تیوال محمد مهدی فتحیان | دیوار
S3 : 14:18:09
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
الف) مقدمه‌‌ای درباره‌ی روایت‌شناسی اثر:
"کشتن گوزن مقدس"، "دندان نیش"، "بی‌پدر"، "خانه.وا.ده" و حالا "مشق شب"! چرا اسامی فیلم‌های لانتیموس را در کنار آثار مساوات و نجفی نوشته‌ام؟ به یک دلیل روشن! به نظرم همه‌ی این‌ها در یک‌ گونه قرار می‌گیرند، یک درون‌مایه مشترک دارند و بر مبنای یک فرمول روایی مشخص شکل گرفته‌اند. به بیان دیگر نمایش‌های مساوات و نجفی به وضوح تحت تأثیر نگاه و فیلم‌های لانتیموس هستند، به نظر می‌رسد مساوات در "خانه‌.وا.ده" به دندان نیش نظر داشته و نجفی در مشق شب به "کشتن گوزن مقدس".
1. دنیای وارونه:
همه‌ی این قصه‌ها در دنیایی می‌گذرد که هم شبیه دنیای ما هست، هم نیست، انگار ماجرا در مرز دنیای واقعی و سرزمین عجایب می‌گذرد. همه‌ی کسان و چیزها و جاهایی که در آن‌ها می‌بینیم، همان چیزهایی هست که هر روزه با آن‌ها زندگی می‌کنیم: میز شام، غذا، پدر، مادر، برادر، خواهر و ...
این آثار، روایت‌گر سوژه و قصه‌های‌ هراسناک قابل لمسی هستندکه هر روز با آن زندگی می‌کنیم، اما یا جرأت فکر کردن به آن را نداریم یا آن‌قدر درگیر آن هستیم که به روال عادی زندگی‌مان تبدیل شده اند.
همه‌چیز آشناست و عادی به نظر می‌رسد: یک خانواده‌ی شش نفره می‌خواهند شب عید یک شام خانوادگی میل کنند و راهی مسافرت عیدانه‌یشان شوند. ما آیین آغاز شام و روش‌های تنبیهی پدر را به عنوان به صحنه‌های مفرح به نظاره می‌نشینیم و به آن می‌خندیم. اما کمی که جلو می‌رویم این لحظات خنده‌آور و این آدم‌های مضحک، برایمان به لحظه‌های ترسناک و آدم‌های در حال فروپاشی‌ تبدیل می‌شوند.
2. خانواده:
محور مشترک این آثار پرداختن به مسأله‌ی قدرت است. یکی رییس است و دیگری مرئوس. یکی در رأس هرم قدرت است و دیگران در قاعده‌ی هرم. شکل نمایشی برگزیده‌ برای نشان دادن مناسبات قدرت، یقیناً یک گروه یا جمع خواهد بود و چه انتخابی دراماتیک و معنادارتر از خانواده! یک گروه که عضویت در آن، انتخاب ما نبوده است و با تولد، عضویت دایم در آن را پذیرفته‌ایم. جایی که به اعضای آن احساس تعلق و وابستگی می‌کنیم و دوستشان داریم! در همه‌ی این آثار، اعضای یک‌خانواده، بستر وقوع حوادث هستند و یک پدر دیکتاتور داریم. در این آثار، این تصویر دل‌انگیز زیبا از خانواده، وارونه می‌شود. در این‌جا روابط بین اعضای خانواده، بر محور قدرت، رقابت و منفعت شکل می‌گیرد و روابط‌شان آمیزه‌ای از خشم فروخورده و نفرت ابراز نشده نسبت به یک‌دیگر است. در این‌جا اعضای خانواده اگر پای جان‌شان در میان باشد، حاضرند به راحتی دیگری را قربانی کنند.
3. فاجعه:
خالقان این دنیاهای نمایشی غریب، صاحبان ذهن‌های دیوانه و افسارگسیخته‌اند، ذهن‌هایی که هنگام خلق این دنیای ترسناک، اهل احتیاط نیستد و بدون توقف تا ته خط پیش‌ می‌روند، تا خود خود فاجعه! جایی که ورای آن به ذهن مخاطب نیاید، جایی که به مخاطب یک تجربه‌ی کامل و دیوانه‌وار بدهد! مثل قاب آخر خون‌آلود نمایش "بی‌پدر" یا قاب آخر "مشق شب": یک میز شکسته، چند پیکر بی‌جان و یک فاتح ایستاده بر پیکر مغلوب!" یا مثل صحنه‌ی پایان "کشتن گوزن مقدس"، جایی که پدر با چشمان بسته و اسلحه‌ی پر می‌چرخد تا یکی از اعضای خانواده را قربانی کند!‌
4. انتقام :
نظم غریب اولیه با فرارسیدن فاجعه از هم می‌پاشد. و این فروپاشی، کامل نخواهد شد مگر با قربانی شدن یک/چند تن از اعضا! این‌جاست که ایده‌ی "انتقام/قربانی" از راه می‌رسد. در "کشتن گوزن مقدس"، پدر خانواده مرتکب یک خطای پزشکی شده و حالا فرزند آن مردِکشته شده به پدر و خانواده‌اش نزدیک می‌شود که "یا خودت را بکُش یا فرزندانت یکی یکی قربانی می‌شوند". این می‌شود که دو فرزند او یکی از پس دیگری به طور ناگهانی فلج می‌شوند و اعضای بدنشان شروع به از کار افتادن می‌کند. حالا پدر باید دست به یک انتخاب دشوار بزند!
در "مشق‌ شب" هم همین‌گونه است. بلا در شب عید و در سر میز شام سر رسیده است. هیچ کس نمی‌تواند از صندلی بلند شود. بلا قطعی است و یکی باید قربانی شود تا چتر بلا از خانواده برداشته شود و عدالت برقرار شود. این‌جاست که رقابت برای زنده‌ماندن، پرده از روابط آشفته و خصمانه‌‌ی اعضای خانواده و خشم‌ها و نفرت‌های فروخورده‌ی آن‌ها برمی‌دارد. در نهایت، خانواده‌ از هم فرومی‌پاشد، یک شیطان بزرگ مغلوب می‌شود و یک شیطان کوچک کینه‌ورز به جای او می‌نشیند.
ب) چند نکته‌ در مورد "مشق شب":
1. "مشق شب" اگر چه اجرای کاملی نیست، اما به نظرم نمایش بسیار قابل‌توجه و قابل قبولی است و نوید یک کارگردان خوش فکر و خوش‌ذوق را به تئاتر ما می‌دهد. بسیار خرسندم که بعد از یک وقفه‌ی طولانی، "مشق شب" انتخابم برای تماشای تئاتر بود. به نظرم موفقیت گیشه‌ای و رضایت عموم مخاطبان از "لانچر5" و "مشق شب" برای اهالی تئاتر مایه‌ی عبرت بسیار است. امیدوارم اهالی تئاتر متوجه شده باشند که برای جذب مخاطب و نجات پیکر نیمه‌جان تئاتر مملکت، نیازی به به خط کردن اسم‌های پرمدعا و پرفالوورِ بی‌هنر نیست! امیدوارم عزیزان ببینندکه نمایش‌های همین گروه‌های جوان دانشجویی ناآشنا، چگونه دهان به دهان بین مخاطبین تبلیغ می‌شود و اجراهایشان تمدید می‌شود.
2. ... دیدن ادامه » طور کلی می‌توان گفت نمایش‌نامه خرده‌قصه‌ها و خرده‌موقعیت‌های به ثمر نشسته‌ی کمی دارد و غنای موضوعی یک نمایش بلند یک ساعته را ندارد، در نتیجه در دقایق میانی کم‌جان می‌شود و از ریتم می‌افتد. ایده‌ی مرد سیاه‌پوش ایستاده مقابل میز ایده‌ی خوبی بود، حیف که در موقعیت‌های دیگر نمایش مثل قربانی کردن از او استفاده نشد. ایده‌ی جاده‌ی برف گرفته و همسایه‌ی باربر و شاگرد شیرین‌اش چیزی به موقعیت مرکزی نمایش اضافه نمی‌کند. حتی خود ایده‌ی سفر و چمدان‌ها هم می‌توانست بسیار بیشتر و مؤثرتر در متن و اجرا بیابد. ایده‌ی قربانی کردن برای مخاطب چندان جدی نمی‌شود، در نتیجه از تأثیر قربانی شدن پدر و باقی اعضا (این‌که چرا در صحنه‌ی آخر مادر و دیگر بچه‌ها هم قربانی شدند را نمی‌فهمم!) در قاب نهایی نمایش می‌کاهد. به امید اجراهای درخشان‌تر!
نقدتون رو خیلی دوست داشتم و یاداشتی هم که چند روز قبل بنده نوشتم بنظراتتون نزدیکه و این نزدیکی برام دلچسب بود.
جالبه بدونید در گفتگوی بعد از نمایش با دوستان ما هم به گوزن مقدس لانتیموس رسیدیم
۰۹ مهر
آقای کارآمد گرامی
از توجه شما سپاسگزارم
اجرای خوب، من و شمای مخاطب را هم سر ذوق می آورد و راهی برای گفت و گو باز می کند!
۰۹ مهر
دقیقا
۰۹ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جشنواره بین المللی ! تئاتر فجر

نمایش یادداشت های یک دیوانه از کشور آذربایجان در بخش بین الملل شرکت کرده است
این نمایش یک مونولوگ 50 دقیقه ای به زبان ترکی است
این نمایش امشب بدون بالانویس اجرا شد!!
قبل از شروع نمایش نگفتند بالانویس نداریم
بعد از آن هم یک کلام عذرخواهی نکردند
سالن را هم تا خرخره پر کردند که امکان خروج از سالن در هنگام اجرا هم نبود!
عصبانی و کلافه بعد از پایان نمایش به مدیر سالن و یکی از اعضای گروه می گویم به نظرتان وجود بالانویس برای یک نمایش کلام محور غیر فارسی زبان در بخش بین الملل امری ضروری و بدیهی نیست؟
سر تکان می دهد که حق با شماست. بعد از سانس اول از دفتر جشنواره آمدند پروژکتور سالن را بردند! اعتراضتان را به روابط عمومی جشنواره بگویید!
می گویم وقتی تماشاگر فارسی زبان که ترکی بلد نیست از نمایش شما هیچ چیز نخواهد فهمید چرا ... دیدن ادامه » اجرا را لغو و پولش را برنگرداندید؟
می گوید لغو اجرا در حوزه اختیارات دبیر جشنواره است! ما تصمیم گیرنده نیستیم!
آقای برهانی مرند! امشب کجا بودید که جواب شاهکار جشنواره یین المللی تان را بدهید؟
کارگردان نامحترم نمایش! شما غم به دلتان راه ندهید! دوستان و مهمانان ترک زبانتان نمایش را خوب فهمیدند و با آن خندیدند و برایش کف زدند! ببخشید که ما که بلیت خریدیم و ترکی بلد نبودیم مزاحم دورهمی تان شدیم!

تازه داعیه ی استاندارد جهانی این جشنواره روهم دارند
چه تاسف بار آقای فتحیان عزیز ... وقتی قراره بیشترین تجربه ی ما مخاطبان دراین جشنواره دیدن آثار خارجی و بین المللی باشه ..
هرسال بدتر از سال قبل میشه ... حالا بروند تمام شهر را تبلیغ کنند وقتی در ابتدای ... دیدن ادامه » راه مانده اند
۲۹ بهمن ۱۳۹۷
با اجازه جمله ام را اینجا هم کپی می کنم
"نمایشهای خارجی احتمالا شوخی بیش نباشه"
۳۰ بهمن ۱۳۹۷
جناب فتحیان عزیز ما 40 سال است که از کلمه پرطمطراق (بین المللی) سوء استفاده می کنیم. چه جشنواره بین المللی ؟!!!!!! این مائیم که با شرکت خود تنور جشواره ها را گرم می کنیم. و اگر یکبار بعنوان اعتراض در این شعبده بازیها و کارناوالهای دروغین شرکت نکنیم شاید....؟!!!! ... دیدن ادامه » نمی دانم شاید اتفاقی بیفتدد.
اینها فقط بفکر بیلان و گزارش های سالیانه و هزینه های میلیاردی خود هستند و همین و بس.
۳۰ بهمن ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مواد لازم برای ساختن فیلم گلدن تایم

1. تعدادی ایده یک خطی جذاب
این ایده ها را خوب ورز داده و برای آن یک یا دو پرده فیلمنامه می نویسیم. وقتی به تقطه ی بحران رسیدیم داستان را رها می کنیم. تازه بدون پرده سوم خیلی باکلاس تر و پست مدرن تر هم هست!
2. یک عدد دوربین همراه سه پایه و یک وسیله نقلیه
دوربین را روی سه پایه گذاشته و یک قاب مدیوم یا واید می بندیم. دوربین را ته اتوبوس یا روی وانت یا روی کاپوت ماشین می گذاریم، دکمه رکورد را می زنیم و می رویم یک چایی می خوریم تا پلان سکانس مان تمام شود. اگر لازم شد دوربین را بلند می کنیم و دنبال شخصیت ها راه می افتیم.
دکوپاژ و داستان گویی با نماها و تقطیع ها سوسول بازی است، همین جوری هم شیک تر است هم دیگر زحمت تدوین نمی خواهد!
3. تعدادی اسم ماه
حالا اول هر اپیزود اسم یک ماه را می نویسیم از فروردین تا اسفند. این جوری ... دیدن ادامه » روایت خیلی هوشمندانه و مهندسی شده به نظر می رسد. ترتیب قصه ها و این که کدام ماه برای کدام قصه اصلا اهمیت ندارد و برای آن خودتان را اذیت نکنید!

به شما تبریک می گویم. فیلم خوش ساخت تجربی شما آماده است!
فیلم خوش ساخت تجربی خیلی خوبی بود.
همین حرف ها زمانی در مورد اصغر فرهادی هم وجود داشت.
اصولا هر چیز تازه و تابو شکنی اوایل مورد انتقاد قرار میگیره تا خودش رو جا بندازه
۲۴ بهمن ۱۳۹۷
آقای فتحیان!! من این دو نفر رو مقایسه نکردم دوست عزیز صرفا یک مثال زدم. نابلدی از دید شماست و ساختار شکنی از دید من. سلایق ما نباید برچسب شوند.
۲۴ بهمن ۱۳۹۷
سرکار خانم مقدم میتونم بپرسم چه ساختارشکنی اتفاق افتاده ؟؟ بعد هم چه مثالی زدین اصغر فرهادی واقعا غیر قابل مقایسه هستش
۲۴ بهمن ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سپاس گزار تلاش مجاهدانه و خالصانه دو بازیگر بزرگوار هستم اما نویسنده خوش ذوق و خلاق متن به نظرم در دو سوم اول متن به بیراهه رفته. این مقدمه و فضاسازی بسیار طولانی گنگ پر دیالوگ و پر اکت اولیه، لذت اکتشاف پایان بندی زیبای نمایش را افزون نمی کند، بلکه مخاطبِ کلفت ها و اتوبوسی به نام هوس نخوانده را بیشتر سردرگم می کند و به نظرم مرز باریکی است بین سردرگمی و کنجکاوی. متن نمایش تا مرز استقلال پیش می رود، اما به نظرم مستقل نیست و ندانستن و نخواندن آن دو نمایشنامه در همراهی مخاطب با نمایش به شدت عامل تاثیرگذاری است، ندانستنش سردرگمی و کلافگی بسیار می آورد!
فرق است بین روایت پیچیدگی و روایتگری پیچیده و به نظرم همین مساله لغزش گاه نویسنده شده است.مساله متن به خودی خود این قدر درونی و چند لایه هست که نیازی به این چنین پیچیده روایت کردن داستان نباشد.
خدا ... دیدن ادامه » قوت به گروه محترم نمایش
از پایان نمایش در یک کشمکش درونی , مدام در این تقلا هستم که دل به بازی دلنواز بازیگران بسپارم و در دریای وسیع آنها غرق بشوم .. و یا به این نکته و گیر نمایش توجه کنم و این مطلب من را راحت نمیگذارد , و به نوعی It's Killing Me Softly .. یک کشمکش دوار , شاید با تردیدی عظیم ... دیدن ادامه » .. ولی بی شک همراه با لذتی عجیب ..
۱۴ آبان ۱۳۹۷
خانم رستمی گرامی
اتفاقا حرف من این است که دو سوم اول نمایش به جای برانگیختن کنجکاوی برای آن پایان بندی زیبا، تردید و سردرگمی می آفریند و مخاطب را از جهان نمایش دور می کند. گواه حرفم هم صفحه های روشن گوشی برخی تماشاچیان در این دقایق است. ما چیزی حدود پنجاه ... دیدن ادامه » دقیقه شاهد اجرای بخش های طولانی ای از این دو نمایشنامه هستیم، در حالی که بخش اعظم جزییات حرکتی و دیالوگی این بخش ها به معنا و استعاره اصلی متن کمکی نمی کند، هدف نشان دادن کشمکش درونی بازیگر با مخلوقات نمایشی اش است که این امر به شکل هدفمند و حساب شده تری می توانست در صحنه های کمتر با زمان محدودتری تصویر شود. با این رویکرد بیشتر لحظات درخشان بازی آقای گرجی، اگرچه شایسته تحسین است اما در راستای خط روایت و هدف متن نیست و به همین خاطر است که بازی های خوب نمایش در کلیت اجرا برایم نسبت به اشکالات متن، وزن کمتری می یابد.
سپاس
۱۴ آبان ۱۳۹۷
جناب حامی باهاتون موافقم، من هم از بازی بازیگران لذت بردم، اما معتقدم برخی واکنش ها به نمایش، انعکاس انرژی بالا و تلاش بی دریغ دوستان بازیگر روی صحنه و حاصل هیجانات پس از پایان اجراست. اگر چه انرژی اجرا آن قدر بالا هست که این واکنش کاملا طبیعی باشد اما ... دیدن ادامه » ماندن و توقف بر این سطح، خلاف نگاه نقادانه و دقیق است.
سپاس
۱۴ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اجرا مهم ترین ضربه را از متن اش می خورد. مشخصا باید از آقای چرمشیر پرسید چرا پیرنگ های اصلی قصه نیمه کاره رها می شوند و چرا نقاط عطف قصه این قدر ناگهانی، بی اثر و بی مقدمه در دهان شخصیت ها گذاشته می شوند؟
یک متن اقتباسی شتاب زده و پرداخت نشده که همان چند ایده خوب رمان را هم به کلی نابود می کند!
جناب دهکردی نازنین باور بفرمایید پنگوئن رمان کورکوف، چیزی بیش از آکساسوار متحرک صحنه ی شماست!
چرمشیر کلا همینه..نمایشنامه هایی که خودشم مینویسه همینه ایده شاهکاره ولی...
ولی به نظرم ارزش یک بار دیدن رو داشت
۱۲ شهریور ۱۳۹۷
همین ایده های تصویری و پیرنگ های داستانی جذاب که بار اجرا را به دوش می کشند هم از رمان آمده اند و گرنه به نظرم دست بردن چرمشیر در شخصیت ها و ماجراها به اجرا کمکی که نمی کند هیچ، تازه بر ابتر و مبهم بودن متن خودش هم می افزاید.
۱۲ شهریور ۱۳۹۷
متاسفانه موافقم!!
۱۳ شهریور ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اثر بد، بد است، اثر بد تحسین‌شده‌ی زیر سایه‌ی اسم کارگردان و جشنواره آوینیون بدتر!
در ابتدا یادآور می‌شوم که بسیار پیش آمده که سلیقه‌‌مان به نمایشی نخورد و دوستش نداشته‌باشیم، در آن‌جا دلیلی برای عصبانیت نیست. در این متن فقط بحث سلیقه و دوست نداشتن نیست، بحث فرم بد و ادعای بسیار است!
پس به جای گفتن کلیات عالی بودن نمایش و تحسین قلم جادویی آقای کوهستانی، بیایید بی‌واسطه و با جزییات با متن و اجرا مواجه شویم تا ببینم چه دیده‌ایم! از شخصیت‌ها و روابط‌شان شروع کنیم. یک مرد نقاش داریم، یک خانم ناظم، مادر برتیبا و خود برتیبا.
۱. مرد نقاش گویا بیکار شده، همسرش پیشنهاد داده که در مدرسه ساعتی به بچه‌ها نقاشی درس دهد و روی دیوار‌های مدرسه‌ را نقاشی هنری بکشد. ماجرای دیوار نوشته‌ها چپیست؟ قرار است از دو جمله‌‌ی نصفه و یک نقاشی ناتمام یک خانواده‌ی ... دیدن ادامه » سه نفره و چالش‌های مرد و زن بر سرآن، چه مطلب مهمی را بفهمیم؟نقد سیاست‌های شعارزده‌ و متکثر نظام آموزشی و پرورشی؟ دیواره‌های پوسیده‌ی تربیت نسلی که هر کس به سلیقه‌ی خودش روی آن یادگاری می‌نویسد؟ این‌ها نمادهای شاعرانه‌ و حرف‌های بزرگ قشنگی‌است ، اما نمایش این‌ها را ابدا نمی سازد!
۲. از اولین گقت و گوهای مرد و زن می‌فهمیم که مشکلی بین آن‌هاست. چه مشکلی؟ چیزی که تا پایان هم نمی‌فهمیم. زن به او اشاره های نستبا صریحی راجع به بارداری می‌دهد، مرد می‌گوید بچه نمی‌خواهد و می‌رود. چند ماه دیگر زن باردار است و مرد برمی‌گردد. این اصلا چرا رفت و مهم‌تر از آن‌ چه چیزی باعث شد برگردد؟ بچه؟ این را که زن تلویحا قبل از رفتن به او گفته بود. دلش به حال زن باردارش سوخته؟ پس مسایلی اساسی که با هم داشتند که باعث شد مرد بگوید : ( می‌خوام جایی برم که تو نباشی) چه می‌شود؟
۳. مرد، معلم محبوب بچه‌هاست و دوستش دارند. یک‌بار چند بچه را قلمدوش گرفته و موجب شکایت والدین شده. اشاراتی به ارتباط ویژه‌ی او با برتیبا هم می‌شود. چیزی که قرار است ستون فقرات داستان باشد، اما جز چند روایتی که از زبان شخصیت‌ها می‌شنویم و مقداری حدس و گمان از کیفیت این رابطه که سرانجام به جواب مشخصی هم نمیرسند، چیزی از آن می‌دانیم. ظن سوء استفاده‌ی جنسی در ما تقویت می‌شود اما گواه مؤیدی در این باره نداریم. گمان دیگر خیال‌بافی‌های کودکانه‌ی دختر است با اولین مردی که –غیر از پدر- در زندگی اش دیده. این ظن محکمتری‌است که البته صریحا تأیید نمی‌شود. خب نویسنده می‌خواسته با این قصه‌ی بی‌پایان چه کند؟ به طور مثال آسیب شناسی کند که چرا ناظم، خلاف مقررات معلم مرد آورده برای دخترها که دخترها عاشقش بشوند؟ دانش‌آموزان دختری که در رفت و آمد های خانوادگی، مردان مهربان بسیاری را می‌بینند که به آن‌ها محبت خالصانه دارند، چرا باید عاشق یک معلم تقریبا چهل ساله‌ی بی‌مو که فقط هفته‌ای دوساعت با او کلاس دارند شوند؟ او می‌خواهد با این پیرنگ دور از منطق چه مسأله‌ای را نشانه برود و چه به گوید؟ استخدام مربی مرد خلاف قانون؟ محبت و توجه ناکافی والدین در خانه؟ رفتار کنترل نشده‌ی معلم مرد در ارتباط با بچه‌ها؟ اولی که آن‌قدر مسأله مهمی نیست که بخواهیم به عنوان مسأله‌ی اساسی متن بشناسیمش. در مورد رفتار والدین و معلم در نمایش چه داریم؟ از خانه‌ی برتیبا چه می‌شنویم؟ مادر بیش از نیمی از نمایش روی صحنه و در گفت و گو با نقاش و ناظم است، اما ما درباره‌ی کیفیت رابطه‌ی والدین با برتیبا که می‌تواند باعث این مسأله باشد تقریبا هیچ نمی‌دانیم جز این که شهریور ماه به دریافت شهریه معترض است و آبان ماه پول پرداخت شهریه را ندارند، دی ماه برای اتهام زنی به مرد می‌آید و اریبهشت ماه ملتمسانه می‌خواهد که مرد دخترش را ببیند! در مورد معلم جز ماجرای قلم‌دوش کردن بچه‌ها و یک‌بار گریه سر کلاس و چند نقاشی‌های دیواری ناتمام و نافرجام چه می‌دانیم؟ جز انکارهای صریح مرد و کشمکش مصنوعی با مادر برتیبا هیچ! ستون فقرات قصه‌ی بی‌تابستان، اصلا شروع نمی‌شود که به بخواهد تمام شود!
۴. این که نویسنده، داستانش را در ۹ ماه روایت کرده و برای هر کدام اسمی گذاشته و با اشاره به سه‌ماه تعطیلی، اسمش نمایش را گذاشته بی‌تابستان، ایده‌ی خوبی‌ است، اما در این‌جا ابتر و بی‌معنی است. قرار است هر ماه نماد یک مرحله باشند و به پیش‌برد روایت داستان کمک کنند؟ قبل از مهر. مسأله‌ی ثبت نام است و خطابه‌ای طولانی درباره‌ی قانون عدم پرداخت شهریه به مدارس دولتی و پول‌هایی که برخلاف قانون و به اسم کمک از والدین گرفته می‌شود و رقابت نابرابر دانش آموزان در نظام آموزشی کشور می‌شنویم، کاملا رو و عیان بدون ذره‌ای نمایشی کردن آن.
مهر سال تحصیلی آغاز می‌شود، آبان والدین برتیبا پول ندارند، آذر دیوار را سفید می‌کنند و دی هوا آلوده و مدرسه تعطیل است و در زمستان دختر عاشق می‌شود و اولین برف می‌بارد تا این که در اردیبهشت دختر دارد می‌میرد و بیمار است و نزدیک امتحانات. خرداد مرد و زن و مادر روی چرخ و فلک نشسته‌اند و مرد درخواست همراهی و دیدار با دختر در مسافرت تابستان‌شان را رد می‌کند.
چه پیش‌رفت و نظم و منطقی در این روایت‌ نه ماهه هست؟ شخصیت‌ها و روابطشان در این نه ماه چه قدر برای ما پرورده می‌شوند؟ چه تغییر معناداری در این نه ماه تدریجا می‌بینیم؟ منظورم از تغییر، آمدن زمین به آسمان نیست. منظورم تغییرات کوچک معنادار در دنیای کوچک همین سه چهار نفر داستان است. دریغ از یک تغییر معنادار! اگر این نه ماه می‌شد شش ماه چه ضربه‌ای به روایت می‌خورد؟هیچی!!
۵. اما مسأله‌ی استفاده از تکنیک و ابزار. برخورد کارگردان با ابزارها و تکنیک‌های متعددی که در این نمایش از آن استفاده کرده، [در مقام تمثیل و فهماندن منظورم‌] یادآور کودکی است که برایش اسباب بازی جدید خریده‌اند و به طریق آزمایشی دارد با آن بازی می‌کند. این دستگاه‌های باران و برف و دورساز و این ویدیو موشن‌ها‌ی چشم‌نواز چه کمکی به روایت می‌کنند؟ اگر نبودند چه می‌شد؟ اگر جای باران پاییز و برف زمستان و آلودگی اواخر پاییز، مخاطب تخیل این‌ها را می‌کرد، آیا ضربه مهمی به ساختار اثر می‌خورد؟ به نظرم نه. آن ویدیو موشن‌های دیوار مدرسه در خدمت روایت است اما چنانچه در شماره‌ی یک گفتم، معنا نمی‌سازد، پس ابتر خواهد بود. آن دوربین و پروژکتور دو سه جا استفاده می‌شوند: در کشمکش های مرد و مادر و مهم تر از همه در صحنه‌ی پایانی سه نفر روی جرخ و فلک. در این صحنه‌های کشمکش، به نظرم چیز اضافه‌ای به تنش مصتوعی میان این دو اضافه نمی‌کنند. اما در صحنه‌ی چرخ و فلک یک صحنه‌ی عجیب داریم: مادر دارد روی چرخ فلک با مرد و زن صحبت می‌کند که به یک‌باره پروژکتور تصویر برتیبا را به ما نشان می‌دهد و از این پس مادر ایفاگر نقش برتیبا می‌شود و دیالوگ می‌گوید و دختر در فیلم لب می‌زند! بعد تصویر ضبط شده‌ی این سه نفر را با لباس دیگر به ما نشان می‌دهد و نمایش تمام می‌شود! این‌ها یعنی چه؟ این‌ها دارای یک معنا در داستان است یا قرار است صرفا شاهد استفاده‌ از این ابزار در طول نمایش بوده باشیم؟ مادر چرا به یک‌باره ایفاگر نقش دختر می‌شود؟ چه توجیه و منطق روایی‌ای دارد؟ برای من تماشاگر این تصور را به وجود آورد که مادر به مرد احساس مشابه دخترش را دارد و او هم عاشق اوست! حدسی که به نظرم بی‌ربط است اما خود کارگردان مصرانه به ما می‌دهد. آن نمای آخر پروژکتور چه معنایی دارد؟ نمی‌دانم! آن گل رها شده روی چرخ و فلک خالی چیست؟ نمادی از عشق سرکوب‌شده‌ی لگدمال شده؟!‌ بگذریم!

اگر دوست داران نمایش پاسخ/مطلبی بر این نکاتی که عرض کردم دارند با گوش شنوا پذیرا هستم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تکنسین رستگار نمی‌شود!
دستگاه دودساز، دستگاه برف‌ساز، دستگاه باران ساز، پروژکتور، دوربین، ویدیو آرت، ویدیو موشن، چرخ و فلک، آبخوری، نقد نظام آموزشی، فرزندآوری، چالش‌های زناشویی، نقش والدین و معلمان در تربیت کودکان، عشق‌‌های ممنوعه‌ و سرکوب شده و سایر سیاهه‌ی بلندبالای تکنیک‌ها و ادوات و مضامین بی‌تابستان، بدون قصه، بدون گره داستانی، بدون کشمکش، بدون درام، هیچ خواهد بود، یک هیچ مطلق!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پاسخ متن/اجرا به این پرسش ها بسیار در فهم جهان اثر راهگشا خواهد بود:
1.چرا زوج فرانسوی سکوت را برمی گزینند؟ و چرا گستره سکوت روابط آن دو را هم در بر می گیرد؟
2.چه چیزی سکوت از سر تسلیم و انفعال را از سکوت هنرمندانه و زیبا جدا می کند؟ مرز انفعال و کنش وری خاموش چیست؟
3. و این که این سکوت از کجا می آید و عامل نجات بخش چیست؟
پاسخ ها را از خود متن/ اجرا باید بیابیم.
1. دولت فرانسه تسلیم می شود، آلمانی ها پا به خاک فرانسه می گذارند و افسران شان را راهی منازل فرانسوی ها می کنند. واکنش اول می تواند طغیان باشد: راه ندادن افسر به خانه، مقابله کلامی و عملی با زیاده گویی و زیاده خواهی های افسر. نتیجه عملی چیست؟ زندانی شدن، مرگ و دوری از دیگری، اگر چه رضایت خاطر فرد از عامل بودن را هم به همراه دارد. حالا ببینیم انتخاب این زوج چیست؟ سکوت و نادیده گرفتن. تداوم زندگی ... دیدن ادامه » روزمره در سکوت و زایندگی در خاموشی. دو نفره زیستن در یک جمع سه نفره. نادیده گرفته شدن، حتی افسر معتقد و خوش سخن و پرحوصله ی نازی ها را هم به ستوه می آورد. عدم دریافت پاسخ حتی کلام برّنده او را هم می بُرَد.
2. پاسخ به نظرم، ایستادن سر اصول و خطوط قرمز است. خانواده و رابطه زناشویی و حفظ حریم آن یکی از اصول است. مرد گفتار نامحترمانه افسر به زن را تاب می آورد، زن، قدم زدن صبحگاهی با افسر را تاب می آورد، اما ورود به حریم زناشویی را نه. پرده های بلند سفید- جز در شب مستی افسر - تا هنگام حضور افسر بسته می ماند و با رفتن/مرگ او کنار می رود. کلید اتاق خواب در جیب افسر است اما دیوار سکوت بلندتر و ضخیم تر از آنست که او بتواند به آن ورود کند.
اصل دیگر همراه نشدن با دشمن است. حال که توان/ امکان مقابله با دشمن نیست، لااقل می توان با او هم کلام و هم راه نشد. دست ندادن مرد با افسر آلمانی در هنگام خداحافظی ، جلوه ی تمام پای بندی به این اصل است.
اگر چه به نظرم این تداوم زندگی- یعنی همان ایده دو نفره زیستن در یک جمع سه نفره - می توانست با جزییات و مصادیق بیشتر و متنوع تر _که حامل نوعی کنش وری و حفظ و حراست از باورها و داشته های فرهنگی و دینی این زوج باشد - هم پرداخت شود.
3. در این جا به نظرم متن/اجرا دچار ابهام/ لکنت است.
آیا عظمت فرهنگ و هنر فرانسه یا به تعبیر خانم ثانی ،کشف دگرگونه هنر و شاعرانگی هنر ، عامل پیروزی بخش است؟ نشانه هایش در متن کمرنگ و کم اثر است.
آیا فروریختن نظام باورهای شخصی افسر آلمانی پس از بازگشت از پاریس و مواجهه وی با حقیقت اشغال نظامی پاریس در نگاه حکومت نازی و آن انتخاب دور از انتظار پایانی اش، نقش آفرین اساسی ست؟
آیا این قدرت ویرانگر سکوت و نادیده گرفته شدن است که نجات بخش و راهگشاست؟ درخشندگی تابلوی انتهای سالن در پایان اجرا گواه این فرض است: زنی با دست زیر چانه و نگاهی نافذ و خیره.
شاید پاسخ همه موارد باشد اما این از قدرت تاثیرگذاری ایده ناظر متن بر مخاطب می کاهد.
در رابطه با گزینه دو که اشاره کرده بودید در جایی افسر از خانم میخواهد لباس قهوه ای نپوشد و پیشنهاد شاید زرشکی! , و تا پایان داستان تقریبا ما خانم رو با لباس زرشکی میبینیم ,
صورت عمل خانم و آقا یکسان است " سکوت "ولی از انجا که دیالوگ پشت پردی ای هم بین ... دیدن ادامه » آن دو صورت نمیگیرد ما از احساسات و درون زن و مرد بیخبریم, من شخصیت زن را کمتر مبارز دیدم و بیشتر حس دلسوزی, شاید بنوعی , و کم و بیش ناشناخته ای آلمانی و تا حدودی احساساتی که به حریم خانه امده .
و علاوه بر تحلیل زیبای شما نکته ای هم در مورد افسر آلمانی , مهم نیست شما با چه نیتی قدم در راه جنگ میگذارید, حقیقت تلخ جنگ ورای تصورات سربازان پیاده صفحه شطرنج است .
۱۵ مرداد ۱۳۹۷
آقای فتحیان عزیز ، به نظر من برای شماره ی 3 مطلبتون ، "سکوت" یک وضعیت ست .. در قبال بحرانی که در ظاهر ، شکست و تسلیم را تداعی می کند . وهمانطور که در صحبتهای افسر آلمانی بود، وقتی حکومت فرانسه، کشور را تسلیم نازی ها می کند، برای رفع ابهام ِاستیصال یا ... دیدن ادامه » انتخاب ، نیازمند کنشی فعالانه ست نه انفعال...و سکوت کنشی سیاسی و مبارزاتی ست ...
و در طول نمایش می بینیم که بااشاره های مستقیم افسرنازی ،چقدر این روش موثربوده و درعین ِاینکه عاری از خشونت ست اما پیروزمندست .
درعین حالی که شخصا اعتقاد دارم "سکوت" نوعی دیالوگ ست ... به شکلی دیگر .. گاها رساتر ازهر سخنی و موثرتر از گفتمانی .. سکوت، هنر وعشق، دراین نمایش مسیرهای فعالانه ی مبارزه علیه خشونت ،تجاوز و جنگ ست ... هرسه در یک وحدت ِتاثیرگذار نهایت وضعیت بحرانی را مغلوبه می کند .
به نظرم نویسنده برای انتخاب چنین وضعیتی هوشمندی بسیاری داشته است .
۱۵ مرداد ۱۳۹۷
سرکار خانم ثانی
از نکات دقیق و راهگشایی که برای پرسش سوم آوردید بسیار سپاسگزارم.
جناب حامی
در مورد زن با شما موافقم، او در کنار ایستادن پای اصول، نگرش انسانی به افسر آلمانی دارد. توضیحی که درباره ی افسر آلمانی دادید هم کاملا منطبق با نشانه های اجراست: ... دیدن ادامه » صحنه شطرنج بازی پایانی، صفحه چیده شده، صدای شلیک و حذف سرباز از صفحه شطرنج.
سپاس از شما
۱۵ مرداد ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

" با او که حرف می زدی به نظر می‌رسید به دوردست‌ها نگاه می‌کند، انگار دارد به چیز دیگری گوش می‌کند. تو از حرف زدن دست کشیدی، ناامید شدی. بعد از سکوتی طولانی، به ماجرایی خاتمه دادی که دیگر به آن باور نداشتی. سکوت، مرگ است."

در نسبت با فیلم ملویل، اقتباس رضا گوران از متن اصلی، تند و تیزتر است. گوران با تغییراتی که در شخصیت‌ها، نسبت‌ها، کنش‌ها و گفت‌و گو‌ها اعمال کرده ، به عناصر متن، رنگ و شدت بخشیده‌است. خاموشی دریای گوران/دهقان ، غرش‌های هراسناک سحرگاهی امواج است و کلام گاه برّنده و گاه مستأصل حقیقت دوست، به موج خروشانی می‌ماند که چند متر به مانده به ساحل از حرکت باز می‌ایستد. بازی سکوت آرا و اسدی، آن تکه‌ی سنگ صیقل خورده‌ای است که سرانجام به ساحل رسیده‌است، تیزتر و بّرنده تر از قبل.
البته به نظرم اجرای اسدی و آرا، ظرافت لازم را ندارد ... دیدن ادامه » و محدود به تکرار چند واکنش ساده می‌شود. سکوت، نبود کلام است نه نبود کنش. در جاهایی از متن، نشانه‌ های خوبی از کنش وری مرد و زن قصه می‌بینیم، از جمله شطرنج بازی صحنه‌ی پایانی و مسأله ی بارداری زن. اما متاسفانه این نشانه‌های کنش‌وری در طول متن جریان ندارد. چند واکنش زن به افسر آلمانی را هم نمی‌فهمم: لبخند او و تعویض روپوش بعد از گفتار عاشقانه افسر.

سپاس و خداقوت
چقدر همنظر و موافقم با تحلیل و صحبتهای شما.
و این جمله ی کلیدیتون که سکوت نبود کلامه نه فقدان کنش.
۱۵ مرداد ۱۳۹۷
آقای فتحیان من هم دلیل آن دو واکنش زن به افسر آلمانی را متوجه نشدم....مخصوصا لبخند!
۱۵ مرداد ۱۳۹۷
خانم ثانی گرامی
همان طور که عرض کردم اجرای آقای آرا و خانم اسدی مطابق آن چیزی است که در متن آمده و کارگردان از آن ها خواسته. و پذیرش این چالش توسط آقای آرا - که بهره مندی پررنگ از صدا و اکت از شاخصه های بازی ایشان است - و خانم اسدی - که در ایفای نقش های پرتحرک ... دیدن ادامه » و پرگو موفق عمل کرده اند- ریسک بزرگی بوده که تلاش هایشان کاملا محسوس و قابل تقدیر است. مساله من متنی است که این دایره کنش ها و واکنش ها را توسعه نمی دهد.
در مورد واکنش های زن هم زاویه دید قابل توجهی را مطرح کردید
سپاس از شما
۱۵ مرداد ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نوع انتخاب های جناب پیروزفر در موسیقی، دکور، میزانسن ها و بازی ها یادآور کمدی رمانتیک های کلاسیک آمریکایی ست و این نگرش اجرایی هوشمندانه به متن پرمغز و شیرین مروژک، به مخاطب این اجازه را می دهد که با چالش های متن همراه شود و در این باره بیشتر بیندیشد.
یک اجرای دل نشین ، استاندارد و حساب شده دیگر از جناب پارسا پیروزفر و یک رضا بهبودی درخشان که مثل همیشه روی صحنه آقایی می کند.
خدا قوت به گروه نمایش
برای من این اجرا سه فصل دارد:
1. فصل اول، تنبلی ست. ایده‌ی یار قرین آبلوموف، بسیار خوب و شیرین و پیش‌برنده است. گاهی حدیث نفس آبلوموف است گاهی همچون آغوش باز یک بالش نرم، پذیرای تن آسوده طلب آبلوموف. این تپل دوست داشتنی به درآوردن تم تنبلی و ملال مورد نظر متن بسیار کمک کرده.
امّا مشکل اساسی اجرا از همین آغاز خودش را نشان می دهد: شخصیت‌های فرعی بی‌ربط و بد فهمیده شده ای که روی صحنه می ‌روند و می‌آیند و هیچ نمی‌کنند. غیر از تارانتی‌یف که یک نقش پیش‌برنده در قصه دارد، آن دو نفر دیگر که مدام می روند و می‌آیند در روایت متن اقتباسی حاضر دقیقا چه می‌کنند و چه نقشی دارند؟ این شمایل شکنجه گر وحشی خو برای تارانتی‌یف چه توجیهی دارد؟ تارانتی‌اف در رمان گنچارف یک مرد در ظاهر مودب و موجه است که البته بسیار طماع و آب زیرکاه و کلاه بردار هم هست و البته این‌ خصایص رذیله در گفتار و رفتار ظاهری‌ و مواجهه نخستین ابدا قابل تشخیص نیست.
این فصل که قرار است ما را با دنیای ملال‌انگیز آبلوموف آشنا کند، با یک پیش فصل شبه کابوس آغاز می‌شود و با یک مقدمه‌ی خوب ادامه می‌یابد و سرانجام انقدر رفت و آمد بی معنی زاخار و تارانتیف و آن دوتای دیگر ادامه می‌یابد که از نفس افتاده و تباه شده به پایان می‌رسد.
2. فصل دوم قرار است فصل عشق آبلوموف و آلگا باشد که بسیار شتاب زده، ناسنجیده، خام دستانه روایت شده است .سیر روابط الگا و آبلوموف یکی از زیباترین و تکان‌دهنده ترین قسمت های رمان گنچارف است، خصوصا صحنه‌ی اتمام حجت الگای در بستر و ابراز ناتوانی آبلوموف ‌بی‌چاره و پایان رابطه ی این دو که بسیار تراژیک است و یکی از کلید‌های فهم شخصیت آبلوموف. از سوی دیگر در همین مقطع زمانی، تلاش‌های برادرگونه و دلسوزانه شولتز آلمانی برای خروج آبلوموف از این وضعیت را شاهد هستیم که بسیار تأثیرگذار از کار درآمده است. امّا این جا با چه طرفیم؟ یک عدد عروسک سفید زیبا که مدام آبلوموف را صدا می‌زند و این‌ور و آن ور می‌رود که الگای قصه ماست و یک عدد مرد مغرور ادا اطواری با تیک‌ها و حرکات اضافه و اعصاب خرد کن که شولتز قصه‌ماست. آن بانوی فهمیده مهربان، این‌جا چیزی بیش از یک عروسک کوکی بی‌اثر نیست و آن دوست مهربان و دلسوز ، این‌جا چیزی بیش از یک ربات مغرور دوست نداشتنی نیست.
فقط یک جا در صحنه‌ی خداحافظی الگا و آبلوموف، آن نمایش در زمینه‌ی یار قرین آبلوموف (همان تپل مو زرد) و الگا خوب، معنادار و چشم‌نواز از کارآمده است.
3. و می‌رسیم به فصل کوتاه پایانی که روایت‌گر مرگ آبلوموف است. در این قسمت وضع بدتر هم می‌شود. آبلوموف غصه دار و ناراحت، به یک باره دست روی قلبش می‌گذارد، زاخار پارچه سیاه بر او می‌کشد و شولتز و دیگران زمزمه می‌کنند که: تو خیلی وقته که مردی!
این را مقایسه کنید با صحنه ما قبل پایانی تأثیر گذار دیدار آخر شولتز با آبلوموف بیمار در بستر، در حالی که آمده‌اند آبلوموف را با خود ببرند و الگا هم بیرون، در کالسکه نشسته است. گفت و گوی زیبای آبلوموف و شولتز و غم و حسرت سنگین شولتز پس از خروج از خانه ...
و شخصیت آگافیا، زن مردد و کم اعتماد به نفس و خوش قلب رمان که این‌جا به یک زن کودن شبیه جادوگران کارتون‌های کودکان تبدیل شده‌است ...


و چند نکته:
1. دلیل انتخاب این بازی های پر اکت و ادا و بزرگ‌نمایانه‌ی فانتزی طور برای همه ‌ی شخصیت‌های داستان و در همه‌ی لحظات اجرا برایم قابل فهم نیست. نیمه‌ی نخست ماجرا ، لحظات کمیک خوبی دارد، اما از نیمه‌ی دوم تغییر لحن می‌دهد و به یک روایت تراژیک تکان‌دهنده و اشک آور تبدیل می‌شود. این سبک بازی‌ها برای لحن نیمه‌ی دوم روایت چه توجیه فرمی و تکنیکی می‌تواند داشته باشد و چه معنا و لحن تراژیکی را می‌رساند؟
2. متن اقتباسی، بعضا دیالوگ‌ها و لحظات خوبی می‌آفریند، اما در مجموع یک اقتباس شکست خورده و سطحی است. فروکاستن آبلوموفیسم به تنبلی و رخوت و سستی بدنی، خطای بزرگ متن و اجرای حاضر است. علاوه بر آن بازنمایی واژگون شخصیت‌های فرعی که ناشی از بدفهمی کارگردان و نویسنده از متن گنچاروف است و حاصلش تعدادی شخصیت فرعی بی‌‌ربط و پرداخت نشده‌ی کاریکاتوری است، اجرا را تا مرز سقوط پیش می‌برد، منتها اجرای بسیار خوب پیام دهکردی و طراحی صحنه‌ی کارآمد و زیبا و چند ایده ی کارگردانی قابل توجه، کمی اثر را از پرتگاه دور می‌کند!

به ... دیدن ادامه » امید تماشای آثار قابل دفاع و قابل توجه از این گروه جوان و البته حضور بیشتر پیام دهکردی نازنین بر صحنه‌ی تئاتر
دو دل بودم ببینم یا نه؟ ... نمی‌بینم تا آبلوموفی که خونده بودم ازم ندزدن حتی اگه وسوسه تعریف سایر دوستان از بازی دهکردی تو دلم پررنگ‌تر هم شده باشه... ممنون که چراغ انداختید جلو پام.
۰۲ خرداد ۱۳۹۷
با وجود اینکه با تک تک جملات انتقادی آقای فتحیان در نقد نمایش موافق و همسو هستم متانت و سعه صدر آقای بهادری راد نیز بسیار ستودنی است،
۰۳ خرداد ۱۳۹۷
جناب محمودیان کاملا درست میفرمایید
تعداد صاحبان اثری که بی واسطه با مخاطب ارتباط برقرار می کنند و پذیرای نظرات مخاطبان اثرشان هستند متاسفانه زیاد نیست و منش ایشان هم بسیار پسندیده بود .
۰۴ خرداد ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ناباورانه و بهت زده به دیالوگ پایانی آقای دادگر ، آمدن موسیقی و فرارسیدن رورانس نگاه می کنم ؛ تحمل این پنجاه و پنج دقیقه ای که بر صحنه گذاشت ، برایم تجربه ی آزار دهنده ای است : یک هیچ مطلق .
نمایش حتی به اندازه یک نیم خط داستان نمی گوید ، حتی به اندازه ی یک لحظه نمی تواند حس و فضا بیافریند ، این دود و نور و افکت صدای تفنگ و جملات به ظاهر فلسفی بی معنا ابدا فضای کابوس وار وهم آلود نمی سازد، بازی ها بسیار بد است و متاسفانه یکی از بدترین بازی ها برای خود آقای دادگر است ، این مقدار نابلدی و آشفتگی از کارگردانی که نمایش بسیار خوب ادیسه و نمایش خوب کالون را از او دیده ام را نمی توانم باور کنم !
بسیار متاسفیم که نتوانستیم نظرتان را جلب کنیم. سپاس از اینکه نظرتان را با ما در میان گذاشتید.
۲۴ بهمن ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کوررنگی برای من شبیه یک کاش است ....
متن خوب است ، سرپاست ، لحظه های خوب دارد ، فضاها رو خوب درآورده اما توی جاهای مهم متن کم آورده ، کم دارد ! مثل دونده ی ماراتنی که تا نزدیکی های خط پایان اومده و بعد به نفس نفس افتاده و دستش به ربان پایان نرسیده!
لذت گذر از خط پایان به محکم پاره شدن ربان با چشمان بسته و آغوش باز است، نویسنده آمده ، آمده ، آمده تا حوالی پایان و درست جایی که باید بی رحم ربان را می درید ، دست کشیده ؛ ضربات مهم را یواشکی زده ، نوازشی زده ، تفریحی زده ؛ صدای چک نویسنده ، صدای پاره شدن ربان باید گوش مخاطب را پاره کند !


پ.ن 1 : از این جنس متون پیش از این p2 و گفت و گوی برجای ماندگان را دیده بودم ، از گفت و گو بسیار جلوتر است اما به خاطر ترسو بودنش به p2 می بازد !
پ.ن 2 : عباس جمالی امشب مرا یاد متن خوبش در p2 و ضحاک خوبترش انداخت . دست خوش به آقای دوانی ... دیدن ادامه » برای این طراحی صحنه درخشان ! و اما آقای پاکراه کاش دستت نمی لرزید و نفست به شماره نمی افتاد ....
درود جناب فتحیان
اما به نظرم سکانس آخر و توافق دو کاراکتر با همدیگر با وجود تفاوت در گرایشات سیاسی چک سنگینی بود که به مخاطب میزد یا دقیقتر بگم برا من این گونه بود . یه جورایی سیاست هم دچار کوررنگی شد و این دو طیف رقیب و پوشالی رو در خدمت هم و در یک طیف قرار ... دیدن ادامه » داد .
۲۳ دی ۱۳۹۶
ارادتمندم ...سپاس از شما و نظرات خوبتان
۲۳ دی ۱۳۹۶
بله جناب فتحیان واقعا اگر کارگردانی به عهده فردی مجزا از نویسنده بود کار وسعت بیشتری می توانست پیدا کند . امیدوارم خانم ثانی نوشته شان را هم زودتر به اشتراک بگذارند .
۲۳ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

1.https://www.aparat.com/v/HaFMd
بخش اول گفت وگوی امیر پوریا با کیانوش عیاری در برنامه‌ی آپاراتچی است: بسیار راهگشا و شنیدنی

2. کیانوش عیاری ، چهره ی ویژه و مهجور سینمای ایران است. فیلمساز موی سپید کاربلدی که در شاه راه اصلی سینمای ایران حرکت نمی کند ، نگاه و ایده‌های ویژه ی خود را دارد و به حق خودش در این سینما نرسیده است .
قاب‌ های دوربینش ساده است ، حرکات دوربین‌اش ساده است، تصاویرش موسیقی و افکت پرحجمی ندارند، بازی‌گرهایش اسامی پرآوازه‌ای نیستند ، به تعبیر خودش در پی یک چیز است : حذف عنصر نمایش از پرده‌ی سینما ! از خودش به عنوان کارگردان کم می‌کند ، از بازیگرانش و فیلمبردارش هم ! حذف خود برای ترسیم لحظه‌ی پیش‌رو . عیاری استاد درآوردن فضاست: ترسیم عینیت لحظه‌ی پیش رو.
نگاه عیاری به بازیگری هم نگاه ویژه ای است ، در این نوع فیلمسازی ، تکنیک به کار بازیگر ... دیدن ادامه » جلوی دوربین عیاری نمی آید، برای او جنس بازی کسی مثل مهران رجبی ، مطلوب است، چیزی که عیاری به دنبال‌ آن است، به تعبیر خود او ، خلوص بازیگری است.

3. بیدار شو آرزو ، فیلم بسیار تلخ و تأثیرگذاری است ، این مورد مرهون فضاسازی بی نظیر عیاری است. فیلمساز ، روی پرده پیش چشم ما فضای هولناک بم پس از زمین لرزه را عینیت می‌بخشد.حادثه و فاجعه آن قدر عظیم است که نیازی به درام پردازی و کار ویژه ای نیست ؛ همین که عیاری ، این چنین عریان ، فضای بمِ هولناک آن روزها را ترسیم کند برای از پای درآوردن مخاطب کافی است، عیاری به دام احساسات گرایی نمی‌افتد ، به دنبال به راه انداختن مجلس عزا و اشک هم نیست ، اما به خوبی توانسته بیننده را در فضای بم سال 83 غرق می‌کند و او را با خود همراه کند .
خود را برای تحمل یک تجربه‌ی آزارنده و البته ناب آماده کنید!
من خلاصه‌اش رو تو سینماتیکت خوندم زدم زیر گریه!دیدن خودش قطعاً کار من نیست!!
۱۲ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بسکتبال بازی لشگر خون‌آشام ها در بلوک بی خورشید !

1.فیلم می‌تواند سورئال باشد، فانتزی باشد، آخرالزمانی باشد ، خوش‌آشامانه باشد، وحشتناک باشد ، اما در همه موارد باید منطق داشته باشد ، منطبق بر استانداردهای خود باشد. وقتی می گویم منطق ، منظورم ، انطباق با امر واقع نیست ، منظور این است که با جهان قواعدی که فیلمساز درست می‌کند بخواند و درآن قابل توجیه و تبیین باشد.
2. فیلم هجوم چه جور فیلمی است؟ پاسخش را خود آقای مکری به ما داده است : " هجوم ترکیبی از دنیاهای سینمایی مورد علاقه‌‌ام است . ترکیبی که جهان پیچیده‌ای را ساخته و امیدم به این‌ست که این جهان برای تماشاگر ، سخت و غیر قابل نفوذ نباشد."
بر این مبنا فیلم می‌کوشد مؤلفه‌های سوررئالیسم را در خود داشته باشد و فضای سورئال خلق کند .
می‌کوشد قدری از ژانر وحشت و گونه‌ی فیلم‌های خون‌آشام/زامبی را هم در فیلم بیاورد ، شخصیت خون‌آشامی که از آن جنسیت زدایی می‌شود ، دارای کاریزما و اندیشه‌‌ی رهبری است و حال گویا به قتل هم رسیده، برای مکری بسیار وسوسه انگیز است.
در این میان مولفه‌های ژانر جنایی- پلیسی هم سر برمی کشد ، قتلی رخ داده ، سه کارآگاه پلیس برای بازسازی صحنه‌ی‌قتل به میان شاهدان و متهم می‌آید که موقعیت مرکزی فیلم قرار بوده باشد .
کار به این جا هم ختم نمی‌شود ، آقای مکری ، جهان بی خورشید و تاریک و محصور و بیماری همه گیر را دست‌مایه قرار داده ، یک موقعیت آخر‌الزمانی!
3. برآیند همه‌ی این ایده ها و التقاط ژانر ها و فضاها چیست ؟ بن بست !
فضای سوررئال فیلم ، چیزی بیش از فضاهای تو درتو ، غبارآلود و آکنده از دودهای رنگارنگ به ما نمی‌دهد. ایده ی چمدان جادویی پرورش نمی‌یابد و جز چند استفاده دراماتیک از آن در رابطه‌ی علی با سامان/نگار و در پایان بندی فیلم ، چیزی از آن نمی دانیم و نمی بینیم !
بخش مهمی از تأثیر گذاری ژانر وحشت به اجرای خوب و استاندارد و ارضای هیجان جویی مخاطب بازمی گردد. شنیدن صدای شیشه‌ای که قلپ قلپ مثل آب رودخانه ، از گلوی بریده‌شده مقتول پر می‌شود بیشتر شبیه یک شوخی‌ست ! از خون‌آشامی چه می‌بینیم ؟ چند شیشه‌ی دو لیتری و سه لیتری خالی که نگار سفارش می‌دهد علی برایش پر کند !
4. ابهام در جنیست نگار / سامان ایده‌خوبی ست که نویسنده از آن در جهت عمق بخشیدن به رابطه‌ی علی با نگار/سامان استفاده می‌کند ، اما در اجرا درنیامده است . نقاب کردن کلاه و دوبله‌صدا ، تعلیق درست نکرده ، تردید آفریده و مخاطب را از ایده دور می‌کند .
سامان از لشگر خون‌آشام ها سخن می‌گوید ، پشت یک در ، در چند فاصله ی چند صد متری از جایی که دارند صحنه‌قتل او را می‌سازند ، و در یک ون قراضه‌ی مجهز به جدیدترین امکانات ارتباطی و تصویری ! سامان به عنوان یک رهبر کاریزماتیک ، جای‌جای ورزشگاه و منزل پلیس و همسرش را رصد می‌کند و آن تصویر شبه زالوی میان رختخواب همسر پلیس! این ها قرار است به ما فضای وهم‌الود و غریب بدهد ؟ این تصاویر مغشوش ، فضا که نمی دهد هیچ، همان ارتباط نیم بند مخاطب با فضا را هم می‌گسلد !
5. گفتیم ژانر پلیسی - جنایی که موقعیت اصلی فیلم را قرار است خلق کند : بازسازی صحنه‌ی قتل . بازسازی زمانی معنادار است که یا نیروی قضایی/انتظامی در جهت تکمیل جزییات پرونده ، شخص متهم را به صحنه‌جنایت می‌آورد ، لزومی به حضور همه‌‌ی شاهدان و افراد موثر و خلق جز به جز فضا و موقعیت نیست ، قرار نیست به فرد متهم کمک کند یا در مجازاتش تخفیف بدهند ، یا در شکلی دیگر پلیس مظنونین و شاهدان و افراد موثر را در آن فضا گردهم می آورد تا با رصد کردن ریز واکنش ها و اظهارات آنان ، مظنون اصلی را تشخیص دهد . این جا با هیچ کدوم از این دوحالت طرف نیستیم . بیشتر شبیه یک نمایش صوری است که قرار بوده بستر روایت داستان شود .
حال سوال مهم این‌ست که سه پلیس ما در این نمایش چه نقشی دارند؟ فقط قرار است همه را در یک فرآیند بی معنا ، از این ورزشگاه به‌ آن رختکن ببرند و مثل صحنه‌خوان ، دیالوگ ها را به‌بازیگرهای نمایش یادآوری کنند و از قصه ی پای علیل و همسر مریض شان برای ما بگویند؟ ناگوار ترین صحنه آنجایی ست که قرار است پیدا کردن جنازه‌ی صادق را بازسازی کنند ، علی به پشت پرده می‌رود که سر پدرام را در بالین بگیرد که کثیف نشود ، در این همین اثنی او را خفه‌می کند و پلیس به پدرام که دست و پا می‌زند می‌گوید مسخره بازی درنیار فیلم که نیست ! خونی جاری نمی شود و پلیس ها هم اصلا نمی‌پرسند که آن پدرام به یک باره چه شد !
در ... دیدن ادامه » حالت دوم هم اگر فرض کنیم ، شخصیت ها ول هستند ، هیچ نظارت و مراقبتی بر آن ها نیست که مثلا راهگشای ماجرای قتل باشد ! علی و نگار هر جا که می خواهند می روند ، شخصیت ها به یک باره غیب می‌شوند و کسی از نبودشان نمی‌پرسد ، با هم پنهانی پیام می‌دهند و پلیس ها .....
6. از فضای آخرالزمانی سخن به میان می‌آید ، نمودش کجاست ؟ یک متن چند خطی در آغاز فیلم ، یک چمدان جادویی برای سفر از این ور حصار به آن‌ورش و یک جواد آقا که دارد آب می خورد و از فاصله آن ها با مکان نامعلومی به نام تقاطع سوم سخن می‌گوید !
7.به نظرتان در یک جهان محصور که به تقاطع سوم هم نمی رسد ، یک جهان بی خورشید و آلوده به بیماری ، یک تیم بسکتبال حرفه‌ای با تمرینات منظم چه موضوعیتی دارد؟ دوستی گفته بود دلیل همراهی شخصیت ها با سامان و خون دادنشان، این‌است که سامان بهترین بازیکن تیم است - چنانچه عکسش روی مجله ورزشی توی دست پلیس است و دارای قدرت ماورایی هم هست - به همین جهت می خواهند او را در کنار خود حفظ کنند! خون دادن برای حقظ سامان برای مسابقات جهانی با تیم بلوک بالا و پایین ؟
8. فرم پلان سکانس دایره وار که فرم محبوب فیلمساز است ، طبعا می تواند یک سری داستان یا موقعیت خاص و دارای ویژگی خاص را روایت می‌کند ، یعنی هر محتوا و روایتی بر آن نمی نشیند : داستان های دارای پیچیدگی‌های روایی و چرخش های داستانی و دارای لایه‌های متعدد معنایی و ساختاری . طرح داستانی هجوم مثل یک لباس چهل تکه است ، یه تکه از ژاتر پلیسی ، یک تکه از آخرالزمانی ، کمی جنایت و خون ، چند شخصیت پیچیده و تعدادی عروسک برای پر کردن روایت . این می شود که به نظرم این لباس چند تکه بر تن فرم/ ساختار فیلم بزرگ است ، بی تناسب است ! همان ایراد وارده بر ماهی و گربه که این بار علی رغم زرق و برق بیشتر و اجرای قابل قبول تر همچنان به قوت خود باقی‌ست : اسکلتی که آجرهایش دیوار نمی سازد !
1.
مادر آرمین :
" بعد دیدم پرستاره یه نوار بست به دستش . می خواستم ببینم آبیه یا صورتی . آبی باشی یا صورتی ، یا حتی آبی مایل به صورتی . مامان ، من دلم تنگ شده برات "
صدای شهرزاد :
" تا چند سال بعد از عملم سعی می‌کردم همه‌ی خاطرات مرد بودنم رو فراموش کنم. عکسامو پاره می‌کردم، جاهایی که قبلاً رفتم نمی‌رفتم. سعی می‌کردم گذشتمو قیچی کنم. ولی یه روزی رسید که فهمیدم با خودم، با همه‌ی اون چیزی که هستم یا بودم، صلح کنم. گذشته‌ی مردونه‌ی من و گذشته‌ی زنونه‌ی امیر، یه بخشی از حقیقت ماست. خوب خوبشو بخوای خود کلمه‌های زن و مرد هم چیزی بیشتر از یه توهم نیست ، هیچ مردی صد در صد مرد است، هیچ زنی هم صد در صد زن نیست. اگه این‌طوری بودن همشون تبدیل می‌شدن به یه هیولا. ولی ما این شانس رو داشتیم که هم مرد بودن رو، هم زن بودن رو زندگی کنیم. مرزهای جنسیت رو جا‌به‌جا ... دیدن ادامه » کنیم و شاید هم این‌جوری بیشتر به انسان بودن نزدیک شدیم. راستی می دونستید خرس های قطبی اولش بر اثر یه اختلال یا جهش ژنتیکی، سفید به دنیا اومدن، بعد خودشون شدن یه گونه‌ی جدید."
راوی ( ساناز بیان) :
"اون موقع هنوز نمی‌دونستم بچه‌ی من پسره یا دختره. گیج شده‌‌ بودم. نمی دونستم وسط این فضای اشباع شده از رنگ‌های صورتی و آبی ، باید چه رنگی رو انتخاب کنم. ولی هر چی فکر کردم دیدم برای من به عنوان مادر ، سفید بهترین رنگه."
نمایش حرفش را دارد می‌زند، گاهی با لکنت، گاهی با زیاده گویی ، گاهی با توسل به احساسات گرایی صرف، در لحظاتی هم خوب و تأثیر گذار. گاهی هم مسیرش را اشتباه می‌رود . بعد یک ساعت و چهل و چند دقیقه شنیدن روایت آدم های قصه و نزدیک شدن به دنیای زیسته‌‌ی آن ها ، این خطابه های چند دقیقه آخر که نگاه صاحب اثر را توی ذهن مخاطب فرو می‌کند ، ضد فرم است، ضد نمایش ‌است، اگر نگویم بیگانه ، حداقل نتیجه ی صغرا و کبراهای آن‌چه در یک ساعت و چهل قبل شنیده ایم و دریافته‌ایم نیست. این که نویسنده به مسأله اقلیت های جنسیتی نگاه انسانی و زیبایی شناختی دارد ، بسیار هم خوب است. این که در روزگار تئاتر گیشه ای ، حرف و دغدغه ی اجتماعی دارد، قایل ستایش است. اما نمی‌شود که صد دقیقه از male to female و female to male و xxy و xx و xy و ترنس ها و تراجنسیتی ها بگوییم و با ادبیات جنسیت حرف بزنیم و در چند دقیقه آخر با چند گزاره و تبیین شاعرانه و – به تعبیر متن - مادرانه، جنسیت را انکار کنیم. به نظرم این نگاه ، برخلاف ظاهر انسانی و غیرقضاوت گرانه‌اش ، آن سوی دیگر رویکرد رادیکال به این مسأله است و راه گفت وگو را می ‌بندد.
2.به نظرم سایه‌ی صاحب اثر روی اثر سنگینی می‌کند، نویسنده ، کارگردان است و راوی قصه هم هست. به گمانم اگر خانم بیان در کارگردانی قدری با فاصله از متن می ایستاد و می اندیشید و یا آن را به کارگردان دیگری می‌سپرد، ظرفیت های متن بیشتر در اجرا خودش را نشان می داد. راوی در تمامی دقایق نمایش روی صحنه حاضر است، نمایش با خطابه ی او آغاز می‌شود و با خطابه‌ی او پایان می‌یابد این بخشی از فرمی است که خانم بیان برای اجرا برگزیده است. این بار شخصیت راوی، از صورت نمایشی خود – به عنوان یک شخصیت قصه ، چنان چه در عامدانه عاشقانه قاتلانه بود- فاصله گرفته است و صورت واقعی یافته و از انگیزه‌ی نگارش متن و تجربه‌ی زیستی مادرانه‌اش می‌گوید. به عنوان یک مخاطب این شیوه ی حضور راوی را در یک اثر نمایشی دوست نداشتم.
3.بازی ها بسیار خوب و چشم‌گیر است، نسیم ادبی درخشان است، هادی عطایی و بهنام شرفی روی صحنه چشم‌ و گوش نوازند، امین میری هم فراتر از انتظار. با وجود برخی کاستی ها ، اگر سه چهار دقیقه پایانی نمایش را نادیده بگیرم، "‌آبی مایل به صورتی" نمایش قابل دفاع و شریفی است . خدا قوت به گروه اجرایی
درودجناب فتحیان عزیز
با بسیاری از مواردی که اشاره کردید باشما همنظرم و صرف همان ایرادات و انحراف ِموضوعیت ِداستان از محور مهمی که آغازگرست ، آبی مایل به صورتی نمیتواند نمایشی قابل قبول ، و قابل دفاع باشد ... اگر موضوع جسورانه را از آن بگیرید آنچه باقی ... دیدن ادامه » میماند ، مقادیر فراوانی آه و ناله و بی چارگی ِاین قشر در چهارراه ِاجتماع و بیولوژی انسانی ست ... نه راهکار مناسبی ارائه میشود نه شأنی مناسبی درنظر گرفته میشود ... شجاعت در زیر لگدهای حقارت خرد میشود و درنهایت هیچکس راضی نیست ...
متن بسیار ضعیفی بود از نظر من ...وحیف که ازچنین گروه اجرایی که میتوانست تاثیرگذاری اجتماعی بسیاری مهمی داشته باشد ..
۲۳ آذر ۱۳۹۶
خواهش میکنم دوست گرامی ، بنده هم بهره بردم از نظرات شما عزیزان ... سپاس بیکران
۲۴ آذر ۱۳۹۶
من واقعا به خانم ساناز بیان تبریک میگم. با این موضوع بکر و جسورانه، بازیهای بسیار زیباو دیالوگهایی که واقعا تاثیر گذار بود. در عین حال که نمایش واقعا آگاهی بخش بود. شخصا خیلی از دوستانم رو ترغیب کردم برای تماشای این نمایش زیبا.
۱۱ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

در این چند سالی که تئاتر را دنبال می کنم ، بازی خوب بر صحنه کم ندیده ام اما تعداد دفعاتی که یک بازیگر روی صحنه شگفت زده ام کرده است از انگشتان یک دست هم کمتر است :
یک بار ستاره اسکندری در هم هوایی ، یک بار بهناز جعفری در اتاق ورونیکا ، یک بار حمیدرضا آذرنگ در مرگ فروشنده ، یک بار پیام دهکردی در تکه های سنگین سرب و یک بار هم امشب روی صحنه سالن سه شهرزاد ، میر سعید مولویان ، بازیگری که تا حالا اسمش را هم نشنیده بودم ، در زندگی در تئاتر .....
محمد مهدی عزیز با درود و سپاس از اشتراک ارزنده تان
به نظر شما نمایش برای نوجوان پانزده ساله مناسب است؟
۲۰ آبان ۱۳۹۶
برای من +

امیرحسین رستمی (در نمایش شوایک) و فرهاد آئیش (در نمایش شوایک و سقراط)
۲۴ آبان ۱۳۹۶
+
مینا زمان در آمستردام
۰۴ آذر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

سکانس اول :
ساعتی زودتر از زمان آغاز نمایش به تئاتر مستقل رسیدم . در سالن ، نمایش اپراتور نسل چهارم در حال اجرا بود ، به گمانم اجرای دوم یا سوم آن . ساعت هشت و سی دقیقه اجرا به پایان رسید . دقایقی بعد آقایی که به گمانم آقای باقر سروش - نویسنده و کارگردان اثر - بودند ، جلوی درآمدند و آن جا ایستادند . ایشان در هنگام خروج تماشاگران ، با بعضی هم کلام می شدند ، خودشان را معرفی می کردند و از آن ها می خواستند که بی تعارف و صادقانه نظرشان را راجع به اجرا بگویند .

سکانس دوم :
ساعت هشت و نیم ، گروه رادیکال 14 ، سالن را تحویل گرفتند ، عده ای می رفتند توی سالن و می آمدند . این زمان به درازا کشید تا این که ساعت نه و سی پنج دقیقه ، زنگ ورود را زدند و نمایش تقریبا ساعت نه و چهل دقیقه آغاز شد .: پنجاه و پنج دقیقه پس از موعد !
گروه محترم در آغاز اجرا در بالانویسی که روی بخشی از دکور انداختند ، بعد از پوزش به جهت تأخیر بابت مسایل فنی ، طول اجرا را صد و بیست دقیقه اعلام کردند : سی دقیقه بیش از زمان اعلام شده در صفحه نمایش !
نمایش ساعت یازده و پنجاه و پنج دقیقه تمام شد ، یعنی چیزی حدود 135 دقیقه : یک ربع بیش از زمان اعلام شده در آغاز نمایش !
یعنی طبق اطلاعات صفحه نمایش باید ساعت ده و ربع تمام می شد اما حدود ساعت دوازده تمام شد : یک ساعت و چهل و پنج دقیقه پس از موعد !

این یک پیپ نیست :
در مورد اجرا صحبت کردن زود است و سخت ، اما فعلا همین قدر دریافتم که به نظرم محمد مساوات - خواسته یا ناخواسته - به پیچیده نمایی - و نه روایت پیچیده - افتاده است :
نخست به لحاظ محتوا که یک ایده ی یک خطی فلسفی ، مدام در نمایش به بیان ها و اشکال روایی و در قالب پیچ و خم های داستانی گوناگون بازتولید می شود ، بدون معنای افزوده جدید یا باکمترین افزوده معنایی تازه . به نظرم این تکرار ، اطناب و ملال آورده نه سردرگمی لذت بخش منجر به کشف و شهود و نه کاتارسیس حسی و هیجانی .
و دوم از جهت انتخاب های فرمی و عناصر نمایش :
الف ) دکور به انتهای صحنه رفته است ، متشکل از چند اتاق و در پشت شیشه ، یعنی با بیشترین فاصله و مانع ممکن از مخاطب به لحاظ بعد مکانی .
ب) ... دیدن ادامه » انتخاب زبان غریبه - به گمانم خودساخته - برای بازیگران که با واسطه ی دوبله و بالانویس به تماشاگر معنا را متنقل می کند که مخاطب را به لحاظ فرآیند زبانی ، در بیشترین فاصله از اثر قرار می دهد .
به بیان دیگر ، مخاطب به لحاظ معنایی ، زبانی ، حسی و مکانی در دورترین فاصله از اثر ایستاده است ، این رویکرد یا تجربه اجرایی ، حامل چه دستاوردی برای صاحب اثر و مخاطب است ؟ نمی دانم !

پانویس :
بیاین از تاریکی استفاده کنیم
سرمون را بذاریم روی شونه کسی که نیست
بعد بریم توی آغوش کسی که رفت
چراغا که روشن بشه همه چی از بین میره
( اسحه ناموس منه ، احسان گودرزی )
خدایا بلای تاخیر در اجرای اکثر نمایش ها و اطاله ی مدتِ برخی نمایش ها را بیش از آن چه که در تبلیغ اطلاعات نمایش ها قید می شود از ما دور بگردان.

(با درود و احترام به گروه نمایشی رادیکال ۱۴,
این یک دعای جامع است و اشاره به هیچ نمایش خاصی ندارد.)
۱۴ مهر ۱۳۹۶
سلام دوست عزیز .
اول اینکه تاخیر اجرا بخاطر مسائل فنی بود که اصولا این نوع نمایش ها که از لحاظ صدا و نور و صحنه طراحی پیچیده ای دارن در اجرا های اولشون یه کم ممکنه به مشکل بر بخورن . درسته که حقوق تماشاگر هم باید مدنظر عوامل باشه ولی ما هم به عنوان مخاطب ... دیدن ادامه » بهتره اونهارو درک کنیم.
درضمن ، بنده با این حرف شما که میگید مساوات پیچیده نمایی میکنه موافق نیستم . این نمایش کاملا به فلسفه خیانت تصاویر و رنه ماگریت وفادار بوده و چیزی رو از خودش کم و زیاد نکرده . این نمایش نه تنها پیچیده نمایی بیش از اندازه نداشته بلکه برای کسایی که کتاب این یک پیپ نیست میشل فوکو رو خونده بودن و گیج شده بودن هم میتونه مفید باشه چون خیلی دقیق و موشکافانه به این فلسفه نگاه کرده .
درضمن دور بودن صحنه تئاتر از تماشاگر هم کاملا هدفمند بوده. وقتی نمایش اجرا میشد می دیدم که هیچ کسی از اتاق ها جلوتر نمیومد و وقتی خون روی اون صفحه ها می ریخت حس ( تخت ) بودن و دروغ بودن نمایش به مخاطب دست میداد . انگار که یک صفحه نمایشگر بزرگ (مثل سینما) رو به روی شما هستش و افراد از پشت اون نمایشگر برای شما اجرا میکنن . دقیقا همون حرفی که رنه ماگریت زد : اگر فکر می‌کنید که این یک پیپ است ، پس سعی کنید که با توتون آنرا پر کنید .
با دقت و ریز بینی نسبت به معما های این نمایش میشه اونهارو کشف و درک کرد و این نمایش پر از رابطه های علت و معلولی هستش و تک تک ابهام هایی که در این نمایش وجود داره صرفا برای گیج کردن مخاطب نیست .
۱۴ مهر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

این اجرا رو ندیده ام اما درباره این نوع آثار تجربی و مواجهه با مخاطب به طور کلی چند نکته ای را به عرض می رسانم :
1. مخاطب - با هر میزان درک و هر نوع سلیقه ای - برای تماشای آثار ، پول می پردازد ، پس حق دارد نسبت به کیفیت چیزی که می بیند پرسشگر باشد و ابراز نظر کند .
2. این نگاه حقیرانه و دست پایین به مخاطب - که نمی داند و نمی فهمد و فقط باید به به و چه چه تجارب تصویری آقایان را بگوید ، وگرنه محکوم به سکوت و حذف است - از کجا می آید ؟ مخاطب شاید کلام و کلماتش عامیانه و غیر دقیق باشد ، اما خوب و بد دنیای داستان را می شناسد و یقینا آنچه می گوید بهره ای از حقیقت دارد .
3. اگر تئاتر تجربی و خلاف جریان و نامتعارف می سازند ، در کنار تمجید عده ای ، انتظار و تحمل نظرات بعضا تند لااقل بخشی از مخاطبین را هم داشته باشند ، اگر بهشان برمی خورد و تحمل ندارند کار تجربی نسازند ... دیدن ادامه » .
4. وظیفه اثر است که با مخاطب ارتباط برقرار کند و او را با خود همراه سازد ، مخاطب فقط باید تمام حواس و ادراکش را به اثر بسپارد . مفهوم سازی و تصویر سازی وظیفه اثر است ، مخاطب موظف به مفهوم تراشی از تجارب و تصاویر خام و پراکنده آثار نیست !
5. تقسیم بندی مخاطبین به عام و خاص ، آدرس غلط است . صفر و یکی نیست که به زور خودمان را از عام به خاص منتقل کنیم ! سیاه و سفید نیست که بگوییم که یکی می فهمد و دیگری نمی فهمد ، بلکه یک نگاه پیوستاری است که به درجات و اندازه های مختلف ، از هنر نمایش و اندیشه های مطرح شده ، بهره ای از حقیقت ماهیت آن داریم .
درود آقای فتحیان عزیز علی رغم ارادت بسیاری که خدمت تون دارم اما بعضی از نظرات فوقتان با ارجاع به نمایش خاصی که زیر آن مرقوم کردید برایم قابل درک نیست ... باتوجه به دقت و تحلیل های دقیقی که درمورد آثار نمایشی دارید و دوست خوب من هستید خواستم نظرم را به شما ... دیدن ادامه » اعلام کنم
به نظر میرسد دراین مورد خاص بیشتر به بازی کلماتی که احیانا از سمت گروه اجرایی و یا کارگردان محترم بیان شده ، بیش از "برداشت و تحلیلی " که مختص شمای مخاطب ست ، توجه کردید و به آن واکنش نشان دادید ... درعرصه ی وسیع هنر چندان نمیتوان چنین چهارچوب ها و قراردادهایی را عنوان و مطلق لحاظ کرد ..
و ازسمتی دیگر اظهار نظر صاحب اثر را وحی منزل دانست ... مخاطب جهان خودش را از درک و دریافت اثر هنری دارد حالا در ذهن صاحب اثر هرچیزی میخواهد باشد ... مخاطب ابزار مهم ِ" نقد "را دارد ... بنابراین بجای تاخت و تاز بر فضای ذهنی و خصوصی صاحب اثر که حتی در قالب کلمات دچار دگرگونی معنایی و یاحتی تغییر وسعت ان ممکن ست بشود ، میتواند با نقد ِاصولی ،به تحلیل بپردازد و نظرش را ارائه دهد ...
نمیدانم البته کامنت پای آن مصاحبه را خودتان حذف کردید یا حذف شده است اما حتی اگر مورد دوم باشد(البته بهیچ وجه قابل تایید نیست ) بازهم درتوانایی شما برای یک نقد خوب و حتی نظر منفی نسبت به اثر خدشه ای وارد نخواهد بود و ان مسیر باز ست ...نگاه نقادانه باید ازصاحب اثر به خود اثر معطوف باشد این چنین میتوان از حاشیه های غیرمرتبط پرهیز کرد و بجای انحراف از مسیر دریافت ها به ماهیت اصلی پرداخت
امیدوارم این چندخط نظر را بر حسب مهر و دوستی ، بپذیرید و بدانید ارزش واهمیت وجود گرانقدرتان در تبادل نظرها مسبب اصلی این نوشتار بود ...
۳۰ شهریور ۱۳۹۶
جناب فتحیان...کنایه ای اگر باشد صرفا واکنشی است به توهین های بی دلیل کاربرانی که در قرن بیست و یکم و با وجود دسترسی ساده و راحت همگان به گنجینه های هنری مختلف و وجود نحله های مختلف نقد و مکتب های مختلف فکری و اختلاف سلیقه ها و....و..... ادعا میکنن که دیگرانی ... دیدن ادامه » که این نمایش رو نپسندیدند عوام کم سواد و هنر ناشناس هستند و جنابانشان بواسطه حظ بردن ازین کار از یگانه های دهر و دردانه های نقد شناس می باشند..... و گرنه کاملا طبیعی هست که چه ضعیف ترین و چه قوی تری(که این صفت ها هم نسبی هستند و .....) موافقان و مخالفان سرسختی ذاشته باشد
اما مشکل اصلی من با این کار نه مصاحبه های مغرورانه و فخرفروشانه کارگردان که سواستفاده از اعتماد مخاطب و سودجویی و کاسبی در زیر ژست هنر تجربی و متفاوت اندیشیدن هست....در کشورهای صاحب تاتر انواع کارهای تجربی و متفاوت و خلاقاته اجرا می‌شوند (که بعضی شاهکار و بعضی مزخرف هستند) اما در جایی که مخاطب خاص خودش رو دارد....ایرانشهر بواسطه اجراهایی مانند مرد بالشی و سنگ ها در جیبش و یرما و.....شهره شد و مخاطب این اطمینان رو کسب کرد که اجرایی که به صحنه آمده به احتمال بالا تا حدی رضایتش را جلب خواهد کرد....شخصا هر گاه از کنا تاتر شهر رد شوم هر کدام از اجراها رو که به وقتم بخوره میبینم ....گاه لذت میبرم و گاه نه،اما برای ایرانشهر برنامه ریزی می‌کنم و چند ساعت در ترافیک سپری می‌شود لذا ...... اگر این کار در خیلی از سالن های دیگر بود مشکلی نبود.....این گروه هم دنبال مخاطب حاضر و آماده شده توسط سایر. گروهها (که آنها رو مسخره هم می‌کنند) هست و هم نگار جواهریان رو میاره تا از خندوانهو رامید برای تبلیغ استفاده کنه و همزمان ادعای تجربی بودن رو داره....این گروه با برداشت محصول آماده دیگران با سالن پر اجرا میروند اما نتیجه کار از دست رفتن بخشی از تماشاگرانیست که بزحمت و درین سال‌ها جذب تاتر شده بودند.....
شخصا باوجود کلی کتاب نخونده و کتابی که باید دوباره خوانده شود و نیز فیلم های ندیده و آنها که......و عصر طلایی تلویزیون و.....این واقعه باعث شد تا ترک عادت کنم زین پس تا تیزر واقعی از نمایشی ندیده باشم یا از آدم‌های قابل اطمینان در شبکه های مجازی و واقعی سفارش نشده باشد از رفتن به تاتر پرهیز کنم اما حرص خوردنی هم اگر باشد بخاطر تماشاگران تاتر و سینماست که با بی مسئولیتی و خودخواهی عده ای رو به کاهش هستند
۰۳ مهر ۱۳۹۶
آقای دانش عزیز
در شرایط موجود که گاها هنرمندان امتحان پس داده و خوش نام هم ، از مخاطب سلب اعتماد می کنند و دیگر اعتبار اسم ها هم گواهی بر احتمال قوت آثار نیست ، این که از تماشاخانه های خصوصی و نیمه خصوصی یا به اصطلاح شما برند شده - که بعضا سویه تجاری آن ... دیدن ادامه » به عنوان یک بنگاه اقتصادی سودآور بر جهت فرهنگی و هنری شان سایه می اندازد - توقعی چنین داشته باشیم ، توقع بالایی ست که احتمال سرخوردگی در آن بسیار است .
ضمنا همین آقای رمضانی چند سال پیش نمایش خوب و متفاوت صدای آهسته برف را در همین سالن به صحنه بردند و نمایش جدید ایشان هم از حضور و پشتیبانی چهره های منتفذ و صاحب تصمیمی مثل محمد چرمشیر و آتیلا پسیانی بهره می برد ، پس شاید با مکانیزم موجود خرده ای بر ایرانشهر نباشد .
این را هم در نظر بگیرید که دیگر برنامه شلوغ ایرانشهر انتخاب تعدادی از هنرمندان نیست ، آن ها می توانند در زمان کوتاهی و به سرعت بنابر بر ضرورت اجرا اثرشان را در همین تماشاخانه های چند سالنه خصوصی تازه احداث شده روی صحنه ببرند و سالها در انتظار نوبت ایرانشهر نمانند . ایرانشهر حالا دیگر آن مرکزیتی و ممتاز بودنی که سابق داشت را ندارد و در رقابت با تماشاخانه های خصوصی تا حدودی کم آورده است .
۰۳ مهر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


1. " نگو ، نشان بده " :
انتقال اطلاعات از طریق دستاویز ها و به صورت غیر مستقیم و دراماتیزه در بافت فضای متن و نه به صورت مستقیم .
نیمی از متن آقاخانی ، شبه خاطره های غلام از محمد جهان آراست و نیم دیگر نامه های جهان آرا به همسرش با صدای محسن بهرامی . آنچه می بینیم بیشتر به مراسم شب خاطره ی همرزمان جهان آرا و یا یادواره ی شهدای خرمشهر می ماند !

2. شخصیت و شخصیت پردازی :
شخصیت از دل کنش ها و تصمیمات در نقطه بحران در می آید ، قهرمان قصه روی صحنه نیست ، پس با واسطه غلام و نریشن نامه ها قرار است به شخصیت جهان آرا برسیم ، حال چه می شنویم ؟ چیزی بیش از اطلاعات صفحه ویکی پدیای جهان آرا نیست !

3. قانون بازگشت های نزولی :
هر چقدر کثرت و کمیت بیشتر باشد ، میزان اثرگذاری آن کمتر می شود . حدود شش هفت نامه از جهان آرا را می شنویم ، مضامین مشترک و حرف تکراری میان شان بسیار است ، نتیجه این که دوست داریم خوانش نامه زودتر تمام شود !

4. پیرنگ ها :
پیرنگ اصلی قصه جهان آراست و پیرنگ فرعی قصه غلام و نسرین . غلام همرزم جهان آرا بوده و حالا مرید سینه چاک او که از حال فارغ است و در گذشته سیر می کند . نسرین ناراضی از وضع زندگی که به قرص خوردن افتاده است . جر و بحث این دو قرار است عامل کشمکش داستان باشد برای رسیدن مخاطب به جهان آرا . نتیجه این که شبه خاطره های چند ده بار گفته ی غلام از جهان آرا و ناله های شکایت زن از وضع زندگی ، متن کشمکش این دو می شود : دعوای زن و شوهری بر سر اسم و یاد جهان آرا که با یک هپی اند و مراسم خنده زوجین ، کشمکش رفع می شود !

5. ... دیدن ادامه » فرم اجرایی :
غلام و نسرین کنار هم و به فاصله چند متر و نوبتی جواب حرف همدیگر را می دهند ، اما با هم حرف نمی زنند و رو به تماشاگر دیالوگ می گویند جز صحنه آخر نمایش . این فرم اجرایی به لحاظ منطق روایی چه توجیهی دارد ؟ و چرا به یک باره در پایان نمایش این شیوه معکوس می شود ؟
این شبه نمایش های تصنعی و خنده آور جهان آرا و همسرش - که با زدن عینک توسط بلوکات و بستن دکمه پیراهن توسط نوروزی - توسط همان دو نفر در بین نمایش اجرا می شود ، اساسا چیست و چرا این قدر اجرای بدی دارد ؟



جناب فتحیان عزیز درود و سپاس
با توجه به بند پنجم فرمایشتان به نظر می رسد در فرم اجرایی از نمایش کسوف تبعیت شده است با این تفاوت که در آنجا از منطق و مفهوم معناسازی برخوردار بود.
۲۳ شهریور ۱۳۹۶
جناب کیان عزیز
اگر اجرا رو تماشا کردید بسیار مایلم نظرتان را راجع به آن و مقایسه آن با اثر پیشین کارگردان بدانم
سپاسگزارم
۰۱ مهر ۱۳۹۶
دوست گرانقدرم با توجه به توضیحات مبسوط حضرتعالی و معذوریتی که اخیراً گریبانم را در زمانبندی برنامه ها گرفته، عزم و انگیزه ای برای تماشای اثر ندارم.
سپاس از سخاوت شما در اشتراک نظرات صائبتان.
۰۱ مهر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید