تیوال علی محرابیان | دیوار
S3 : 04:33:25
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
دیوار موسیقی رو که می بینم یاد نیازمندی های همشهری میافتم
میشه در مورد موسیقی حرف زد
امیرمسعود فدائی این را خواند
زهره مقدم و بامداد این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مشتی علی کوچه های محله رو نگاه می کرد و می رفت
پسر بچه با دفتر مشقی که دستش بود، از کنارش رد شد
دیوانه نشسته بود کنار مغازه عطاری و مشتی علی همین جور که از کنارش رد می شد
چشماشون همدیگر رو دنبال می کرد اما جفتشون هم فهمیدن که فعلا با هم حرفی ندارن
بعد مشتی علی یه دستی تکون داد رو رد شد
برف میومد
مغازه خرازی پارچه های جدید آورده بود و بوی پارچه جلوی مغازه رو پر کرده بود
طوری که وقتی از کنارش رد می شدی می خواستی تمام روز رو با این بو و یک لیوان قهوه و آهنگ دیوانه من سر کنی
پارک خلوت بود به جز چند تا ورزش کار که فکر کنم اگر ورزش نمیکردن از سرما یخ می زدن
مشتی علی سوار تاکسی شد و رفت سر کار...
تو تاکسی مشتی علی مدام با دستش بخار شیشه تاکسی رو پاک می کرد تا بتونه محله رو ببینه...
۵ روز پیش، پنجشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
داشتم می رفتم ولی وقتی رسیدم از شدت سکوت چشمام داشت بسته می شد
آهنگ این موقع ها بدرد میخوره
گوش دادم ولی فراموش نکردم
یاد بچگی هام افتادم
بارون و لامپ مهتابی و پنجره و یک لیوان شیر گرم
دیوار گرم خونه
مادرم در حال آشپزی
پدرم زنگ میزد و حالمون رو بعد از ظهر می پرسید
خواهر کوچولوم نرم خوابیده بود
اینا رو گفتم که تمام تلاشم رو می کنم و امیدم رو از دست نمی دم تا بتونم برای بچه های خودم این خاطره رو ایجاد کنم
امیدم رو ازدست نمیدم...به هیچ عنوان.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
+میشه صدای آهنگ رو کم کنی!؟
-چی؟
+صداشو کم کن میخوام یه چیزی بگم؟
.......
-بله چیه؟
+نگفتم که آهنگ آروم بزار گفتم قطعش کن؟
-بگو دیگه گوش میدم چه فرقی میکنه؟
+دیروز اومده بود دنبالت
(صدای آهنگ قطع شد)
-کی ؟
+اونی که منتظرشی تو آهنگ پیدا نمیشه باید بری دنبالش؟
-چی بخوام، از کی؟
+همونی که منتظرشی دیگه؟
-برو بابا...
(صدای آهنگ شروع شد....
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مشتی علی : به به چه خبر
دیوانه : دنیا برام بزرگ شده
مشتی علی : باز دو دقیقه خواستیم حرف بزنیم فاز فلسفی به خودش گرفت
دیوانه : برای تو بزرگ نیست
مشتی علی : منظورت چیه
دیوانه : این همه آسمون و کهکشان و ستاره و...
مشتی علی : میخوای برش داریم
دیوانه : نه اگر بردارین من میمیرم
مشتی علی : چی میگی، شوخی کردم
دیوانه : ولش کن...


------------------------------------------------------------------------------------------------------
شما رو به گوش دادن موسیقی زیر دعوت میکنم
https://dl.vmusic.ir/2019/06/Ludovico%20Einaudi%20-%20Seven%20Days%20Walking%20(Day%204)%20(2019)%20320k%20[Vmusic.ir]/09.%20Matches%20(Day%204).mp3
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کاش مرغان دریای مرا می دیدند
کاش سر آن کوچه کاه گلی
میوه ای بود و آن را می چیدم
کاش صدایم به خودم می رسید
کاش قدم هایم مرا می دیدند
کاش بعد باران رنگین کمان بود
کاش رنگیِ رنگین کمان را می دیدم
کاش آفتاب را می دیدم
کاش زیر این سقف کبود, ماه را می دیدم
کاش مادرم را می دیدم
ای کاش هایم زیاد است
کاش حوصله ای را می دیدم
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سالی...
دو سه سالی یکبار
دیدنت بس...
بوییدنت بس...
ای ناشناس آشنا
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دلم توان دیدن دوردست ها را ندارد
مردمی که می آیند
چنان از آن می گویند که دلت برای خودت می سوزد
امروز غمگین و دیروز شاد بودم اما هنوز در حسرتش مانده ام
هر روز که می گذرد دور تر می شوم
آن قدر وضعم خراب است که حتی جیک جیک هم نمی خواهم بکنم
آن سوی دریاها شهری است
گفتم به درد و دلم ادامه دهم و از آن شهر بگویم
اما دیدم فقط من نیستم که هنوز ندیده ام
اینجا کسی بود که بر روی دیوارش نوشته بود

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان ... دیدن ادامه » را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند

پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت

ای کاش مردم آن شهر به ما می گفتند
ساخت آن قایق سخت ست
تا قبل از آنکه ببینم آبی دریا را بدانم
قایقی باید ساخت
قایقی محکم که نه آبیها و نه پریان بتوانند دلم را ببرند
آنگاه دلم آرام می شود که این سختی برای آن قایق نیست
برای آن شهر است
شهری که پس از آمدن آن کشتی نوح از دریا
شد برای من و تو آن رویا
آریــانا فدائی این را خواند
سید فرشید جاهد و مسعود این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خداوند شما را از نیستی به هستی آورد و گوش و چشم و دل ها به شما عطا کرد و حال آنکه بسیار کم شکرگزاری می کنید.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
هنگام خواندن نامه های تو پشیمان می شوم
و گاهی خوشحال
هنگامی که با من حرف می زنی آرام می شوم
اما وقتی به چشمانم در چشمان تو نگاه می کنم یاد بند دلم می افتم که گاهی در مسیر
از حافظه ام آویزان می شود و زیر پای دیگران می رود
بند بند وجودم را دوباره به مهربانی تو وصله می کنم
ای جانم کی می شود که من را با خود به آن طرف مرز عاشقی ببری
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رهرو ام
رهرویی پیاده در دشت
تا به خود آمدم استراحتگاهی دیدم
نشستم
آرام بود
صدایی نمی آمد
یعنی میومدا ولی اولاش نمیومد.... می رفتم میومدم , می رفتم می ومدم ,صدای باز ی ,شلوغی , دعوا , آشتی , آدما , حیوونا, گلا , درختا , همه چی صدا داشت , حتی فن لپ تاپم هم صدا داشت , بادم صدا داشت, موتور سیکلت هم صدا داشت , درس و مشق و کنکورو و.... عاشقیو دلسپردگیو..... فراموشیو.....
همشون صدا داشتن تا همه جا ساکت می شد ساعتم شروع به صدا دادن می کرد فصلا صدا میداد , سال ها صدا می داد , یاد ها صدا می داد
هه.... خرخر ها صدا میداد , از دست رفته ها صدا میداد مادربزرگ صدا میداد
آرام بود
اما من آرام نبودم
هنوز هم منتطر صدای او هستم
نمی دانم کیست
اما دلم می گوید بالاخره یک نفر باید منتظرت باشد
نمیشه که هیشکیو هیچی منتظرت نباشه
اصلا ... دیدن ادامه » من چکار میکنم تو این دشت
چرا کسی جواب منو نمیده
خورشید تو برای چی داری میتابی , صدات هر روز تو گوشامه
آره همه کلا دارن میگن یکی منتطرته
کو کجاست چرا کارو یه سره نمیکنه
عجب آبی داره اینجا آدم کیف میکنه
فردا خیلی کار دارم , ایول شنبه هم که تعطیله و .... به به .....
ای بابا پروژمو چکار کنم مونده هنوز
آخ آخ گشنمه.... برم یه چیزی بخورم




اینکه از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟ به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنمو خودتون بهتر از من میدونین , یا شایدم حفظ کردیم , یاشایدم تو سوال اول موندیم , اینا مهمه ولی من میگم مهمترین سوال مولانا دلیل آمدنمونه , گیرم ندونی از کجا اومدی یا به کجا میخوای بری , اما اینکه الان برای چی تو این عالم به قول فلاسفه هیولا داری زندگی میکنی خیلی مهمه بزارین داستانی رو براتون تعریف کنم
کسی آمده بود حرم امام رضا و خواهش و تمنا که امام رضا یک وام می‌خواهم. کسی نبود به او بگوید، اگر از امام رضا می‌خواهی چرا وام؛ پول بگیر که دیگر برنگردانی. بعد داخل فکر می‌رفت و به خود می‌گفت حالا امام رضا از کجا می‌خواهد وام جور کند؟!
کسی در قبال کاری که برای پیامبر کرده بود از او درخواستی داشت گفت خوب بگو، مرد گفت باید بروم فکر کنم سپس آمد و از پیامبر خواست که می‌خواهم در بهشت هم‌درجه‌ی شما باشم. پیامبر به او فرمودند خودت فکر کردی یا کسی به تو کمک کرد. او گفت در این دنیا هرچه بگیرم درنهایت نیست و نابود می‌شود. فکر کردم که چه بخواهم که برایم بماند. پیامبر به او فرمودند: ُ أَعِنِّی بِکَثْرَةِ السُّجُودِ. یعنی در عبد بودن من را کمک کن.
تفاوت نگاه دو انسان بالا در نگاهشون به جایی که هستن و کاری که باید بکنن هست و اینکه فکر میکنن به کجا میرن بستگی به شناختی داره که اونا نسبت به جایگاهشون و دلیل آمدنشون نسبت به این دنیا دارن , این نگاه باعث میشه ما بفهمیم در آینده چه چیز هایی در انتظارمون هست.
امید وارم منو ببخشید که زیاد حرف زدم
پیشاپیش میلاد رسول اکرم و امام جعفر صادق علیه السلام تبریک عرض میکنم
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
فلک بی تاب عشقی آتشین است
منور آسمانها و زمین است

چراغ روشن ماه شب افروز
به حیرت از دو نور مه جبین است

مبارک بر همه میلاد صادق (ع)
که با میلاد پیغمبر قرین است

و صادق (ع) وارث علم پیمبر
از او بنیاد دانشگاه دین است

منزه طینت و خوی محمد (ص)
فروغ دین و قرآن مبین است

چراغ آسمان آفرینش
و بر دلهای ما نور یقین است

کلامش پرتو لطف الهی
زلال ترجمان یا و سین است

ملائک عاشق دیدار احمد
و نور دیدگان مسلمین است

و او در آفرینش قطب عالم
رسول صادق و پاک و امین است

فلک خم گشته در اکرام و تعظیم
که او تاج رسالت را نگین است

جهان خرم از این فرخنده میلاد
شمیم گلشن و خلد برین است

بیفکن پنجه در حبل الهی
که بی شک مصطفی حبل المتین است

نوشته بر رواق عرش با نور
میان انبیا والاترین است

زمین پرتو فشان از نور توحید
تمام آسمان محو زمین است

این شعر البته اثر خودم نیست

۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رهگذری در حال گذر از یک مسیر بود , مسیری ساده و کوتاه , دارای خط پایان
بدون هیچ مزاحمت
همه چیز خوب بود
در طول مسیر با کسانی برخورد کرد که مسیرشان
سخت و طولانی و بدون خط پایان مشخص
از خود سوال کرد
چرا آن ها مسیری را که من می روم را نمی روند
هم من هدفم مشخص هست هم آن ها
پس چرا ؟
رفت تا از خودشان بپرسد
به آن ها نزدیک شد
رنج دید
سختی دید
فداکاری دید
دروغ دید
همدلی ... دیدن ادامه » دید
دوست داشتنی دید که تا به حال ندیده بود
ظلم دید
عشق دید
خواست مسیرش را عوض کند , بدون اینکه سوالش را مطرح کند
هنگامی که وارد آن مسیر شد
سوالش را به یاد آورد؟
اما جوابش را نمیتوانست بیان کند.


۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیوانه : سلام
مشتی علی :سلام
دیوانه : یه چیزی بود که چند وقت می خوام بهت بگم ولی نمیدونم چطوری بهت بگم
مشتی علی : چیرو می خوای بگی
دیوانه : اون روز که رفتیم دکتر برای کبدت....
مشتی علی : آره میدونم گفت چربی زیا...
دیوانه : نه... , اینو که می دونستی...
اون روز که از بیمارستان رفتیم بیرون دکتر شماره منو داشت و بعد از چند روز گفت به این خاطر بعد از ملاقات چیزی رو که میخواست بهم بگه رو به من نگفت که شاید نتونم خودمو کنترل کنم
مشتی علی : خوب؟.........!
دیوانه : اون گفت...اون گفت ....اون....(تنفس عمیق و بلند)
تو میمیری
مشتی علی : یعنی چی؟؟... آزمایشام که خوب بود
دیوانه : نه ..... نه .....
به من گفت تو میمیری , داشت در مورد من حرف می زد
مشتی علی : آخه چرا ...؟
دیوانه ... دیدن ادامه » : دلیلش مهم نیست,یعنی هست ولی بیماری بیماریه چه فرقی داره
مشتی علی : حالا یعنی چی؟,چکار میشه کرد
دیوانه : میدونی یاد چی افتادم...
یاد قول هایی که به خدا داده بودم
یاد آرزو هایی که تو این دنیا داشتم
چکار میشه کرد؟
باید بگم چکار می شد کرد, این زندگی لامصبو باید از اولش خوب میرفتم
مشتی علی : کی از اولش خوب رفته که تو می خواستی بری ؟
دیوانه : آره ولی من صد بار همون اشتباهو میکنمو بازم میگم دفعه بعد...
مشتی علی : ببین منو به کجا میکشونی , باید بریم یه دکتر دیگه...تو باید خوب بشی...
دیوانه : هیچ وقت فکر نمیکردم مرگ واقعیه....
میدونستم هست ولی نمیدونستم این قدر آدمو ضعیف میکنه...(چهره ای ترسان و کودکانه)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
به نام خداوند بخشنده و مهربان
تا آنگاه که وقت مرگ هر یکشان فرا رسد در آن حال آگاه و نادم شده گوید بارالها مرا به دنیا بازگردان
تا شاید به تدارک گذشته عملى صالح به جاى آرم و به او خطاب شود که هرگز نخواهد شد و این کلمه (مرا بازگردان ) را از حسرت همى گوید و از عقب آنها عالم برزخ است تا روزى که برانگیخته شوند
پس آنگاه که نفخه صور قیامت دمید دیگر نسبت و خویشى در میانشان نماند و کسى از کس دیگر حال نپرسد
پس در آن روز هر آن که اعمالش وزین است آنان رستگارانند
و هر آن که اعمالش سبک وزن باشد آنان کسانى هستند که نفس خویش را در زیان افکنده به دوزخ مخلد خواهند بود
آتش دوزخ صورتهاى آنها را مى سوزاند و در جهنم زشت منظر خواهند زیست
(و به آنها خطاب شود) آیا آیات من بر شما تلاوت نشد؟ و شما از جهل تکذیب آیات ما نکردید؟
آن کافران در جواب گویند بار الها به ما (رحم کن ) که شقاوت بر ما غلبه کرد و کار ما به گمراهى کشید
پروردگارا ما را از جهنم نجات ده اگر دیگر بار عصیان تو کردیم همانا بسیار ستمکار خواهیم بود
باز به آنان خطاب سخت شود اى سگان به دوزخ شوید و با من لب از سخن فرو بندید
زیرا شمایید که چون طایفه اى از بندگان صالح من روى به من آورده و عرض مى کردند بارالها ما به تو ایمان آوردیم تو از گناهان ما درگذر و در حق ما لطف و مهربانى فرما که تو بهترین مهربانان هستى
در آن وقت شما کافران آن بندگان خاص مرا تمسخر مى کردید تا آنجا که مرا به کلى فراموش کرده بر آن خداپرستان خنده استهزاء مى نمودید
من هم امروز جزاى صبر بر آزار و سخریه شما را به آن بندگان پاک خود خواهم داد و آنها امروز سعادتمند و رستگاران عالمند
آنگاه خدا به کافران گوید که مى دانید شما چند سال در زمین درنگ کردید
آنها پاسخ دهند که تمام زیست مادر زمین یا یک روز بود یا یک جزء از روز (اگر ما خطا گوییم ) از فرشتگان حسابگر عمر خلق باز پرس
خدا فرماید شما اگر از حال خود آگاه بودید مى دانستید که مدت عمرتان در دنیا بسیار اندک بود
آیا چنین پنداشتید که ما شما را به عبث و بازیچه آفریده ایم هرگز به ما رجوع نخواهید کرد
زیرا خداى به حق ، برتر از آن است که عبث کند که هیچ خدایى به جز همان پروردگار عرش کریم نخواهد بود
و هر کس غیر خدا کسى را به الهیت خواند حساب کار او نزد خداست و البته کافران را فلاح و رستگارى نیست
و تو اى رسول ما دعا کن و بگو بارالها بیامرز و ببخش که تو بهترین بخشندگان عالم وجودى
راست گفت خداوند بزرگ و بلند مرتبه
راست گفت.....
سوره مومنون ، آیات 99 - 118
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
در پایان بنده حقیر سوالی داشتم که ممکن است جوابش راه گشای دیگران باشد.
ریشه خود خواهی چیست ؟
با آرزوی خیر برای شما دوستان تیوالی که تو این دنیای بی حرکت از طرف آدم ها
نوشته هاتونو برای دیگران می نویسید
نگین صادقی، زهره عمران و تیلا بختیاری این را امتیاز داده‌اند
جناب محرابیان گرامی، اول من یک سوال دارم، آیا خود خواهی به معنای دوست داشتن خود ایرادی دارد؟اگر نتوانیم خود را دوست داشته باشیم میتوانیم دیگران را دوست داشته باشیم؟
۰۳ آبان ۱۳۹۵
خانم پرندیس ممنون از جوابتون
منظور من فقط خودخواهی هست بدون در نظر گرفتن دیگران
یعنی تمام کار های ما بر محور پاداش برای خود باشد که حتی حاضر به سود رسیدن برای دیگران نباشیم
و در صورت اجبار با رساندن سود به کس دیگر, باز هم سودی حاصل ما شود و ما برای رسیدن ... دیدن ادامه » به آن سود, برای طرف مقابل کاری انجام دهیم
وگرنه خود را دوست داشتن لازم هست اما خود پرستی خیر
البته پیام شما رو چون مخاطبتش من بودم جواب دادم
هدف من از طرح سوال شنیده شدن نظر دیگرا ن در باره چیز هایی هست که برای ما یقین هست اما ممکن است به شک و دوباره به یقین تبدیل شود که این جز با همفکری و..امکان پذیر نیست
خوشحال می شوم که این مسیر در این سایت فرهنگی که همه به نوعی صاحب نظر هستند رشد یابد
۰۷ آبان ۱۳۹۵
درود گرامی
این توضیحی که شما دادید فقط بعد کوچکی از خودخواهی را در برمیگیرد این مدل شخصیتی نشانه افرادی است که خساست مادی و معنوی را باهم دارند یعنی حاضر نیستند به هیچ نوعی به دیگران کمک کنند. ریشه این امر هم میتواند متفاوت باشد مثلا زندگی کردن در خانواده ... دیدن ادامه » ای که اینگونه زیسته اند یا حتی شاید تجربه های تلخی که نتوانسته اند با آن کنار بیایند .........
خودخواهی در روابط دوستانه و حتی عاشقانه که فرد بجز راحتی و به مقصود رسیدن خودش به چیز دیگری نمی اندیشد و این نیز ریشه در کودکی شخص دارد شاید به نوعی مورد توجه نبوده و یاحتی گاهی بیش از اندازه مورد توجه بوده است.
به هرحال تمام مشکلات روحی و روانی ریشه در کودکی و جامعه ای که شخص در آن تربیت شده دارند حتی گاهی این رفتارهای در جوامع دیگر مورد نکوهش نیستند چراکه نهادینه شده اند . بحث بسیار گسترده ای است که در این زمان نمیگنجداما شناخت خود و دوست داشتن خود بسیاری از مشکلات را حل میکند.
۰۷ آذر ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مشتی علی : تو کسی رو دوست داری
دیوانه : یعنی چی ؟...
مشتی علی : بالاخره با هم دوستیم می تونی به من بگی...
دیوانه : آره خوب
یکی رو دوست دارم
مشتی علی : چقدر دوستش داری؟
دیوانه : خوب....
مشتی علی : به اندازه ای دوستش داری که هر چی گفت انجام بدی
دیوانه : نه خوب , هر کاری نه ...
مشتی علی : من یکی رو می خوام که هر چی گفت انجام بدم بدون هیچ تردیدی...
دیوانه : آره,هرچی بیشتر هم بگه آدم می خواد بازم اون چیزی بهش بگه ...
------------------------------------------------------------------------------------------------------
مساله انتخاب معلم و استاد و دلیل راه در مسیر تربیت نفوس و سیر و سلوک الی الله به حدی اهمیت دارد که گاه انبیای الهی، در مقطع خاصی نیز مامور به این انتخاب می شدند.
داستان خضر و موسی علیه السلام در سوره کهف در قرآن مجید که داستانی بسیار پر معنی و پرمحتوا است، چهره ای از این انتخاب است.
موسی علیه السلام مامور می شود که برای فرا گرفتن علومی - که جنبه نظری نداشت بلکه بیشتر جنبه عملی و اخلاقی داشت - نزد پیامبر و عالم بزرگ زمانش که قرآن از او به عنوان «عبد من عبادنا آتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما؛ بنده ای از بندگان ما که او را مشمول رحمت خود ساخته و از سوی خود علم فراوانی به او تعلیم داده بودیم. » یاد کرده است.
او ... دیدن ادامه » بار سفر را بست و به سوی جایگاه خضر با یکی از یارانش به راه افتاد؛ حوادث اثناء راه بماند، هنگامی که به خضر رسید، پیشنهاد خود را به آن معلم بزرگ، مطرح کرد؛ او نگاهی به موسی علیه السلام افکند و گفت: «باور نمی کنم در برابر تعلیمات من، صبر و شکیبایی داشته باشی! » ولی موسی علیه السلام قول شکیبایی داد.
سپس سه حادثه مهم یکی بعد از دیگری اتفاق افتاد؛ نخست سوار بر کشتی شدند و «خضر» اقدام به سوراخ کردن کشتی کرد که بانگ اعتراض موسی بر خاست، و خطر غرق شدن کشتی و اهلش را به خضر گوشزد نمود؛ ولی هنگامی که خضر به او گفت: «من می دانستم تو، توان شکیبائی نداری! موسی از اعتراض خود پشیمان گشت و سکوت اختیار کرد، چرا که قرار گذاشته بود لب به اعتراض نگشاید تا خضر خودش توضیح دهد.
چیزی نگذشت در مسیر خود به نوجوانی برخورد کردند «خضر» بی مقدمه اقدام به قتل او کرد! منظره وحشتناک کشتن این جوان ظاهرا بی گناه، موسی علیه السلام را سخت از کوره به در برد، و بار دیگر تعهد خود را فراموش کرد و زبان به اعتراض گشود، اعتراض شدیدتر و رساتر از اعتراض نخستین، که چرا انسان بی گناه و پاکی را بی آن که مرتکب قتلی شده باشد کشتی؟ به یقین این کار بسیار زشتی است!
برای دومین بار، خضر پیمان خود را با موسی علیه السلام یاد آور شد و به او گفت اگر بار سوم تکرار کنی همیشه از تو جدا خواهم شد؛ موسی فهمید که در این مورد سر مهمی نهفته است و سکوت اختیار کرد تا خضر خودش بموقع توضیح دهد.
چیزی نگذشت که سومین حادثه رخ داد؛ آن دو وارد شهری شدند، مردم شهر حتی حاضر به پذیرایی مختصر از آنان نشدند، ولی خضر علیه السلام به کنار دیواری که در حال فرو ریختن بود رسید، آستین بالا زد و از موسی نیز کمک خواست تا دیوار را مرمت کند، و از فرو ریختن آن مانع شود؛ باز موسی علیه السلام پیمان خود را به فراموشی سپرد و به معلم خویش اعتراض کرد که آیا این دلسوزی در برابر آن بی مهری منطقی است؟ اینجا بود که خضر
اعلام جدایی از موسی علیه السلام نمود، چرا که سه بار پیمان شکیبایی را که با خضر داشت شکسته بود؛ ولی پیش از آن که جدا شوند، اسرار کارهای سه گانه خود را برای او برشمرد و پرده از آن برداشت.
در مورد کشتی گفت: پادشاهی ظالم و جبار، کشتیهای سالم را غصب می کرد و من کشتی را معیوب ساختم تا مورد توجه او قرار نگیرد؛ زیرا کشتی تعلق به گروهی از مستضعفان داشت و وسیله ارتزاق آنها را تشکیل می داد.
جوان مقتول فردی کافر و مرتد و اغواگر بود و مستحق اعدام، و بیم آن می رفت که پدر و مادرش را تحت فشار قرار دهد و از دین خدا بیرون برد.
و اما آن دیوار متعلق به دو نوجوان یتیم در آن شهر بود، و زیر آن گنجی متعلق به آنهانهفته بود؛ و چون پدرشان مرد صالحی بود، خدا می خواست این گنج را برای آنها حفظ کند؛ سپس به او حالی کرد که من این کارها را خود سرانه نکردم؛ همه به فرمان پروردگاربود!
http://www.hawzah.net/fa/Book/View/45325/34795/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D8%B6%D8%B1
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هنوز هم بعضی اوقات فکر می کرد که خانه اش نیازی به تعمیر ندارد , تازگی ها کاری رو کماپیش ترک کرده بود , شاید چون آن کار را ترک کرده بود این حس به سراغش می آمد.
در دوران کودکی اش نمی دانست که خانه را باید ساخت , می دانست خانه را می سازند اما نمی دانست که خودش باید بسازد,فکر می کرد همه هستند و کمکش می کنند, کم کم که بزرگتر شد دید اطرافیانش دارند خانه های نصفه ی خود را می سازند و او هم که بی خبر خانه ای برای خود ساخته بود, بدون اینکه خود بداند , هنوز منتظر بود همه بیایند .
بی خبر از اینکه بقیه هم همین طور نصفه خانه شان رو ساخته بودن, بعضی ها البته خانه سازی تو خانه شان بود , که حرص آدم رو در می آورند , بعضی ها هم قبل از اینکه خونه به نصفه ی خود برسد میفهمیدن که باید شروع به ترمیم کنند ,گفتم ترمیم ,اصلا مگر از اول خراب بوده که باید الان شروع کنند به ترمیم.
آره زمین ... دیدن ادامه » این ناحیه طوری هست که آدم وقتی می آید داخل آن دوست دارد بماند بعد وقتی زمان میگذرد می بیند بدون اینکه بفهمد خانه ای برای خود ساخته است , البته هستند کسانی که تا آخر نمی فهمند که خانه ای باید ساخته بشود و به زندگی خودشان ادامه می دهند , بقیه هم که دارند خانه های خود را می سازند , کسی به کار کسی کار ندارد , می گفتند فردی بزرگوار که اول بار به اینجا آمده بود حرفی زد که می توانست بقیه رو قبل از اینکه خانه شان رو بد بسازند با خانه سازی آشنا بکند , تا خانه شان را آن طور که خود می خواهند بسازند آن مرد بزرگوار می گفت:
((هرگاه قصد کارى کردید، به پیامدهاى آن بنگرید؛ اگر من در عاقبت کار خود اندیشیده بودم، آنچـه بـه سـرم آمـده، نمى آمـد.))(1)
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1-چهل حدیث « گهرهای قدسی » >حدیث شماره : 1601 (حضرت آدم علیه السلام)
قسمت سوم
نویسنده : گاهی در خیابان,گاهی در مترو,گاهی در مغازه,گاهی در پارک,گاهی در حال اخم,گاهی در حال خنده و گاهی در جلوی آینه می توانید او را ببینید,او شما نیستید
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی معمایی است برای پیدا کردن و شناختن
خود
وقتی کسی خود را در زندگی گم می‌کند
فلسفۀ زندگی
را نشناخته است
باید در لابلای زندگی دنبال خودمان بگردیم.

استاد پناهیان
دیوانه : امروز رفتم بیرون یک آقایی بود داشت روزنامه می خوند
مشتی علی : چیز عجیبیه مگه
دیوانه :آخه روزنامه رو برعکس گرفته بود دستش
مشتی علی : هههه...
دیوانه : چرا می خندی؟
مشتی علی : خنده نداره..
دیوانه : آخه رفتم کنارش نشستم بعد از چند دقیقه برام داشت از چیز های تو روزنامه حرف می زد
مشتی علی : خوب حتما داشته یک چیزی از خودش در می اورده به تو میگفته
دیوانه : آخه حرفای خوبی میزد
مشتی علی : خوب مگه همه ی حرف های خوب تو روزنامه هست
دیوانه : می دونی فکر کنم داشت با این کارش نظر بقیه رو جلب میکرد تا حرف های این چند سال زندگیشو به مردم بزنه
مشتی علی : چرا حرفشو مثل آدم نمیزنه
دیوانه : من الان بگم میخوام به حرف های من گوش بدی برای تو مفیده گوش میدی
مشتی علی : شاید..
دیوانه :هنر چیزیه که باعث میشه تو در پس زمینه اون حرف های دلتو بزنی
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کمال ... دیدن ادامه » الملک: دامن هنر در این مُلک همیشه آلوده است، از حافظ تا من.

کمال الملک / علی حاتمی


بسیار عالی بود
۲۹ شهریور ۱۳۹۵
عالی ومفید
ولی به نظر من هنر یه چند تا وظیفه دیگه هم داره
متعهد بودن مهم ترین وظیفه هنر
بقول بامداد هنر دشواری وظیفه است
۳۱ شهریور ۱۳۹۵
درود بر شما
بسیار عالی
۳۱ شهریور ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شب عاشقانگی است و من شده ام گدای تو یاعلی
به امید آن که صدای من برسد به اهل سما علی
چه کنم اگر که در آن میان نرسد صدا به صدا علی؟
تو که‌ای که نام بلند تو به خدا رسانده مرا علی؟
به خدا که با تو رسیده ام به زلال ذات خدا علی

تو که‌ای که فراتری از مکان و چنین گذشته‌ای از زمان؟
تو که‌ای که از تقید تن، زده پل به مرکز بی کران؟
تو همان که در تو به حیرتم، تو همان که إنس و فرشتگان
تو همان که درک اهل جهان شده در صفات تو ناتوان
تو همان که قبله‌ی اهل دل، تو همان که قبله نما علی

نه عجب که درّ نجف شود قطرات اشک زلال تو
ظلمات بود و تو آمدی، «کَـشَـفَ الدّجی» به جمال تو
تو محمدی و به این سبب «بَـلَـغَ العُلی» به کمال تو
حسنی ... دیدن ادامه » و حسین و فاطمه، «حَـسُـنَـت جمیع خصال» تو
صلوات بر تو و آل تو، همه وقت، در همه جا علی

تو چگونه آمده‌ای بگو که نه حاضری و نه غایبی؟!
چه بگویم از جلوات تو، تو که جلوه گاه عجایبی ...
تو ابوتراب و ابوالیمی و طلوع کل مطالبی
پدر مکرّم زینبی و شریک هرچه مصائبی
برسان مرا به جوار خود، پس از آن به کرب‌و‌بلا علی

به خدا قسم که بدون تو همه جا همیشه مشوّشم
به بهشت بی تو نمی‌روم که بدون تو پُر آتشم
نخورم می از خُم دیگران که خمار کوثر بی غشم
به کدام شیوه بیان کنم که چه می کشم که چه می‌کشم؟!
نفسی اگر نظر نکنی به گدای بی سر و پا علی

چه خوش است در تصور من که تو «نون» بین «لـنـا» شوی
چه خوش است ای شه لافتی که شکوه نقطه با شوی
تو رسیده ای به وصال حق که امیر هر دو سرا شوی
همه ترس من بود از همین که خدا نکرده خدا شوی
شده ذکر هر شب قدر من «بِکَ یاعلی بِکَ یا علی»

نه فرشته‌ای و نه آدمی، تو فقط تجلّی ایزدی
تو نگین حلقه‌ی انبیا و شکوه حضرت سرمدی
چه در آسمان و چه در زمین تو سرآمدی، تو زبانزدی
تو عزیز خانه‌ی فاطمه، تو عزیز جان محمدی
و تویی که وقت مباهله شده شرح «أنفسنا» علی

که علیست «یَـحکُـمُ ما یُـرید»، علیست «یُـثبِـت ما یشاء»
که علیست کُنه سوره «روم» و علیست معنی «هَـل أتی»
که علیست «مُـنتَـهِـیُ الهِـمَـم»، که علیست سایه‌ی ماسوا
که علیست سعی به سوی حق و علیست مروه‌ی با صفا
نشود قبول حج کسی به خدا بدون ولا علی

به خدا به اذن خدا فقط ابدی شدی، ازلی شدی
و به کام مردم میکده می ناب لم یزلی شدی
ملکوت نابِ غزل شد و تو در آن عجب غزلی شدی
خبری رسید و در آن خبر تو فقط امیر و علی شدی
لِـتُـرابِ مَـقدَمِـکَ الفِـدا دل و جان عاشق ما علی

بنشین دوباره رجز بخوان که زمان کف زدن آمده
در قلعه‌ای که تو کنده ای ز هراس در سخن آمده
بروید از سر راه او که امیر بت شکن آمده
چه بد است عاقبت کسی که به جنگ تن به تن آمده
به سپاهیان و یلان بگو بدهند آب طلا علی

شده اند در مقابل تو همه شیرِ بی سر و یال و دُم
همه گفته اند و شنیده ام که شدند «مُـعتَرِفٌ بِـکُـم»
نگران آن همه «مرحبم» که فرار کرده و گشته گم
دل بی قرار و هوایی‌ام شده رهسپار غدیر خُم
به چهارده خُم می قسم احدی نرسیده تا علی

اسداللها، اذن اللها، به شب بلند عبادتت
به کدام رتبه رسیده ای که خداست شاهد رتبتت
به نجف رسیده مسافری که رسد به فیض زیارتت
به عنایتت به کرامتت به محبتت به شفاعتت
تو بگو به غیر حریم تو به کجا رود به کجا علی؟

همه شب نشسته خیال تو سر راه من، سر راه من
چه شود اگر که نگاه تو برسد شبی به نگاه من
به دو چشم غرق خیانتم، به دو چشم غرق گناه من
و تو ای سپیده نظر کنی به من و به روی سیاه من
چه غم از عذاب خدا اگر که تویی شفیع جزا علی

ثقلین مدح دو چشم تو شده روشنایی دفترم
که علیست ذکر مداومم، صلوات قند مکرّرم
به جهان مرید ابوذرم، مدیون مالک أشترم
نروم به زیر بیرق کس که غلام خادم قنبرم
همه عمر بنده‌ی حیدرم به حقیقت «إنّـما» علی

شاعر: احمد علوی
سلام
عید سعید غدیر مبارک باشد .
۳۰ شهریور ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خانه ای بود کاه گلی شروع شد به ترمیم آن خودش تمایلی نداشت اما روزگار همین طور نمی ایستاد و او را نگاه کند,و خودی از خود نشان داد
در اواسط کار گاهی جلوی روند خانه سازی را میگرفت اما قادر به انجام این کار نمی شد.
گاهی هم خودش کمک می کرد ,عجیب بود اما دیگر صورت زیبایی که از خانه خود می دید را فراموش می کرد.
اطرافیان او توجهی به کار و مسیری که او در حال طی کردن آن بود نداشتند , خبر داشتند اما دنبال نمیکردند.
آخر مگر خانه یک آدم که نیاز به ترمیم دارد قابل توجه میشود اما این خانه با خانه های دیگر فرق داشت کسی شروع کرده بود به ساختن این خانه که خانه سازی بلد نبود.
بالاخره او شروع کرده بود به خانه سازی , بدون تجربه و سابقه کاری , آدم ضعیفی خود را میدید اما روزگار او را به خانه سازی مجبور کرد ,
میتوانست که این کار را نکند اما تنها راه ترمیم خانه , ترمیم خانه بود.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
قسمت ... دیدن ادامه » دوم
نویسنده : گاهی در خیابان,گاهی در مترو,گاهی در مغازه,گاهی در پارک,گاهی در حال اخم,گاهی در حال خنده و گاهی در جلوی آینه می توانید او را ببینید,او شما نیستید
مرسی بابت این انتخاب .
نام پدیدآورنده اثر کیست ؟
چون نوشته اید : اثر دیگران .
۲۶ شهریور ۱۳۹۵
ممنون
نویسنده این داستان هر کسی که باشه روایت گر یک داستان هست
نویسندگان این داستان قطعات زندگی آدم های مختلف هست که این روایت گر آن ها را به هم چسبانده هست
پس نمیشه گفت که نویسنده واقعی چه کسی هست
تیوال باعث شد که بنده حقیر در اینجا سیاه مشق کنم
۲۶ شهریور ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیوانه :سلام مشتی علی ( نگاه دوستانه)
مشتی علی : ....(سکوت)
دیوانه : چی شده جواب سلام مارو هم نمیدی( لبخند ملیح همراه با نوعی نزدیکی)
مشتی علی :سلام..(طلبکارانه)
دیوانه : مشکلی پیش اومده (نگران)
مشتی علی : مشکل چی هست اصلا (اهمیت ندادن به موضوع)
دیوانه : یک چیز عادی که آدما بعد از یک بار مصرف کردنش دنبال تازش میگردن
و قبلیو دیگه حس نمیکنن (نامیدانه)
مشتی علی : خوب یعنی تو نمیگردی آقای عاقلتر (همراه با نگاه تحقیر آمیز)
دیوانه : چرا منم مشکل جدیدتر دارم اما از اینکه میتونم قبلی ها رو به راحتی حل کنم خوشحالم
برای همین کمتر منو درهم میبینی
مشتی علی :کلا مشکل داری خوشحالی
دیوانه : میدونم که میدونی جواب سوالت چیه
مشتی علی : آره میدونم ولی نمیدونم چرا کاربردی نداره این حرفا
یعنی رو من تاثیری نمی زاره
دیوانه ... دیدن ادامه » : چون به حرف هایی ک هایمان داریم عمل نمیکنیم
مشتی علی : عمل کنیم که چی بشه
دیوانه : تا مزشو بچشیم تا بهش ایمان بیاریم
مشتی علی : این حرفا رو ولش کن رفیق چند وقتی بود نبودی .............
________________________________________________________________________
خداوند برای هرکس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره...این

یک رابطه ی دوطرفه ست..


(روی ماه خداوند را ببوس -مصطفی مستور)
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
او هرکسی میتواند باشد شما یا هر شخص دیگری باشد اما او, من نیستم
می خواهم داستان او را برایتان بگویم
خانه ای کاه گلی,پنجره ای آویزان به دیوار, انگار که آن خانه جنگ زده بود,روی طاقچه کوتاه پنجره نشسته بود,داشت به سیاهی بیرون نگاه میکرد,گاهی نوری در تاریکی نمایان می شد,گاهی میخواست به سراغ آن روشنایی هایی برود که هر چند وقت یک بار می دید, اما می ترسید,می ترسید که راه خانه اش را گم کند,صداهایی از بیرون می شنید گاهی فریاد هایی می شنید که به قول خودش تن آدم سرد می شد از حیرت,جالب بود به خانه اش اطمینان داشت,ولی من که می گفتم اگر لرزه ای به تنش بیافتد می ریزد,از گرد خاک درون خانه پیدا بود که گاهی دیوار خانه اطمینان او را به شک تبدیل میکرده,او خانه اش را دوست نمی داشت اما خیلی جلوی دیگران به آن می نازید,فکر میکنم او خانه ای در ذهن خود ساخته بود که نمیگذاشت خانه ... دیدن ادامه » خود را ببیند,همیشه در مورد خانه اش صحبت می کرد,آن قدر که گاهی اعصاب اطرافیان را خرد می کرد,نمی دانم چرا این قدر به خانه اش علاقه داشت,هر گاه از او در مورد خانه اش می پرسیدم,می گفت درستش می کنم,تغییراتی در خانه اش می دیدم اما صبر کنید انگار من هم دیگر خانه او را نمی دیدم بلکه خانه ای که در مقابل چشم او بود می دیدم, گاهی حرف هایش را تایید می کردم,بعد ممکن بود مهمانی به خانه بیاید و تنش به دیوار می خورد و دوباره دیوار ترک خورده خود را نمایان می کرد...
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
قسمت اول
نویسنده : گاهی در خیابان,گاهی در مترو,گاهی در مغازه,گاهی در پارک,گاهی در حال اخم,گاهی در حال خنده و گاهی در جلوی آینه می توانید او را ببینید,او شما نیستید
مهدی.. و حمید فراهانی این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید