همینک تیم پشتیبانی تیوال از طریق چت آنلاین و ایمیل در خدمت شماست و موقتا پاسخگویی تلفنی متوقف شده‌است. اطلاعات بیشتر
تیوال شعر و ادبیات
S3 : 23:33:20
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
می گوید حاضر است
استخوان سفیدی باشد
در دهان سگی در باران
اما 《خواب》
تنها راه گریزش
از درد روزمرگی نباشد

#عباس_صفاری
امیرمسعود فدائی این را خواند
neda moridi، بهار گراوندی، محسن جوانی و میم سردلی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بارونا با رقصشون هلهله برپا می‌کُنن
می‌شینن رو پشت بوم چترشونو وا می‌کُنن
حالا توی کوچه‌ها
صدای ساز ناودونه
باد آواره داره
تو کوچه آواز می‌خونه
چه هوایی....
چه هوایی....
چه هوایی....

«عمران صلاحی»

با صدای سیمین غانم.

واقعا چه هوایی....رعد و برق .... بارون و صداش...و دلبری هاش...

۱۴.فروردین.۹۹
ساعت۴:۵۹ ... دیدن ادامه » بامداد...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


حوصله...
همانی که نیست، وقتی نیستی..
هزار بهانه هم جور شود، لم داده در آفتاب باید منتظر باشم تو بیایی..
صدا کنی و من غرق در چشمانت، ببوسمت.
طولانی.....


چقد اینو دوست دارم...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از بهار
حظ تماشایی نچشیدیم
که قفس
باغ را پژمرده می کند....

«شاملو»
چه شرح‌ حال درستیه برا این روزامون
۴ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بی هیچ نام می‌آیی
اما تمام نام‌های جهان باتوست
وقت ِ غروب،
نامت دلتنگی‌ست
وقتی شبانه چون روحی عریان می‌آیی،
نام تو وسوسه است
زیر ِ درخت سیب،
نامت حوّاست
و چون به ناگزیر
با اولین نفس که سَحَر می‌زند می‌گریزی،
نام گریزناکت،
رویاست…

حسین منزوی

چقدر خوب بود
قبلا نخونده بودمش
۱۱ فروردین
چقدر کیف داد خوندنش
۱۱ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
.
به روزگارِ تعب، دوستی ز سر گیرید
زِ همرهانِ خود ای همرهان خبر گیرید!
.

چو دشمنان و دَدان دست همدگر گیرند
شما به دفعِ بلا دستِ همدگر گیرید
.

هزار "نی" که نشاندید، ناله‌زاری شد
دوباره نی بنشانید تا "شکر" گیرید
.

به یُمنِ دامِ قضا، هرکسی‌ست در قفسی
کنون به همّتِ اندیشه بال و پر گیرید
.

رضای ... دیدن ادامه » خاطرِ آزردگان به‌ دست آرید
رضای خاطرِ خود نیز در نظر گیرید
.

سلامتِ همه آفاق در سلامتِ [ماست]٭
ز جانِ هم‌وطنان گَردِ درد برگیرید
.

اگر مسیرِ نفس، تنگ و تنگتر گردد
شما امیدِ شفا، بیش و بیشتر گیرید
.

به دستِ بسته‌ی خود شادی آفرین باشید
وَز این سموم نفسگیر، برگ و بر گیرید
.
.
.



#مرتضی_لطفی
.
.
----------------------------
٭ سلامتِ همه آفاق در سلامت توست
به هیچ عارضه شخصِ تو دردمند مباد
#حافظ
.
.
.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سهم من
آسمانی ست
که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد


«فروغ فرخزاد»

شهر خاموش من ! آن روح بهارانت کو؟
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو ؟


شفیعی کدکنی
( م . سرشک )
با درود فراوان
نمیدونم چرا یاد این شعر حضرت حافظ افتادم

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس ... دیدن ادامه » نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند
کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش
از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

استاد شفیع کدکنی به حق شایسته نام استاد هستند. بینظریند، در این اوضاع فرصتی دست داده بازهم کتاب فوق العاده این کیمیای هستی را تورقی کنم .
۰۴ فروردین
بادرود و سپاس از شما
علی آقای گرامی
دکتر شفیعی کدکنی به واقع از استاتید بسیار برجسته و گرانقدر سرزمینمان هستند .
عمرشان دراز باد
اشعارشان در کتاب " در کوچه باغهای نشابور " بسیار زیباست و با حال و هوای این روزگار ما بسیار همخوانی دارد .
۰۵ فروردین
دلتنگه اون همه جنب و جوشیم نیلوفر جان
۰۵ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بهار آمد گل و نسرین نیاورد

نسیمی بوی فروردین نیاورد

پرستو آمد و از گل خبر نیست

چرا گل با پرستو همسفر نیست؟

چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد

که آیین بهاران رفتش از یاد؟

چرا مینالد ابر برق در چشم؟

چه میگرید چنین زار از سر خشم؟

چرا ... دیدن ادامه » خون میچکد از شاخه گل؟

چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟

چه دردست این؟‌چه دردست این؟چه دردست؟

که در گلزار ما این فتنه کرده است؟

چرا در هر نسیمی بوی خون است؟

چرا زلف بنفشه سرنگون است؟

چرا سربرده نرگس در گریبان؟

چرا بنشسته قمری چون غریبان؟

چرا پروانگان را پر شکسته است؟

چرا هر گوشه گرد غم نشسته است؟

چرا مطرب نمیخواند سرودی؟

چرا ساقی نمیگوید درودی؟

چه آفت راه این هامون گرفتست؟

چه دشت است این که خاکش خون گرفتست؟

چرا خورشید فروردین فرو خفت؟

بهار آمد ؟ گل نوروز نشکفت

مگر خورشید و گل را کس چه گفتست؟

که این لب بسته و آن رخ نهفتست؟

مگر دارد بهار نورسیده

دل و جانی چو ما ، در خون کشیده

مگر گل نوعروس شوی مرده است؟

که روی از سوگ و غم در پرده برده است؟

مگر خورشید را پاس زمین است؟

که از خون شهیدان شرمگین است؟

بهارا تلخ منشین ! خیز و پیش آی

گره وا کن ز ابرو ، چهره بگشای

بهارا خیز و زان ابر سبکرو

بزن آبی بروی سبزه نو

سرو رویی به سرو و یاسمن بخش

نوایی نو به مرغان چمن بخش

بر آر از آستین دست گل افشان

گلی بر دامن این سبزه بنشان

گریبان چاک شد از ناشکیبان

برون آور گل از چاک گریبان

نسیم صبحدم گو نرم برخیز

گل از خواب زمستانی برانگیز

بهارا ، بنگر این دشت مشوش

که میبارد بر آن باران آتش

بهارا ، بنگر این خاک بلا خیز

که شد هر خاربن چون دشنه خونریز

بهارا ، بنگر این صحرای غمناک

که هر سو کشته ای افتاده بر خاک

بهارا ، بنگر این کوه و در و دشت

که از خون جوانان لاله گون گشت

بهارا ، دامن افشان کن ز گلبن

مزار کشتگان را غرق گل کن

بهارا از گل و می آتشی ساز

پلاس درد و غم در آتش انداز

بهارا شور شیرینم برانگیز

شرار عشق دیرینم برانگیز

بهارا شور عشقم بیشتر کن

مرا با عشق او شیر و شکر کن

گهی چون جویبارم نغمه آموز

گهی چون آذرخشم رخ برافروز

مرا چون رعد و طوفان خشمگین کن

جهان از بانگ خشمم پر طنین کن

بهارا زنده مانی زندگی بخش

به فروردین ما فرخندگی بخش

هنوز اینجا جوانی دلنشین است

هنوز اینجا نفسها آتشین است

مبین کاین شاخه بشکسته ، خشک است

چو فردا بنگری پر بیدمشک است

مگو کاین سرزمینی شوره زار است

چو فردا در رسد ، رشک بهار است

بهارا باش کاین خون گل آلود

برآرد سرخ گل چون آتش از دود

