تیوال شعر و ادبیات
T1 : 11:19:17
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید

خط قرمز ها که شکسته بشه
تازه آدم میفهمه چند چند عقب افتاده!
چقدر به خودش
به دنیاش
و به قلبش ظلم کرده!

هشیار شدن بد نیست..
یعنی اصلا بد نیست.
زانوی غم بغل گرفتن هم نداره!
گریه که اصلا!
یه پوینت مثبته حتی!
چون داری خودتو نجات میدی،

از اینکه همش حواست باشه تا به چشمش بیای.
از ... دیدن ادامه » اینکه همیشه سعی کنی بهترین باشی!
از یه امیدواری مسخره!

اره...
الان که دارم فکر میکنم "بی حسی" بهترین حس دنیاست!

پ_کاویانی
بامداد این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نترس! به زبان بیاور!
بنویس که دلت برایم تنگ شده
این همه سال، این همه ماه، این همه روز
من نوشتم و بى پاسخ ماند
قول میدهم، همین که به زبان بیاورى
قبلِ از تمام شدنِ جمله ات،
پایینِ پنجره ى اتاقت ایستاده ام
باور کن تنهایىِ پنجشنبه ها،
عجیب سخت میگذرد!

#علی_قاضی_نظام
کاوه ت و نوشین پیشوا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پیکِ مرگ آمد شبی شوقِ جهانم را گرفت
تا به خود جنبیدم عزرائیل جانم را گرفت

سرنشین بنز آن دنیا شدم بی گفت و گو
مرگ در پس کوچه ی دنیا ژیانم را گرفت

رد شدم با پای لرزان از پُلِ تنگِ صراط
یک فرشته دستهای ناتوانم را گرفت

خواستم وارد شوم در باغِ زیبای بهشت
حضرت هود آمد و نام و نشانم را گرفت

گفتم آن دنیا خودم مأمور دولت بوده ام!
اخم کرد و کارتهای سازمانم را گرفت

چونکه ... دیدن ادامه » دانست آن جهان من گیر میدادم به خلق
گیر داد و حس و حال شادمانم را گرفت

بعد با اکراه ما را هم به داخل راه داد
اشتیاق زایدالوصفی امانم را گرفت

باغ سبزی دیدم و انواع نعمتها ولی
دیدن حور و پری تاب و توانم را گرفت

میگذشت ازدورحوری، گفتم "آی لاو یو، کامان"
دست هابیل آمدومحکم دهانم راگرفت

روبروی حورعینی غنچه شد لبهای من
حضرت لوط از عقب آمد لبانم را گرفت!

سعی کردم تا بنوشم جامی از جوی شراب
حضرت عیسی پرید و استکانم را گرفت

حضرت حوّا به همراه دوغلمانِ بلوند
رد شد و کلا لباسِ پرنیانم راگرفت

داشتم با حرص می لیسیدم از جوی عسل
حضرت داود با انبُر زبانم را گرفت

دیدم استخری پُر از حوری، پریدم توی آب
تا شدم نزدیک آنها کوسه رانم را گرفت

توی یک وان بلورین تخت خوابیدم در آب
نوح بیرونم نمود از آب و وانم را گرفت

یک پری شد میهمانم، بُردمش پشت درخت
بچه خوشگل یوسف آمد میهمانم را گرفت

خواستم وارد شوم در حلقه ی اصحاب کهف
سگ پرید از قسمتِ پا استخوانم را گرفت

پاتوقِ دِنجی برای عشق و حالم یافتم
گشتِ ارشادِ بهشت آمد مکانم را گرفت

یافتم اکسیر عمر جاودان را در بهشت
یک نفر اکسیر عمر جاودانم را گرفت

گفتم آخر ای خدا! این گیر دادنها به ما
لذتِ تفریح در باغِ جنانم را گرفت

پاسخ آمد: این سزای اوست که روی زمین
وقتِ عشق و حال ، حالِ بندگانم را گرفت...!

#شروین_سلیمانی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
⁣دنگ..دنگ..

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ.

⁣زهر این فکر که این دم گذر است


می شود نقش به دیوار رگ هستی من...

لحظه ها می گذرد


#سهراب_سپهری
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گر چه یادت نمانده اما من
همچنان پای عهدمان هستم
چند سالی گذشته یادت نیست
روز خوبی که دل به تو بستم

رفتی و کهنه شد قراری که
تو شکستی و من بجان دارم
کاش بودی رفیق رفته‌ی من
تا نباشد خیال تو کارم

بعد تو در هوای بی‌عطرت
هر نفس بوی مرگ می‌آید
بی‌تو آرامشی به باغم نیست
پشت هم مرگِ برگ می‌آید

با ... دیدن ادامه » امیدی برای دیداری
هر خیابان به چشم می‌پایم
روز و شب گفته‌ام هزاران بار
یا می‌آیی و یا که می‌آیم

خسته‌ام از نبودنت اینجا
خانه‌ام از هوای تو خالی است
شوق دیگر نمانده انگاری
یا اگر هست بی‌تو پوشالی است

هیچ در باورم نبود این روز
که نباشی و من بمانم باز
تاب مویت که میکند شانه
دل ز کی می‌بری به عشوه و ناز

کاش می‌شد دوباره برگردد
روز خوبی که رفته از دستم
کاش می‌آمدی و می‌ماندی
کاش پایت به عشق می‌بستم

چیزی اکنون نمانده از عمرم
بی‌تو دیگر امید فردا نیست
کاش می‌آمدی و می‌دیدم
این همه انتظار رویا نیست

#شهیار_واثقی (شهریور ۱۳۹۳)
شاهین جعفری آخا و رضا تهوری این را خواندند
تیلا بختیاری این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ``、ヽ、ヽヽ、ヽ、ヽ、ヽ ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ ヽ、ヽ``、ヽ、ヽ、ヽ.`、ヽ、ヽ``、、`、、ヽ`、ヽ 、ヽ`、ヽ ╱◥████◣ │田│▓ ∩ │◥███◣ ╱◥◣ ◥████◣田∩田│ │╱◥█◣║∩∩∩ ║◥███◣ ││∩│ ▓ ║∩田│║▓田▓∩║ `、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ``、、``、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ باز باران با ترانه میخورد بر بام خانه... خانه ام کو؟
خانه ات کو؟
آن دل دیوانه ات کو؟؟؟؟
روزهای کودکی کو؟
فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران! گردش یک روز دیرین.. پس چه شد؟!
دیگر کجا رفت؟!
خاطرات خوب و شیرین
باز باران، بی ترانه، بی هوای عاشقانه، بی نوای عارفانه، درسکوت ظالمانه، خسته از مکرزمانه، غافل از حتی رفاقت، حاله ای ازعشق ونفرت، اشکهایی طبق عادت، قطره هایی بی طراوت، روی دوش آدمیت، میخورد بربام خانه... ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ、、ヽ、ヽ ... دیدن ادامه » ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ``、、`、、ヽ、ヽ ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽヽ、ヽ、ヽ、ヽ ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ ヽ、ヽ``、ヽ、ヽ、ヽ.`、ヽ、ヽ``、、`、、ヽ`、ヽ 、ヽ`、ヽ ╱◥████◣ │田│▓ ∩ │◥███◣ ╱◥◣ ◥████◣田∩田│ │╱◥█◣║∩∩∩ ║◥███◣ ││∩│ ▓ ║∩田│║▓田▓∩║ `、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ``、、``、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ باز باران با ترانه میخورد بر بام خانه
نوبادی این را خواند
امید فرجی ، نوشین پیشوا و امیر هوشنگ صدری این را دوست دارند
درود و سپاس از همه بزرگواران
۳ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد
با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم
یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است
دردا که این معما شرح و بیان ندارد
سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن
ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد
چنگ خمیده قامت می‌خواندت به عشرت
بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد
ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز
مست است و در حق او کس این گمان ندارد
احوال گنج قارون کایام داد بر باد
در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد
گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان
کان ... دیدن ادامه » شوخ سربریده بند زبان ندارد
کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ
زیرا که چون تو شاهی کس در جهان نداردً..
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در آن گوشۀ آسمان
که مال من بود روزی
و همیشه روشن می‌ماند
برای خاطر من
ستاره‌ای بود آنجا
که چشمک می‌زد
که چاق بود
که می‌سوخت، ولی
فقط مال من بود
ستاره‌ای بود آنجا
که امشب
نیست دیگر...

رعنا دلاکه
تیلا بختیاری و امید فرجی این را خواندند
امیر هوشنگ صدری این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

برنامه رادیویی #ادبیات_ایران با اجرای اخوان ثالث- موضوع پرسش های شاعران درباره شب و ستارگان
https://telegram.me/andishehvaghalam

بشنوید ، بسیار جالب است .
تیلا بختیاری این را خواند
بامداد این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
روزی که از تو جدا شم
روز مرگ خنده هامه
روز تنهایی دستام
فصل سرد گریه هامه
توی اون کوچه ی غمگین
جای پای تو مونده
هنوزم اون بید مجنون
عکس قلبتو پوشونده
بعد تو گریه رفیقم
غم تو داده فریبم
حالا من تنها و خسته
توی این شهر غریبم
توی این شهر غریبم
توی این شهر غریبم
تو با خوشحالی و امید
منو ... دیدن ادامه » تنهایی و حسرت
تو تو باغ پر از گل
من یکی ای تو شهر غربت
روح من همسفر غم
توی شهر غصه پوسید
قلب من همراه قلبت
پاک و غمگنانه کوچید
بعد تو گریه رفیقم
غم تو داده فریبم
حالا من تنها و خسته
توی این شهر غریبم
توی این شهر غریبم
توی این شهر غریبم
روزی که از تو جدا شم
روز مرگ خنده هامه
روز تنهایی دستام
فصل سرد گریه هامه
توی اون کوچه ی غمگین
جای پای تو مونده
هنوزم اون بید مجنون
عکس قلبتو پوشونده
بعد تو گریه رفیقم
غم تو داده فریبم
حالا من تنها و خسته
توی این شهر غریبم
توی این شهر غریبم
توی این شهر غریبم
توی این شهر غریبم
امید فرجی این را خواند
نوبادی و امیر هوشنگ صدری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در این دنیا، همه چیز دست خود آدم است، حتا عشق، حتا جنون، حتا ترس. آدمی زاد می تواند اگر بخواهد کوه ها را جا به جا کند. می تواند آب ها را بخشکاند. می تواند چرخ و فلک را به هم بریزد. آدمی زاد حکایت است. می تواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین، حکایت تلخ ، حکایت زشت ...وحکایت پهلوانی... بدن آدمی زاد شکننده است اما هیچ نیرویی در این دنیا، به قدرت نیروی روحی او نمی رسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد.




# سیمین دانشور
"سووشون"
امید فرجی این را خواند
عباس الهی ، سید فرشید جاهد ، کاوه ت و امیر هوشنگ صدری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند مـارا

"سعدی"
وحید عمرانی و امیر هوشنگ صدری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

مثل موسیقی آرامی که خوابت می کند
عشق می آید به آسانی خرابت می کند

هرچه می گویی که بگذر دوری از او بهتر است
فال حافظ باز با شعری مجابت می کند

می شکستی کاش با حرفی سکوتم را که گاه
خواهش یک شیشه را سنگی اجابت می کند

خمره خمره دردها را می گذارم زیر خاک
دل! نترس این خمره ها روزی شرابت می کند

زندگی بی عشق یا مردن به جرم عاشقی؟
قبر گاهی در دل تاریخ قابت می کند

#مرتضی_جهانگیری
از ... دیدن ادامه » کتاب: #سر_به_سر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

تو مرا آزُردی ..

که خودم ،
کوچ کنم از شَهرَت

تو خیالت راحت ،
می روم از قلبت

می‌شوم دورترین ،
خاطره در شب هایت

تو به من میخندی ،
و به خود میگویی

باز ... دیدن ادامه » می آید ..
و می‌سوزد از این عشق ولی ،
بر نمی‌گردم ، نه ..

می‌روم آنجا که ..
دلی بهر دلی تب دارد ،
عشق زیباست و حرمت دارد ...

 #سهراب_سپهری
جالبه نخونده بودم از این شعرا از سهراب جان :)
۲۰ خرداد
موافقم باهات
حالا جدای شعرها ، آدمها هم گاه به شدت مهجور ( دوست دارم از کلمه ی بکر به جای مهجور استفاده کنم ) میمونن .
یکی از علاقه مندیهام کشف همینهاست . اینکه بنا به تئوریهای مختلف قدرت که وجود داره یکی مثلن مثل پیکاسو رسانه ای میشه درحالیکه در همون ... دیدن ادامه » زمان آدمهای خاص و عجیبی بودن که به مراتب انقلابی تر و شگفت انگیز تر عمل میکردن .
در دوره های مختلف و در ژانرهای مختلف هنری و ... اینو میبینیم .
جذابه وقتی تاریخ هنر یا تاریخ ادبیات و علم و ... رو بخونی و کشفشون کنی آدمهایی که بکر موندن . که حتا توی تاریخ هنر یه خط بیشتر ازشون نوشته نشده و تو میتونی بری برای خودت پیداشون کنی و عشق کنی باهاشون
حال میده .. امتحانش کن اگه دوس داشتی :)
۲۰ خرداد
آره اینم کار جالبیه
مثل حتا دانشمندایی که کارشون سرمنشا تحول بود، اما خودشون به خساب نیومدن
مثل خواجوی کرمانی که استاد حافظ بود و بیشتر اشکال شعری حافظ دقیقا همون سبک و سیاق خواجو رو داره، اما کی به خواحو اهمیت میده؟؟؟
۲۶ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوست نداشت من بیام اینجا. همیشه می گفت :بمون درس ات رو تموم کن، حیفه. گفتم:حیف از اون زمانیه که ما می تونیم کنار هم باشیم و نباشیم.

- فیلم ویلایی ها
این فیلم خون به جگر ما کرد ! تعلیق صحنه های آمدن هایس و باز کردن نامه ها دق میداد آدمو !
۱۰ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مار قهقهه

میهنم آیینه ای سُرخ است
با شکافی چند بشکسته ،
که نخواهند التیامی داشت
زانکه قابی گردشان را با بسی قلاب ها بسته
مثل دریاچه ی بزرگی، راه های رودها مسدود بر آن مانده ؛ پیوسته
می خورد از مایه تا گردد کویری خشک
نم نمک ، آهسته آهسته

معبر دلخسته ی بس قتل عام آتشینش این
خوب گویم بدترینش این.

آی مار قهقهه ، آیینه ی دلخسته را بردار
چند و چون بشکسته را بردار
خویش ... دیدن ادامه » را لختی در آن بنگر
دلبر ای دلبر
ای درونت کُشته ما را و برونت کُشته با آوازه عالم را
-ای فقط آوازه ، دیگر هیچ-
خویش را بنگر، ببین چونی؟
چیستی ، آزار یا آزر؟
یا مَهیب خویش خور، آذر؟

آی مار قهقهه ، هم زشت ، هم پستی
همچنان بی رحم و سیری ناپذیری دون

تا چه دیدی تو در این آیینه ی سُرخم
که چنینش خُرد بشکستی؟

از درون بینان
نیست در گیتی که اوصاف تو نشناسد
هیچ کس.
من چرا زین بیشتر گویم؟
پس بس.

میهنم آیینه ای سُرخ است
(و مار قهقهه زان دور)
با شکافی چند...


*در افسانه ها داریم که مار قهقهه ماری آنچنان بوده که شهری را به ستوه آورده بود از آتشباری ها،کشت و کشتارها و حمله ها وچه و چها ، و هیچ دلیری حریف او نمی شد تا سرانجام پهلوان پیری جهان دیده ، داوطلب و مدعی می شود شرار او را دفع کند. می رود و آیینه ی بزرگی قد نما پیش روی آن اژدها می گیرد و آن مار با دیدن حقیقت و چهره ی واقعی خود چنان به قهقهه می افتد ، واپس می افتد و باز می بیند و قهقهه ، تا می میرد.

مهدی اخوان ثالث
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
" عقل و خرد چیز خوبی ست . هیچ کس به این سخن اعتراضی ندارد .ولی عقل و خرد همیشه عقل و خرد است و عقل و خرد خواهد ماند و تنها غذای ذهن و فکر آدمی است ؛ در صورتی که امیال و خواهش ها ، بر عکس خرد ، نمایان گر تمامیت زندگی بشری است .می خواهم بگویم سراپای زندگانی بشری است و هر چه در زیر و بم این زندگی بتوان یافت . اگر زندگی بشر در تظاهرات آشکار آن حقیر و مبتذل و پوسیده و پلید هم جلوه کند ، باز زندگی است و به عقل و درایت ربطی ندارد - زندگی است ، نه فرمول ریاضی ، جذر و کعب و معادله . من می خواهم به صورت کاملن طبیعی زندگی کنم . می خواهم به همه امکانات زندگی ام تحقق بخشم تا خشنود شوم .نمی خواهم فقط عقل و خردم را راضی کنم .

#داستایوسکی
یادداشت های زیر زمینی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

اول ... یک جمله بگویم!
راستش گاهی از شدت علاقه به زندگی
حتی سنگ ها را هم می بوسم،
کلمه ها را، کتاب ها را، آدم ها را ...!
دارم دیوانه می شوم از حلول،
از میل حلول در هر چه هست
در هر چه نیست...
و هی فکر می کنم ،
مخصوصا به تو فکر می کنم ،آنقدر فکر می کنم
که یادم می رود به چه فکر می کنم.
به تو فکر می کنم
مثل مومنی که به ایمانِ باد و به تکلیف بید ،
به تو فکر می کنم
مثل مسافر به راه
مثل ... دیدن ادامه » علف به ابر
مثل شکوفه به صبح وُ
مثل واژه به شعر .
به تو فکر می کنم
مثل خسته به خواب و نرگس به اردیبهشت ...
به تو فکر می کنم
مثل خدا به کافر خویش و
مثل زندان به زندگی.
به تو فکر می کنم
مثل برهنگی به لمس وُ تن به شست و شو...
هر چه گفتم
انگار انتظارِ آسان رسیدن به همین سه حرف ِ آخر بود .
حالا باید بخوابم
فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد
مثل دریا به ادامه ی خویش .
سید علی صالحی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قصه ای از شب



شب است .
شبی آرام و باران خورده و تاریک .
کنار شهر بی غم ، خفته غمگین کلبه ای مهجور ..
فغان های سگی ولگرد می آید به گوش از دور ،
به کرداری که گویی می شود نزدیک .



درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه قطره هایی زرد ،
زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دل خواه .
دود بر چهره ی او گاه لبخندی ،
که ... دیدن ادامه » گوید داستان از باغ رؤیای خوش آیندی ‌.
نشسته شوهرش بیدار ، می گوید به خود در ساکت پر درد :
-" گذشت امروز ؛ فردا را چه باید کرد ؟ "



کنار دخمه ی غمگین ،
سگی با استخوانی خشک سرگرم است ‌.
دو عابر در سکوت کوچه می گویند و می خندند ؛
دل و سرشان به می ، یا گرمی انگیزی دگر گرم است .



شب است .
شبی بی رحم و روح آسوده ، اما با سحر نزدیک .
نمی گرید دگر در دخمه سقف پیر .
و لیکن چون شکست استخوانی خشک
به دندان سگی بیمار و از جان سیر ؛
زنی در خواب می گرید .
نشسته شوهرش بیدار .
خیالش خسته ، چشمش تار .

#مهدی اخوان ثالث
دفتر شعر زمستان
امید فرجی این را خواند
مُنا طاهری ، پرندیس و امیر هوشنگ صدری این را دوست دارند
با سلام ودرود
من خواندم ولی نگفتم دوست دارم
شبی بی رحم - خیالش خسته -چشمش تار و........
حایی برای دوست داشتن نیست
۰۶ خرداد
درود بر شما .
همه شب های زندگی دوست داشتنی نیستند . زنده یاد اخوان ثالث به زیبایی هر چه تمام تر این شب های بی رحم را که همه ما در زندگی تجربه کرده ایم و یا تجربه خواهیم کرد ،به تصویر می کشد . دوست داشتن یک شعر و یا یک متن ادبی ، دلیل بر پذیرش آن وصف ، تصویر ... دیدن ادامه » ، روایت و یا خیال شاعر و نویسنده نیست ، بلکه زیبایی شعر و یا متن مطرح هست . از آن گذشته زندگی دو سو دارد ، هم غم و هم شادی . و.....
پیروز و پایدار باشید و همچنان شعر بخوانید .
۰۷ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عینِ
مرگ است
اگر بـی تـو بخواهد برود

او
که از جان خودت
دوست‌تَرَش میداری


#فاضل_نظری