آه دختـر بلند پروازم
موهای رهایت را بگذار
در آشوب بردگی بادها ببافم
این غمهای تنیده بر بلوز سیاهت
بدعت بلوغ بر رخت نهاده
وگرنه چرا باید؟
این نامههای لب نگشودهات
زیر این بلوط پیر
پا بکوبند بر زمین
و خبر بدهند که تو
هنـوز بابا نگفتهای
نگران نباش دخترم!
شب وقتی...
پیش آرامش نیزارها نشست
موهایت را باز کن
چشمهایت را محکمتر ببند
بابا با قایقش که رسید
لبخند بزن...
صمیم ع اسمعیلی