در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | صمیم ع اسماعیلی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 08:23:00
 

شعر

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
امروز بی‌حوصلگی، یاس و ناامیدی، در نهایت سعی‌‌‌شون داشتن منو از پا مینداختن، که مغز مریضم دستور داد، حالا واسه سرگرمی‌ام شده، یک اپ ایرانی دانلود کن. تا حداقل از پیرامون خودت خبر داشته باشی!
(روبیکا رو نصب کردم و یه ساعت بعدش حذف کردم)
البته فک نکنم کسی ازم دلیل حذفشو بخواد، وقتی که آدم حالت تهوع بهش دست میده...
واقعا الان دیگه از اینتر و بی‌بی‌حاجی هم خسته شدم، تا کی بشینم آمار کشته‌ و زخمی‌ها رو ببینم و خجالت بکشم از بودن حقیرانه‌ی خودم.
کاش زودتر سهمیه‌ی تیر خلاص منم میدادن، تا حداقل تو این دنیای غرق به خون، بیشتر عذاب نکشم.
البته اونم میگن هزینه‌شو ازت می‌گیرن، چون از جیب بیت‌الماله، بیت‌المالی که سهم ما ازش فقط طناب و تیر بوده و هست.

صمیم‌ ع اسمعیلی

✉ دوشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۴ ․ ساعت ≃ ۲۳ : ۲۲

·····························✂
انوشه زاهدی، امیر مسعود و النا این را خواندند
امیرمسعود فدائی، امیر ناصری و سوزان این را دوست دارند
امیدوارم حال دلتان بهتر شود هموطن عزیز
۴ روز پیش، سه‌شنبه
النا
امیدوارم حال دلتان بهتر شود هموطن عزیز
متشکرم، همچنین شما دوست گرامی 🍀
۳ روز پیش، چهارشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آه دختـر بلند پروازم
موهای رهایت را بگذار
در آشوب بردگی بادها ببافم
این غم‌های تنیده بر بلوز سیاهت
بدعت بلوغ بر رخت نهاده
وگرنه چرا باید؟
این نامه‌های لب نگشوده‌ات
زیر این بلوط پیر
پا بکوبند بر زمین
و خبر بدهند که تو
هنـوز بابا نگفته‌ای
نگران نباش دخترم!
شب وقتی...
پیش آرامش نیزارها نشست
موهایت را باز کن
چشم‌هایت را محکم‌تر ببند
بابا با قایقش که رسید
لبخند بزن...

صمیم ع اسمعیلی
امیر ناصری و شاهین محمدی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ساعت سه: بیست و چهار
همین الان دو زلزله پشت سر هم 😧
توی این سرما باید برم بیرون
سمانه این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
حیاط ما
خانه شما آسمان دارد ، طاق اقبالتان بلند .
میثم هنزکی
خانه شما آسمان دارد ، طاق اقبالتان بلند .
سلامت باشید 🍀
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
امشب اوضاع نابسامانم چنان مرا در تنگی آغوشش می‌فشارد که هر آن احساس می‌کردم روحم پذیرای این حجم از آشفتگی نیست و شاید واجب ببیند در پی خلاصی خود از این تن آزرده برآید.
مردد تلفن در دست شماره‌ی یکی از دوستان اهل خرد را گرفتم، و او را به صرف قهوه‌ای تلخ ساعتی به حضور پذیرفتم؛ تا شاید اندک فراغتی از این افسرده‌حالی برایم حاصل گردد.
در پیشگاه شامخش داشتم خدا و زمان، آخوند و جهان را به شیوایی، بعد از افسوس و گله به فحش و فضیحت می‌کشاندم، و او هم خونسرد و آرام بعد از هر جمله‌ی من قند سخن می‌فشاند که: "بالاخره می‌گذره!"
از بیانات ناقصش دیگر داشت سایه‌ی خشمی بر چهره‌ام پدیدار می‌گشت که سعی بر پوشاندنش کردم و با پوزخند پرسیدم: "خوب بعدش؟"
با تعجب رد نگاهش را در چشم‌هایم کاوید و گفت: "بعد چی؟"
بی‌درنگ پاسخ دادم: "بعد همین که بالاخره می‌گذره!"
سنگینی‌ی ... دیدن ادامه ›› نگاهش را از روی چشم‌هایم برداشت، کلید در مشتش را با انگشت چند‌بار چرخاند، و سر به پایین به فکری ژرف فرو رفت.
لحظات در پژواک سکوت می‌شکست که ناگاه سرش را بالا آورد، متفکرانه با کلید در دستش پشت سرش را خاراند و گیرایی‌ی نگاهش را دوباره بر چشم‌های منتظر و بی‌تابم دواند و گفت: "نمی‌دانم"

صمیم ع اسمعیلی
چادرِ خیس دعا افتاده است بر بهت لب
کوچه‌‌ها در انتظار جای پایت غرق تب
گفته بودی بعد باران می‌وزی از قعر درد
باد می‌گفت با سحر در انزوای بغض شب
از سرانگشتان سردش می‌چکد نبضت هنوز
باورش نیست رفته‌ای، پنج دی، پنج رجب
زیر آوار نبودت شانه خالی کرد خدا...
آسمان همراه اشک‌هایت نمی‌خواند بی‌سبب
این خیابان رو به سمت قبله می‌ماند... نرو
با غمت شاید نماند از وجودش یک وجب

صمیم ع اسمعیلی
پویا اندیشه این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دیشب این تنهایی‌‌ی ملال‌آور حوصله‌ام را لبریز ساخته بود، ناگزیر تلفن را برداشتم و سه تن از دوستان را برای مصاحبت و مساهرت به خانه دعوت نمودم.
برای پذیرایی چای‌دارچین را از قبل آماده نموده بودم، اما برای تکریم بیشتر چند‌ عدد ویفر و تردنمکی هم در پیشدستی گذاشتم و به حضورشان بردم.
بین‌شان بحث داغی در جریان بود، سعی کردم فارغ از اندیشه‌های خودم، گوش بسپارم به تفضیل صریح دوستان در باب چالش‌های غیر‌ قابل حل خاورمیانه و بین‌الملل؛ همچنین توصیف چپ و راست، حزب و گروه از بُعد سیاسی و اجتماعی.
تقریبا می‌شد که از گفتگوی پربارشان دو ساعتی بگذرد که یکی از دوستان مجالی یافت تا لحظه‌ای اطرافش را هم به چشم ببیند، خسته اندکی متکای زیر کمرش را جابه‌جا نمود و در حالی که پاهایش را کش می‌داد گفت: عجیب گرسنگی بر احوالم چیره گشته، با آنکه شامی مفصل تناول نموده‌ام!
اندکی آشفته‌حال سرم را بالا آوردم داشت خیره مرا می‌نگریست، با اضطراب به دو نفر دیگر هم نیم‌نگاهی انداختم، از حال نزارشان پیدا بود آنها هم در وضعیت قرمز گرسنگی به سر می‌برند.
با لبخندی پوشالی گفتم: در بیابان که بدون توشه راه گم نکرده‌اید! به‌ هر حال در کلبه‌ی درویشی ما تخم‌مرغی پیدا می‌شود که املتی بسازیم و ... دیدن ادامه ›› نوش جان کنیم.
برخاستم و به طرف آشپزخانه رفتم، در یخچال را که باز نمودم احساس کردم دارد از خجالت برفکش آب می‌شود، دریغ از یک عدد تخم‌مرغ.
با درماندگی به سمت دوستان بازگشتم و گفتم: بچه‌ها! لطفا اوضاع جهان را از منظر اقتصادی، فقر و گرانی هم مورد تحلیل و بررسی قرار بدهید تا بازگردم.

صمیم ع اسمعیلی
چه تدبیری، چه امیدی، چه سالی و چه دورانی!
چه مردان سلحشـوری، چه مسـئولان کاردانی
یکی از آن یکی بهـتر، همـه مهتـر، همه... خـر!
(خری می‌بینم و گویا، رود در سمت کاهدانی)
همه کارخـــانه‌ها بازند و مردم بس سرِ کارند
فراوانی به حدّی‌ست که، گدا هم گشته سلطانی
کسی فکر خیانت نیست، همه در راه اسلامند
ببین شیطانی بر منبر، دهد درس‌های قرانی!
خدا با ماست و مـا ..(ماستم گرون شد ای بابا)
خــدایا شــکر از این دولت، از این بازار ارزانی
جوان‌هامان ... دیدن ادامه ›› همه سـرمس ... (آآآقـا دربست)؟
بپر بالا، ببخشیـدا، همه در رقص و مهـــــمانی
نه غـوغایی، نه بلـوایی، نه مامـوری سر راهی
نه دست کارگری زنجیر، نه اعدامی به میدانی
(چه خبره؟)! بازم باتوم، بازم مامور شهرداری
(پدرسگ) لب‌ها پرغَنج، سخن‌ها ذکر سبحانی
دمم گرم شاعرم آزاد، نویســم پند و شکوایه
دو بار در نقد آن بالا، سه بار از حجم ویرانی

جناب سروان! چرا دستبند؟ به چه جرمی؟ به...
ـــ ببند چشمش، بزن پابند، که محکومند و زندانی

صمیم ع‌ اسمعیلی
سپهر، امیر مسعود و فرزاد این را خواندند
هامون این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
از جلو... نظام
عقب‌... گرد
قدم‌... رو...
گروهبان این یک دستور است: کسی سرش را برگرداند بزن.
و ما... در فراگیری‌ی یأسی ملموس در راستای نوک دماغمان صبور قدم‌‌آهسته برمی‌گردیم.
یکی از دل جمع با ارتعاش خشمش آرام می‌پرسد: تا کجا؟ دیگر خیلی دور شده‌ایم مردم! چرا فرمان عقب‌گردی دوباره نمی‌دهند، تا حداقل برگردیم به همون نقطه‌‌ی قبل...
سر می‌چرخاند تا دقیق‌تر فاصله را بسنجد...
در خون خودش می‌غلتد.

صمیم ع اسمعیلی
در این بافت‌های فرسوده
دنبال کدام حقوق، یا فلسفه‌ی بودنی؟!
از کجای چهارخانه‌های پیراهن دریده‌ات
افتاده‌ای؟
که حتی فراماسون‌ها هم
در بناهای این شهر سست
در لژهای عقیدتی خود، قبولت ندارند
نماد اقتصاد مقاومتی!
تصویرت را
روزنامه‌های محلی هم
ابا دارند از پخش
تأثیر مخرّبت کم نیست
شک نکن، بمیـر
برای اندیشه‌های نوگرا
مرگت نیز مذهب جدیدیست

صمیم ع اسمعیلی
می‌گویند بسیاری از کشورها از شهروندان خود خواسته‌اند خاک ایران را ترک کنند.

من هم از ناچاری و در وضعیتی نامطلوب اتاقم را به قصد حیاط ترک کردم، سکوت نمناکی در هوای سرد روستا پراکنده است. خانه‌های بعضی از همسایه‌ها برای قرار، خاموشی را برگزیده‌اند، چند خانه‌ای هم که چراغ‌شان برای غلبه بر تاریکی روش مانده، هاله‌ای از مه دورشان را پوشانده است.

دلم می‌خواهد از حیاط بیرون بروم، و در سوت‌وکوری کوچه دقایقی پرسه بزنم، اما صدای واق‌واق چند سگ ولگرد، مرا از خیال کوچه‌گردی فارغ می‌‌سازد.

با بی‌میلی برمی‌گردم به اتاقم، بوی زندان مشامم را آزار می‌دهد، به دوروبرم با رخوت نگاه می‌کنم، همه‌چیز در حال نفی خود هستند، حتی لیوانی چایی که قبلا ریخته بودم، گرمای خودش را انکار می‌کند.

سعی می‌کنم در مجال این سرگیجه‌ی لعنتی اندکی بخوابم، و به صدای آزار‌دهنده‌ در مغز متلاطمم گوش فرا ندهم.

ــــ این آخرین اخطاره، یا درو با زبون خوش باز می‌کنی، یا می‌شکنیم میاییم تو...


صمیم ع اسمعیلی
باران نمی‌بارد از ابر، ای بغض طوفانی ببار
غرّان بگیر بر شوره‌زار، آتش بزن حیله‌ی خار
بر چشم مجروح زمین، چون چشمه‌‌ی آبی برآ
پایانی باش بر رد خون، رودی شو جاری زیر دار

صمیم ع اسمعیلی


بیست و پنج شهریور ✌
امیر مسعود این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
در انتهای وحشت

۲۳ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۲۹
صدای پیوسته و بی‌امان زنگِ گوشی، تارهای خوابم را درید و مرا از آغوش رؤیایی مشوش بیرون کشید. همچون دفعات قبل، با دلهره‌ای نامرئی از بستر پریدم. گوشی را با دستانی لرزان برداشتم: تماس کوتاه بود، اما سهمگین و پر تهدید.
با اعصابی درهم تنیده، اینترنت را روشن نمودم، و در خبرهایی غوطه‌ور شدم که چندان باورش آسان نبود، آری جنگ آغاز شده بود.

اکنون، ۲۸ خرداد ... دیدن ادامه ›› ۱۴۰۴ است.
دل‌پریشان و سرگشته، چون جغدی با پرهای سوخته، در کنج اتاقی خاموش نشسته‌ام. نمی‌دانم انتظار چه را می‌کشم. تبِ تلخ بی‌قراری بر تنم خزیده و جانم سرریز گشته از وحشتی چند‌ساله که در پستوهای روانم لانه کرده است. چند روز از شعله‌ور شدن این آتش جنگ گذشته، و آن تماس‌های تهدیدآمیز، اکنون در سکوتی وهم‌آلود خاموش شده‌اند. ظنّم بر این‌است همان تماس روز آدینه، واپسین تماس‌ها بود.

اکنون احساسِ کوفته‌ام مرا می‌خواند تا اندکی در پی‌ رهایی‌ باشم، در تمنای شکافتن بندهایی که روحم را چون طناب دار، بی‌صدا خفه می‌کنند. ولی… نمی‌توانم.
می‌خواهم از جنگ بنویسم، اما گویی خودم از جنگی دیرپای بازگشته‌ام؛ فرسوده، بی‌رمق، و شکسته. حتی لمس این گوشی لعنتی، لرزه بر انگشتانم می‌نشاند. می‌ترسم حتی این پنجره‌ی در غبار فرومانده را بگشایم و چشم بدوزم به سیمای مهتابی که از پشت نخل‌های کهن‌سال آهسته سرک می‌کشید.

ظهر باز برق‌ها رفته بود، مادرم شتاب‌زده از حیاط برگشت و زیر لب پریشان گفت: «از پشت دیوار صدا می‌آید… به گمانم باز هم آنها آمده‌اند.»

دلم لبریز بیزاریست از این زندگی پنهان، باید از این خلأ خاموش بگریزم؛ بروم، بایستم، و آنگونه که سرو در برابر طوفان قامت راست می‌کند، فریاد برآورم:
به کدامین گناه؟

صمیم ع اسمعیلی

چهارشنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۴...۱:۴۷ ق.ظ
امیر مسعود و سپهر این را خواندند
علی عبدالرحیم این را دوست دارد
به همدیگه روحیه بدیم.امیدوار باشیم.این روزهای سخت میگذره....بله اسیب روحی هم میخوریم ولی هربار باید خودمونو از نو ترمیم کنیم.این قانون ِ ناچار ِ زندگیه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
همچنان غرقم در مشیت‌های معبودی مبهم
و در تفکری نافرم
در پهنه‌ی باریک این هستی، می‌زنم قدم
و پشت این پرده‌های روشن آبادی
می‌اندیشم به تاریکی‌ی مفرطی که
تعبیر نموده‌ام...
از خواب حاکمان سرزمین بی‌باران
واضح می‌بینم، چشم روزهای خنجر خورده
که می‌نگرند با رعشه
خدایان در آب نمک خوابیده را
که می‌فروشند با دریوزگی، ستارگانی چوبی
به دست ... دیدن ادامه ›› کودکانی که شب‌به‌دوش
هستند، در پی جنازه‌های پدران عقیم خود
تاکنون نبوده‌ام چنین مسلط بر شب!
تا ایدئولوژی‌های شکست خورده را
تفهیم کنم...
بر حافظه‌ی کوتاه عنکبوت‌های سیاهی که
دور سپیده‌ی صبح تار تنیده‌اند
تا با استشهاد به چند اشعه‌ی آفتاب مرموز
چهره‌ی کریه خود را تابان دهند جلوه
این تراژدی ندارد پایانی...
طرحی استراتژیکیست از زمان منفعل
تا نتوانم بپذیرم، مرگ اختاپوسی خون‌آشام
فروخفته بر روح آشفته‌ی مرداب قرن

صمیم ع اسمعیلی
فرزاد این را دوست دارد
و تفهیم این ایدئولوژیِ بازنده ای که حتی نا ندارد بوی نایش را اعتراف کند،،
کمی بس ناجوانمردانه سخت است...
فرزاد
و تفهیم این ایدئولوژیِ بازنده ای که حتی نا ندارد بوی نایش را اعتراف کند،، کمی بس ناجوانمردانه سخت است...
👌👌درود
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ساکنان خفته در اضطراب می‌دانند
از دود برنمی‌خیزد، آسمان تکیده‌ی این شهر
و طنینی برنمی‌تابد، جز صدای کلاغ
کلاغانی که پر ریخته‌اند، بر رخت سفید صبح
تا تماشای شبی بی‌ماه هم
مفهومی ساده از خوشی باشد!
در پذیرایی این شب حِلّه
خواب، پیچیده بر تکاپوی پیچک‌های حزن
تنیده بر قامت به چله نشسته‌ام
خشک بر آبم...
و لخت بر تلبیس این زمین
نهراس از من!
ای بخت کج ایستاده ... دیدن ادامه ›› راست
در هیاهوی این باد وهم
رؤیت کن تلالو جهانی آویزان
از پیراهنی که می‌رقصد
در عیاشی آتشی که، نمی‌فهمد جز خاکستر
فردا طبق معمول، اتفاقی خاص رخ نداده
صبح ساعت هفت
در هر کجای این محوطه
ایستاده‌ام، می‌ایستم...
در تیررس خــــــورشید
ـــ مرگ حق مسلم من‌ است ـــ

صمیم ع اسمعیلی



https://www.instagram.com/samim.a.e
محمد فروزنده این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
از روزنامه‌ای که صبح پیچیده بود
دور نان سنگکی پلاسیده، تا تازه بماند
عصر...
از سطرهای منجمدش خون می‌چکید
و از میم‌های هر تیترش طنابی می‌لولید...
بر بهت چشم‌هایی معلق
که می‌دانستند چرا
بلد نبودند...
چای را با عسل، شیرین بنوشند

صمیم ع اسمعیلی
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شیرین نوشیم، این فنجان گناه نابخشوده
حکم است، از روز ازل تاکنون چنین بوده
با مرگ نشینیم، بخندیم ولی عذر نخواهیم
در پیش خدایی که به قتل گل خوشنوده

صمیم ع اسمعیلی
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
از دامن سبز کوه، چشمه‌ی نوری جوشید
آمد دوباره مهتاب، جام بهاری نوشید

🙏 🌷❤ سال نو بر شما فرخنده باد

صمیم ع اسمعیلی

https://www.instagram.com/p/DHalaKGOkd8/?igsh=anA2eGQ1OXpuNXl1



محمد فروزنده و امیر مسعود این را خواندند
انوشه زاهدی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ترسم که طوفانی شود هر فصل چشم‌هایت، بخند
اسپند لبهایت هنوز قبل از بهاران است، ولی...

صمیم ع اسمعیلی

https://www.instagram.com/p/DHA50s8OUjZ/

🙏 🌷❤ سپاس از نگاه پرمهرتان
امیر مسعود این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هی با توام برگرد لطفا
تکه‌ای از نگاهت
زیر پلک‌هایم گیر کرده است
اتوبوس دیر کرده نه...؟
امروز شاید روبروی این کاج‌های خشک
باران لیز بخورد
من و تو حتما می‌خندیم... آره؟
بأیست!
امتداد این سکوت به دوراهی می‌خورد
کوله‌پشتی‌ات سنگین نیست؟
پاهایم وزن فاصله را تاب نمی‌آورد
هی... هی
از چشم‌های خط‌کشی شده‌ات ... دیدن ادامه ›› آرام بگذر
تنهایی‌های من قانون نمی‌فهمد
لطفا، هی، تو
رفتی... می‌روی
آه اتوبوس چرا هیچ‌وقت
در ایستگاه بخت من دیر نمی‌کند

صمیم ع‌ اسمعیلی

وزن فاصله ـــ از کتاب امتداد سکوت
حسین چیانی و محمد فروزنده این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت

شعر و ادبیات

تماس‌ها

samim.a.e