تیوال نمایش بی پدر
S3 : 08:10:36
بازخوانی امروزی از قصه ی شنگول و منگول
  ۲۲ فروردین تا ۰۵ خرداد ۱۳۹۶
  ۲۰:۰۰
  ۱ ساعت و ۴۰ دقیقه
 بها: ۲۵,۰۰۰ تومان

: سید محمد مساوات
: حسین منفرد، ابراهیم ناییج، علی حسین زاده، میلاد آریافر، علیرضا گلدهی، کوروش شاهونه

: جابر رمضانی
: محمد قدس
: سید محمد مساوات
: سمانه احمدی مطلق
: تینا بخشی
: محمد رسولی
: حامد حبیب زاده
: صفا کامدیده
: رومینا مومنی
: مسعود الله دادی
: مهدی دوایی
: عمران هاشمی، مصطفا فراهانی
: نسیم یاقوتی
: مریم دیهول
: گروه وی یو
: عسل عباسیان
: امیر قالیچی (تاتر بازها)

گزارش تصویری تیوال از نمایش بی پدر / عکاس: سید ضیا الدین صفویان

... دیدن همه عکس ها »

آواهای وابسته

مکان

تقاطع خیابان انقلاب و ولی‌عصر، مجموعه فرهنگی و هنری تئاترشهر
تلفن:  ۶۶۴۶۰۵۹۲-۴


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
مدتیه به خاطر یک سری مسائل و مشکلاتی که دارم کمتر فرصتش پیش میاد که به دیدن تئاتر بیام به طوری که تو سال 96 فقط یک نمایش رو تونستم ببینم و قرار بود نمایش بی پدر دومین نمایشی باشه که به دیدنش میام... خیلی دوست داشتم این کار رو ببینم.. حتی بلیتش رو هم خریده بودم ولی متاسفانه به خاطر یه مسافرت کاریه لعنتی مجبور شدم بلیتم رو به کس دیگه ای واگذار کنم.. و حالا دیگه نمایش تموم شده... امیدوارم در آینده این نمایش دوباره به روی صحنه بره تا فرصت تماشا برای من و کسانی که نمایش رو از دست دادند دوباره فراهم بشه...
درورد جناب عارف
چه حسرتی در کلامتون بود. امیدوارم به زودی موفق به تماشای یک نمایش عالی بشید.
۱۰ خرداد ۱۳۹۶
مسافرت کاری لعنتی ...
۱۰ خرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
طبقه بالا یا طبقه پایین
آدرس درست کدام است؟
بزها از دری وارد میشوند که بالاتر به نظر می رسد و گرگها از در پایینتر شروع میکنند
خوی وحشی گری و خشونت در مقام پایینتری قرار میگیرد و آرامش و صلح جایگاه ارفع.
ذهنیت جوامع روشنفکر سنتی اینگونه شکل گرفته.و حالا زمان برخورد بزرگ فرا میرسد
خشونت در پیوندی نا مبارک در کنار صلح میخوابد.توحش همخواب ترس میشود.فریادها و نجواها در کنار هم .فرزندان این دو نیز به اجبار این تزویج نو مقابل هم
حال نظام سنتی روشنفکر تلاش میکند به بهانه ی ترس خشونت را دور کند.اما این خدعه ای است از سوی بز سیاست کار تا افسار خشم را در دست گیرد.
"خودت را تغییر بده"
گرگ بودن کاری ندارد بز باش.
خوردن خون زحمتی ندارد بز ان است که علف خور باشد.
تکلیف فرزندان یا شاید عامه مردم چیست
آنها نیز لا جرم باید نقش عوض کنند.پوست بیاندازند و همزیستی مسالمت امیز را تجربه کنند.
من گرگی هستم که بز شدم(انسان سنتی در تقابل با جریان روشنفکر)
من بزی هستم که بدم نمی اید گرگ شوم(سیاست روشن فکر نمای انسان مدرن)
و حال زمان قربانی دادن است این رسم همیشگی تاریخ
اسماعیلی ... دیدن ادامه » زمان هست اما این بار ابراهیمی نیست و چاقو هم کُند نمیشود.
فرزندی که هویت خودش را فراموش نکرده قربانی خانواده ی متوهم خود شد.
مهم نیست مقصر کیست .قاتل بودن چه اهمیتی دارد وقتی همه با هم دست به قتل میزنند
عوام خود دست به قتل خود میزنند مقتول هم مهم نیست شاید هابیل باشد شاید حلاج شاید گالیله و شاید شنگول
واقعیت و حقیقت خواهد مُرد چون تلخ است چون سنگین است
چون قابل قبول نیست.دروغ باور شیرینتری است.
شنگول که مُرد گرسنگی آغاز شد و گرگ و بز را سر یک سفره نشاند.حالا همه ادای روشنفکری را کنار میگذارند پس از تلاشی مذبوحانه برای منصرف کردن فرزندان برای دریدن حقیقت حتی گرگ و بز داستان هم گرگ شده اند
با هم سر یک سفره خون میخورند و خشم را به صورت هم پرتاب میکنند
سرخی توحش همه جا را فرا میگیرد
و یاد منچوری و نانجینگ و ویتنام و سوریه و شیلی در ذهن من نقشی دوباره میبندد.
بسیار عالی بود جناب زمانی..سپاس از شما.
۰۷ خرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زمستان است و باید غذا پیدا کنیم ، علفی نیست برای خوردن و باید گرگ باشی تا در سرما دوام بی‌آوریم .
زمستان است و باید ترس را کنار به‌گذاری تا حتا شده خود خوری کنی و به هیچ کس رحم نه‌کنی ، حتا به خودت .
زمستان است و باید حتا اگر سخت است خودت را به هر در و دیواری به‌کوبی تا زنده به‌مانی .
بی‌پدر سوزی دارد که فقط یک نویسنده مولف ، یک کارگردان دارای سبک و یک بازی‌گردان کار کرده می‌تواند از پس‌ش بر بی‌آید ، بازی‌گرهایی که هر چند نام آشنا نه‌باشند اما وقتی چشم از تماشای نمایش بر نه‌می‌داری به این باور می‌رسی که تنها آن‌ها می‌توانند شنگول ، منگول ، حبه‌ی انگور ، آقا گرگه ، مامان بزی و گرگک دوران بچه‌گی‌های‌ت باشند که همیشه آرزو داشتی به‌بینی‌شان .
سکون ، نور ، صدا ، دیالوگ ، تاریکی ، صدا ، نور ، حرکت ... ریتم این نمایش به حساب کارگردان نوشته می‌شود ... دیدن ادامه » محمد مساواتی که هم طراحی و کمپوزیسون طراحی را می‌داند و هم تئاتر و ریتم تئاتر را می‌داند ؛ می‌داند چه تراکتی باید عکس هیتلر باشد و بروشور اثر حوله و مرغابی (خانه‌واده) و چه تراکتی مثل کارت‌های بازی دهه شصتی‌ها باشد و بروشور اثر پیکسل‌های آتاری و سگا (بی‌پدر) هم‌چنین می‌داند در کجا صدای باخت قارچ خور به‌گذارد (بی‌پدر) و در کجا از رقص هی‌پاپ استفاده کند (بیضایی) و ...
دیالوگ‌های متفاوت بزها و گرگ‌ها و در هم شدن‌شان ... ساختار این نمایش به حساب نویسنده نوشته می‌شود محمد مساوات که هم ایده پردازی را به خوبی انجام می‌دهد و هم داستان پردازی را به خوبی انجام می‌دهد و هم شخصیت سازی را به خوبی انجام می‌دهد و هم صامت و مصوت‌هایی که باید بیان شود را به خوبی می‌نویسد ؛ آن جا که باید اسم اثرش می‌شود "بازیخانه قیاس الدین مع الفارق" ، آن جا که باید "خانواده" را می‌نویسد "خانه‌واده" و آن جا که باید اسم اثر یک ناسزا باشد می‌شود "بی‌پدر" . هم‌چنین او همیشه می‌گوید نویسنده‌گی و کارگردانی را جدا از هم انجام می‌دهد که این یک راز آشکار است در موفقیت همه‌ی آثار او .
نقش حسین منفرد، ابراهیم نائیج، علی حسین زاده، میلاد آریافر، علیرضا گلدهی، کوروش شاهونه در این اثرِ متحیر کننده ، زنده کردن موجودات بی‌زبان است و ناطق شدن کارکترهایی که ما دهه شصتی‌ها با داستان آن‌ها خواب نیم روزی کرده‌یم اما این بار بیداری‌یی به تماشاگر می‌دهد که کندی اثر جلوه و معنا پیدا می‌کند که اگر غیر این بود روایت دیگری به این نمایش می‌بخشید و
پنج دقیقه بلکه بیش‌تر سکوت و حرکات خشن و حرکات سوگ‌وارانه ، نمایش بی‌پدر را به نمایشی تبدیل می‌کند که هر چه از آن به‌گیری چون یخی که به صورت خیس از عرق‌ت به‌چسبد جای‌ش تا همیشه در مغزت خواهد ماند و لابه‌لای پیچ‌های آن گم نه‌می‌شود .
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این نمایش تمدید و امکان خرید بلیت روزهای تازه امروز ساعت ۱۶ فراهم می‌شود.
حامد عبدوی این را خواند
سلام برای امروز ۲ بلیط سانس ۸ شب دارم متاسفانه امکان رفتن برای خودم نیست
۰۹۱۲۲۵۴۸۳۴۶
۰۴ خرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تشکیلات احمقانه

داستان بزبز قندی با منطق دنیای واقعی نمی تواند یک داستان شیرین کودکانه باشد. حقیقت این داستان یک خشونت خون بار ممتد است با پایانی به غایت غم انگیز برای مادری که هیچوقت نمی تواند از خورده شدن بره هایش توسط یک گرگ جلوگیری کند. درواقع این داستان با ایجاد حس انتقام برای کودکان هر سرزمینی، نوعی خشونت را در روح کودکان نهادینه می کند که این خشونت با خود امید واهی و در ادامه انتظار یک پایان خوش را به دنبال می آورد. حقیقت این است که گرگ بره ها را پاره پاره می کند و همه چیز همانجا تمام می شود. حقیقت این است که هیچ بزی نمی تواند از هیچ گرگی انتقام بگیرد و احتمالا حقیقت این است که هیچ بزی دوست ندارد بز باشد!
اگنس هلر فیلسوف مجارستانی خانه را محلی خفقان آور برای گردآمدن افرادی سودجو (که خانواده را تشکیل می دهند) تلقی می کند. طبق این تعریف، خانواده ... دیدن ادامه » چیست؟ سود افرادی که زیر یک سقف دور هم جمع شده اند چیست؟ تا چه حد فردیت آن ها ساختار هرمی یک خانواده را تشکیل می دهد؟ در نمایش "بی پدر"، قرارداد داستان بزبزقندی با ازدواج بزبزقندی با گرگ داستان که اتفاقا یک پسر هم دارد بسته می شود. اساسا علت تشکیل چنین خانواده ای چیست؟ سوال دوم اینکه جفت های قبلی بز و گرگ کجا هستند؟ آیا این نشانه ای بر عدم توانایی آن ها بر کنترل و هدایت یک خانواده نیست؟ آیا می توان گفت عدم احساس امنیت و خالی بودن رأس هرم خانه می تواند دلیلی بر ساختن این تشکل احمقانه باشد؟ و اصلا آیا یک گرگ می تواند جفت خوبی برای یک بز باشد؟ مشخصا جواب منفی است. حتی اگر بخشی از غرایز این زوج با این جفت گیری برطرف شود، آیا اصل ماجرا می تواند پایدار بماند؟ فراموش نکنیم که خوی حیوانی ما عامل اصلی تشکیل هرم خانواده است. سوال دیگر اینکه طبق چه دیدگاهی ما محکوم به تنفس در این محیط خفقان آور هستیم؟زندگی مدرن، خانواده را چگونه تعریف می کند؟ دیگر کسی دوست ندارد نقش بز را بازی کند و با مظلومیتش تمام شود. دیگر کسی نمی خواهد با طبیعت و یا صفات موروثی خانواده، فرهنگ و اجتماعش کنار بیاید. دیگر کسی نمی خواهد بعد از فقدان پدر شغل او را برای زنده نگه داشتن نامش ادامه دهد. در واقع انسان مدرن معتقد است که تمام این مسائل کهنه و کسالت بار شده اند اما مساله ی اصلی اشتراک بین انسان بدوی با انسان مدرن و حیوان است. مساله ی اصلی غریزه است و یکی از مهم ترین غرایز همه ی مخلوقات، مساله ی بقاست. همه ی موجودات عالم برای بودن می جنگند. حتی اگر هیچ معنایی در بودن پیدا نکنند. برای این موجودات که در بی معنایی مطلق و اسیر غرایز خود تنها به بودن می اندیشند، خانواده محلی برای یافتن هویت است. هویتی که همه ی این بی معنایی را پوشش می دهد. در نمایش بی پدر، بزها در گفتمان قدرت، استحاله ی گرگینگی را به این دلیل می پذیرند که نمی خواهند با موقعیت خود کنار بیایند. درواقع گذر از ترس برای ترساندن اتفاق می افتد یا خوردن برای خورده نشدن. به نظر می آید در دنیای مدرن غریزه همچنان یک راه طلایی برای تداوم بودن است. درواقع مهم "بودن" است. مهم نیست در چه هیبت و کالبدی.
اشکان قادری این را خواند
آیلا، کوشان عابدیان، بیتا نجاتی، محمد رحمانی، soroush و امید این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امکان خرید روزهای تازه این نمایش در دو سانس ۲۰ و ۱۷:۳۰ از امروز (چهارشنبه) ساعت ۱۳ آغاز خواهد شد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شنگول یعنی کیه داره در میزنه؟
اگه در رو باز نکنیم کسی که پشت در مونده عصبانی میشه وقتی اومد تو همه ما رو یه لقمه خام میکنه
.
.
.
مامان بزی اون بیرون خطرناکه؟
خطــــر ؟؟؟ ما خودِ خطریم
.
این داستان: شنگول، منگول و حبه انگور و آزمایش روانی استنفورد
مکث ابتدایی داستان بسیار به جا و هوشمندانه بود و دقیقا زمانی که حضار شروع به شوخی و تمسخر می کنند یکباره بند دل همه پاره می شود و بسیاری از حضار با صدای بلند گفتند: ترســیدم!!! و همه همان حس شنگول و منگول و حبه انگور را تجربه کردند.
داستان با ریتمی دلنشین پیش می رود و مطابق معمول کارهای محمد مساوات بازیها در یک سطح و بدون تلاش برای جلب توجه از طرف بازیگری خاص و در خدمت روایت داستان اجرا می شود. نمایشنامه با رویکردی خلاقانه به بیان خشونت خفته در اشخاص همچون آزمایش روانی استنفورد می پردازد و لایه یه لایه ... دیدن ادامه » به زیبایی واکاوی می کند و پیش میرود. مشکل اساسی داستان این است که برای یک نمایش 60 دقیقه ای بسیار زیاد است ولی برای نمایش 100 دقیقه ای کم. به خاطر همین صحنه سوگ .... قدری کش دار و خسته کننده می شود و فینال داستان هم همچنین قدری طولانی و تکراری می شود. اما در مجموع شما با نمایشی مملو از حرف های تامل برانگیز روبرو هستید که خلاقانه به تصویر کشیده می شود. تصویر موجوداتی به ظاهر بی آزار و بی دفاع که فرق آنها با خونخواران صرفا بیدار نشدن دیو خشونت درونشان است که اگر بیدار شوند آنها را تبدیل به زامبی هایی می کنند که از درندگان بسیار خطرناک تر هستند چرا که درندگان صادقانه شکم پاره می کنند و اینان برای کار خود عذر و بهانه و توجیه می تراشند. ( شما نباید برادر خودتون رو بخورید....... اون دیگه زنده نیست که درد بکشه !!!!!!!). نظیر این اتفاق در دنیا و تاریخ بارها و به شکل های مختلف دیده شده است. همانطور که زمانی که دیکتاتوری خونریز سقوط می کند مردمان آن سرزمین صحنه هایی خلق می کنند که جنایت های دیکتاتور ساقط شده همچون بازی کودکانه می نماید و مردم خونریز چه شعار ها که سر نداده و توجیهاتی که نمی تراشند.
خطــــــــــــــــــــــر ؟؟؟؟
ما خودِ خطریم.
نقد به جایی بود .ممنون
۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۶
خواهش می کنم.
۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۶
با تمامی مواردی که در نقدتون مطرح کردید موافقم و به خصوص فکر می کنم اگر زمان نمایش در دو قسمتی که شما ذکر کردید کوتاهتر بشه، ریتم و حس نمایش بیشتر از شکل فعلی حفظ خواهد شد.


پی نوشت: شاید نویسنده و کارگردان نمایش در نظر داشتن با طولانی تر کردن این قسمت ... دیدن ادامه » ها فرصت تامل بیشتری به تماشاگران بدن ولی به نظر میرسه تاثیری که مد نظرشون بوده گذاشته نشده. به خصوص اینکه ساعت اجرا 8 شب هستش و گاهی اجرا با تاخیر هم شروع میشه و در این حالت بعضی دوستان نگران ساعت تمام شدن نمایش هم هستن. :)
۰۴ خرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دندان‌های کشیده شده گرگ ناقلا


یکی بود یکی نبود
بازآفرینی داستان‌ها در شکل و شمایلی دیگر، در خوانشی متفاوت، موضوع تازه‌ای نیست و نخواهد بود. از آن روزی که عبارت بینامتنیت از جولیا کریستوا در ادبیات منتقدان مد کرد تا به امروز، کشف و شهود متن نخستین در هر متنی، به بخشی جذابی بدل شده است. در این میان عبارتی چون «برساخته» نیز پا به عرصه گذاشت تا برخی از نوشتارها یا حتی تصاویر با صفت برساخته مبدل به اثری پست‌مدرن شوند و این پست‌مدرن بودن نیز برای خود شرایطی دست و پا کرد.
برای مثال توقع از متن پست‌مدرن آن است که کلان‌روایت را در هم شکند و به خرده روایت برسد و از خلال این تز و آنتی‌تز، فراروایت شکل گیرد و این فراروایت می‌تواند همان برساختگی متن باشد. همان چیزی که محمد مساوات به مخاطبش ارائه می‌دهد. شکلی افراطی‌تر از «هملت» آرش دادگر؛ چرا که دادگر چندان کلان‌روایت‌ها را دستمالی نمی‌کند، آنها را چندان خرد نمی‌کند و تنها به محدود کردنشان بسنده می‌کند. او اصل ماجرا را حفظ می‌کند و حتی کلان‌روایتی چون علم را با نگرش ستایش‌گرانه وارد ماجرا می‌کند.
ماجرا در «بی‌پدر» متفاوت است. اصل متن نخستین از بین رفته است. اصل داستان بخشی از داستان‌های پریانی است که برادران گریم جمع‌آوری کرده‌اند و شکل دیگرش داستان «سه بچه خوک» است. داستان کودکانه که برای ما به «بزبز قندی و گرگ ناقلا» تغییر نام پیدا کرده است یک کلان روایت مهم دارد: خانواده. این کلان روایت به واسطه اهمیت اجتماعی آن از گذشته تا به امروز، در شکل یک فابل (Fable) جلوه می‌کند. داستان استعاری، شیوه تدافعی برای حفظ خانواده را تصویرسازی می‌کند و سال‌ها و سال‌ها به رویه خود ادامه می‌دهد. در «بی‌پدر» هم مساوات به این کلان‌روایت حمله می‌کند. او کلان‌روایت را از آن استعاره فابل خارج می‌کند. عریان نمایشش می‌دهد و بعد در فرایند تبدیل شدنش به یک فراروایت از هم متلاشیش می‌کند؛ ولی این داستان یک تاریخچه دارد.

آن روز که پدر بود
به نگاهی به چهار اثر اخیر محمد مساوات بیاندازیم و از خود بپرسیم چه می‌بینیم. در نمایش تحسین شده «قصه ظهر جمعه» یک خانواده در آستانه مراسم ازدواج خواهر کوچک‌تر «خانواده» درگیر دغل‌بازی یکدیگر می‌شوند، پرده‌ها می‌افتد و این در حالی است که پدر بیمار درگذشته است و فهم مرگ او پایان نمایش است.
در نمایش «خان‌واده» یک «خانواده» به مثابه جهان گرد هم درگیر یک دور باطل به ظاهر شاد هستند. آنان نادیده‌ها را دیده می‌دانند تا آنکه پسر کوچک‌تر می‌گوید چیزی نمی‌بیند و همه اینها یک وهم است. پدر او را طرد می‌کند و «خانواده» دیگر او را نمی‌بیند. نتیجه کار آن است که پدر همه را از دیده برون می‌کند و دیگر کسی در «خانواده» دیده نمی‌شود.
در نمایش «بیضایی» سه پرده از شاهنامه انتخاب شده است که هر سه به داستان یک «خانواده» اساطیری اشاره دارد. در هر سه داستان پدر عاملی است برای از هم پاشیدن و قربانی فرزندان تا در نهایت بقای خود را داشته باشد.
در نمایش «یافت آباد» یک «خانواده» و جمع دوستان سرمایه خود را روی هم نهاده‌اند تا کار مشترکی را پی بگیرند؛ اما در یک اثاث‌کشی پول گم می‌شود و «خانواده» به جان هم می‌افتد. در این نمایش نقش تکنولوژی آرام‌آرام در جهان مساوات ورود می‌کند.
حال «بی‌پدر». دیگر قضیه از تریلوژی گذشته است و به یک الگوی تکرار برای مساوات بدل شده است. او گویی چیزی جز خانواده نمی‌بیند و هدفش هم در‌هم‌شکستن یک کلان‌روایت است. در آثار سابقش اصولاً نقش پدر در پاشیدن این رنگ اجتماعی پررنگ بود و آرام آرام به سمت دو کلان‌روایت دیگر تمایل یافت: «قدرت» و «ثروت». این دو در تقابل با «خانواده» از هم پاشیدن را رقم می‌زنند و «خانواده» در برابرش توانایی ندارد. پدر همواره در نقش قدرت ظاهر می‌شود و برای خود لزوم کسب ثروت را - به عنوان ابزار رسیدن به قدرت- مهیا می‌کند. در «یافت‌آباد» که نقش پدربودگی کمرنگ‌ است، باز این مجمع مردان یا پدران است که بابت ثروت پاشش یک جامعه کوچک را رقم می‌زنند.
در «بی‌پدر» پدر یک گرگ است، گرگی که اخته شده است. او به یک بز بدل می‌شود. او گیاهخوار می‌شود. او مردانگیش را عملاً از دست می‌دهد. گرگی که با یک پسر وارد خانه بزها شده‌اند در نهایت از بزها می‌هراسند. پدر در نگاه مساوات دیگر بر عرش ننشسته است. کافی است به میزانسن‌ها دقت بیشتری کنیم. گرگ پدر بیشتر اوقات پایین پلکان می‌ایستد. او دیگر پدر نیست؛ چون این «خانواده» نیست.

پدر ... دیدن ادامه » نینتندو را می‌شکند
شیگرو میاموتو، شخصیت ماریو را در 1981 خلق کرد و آن را به محبوب‌ترین شخصیت بازی‌های ویدئویی در تمام ادوار تاریخ بازی‌هایی از این دست رساند. بازی که در دوران بیت‌ها آفریده شد، با یک موسیقی مشهور، در مواقع شکست همراه بود که برای گیم‌خورهایی چون نگارنده تا ابد الدهر آشنا خواهند ماند. در نمایش «بی‌پدر» صدا به شدت وابسته به فضاست و موسیقی چندانی وجود ندارد، به جز موسیقی شکست خوردن سوپر ماریو. ماریو لوله‌کشی ایتالیایی است که در سرزمینی خیالی قصد دارد شاهزاده خانم اسیر چنگ اژدها را نجات دهد و احتمالاً با او تشکیل خانواده دهد. این دو از دو طبقه اجتماعی کاملاً مجزا هستند. یکی کارگر است و دیگری آریستوکرات. در نمایش هم بز ماده زوجه گرگ نر شده است. نتیجه هم جابه‌جا شدن قدرت شده است. یعنی اگر ماریو پرنسس را به نکاح خود در آورد، قدر قدرت می‌شود؟
حال موسیقی این بازی تنها صوت خارج از فضای نمایش است. یک نگرش کاملاً پست‌مدرن و البته کمی هم برشتی. ایجاد فاصله‌گذاری میان روایت و مخاطب که البته از همان ابتدا شکل می‌گیرد؛ چرا که بز و گرگ‌ها نه دم دارند و نه شاخ و نه پشم. همه چیز به سمت بازی‌های پست‌مدرن کورت ون‌گاتی پیش می‌رود. گرگی که بز می‌شود و بزی که گرگ می‌شود. این رویه نیز دور از اصول ارسطویی نیست که ناممکن محتمل را برتر از ممکن نامختمل می‌دانست. داستان خطی پیش می‌رود، چیزی شبیه کارهای پست‌مدرن‌های آمریکایی، کمی مزین به تکنیک‌های نمایشنامه‌نویسان دهه هشتاد خلاق؛ ولی پرسشی نو، آیا واقعاً با اثری پست‌مدرن روبه‌روییم؟

پیرامتنیت و جدال رکب‌ها
به دور «بی‌پدر» گرد و خاک بسیاری وجود دارد. بخش عمده آن به پیرامتنیت اثر بازمی‌گردد. از عنوانش که مخاطب را وامی‌دارد در آن «بی‌پدر» بودن را کشف کند. اگرچه می‌شود توجیه کرد که «بی‌پدر» بودن بزها عامل اصلی فاجعه است؛ اما اینها همه توجیه است. رابطه بز و گرگ قرار است نتیجه یک رابطه شبه‌عاشقانه با درون‌مایه‌های جنسی باشد. کافی است به خشونت رابطه دو شخصیت دقت کرد که در آن حتی عامل قدرت گرفتن ماده بز داستان توسع قدرت جنسی است. او می‌تواند دستور بدهد و گرگ نر را در سیطره خود هضم کند.
پس عنوان بیشتر به یک شیطنت می‌ماند و در خدمت اثر. به کاتالوگ و پوستر می‌رسیم، شخصیت‌هایی در قالب بازی‌های 256بیتی، تصاویری پیکسلی که تشخیص دادن جزییات در آن عبث است. بازی هم در شکل بازی گرفتن ورود کرده است. بازیگران فیزیک حرکتشان به بازی‌هایی از این دست شباهت دارند. حرکاتی که براساس مختصات دکارتی در برنامه‌نویسی پدید می‌آیند و به سبب محدود بودن دامنه شبیه به تصاویر اسلوموشن هستند. در اینجا اصل پیرامتنیت و متن همپوشانی دارند.
حال باید پرسید اینها چه سنخیتی با هم دارند؟ پاسخ شاید این باشد که داستان، بازی و پدر همگی برآمده از یک دهه شصت است، دهه شصتی که مساوات متولد آن است و حال می‌خواهد «برساخته‌» خود را بر آن بنا کند. دهه شصت به نظر تمام آثارش نیز جاری و ساری است. پدر خشن، پدر دیکتاتور، پدر غایب و اکنون پدر اخته؛ همگی برای مخاطب دهه شصتی گیراست. با این حال مخاطب چقدر می‌تواند این ریزه‌کاری‌ها را تشخیص دهد؟ پاسخش با مخاطب؛ اما یک می‌شود به این پاسخ داد که آیا واقعاً اثر مساوات پست‌مدرن است؟
شاید یکی از بامزگی‌های داستان‌‌ها و نمایشنامه‌های پست‌مدرن در پایان و اپیلوگ باشد. جایی که نویسنده با قدرت تمام ظرافت نویسندگیش را خرج می‌کند تا به مخاطبش رکب زند. به «آرکادیا» استوپارد دقت کنید. او مدام از مرگ شخصیت مرکزی نمایش می‌گوید؛ آن هم در جایی در آینده. همه منتظر دیدن مرگ توماسینا هستند؛ اما در نهایت با عاشق خود والس می‌رقصد و در تاریکی محو می‌شود. استوپارد به ما رکب می‌زند. در نمونه‌های شاخص دیگر هم چنین است، میراثی به جا مانده از بامزگان ابسورد. آیا در «بی‌پدر» شما رکب می‌خورید؟ پاسخ خیر است.

فناشدگی به نفع مدرنیسم
بیشتر مخاطبان اثر تازه محمد مساوات کار او را بدیع می‌نامند. آن را اتفاقی نو در جهان تئاتر برمی‌شمرند. او را با بزرگان تئاتر مقایسه می‌کنند. شکی نیست او با گروهی جوان و فاقد شهرت موفق به عملی کردن تصویر ذهنی خود شده است؛ اما آیا او در روایت هم موفق بوده است؟ پاسخ منفی است. از همان ابتدا بر مخاطب آگاه به الگوهای داستانی مشخص است که در تقابل دو امر متضاد، رایج‌ترین مسئله جابه‌جایی است. این جابه‌جایی نیز از نکات ظریفی است که می‌توان در تمامی آثار مساوات دید. نگارنده پیشتر در یادداشتی تحت عنوان «قصه یک اجتماع در اتاق پدر با مفهوم ریاضیاتی اجتماع» به خاصیت جابه‌جایی ریاضیتی و شکل‌گیری آن در میزانسن‌های مساوات اشاره کرده است. او یک شکل روایی کهن را به خوبی به تصویر می‌کشد؛ اما در جهان شکستن کلان‌روایت‌ها، او در شکستن این کلان‌روایت ابتر است.
او نمی‌تواند شق جدیدی در داستان کشف کند. نمی‌تواند داستان را از چنگال ادبیات کلاسیک آزاد کند. داستان به همان منوال همیشگی دنبال می‌شود که می‌توان در تیره‌داستان‌های مدرن جستجو کرد. نگون‌بختی آدم‌هایی که بسان ناقهرمانان فردینان سلین به پستی و حقارت کشانده می‌شوند و در این وانفسا این منگول است که خوراک خانواده خود می‌شود. ذکر این نکته هم قابل ذکر است که در در «خان‌واده» نیز فرزند دوم خانواده قربانی می‌شود.
حال تصور کنید در تصویر نهایی که همگی مشغول خوردن منگول هستند، ناگهان منگول وارد صحنه می‌شود و به توحش خانواده خود می‌نگرد و اکنون موسیقی سوپرماریو را با آن منطبق کنید. همه چیز دگرگون می‌شود. شاید خبری از یک پایان شکه‌ کننده همیشگی نیست، یک پایان‌بندی قابل تصور، آن هم از ابتدای ماجرا؛ ولی طنز پست‌مدرن اثر رکبی به مخاطب می‌زند. او را با سیلی داغ از سالن بیرون می‌کند تا بفهمد یک مؤلف روی صندلی ردیف اول نشسته است. یک هنرمند با تمام شیطنت‌های هوشمندانه‌اش. اما مساوات مؤلف نیست. او محصول چرمشیر است و از همان الگوی چرمشیری استفاده می‌کند. کمی رنگ و لعابش بیشتر و پرحرارت‌تر و البته پایانی کوتاه‌تر از سبک او برایش پیش‌بینی می‌شود.
این یک رکب بود.
اشکان قادری، محمد شمالی، آدنا و Ashvini این را خواندند
امید این را دوست دارد
امان از نقدهای یک فسیلگرا اصل.
۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۶
جناب زیورعالم، مرادم از استقبال صرف فروش بالا نبود، کارهای پرفروشتر کم نبودند؛ بلکه نظرات و نقدهایی که از زوایای مختلف به بررسی اجراها پرداختند و تاویلات بعضاً متفاوت بود؛ ایجاد فضای بحثی که به عنوان نمونه بعد از خا.نوا.ده در همین تیوال شاهدش بودیم.
در ... دیدن ادامه » خصوص ادعای تاثیر پذیری مساوات از محمد چرمشیر هم اگر فرصت کردید و توضیحی بیان کنید ممنون خواهم شد.
۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۶
برای درک تاثیرپذیری از چرمشیر نیاز به آشنایی شما به مکتب چرمشیر هست. بنده تجربه شاگردی چرمشیر در دانشگاه رو داشتم... شما به حضور جابر رمضانی در گروه دقت کنید... البته مصاحبه بابک احمدی خبرنگار اعتماد با مساوات هم قابل تامل است...
۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امکان خرید بلیت روزهای تازه، امروز ۲۴ اردیبهشت‌ماه ساعت ۱۶ فراهم می شود.
سلام امکان تمدید نداره؟
۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امکان خرید بلیت سانس دوم روزهای تازه، امروز شنبه ۲۳ اردیبهشت‌ماه ساعت ۱۴ فراهم می شود.
دو عدد بلیط نیازمندم اگر کسی برای فروش داشته باشه.سپاس
۰۱ خرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امکان خرید سانس های ویژه این نمایش از امروز (چهارشنبه) ساعت ۱۳ آغاز خواهد شد
shvin این را خواند
همیاری جان روزهای جدید کی باز میشه؟
۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آیا بی پدر نقدی سیاسی ست؟

وقتی صحبت از سیاست به میان می آید، در بیشتر جوامع، نوعی تصور عمومی بر اینست که سیاستمداران گرگ هستند و مردم گوسفند (تعابیر این کلمات در این نوشتار کاملن استعاره گونه است و نه به هیچ عنوان توهین آمیز). شاید این طرز فکر در خصوص حکومت های دیکتاتوری بیشتر حاکم باشد. اما با حرکت چنین حکومت هایی به سوی دموکراسی چه اتفاقی می افتد؟ گرگ ها به گوسفندها تغییر ماهیت می دهند یا گوسفندان به گرگ ها یا هردو؟ این ها اتفاقاتیست که در بی پدر هم شاهدش هستیم، با این تفاوت که بز به جای گوسفند نشانده شده. هرچند ناگفته پیداست که بز دو شاخ دارد و بواسطه آن حیوانی است که قدرت دفاع از خود را دارد اما این قابلیت دفاعی در تعریف بزهای "بی پدر" محو شده و آنها را چون گوسفند می نمایاند. پس در این نوشتار، گوسفند هم ارز بز (و با توجه به نمایش چه بسا صحیح ... دیدن ادامه » تر از آن) به کار گرفته شده است. نکته دیگر اینکه در اینجا قصد در پرسشگری و تعمیق بیشتر در "بی پدر" است و هیچ جواب و هیچ قطعیتی وجود ندارد.
اما نمایش این دو قطبی را چگونه نشان می دهد؟ گرگ هایی که قصد می کنند به گوسفندان نزدیک و با آنان همسان شوند، بدون اینکه به جِد توطئه خوردن آنها را در سر پرورانده باشند. (پس به راستی نیت آنها چیست؟) هرچند در ابتدا فاصله گرفتن از خوی گرگانه شان دشوار است و تا سرحد خوردن گوسفندان پیش می روند اما به مرور سعی میکنند همانند آنان شوند و در انتها به خود می باورانند که گوسفندند هرچند ریشه های رفتار گرگانه هم در آنها همچنان باقیست. گوسفندان اما خلاف این مسیر را می پیمایند. از ترس و لرز به مرور عبور می کنند و خلق و خوی گرگانه پیدا میکنند و حتی به شکار خرس می روند! اما همچنان رفتارهای گوسفندانه شان مدام بیرون می زند (این امر تا چه میزان به روند تغییر در یک دیکتاتوری می ماند؟) بنابراین ساختار کلاسیک قدرت در هم می شکند. نه اینکه جای گوسفند و گرگ عوض شود، بلکه در واقع گوسفند و گرگ در هم می آمیزند. (در اجرا با نشان دادن عشق بازی آقا گرگه و مامان بزی در پشت در، نخست این امر بصورت کمیک نشان داده می شود اما تراژدیِ خود را در ادامه با تغییر ماهیت این دو موجود به یکدیگر، می نمایاند). در اینجاست که آن خط جداگری که میان گرگ و گوسفند (قاهر و مقهور/ فاعل و مفعول) بوده مخدوش می شود (این مخدوش شدن را حتی در موسیقی فانتزی نمایش نیز می توان شنید) طراحی صحنه به شکلی معجزه آسا در خدمت انتقال این مفهوم در می آید. پلکانی که نماد به قدرت رسیدن یا از قدرت افتادن است، این بار این دو رَویه را در هم آمیخته و صعود و نزول گرگ و گوسفند را توامان نشان میدهد. آنها مدام در این مسیر درحال جابه جا شدن اند، همانطور که خوی گرگ صفت و گوسفند صفتِ هر دویشان مدام کم و زیاد می شود. اینجاست که برخلاف تصور اولیه نه تنها احساس آرامش و امنیتی پدیدار نمی شود، که آشفتگی هر دو دسته را فرا می گیرد.
فاجعه اما جایی رخ می دهد که یکی از گوسفندان (شنگول) از باورِ این ساختارِ تازه تعریف شده باز می گردد و دچار بحرانی درونی می شود. تردیدهایش را با دیگران در میان می گذارد. سعی می کند ماهیت وجودی گرگ ها و گوسفندان را به آنها یادآوری کند اما با انکار آنها مواجه می شود و در نهایت اوست که قربانی می شود. (قربانیِ حقیقت یا قربانیِ دروغ؟ وقتی حقیقت و دروغ در هم آمیخته اند آیا تفاوتی هم می کند؟) انگشت اتهام به سوی تک تک شخصیت ها دراز می شود و هرکدامشان در مقام دفاع از خود بر می آیند و تمامی رفتارشان و حتی باور جدیدشان در معرض نقد قرار می گیرد. اما آیا یافتن مقصر در جامعه ای که دچار آنارشیسم شده ممکن است؟ بنابراین پرونده باز می ماند هرچند به ظاهر به این نتیجه می رسند که شنگول "خودخوری" کرده است. اینکه او خودش را خورده است تا چه حد با خودخوری کردن یک فرد عاصی در چنین جامعه ای که به دنبال حقیقت است اما هرچه به آن نزدیک تر می شود از آن دورتر می شود مشابهت دارد؟ فاجعه اما اسفناک تر هم می شود: دیگران سرگشته و حیران در باور عمیقی که در آن غرق شده اند، درمانده و مستأصل و با بی رحمیِ ترحم برانگیزاننده ای رو به خوردن او می آورند...
نور تماشاگران که می آید، آنها در تاویل های ذهنی شان غرق شده اند، اما هنوز نمایش پایان نیافته است. رورانس (ادای احترام بازیگران به تماشاگران) هم جزیی از ترکیب بندی اجراست. بازیگران با چهره هایی آشفته و درمانده و دست در دست هم از درب بالای پلکان بیرون می آیند، پله پله پایین می آیند و پس از تعظیم در برابر تماشاگران از درب پایین پلکان خارج می شوند. نمایش در اینجاست که پایان می پذیرد. جامعه سقوط کرده است.
بهترین نقدی بود که از این نمایش خواندم، سپاس
۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۶
سپاسگزارم از محبت شما مرضیه عزیز. خوشحالم که مفید بوده.
۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۶
با الهام از نظر شما ، به نکته جدیدی اشاره کردم . دوست داشتید در نقد کاربران بخوانید . ممنون از نقد خوبتون
۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امکان خرید بلیت روزهای تازه، امروز ۱۹ اردیبهشت‌ماه ساعت ۱۳ فراهم می‌شود.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بی هویتی
بی پدری
سامان نداشتن
بی قانونی
جا بجایی قواعد و عرفی ک خودمان تعریف میکنیم و احساس میکنیم زمان که بگذرد تبدیل به عادت خواهد شد.. امان از این عادات احمقانه... حال کجایی این روایت روزمره عادت هایمان کدام درست و غلط هستند امریست جدا.
بی قاعده و بی هویت در خانواده ی بزرگ جهانی دور هم جمع شده ایم متشکل از تعدادی گرگ و بز و اندک شمار تماشاچی.. تماشاچی ک خواه همزاد پندار میشود و خواه زمان را مرور و با هر کنش و واکنش در خلال روایت این ماجرا با خنده های مششع و طولانی روان درون خود رو بیان میکند ،و نتیجه میشود وهم حضور مایه خنده می گردد و تامل به دنبال باقالی خریدن.
بی پدر را سال ها طعنه است و شاید بی اغماض قرن ها تحلیل.
و خلق این روایت تنها از فکری سرچشمه میگیرد ک انتظار میرود (سید محمد مساوات)
امیدوارم دوستانی ک قراره به دیدن این نمایش بنشینند هم ... دیدن ادامه » رکابانشان مثل دوستان امشب من نباشند.
در آخر خسته نباشید زیاد به همه ی عوامل اجرایی و بازیگران ک از صمیم قلب آرزوی درخششان را دارم .
ارادتمند بابکی
امکان خرید بلیت سانس‌های تازه این نمایش در روز سه‌شنبه ۱۲ اردیبهشت‌ماه ساعت ۱۴ فراهم خواهد شد.
بیتا نجاتی این را دوست دارد
همیاری عزیز آیا تخفیف وفاداری برای روزهای جدید لحاظ نمی شود؟ برای من نشد
۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۶
من هم همین پرسش را دارم
۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۶
درود بر شما
تخفیف وفاداری از سوی گروه محترم برای روزهای آغازین نمایش در نظر گرفته شده و فعلا برنامه‌ای برای ادامه آن در سانس‌های آینده به تیوال اعلام نشده است.
۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید



آنان که خود کامل و قاطع نمی دانستند
آموزگارمان شدند


یکی بز بودن را تلقین مان کرد
و دیگری گرگ شدن را یادمان داد
یکی از ترس ، درهای دنیا را به رویمان بست
و دیگری با شجاعت به ما آموخت که هر که از راه رسید در را به رویش بگشاییم
یکی به کل گیاه خوارمان کرد
و دیگری گوشت هم نوعانمان را به ما چشاند
یکی گفت : کسی که با حیوانات بی‌رحم است در رفتار با آدم‌ها نیز چنین است
دیگری گفت : زندگی همان پنج سال نخست کودکیست ، بقیه‌ اش نشخوار زندگیست
یکی ... دیدن ادامه » گفت : آن‌هایی که می‌خواهند حقیقت را بیابند ، باید به باورهایی که شتاب‌زده در کودکی دریافت کرده‌اند بی‌اعتماد باشند
دیگری گفت : تنها زیرک‌ترین و نادان‌ترین آدمیانند که هرگز تغییر نخواهند کرد
یکی گفت : میان همه‌ چیزهای قطعی ، قطعی‌ترینشان شک است
دیگری گفت : گفتمانی که نه خود قـانع می‌شوی و نه می‌تـوانی شخص رو به رو را قانع کنی ، با لبخندی تمام کن
یکی گفت : آدم‌ها تنها به این دلیل دست به کارهای نادرست می‌زنند که علاقه‌های واقعی شان را تشخیص نمی‌دهند
دیگری گفت : اگر می‌خواست مورد عشق قرار گیرد ، نخست باید از اجرای قضاوت و عدالت خودداری می‌کرد
یکی گفت : برای ما آرامشی در کار نیست . چون در میان توده‌هایی که پی در پی رشد می‌کنند ، لحظه به لحظه تنهاتر می‌شویم
دیگری گفت : هر کس باید راهش را خود اختراع کند ، بسازد و بیافریند
یکی گفت : تنهایی از اینست که دارای باورهایی باشی که برای دیگران پذیرفتنی نیست
دیگری گفت : به خاطر حرف مردم تغییر نکن ، این جماعت هر روز تو را جور دیگری می‌خواهند
یکی گفت : . . .
دیگری گفت : . . .
. . .

به هر ساز که زدند رقصیدیم


یتیم بودن سخت است
بسیار سخت است که در جنگل روزگارت
باز هم راه و رسم انسان ماندن را بیابی

لینک عکس : http://uupload.ir/files/74l7_bepedar.jpg


مرحبا
۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۶
من همیشه وقتی تصاویر کانال تلگرام شما را مبینم با خودم نمایش های اخیر را مرور میکنم و سعی میکنم مفهوم عکس را در آن نمایشها پیدا کنم و حدس بزنم آقای رحمانی کدام نمایش را مد نظر قرار داده اند . در هر حال سپاسگزارم از وجودتان در تیوال .
۱۴ تیر ۱۳۹۶
باعث افتخار بنده است عزیز
من بسیار متشکرم از شما
۱۴ تیر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چگونه در ده گام از پایان خوش یک داستان کودکانه ، به جنون و فاجعه کامل برسیم ؟

شاید جالب باشد که همه هرج و مرج ها و آشفتگی های مشمئز کننده و آزار دهنده ای که در این اجرا شاهد آن هستیم ، منطقی ساده و سر راست دارد، یک روند مشخص برای این هرج و مرج کامل ؛

1.مواجهه با منطق صفر و یک ها یا مرحله " دوگانه ها "
در این جا به خودمان که می آییم می بینیم همه چیز در اطرافمان صفر و یکی است ، دوگانه است ، متضاد است ، غیر قابل جمع است ، یا آن یا این است : یا باید ترسید یا باید ترساند ، یا باید شکار کرد یا باید شکار شد ، یا باید خورد یا باید خورده شد ، یا باید گرگ باشی یا باید بز ، یا باید علف خورد یا باید گوشت ، یا باید زوزه کشید یا باید بع بع کرد و ....

2.راهبرد اول : نادید گرفتن تضاد ها و برهم زدن آن ها یا مرحله ی " انگارنه انگار"
با خودمان می گوییم : ای بابا این طوری که نمی شود ! اصلا بی خیال همه این ها می شویم و دوباره از اول می نویسیم همه این تضاد های دست و پا گیر را ، این بار بدون اختلاف یا تخاصم ، بینشان آشتی برقرار می کنیم ! گرگ فاعل و خورنده و بز مفعول و خورده شونده می شوند زن و شوهر ، می شوند خواهر و برادر، رابطه تخاصم و دلهره آمیزبز و گرگ می شود زندگی مسالمت آمیز زیر یک سقف !

3. پیامد های اولیه : همزیستی ناایمن یا مرحله ی " پایان ماه عسل "
سرخوشی و خرسندی ناشی از پیوند ایجاد شده ، خیلی زود تمام می شود و نخستین نشانه های منفی ظاهر می شود ، طبیعت ، آرام سر بر می آورد ؛
بوسه و نوازش همسرانه می شود تماس همراه با خشونت گلوگیر!
دعواها و بازی های خواهر- برادری تبدیل می شود به " دست تو چرا به نیش منه ؟" ،
نگرانی و حمایت پدرانه می شود هجوم شبانه برای خوردن فرزند

4. ... دیدن ادامه » راهبرد دوم : عشق و فداکاری یا مرحله " عزیزم منو درک کن "
راهبرد نخست برای حل پس لرزه ها این است " اگه این چیزی که هستم اذیت ات می کنه ، همون چیزی میشم که تو دوست داری " ؛ گرگ استحاله می یابد و بز می شود .

5. راهبرد سوم : تردید و عصیان یا مرحله " ما باید بترسیم یا بترسونیم ؟"
بزی که از آغاز به او ترس و لرز را آموخته اند ، در جایگاه یک قربانی یا لقمه ی بالقوه ، از کوچکترین احتمال خطری نهی شده است و همواره در موضع ضعف و دفاع بوده است ، در زیست با گرگ ها ، تجربه ی بی واسطه ای از قدرت را می یابد . او در می یابد بع بع و ترس و لرز و علف تنها انتخاب های ممکن او نیست و همه ی این دوگانه ها قرارداد از پیش تعیین شده ی غیرالزام آوری است که به او تحمیل شده است . این می شود که بز می خواهد انتخابگر باشد نه پذیرنده ، پس اراده سر بر می آورد وعصیان می کند و خود را در قامت یک گرگ می بیند .

6. پیامد های ثانویه یا مرحله ی " مرگ تدریجی یک رویا "
ضعف بر توهّم قدرت پیروز می شود و طبیعت بر اراده ، غلبه می آید ؛ تجربه ی نبرد و شکار چیزی جز زخم و سرخوردگی برای بز ها ندارد !

7. پیامد های اساسی یک : بحران هویت یا مرحله ی " آشفتگی کامل "
نتیجه ی این جدال و تصادم فرسایشی میان بز بودن یا گرگ بودن ، بروز فشار سنگین در درون و پریشانی و سردرگمی کامل است . حالا هیچ چیز سرجای خودش نیست و هیچ کس نمی داند باید چه کند !

8. راهبرد چهارم : روی آوردن به عامل سوم یا غیر یا مرحله ی " جنون کامل "
بحران کهنه ی حل نشده ، جنون را در پی دارد ، این می شود که شنگول پریشان و سردرگم ، در میان گرگ های بز شده و بز های گرگ شده ، به جای خورده شدن یا خوردن ، راه سومی را انتخاب می کند : خودخوری !!

9. پیامد های اساسی دو : کنار رفتن پرده ها یا مرحله ی " شکاف عمیق "
شوک فقدان شنگول ، فشار را از درون به بیرون می آورد ، پرخاشگری و فرافکنی سر بر می آورد :
فاز نخست خشونت ؛ خشونت در کلام و روابط ، کلام رنگ اتهام و بی اعتمادی می گیرد و روابط گسلیده می شود .

10. راهبرد پنجم : بازگشت به غریزه یا مرحله ی " فاجعه کامل "
در میان آشفتگی درون و بیرون و جدال فرساینده ی طبیعت و اراده ، این غریزه بقا است که آرام سر بر می آورد و بر همه روابط و قوای دیگرغلبه می آید ! دیگر این که گرگ باشی یا بز یا این که مادر باشی یا غیر آن ، تفاوتی نمی کند ، گرسنگی و احتمال مرگ ، کار را به جایی می کشاند که به جای تهیه گوشت یا علف ، راه سومی برگزیده می شود : خوردن مردار شنگول !


و حالا سوال مهم این است که اکنون که فرجام کاربست این سلسله راهبرد های پنجگانه ، این چنین وحشتناک وغیر قابل تحمل است ، پس دقیقا با این دوگانه ها چه باید کرد ؟
جناب فتحیان گرانقدر،
بسیار بسیار عالی بود و حقیقتا لذت بردم از این تحلیل کامل و بی نقص.
سپاس از شما و قلم شیوایتان.
۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶
بسیار عالی
۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶
خانم محمدی بزرگوار و جناب ابراهیم
سپاس از شما که وقت گذاشتید و خواندید
۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

دخانیات عامل اصلی سرطان

تئاتر تجربی نام خوشایندی برای من است. چرا که گروهی در آن بدون نگرانی و پروا از بازخوردها، به تجربه و زندگی کردن لحظات یک نمایشنامه مشغول میشوند. نکته مسلم این است که نمایشنامه ی جناب مساوات تجربی نیست و پخته است. هرچند که شکل اجرایی آن طبق روال ایشان در هر اجرا تغییر می کند و تجربی میشود. اما تجربه تا کجا خوب است و ماحصل نهایی یک اجرا بالاخره چیست و چه زمانی باید دیده شود؟ و اینکه ما چند "بی پدر" چند "خ.ا.ن.و.ا.د.ه" و چند "یافت آباد" داریم؟

معناگرایی و معنابخشی و تفکرانگیز بودن "بی پدر" برای من بینابین است. چرا که در طول نمایش انگشت اشاره ای به سمت خودم میدیدم که دایما یک پیغام به من میداد: " فهمیدی یا تکرار کنم؟ " اساسا فکر میکنم کارگردانی در سایه ی یک والد بزرگ قرار دارد که ترس و درندگی را در کفه های ... دیدن ادامه » یک ترازو گذاشته و اندازه میگیرد. میدانیم که تماشای " بی پدر" نفس گیر است و همین نفس گیری گیراست، پس چرایی گنجاندن لحظات تلطیف کننده را نمیفهمم و نمیپذیرم که نامش گروتسک است. چون گروتسک نمیخنداند..در فضایی قرارت میدهد که ندانی بخندی یا وحشت کنی..پس کاش شرایط جوری بود که میتوانستم به وحشت کردن ادامه بدهم..نقطه پایان نمایش برای من آنجا بود که لاشه ی شنگول را دیدم.

به لحاظ دیداری و شنیداری از نمایش حظ وافر بردم . تسلط بازیگران که صحنه را با تمام وجود بلد بودند و کروکی جای جایش را با بدنهای بینظیرشان به من نشان دادند همیشه در خاطرم خواهد ماند
«فهمیدی یا تکرار کنم؟»

مارال جانم چقدر جمله جالب و پرمعنایی است. تو بی نظیری دوست جانم♥
۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶
مارال عزیز بسیار زیبا نوشته بودید ..سپاس
۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۶
ماهروی عزیز از مهر و توجه شما ممنونم :)
۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی نام محمد مساوات روی اجرایی باشد، من تماشای آن را از دست نمیدهم و هربار منتظرم ببینم آیا شاهکاری مانند "خانه وا ده" تکرار خواهد شد یا نه! این بار من در کنار انتظار طولانی توأم با سکوت در پشت در خانه بزها، مدت بیشتری منتظر ماندم تا اجرایی که انتظارش را داشتم شروع شود و درست در صحنه تراژیک حبه انگور، این اجرا برایم زنده شد و تا آخرین لحظه نیز از اوج نیفتاد!
دکورِ ساده و در عین حال کدر و خشن، به موازات متن اجراست، و موسیقی (به جز زمانهایی که موسیقی ماریو(!) پخش میشود) نیز انگار بازیگر هفتم این اجراست که در لحظاتی -مانند صحنه آخر- چنان تأثیر مضاعفی بر اجرا دارد که نفس را در سینه تان حبس خواهد کرد.
مساوات در اجرای یک امر بی نظیر است و آن حرکات عجیب و غریب بدن است که مانند مهری در تمام سابقه اش به چشم میخورد؛ انگار تلاش میکند از حرکات یا صداهایی که ... دیدن ادامه » بازیگران در اوایل شروع کارشان در تئاتر تمرین میکنند و با خود فکر میکنند "این کارا به درد چه اجرایی میخوره آخه؟" استفاده تام و تمام را داشته باشد. "خانه وا ده" یکی از بارزترین نمونه های آن است و بی پدر، با بازیهای فوق العاده اش، شانه به شانه آن قرار گرفته است؛ حرکات بدن بزها با لرزشی همیشگی درطول اجرا همراه است که آن را از حرکات گرگها -که تماما گویی حس اعتماد به نفس آنها را القا میکند- متمایز میکند. جالب اینجاست که پس از مسخ نیز، حرکات بزی که گرگ شده چیزی در میانه این حرکات است، چیزی بین ترس و اعتماد به نفس. آخرین صحنه اجرا -که شاید میزان خشونت آن کمی زیاد باشد، اما شاید لازمه این اجرا و پایان بندی آن است- به خوبی بیانگر این حرکات است؛ تمامی بازیگران در این صحنه بی دیالوگ با زبان بدن احساسشان را بازگو میکنند و برای مثال مادربزی را میبینی که ابتدا با ناراحتی از خونهای روی دیوار شروع میکند و بعد صورت گرگ یا بچه ها را لمس میکند و دست آخر سراغ گوشت میرود، و یا حس رهایی نهایی را در گرگک میفهمی یا حس عذاب وجدان را در تمام حرکات بچه ها میبینی، و اگر نبینی چطور حرف این اجرا زده شود که پس از بی خود شدن و بی ذات شدن، دیگر هیچ چارچوبی باقی نخواهد ماند و درد بی پدری به گناه برادرکشی می انجامد...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"فیلم من نه در مورد ویتنام است و نه در مورد آمریکا و نه در مورد سیاست بلکه نگاهى فلسفى است به خشونت نهفته در انسان و زمینه هاى بروز آن "  
 (نقل به مضمون از استنلى کوبریک در مورد غلاف تمام فلزى).  

 دوستان به حق تحسین هایی رو که این کار شایسته ى آن است نثار آن کردند و بنده قصد تکرار ندارم. کار منشورى است که هر کدام از دوستان از زاویه اى به آن نگاه میکنند تاویلها و معانى جدید بدست میاورند و این غنایی است که در هر کارى نمی توان پیدا کرد. من از زاویه طراحى صحنه فوق العاده ى کار وارد این بحث میشوم. بدون هیچ اغراق یا جوزدگى این صحنه یک شاهکار به تمام معنا بود. به قدرى درست و فکر شده که در همان نگاه اول تماشاگر را گیر مى اندازد. براى به تصویر کشیدن خشونت و چیرگى آن بر انسان امروز محملى بهتر از یک قصه ى سیندرلایی از نوع ایرانى نبوده جایى که همیشه خیر بر شر ... دیدن ادامه » غلبه میکرده اما حالا به قول بونوئل با غلبه نهایى شر برخیر بهتر است خوانش جدیدى از این قصه و قصه هاى مشابه داشته باشیم. خوانشى که خیر ابتدا با شر پیوند میخورد و بعد به خدمت آن درمى آید و از آن سبقت هم میگیرد. اما موتور محرک و منبع تغذیه ى چنین فرجام شومى بر دنیا خشونت است. خشونتى که از روزهاى اول زندگى در ذهن انسانها پمپاژ شده و تقدیس میشود. براى بستر این نمایش صحنه اى دو بعدى طراحى شده است کاملا شبیه به بازیهاى کامیوترى دو بعدى ساده که مثلا مناسب کودکان است اما تم اصلى همه آنها این است که بکش و برو جلو! و این تمام بازی زندگى انسان معاصر است که در آن گیر افتاده است! بازیهایى که اگر یادتان باشد برگشت رو به عقب هم ندارند و فقط باید جلو رفت! المانهاى صوتى در انتهاى هر صحنه دقیقا از این بازیها برداشت شده و حس را تقویت میکنند. گذشته از این موضوع خود دو بعدى بودن فضا باعث شده فضا از واقعیت سه بعدى فاصله بگیرد و تماشاگر بهتر احساس وارد شدن در یک فضاى غیرواقعى و کابوس وار را احساس کند. بقیه المانهاى صحنه مثل نورها در شب و روز و رنگ خوف انگیز دیوارها و در نهایت خون  روی دیوارها کار را به نحو تحسین برانگیزى تمام میکنند.  
 نوع بازیها و حرکات بازیگران عالیست و این فضاى کابوس گونه را عالى روایت میکند در حالیکه سهل انگارى در این کار راحت میتوانست کار را مضحکه کند. من حتى اطنابها و تکرارها و کشدار بودنها رو هم پسندیدم چون در زمینه ى چنین فضاى عجیب و سوررئالى توجیه خودش را پیدا میکند و به خلق این فضا کمک میکند. مکث و سکوت طولانى ابتداى نمایش کاملا تماشاگر را آماده کرده و گارد منطقى او را باز میکند تا وارد دنیاى عجیب کار شود.  
یک نکته هم خدمت دوستانى عرض کنم که از خشونت کار گله کرده اند. این کار در مورد خشونت است انتظار چه چیزى را داریم؟ خشونت دنیا تقصیر کوبریک و دی پالما و تارانتینو نیست این بزرگان منعکس کننده ى آن و تلنگر زننده بوده اند ! مقصر غده سرطانى ما رادیولوژیستى که عکس آن را نشانمان میدهد نیست! غلاف تمام فلزى کوبریک و ضایعات جنگ دى پالما جلوى جنگ ویتنام را نگرفت و قرار هم نبود بگیرد اما از کجا میدانید با موجهایی که به پا کردند و تاثیرشان روى دنیا جلوى چند جنگ دیگر را گرفت
 قرار نیست همیشه گل و بلبل ببینیم بگذار کمى هم احساس اشمئزاز و ناراحتى کنیم شاید برایمان لازم باشد!  لازم است به «بی پدر »یه این اجتماع فکر کنیم!
جناب مساوات با این کار واقعا کار بقیه را سخت کردند چون سطح انتظار و توقع ما را بالا بردند و چه بهتر از این! صمیمانه از ایشان و تیم خلاق و پیشرویشان تشکر میکنم و منتظر کارهاى آینده شان میمانم 
پرندیس جانم،
چقدر عالی به تشابه فضای داستان به بازیهای دوبعدی کامپیوتری اشاره کردید.
اتفاقا صدای بازیهای کامپیوتری انتهای هر صحنه حس این تشابه را در ذهنم تقویت میکرد.
ممنون از قلم شیوایت نازنینم
۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۶
جناب فتحیان بسیار ممنونم از مطلب تکمیلی مفید و به جای شما به خصوص قسمت آخر: :تعلق و مناسبت بازی های کامپیوتری صفر و یکی و داستان آشنای هزاران بار شنیده شنگول و منگول به هم و موضوع کودک و کودکی
سپاس از حضور ارزشمندتان
۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۶
خواهش میکنم اردشیر گرامی، همانطور که بهتر از من میدانید خشونت امری نهادینه در ذات طبیعت و تمام موجودات از جمله انسان است غیر از این بود هستی تدوام نمی یافت و تکاملی هم شکل نمی گرفت به همین ترتیب نمیتوان خیر و شر را از هم تفکیک کرد و منتظر غلبه خیر بر شر ... دیدن ادامه » بود البته از شر تفسیرهای متفاوتی میتوان ارائه داد اینجا منظور نتایج کنش های بین آنهاست بنابراین اگر منظور شما را درست متوجه شده باشم ایندو جدا از هم نیستند
۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید