تیوال شعر و ادبیات
S3 : 16:41:20
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
اگر زمان منتظر ما می ایستاد تا ما به بلوغ برسیم ، قطعا زندگی با نقص های کمتری را تجربه می کردیم.
نمی دانم زندگی بدون واژه افسوس چه شکلی خواهد بود ؟
شیرین تر است یا مزه یکنواختی دارد؟
تنهایی پر هیاهو - بهو میل هرابال
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تا حالا شکار رفتی؟
من می رفتم،ولی دیگه نمیرم!
آخرین باری که شکار رفتم، شکار گوزن بود،خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم، من شلیک کردم بهش، درست زدم به پایش!
وقتی بالای سرش رسیدم هنوز جون داشت، چشم هاش داشت التماس می کرد، نفس می کشید، زیباییش من رو تسخیر کرده بود، حس کردم که اون گوزن می تونه دوست خوبی واسم باشه، می تونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسش درست کنم...
خوب که فکر کردم با خودم گفتم که اون گوزن واسه همیشه لنگ می زنه و وقتی من رو می بینه یاد بلایی میفته که سرش آوردم!
از التماس چشم هاش فهمیدم بهترین لطفی که می تونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم...
تو هیچ وقت نمی تونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی!

قهوه سرد آقای نویسنده/روزبه معین
قاصدک این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بر صلح و جنگ اهل جهان اعتماد نیست
چون صلح میکنند مهیای جنگ باش .
صائب تبریزی
بامداد و مجتبی مهدی زاده این را دوست دارند
من در دلم صلح
تو در دلت جنگ
ماییم
شاهکار تولستوی.

#مجتبی
۱۸ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوست داشتن که عیب نیست بابا جان. دوست داشتن دل آدم را روشن می‌کند. اما کینه و نفرت دل آدم را سیاه می‌کند. اگر از حالا دلت به محبت انس گرفت، بزرگ هم که شدی آماده دوست داشتن چیزهای خوب و زیبای دنیا هستی. دل آدم عین یک باغچه پر از غنچه است، اگر با محبت غنچه‌ها را آب دادی باز می‌شوند، اگر نفرت ورزیدی غنچه‌ها پلاسیده می‌شوند …

سووشون
سیمین دانشور
رضا غیوری این را خواند
بامداد، ناتالی و رامین غفرانی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
http://cafe-dastan.ir/83-%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%85%D8%AE%D9%85%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%81/
امروز داستان کوتاهی از محسن مخملباف خوندم که چیزی تو مایه های 1984 جرج اورول بود و بد ندیدم نظر دوستان رو هم در این مورد جویا بشم.

لطفا اگر روح لطیفی دارید به هیچ عنوان سراغ این داستان نرید
این چی بود.
تا نیمه خوندم قلب و روحم مصرف شد، تامام
خواب شب هم که هچ

محمد جان انشا جمله آخرت را تغییر بده.
۲۸ خرداد
ممنون آقای کارآمد چقدر یک طرفه نگاه کرده بودم یک بار دیگه میخونمش و از دید شما نگاه میکنم بازم سپاسگزارم
۰۲ تیر
خواهش میکنم مرسی از شما که وقت گذاشتید و این چند خط رو خوندید براتون ارزوی موفقیت میکنم
۰۲ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چه فرق می کرد زندانی در چشم انداز باشد یا دانشگاهی ؟

اگرکه رویا تنها احتلامی بود با زیگو شانه

تشنج پوستم را که می شنوم ، سوزن سوزن که می شود کف پا،

علامت این است که چیزی خراب می شود

دمی که یک کلمه هم زیادی است،

درخت و سنگ و سار و سنگسار و دار،

سایه دستی است که می پندارد دنیا را باید از چیزهایی پاک کرد



... دیدن ادامه »

چقدر باید دراین دومتر جاماند تا تحلیل جسم، حد زبان را رعایت کند ؟

چه تازیانه کف پا خورده باشد ،

چه از فشار خونی موروث دررنج بوده باشی

قرار جایش را می سپارد و بی قراری ،

که وقت و بیوقت سایه به سایه رگ به رگ دنبالت کرده است تا این خواب

تظاهرات تورم را طی می کنم در گذر دلالان

سر چهارراه صدایی درشت می پرسد :



ویدئو مخرب تر است یا بمب اتم ؟

مسیح هم که بیاید انگار صلیبش را باید حراج کند

صدای زنگ فلز در دندانهای طلا

و خار ش کپک در لاله های گوش

نصیب نسلی که خیلی دیر رسیده است

و فکر سیب و زمین در سیصد سالگی جاذبه

و کودکان چند هزار ساله که انگار

برای اولین بار هستی را در وان حمام سبکتر یافته اند .







نه سینما و نه میهمانی در تاریخ

هجوم کاشفانی با تأخیر حضور

هزار کس می آیند و هزار کس می روند

و هیچ کس هیچ کس را به خاطر نمی آورد

صدا همان که می شنوی نیست

سگ از سکوت به وجد می آید ( * )

و دزد بر سر بام بلند سماع می کند با ماه

زبان عزیز تراست اکنون یا دهان ؟

که سنگ راه دهان را هزار بار تمرین کرده است

صدا که می شکند حرف که چرک می کند جمله ها که نقطه چین

می شوند پیری یا بچه ای که خود را می کشد

تازه معنا روشن می شود



سگی که می افتاد در نمکزار واین نمک که خود افتاده است

خلاف رأی اولوالا لباب نیست

که ماه رنگ عوض کرده باشد یا شب مثل آزادی زنگ زند

اگر که لاله زرد باشد یا سیاه

استعاره خون

به مضحکه خواهد انجامید

گچ سفید جای سرت را نشان می دهد

که چند سالی انگار در این جا می نشسته ای

و رد انکارت افتاده است بر دیوار

یا شاید نقشی مانده است از تسلیمت

گزاره ای اصلاََّ ناتمام

وتازه این بیتابی

که هیچ چیزآرامش نمی کند

در التهاب درهایی که باز می شوند

کتاب هایی که باز می شوند و دست هایی که بسته می شوند

و دست هایی که سنگ ها را می پرانند

وسار هایی که از درخت ها می پرند



درخت هایی که دار می شوند دهان هایی که کج می شوند زبان هایی که

لالمانی می گیرند



صدای گنگ وچشم انداز گنگ و خواب گنگ

و همهمه که می انبوهد می ترکد رؤیا که تکه تکه می پراکند

دانشگاهی که حل می شود در زندانی و

وچشم اندازی که از هم می پاشد



خوابی که می شکند در چشم و چشم

که میخ می شود در نقطه ای و نقطه ای که می ماند منگ در گو شه ای

از کاسه سر





که همچنان غلت می خورد غلت می خورد غلت می خورد ...





" زنده یاد محمد مختاری "
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کیستی که من
اینگونه
به‌ اعتماد
نامِ خود را
با تو می‌گویم ؟ کلیدِ خانه‌ام را در دستت می‌گذارم , نانِ شادی‌هایم را با تو قسمت می‌کنم
به کنارت می‌نشینم و بر زانوی تو اینچنین آرام به خواب می‌روم؟
کیستی که من
اینگونه به جد
در دیارِ رؤیاهای خویش
با تو درنگ می‌کنم؟
احمد شاملو...
مختار بایزیدی، مریم اسدی، بامداد و قاصدک این را دوست دارند
به به
عاااالی
و با صدای آیدای زیبا هم بشنویمش :)
http://s8.picofile.com/file/8358945342/aida.mp4.html
۰۹ اردیبهشت
سپاس دوست گرامی.. دلنشین بود..
۱۰ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گوش هایت را میگیری
چشم هایت را میبندی
زبانت را گاز میگیری
اما
حریف افکارت نخواهی شد
و
چقدر
دردناک است
درد فهمیدن.

#هگل
درین سرای بی کسی، کسی به در نمی‌زند

به دشتِ پُرملال ما پرنده پَر نمی‌زند


یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی‌کُند

کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی‌زند


نشسته‌ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زند


گذرگهی ... دیدن ادامه » است پُر ستم که اندر او به غیر غم

یک صلای آشنا به رهگذر نمی‌زند


دل خراب من دگر خراب‌تر نمی‌شود

که خنجر غمت از این خراب‌تر نمی‌زند


چه چشم پاسخ است از این دریچه‌های بسته‌ات؟

برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی‌زند


نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست

اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی‌زند

*ابتهاج
جسارتا "یکی" صلای آشنا ... اشتباه تایپی شده
۲۸ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

دیگر
هیچ تختی مارا باهم نمی بیند
وهیچ صبحی با بوسه آغاز نمی شود


تو
با خورشید زندگی می کنی
من با ماه
در ما فقط یک خاطره زنده خواهد ماند
پنجره ای روبه غروب
قائد حسینی

شروین دهقان شرق و جهان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نوروز خجسته و پیروز .. هنگام خوش .. زایش لبخندتان مستدام... شاد باشید..

اندر دل من مها دل افروز تویی
یاران همه هستند ولی شمع دل افروز تویی
شادند جهانیان به نوروز و به عید
عید من و نوروز من امروز تویی..

نوروز منو فصل بهارم یار ست
بیتابم و بیقراری من یارست
دیوانه مرا خوانده هر آنکس که شنید
سرسبزی نو بهار من هم یارست....
۰۴ فروردین
پاینده باشی..بسیار زیبا...
۰۹ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شکوه این گل افشانی چه زیباست
به دشت گل ، غزل خوانی چه زیباست
ز روی لاله روشن می شود دل
به بزم دل چراغانی چه زیباست
نوای عشق می بارد ز صحرا
ترنم های عرفانی چه زیباست
و بغض آسمان پهنه دل
در این صحرای بارانی چه زیباست
بهاران با نگاهی تازه آمد
نگاه چشم ایرانی چه زیباست

امیر هوشنگ صدری و وِی_دا این را خواندند
جهان و آذرمهر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از هرچه می رود سخن دوست خوش تر است
پیغام آشنا ، نفس روح پرور است
هرگز وجود حاضر و غایب شنیده ای؟
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
شاهد که در میان نبود ، شمع گو بمیر
چون هست اگر چراغ نباشد منور است
ابنای روزگار به صحرا روند و باغ
صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است
جان می روم که در قدم اندازمش ز شوق
در مانده ام هنوز که برگی مقرر است
کاش آن به خشم رفته ی ما آشتی کنان
بازآمدی که دیده مشتاق بر در است
جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی
وین دم که میزنم به غمت ، دود مجمر است
شب های بی توام ، شب گور ست در خیال
ور ... دیدن ادامه » بی تو بامداد کنم روز محشر است
گیسوت عنبر سینه ی گردن تمام بود
معشوق خوب روی چه محتاج زیور است
سعدی خیال بیهوده بستی امید وصل
هجرت بکشت و وصل هنوزت مصور است
عمو فرهاد قصه ها این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این یک نظریه‌ی علمیِ جدید است که همین چند روز پیش ثابت شده است: می‌گوید مجموع وزن بدن مردم دنیا همیشه عدد ثابتی است، منتهی نسبتش بین چاق و لاغرها نوسان می‌کند... آن‌وقت هرچه بر گوشت و وزن بدن عده‌ای افزوده شود، به همان اندازه از وزن و گوشت عده‌ای دیگر کاسته می‌شود.

بهرام صادقی
ملکوت
سفر می کنم تا به جایی که نیست
به دنیای بی انتهایی که نیست
شب و روز ، دنبال خوشبختی ام
و می جویم آن را ز جایی که نیست
زمبن و زمان جایگاه من است
نفس می کشم در هوایی که نیست
نگاهم غریبانه ره می برد
پی رد یک آشنایی که نیست
کسی گم شد انگار در کوچه ها
در این جاده جز رد پایی که نیست
سرور سرود رهایی چه شد؟
در این جا به جز غم صدایی که نیست
دلم در قفس خلوتی تازه یافت
رها می شود در فضایی که نیست
در این کوره راهی که افتاده ام
به ... دیدن ادامه » جز دل مرا رهنمایی که نیست
غرل می سرایم برای زمان
و تقدیم بر لحظه هایی که نیست
کسی باز در باور من نشست
خدایی که هست و خدایی که نیست
من از عشیره ی عشقم ، همین مرا کافیست
که خاک بوسی این سرزمین ، مرا کافیست



از : ناشناس
۹۷/۱۲/۱۹
جهان این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نه
هرگز شب را باور نکرده ام
چرا که در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچه ای
دل بسته بودم...


#شاملوی جااااانان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در گذشت پر شتاب لحظه های سرد
چشمهای وحشی تو در سکوت خویش
گرد من دیوار می سازد

می گریزم ازتو در بیراهه های راه
تا ببینم دشتها را در غبار ماه
تا بشویم تن به آب چشمه های نور
در مه رنگین صبح گرم تابستان
پر کنم دامان ز سوسن های صحرایی
بشنوم بانگ خروسان را ز بام کلبه دهقان

می گریزم از تو تا در دامن صحرا
سخت بفشارم به روی سبزه ها پا را
یا بنوشم شبنم سرد علفها را

می ... دیدن ادامه » گریزم از تو تا در ساحلی متروک
از فراز صخره های گمشده در ابر تاریکی
بنگرم رقص دوار انگیز طوفانهای دریا را

در غروبی دور
چون کبوترهای وحشی زیر پر گیرم
دشتها را ، کوهها را ، آسمانها را
بشنوم از لابلای بوته های خشک
نغمه های شادی مرغان صحرا را

می گریزم از تو تا دور از تو بگشایم
راه شهر آرزو ها را
و درون شهر ...
قفل سنگین طلایی قصر رویا را

لیک چشمان تو با فریاد خاموشش
راهها را در نگاهم تار می سازد
همچنان در ظلمت رازش
گرد من دیوار می سازد

عاقبت یکروز ...
می گریزم از فسون دیده تردبد
می تراوم همچو عطری از گل رنگین رویاها
می خزم در موج گیسوی نسیم شب
میروم تا ساحل خورشید
در جهانی خفته در آرامشی جاوید

نرم می لغزم درون بستر ابری طلایی رنگ
پنجه های نور می ریزد بروی آسمان شاد
طرح بس آهنگ

من از آنجا سر خوش و آزاد
دیده می دوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو
راههایش را به چشمم تار می سازد
دیده می دوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو
همچنان در ظلمت رازش
گرد آن دیوار می سازد


آقای سوبژه (محمد لهاک) این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم به چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش

در ٌآن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم

فرو ... دیدن ادامه » خواندم به گوشش قصه عشق
تو را می خواهم ای جانانه من
تو را می خواهم ای آغوش جانبخش
تو را ، ای عاشق دیوانه من

هوس در دیدگانش شعله افکند
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
به روی سینه اش مستانه لرزید

گنه کردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود


از : فروغ فرخزاد

پیرزاد و آذرمهر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ای آشنای من
برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد
تا پر کنیم جام تهی از شراب را
و ز خوشه های روشن انگور های سبز
در خم بیفشریم می آفتاب را
برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد
تا چون شکوفه های پرافشان سیب ها
گلبرگ لب به بوسه ی خورشید وا کنیم
وانگه چو باد صبح
در عطر پونه های بهاری شنا کنیم
برخیز و بازگرد
با عطر صبحگاهی نارنج های سرخ
از دور از دهانه ی دهلیز تک ها
چون باد خوش ، غبار برانگیز و باز گرد
یک صبح خنده رو
وقتی ... دیدن ادامه » که با بهار گل افشان فرارسی
در باز کن ، به کلبه خاموش من بیا
بگذار تا نسیم که در جستجوی تست
از هر که در ره است ، بپرسد نشانه هات
آنگاه ، با هزار هوس با هزار ناز
بر چین دو زلف خویش
آغاز رقص کن
بگذار تا بخنده فرود اید آفتاب
بر صبح شانه هایت
ای آشنای من
برخیز و با بهار سفر کرده باز گرد
تا چون به شوق دیدن من بال و پر زنند
بر شاخه های لبان تو ، مرغان بوسه ها
لب بر لبم نهی
تا با نشاط خویش مرا آشنا کنی
تا با امید خویش مرا آشتی دهی


از : نادر نادر پور
آذرمهر این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
خود بتازیم به هر درد که از دوست رسد
بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم
جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم
شکوه از غیر خطا هست ، خطایی نکنیم
یاور خویش بدانیم خدا یاران را
جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
گر که دلتنگ از این فصل غریبانه شدیم
تا بهاران نرسیده ست هوایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر زدنش ساز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر ... دیدن ادامه » شکستیم به غفلت ، من و مایی نکنیم
و به هنگام نیایش سر سجاده عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
مهربانی صفت بارز عشاق خداست
یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم



از : سرکار خانم نوابی عزیز

آذرمهر این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید