چادرِ خیس دعا افتاده است بر بهت لب
کوچهها در انتظار جای پایت غرق تب
گفته بودی بعد باران میوزی از قعر درد
باد میگفت با سحر در انزوای بغض شب
از سرانگشتان سردش میچکد نبضت هنوز
باورش نیست رفتهای، پنج دی، پنج رجب
زیر آوار نبودت شانه خالی کرد خدا...
آسمان همراه اشکهایت نمیخواند بیسبب
این خیابان رو به سمت قبله میماند... نرو
با غمت شاید نماند از وجودش یک وجب
صمیم ع اسمعیلی