آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال شعر و ادبیات
S3 : 21:12:13 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
لبم در حسرت لبخند افسرد
غزل در سینه‌ام نشکفته پژمرد
سکوتی بود اما شیونی تلخ
سکوت،خانه‌ام را با خودش برد
حسین کوهی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
من از اول گلی نا‌شاد بودم
ز قید زندگی آزاد بودم
لباسم از غم و گهواره‌ ام غم
من آن غمگین مادرزاد بودم
حسین کوهی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
قحطی برای پرنده اگر دانه می شود
روزی پدر صاحب یک خانه می شود

دقت کن! این قافله هر بار عازم است
برخورد دزدها چه صمیمانه می شود

خون ریختن حادثه ای دلخراش نیست
وقتی جنون عادت روزانه می شود

دیدی از دیدن یک اتفاق بد
آدم چگونه یک شبه دیوانه می شود

پیداست در قاعده شهر کورها
یک چشم پیش همه دردانه می شود

باید ... دیدن ادامه ›› به منبر چه کسی اعتماد کرد
وقتی حدیث وارد افسانه می شود

هرجا که ما به هم سر زلفی گره زدیم
از نقطه های بسته به هم شانه می شود

وقتی شراب قاعده اعتقاد شد
مقیاس آبروی تو پیمانه می شود

فتوای تاک چیست اگر در حیاط شیخ
انگورهایش همه شاهانه می شود


{#}روزبه_بمانی

https://vavmusic.com/%d8%b9%d9%84%db%8c%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%b9%d8%b5%d8%a7%d8%b1-%d9%81%d8%aa%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%aa%d8%a7%da%a9/
با صدای علیرضا عصار
مجموعه اشعار هاشور ۱۱ {#}لیلا_طیبی(رها)

(۱)
به یاد آور مرا،
--امروز،،،
یادبودهای فردایت،
بی من،
بی‌فایده‌ست!


(۲)

زخمی‌ عمیق دارد،
درخت عمر من از
--تبر تنهایی!


{#}لیلا_طیبی(رها)
{#}کتاب_عشق_از_چشمانم_چکه_چکه_می_ریزد
ZanaKordistani این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
خوب گوش می‌دادم تا چیزی نشوم.
صدای آمدنِ تو، هذیانِ زنی پابه‌ماه بود.
چیزی نمی‌شنیدم از آن صدا، که نگاه داشت.
در خیالِ نگاهِ تو، من چند ساعت دورتر بودم.
چهارشنبه بود.
تو بلندبالا بودی.
فکر نکرده بودم به آن بلندی!
نگاهم می‌گشت در تو، پیِ راحتیِ بامن‌بودن.
شرم نداشتم؛ که عجیب بود!
راحت بودم تا جایی که می‌شد فکر کرد پنج‌شنبه است؛ و بی‌خیالیِ فردایِ تعطیلِ درآمیختن ... دیدن ادامه ›› با کلمه، نزدیک.
تو آن کلمه بودی؛ بی‌جمعه.
آن غریبه‌ی دور، آن دورِ غریب، آن رفتارِ ناآرام، آن دل‌واپسیِ شب‌بیدارمانی، آن تنهایی دونفره، آن چای دونفره، کتاب‌های دونفره، خوابِ دونفره، تاریکیِ دونفره، ابهامِ دونفره، مالیخولیایِ دونفره، ریشِ دونفره، سکوتِ دونفره، وقاحتِ دونفره، شادکامیِ دونفره، اندوهِ دونفره، وجدِ دونفره، بوسه‌ی دونفره، تنِ دونفره، آغوشِ دونفره، صبحِ دونفره، خداحافظیِ دونفره.
«نزدیکی» در ما لکنت داشت؛
شبی که ماه زایید؛ و روشن شد آن اضطرابِ مدام؛
که کلمه «تن» شد و پوشیدیم.
تمامِ صبح‌ها پنج‌شنبه‌اند؛ چرا که بوی تو، از مشامِ چهارشنبه نمی‌افتد.

{#}بیژن_الهی
حرفی بزن تو ای درد آشنا حرفی بزن....{#}چارتار
alireza babaie این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
- اسیر:

وقتی که نیستی؛
دلم،،،
اسیر زمستان ست...

کاش ،
با دست‌هایت،
-- کمی بهار بیاوری!


{#}لیلا_طیبی (رها)
{#}هاشور_در_هاشور
ZanaKordistani و پویا این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بعد از این خاک ره باده فروشانم و بس
تا برآسایم از آلام جهان گاهی چند

اخوان
امیرمسعود فدائی، neda moridi و آرزو نوری این را دوست دارند
ســخن عشـق تو میگویم و هیچ //قصه ی شوق تو خوانم اگرخوانم وبس

کشم آن رنج روانکاه که دل داند و دل//دارم آن غم که خدا داند و من دانم و بس

پیش ازین مرغ غزلخوان گلستان بودم//حـالیا نـوحه گر گـوشه ی زنـدانم و بـس

داشتم از تو تمـنای فــراوان اما//یارل اکنون تو ازین مهلکه برهانم و بس
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پیش از این مرغ غزلخوان گلستان بودم
حالیا نوحه گر گوشه ی زندانم و بس

اخوان ثالث
سپهر و امیرمسعود فدائی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
وطنم! ای بلند پایه بنا!
کشتی‌ات رفته زیر آب چرا؟
از چه می لرزی اینچنین هر روز؟
شهرهایت شده خراب چرا؟

قرن ها مردم خردمندت
زیر تیغِ سپاهیان بودند
تلخکان و ملیجکان اما
گوشه‌ی کاخ در امان بودند

صوفیان را که سوختند عیان
شاعران را که دوختند دهان
قرن‌های مدید، با تو چه کرد
جهل شیخان و جورِ پادشهان؟!

آنچه ... دیدن ادامه ›› رخ داد جز خیانت نیست!
سستی و سهو و اشتباه نبود
جای بس حیرت و تعجب داشت،
روزگارت اگر سیاه نبود!

باز اما به اعتبارِ اُمید
خیل بیچارگان خروشیدند
شعله در شهرها به پا کردند
تا نفس داشتند کوشیدند

تا که خون در دل نفاق کنند
جام بر جامِ اتّحاد زدند
همه با هم به راه افتادند
با صدای بلند داد زدند:

"ای شما که به مکر می‌خواهید
به عقابانِ ما قفس بدهید
دوره‌ی سروری تمام شده
همه باید تقاص پس بدهید!"

در دل اهل کاخ، ترس افتاد
لاجرم حکم تیر صادر شد
هرکه بال و پری به دوشش بود
بی خداحافظی مسافر شد

شاعرانی که بهرِ ریشه ی ظلم
در غزل داس و تیشه آوردند
جا زدند و ز فرط وجدان درد
رو به مشروب و شیشه آوردند!

اندک اندک ز گرد راه رسید
موسم خواب های خرگوشی
«جمع» تبدیل شد به «تنهایی»
شعله محکوم شد به خاموشی

طبق معمول، تا که مردم شهر
اندکی از خروش کم کردند
سر هر کوچه، پای هر دیوار
دارها باز قد علم کردند

جارچی‌ها صدای مردم را
«فتنه های زمانه» می‌خواندند
شاعران نیز دم به دم از ترس
غزل عاشقانه می‌خواندند

دردمندان، اسیر در زندان
فقرا فحش خورده و گریان
نوجوانان همه تپیده به خون
جگر مادرانشان بریان...

دست های نجیبِ کارگران
غرق در زخم و تاول‌اند هنوز
لیکن از لطف اهل کاخ، ببین:
شاعران پای منقل‌اند هنوز!

خون خشکیده را بشوی و ببین
چهره‌ی خلقِ رو سفیدت را
ما نمردیم، کودکان هستند
وطنم! حفظ کن اُمیدت را...
.
.
.
{#}محمدرضا_طاهری
محسن جوانی و جعفر میراحمدی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
مجموعه هاشور ۱۰ {#}لیلا_طیبی (رها)


- رقابت:

در جنگ اند،،،
ناقوس‌ کلیسا وُ
--منبر مساجد!
¤
آنچه نابود می شود،
آزادی است!

ــــــــــــــــــــــــ

- مرگ درخت:

درختی که میوه نمی‌داد!
...
باغبان،،،
با ... دیدن ادامه ›› اره بوسید،
--گلویش را...

ــــــــــــــــــــــــ

- دل و سنگ:

به من می گویند:
--دلِ تو از
--سنگ ست!
...
من اما،،،
از سنگ می پرسم؛
--پس دلِ من؛
چرا شکست؟!

{#}لیلا_طیبی (رها)
{#}هاشور
ZanaKordistani این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
مجموعه اشعار هاشور ۰۹ {#}لیلا_طیبی (رهـا)


۱ - سیاهی:

از شب بیزار بودم
ناگهان،
نگاهم به نگاهت افتاد!

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

۲ - خبر نداری:

و کاش می‌دانستی،،،
بی بودن‌ ات!
در خلوتِ تنهایی‌ام،
شور وُ،
غوغا وُ
هراس‌ها،
برپاست!.


{#}لیلا_طیبی (رها)
{#}هاشور

ZanaKordistani و علیرضا شریعتی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نگاهت میکنم خاموش وخاموشی زبان دارد
زبان عاشق چشم است وچشم از دل نشان دارد
چه خواهش ها در این خاموشی گویاست نشنیدی؟
توهم چیزی بگو چشم ودلت گوش وزبان دارد
بیا تا انچه از دل میرسد بر دیده بنشانیم
زبان بازی به حرف وصوت معنی را زیان دارد
چو هم پرواز خورشیدی مکن از سوختن پروا
که جفت جان ما در باغ اتش اشیان دارد
الا ای اتشین پیکر!بر ای از خاک وخاکستر
خوشا ان مرغ بالا پر که بال کهکشان دارد
زمان فرسود دیدم هر که از عهد ازل ... دیدن ادامه ›› دیدم
زهی این عشق عاشق کش که عهد بی زمان دارد
ببین داس بلا ای دل ،مشو زین داستان غافل
که دست غارت باغ است و قصد ارغوان دارد
درون ها شرحه شرحه است از دم‌وداغ جدایی ها
بیا از بانگ نی بشنو که شرحی خون فشان دارد
دهان سایه می بندندو باز از عشوه ی عشقت
خروش جان او اوازه در گوش جهان دارد
*جناب سایه *

زندگی چیست جز خرید و فروش
عقل، آسان خرید و سخت فروخت
عشق، کاسب نبود کاسب شد!
به همه یک بلیطِ بَخت فروخت
فلسفه، هیچ را مُزایده کرد
دین، خدا را به تاج و تخت فروخت
.
زندگی چیست؟ پُرسشی کوچک
شکّ و ایمان به یک فریب ِ بزرگ
هر کسی یک روایتی دارد؛
انفجار ِ بزرگ! سیب ِ بزرگ!
کفر و دین هر دو یک هدف دارند:
دست بُردن ... دیدن ادامه ›› درون ِ جیب ِ بزرگ
.
زندگی چیست جُز سَری که از آن
چند فکر ِ مریض می‌گذرد
جُز نگاهی که از مقابل ِ آن
چند تصویر ِ هیز می‌گذرد
دل ِ ما نیز خود نمی‌داند
در دل ِ ما چه چیز می‌گذرد
.
در دل ِ ما هزار و یک معشوق
به قَرار و فَرار مشغول‌اند
در سَر ِ ما هزار و یک حَلاّج
به انَالحَق، به دار  مشغول‌اند
زخم‌ها کاری‌اند اسماعیل!
کارگرها به کار مشغول‌اند!
.
روی سَرهاست چتر ِ جهل امّا
زیر ِ لب‌ها دعای باران است
رود از چشمِ ما به دریا ریخت
باد از موی ما پریشان است
گوسفندیم و گرگ، چوپان شد
گوسفندیم و عید ِ قربان است...
.
انتخابی نمانده است دگر
بینِ جانی گِران و مرگی مُفت
همه‌ی عُمر در عذاب و غمیم
ما که دل‌نازکیم و پوست‌کُلُفت
بر قبور ِ غریب ِ ما بنویس:
"غنچه‌ای کَز میانِ سنگ شِکُفت..."
.
می‌دویم و نمی‌رسیم که ما
حَلَزونیم و خانِمان بر دوش
چشم‌ها روشن و جهانْ تاریک
حرف‌ها در دل و دهانْ خاموش
تو هم ای دوست! قیمتی بُگذار!
زندگی چیست جز خرید و فروش...



{#}یاسر_قنبرلو
- شعر ناکار:

چاله ای خواهم کند،،،
تا شعرهایم را،
زنده به گور کنم...

شعری که نتواند عاشقت کند،
شعر نیست،
- زخم است!


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


- جادهٔ قلبم:

برای تو،،،
در قلبم جاده ای ساخته‌ام
... دیدن ادامه ›› ‌_ بی‌انتها
نگران برگشت نباش...
...
دوست داشتنت؛
شبیه همین جاده-
بی‌انتها ست!


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


- بازیچه:

نه تو کودک بودی،،،
-- نه دل من؛
اسباب بازی!
_♡_
آه!
چگونه مرا
به بازی گرفتی؟!



{#}لیلا_طیبی (رها)
{#}هاشور_در_هاشور
ZanaKordistani این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
زندگی نیست بجز نم نم باران بهار
زندگی نیست بجز دیدن یار
زندگی نیست بجز عشق ، بجز حرف محبت به کسی

ورنه هر خار و خسی ، زندگی کرده بسی

زندگی تجربه‌ی تلخ فراوان دارد، دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه‌ی یک عمر بیابان دارد...
ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم ؟؟
جناب سپهری گرامی
مجموعه اشعار هاشور ۰۷ - لیلا طیبی (رها)

- دخترک بهار:

چشم‌هایم،،،
بارانی‌ست.

من،
نامم بهار!


ــــــــــــــــــــــــــــــــ


- دق کرده‌اند، گنجشک‌ها:

آنجا کنارِ تو،
-- نمی‌دانم!
اما اینجا، کنار من
دق ... دیدن ادامه ›› کرده اند،
-- تمام گنجشک‌ها!
چند روزی است
بعدِ تو
دانه از دست کسی نچیده اند.


ــــــــــــــــــــــــــــــــ


- تنهایی:

این روزها،
نیمکتی افسرده‌ام
- در پارکی خلوت -
که زمزمه‌های عاشقانه
به گوشم نمی‌خورد!


{#}لیلا_طیبی (رها)
{#}هاشور
ZanaKordistani این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
مجموعه هاشور ۰۶ لیلا طیبی


۱- خلاء:

به آغوشم که می‌کشی‌،،،
زمان و مکان،
بی معنا می‌شود!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲ - کمان عشق:

کمان عشق‌ام را
هر سو بگیرم
باز به قلب تو می‌زند

{#}لیلا_طیبی(رها)
{#}هاشور
@mikhanehkolop3
ZanaKordistani این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شراب خورده و مستیم! وَه! صداقت ما را!
که هوشیار کجا دارد این جسارت ما را!؟
طهور! راهبه! ناصح! کشیش! شیخ! مُفتّش!
به پاکدامنی خود ببخش غفلت ما را!
به نان ِ پاک و حلالی که می‌بَرید به خانه
گذر کنید و نبینید این جنایت ما را!
چنانکه ما همه دیدیم هُرمِ خلوتتان را!
چه بهتر آنکه نبینید جُرم ِ خلوت ِ ما را!
چه بهتر آنکه به جای مُچ ِ شکسته‌ی مَردم  
دو بار دست بگیرید... دست ِ حاجت ِ ما را
شما که از قِبَلِ ما به ... دیدن ادامه ›› این مقام رسیدید
شما که هیچ ندیدید جُز حمایت ما را
حمایتی هم اگر بود، از اُمید ِ عَبَث بود  
به پای خود مَگُذارید این حماقت ِ ما را!
چه بهتر آنکه ببندید آن دهان ِ عَفِن را  
چه بهتر آنکه نسنجید حدِّ طاقت ِ ما را... 
.
.
یاسر_قنبرلو
چه خوشبخت هستید شما
اما خود نمی دانید
شما که از اندوهناک ترین روزها
تنها عصرهای جمعه را به خاطر دارید


حسن_آذری
من
انبوهی از این بعدازظهرهای جمعه را
به یاد دارم که در غروب آنها
در خیابان
از تنهایی گریستیم
ما نه آواره بودیم، نه غریب
اما
این بعدازظهر های جمعه پایان و تمامی نداشت
می گفتند از کودکی به ما
که زمان باز نمی گردد
اما نمی دانم چرا
این بعد از ظهر های جمعه باز می گشتند!

« احمدرضا احمدی»
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید