تیوال شعر و ادبیات
S3 : 05:14:01
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
**اندیشیدن**

فسق و فجوری بدتر از اندیشیدن وجود ندارد.
مثل گرده‌افشانی علفی هرز، این بی‌بندوباری تکثیر می‌شود
در ردیفی که برای گل مارگریت کرت‌بندی شده.

هیچ چیز برای آنهایی که می‌اندیشند مقدس نیست
هرچیزی را همان می‌نامند که هست
تجزیه‌های عیاشانه     ترکیب‌های فاحشه‌وار
شتابی وحشی و هرزه دنبال واقعه‌ای عریان
لمس شهوانی موضوع‌های حساس
فصل تخم‌ریزی نظریه‌ها ـ اینها خوشایند آنهاست.


#ویسواوا_شیمبورسکا
ترجمه ... دیدن ادامه » : #مارک_اسموژنسکی #چوکا_چکاد #شهرام_شیدایی
از کتاب #آدم_ها_روی_پل
#نشرمرکز
پ ن : این شعر از چاپ چهارم به بعد از کتاب آدم ها روی پل حذف شد
شعر کامل :


**اندیشیدن**

فسق و فجوری بدتر از اندیشیدن وجود ندارد.
مثل گرده‌افشانی علفی هرز، این بی‌بندوباری تکثیر می‌شود
در ردیفی که برای گل مارگریت کرت‌بندی شده.

هیچ ... دیدن ادامه » چیز برای آنهایی که می‌اندیشند مقدس نیست
هرچیزی را همان می‌نامند که هست
تجزیه‌های عیاشانه     ترکیب‌های فاحشه‌وار
شتابی وحشی و هرزه دنبال واقعه‌ای عریان
لمس شهوانی موضوع‌های حساس
فصل تخم‌ریزی نظریه‌ها ـ اینها خوشایند آنهاست.

چه در روز روشن چه در تاریکی شب
به هم می‌آمیزند در شکل زوج، مثلث، دایره.
جنسیت و سن طرف مقابل اینجا مطرح نیست
چشم‌هاشان برق می‌زند، گونه‌هاشان گل می‌اندازد.
دوست دوست را از راه به در می‌کند
دختر بچه‌های حرامزاده پدر را منحرف می‌کنند
برادری خواهر کوچک‌ترش را وادار به فحشا می‌کند.

میوه‌های دیگری از درخت ممنوع 
متفاوت با باسن‌های صورتی مجلات مستهجن
بیشتر از تصاویر واقعا مبتذلِ این مجلات، به مزاجشان خوش می‌آید
کتاب‌هایی که آن‌ها را سرگرم می‌کند تصویر ندارد
تنها تنوع آن‌ها
جملات خاصی‌ست که با ناخن یا مداد رنگی
زیرشان خط می‌کشند.
چه وحشتناک آن هم در چه حالاتی
و با چه ساده‌گی افسارگسیخته‌ای
ذهن موفق می‌شود در ذهن دیگر نطفه ببندد
از آن حالات حتا کاماسوترا خبری ندارد.

به هنگام این قرارهای مخفی عاشقانه، حتا چایی به سختی دم می‌کشد.
آدم‌ها روی صندلی می‌نشینند، لب‌هایشان را تکان می‌دهند
هر کسی خودش پا روی پا می‌اندازد
این‌گونه یک پا کف اتاق را لمس می‌کند
پای دیگر آزادانه در هوا می‌چرخد
گاه‌به‌گاه گسی بلند می‌شود نزدیک پنجره می‌رود
و از روزنه‌ی پرده
خیابان را دید می‌زند. □

#ویسواوا_شیمبورسکا
ترجمه : #مارک_اسموژنسکی #چوکا_چکاد #شهرام_شیدایی
از کتاب #آدم_ها_روی_پل
#نشرمرکز
پ ن : این شعر از چاپ چهارم به بعد از کتاب آدم ها روی پل حذف شد
۳ روز پیش، سه‌شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
" اگر گوشی برای شنیدن وجود نداشته باشد، هرگز شکسته شدن و افتادن یک درخت بزرگ صدایی نخواهد داشت! "
جزء از کل - استیو تولتز
#تنهایی
#وحشت
جز روزگار ِمن
همه چیز را
سفید کرده برف...

#شمس_لنگرودی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کدامین چشمه سمی شد ،که آب از آب می ترسد؟
و حتی ،ذهن ماهیگیر ،از قلاب می ترسد

کدامین وحشت وحشی ،گرفته روح دریا را
که طوفان از خروش و موج از گرداب می ترسد

گرفته وسعت شب را،غباری آن چنان مبهم
که چشم از دیدگاه و ماه از مهتاب می ترسد

شب است و خیمه شب بازان و رقص وحشی اشباح
مژه از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب می ترسد

فغان ،زین شهر کج باور،که حتی نکته آموزش
ز افسون و طلسم و رمل و اسطرلاب می ترسد

فضا ... دیدن ادامه » را آن چنان آلوده ،دود نفرت و نفرین
که موشک هم ،ز سطح سکوی پرتاب می ترسد

طنین کارسازی هم ،ز سازی بر نمی خیزد
که چنگ از پرده ها و سیم،از مضراب می ترسد

سخن ،دیگر کن ای بهمن!کجا باور توان کردن
که غوک از جلبک و خرچنگ از مرداب می ترسد؟


#بهمن_رافعی_بروجنی
از کتاب "بی عشق ،ما سنگ،ما هیچ"
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم، آه
.
#هوشنگ_ابتهاج
هرگز نمی توان
گل زخم های خاطره ای را ز قلب کَند 
که در این سیاه قرن
بی قلب زیستن
آسان تر است ز بی زخم زیستن
قرنی که قلب هر انسان
چندیدن هزار بار
کوچکتر است
از زخم های مزمن و رنجی که می کشد

#نصرت_رحمانی
باید کسی،
با پرواز،
خبر فاجعه را به گوش ما می رساند!
اما سربازها،
حتی پرنده ای نقاشی شده بر دیوار را،
به شوخی نمی گرفتند!


#محسن_بیدوازی



گلوله‌ای از گردنم عبور می‌کند
و خون در پَرهایم
به حرف در می‌آید
شکارچی نمی‌داند
شامی که می‌خورند
همه را غمگین خواهد کرد
شکارچی نمی‌داند
که بچه هایم همین حالا گرسنه‌اند
و من به طرزِ احمقانه‌ای
به پروازم ادامه خواهم داد
شکارچی نمی‌داند
که سال‌ها در درون‌شان بال‌بال خواهم زد
و ... دیدن ادامه » کودکانش کم‌کم
به قفس بدل می شوند


#گروس_عبدالملکیان
از کتاب پذیرفتن
سپهر جان ...................................................
۲۵ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شب است و مادران شهر غم ناک
هزاران گل شکفت و خفت در خاک
عزیزم داغ دارم دست واکن
به پا کن بیرق صبح طرب ناک
به عهد شب نوردی ها وفا کن
برادرهای عاشق را صدا کن
بزن بر سینه ی شب تیری از نور
گل خورشید را مهمان ما کن
اصلان اصلانیان
بی رنگ و بو،روانی بی مزه،این وصله ها به آب نمی چسبد
(من) می رود قدم بزند امشب حالش بد است خواب نمی چسبد
شاید که از خودش بزند بیرون مانند آب موجی دریاها
تا کی درون پیله به خود کردن بر صورتش نقاب نمی چسبد
نگذار بوی گند بگیرد (من) ماندن برادر تنی مرگ است
حرکت اگر چه فلسفه ی هستی ست رفتن به منجلاب نمی چسبد
**
یک پای رفت و آمدمان لنگ است، دنیا همیشه بالشی از سنگ است
وقتی که تخت نیست خیال تو خود را نزن به خواب نمی چسبد
آب از سرت هنوز...و می ترسی ، اما گذشته از سر ماهی ها
دل را بزن به آبی دریاها دنیای اضطراب نمی چسبد


#کاظم_حسینی
چو سیل از سر گذشت آن را
چه می ترسانی از باران؟
۲۵ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بارون نمیاد هیچوقت ولی خیابونا خیسن

گاوای خوشبین به آینده تو صف کارخونه‌ی سوسیسن

مرتضی!

مرتضی!

بارون نمی آد اینجا، مرتضی!

فقط مرده‌ها زنده‌ن وقتی زنده‌ها باهاس بمیرن

قهرمانای شطرنج محکوم به بازی با یه گوریلن

مرتضی!

مرتضی!

بارون ... دیدن ادامه » نمی آد اینجا…

شبِ تاریک و قحطیِ ستاره

ماه در نمی آد اینجا، مرتضی

پسِ هر کویری، کویره دوباره

آی… آی… بارون نمی آد اینجا… مرتضی

فقط شبارو می‌شمرم وقتی روزا همه هیچن

همه راهنمای چپ می‌زنن و بعدش به راس می‌پیچن

مرتضی!

مرتضا آ آ!

بارون نمی آد اینجا، مرتضی!

درخت می‌کارن تا باهاش دسته‌ی تبر بسازن

شیرارو کردن تو قفس و حالا به عکس یه گربه می‌نازن

مرتضی!

مرتضی!

بارون نمی آد اینجا، مرتضی!

شبِ تاریک و قحطیِ ستاره

ماه در نمی آد اینجا، مرتضی

پسِ هر کویری، کویره دوباره

آی… آی… بارون نمی آد اینجا… مرتضی

راها همه بستن و همه اینو می‌دونن

منتظر بارونن تا گونه‌هاشونو بشورن

کوچه‌ها باریکن، شبا چه تاریکن

بارون نمی آد اینجا؟!

بارون نمی آد هیچوقت ولی خیابونا خیسن

گاوای میانه‌رو مشغول مذاکره با رئیس کارخونه‌ی سوسیسن

مرتضی!

مرتضی!

بارون نمی آد اینجا، مرتضی!

پلیسا همه دزد و دزدا همه پلیسن

شرافتمونو بردن جاش دوزار یارانه به حسابمون می‌ریزن

مرتضی!

مرتضی!

بارون نمی آد اینجا، مرتضی!

شبِ تاریک و قحطیِ ستاره

ماه در نمی آد اینجا، مرتضی

پسِ هر کویری، کویره دوباره

آی… آی… بارون نمی آد اینجا… مرتضی



#آرش_سبحانی
کبوسک
اندیشه ها به ورطه‌ی خشکیدن
اشعار من به مرز فراموشی
بیداری‌ام: تسلسل مرگیدن
خوابیدنت: هزینه‌ی خرگوشی

می پاشم از گلوی خیابان ها
در اقتصاد کودن انسان ها
بیدادگاه جامعه بو کرده است
منجی روز آخر من کوشی؟

اسکیزوفرنی ام؟ به خودم مربوط
شاعر شدم که حبسیه بنویسم
پای دلم قلم شده حق دارد
در این حصارِ عادیِ پاپوشی

نان ... دیدن ادامه » هست، می خوریم و نمی پرسیم
از این که حس رقص نمی فهمیم
چمخاله عشقباز نمی خواهد
عشق است حرف پشت همین گوشی

باری ببر به قیمت کاه شب
خاموش باش و گوش به حرف اما
آنان که از نژاد پدر هستند
عادت نمی کنند به خاموشی


#علی_بهمنی
از کتاب فراموشخانه
انتشارات آنیما
ای کاش
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
در جعبه های خاک
یک روز می توانست
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتاب پاک
(لازم نیست بگم که: شفیعی کدکنی)
۲۲ دی
بله! و ای کاش "ای کاش" های کمتری داشتیم...
۲۴ دی
فرهاد در سرم دم میگیرد خسته...
۲۵ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم...؟ ✈
دوست؟
۲۲ دی
@فصیح
آنکه حداقل باید نقش دوست رو بازی کند... :(((
۲۲ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به لاشه‌ی وطن و صاحبانِ بی‌وطنش،
که پای صحبتِ من نیست گوشِ مرد و زنش

کجاست پرچمِ پرافتخار؟ تا ببَرم
به جنگِ مُستمر و کشته‌های بی‌کفنش

فریب، بال گرفت و ستم درختی شد
طبیعی اَست که پژمرده است نسترنش

تمامِ منظره‌ها رنگ و ونگِ مصنوعی‌ست
چرا کبوتر و گُل دربیاید از چمنش؟

مگر به غیرِ خرابی چه کرده قبل از این،
که اعتماد کنم بعد از این به ساختنش

... دیدن ادامه » #مریم_جعفری_آذرمانی
۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۶
#کتاب_تشریح
نه گل روئید نه زنبور پر زد نه مرغ کدخدا برداشت فریاد
کوچه ها باریکن دکونا بسته س خونه ها تاریکن طاقا شکسته س
از صدا افتاده تار و کمونچه مرده می برن کوچه به کوچه
نگاه کن! مرده ها به مرده نمیرن حتی به شمع جون سپرده نمیرن

مرده میبرن کوچه به کوچه

شکل فانوسین که اگه خاموشه واسه نفت نیست هنوز یه عالم نفت توشه
از صدا افتاده تار و کمونچه مرده می برن کوچه به کوچه
جماعت من دیگه حوصله ندارم به خوب امید و از بد گله ندارم
گر چه با دیگرون فاصله ندارم کاری با کار این قافله ندارم
از صدا افتاده تار و کمونچه مرده می برن کوچه به کوچه

مرده میبرن کوچه به کوچه
.
زنجیر کُن! که قفل بکوبیم بر درش!
دیوانه‌خانه‌ای‌ست، "وطن" نامِ دیگرش!

این‌شهر را غبارِ دروغ آنچنان گرفت،
کَز دیده رفت فرقِ مسلمان و کافرش!

دی شیخ راست‌گفت که: تنها خدا یکی‌ست...
چندان دروغ‌گفت که سخت‌است باورش!

هان‌ای‌پدر! نهالِ جوانت درخت‌شد...
حالی تبر بیار که زهر است نوبرش!

سهراب‌گونه دست‌کُشِ یکدگر شدیم،
من از تو شرم کرده و سیمرغ از پَرَش!

ما ... دیدن ادامه » آزموده‌ایم بزرگانِ شهر را،
از مِهترش پناه میاور به کِهترش!

هرکس که مُرد خاک بر او خوش! نجات‌یافت...
وآن‌کس که زنده‌است بگو خاک بر سرش!



#حسین_جنتی
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ی ایام دل آدمیان است....
استاد هوشنگ ابتهاج" سایه"
بار سنگین، ماه پنهان، اسبِ لاغر نابلد
ره خطا بود و علامت گنگ و رهبر نابلد!

ما توکل کرده بودیم این ولی کافی نبود
نیل تر بود و عصا خشک و پیمبر نابلد!

از چه می‌خواهی بدانی؟ هیچ‌یک از ما نماند
دشمن از هر سو نمایان، ما و لشکر نابلد

از سرم پرسی؟ جز این در خاطرم چیزی نماند
تیغ چرخان بود و گردن نازک و سر نابلد!

مُشت‌هامان را گره کردیم اما ای دریغ
مشتی از ما سست‌پیمان، مشتِ دیگر نابلد!

«گاه ... دیدن ادامه » غافل سر بریدیم از برادرهای خویش
دید اندک بود و شب تاریک و خنجر نابلد!»

نامه‌ها بستیم بر پاشان دریغ از یک جواب
باز و شاهین تیزچنگال و کبوتر نابلد!

کشتی ما واژگون شد تا نخستین موج دید
ناخدای ما دروغین بود و لنگر نابلد...


#حسین_جنتی

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

فلک اگر شنود نعره‌ی انالحقِ اینان،
بگو: نمی‌شنوم هیچ غیرِ وق‌وق اینان!

سپیدشان همه بد بود، از سیاه چه گویم؟!
که آزموده‌ام از چپّ و راست، ابلقِ اینان!

چقدر گشتم و انسان دراین قبیله نجُستم...
فغان که کشتیِ نوح است کهنه‌زورقِ اینان!

چنین‌که دَر هم و بر هم شده‌ست کس نتواند،
تمیزِ ابلغِ اینان دهد زِ احمقِ اینان!!

به هیچ‌لهجه یکی نَقلِ حرفِ‌راست ندارد،
کتابِ بی‌سرِ بی‌منطقِ مورَّقِ اینان!

به ... دیدن ادامه » درّه می‌رود این‌راه و چاره‌ای نتوان‌کرد،
مگر که دست رسد بر عنانِ مطلقِ اینان!

چه بوسه‌ها که به ساحل زنم به شُکرِ سلامت،
اگر رها‌شوم از کشتیِ معلّقِ اینان!

جوانیِ پدرم سوخت زیرِ چکمه‌ی آنان...
جوانیِ منِ بیچاره تحتِ بیرقِ اینان...

#حسین_جنتی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید