اما جذاب (آسانسور نداره) را در کارگاه نمایش تئاتر شهر دید و دوست داشت و در کنارش برشت با نمایشنامه اش(زن خوب سچوان) نشسته باشد وسط سالن استاد انتظامی و تفنگ آبپاش بگیرد دستش و به سخره بگیرد چیزها را و تو هم بخندی و غصه بخوری و فکر کنی به درد به اینقدر شبیه بودن مان در این وضعیت.
خنده ها و طعنه ها و متلک ها را جا بگذاری در تئاتر شهر و خانه ی هنرمندان و با عنایت به سندروم "خود اسپویل کنی" که در وجودت جا خوش کرده می دانی قرار است نمایشی را تماشا کنی که قرار است در جدی ترین وجه، موضوعی نه چندان جدید اما سخت را دراماتیزه کند.
اما آنچه که دریافت من پس از یک بار تماشای نمایش است را با توجه به دستگاه فکری نه چندان منسجمی که این روزها دارم عرض می کنم.
متن به گمانم متن قابل اعتنایی بود و مانند بسیاری از نمایش های دیگر علاقه دارم نمایشنامه را تهیه و مجدد مطالعه کنم. جز برخی نقاط غیر روشن که ممکن است به متن برگردد یا به سازوکار تحلیل در لحظه ی من، کلیت متن ساخت مناسبی داشت. زبان، روایت، تکنیک ها و... و جهان متن در نرم و وضعیت کلاسیکی پرداخت شده است و تلاشی برای پرتاب مخاطب به فضایی غیر معمول را نداشت و اساسا این را خود مولف می داند و بس که خواسته و نتوانسته یا اصلا نخواسته.
وقتی ... دیدن ادامه » نسبت انسان با انسان در ساحت جاه طلبی و منفعت تعریف می شود، وقتی ستاندن جان دیگری آسان ترین روش پیشرفت (به زعم عاملان) می شود چه می شود انتظار داشت از نسبت این انسان با حیوانات و طبیعت.
آنوقت حیوان دوستی و معاشرت و مانوس بودن با گل های کوهی و بی واسطه با طبیعت نشستن هم می شود مصادیق کفر و الحاد و ارتداد.
موقعیت و فضایی که گویا قرون وسطی است اما وضعیتی است که همچنان شاید ادامه دارد، همچنان می شود قربانیانی را یافت که اسیر این مکانیسم منفعت طلبانه ی سواستفاده گر می شوند که درخت بقای خود را با خون دیگران سیراب می کند.
و زن در این نظام فکری و ایدئولوژیک نه یک جنس ، نه مکمل، نه بارور، نه مادر، نه عشق و نه... بلکه نمایندگی می کند شیطان را. مرد منزه و پاکیزه همواره اسیر وسوسه های شیطان است.
نسبت اکنون ما با این وضعیت چیست؟ نسبت اکنون جهان با این وضعیت ایضا؟ با گزاره هایی که اینگونه زن را توصیف می کند چقدر موافقیم؟ چقدر مخالف و مشمئز کننده است برای مان؟ اینها گمانم سوالاتی است که نمایش می خواهد از ما بپرسد و به اینها اضافه کنیم نسبت مان با ظلم، با خرافه، با عشق ، با منفعت طلبی و...
نمایشی که شاید تلاش می کند از فضایی احساسی و عاطفی و غرق شدن در سانتی مانتالیسم پرهیز کند، چون این خودآگاهی و عقل است که به کار می آید برای دریافت درست تر.
متن اما می توانست جسورانه تر باشد ، جایی که زمان و مکان دیگری برای نوشتن انتخاب می شود تا بشود راحت تر گفت و نوشت.
قدردان زحمات عوامل این نمایش هستم که شریکیم با هم در دغدغه ها شان.
ممنونم از میثاق زارع عزیز و سوگل خلیق گرامی و مجتبی پیرزاده ارجمند که دوس داشتم بازی هاشان را.
آرزوی بهترین ها برای شما دوستان خوبم

mahaya، امیرمسعود فدائی، میثاق زارع و امیر مسعود این را خواندند
نسیبه و مریم اسدی این را دوست دارند
ممنون و ارادت ❤️
۲۶ آذر
سپاس و درود
۲۷ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یاسر متاجی
درباره نمایش سیزیف i
بر کشیدن چنین بارى سترگ
شهامت را لخته‌لخته از گرده‌هایت خواهد مکید
اى سیزیف!
گرچه قلب‌ات سخت در جوشش و کار است
لیک راه هنر بى‌پایان است و آدمى را مجال اندک

سر به سوى مزارستانى متروک
دور از مقابر نام‌داران
قلب من تپنده
چو فرو مرده نعره‌ى طبل‌ها
مى‌نوازد آشوبِ آهنگ عزا

چه‌بسا گوهران یک‌دانه که خفته در دل خاک
گم‌گشته‌ى تاریکى و نسیان‌اند
و چه دورند ز یافته شدن
پرداخته ... دیدن ادامه » شدن

چه‌بسا گل‌ها، حسرتا!_
که ریخته‌اند نرماى عطر خویش
چو رازى
بر رخوت این باغ تنهایى.


#شارل_بودلر
برگردان: #نیما_زاغیان

https://t.me/artplAs

لبانم
چونان
درزِ پیراهنی گلدار و قدیمی
دوخته است
کلامی بگویم
یادگار خانوادگی‌ام
از سکه می افتد.

پ.ن: بی‌ارتباط با برخی گزاره‌ها، گزین‌گویه‌ها و فضا سازی‌ها در تاکسی، دانشگاه، صف نونوایی،تیوال و ... نیست.
راستش سطحش بالاتر از اون چیزی بود که من بتونم متوجه بشم!!
۲۴ آذر
یاسر جان فارسی سلیسش میشه: من نفهمیدم چی گفتی!! ببخشید که سرراست نگفتم!
۲۴ آذر
کلام گفتن امروزه سخته خدایی
وقتی تعریف قدرت عوض شده
۰۵ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یاسر متاجی
درباره نمایش فرشته تاریخ i
بنیامین: فکر کنید در خیابانی در پاریس -پاریسِ بودلر- پشت میز یک کافه نشسته اید و دارید به تصاویر گذران و فرّارِ پیش روتون نگاه می‌کنید.دوربین عکاسی باهاتون نیست و شما با چشمتون عکس می‌گیرید. تصویرها رو متوقف می‌کنید. درشکه‌ها و ماشین‌ها می‌ایستن و عابرها خشک میشن. همه برای ثانیه‌ای... این به شکل یک سکونِ دیالکتیکی در ذهن شما ثبت میشه... و بعد باز تصاویر به حرکت می‌افتن... بعد باز عکسی دیگه... و باز دیالکتیکی در سکون... و باز توقف و حرکت...

اوتو: هِه اوهام یک حشیشی

بنیامین: اینها تصاویر دیالکتیکیِ این زندگی مدرنه که هیچ لحظه‌ی مشابهی نداره و من کوشیده‌م در رساله‌ی " پاساژها" ایده‌هام رو به طریقه‌ی همین عکاسیِ ذهنی و همین تصاویر دیالکتیکی ثبت کنم.

اوتو: نظم اساس فرایند فهم است
۳ بار این نمایش عالی رو دیدم و هنوز دلم میخواد ببینم. خیلی خوب بود.
۱۴ آذر
بله خانم مظاهری
نمایشنامه رو که می‌خونم تصاویر اجرا برام تداعی میشه
گرچه چند ماه گذشته از دیدنش
همین طور ماندگار
۱۴ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

مگر نه اینکه زمین گرد است. پس وقتی یک قدم به سوی تو بر می دارم ظاهر امر این است که به تو نزدیک تر می شوم اما خب از پشت سرمان اگر حساب کنی یک قدم دور شده ام. فکر کن حالا تو هم قدمی به سمت من برداری آنوقت است که دو قدم از هم دور و به هم نزدیک می شویم.
تصور کن به هم رسیده باشیم، مماسِ مماس، بی هیچ فاصله ای در روبرو، این یعنی در دور ترین نقطه از هم قرار داریم.
چه تناقض عجیبی، مثل داغ شدن دست ها توی سوز و سرمای زمستان.
کدام را باید باور کرد دور شدن یا نزدیک شدن؟
اصلا مگر فرقی هم می کند که توی یک گُله جای دنیا به دوری و نزدیکی فکر کنیم؟

کی دوره ؟ کی نزدیک؟
چی دوره ؟ چی نزدیک؟
ملاک دوری و نزدیکی چیه؟

یاسر متاجی
پایان باز رو تو داستان دوست ندارم
به قول یکی از دوستان داستانی که پایانش معلومه تازه باز میشه ولی داستان باز بسته میمونه و حبس میشه
۰۵ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یاسر متاجی
درباره فیلم جوکر i
ــ آن چپ‌گرایانی که از جوکر ضربه می‌خورند، چپ‌های فوکویاما هستند؛ آنهایی که فکر می‌کنند نظم لیبرال-دموکرات بهترین نظم ممکن است و ما فقط باید آن را مداراگرتر کنیم. از این جهت، امروز هر کس برای خودش سوسیالیست است. بیل گیتس هم می‌گوید خودش را متعلق به سوسیالیسم می‌داند، مارک زاکربرگ هم. درس جوکر آن است که تغییرات رادیکال‌تری نیاز هست، که این هم کافی نیست و این همان چیزی است که آن چپ‌گرایان دموکراتیک نسبت به آن آگاه نیستند. نارضایتی در حال رشد امروز یک امر جدی است. سیستم نمی‌تواند با اصلاحات تدریجی مثل مداراگری بیشتر یا طرح مراقبت درمان2 (اشاره به طرح شکست‌خورده Healthcare اوباما و سپس ترامپ) از پسش برآید. نشانه‌هایی از نیاز به تغییرات بنیادین‌تر به چشم می‌خورد. مشکل اصلی این است که آیا آماده تجربه کردن حقیقی ناامیدی از موقعیت‌مان هستیم یا خیر؟ ... دیدن ادامه » همان‌طور که جوکر خودش در لحظه‌ای مشخص از فیلم می‌گوید: «من می‌خندم چون چیزی برای از دست دادن ندارم، من هیچ‌کس نیستم».
در اینجا همچنین اسم بازی هوشمندانه‌ای وجود دارد. نام خانوادگی واقعی جوکر، «فلک» است. در آلمانی فلک به معنای لکه است، یک لکه نامفهوم. مثل خطای دید. لازم است که نگاهی جدید بیندازیم تا یک نمای جدید ببینیم. من به هیچ یک از آن منتقدان چپگرا که از ظرفیت ــ چنین لکه‌ای ــ وحشت دارند اعتماد ندارم. همان‌گونه که مایکل مور به زیبایی تمام به آنها کنایه می‌زند: «شما از خشونت در اینجا (در جهان فیلم) وحشت دارید نه خشونت در زندگی روزمره‌مان. شوکه شدن با خشونت تشریح‌شده در این فیلم فقط نوعی فرار از خشونت واقعی است.»

‍#اسلاوی_ژیژک
#جوکر
درس جوکر آن است که....
درس جوکر؟!
شوخی می‌کنید؟!
جوکر یه روان‌پریش بود که اشتباهی اسلحه به دستش افتاد و از سر ترس و استیصال سه نفر رو کشت!! از اون لحظه به بعد که دیگه باقی کارهاش اصلاً قابلیت ارزش‌گذاری نداره.
درس‌ها رو از عقلای قوم گرفتیم، این شد اوضاعمون، ... دیدن ادامه » درس یک هرج‌ومرج‌طلب خشونت‌گرا چی می‌خواد باشه؟!
بزنیم همدیگه رو بکشیم؟! انقدر کشتار و خشونت رو ادامه بدیم که کسی روی زمین باقی نمونه؟!
واقعاً نمی‌تونم متوجه بشم چه چیزی انسان رو وادار می‌کنه هم‌نوع خودش رو بکشه؟!
۱۰ آذر
من خیلی زود نظرم رو پاک کردم که :)
اما گویا شما خونده بودین . به هر روی سپاسگزارم از وقتی که برام گذاشتین و توضیحاتی که نوشتید .

پ.ن : اینکه نظرم رو پاک کردم خدای ناکرده جسارت و توهین به شما نبود . احساس کردم مخالفت و دخالتم کارِ درستی نیست . به این دلیل پاکش ... دیدن ادامه » کردم .
۱۰ آذر
ممنون از مطالب ‌و نقدهای خوبی که‌تو این پست به اشتراک گذاشتید. عالی بودند
۱۹ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یاسر متاجی
درباره اپرای عروسکی مولوی i
گفتم که بنما نردبان تا برروم بر آسمان

گفتا سر تو نردبان سر را درآور زیر پا