میگویند بسیاری از کشورها از شهروندان خود خواستهاند خاک ایران را ترک کنند.
من هم از ناچاری و در وضعیتی نامطلوب اتاقم را به قصد حیاط ترک کردم، سکوت نمناکی در هوای سرد روستا پراکنده است. خانههای بعضی از همسایهها برای قرار، خاموشی را برگزیدهاند، چند خانهای هم که چراغشان برای غلبه بر تاریکی روش مانده، هالهای از مه دورشان را پوشانده است.
دلم میخواهد از حیاط بیرون بروم، و در سوتوکوری کوچه دقایقی پرسه بزنم، اما صدای واقواق چند سگ ولگرد، مرا از خیال کوچهگردی فارغ میسازد.
با بیمیلی برمیگردم به اتاقم، بوی زندان مشامم را آزار میدهد، به دوروبرم با رخوت نگاه میکنم، همهچیز در حال نفی خود هستند، حتی لیوانی چایی که قبلا ریخته بودم، گرمای خودش را انکار میکند.
سعی میکنم در مجال این سرگیجهی لعنتی اندکی بخوابم، و به صدای آزاردهنده در مغز متلاطمم گوش فرا ندهم.
ــــ این آخرین اخطاره، یا درو با زبون خوش باز میکنی، یا میشکنیم میاییم تو...
صمیم ع اسمعیلی