امشب اوضاع نابسامانم چنان مرا در تنگی آغوشش میفشارد که هر آن احساس میکردم روحم پذیرای این حجم از آشفتگی نیست و شاید واجب ببیند در پی خلاصی خود از این تن آزرده برآید.
مردد تلفن در دست شمارهی یکی از دوستان اهل خرد را گرفتم، و او را به صرف قهوهای تلخ ساعتی به حضور پذیرفتم؛ تا شاید اندک فراغتی از این افسردهحالی برایم حاصل گردد.
در پیشگاه شامخش داشتم خدا و زمان، آخوند و جهان را به شیوایی، بعد از افسوس و گله به فحش و فضیحت میکشاندم، و او هم خونسرد و آرام بعد از هر جملهی من قند سخن میفشاند که: "بالاخره میگذره!"
از بیانات ناقصش دیگر داشت سایهی خشمی بر چهرهام پدیدار میگشت که سعی بر پوشاندنش کردم و با پوزخند پرسیدم: "خوب بعدش؟"
با تعجب رد نگاهش را در چشمهایم کاوید و گفت: "بعد چی؟"
بیدرنگ پاسخ دادم: "بعد همین که بالاخره میگذره!"
سنگینیی
... دیدن ادامه ››
نگاهش را از روی چشمهایم برداشت، کلید در مشتش را با انگشت چندبار چرخاند، و سر به پایین به فکری ژرف فرو رفت.
لحظات در پژواک سکوت میشکست که ناگاه سرش را بالا آورد، متفکرانه با کلید در دستش پشت سرش را خاراند و گیراییی نگاهش را دوباره بر چشمهای منتظر و بیتابم دواند و گفت: "نمیدانم"
صمیم ع اسمعیلی