برآید سرخ گل خواهی نخواهی

وگرنه خود صد خزان آرد تباهی

بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام

بده کام گل و بستان ز گل کام

اگر خود عمر باشد ، سر برآریم

دل و جان در هوای هم گماریم

میان خون و آتش ره گشاییم

ازین موج و ازین طوفان برآییم

دگربارت چو بینم ، شاد بینم

سرت سبز و دلت آباد بینم

به نوروز دگر ، هنگام دیدار

به آیین دگر آیی پدیدار



#هوشنگ_ابتهاج
Ali این را خواند
امیرمسعود فدائی و کاوه علیزاده این را دوست دارند
بهار آمد پریشان باغ من افسرده بود اما
به جو باز آمد آب رفته ماهی مرده بود اما

زمستان رفت، برفش آب شد، خورشید بازآمد
کبوتر بچه ها را سوز سرما برده بود اما

خلاصه گشت ماه و مهر تا آن سال آخر شد
بهار آمد دوباره! باغ من افسرده بود اما
«اخوان ثالث»
۰۵ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تنگ غروب است
در خانه شمعی و چراغی یا صدایی نیست
اما...
در من کسی می گرید اینجا
ساعت به تابوت سیاهش خفته گویی
قلب زمان استاده از کار
از قاب عکسی چشم های آشنایی روی دیوار
دارد به من نظر اما چه بیمار
در آسمان تیره یک چابک پرستو
با پنجه های باد وحشی در ستیز است
باران نمی بارد ولی ابری شناور
با یادهای خوب من پا در گریز است
دور است از من آرزو دور
دیر است بر من زندگی دیر
دلتنگ از این دوری و دیری و تماشا
در ... دیدن ادامه » من کسی خاموش می گرید در اینجا


" #سیاوش_کسرایی "
در من کسی پیوسته می گرید
این من که از گهواره با من بود
این من که با من
تا گور همراه است
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
همزاد ِ خون در دل
«سایه»
۰۴ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تارهای بی‌کوک و
کمان باد ولنگار
باران راگو
بی‌آهنگ ببار!


غبارآلوده، از جهان
تصویری باژگونه در آبگینه‌ی بی‌قرار
باران راگو
بی‌مقصود ببار!

لبخند بی‌صدای صد هزار حباب
در فرار
باران راگو
به‌ریشخند ببار!

چون ... دیدن ادامه » تارها کشیده و کمان‌کش باد آزموده‌تر شود
و نجوای بی‌کوک به ملال انجامد،
باران را رها کن و
خاک را بگذار
تا با همه گلویش
سبز بخواند

باران را اکنون گو
بازیگوشانه ببار!

«شاملو»

خط اول رو تا خوندم این آهنگ شهیار قنبری تو ذهنم پلی شد


سازهای غربت ، سازهای ناکوک
شعر، بادامی تلخ ، سوگوارِ دلپوک
برگها زردِ زرد ، وقتی هوا نیست
بوسه سردِ سرد ، صدا صدا نیست
زخم هم چه بیهوش ، هیچ کس با ما نیست
شب چنان تیره ، که شب پیدا نیست
شب ... دیدن ادامه » هم پیدا نیست،...
شب هم پیدا نیست....
عشق اما پیداست
عشق اما پیداست
حرف حرفِ فرداست
کارِ بچه هاست
طاق ها بی کاشی ، راه ها مثل هم
حرف ها شاعر کش ، بغض ها بی شبنم
دست ها افتاده ، سرها خمیده
چشم ها خشکیده، عطرها پریده
ماه هم دورِ دور ، آه اما نزدیک
روز هم بی روزن ، سرد ، سرد و تاریک
چه سرد و تاریک، چه سرد و تاریک
عشق اما پیداست
عشق اما پیداست
حرف حرفِ فرداست
کارِ بچه هاست
دستِ نقاش از همه تنها تر ، پرده ها را شسته زیرِ باران
آخرین شاعر پرید و دود شد ، شعرش از هر دشنه ای آویزان
شاپرک افتاده در جوهردان ، یاسِ بی سر، وقفِ مرهم گاه
ای یقین سبز مثلِ معجزه ، سایه ی آمدنِ تو در راه
روز باید باشد ، عشق اما پیداست ....

#شهیار_قنبری
۰۴ فروردین
دستِ نقاش از همه تنها تر ، پرده ها را شسته زیرِ باران
آخرین شاعر پرید و دود شد ، شعرش از هر دشنه ای آویزان
شاپرک افتاده در جوهردان ، یاسِ بی سر، وقفِ مرهم گاه
ای یقین سبز مثلِ معجزه ، سایه ی آمدنِ تو در راه
روز باید باشد ، عشق اما پیداست ....

عشق اما پیداست؟!
۰۴ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تنها

درآمد امسال،

پدرمان بوده است!


"عمران صلاحی"
تلخ است روزگار من و روزگار تلخ
دور سپهر و گردش لیل و نهار تلخ

در چشم من صباح سیاه است چون مسا
صبح وصال همچو شب انتظار تلخ

در گوش من حدیث بهار و خزان یکی‌ست
بیم خزان سیاه و امید بهار تلخ

گردید قاه‌قاه بت صبح‌رو مرا
چون های‌های گریۀ شب‌های تار تلخ

مرغان کنند زمزمه بر شاخ گل حزین
کبکان زنند قهقهه در کوهسار تلخ

افتاد ... دیدن ادامه » چون به قامت سرو سهی شکست
آید به گوش زمزمۀ جویبار تلخ

سر می‌زند به سنگ ز بیداد روزگار
می‌گرید از ستم همه شب آبشار تلخ

آب دهان چو خون دل و خون دل چو اشک
آه جگر چو نالۀ سینه‌گذار تلخ

عیسی‌صفت کشیده‌شدن بر صلیب مرگ
بالای دار رفتن منصوروار تلخ

ترکیب چار مادر هستی ز تلخی است
فرزند را چه بهره ازین هر چهار تلخ؟

من آب هفت بحر جهان را چشیده‌ام
هر شش جهت یکی‌ست میان و کنار تلخ

پایان صبح سرد چو آغاز شامگاه
پایین دار همچون بالای دار تلخ

نور فلق چو چهرۀ دیو سپید زشت
رنگ شفق چو خون یلْ اسفندیار تلخ

خون می‌خورد ز صحبت تهمینه تهمتن
آغاز کار و عاقبت کارزار تلخ

سهراب را نصیب ز مهر پدر چه بود؟
دیدار تلخ بود و سرانجام کار تلخ

شیرین نبود آخر شهنامه زآن‌که بود
تاراج قوم تیغ‌کش نیزه‌دار تلخ

این غم کجا بریم که سوگند دوست گشت
چون عهد بی‌حقیقت زنهارخوار تلخ؟

ارزانی مخنث و امرد که مرد را
تلخ است عیش سعتری روزگار تلخ

تا گاومان چه زاید در سال‌های بعد
امسال ما گذشت چو پیرار و پار تلخ

آید به‌ذوق مردم چشمم هزار سال
با یاد چشم لاله‌رخ لاله‌زار تلخ

از غُرّه نی امید نجاتی‌ست نی ز سلخ
نه بوی خیری از سوی بغداد نی ز بلخ

پشت کتیبه نیز چو روی کتیبه است
تاریخ اصله‌ای‌ست همه برگ و بار تلخ

شیرین دریده پهلو و فرهاد غرق خون
پایان کار خسرو شیرین‌شکار تلخ

آید اگر ز علّت حرصت شفا دهند
در کام نوش نحلت چون زهرمار تلخ

غم‌نامهٔ سکندر و داراست دردناک
زآن بیش‌تر حکایت جانوسیار تلخ.



#مظاهر_مصفا
امیرمسعود فدائی و نورا احمدی این را دوست دارند
بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آید
«حافظ»
۰۱ فروردین
بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر
بار دگر روزگار تلخ تر از زهر

#رحیم_رسولی
۰۱ فروردین
گر غصه روزگار گویم
بس قصه بی شمار گویم

یک عمر هزارسال باید
تا من یکی از هزار گویم

چشمم به زبان حال گوید
نی آن که به اختیار گویم

مرغان ... دیدن ادامه » چمن فغان برآرند
گر فرقت نوبهار گویم

یاران صبوحیم کجایند
تا درد دل خمار گویم

کس نیست که دل سوی من آرد
تا غصه روزگار گویم

درد دل بی‌قرار سعدی

هم با دل بی‌قرار گویم
۰۱ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کنار ما باش که محزون به انتظار بهاریم........
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
میان ِ این همه تُنگ
به سطل ِ آشغال فکر کن ماهی!
وقتی کابوس‌هایت
درست از آب درمی‌آیند

وقتی درختها
از اتاق ِ عمل بیرون نیامدند
و مرگ
لباس ِ سبزش را روی زمین پرت می‌کرد
دیگر از کدام شاخه
سفره می‌چیدیم؟

دیگر بالی در آسمان ِ تعطیل باز نمی‌شود
و این تخم مرغ ها
خوابِ رنگی ِ پروازی دسته جمعی‌اند

بگو ... دیدن ادامه » رنگم از آتش بپرد یا از بام؟!
یا میان ِ این همه چوب
درخت به حال ِ کدام‌مان خواهد سوخت
به حال و روزِ بعد فکر کن

و تقویم را از میان
بُر بزن
به هر فصل که می‌خواهی

بگذار تا تشت روی دریا تمرکز کرده
دلش را با این همه ماهی
خالی کنیم و بخندیم

بخند!
و خانه را
از در و دیوار بتکان

بعد
به آرزوهای در ترافیک مانده زنگ بزن
بگو شب دیر می‌آیی


#علی_اسداللهی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نابهار

چه بهاری ست که آفت زده فروردینش
و لجن می چکد از چارقد چرکینش

چه بهاری ست که می آید و زهرابه ی مرگ
دم به دم می چکد از داس شقایق چینش

چه بهاریست که جای گل و آواز و درخت
خرمنی خرملخ انداخته در خورجینش

چه بهاری ست که در دایره ای از کف و خون
چون گلی یخ زده پر ریخته بلدرچینش

داد از این کرگدن وحشی صحرا پیما
یاد ... دیدن ادامه » پاییز به خیر و کهر نوزینش

ما که چون زاغچه ها سرخوش و خندان بودیم
با زمستان و درختان بلور آجینش

دست دهقان گنه کار، تبر باران باد!
تا دگر بار اجابت نشود آمینش...

#سعید_بیابانکی

آخرش رو چه خشن تمام کرد شاعر:)
بسیار عالی ممنون از انتخاب تون.
۲۹ اسفند ۱۳۹۸
این چه رازی است که
هربار بهار
با عزای دل ما می آید...
«سایه»
۰۱ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چون سیبل، خوراکِ تیرباران بودن...
چون سینه، غلافِ تیغِ یاران بودن...

با سر به نبردِ خصمِ دانا رفتن...
بهتر، که اسیرِ قومِ نادان بودن!


#مرتضی_لطفی
دوستی با مردم دانا نکوست
دشمن دانا به از نادان دوست
دشمن دانا بلندت می‌کند
بر زمینت می‌زند نادان دوست
۲۸ اسفند ۱۳۹۸
غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد
جز درد که دانست که این مرد چه مردی است
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه دردی است؟

#مهرداد_اوستا
۲۹ اسفند ۱۳۹۸
دردم نه همین است که بستند پرم را
ترسم نرسانند به گلشن خبرم را

از حسرت مرغی که جدا مانده ز گلشن
آگه نشدم تا نشکستند پرم را

«عاشق اصفهانی»
۲۹ اسفند ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

بنفشه باز شد و بر سرش تگرگ آمد
به جای عطرِ گل امسال بوی مرگ آمد

به دشت‌های زمین لاله‌ی بلا روئید
به روی شاخه شکوفه به ریشِ ما خندید

منی که تنگ‌تر از حجمِ گور بود دلم
هرآنچه بر سرم آمد صبور بود دلم

به این امید که آبان و دِی، پس از اسفند
تمام می‌‌شود و سبز می‌شود لبخند

گلوله خوردم، گفتم بهار می‌آید!
سقوط کردم، گفتم بهار می‌آید!

بهار ... دیدن ادامه » آمد و گل‌های آرزو خشکید
"نه لب گشایدم از گل، نه دل کشد به نبید"

دلا! به سختیِ دیوارها بساز و بسوز
صبور باش در این روزگارِ بی نوروز

در انتظارِ به هم خوردنِ زمانه بمان
در آرزوی خیابان، درونِ خانه بمان...
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
امیرمسعود فدائی این را خواند
نیلوفر ثانی و ژوآن این را دوست دارند
کمک کنین هلش بدیم،چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
گلدون سرد‌ و خالی‌رو ، بذار کنار پنجره
بلکه با دیدنش یه شب،وا بشه چن‌تا حنجره

به ما که خسته‌ایم بگه،خونه‌ی باهار کدوم وره؟


تو شهرمون آخ بمیرم،چشم ستاره کور شده
برگ ... دیدن ادامه » درخت باغمون،زباله‌ی سپور شده
مسافر امیدمون،رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشممون،پیدا بشه یه شاپره

به ما که خسته‌ایم بگه‌،خونه‌ی باهار کدوم وره؟


کنار تنگ ماهیا،گربه‌رو نازش می‌کنن
سنگ سیاه حقه‌ رو ،مهر نمازش می‌کنن
آخر خط که می‌رسیم ، خطو درازش می‌کنن
آهای فلک که گردنت،از همه‌مون بلن تره

به ما که خسته‌ایم بگو،خونه‌ی باهار کدوم وره؟

عمران صلاحی
۲۷ اسفند ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آزاد شو از بند خویش، زنجیر را باور نکن
اکنون زمان زندگیست، تاخیر را باور نکن

بر روی بوم زندگی، هر چیز می خواهی بکش
زیبا و زشتش پای توست، تقــدیر را باور نکــن

تصویر اگر زیبا نبود، نقاش خوبی نیستی
از نو دوباره رســم کن، تصویر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید
پرواز کـــن تا آرزو، زنجیر را باور نکن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یکی از احمقانه ترین فرمول های روانشناسی جدید این است که می گویند: علت میخوارگی معتادان این است که نمی توانند خود را با واقعیات سازگار کنند..... خوب، آخر اگر کسی بتواند خود را با واقعیت سازگار کند که یک بی درد الدنگ است.

«خداحافظ گاری کوپر_ رومن گاری»
امیرمسعود فدائی و ژوآن این را خواندند
سحر لیلی ئیون و آقامیلاد طیبی این را دوست دارند
حکایت اون بنده خداییه که رفت تو داروخانه گفت نفت دارید و باقی قضایا!!
داداش شما مِیَت را بنوش!! دیگه چیکار به آدم‌های عادی که دارن زندگیشون رو می‌کنن داری؟!
به نظر من کسی که بتواند خود را با واقعیات سازگار کند یک انسان سالم و منطقی است!!
۲۶ اسفند ۱۳۹۸
جناب فدایی، بزرگوارید...
ضمنا حکایت اون بنده خدایی که رفت داروخانه و باقی قضایا رو من در جریان نیستم.
۲۶ اسفند ۱۳۹۸
سرکار خانوم ثانی گرامی، مرسی از همراهی و به اشتراک گذاری نظرتون.
۲۶ اسفند ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید