آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال ایمان باقری | دیوار
S3 : 02:14:34 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
شهاب حسینی:
"من نمی‌توانم ساکت بنشینم که استاد پیشکسوت سینما، که سال‌هاست روند کاریش پیش چشم تماشاگر مشخص است، و هر ساله تماشاگر برخورد ناراحت‌کننده‌ای با فیلم‌های ایشان دارد، می‌آید و امسال هم فیلمی را می‌سازد که مطمئن است برخورد بدی با فیلمش اتفاق می‌افتد و بنابراین می‌آید و آن روغن ریخته را اصطلاحا نذر امامزاده می‌کند "

اگر از میزان مضحک بودن برگزاری نشست مطبوعاتی برای فیلم ضعیفی که معلوم نیست چگونه سر از جشنواره درآورده بگذریم که پر واضح است نتیجه باج دهی و باج خواهیست اگر از پز دادنهای آقای حسینی از سیاحت در دور دنیا و دمخور شدن با دنیرو بگذریم چگونه باید از تحقیر خودشیفته وارش نسبت به کیمیایی گذشت؟

آقای حسینی باید بدانند روند کاری خودشان هم پیش چشم ما تماشاگران است و روغن های ریخته ایشان هم در چند سال اخیر کم نبوده ( شین، آن شب، هزارتو، غلام، امتحان نهایی، سایه های موازی، طعم شیرین خیال، پنج ستاره ،من و زیبا والبته چند فیلم دیگر اکه صلا معلوم نیست تکلیفشان چه شده) بازیگری که چنین بی دقتی هایی در روند کاری اش دارد آن هم با وجود فرصتهایی چون همکاری متمادی با فرهادی که نصیب هر بازیگری نمیشود واقعا چگونه خودش را آنقدر دست بالا میگیرد؟ امثال کیمیایی زمانی که هم سن و سال شهاب حسینی بودن با سختی ها و محدودیتهایی بسیار بیشتر از الان (از لحاظ امکانات) کارنامه قابل افتخارتری داشته اند که اگر میخواستند میتوانستند حسابی پزش را بدهند.
برزگر در ابر بارانش گرفته اگرچه مثل فیلم اولش دست روی موضوعی چالش براگیز میگذارد و شخصیت اولش قرار است تناقصات درونی و پیچیده ای با محیط و آدمهای اطرافش داشته باشد که منجر به تصمیماتی رادیکال و غریب شود اما در فیلم فراتر از ایده و زیبایی شناسی کارت پستالی این ایده نمیرود. مشکل بزرگ فیلم کم کاری فیلمساز در پرورش تم اصلی و سهل انگاری در انتخاب بازیگر اصلی و بازیگرهای مکمل به جز پسر نوجوان و دیالوگ نویسی به شدت سطحی و رابطه های اساسا دکوری است که هیچ حسی سمپاتیکی به مخاطب تزریق نمیکنند. چالش درونی شخصیت اصلی نحوه تحول نگرشش نسبت به زندگی و مرگ، اول باید در پردازش شخصیت و بازی بازیگر و نسبت او با محیط و آدمهای اطرفش شکل بگیرد و صرفا با اتکا به زیبایی شناسی تصویر و میزانسهای سمبلیک نمیتوان به نتیجه ای قابل تامل رسید.
درخت گردو فیلمیست تقدیم شده از" اول مارکت" و سوگلی این مارکت هم جناب مدیری است قاعدتا باید هر جور شده در فیلم چپانده شود مهم هم نیست که گروه خونی اش به جو چنیی فیلمی نمیخورد اصلا همین که خوشتیپ است برای بازی در نقش دکتر کافیست. قصه تکان دهنده اننخابی هم جان میدهد برای تحریک احساسالت رقیق مخاطب و پز ارزشی هم دارد. زمان فیلم هم که برمیگردد به دهه 60 پس چه کسی بهتر از مهدویان برای فضاسازی آن زمان او هم که جدیدا بلیط "لاتاری" اش در جذب مخاطب عام برده است. معادی کاریزماتیک هم با گریمی خاص آورده میشود و حرف چندانی از جنگ ایران و عراق و مسببین بمباران زده نمیشود که بگوییم این فیلم از نوع سفارشی سازی سازمانی نیست.

در نتیجه به جای روایت قصه ای دهشت بار از یک جنایت جنگی و واکاوی چگونگی آن و القای حس خوفناکی و وحشت به مخاطب بیزار از جنگ؛ روی آورده میشود به روایتی صرفا ملودرام و سوزناک و چون فیلم ناتوان از پیشبرد روایت و عمق بخشیدن به قصه است پس با یک راوی وصله شده به فیلم آن قدر این فضای مرثیه سرایی کش داده میشود که رقت انگیز شود و نهایت حسی را که بر می انگیزد حس دلسوزی سطحی و موقتی مخاطب است با چند قطره اشک و چند غرولند و به عنوان ورژن گریه دار بفروش و موفق در اول مارکت عرضه میگردد.
در پایان فیلم کپشن بر اساس داستان واقعی و تصاویر واقعی ماجرای فیلم پخش میشود فیلم را که در ذهنت مرور میکنی تناسبی با واقعیت و آدمهای واقعی نمی یابی. همان طور که بین حاتمی کیای امروز با آن سینماگری که حتی در اوج فیلمهای ارزشی دفاع مقدسی سالهای شصت مهاجری میسازد که با زبان سینما و ظرافتهایش از اعتقاداتش دفاع میکند شباهتی نمی یابی. خروج همان خروج عجیب حاتمی کیا از بیان موجز سینمایی است چند هلی شات لانگ شات و حرکات فن سالارانه دوربین تتمه ناچیزی از فیلمسازی است که مقاله تصویری پر از نماد و شعار عوامانه را جانشین روایت سینمایی کرده است. خروج پر از تناقضات لحنی و روایی است نمیدانی با فیلم جدی طرفی یا کمدی؟. آنقدر غرق در سمبل سازی که مردم روستایش گویش و پوشش و رفتارهایی درهم برهمی دارند تیپهای کلیشه ای و نخ نما که رحمت و آن زن گویی تپیکالهای سینمای خودش بقیه تپیکالهایی از سینمای ده نمکی و تله فیلمهای ارزشی عصر جمعه اند. زمختی و مضمون زدگی فیلم آیا ربطی یه همان تلقی فرزند نظام بودن حاتمی کیاست به جای فرزند سینما بودن؟
آخ آخ آخ .... چقدر اون گویش و پوشش روی مخ من بود.
چطور ممکنه افراد یه روستا هرکدوم با یه نوع لهجه صحبت کنن ؟؟ تازه بعضیهاشون هم مثه آقای قریبیان چون سختشون بود کلا لهجه نداشتن :)
۱۸ بهمن ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
عامه پسند محصول اعتماد به نفس زیادی یک فیلمساز جوان است. محصول نداشتن ظرفیت کافی در عبور از تعریف های محتوای و ساختاری فیلمهای قبلی اش، محصول دل خوش کردن به ظاهرا اعتباری که در پس عناوینی چون (سه گانه سازی زنانه) پیدا کرده است. محصول مضمون زدگی...
که اگر این نباشد چطور میتوان یک طرح ناقص چند خطی را جلوی دوربین برد آن هم با عواملی اسم و رسم دار در جلو و پشت صحنه؟! فیلم پر شده است از سکانسهای بی معنی و زائد (چیدن مبل چیدن میز جستجو در اینترنت حرفهای خاله زنکی در خانه در ماشین ) و نشان دان موقعیتهای تکراری ( چند بار رفتن به بانک دعوا پشت تلفن تو خونه توی ماشین با همان لحن با همان دیالوگها) ظاهرا فیلمساز با دیدن راشها فکر کرده برای مثلا به چشم نیامدن این حد از آب بستن در روایت با بازیگوشی در تدوین میبتوان ژستی هنری طور به این کشآمدگی بدهد. (صحنه ای کات میخورد و بیست دقیقه بعد دوباره برمیگردد و تکرار همان صحنه بدون هیچ تغییر زاویه و قابی در روایت و فقط بقیه آن موقعیت را نشان میدهد تاثیری مثبتی که ندارد هیچ بلکه اندک ارتباط مخاطب با موقعیت را هم مخدوش میبکند.
فارغ از اینها نگرش فیلمساز در رابطه با شخصیت اصلی ساده انگارانه است.ما بیشتر از ان که زنی را ببینیم که جدیت اساسی در دگردیسی سبک زندگی اش داشته باشد نوع ذوق زدگی ناپخته و بچه گانه در چنین بزنگاهی از زندگی را در او میبینیم.
فیلم پوست نشان میدهد که الهام گرفتن و ایده پردازی از قصه ها و افسانه های بومی چقدر میتواند به تنوع بخشی در سینمای کم بضاعت ما کمک کند. فیلم درام جذابی دارد تنش میان ذهن های پریشان بومیانی که بیش از اندازه غرق در قصه پردازی خرافی و آیین های منطقه خود هستند. حتی اگر آراز و پیرمرد نوارنده ادعا کنند که اعتقادی زیادی به خرافات ندارد اما باز هم نیمتوانند از سنگینی اتمسفری که این افسانه های ماورا طبیعی ایحاد کرده اند رهایی یایند گویی با مردمی مسخ شده طرفیم که عشق و عاشقی هایشان هم در این فضا رنگ و بویی جاویی پیدا کرده است و آنها را وارد نوعی بحران مالیخولیایی میکند. فیلم پوست البته اگر میتوانست سویه تاریکتر و دراماتیک تری را در نیمه دوم ترسیم کند اثرگذاری بیشتری میداشت. بازیگر نقش مارال باید چهره و ابهت گیراتری میداشت. در مجموع فیلم گویی چیزی کم دارد تا تاثیری فراموش نشدنی در ذهن مخاطب بگذارد. شاید ذهنیت براردان ارک همچنان در فیلم کوتاه مانده و در اولین تجربه فیلم بلندشان نتواستند میزان ضربی که روایت بسط داده شده باید داشته باشد را تخمین بزنند.
محمد کارت در اولین فیلم سینمایی اش نشان داده فیلمساز باهوشی است که میداند در این سالها چه نوع فیلم اجتماعی میتواند همزمان اقبال مخاطبان و منتقدان را برانگیزد.توجه به قشر فرودست و یاغی جنوب شهر و شکلگیری اتمسفر پر جوش و خروش در روایت فیلم و اجرای پر شور بازیگران و فن سالاری در کارگردانی مخاطب امروزی را به وجد می آورد. تاثیر از فیلمهایی همچون مغزهای کوچک زنگ زده و ابد و یک روز مشهود است شنای پروانه اما قصه گو تر و پر فراز و نشیب تر ازآن فیلم ها در روایت است. گره ها و گره افکنی ها به خوبی در مسیر روایی جایگذاری شده اند. شاید تنها جایی که حجت به درون محله میرود و اصرار فیلمساز به تیپسازی های مختلف در آن محله کمی ریتم را میاندازد واز طرفی خود محله هم چندان شکل نمیگرد. اما خانواده حجت به خصوص پدر و مادر در فیلمی که اهمیت خانوداه و غیرت در آن مشهود است به خوبی تصویر شده است. در این میان کارکتر هاشم و رفتارهایش که موتور محرکه درام است جای بیشتری برای پرداخت داشت و باید از تیپ صرف فاصله میگرفت اما در عوض حجت ضدقهرمان فیلم به خوبی پردازش شده پایان بندی فیم هم خیلی خوب است قصه به خوبی جمع میشود نه به دام شعار دادن میافتد و نه به دام پایان باز و در ارتقاء شخصیت ضدقهرمان هم کارساز است.
دو فیلم قبلی اسعدی با تمام ضعفهایشان با ارئه فضای مه آورد و نئونوآر گونه هر چند کوچک، فیلمهای نسبتا دلنشین بودن اما درخونگاه در شکل ارائه داستان و روابط آدمها و بحرانهای اخلاقی ضعفهای بنیادین دارد که نمیتوان جدی اشان نگرفت. اسم فیلم نام محله ای خاص را القاء میکند که متاسفانه فیلم حتی نمیتواند محله ای فکسنتی بسازد چه برسد که به آن تشخص بدهد. فیلم ادای دینی است به سینمای کیمیایی اما عناصری آن نوع سینما مثل ( دیالوگهای کنایی، معرفت و تک افتادگی قهرمان ، تقدس رفاقت و خانواده) به شکلی دفرمه در فیلم پیاده شده که نتیجه فیلمیست که انگاردر پلاستیکش کیمیایی طور است و در محتوا کاملا بر ضد ارزشهای آن نوع سینماست. فیلمساز دغدغه های خودش در رابطه با جنگ را هم به شکل کاملا شعاری در دهان کارکترهای ناچیزش قرار میدهد.
ناچیز بودن این خانواده جنوب شهری بزرکترین ضربه را بر پیکره فیلم میزند روابط آدمهای این خانواده کاملا مضمحل است از مادر گرفته تاخواهر و پدر که هویتی مغشوشی دارند. به طور نمونه مادر فیلم چه جور مادریست مادری که ابدا حس مادر بودن را نمیدهد و ظاهر شکسته و ماتم زده اش بیشتر بابت شاخ و شانه کشیدن برای شوهر و دخترش است تا دلسوزی و رنج مادرانگی و فیلمساز به این هم بسنده نمیکند و با قرار دادن پیکر نیمه جان یک مادربزرگ سالخورده در خانه و رفتار مشمئزکننده اعضای خانوداه با او (که اوجش انداختن او به سمت دیگر برای برداشت وسیله ای است) گویا ذره ای حرمت برای مفهوم خانواده که اصل و اساس چنین فیلمی باید باشد باقی نمیگذارد !
از لحاظ گره افکنی و گره گشایی هم فیلم لنگ میزند این که چرا این قدر طول میدهد تا قضیه چپاول پولهای رضا افشا شود( با نشانه های روایی انحرافی بی معنی همچون ترک شبانه خونه توسط دختر و حضور یک مرد غریبه در خانه داماد) پس از افشای قضیه با توجیه های همچون (دیدن فیلمی از کسی که شبیه رضا بوده و در ژاپن معتاد شده و دیگر برنمیگردد) از مادر وپدر گرفته تا خواهر و داماد پولهای او را خرج کنند، غیر منطقی و مضحک به نظر میرسد. دلسوزی کردن برای آن زن بدکاره و رفیق تیمارستانی هم همچون بافی قیلم شوآفی بیش نیست. اینکه فیلمساز خوشقریحه ای همچون اسعدی در این فیلم این چنین به دام ادا و نه ادای دین به نوعی از سینما بدون توجه به صناعت ساختاری و اخلاقی ان فیلم ها افتاده مایوس کننده است.
ظاهرا این روزها علاوه بر کمدی های مبتذل و بساز و بنداز باید نوع دیگری از سینمای مثلا اجتماعی با همان رنگ و لعاب آبکی را هم تحمل کنیم که هر دو گونه نیتی جز بازارگرمی و فریب دادن مخاطبان عام را ندارد. واقعا دیدن فیلمی مثل (هزارتو) عصبانی کننده است این میزان بهره گیری سطحی از سینمای (پنهانکاری) نمونه ای فرهادی و وصل آن به سینمای (کلیشه ای) نمونه ای فرح بخش منجر به این شده که ساختار فیلم در تمامی دقایق و در تمامی عناصر روایی (از شخصیت پردازی و بازیگری تا گره افکنی و غافلگیری) تا حد زیادی نمایشی و تحمیلی به نظر برسد. فیلمساز با اشباع کم مایه و سست چالشهای اخلاقی اگر هم موفق به خلق هزارتویی شده باشد هزارتویی از جنس حباب است
افسوس بسیار برای بازیگری همچون ساره بیات که در آغاز دهه نود پدیده ی نوظهور سینمای ایران بود اما در سالهای پایانی این دهه آنقدر درجا زده است که دیگر تحمل بازی های تکراری او بر روی پرده سخت است و متعجب از حضور شهاب حسینی و البته بازی نه چندان خوبش در چنین فیلمی با وجود داشتن تجربه های جدی با فرهادی و کسب جایزه نخل بازیگری
حیف از ساره بیات که داره خودشو حروم میکنه..
۱۱ آبان ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یکی به نعل یکی به میخ....

رد خون حاصل دوران پسا لاتاری است سرگردان میان مهدویان (ماجرای نیمروز1) و مهدویان (لاتاری) نوع روایت ملودرام سطحی لاتاری در نوع روایت خوددار و ظریف ماجرای نیمروز 1 رخنه کرده و حاصلش فیلمی است متشدد در سطوح روایی اما مستاصل و ناچیز در بطن و عمق روایت
شخصیتهای فیلم سری اول که جذاب و حسابی بودند در این فیلم صرفا ویترینی از آن فیلمند که افراط در ویژگی های تیپیکال گونه ی آنها (معقول بودن صادق و تندرو بودن کمال) جذابیتشان را تا حدودی زیادی از بین برده است و حتی به ساختار مختوایی فیلم لطمه وارد کرده است.
شخصیتهای جدید به مراتب وضع بدتری دارند آنها حتی به تیپی قابل تشخیص هم نمی رسند و در راس آنها سیما از بلاتلکیف ترین و گنگ ترین کارکترهای فیلم است در حالی که او ظاهرا محور روایت دراماتیک شخصی فیلم است. زنی که در دو جبهه روبه روی هم حضور داشته اما ما چندان متوجه انگیزهای او در نوع حضور ابتدایی در جنگ با عراق و حضور در جمع منافقان و فرارش نمیشویم تناقضات آشکاری در پرورش کاراکتر وجود دارد همان طور که نمیتوان باور کرد که او فرد تشکیلاتی و منافق است نمیتوان باور کرد که او به اجبار و از روی استیصال منافق شده است و به همان میزان هم نمیتوان احساسات مادرانه اش را برای فرار به سمت تهران ... دیدن ادامه ›› تشخیص داد.
از آن طرف نوع روایت مستد نمای فیلم در مورد عملیات مرصاد با کپشنهای تاریخنگارانه و جلسات متعدد سازمانی این توقع را در مخاطب ایجاد میکند که قرار است نوع عملیات مرصاد و شکست مجاهدین تصویر شود اما فیلمساز در چند دقیقه سر و ته این عملیات را هم می آورد و مخاطب چندان متوجه چگونگی این عملیات نمیشود در حالی که در فیلم قبلی عملیات کشتن موسی خیابانی به خوبی به تصویر کشیده شده بود چنین کمبودی را نمیتوان با زوم کردن دوربین فیلمساز روی قصه سیما و کمال و افشین توجیه کرد که آن قصه هم به اندازه ای که باید بسط پیدا نمیکند که بتوان آن را ستون فیلم دانست در واقع فیلم ستون محکمی ندارد که انسجام، یک پارچگی و خط مشی روشنی داشته باشد فیلم بناشده روی سطحی شکننده از خواسته ای نامتجانس فیلمساز است که یکی به نعل میزند و یکی به میخ، او هم تحسین منتقدان را به مثابه دو فیلم اولش میخواهد و هم کف و سوت مخاطبان عامه را در برابر سانتیمانتالیسم فیلم لاتاری
امیر مسعود و سحر احمدی این را خواندند
سیدمهدی، علی جباری و سارا اسکندری این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سال دوم دانشکده من در تمام سطوح فیلم عقیمی است طرح داستانی فیلم با مایه هایی چون مرز اطمینان در روابط دوستانه؛ تقابل و کلنجار تعهد، هوس و نیاز در روابط با جنس مخالف و از همه مهمتر پی ریزی لغزش دختری که در ابتدا متعهد تصویر میشود به دختری مایل به زیر پا گذاشتن تعهداتش در مناسبات دوستانه و عاشقانه و باز متنبه شدنش نیاز به روایتی با ظرافتها و کش و قوسهایی پیچیده تر و عمیق تری است که فیلم با سکته های روایی ای که دارد نمیتواند هیچ کدام از این تم ها را به تکامل برساند. بنابرایبن فضای برزخی و تکان دهنده ای که باید مخاطب را درگیر هر کنش و واکنش کاراکترها کند شکل نمیگرد در عوض همان فاصله ای که در شروع فیلم بین مخاطب و کاراکترهای فیلم وجود داشته در پایان هم چندان کم نمیشود. در نهایت فیلمی که اگرچه در ایده هایش سرکش به نظر میرسد حاصلش زیادی محافظه کار و رام است.
امیر مسعود، امیر، رویا، مینا سروش و عطیه عابدین این را خواندند
سپهر، نیلوفر ثانی، منوچهر، نرگس و شهاب این را دوست دارند
"سال دوم دانشکده من در تمام سطوح فیلم عقیمی است"
چه جمله ی کاملی..
۱۷ مهر ۱۳۹۸
البته مثل اکثر فیلمهای سینمای این روزهای ما...
۱۷ مهر ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
عنوان فِیک تماما برازنده ی این فیلم است میزان قلابی بودن فیلم به حدی است که در سکانسهای به اصطلاح مهیج و دراماتیک فیلم بیشترین واکنشی که میتوانی داشته باشی پوزخندی بیش نیست چرا واکنش مخاطب کاملا برعکس آن چیزی است که فیلمساز میخواهد؟ جواب پیچیده ای ندارد چون در فیلم اساسا حس و حال واقعی جریان ندارد که به این تنشها جانی بدهد. چون کاراکترها یا کاملا اضافی و نچسبند(کوشکی و افشار) و یا با ارفاق تیپ هایی جعلی عاریت گرفته از فیلمهای دیگر بازیگرهایش هستند(هادی حجازی فر). در قصه ای که اساسا درباره عصیان یک شخص و به هم زدن نظم محیط است در ابتدا باید زمینه چینی این عصیان شکل بگیرد و در طول این عصیان هم باید با استدلاهایی قانع کننده مخاطب را به درک این شورش نزدیک تر کرد اگر میخواهد رودستی هم به مخاطب بزند باید از حداقل سببیت برخوردار باشد در این فیلم نه شورش مرد قانع کننده است و نه اصلا بحرانهای عاطفی او در رابطه با همسرش چندان باز میشود رودستهایی هم که در مورد زن مطرح میشود آنقدر پیش پاافتاده است و باگ دارد که توی ذوق میزند اصلا کل فیلم توی ذوق میزند نمونه اش اواخر فیلم که مرد بعد از قشقرق راه انداختن طولانی تازه یادش میآید که جنازه زنش را که توی برف مدفون شده به داخل هتل بیارود و او را درست زیر سقف شیبشه ای هتل که در حال فروریزی است میگذارد! کمی به جنازه نگاه میکند و میرود بیرون و خودکشی میکند بعد سقف روی جنازه فرو میریزد تا در نهایت مثلا یک قاب زیبای High Angle از این فروریزی شکل بگیرد درواقع همکین سکانس نیت فیلمساز را نشان میدهد او فقط به فکر پلاستیک متفاوت نما و خاص فیلمش است نه چیز دیگر، در فیلمی با ساختار درست و دغدغه مند قطعا این جنازه تبدیل به چیزی فراتراز یک جسم پوشیده شده میشود اما در چنین ملغمه ای که این فیلم تدارک دیده این جنازه فقط اکسسوار صحنه ای است برای آرتیست بازی جناب کارگردان که ذره ای حرمت هم برای جسد زن قائل نمی شود مثلا مرگ تراژیک او اصل و اساس درام فیلم است. این که از فیلم نسبتا متوسط درمدت معلوم که حداقل میشد تحملش کرد به چنین سوءتفاهم تصویری برسی در سینمای جو زده و پر هرج مرج این روزهای ما چندان عجیب نیست. همچنین تاسف بسیار برای هادی حجازی فر که در یکی دو سال اخیر با بازی های تکراری در فیلمهای پیش پافتاده این چنینن نزول کرد و البته مهناز افشار هم که گویا فقط میخواهد حضور داشته باشد به خصوص در فضا ها و نقشهایی که مهر متفاوت نمایی دارند(شاه کش و ناگهان درخت)
جدیدا آخر همه فیلمها، تنها حسی که دارم،حس سرخوردگی هست. سرخوردگی از اینکه چرا دست به کار نمیشم یه فیلمنامه بنویسم؟! قطعا نتیجه از این دری وری ها بهتر خواهد شد!!
۰۳ مهر ۱۳۹۸
دیشب در برنامه هفت عوامل فیلم حضور داشتند و نکته جالب این بود که خود آنها حتی از شما (عرض کردم "شما" چون من هنوز فیلم را ندیدم) هم شاکی تر بودند از فیلمی که بر پرده دارند! و اعلام داشتند این فیلم را اصلا نمیشناسند و از "بالا" بهشون دیکته شده بود که کار را اینطور انجام دهند و بسیار عصبانی از روند فیلم سازی بودند...
چه خوب میشد اگر.........
۰۶ مهر ۱۳۹۸
من برنامه رو دیدم ولی با همه حرفایی که درباره سانسور فیلم زده شده باز این همه ایراد توی مقدمه و روایت و کارکترهای اضافی و یا تکراری و کارگردانی متظاهرانه قابل توجیه نیست
۰۸ مهر ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
برهم کنش

قصر شیرین حکایت تداخل سختی و و نرمی ست. تداخل زمختی و لطافت است. تداخل واقعیت و تخیل است.
پدر در این فیلم با زیستی پدرسالارانه در کودکی و مصائب شغل سنگینش(رانندگی کامیون و تصادفش) در بزرگسالی رفته رفته با فضای بی رحم و رئالی که احاطه اش کرده خو گرفته است اما مادر درست برخلاف او همچون شغلش که طراحی فضای سبز بوده سعی کرده به جای خو گرفتن با واقعیت با تخیل گرایی فضای خوش رنگ تری به لختی اطرافش بدهد.
کودکان فیلم به علت بودن در کنار مادر و کودکانگی درونشان به به نوعی خو گرفته با دنیای شیرین مادر هستند و درکی از رفتار عبوس و بی تفاوت پدر ندارند. بنابراین همراهی اجباری با پدر در یک سفر ادیسه وار همان برهم کنش اصلی فیلم را شکل میدهد همانقدر آنها دنیای زمخت و بی رحم پدر را به چالش میکشند پدر هم دنیای رنگی انها را به چالش میکشد در پایان ابن کش و قوس آنچه اهمیت دارد نه پیروزی یکی بر دیگری بلکه تاثیر هر یک بر دیگری و تکیه کردن برهم و صمیمت برای ادامه راه است. همانطور که در انتها پسربچه بلاخره هندزفری را کنار میگذارد و می پذیرد که کنار پدر بنشیند و حرفهای او را از واقعیات ناخوشایند بشنود پدر هم می پذیرد که که با کودکانش ارتباط بگیرد و به حیوانی که با آن تصادف کرده کمک کند.تا آنها بتوانند به راهشان در جاده(زندگی) ادامه دهند.

بسیار دقیق و شفاف و دلنشین نقد کردین این فیلم رو جناب باقری
به نظرم درک کاملا درستی داشتین از فیلم بنده کاملا با شما هم نظرم
۰۶ مرداد ۱۳۹۸
تشکر بابت مطالعه
۰۶ مرداد ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تین ایجر روشنفکر!

چیزی که بعد از دیدم این فیلم حس میشود این است که چنین فیلمی به شور و حال بیرونی بیشتری نیاز داشت و به کش و قوسها و کندوکاوهای بی پرده تر، مشکل بزرگ فیلم این است که نوع روایت ملو و لحن سرد فیلم چندان تناسبی با مضمونش که سرکشی در دوران تین ایجری و یا دوران بلوغ است ندارد.
نوع عصیان گلسا در برابر دوستان و خانواده اش زیادی بالغانه و خودآگاهانه است و چندان از جنس عصیان نوجوانانه نیست و بیشتر به کارکترهای روشنفکر پریشان حال میخورد و زیادی با نماد تزئین شده است (تاکید زیاد روی شباهت استعاری بین گلسا و اسب مورد علاقه اش)
همانطور که کاراکتر اصلی با ریسک دزدی ار فروشگاه صرفا جهت خوشگذارانی ( از جنس عدم درک و بلوغ) معرفی میشود چطور در ادمه عصیانش همتراز آدمهاییست (که آگاهی و درک بالایشان از فضای اطراف آنها را پریشان کرده است)
اگر هم علت چنین تناقض رفتاری متحول شدن کاراکتر از لحاظ شعور درونی باشد خوب این اتفاق مهم نمیتواند در ابتدای فیلم صرفا با یک بگو ومگو با دوستان و یک سیلی خوردن رخ دهد نیاز به پیش زمینه ی قوی تر دارد که در فیلم غایب است.
امیر مسعود و سپیده این را خواندند
hirbods این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سنگ بزرگ...

مشخص است که نرگس آبیار فیلسازیست که میخواهد در هر فیلمش سر وصدا به پا کند از لحاظ مادی به خاطر حضور همسر تهیه کننده اش شرایط برایش فراهم است از لحاظ تکنیکی و محتوایی دست روی روایت های عمدتا چالش برانگیز و پر رنگ و لعاب میگذارد اما مشکل این است که او هنوز دغدغه هایش در تبدیل به مدیوم سینما بافتی زمخت پیدا میکند در نوع قصه گویی همچنان بلاتکلیف است.و سینما شناسی را بیشتر در بازی کردن با تکنیک و تنوع لوکشین های زیبا اشتباه گرفته است او برخلاف ادعای بعضی ها رشد چندانی در این چند سال حضورش در سینما نداشته و تنها پلاستیک فیلمهایش روز به روز، پر زرق و برق تر شده است. همانقدر که شایار 143 دچار اشتباهات فاحش روایی است فیلم آخرش هم هست.
شبی ماه کامل شد از لحاظ فیلمبرداری و قاب بندی و میزانسن چیزی جز شلوغ بازی و آشفته کردن دید مخاطب ندارد به طور مثال سکاس تعقیب و گریز ماشین ها و تیراندازی در بیابان با فیلمبرداری الاکلنگی و نماهای کج و کوله بسته از داخل ماشین و جهش های مداوم بین این نماها هیچ درک روشنی به مخاطب نسبت به نحوه درگیری در این سکانس نمیدهد و کاملا او را گیج میکند و حس او را نسبت به صحنه منفک میکند چون اصلا نمیداند چی به چی هست و این پرداخت تکنیکی پر هرج و مرج کم و بیش در تمام فیلم وجود دارد و مخاطب را از نزدیک شدن به کاراکترها و شناخت درست فضاها دور میکند.
با بررسی استراتژی روایی و مسیری که قصه طی میکند فیلم خط شکنی هایی دارد که نابخشودنی است.
شیوه روایی فیلم از سرگردانی رنج میبرد و این رنج به مخاطب هم تسری ... دیدن ادامه ›› پیدا میکند در واقع ما یه عنوان تماشاگر نمیدانیم که روایت فیلم در کدام سو قرار دارد راوی اصلی کجای داستان ایستاده و مخاطب باید کدام کارکتر را همراهی کند آیا خود فیلمساز (دانای کل) روای است یا این مهم به عهده دختر و یا پسر یا هر کدام از قطبهای پروتاگونیست یا آنتاگونیست است.
نمای نقطه نظر فیلم به شکل پاندولی در طول فیلم جابه جا میشود. در شروع با عبدالحمید همراهیم زمانی که در مغازه عاشق میشود تا خواستگاری و ماه عسل به شکل معناداری با دختر فاصله داریم و القای ظاهری حس عشق بیشتر از طرف پسر نمایان است. از سکانس بازجویی عبدالحمید که دوربین همراه دختر در بیرون اتاق هست تا سفر به پاکستان و روبه رو شدن با عبدالحمیدی که دچار چرخش اعتقادی شده است از پسر فاصله داریم در پرده سوم بار دیگر دختر در حاشیه قرار میگیرد با روایتی شبه دانای کل از فعالیتهای تکفیری ها طرفیم و در سکانس های پایانی هم تاکید دوربین روی احوالات عبدلحمید است گویی بیشتر از دختر نیاز به توجه حسی مخاطب دارد.
بنابراین شاهد نوعی آشفتگی و بلاتکلیفی روایی هستیم که منجر به نقص های جدی در پردازش کاراکترها و کنشها میشود. همان قدر که پوشانده ماندن دگردیسی عبدالحمید را نمیتوان با توجه به استدلال همراهی با فائزه توجیه کرد، حس نشدن رابطه عاشقانه به خصوص از طرف دختر و درک پایین او از اتفاقات اطرافش را نمیتوان با استدلال همراهی با عبدلحمید توجیه کرد. اگر فیلمساز روای فیلم است که نادیده گرفتن پلیس ماجرا در طول روایت نقصی جدی محسوب میشود آن هم در حالی که گروهک تروریستی و افکارشان، قدرتشان و هوششان بیشتر نمایان است. صحبت از هوش شد واقعا چرا پروتاگونیستهای فیلم تا این حد کم هوش و مطابق آن منفعل تصویر میشوند به طور مثال چرا دختر تا این حد در درک به موقع فضای اطرافش عاجز است او که داخل و خارج شدن کلی اسلحه و مهمات را با چشم دیده در جایی به مادرشوهرش میگوید فکر میکرده کار خانواده شوهرش فقط قاچاق مواد است! در اواخر فیلم به شوهرش میگوید تا وقتی دستت به خون آلوده نشده برگردیم تهران این در حالیست که فیلم حضور شوهرش در کشتن افراد اتوبوس را دیده بود! این نوع کم هوشی ها را میتوان به برادرش هم نسبت داد. دیگر عنصر پروتاگونیست قصه که انفعالش هیچ منطقی ندارد جز بزدلیٍ؛ مامور امنیتی است که ادعا شده تک تیرانداز بوده و در سکانسی که به نظر کار سختی برای زدن ریگی ندارد (به علت ترسیدن بچه ای که در بغل ریگی است) و یا در بیمارستان که به زور هم شده باید دختر را خارج کند (به علت اصرار دختر برای ماندن با فرزندانش) به ظاهر تسلیم احساست گرایی بر عقل و منطق میشود و این چگونه تصویری از یک مامور ویژه امنیتی است؟ آنچه ما دیدم که ماموری است بی عرضه با طبعی لطیف! در مقابل آنتاگونیست اصلی ما یک متفکر دینی است که استدلالهای تند خودش را دارد و با ارداه و با ابهت تصویر میشود. افرادش همواره به موقع در مهلکه حاضرند (حتی اگر گاهی بی منطق به نظر برسد) و جلوی پروتاگونیست های فیلم می ایستند.
فیلمی که عمده روایتش برخلاف آنچه که ادعا میشود (نه صرفا بر قربانی شدن عشق) بلکه بر تقابل خیر و شر و عشق و خشونت بنا شده و ایرادات روایی فاحشش توزان میان این دو قطب را نه تنها به هم زده بلکه بدتر از آن، قطبت مثبت را منفعل و قطب منفی را کنشمند نشان داده و در قاب سینما (فارغ از دنیای بیرونی که ما و فیلمساز کدام سوی ماجرا هستیم) کم هوشها و منفعلها جایی در مرکز قاب ندارند مرکز قاب شبی ماه کامل شد متاسفانه متعلق به خشونت طلب ها است هر چه قدر هم که فیلمساز در مصاحبه هایش از موضع انتقادی روشنش نسبت به خشونت و رادیکالیسم بگوید این موضع به روشنی در فیلم مشخص نیست و گاهی انقدر محو است که به ضد خودش تبدیل میشود ای کاش قبل از جاه طلبی در فیلسمازی بهتر باشد سطح بینش سینمای خود را ارتقاء داده واگرنه به قول معروف برداشتن سنگ بزرگ نشانه نزدن است گاهی هم میتواند منجر به خودزنی شود.
کمی درنگ...

سینمای ما از لحاظ قصه گویی از چند معضل رنج میبرد گاهی فیلمساز میخواهد هر جور شده از طرح خامی که چند خط هم نمیشود یک فیلم سینمایی در بیاورد نتیجه فیلمی خسته کننده است که تحملش تا انتها صبر ایوب میطلبد. گاهی فیلمساز آنقدر ذوق زده ایده ای که در ذهن دارد شده یا شاید آنقدر به مرحله اجرا علاقه دارد که هنوز فیلمنامه بسط پیدا نکرده وارد فاز تولید شده و نتیجه اثری ناقض الخلقه است گاهی هم فیلمساز ایده ای جذابی دارد و بسط خوبی هم به ایده اش داده تا پتانسیل لازم برای قصه گویی شکل بگیرد اما نگرانی زیادی فیلمساز از ریتم ظاهری فیلم و کم حوصلگی برخی مخاطبان او را وا میدارد تا از مکث و تامل کافی در موقعیتهای اساسی فیلم در هنگام گره افکنی و گره گشایی بگذرد و نتیجه فیلمیست سروشکل دار اما کم عیار.
"سرخپوست" نیما جاویدی هم چنین وضعیتی دارد فیلمی که نیاز به مکث بیشتری روی بعضی فضاها، بعضی کنشها و بعضی جزئیات دارد به خصوص در نوع روند تجسس زندانی پنهان شده و یا رابطه توام با عشق و وظیفه سرگرد و مددکار و نوع دگردیسی عاطفی سرگرد جاهد در قبال زندانی بی گناه در پایان فیلم. این عدم درنگ کافی و سرعت ظاهری بخشدن به فیلم برای جلو بردن داستان نتیجه اش این است که کنکاش دراماتیک درونی(جدال حسهای متناقص سرگرد) و بیرونی(پنهان شدن زندانی و عدم توانایی در پبداکردنش با ترفندهای مختلف) اثر آنچنان که باید برای مخاطب تفهیم نمیشود و او را مجاب نمیکند که فیلم از استخوان بندی محکمی برخوردارست. در نهایت غنای اثر قربانی نگرانی فیلمساز برای راضی نگه داشتن مخاطب کم حوصله شده است.
باج دادن به سطح توقع هر نوع مخاطبی و هر نوع سلیقه ای از جلای هر اثری میکاهد یک فیلم بزرگ میتواند سلیقه بسازد اما قرار نیست هر نوع سلیقه ... دیدن ادامه ›› ای را راضی نگه دارد به طور نمونه فیلم های چون حفره ژاک بکر و محکوم به مرگ گریخت برسون همانقدر که درخشان هستند همانقدر هم برای دسته ای از مخاطبان میتوانند کسل کننده باشند اما فیلمساز های بزرگ به خوبی میدانند غنای ساختاری فیلمشان چقدر وابسته به همین مکث ها و درنگها در جزئیات است.
نقد شما در مورد فیلم عالی بود اینکه تمام تلاش کارگردانان این است که اکثر فیلمها به جز تعدادی انگشت شمار در تایمی حدود نود دقیقه جمع شود که صد البته فشار صاحبان سینما و به قول شما راضی نگهداشتن مخاطب کم حوصله در ان بی تاثیر نیست کار کاملا اشتباهی است
۲۲ تیر ۱۳۹۸
ممنون که به صاحبان سینما هم اشار کرده اید که آن قضیه هم معضلات عجیب خودش را دارد
۲۲ تیر ۱۳۹۸
کاملا موافقم باهاتون.حیف که موضوع های به این خوبی به خاطر وقت کافی نگذاشتن روی شخصیت ها و بخش های جزئی داستان اینجوری نابود میشن
۲۴ تیر ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ایمان باقری
درباره سریال هیولا i
بازارگرمی...

اکنون که تقریبا نیمی از سریال هیولا گذشته بار دیگر در این سالها شاهد شکست مدیری در بازگشت به روزهای اوجش هستیم شاید دیگر نباید انتظاری از مدیری داشت، شاید دیگر در عرصه کمدی هر چه در چنته داشته خرج کرده و دست و پا زدن هایش بیشتر او را فرو می برد. (همکاری دوباره با قاسمخانی ولو در حد طراح قصه) (همکاری با بازیگرهای متفاوت با ترازی بالاتر همچون اصلانی و مقدمی) اگرچه در ابتدا نویددهنده اوج گیری دوباره مدیری است اما مشخص شد که همچنان در بر همان پاشنه میچرخد ولو با رنگ و لعاب بیشتر
مدیری با کمدی آیتمی شروع کرد و با کمک پیمان قاسمخانی و وام گرفتن از سیتکامهای معروف آمریکایی در ادامه سر و شکل داستانی به آنها بخشید که به تولید آثار موفقی چون پاورچین و برره رسید.اما از قهوه تلخ به این سمت به ورطه تکرار افتاد و با جدایی قاسمخانی از پروژه هایش در قصه پردازی هم ناکام ماند. اما او خواست ترفند دیگری به کار بگیرد در واقع مدیری (به خصوص از فیلم ساعت 5 عصر به بعد ) تصمیم گرفت با بها دادن بیشتر و جدی تر به طرح شوخی ها با مضامین سیاسی اجتماعی و با افزودن بار مضمونی به آثارش کمبودهای سختاری را از چشم مخاطب دور نگاه دارد. اما همچنان دغدغه مدیری کمدی فارس ( نمایشی و غلو آمیز) است و با این وجود او میخواهد اثرش به واسطه بار مضمونی مدنظر ژستی رئالیستی به خود بگیرد که منجر به تناقضی بنیادین در روایت میشود؛ تناقض در نوع شوخی ها، تناقض در لحن شوخی ها و در کل تناقض در شخصیت پردازی ها و فضای زیستی اثر
سریال هیولا علاوه بر مشکلاتی چون کمبود ملات کافی برای قصه گویی و درجازدن در همان طرح اولیه آشکارا از این مشکل رنج میبرد به طور مثال سریال هر بار وارد موقعیت ... دیدن ادامه ›› اعتصاب معلمان میشود (مثل سکانس آخر قسمت ششم) فضایی رئالیستی به خود میگیرد و هر بار مدیری و همکارانش سر میرسند مثل (مهمانی لاکچری) به یکباره فضا مملو از شوخی های نمایشی و اغراق آمیز میشود حال کاراکتر هوشنگ در رفت و آمد بین این آدمها تبدیل شده است به ملغمه ای از معلم شریف تحصیلکرده جدی و فرد ساده لوح با ضریب هوشی پایین (انگار کیانوش شبهای برره و مسعود شصتچی مرد هزارچهره) با هم ادغام شده اند. و در نهایت مخاطب در همان ابتدا تکلیفش با این کاراکتر روشن نیست و حضور فرهاد اصلانی هم در نقش چنین کاراکتر ناقص الخلقه ای کمکی نمیکند. بقیه هم که با ارفاق تیپهایی هستند سطحی، و چه حیف که استعدادهای بازیگری شبنم مقدمی در چنین نقش بی مزه ای که معمولا امثال الیکا عبدالرزاقی آنها را بازی میکردند هدر میرود.و خود مدیری هم انگار دارد همان استندآپهای دورهمی را پیاده میکند.
به نظرم اصلا کل این سریال به واسطه همان استندآپها ساخته شده به مثابه دکمه ای که برایش پالتو میدوزند. بنابراین سریال به جای قصه پردازی جذاب و خلق موقعیتهای پر فراز و نشیب که حالا از دلش چند کنایه سیاسی هم دربیاید تبدیل شده است به سریالی با روایتی الکن که عمده جذابیت ظاهری اش همان مضمانین انتقادی و کنایه های سیاسی گلدرشتش است که آن هم با تکرار زیاد از حد قبح اش شکسته شده است و عملا تمام جدیت مسئله ای چنین مهمی (پولشویی ها) را از بین برده و در حد لوس بازی تقلیل داده و در نهایت منجر به بازارگرمی بیشتر سریال در نظر توده ی مردم شده است.
بسیار بسیار عالی نوشتید
۲۵ خرداد ۱۳۹۸
نوشته‌های سینمایی دقیق و خوب ایمان جان باقری :) مرسی
۲۵ خرداد ۱۳۹۸
نظر لطف شماست علی جان
۲۵ خرداد ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
حلا چطوری تو رو به داستان وصل کنم؟

بعد از اتمام فیلم پرسش مهمی که ذهن من را مشغول کرد این بوده که وقتی مهران مدیری و گلزار فیلمنامه این فیلم را خواندن واقعا خودشان هم متوجه موجودیت کاراکترهایشان شدند؟ آیا میدانستن چه کاراکتری را بازی میکنند؟ بعید به نظر میرسد که به جوابی منطقی برای حضورشان در فیلم رسیده باشند. و عجیب اینکه فیلم هم با این دو کاراکتر پرت تمام که چه عرض کنم قطع میشود بدون اینکه بیننده متوجه سکانسهای بازجویی مدیری شود که معلوم نیست چرا دائما در حال خوردن در اون لوکشین شبه نظامی است و دستگاه دروغ سنج چه کارایی قرار است داشته باشد؟ اصلا کل داستان مدیری از فیلم حذف شود واقعا چه تاثیری در روایت قصه مسافرهای هواپیما دارد؟ وضع ستاره های پولساز دیگر فیلم مثل جواد عزتی هم چندان بهتر نیست و قرار است با چند تیکه کلام مثل (شل نشو) بامزه جلوه کند بدون آنکه کنشهایش چندان منطقی داشته باشد. و پژمان جمشیدی را انگار از تگزاس و ویشکا اسایش را از خوب بد جلف در آوردند و گذاشتن توی هواپیما...
به نظر میرسد هدف صرفا شکاندن رکورد گیشه است و با ربط و بی ربط این بازیگرها با شعار ( ما همه با هم هستیم) در فیلم جولان می دهند.
در نهایت ایده ای که در ابتدا جذاب به نظر می رسد با روایت مخدوشی که در انتها به سرانجام مشخصی هم نمی رسد هدر میرود همانند پولی که صرف تماشای این ... دیدن ادامه ›› فیلم میشود.
آقایان دوماری و پورامیری نویسندگان این فیلم هستند که در جشنواره قبل هم فیلم جاندار را داشتند و آن فیلم هم پایان نداشت. و ظاهرا دوستان اعتقادی به جمع کردن قصه هایی که روایت میکنند ندارند!
پی نوشت: تیتر نوشته اشاره دارد به دیالوگ سکانس پایانی فیلم که مدیری خطاب به گلزار میگوید. که در حقیقت موضع بدون تعارف سازندگان فیلم در به بازی گرفتن توقعات اولیه مخاطب را میرساند.
به شخصه از حضور گلزار و مدیری تعجب نکردم، اتفاقا تعجب من از عدم حضور فرخ نژاد بود.. در بین ستاره های پولساز فقط ایشون حضور نداشتن..
( سینماتیکت رو که باز میکنی توو قسمت خبرها فقطططط داره مینویسه فلان فیلم توو چند روز رکورد کدوم فیلم رو زد!!!! معلومه که حضور مدیری دلیل قانع کننده ای نمیخواد،تهش هم به قول شما به ریش ما میخندن که " تو رو چه جوری ربط بدم به فیلم "!!!)
۱۸ خرداد ۱۳۹۸
فیلم باید در ابتدا فرم درستی داشته باشد و خودانگیخته و زنده باشد تا بتوان جدی اش گرفت و پس از آن است که میتوان دنبال نماد و استعاره در فیلم گشت.
۲۰ خرداد ۱۳۹۸
گلزار گویا نماد غرب یا همون آمریکاس! چون آخرش مدیری واضح اشاره میکنه بعضی از مسافران ادعا داشتن هواپیما قرار بوده روی شما بنشینه!!
۲۴ خرداد ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دوئل تماشایی

من جزء اون دسته ای نیستم که شیفته ابد و یک روز بوده باشم چون فکر میکنم روایت فیلم ورای موقعیت پرادزی ها و دیالوگهای کوبنده و بازی پرشور بازیگرها وجوه ضمنی و درونی کم رنگی دارد و این کم مایگی در مورد کاراکترها ( مثل دختر فیلم) نمود بیشتری دارد.
اما متری شش و نیم فیلم بهتری هست روستایی بهتر از فیلم قبل از فضا سازی استادانه و موقعیتهای جذابش در پردازش شخصیت های اصلی بهره می برد. ایرادهایی در انسجام بخشیدن به کلیت قصه و اندازه نگه داشتن در برخی عناصر روایی حس میشود اما دو کارکتر اصلی پلیس و قاچاقچی به اندازه ای که باید جان گرفته اند هر دوی آنها اگرچه در دو قطب متفاوتی قرار دارند اما به خاطر قابل درک بودن و نمایان شدن نقاط ضعف و چالش های اخلاقی در عین باهوش بودن جذاب و قابل درک اند و میتوانند همزمان همذات پندای مخاطب را برانگیزند و دوئل برانگیزاننده این دو قطب متضاد برگ برنده فیلم سعید روستایی است و بهترین فصلهای فیلم عرض اندام مستیقم این دو در برابر هم است و تکامل شخصیتها از دل این رویارویی شکل میگیرد.
خوبی سعید روستا اینه نگاه جدید به موضوع داره . میشه به موضوع هم اینگونه نگریست
۲۷ فروردین ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شاید اگر در کشورمان بارها، کلاب ها و کازینو ها وجود داشت سینما این چنین جولانگاه واکنشهای غریزی و تخلیه احساسات سطحی جمعی نمیشد. اما خوب امثال هادی و سرتیپی و .. در این سالها از این محدودیت ها بیشترین بهره را برده و روز به روز دکان شان پر رونق تر و جیبشان پر تر میشود. و حیف هنر سینما که باید بهای جای خالی چنین تفرجگاهایی را بدهد.
قبل از انقلاب که بارها، کازینوها و کلاب ها وجود داشت سینما جولانگاه تفکر و اندیشه والا بود؟؟؟ یا به قول شما جولانگاه غرایز و تخلیه احساسات سطحی جمعی؟؟؟
ایمان عزیز، این سینما نتیجه این موردی که بیان کردید نبوده و علت های متفاوت و مختلف دیگری دارد...
۲۵ فروردین ۱۳۹۸
بله علتهای مختلفی وجود داره ولی فکر میکنم یکی از علتهاش میتونه همین باشه البته به این معنی نیست در آن شرایط مردم دیگر به سینما اینگونه نگاه نمیکنند ولی ممکن است کمتر توقع سهل انگارانه ای را از این فضا داشته باشند
۲۶ فروردین ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید