آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال ایمان باقری | دیوار
S3 : 08:53:08 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
درباره مستند American Murder: The Family Next Door

هشدار: (متن زیر حاوی اسپویل است)

وقتی با چنین مستند جنایی طرفیم حس ترسی که وجودمان را میگیرد جنس دیگریست و خلوص بیشتری دارد مخصوصا وقتی حتی فریمی بازسازی شده و نمایشی وجود نداشته باشد همه تصاویر پیش رو که روایت دهشتناک یک کشتار است ضبط شده اند و عاری از جلوه گری های ساختگی تصاویر سینمایی

یک اثر نمایشی هر چقدر هم که واقعگرا باشد اما به هر حال ساختاری چیده شده دارد و همین نوعی سپر امنیتی در ذهن ما ایجاد میکند که به خود بقبولانیم ما فقط نقش نظاره گر دور از خطر را داریم هر چقدر هم که بخواهیم همذات پندار باشیم. اما در حین تماشای چنین مستندهایی خبری از سپر دفاعی نیست شما خلع سلاح شده اید چنان جنسی از واقعیت ... دیدن ادامه ›› و زنده بودن در بافت تصاویر آن نهقته است که تماشایش را برای خیلی ها سخت میکند گویی در حال رانندگی در جاده با صحنه هولناک تصادفی روبه رو شده اید نهایتا نگاهی گذارا به صحنه میکنید اما جرات ترمز زدن ندارید.

ماجرا زمانی ترسناک تر میشود که شمایل قاتل جانی در تصاویر (کریس واتس) این چنین معمولی به نظر می رسد نه خبری از ضریب هوشی بالای ذهنی جنایت کارانه است (ان قدر ناشی است که ملافه ای که جسد را درون ان پیچیده در محله جنایت جا میگذارد) نه با آدمی بی رحم و بی احساس طرفیم (او را در فیلمهای خانوادگی پدری نرمال مشغول بازی با فرزندان و یا آشپزی با همسرش میبینیم) مهمترین انگیزه ای که برای چنین جنون آنی پیدا می کنیم (میل و هوس یک فرد متاهل به زنی دیگر است) بله روی کاغذ این میتواند سناریویی ضعیف و فاقد منطق کافی برای رویدادی جنایی به نظر برسد که قابل باور در کلیشه شکل گرفته ذهنی ما نیست اما او کسی است که خانواده اش را به قتل میرساند..

در بین اعترافاتش اصرار میکند که هیولا نیست او ضعیف به نظر می رسد همچون کودکی وحشت زده بهانه پدرش را میگیرد اشک میریزد جوری که پلیس بازجو را هم به دلداری وا میدارد اما وقتی از جزئیات قتل خانواده اش می گوید تن هر مخاطبی به لرزه در می اید نه صرفا از شنیدن اصل ماجرا بلکه از پی بردن عینی به این حقیقت که لزومی ندارد هیولا باشی که بتوانی مثل یک هیولا رفتار کنی بنابراین حس ناخوشایند ناامنی حتی نسبت به خودت گریبانت را میگیرد...
سارا_ز این را خواند
نیلوفر ثانی، نیلوفر، فاطمه برادران و محمد کارآمد این را دوست دارند
با خوندن پستت یاد یه خبر افتادم که چندین سال پیش توی روزنامه ها پیچیده بود و هیچ وقت از ذهنم بیرون نرفت و به شدت منو تحت تاثیر قرار داد...

داستان یه خانواده بود..یه مادر و پدر و یه بچه دو ساله و یه نوزاد..
مرد انگار با زنی وارد رابطه میشه و زن میفهمه..روز جنایت، مرد ( که هیچ وقت خیانتش رو پنهان نمیکرده) شروع میکنه بلند بلند با زن دوم تلفنی حرف میزنه و قربون صدقه‌‌ش میره...زن با شنیدن اینها به جنون میرسه...( انگار مثلا تایم ناهار بوده) بلند میشه قابلمه رو محکم میکوبه روی سر بچه دو سالش و اونو درجا میکشه،و بچه نوزادش رو هم با دستای خودش روی اجاق گاز میسوزونه...متحیرکننده اینجاست که به حدی از خودش بیخود شده بوده ... دیدن ادامه ›› و هیچی حالیش نبوده که تا حدی خودش هم دچار سوختگی میشه که وقتی به بیمارستان منتقلش میکنن میگن از شدت سوختگی باید دستش قطع بشه...( شما ببین به چه جنونی رسیده بوده در اون لحظه) ...
به معنی واقعی کلمه آدم نابود میشه از این خبر...از اینکه آدمیزاد عجب موجودیه..
و عجب جمله خوبی نوشتی...اینکه "حس ناخوشایند ناامنی حتی نسبت به خودت گریبانت را میگیرد"...

به قول نمایشنامه " خیانت اینشتین"، که میگفت: "وقتی میگم e=mc2 ،یعنی من یک فرشته آگاه و یک ابلیس ناخودآگاهم"
نیلوفر
با خوندن پستت یاد یه خبر افتادم که چندین سال پیش توی روزنامه ها پیچیده بود و هیچ وقت از ذهنم بیرون نرفت و به شدت منو تحت تاثیر قرار داد... داستان یه خانواده بود..یه مادر و پدر و یه بچه دو ...
اووففف حتی تصورش هم سخته آدمیزاد چه موجود ترسناکیه!!! در نیمه تاریک وجود ما هیولای درونی جاخوش کرده وای به حال آن روزی که افسارش از دستت در برود...
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بازگشت به سیاهی...

وقتی انیمیشن (روح) رو دیدم یه جورایی به خاطر مضامین درونش و موسیقی جاز یاد مستند (ایمی) آصف کاپادیا افتادم زمانی که این مستند رو دیدم خیلی شناختی از ایمی واینتهاوس نداشتم فقط میدونستم پدیده نوظهور موسیقی جاز با صدایی خاص بوده که در سن 27 سالکی ایست قلبی میکنه اما دیدن این مستند برام تکان دهنده بود به جهت تصویری بی پرده و صادقانه از اضمحلال و مرگ تدریجی یک هنرمند جوان خوش آتیه...

در انیمیشن( روح) مضامین مختلفی متکی بر فلسفه زندگی و مرگ مطرح میشه .اما مضمون لذت به خلسه رفتن و حد و حدود اون برام جالب بود و در دنیای برزخ مانند که در فیلم هست فضای خلسه وار آبی رنگیست که عامیانه میشه گفت (وقتی آدم زیادی توی حس میره واردش میشه) همون فضایی که ارواح زندگان درون آن پرسه میزنن در این فضا روح آدمهای تو حس رفته رو میبینیم که در حال لذت بردن از کار هنرمندانه ای که انجام میدن هستن مثل بازیگری، نوازندگی و..
اما همچنین شاهد ارواح سرگردان هستیم که حجم انبوهی از غبار (شن مانندی) جلوه شفاف روح آنها را پوشانده و هیبتی هیولاوار به اونها بخشیده که به آنها ارواح گمشده ... دیدن ادامه ›› گفته میشه و متعلق افرادی است که گویی دچار وسواس لذت بردن از زندگی شدن و اسیر لذت بیشتر و وافرتر و هر چه پیش میرن بیشتر از زندگی جدا میشدن

در اواخر این اینمیشن وقتی جو گاردنر بعد از زنده شدن بلاخره تونست در گروه موسیقی مطرح کلاب نوازندگی کنه در حین خارج شدن کمی دمق به نظر میرسه چون میفهمه دوباره باید به کارهای روزانه برگرده و میگه :
(من تمام عمرم منتظر چنین روزی بودم فکر میکردم احساس متفاوتی داشته باشه)
به نطر میاد این جا همون زنگ خطریه که شروع وسواس لذت از زندگی نامیده میشه البته که در پایان انیمشینی خوشمزه مثل روح جو قراره عاقبت به خیر بشه و بفهمه که از زیاده خوایی در لذت جویی دست برداره و اینکه حتی پیاده روی و به آسمون نگاه کردن هم فقط یه کار معمولی نیست و میتونه لذت بخش باشه

اما زندگی انیمیشن نیست و همچنین زندگی ایمی واینتهاوس در مستند (ایمی)

(اون یکی از خالصترین رابطه ها رو با موزیک داشت یک رابطه عاطفی با موزیک)
این جمله یکی اعضای گروه ایمی درباره اونه پس ایمی هم در لحظات خواندن به نوعی در اون فضایی خسله وار قرار میگرفت اما مسئله اینه که او دچار همون وسواس غرق شدن در این فضای خلسه وار میشه این جا جاییه که پای مصرف مواد توهم زا باز میشه
ایمی هر چه در خوانندگی پیشرفت میکنه بیشتر در مصرف الکل و انواع مواد مخدر افراط میکنه و چند بار به بازپروری میره
(به فردی تبدبل شده که دوست داره ناپدید بشه) (شده بود شبیه آدمهایی.که هیچی براشون مهم نیست) جملت دوستان ایمی درباره او در حالی که به یک ستاره موسیقی تبدیل شده. اما زندگی پرتلاطمی داره

یکی از تکان دهنده ترین لحظات مستند ایمی مربوط به شبی میشه که مراسم گرمی در حال برگزاریه (او احتمالا به خاطر بازپروری برای ترک اعتیاد در مراسم حضور نداره) و از سالنی در لندن در حال تماشای مراسم هست ایمی برای البوم موفق (بازگشت به سیاهی) نامزد 6 جایزه گرمی شده او و جمع پرشماری از اطرافیانش در حال تماشای مراسم هستن در این شب ویژه ایمی برنده 5 جایزه گرمی میشه افتخاری بزرگ در یک شب پرشکوه جایی که ایستاده آرزوی دست نیافتنی خیلی از علاقمندان به موسیقیه نقطه اوج فعالیتهای موسیقیایی او اما در همین تصاویر ضبط شده مشخصه که ظاهرا اونقدر که باید سرحال نیست
{اون دید که من دارم گریه میکنم منو صدا کرد و برد بالای استیج بهش گفتن باور نمیشه که همچین اتفاقی افتاده داشتم نگاهش میکردم که یه واکنشی نشون بده و اون گفت (جولی بدون مواد اصلا حال نمیده) و من خیلی خیلی براش احساس تاسف کردم}
این جملات بهترین دوست ایمی در وصف اون لحظاته (لحظات غریب آمیخته به شکوه و تباهی)

در نهایت ایمی واینتهاوس یک ماه پس از جنجال کنسرت بلگراد (او با حالت مستی به صحنه اومد گوشه ای نشت و آهنگی اجرا نکرد) به علت حجم بالای الکل در خونش قلبش از حرکت می ایسته و جان می بازه و گویی روحی که موسیقی جرقه اش بود(شاره به فیلم روح) زیر خروار خروار غبار محو و مدفون میشه. بله واقعیت زندگی ایمی هولناک تر از اون بود که مثل انیمیشنی خوش رنگ و لعاب پایان خوشی داشته باشه
هنگام خوش...

اما نکته جالب در مورد انیمیشن روح حضور این مرد فهیم و بزرگوار جناب کیهان کلهر که به عنوان یکی از مشاوران موسیقی در این پروژه حضور داشته و نامش در تیتراژ این انیمیشن نیز درج شده..
البته ایشون همکاری با سینمای جهان داشته که مهمترینش با جناب فورد کاپولا بوده...
ایمان باقری
خجالت زدمون نکن واقعا اینجوری نیست که میگی اتفاقن خیلی تو نوشتن کندم و کلی باید فکر کنم و انرژی بزارم توی حرف زدن که نابودم :) توضیحات خیلی خوبی درمورد سریال و این نزدیکی حسی دادی به نظرم ...
اتفاقا بین لویی و ذوق زده نشو،مردد بودم..ولی یهو نمیدونم چرا dead to me رو پلی کردم:)) فعلا شش قسمت فصل اول از اون رو دیدم:))
احتمالا بعدش میرم سراغ اون ذوق زده نشو...کنجکاوم ببینم اون چیه؟!
اتلانتا هم جدید بود..قبلا نگفته بودی...چقدددد فکر کنم خوشم بیاد ازش...🤔
در حال حاضر همشون توی نوبتن...🙈🙄

اون سارا پولی رو ندیدم متاسفانه...سرچ کردم.. نمیدونم‌چرا احساس کردم خیلی تلخ باید باشه...ولی قطعا مییینمش...تا حالا تمام پیشنهاداتت معرکه بوده خدایی...(فقط به جز اون what we do in shadow البته😁😁)
🙏🙏🙏🙏🙏
نیلوفر
اتفاقا بین لویی و ذوق زده نشو،مردد بودم..ولی یهو نمیدونم چرا dead to me رو پلی کردم:)) فعلا شش قسمت فصل اول از اون رو دیدم:)) احتمالا بعدش میرم سراغ اون ذوق زده نشو...کنجکاوم ببینم اون چیه؟! اتلانتا ...
زیاد ذوق زده نشو هم از خود شخصیت لری دیوید خالق ساینفلد طراحی شده لری یه مرد میان سال رک، غرغرو و خودشیفته اما دست و دل بازه این ویژگیها اون رو تو موقعیتهای خنده داری قرار میده و فاز کمدیش نسبت بقیه سریالهایی که گفتم بالاتره
نه فیلم سارا پولی آنچنان تلخ نیست بیشتر جنبه کشف و شهودی داره اما واقعا تاثیرگذاره
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چند روزیست به واسطه صحبت های معتمدآریا در برنامه همریق درباه رشد سینمای ایران در دهه 60 و دستاورد سی ساله سینمای ایران بحثی در فضای مجازی شکل گرفته البته جدای از خط کشی های سیاسی و یا اینکه ایشون منظوری داشته یا نه بخش قابل توجه ای از کیفیت سینما در دهه 60 و 70 مرهون سینماگرانی چون مهرجویی تقوایی بیضایی کیمیایی کیارستمی و.. است اما مسئله ای که برام جالبه اینه که چرا این تصور وجود داره که فیلمهایی که این سینماگرها در دهه 50 ساختن حتی با تازه کار بودن کمتر اهمیت داره؟ و خیلی نباید جدیشون گرفت

در حالی که دایره مینای مهرجویی فیلمی که مطمئنا با ضوابط دهه 60 امکان ساخت پیدا نمیکرد از بیشتر فیلمهای دهه 60 و 70 مهرجویی جلوتره در اون زمان هم نزدیک بود توقیف بشه و تاثیر بسزایی در مسئله حساس خون دهی و خون رسانی در آن دوران داشته

غریبه و مه و چریکه تارای بیضایی هم افسونی دارن که فیلمهای دهه 60 و 70 ایشون با همه امتیازاتشون ندارن و باز با ضوابط دهه 60 اجازه تولید به این شکل پیدا نمیکردن و صد حیف که کیفیت تصویری خوبی ازشان در ... دیدن ادامه ›› دسترس نیست.

کیمیایی که خوب تکلیفش روشنه و نیازی به توضیح نداره

طوقی و سوته دلان حاتمی هم از بیشتر کارهای حاتمی در دهه های بعد پر حس و حال تر و کم اطوارتره

گزارش کیارستمی در نوع روایت و مناسبات آنقدر ویژه هست که به نظر من در کارهای بعد از انقلاب فقط کلوزآپ با اون برابری میکنه

آرامش در حضور دیگران تقوایی به شکل هنرمندانه و صریحی اضمحلال یک خانواده رو در بستر بلاتکلیفی جامعه بین سنت و مدرنیته شون میده تا چند سال نسخه به شدت بی کیفیتی از فیلم در دسترس بود و البته از شرح مصائبی که در چند دهه اخیر بر تقوایی هم رفت تا فیلمسازی را بی خیال بشه نمونه کم نیست فیلم ناخدا خورشید هم در شرایطی ساخته شد که تقوایی از پروژه کوچک جنگلی کنار گذاشته شد و عواملی هم که به تقوایی اعتماد داشتن از پروژه کنار رفتن در این شرایط تقوایی برای اینکه خودش و عوامل فیلم بلاتکلیف و افسرده نمونن فیلمنامه ناخدا خورشید رو نوشت و ساخت

چند ماه قبل نسخه ترمیم شده و با کیفیت شطرنج باد به نمایش دراومد و فقط کار دوربین با امکانات اون دوران در این فیلم از خیلی از فیلمهای الان ماهرانه تره

ضمن اینکه توجه ویژه به ادبیات و رابطه قوی ای که بین فیلمسازها و نویسنده ها وجود داشت از جمله ویژگی هاییه که هر چه جلو رفتیم رنگ باخت در همین انگشت شمار فیلمهای موج نو چندین اقتباس خوب آثار ادبی دیده میشه (شازده احتجاب-داش آکل-آرامش در حضور دیگری-دایره مینا-پستچی گاو و...)

مسئله اینه که فیلمهای ساخته شده در دهه 40 و 50 بلافاصله بعد از انقلاب توقیف شدن و حتی تلاشی برای نگهداری نگاتیوهای فیلمها نشده و به مرور زمان کیفیت تصویریشون از بین رفت و تماشاگران نسل های بعد نتوستن ارتباط درستی با این فیلمها پیدا کنن و این تصور به وجود اومده که این سینماگرها بعد از انقلاب رشد کردن درحالی که انها در مسیر رشد بودن و در دهه بسته 60 بیشتر در دست انداز افتادن و به خاطر هوشیاری و استعداد و استحکام فردی از پا نیفتادن

امیدوارم این جوری برداشت نشه که باید خط کش دست بگیریم تا بررسی کنیم فیلمهای بعد از اتقلاب فلان فیلمساز بهتره یا قبل از انقلاب منظورم عدم صیانت و شناساندن درست فیلمهای قبل از انقلاب به نسل های بعدیه تا جلوی نگاه منصفانه به تداوام سیر سینما از آغاز تا امروز در گذر زمان از سوی پروپاگاندای مدیران گرفته بشه

پیشنهاد میکنم کتاب (علی عباسی تقدیم میکند) را بخونید تا متوجه نمونه ای گویا و تاثر برانگیز از پالایش ایدئولوژیک مدیریت دهه بسته 60 در مورد آثار مانده از سینمای قبل از انقلاب شوید
چقدر خوب و دقیق و بدون جهت گیری نوشتید، من مدتها قبل همینجا چندتا فیلم قبل از انقلاب رو معرفی کردم که بنظرم ارزشمند بودند و منتظر گپ و گفت پر حرارت دوستان فیلمباز در موردشون بودم! اما در کمال تعجب متوجه شدم اکثر فیلمهایی که برای من حکم پله های ورودی به دنیای سینمای عمیق و متفکرانه رو داشته برای دوستان ناشناخته مونده یا کم ارزش رده بندی شده و بسیاری از عزیزان اصلا روی خوشی به دوران طلایی سینمای اصیل دهه چهل و پنجاه نشون نمیدن، علت اصلی هم فکر کنم فاصله سنی بین نسل خودم دهه پجاهی ها و اوایل شصتی ها با اکثریت جوانتر فضای مجازی باشه، فکر میکنم دوستان جوانتر انقدر دیتا و اطلاعات به روز در دسترسشونه که زیاد بفکر دوره اطلاعات قدیمی و پایه ای نمی افتند و ترجیح میدهند با خواندن تیتری یا خبری فهرست وار از اون دوره بگذرند و زحمت واکاوی و غور در واقعیت رو بخود نمیدهند
https://www.tiwall.com/wall/post/229227

درسته ولی اگر مثل کشورهای صاحب صنعت سینما از سینمای کلاسیک پاسداری در خوری میشد قاعدتا بهتر مورد توجه قرار میگرفتن شما نگاه کنید که حتی بعضی از فیلم های ارزشمند دهه 60 مثل شبح کژدم هم چه کیفیت تصویری پایینی دارن؟ یعنی اینا حتی از فیلمهای بعد از انقلاب هم به خوبی پاسداری نمیکنن در عوض یه سری فیلمهای شعاری و تاریخ مصرف گذشته دهه 60 یا سریال های متوسط اون زمان رو ترمیم میکنن و از شبکه آی فیلم پخش میکنن آخه این تبعیض یعنی چی؟ واقعا تاسف آوره
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
قسمت دوم سریال قورباغه با این میزان خشونت بی مایه و فیلمنامه ای که بی منطقی ها و ماست مالی هایش تمامی ندارد، حیرت آور بود!!! فیلمساز (تحت تاثیر سریال های روز خارجی ) به جای ذوق ورزی به ذوق زدگی مزمن رسیده ...
اووووف..‌
واقعا این حجم از خزعبلات حیرت‌آوره...به‌معنای واقعی کلمه " حیرت‌آوره"...
من همش فکر میکنم چقد آدم باید اعتماد به نفسش بالا رفته باشه که این طور یه بند ببافه و بگه و جلو بره؟؟؟...
ایمان باقری
جالب اینکه برخی ها میگن این حجم از پرت و پلاهایی که به شعور مخاطب توهین میکنه عمدی بوده و برای قست های بعدی هدف گذاری شده!! ظاهره عجولانه برای چنین سریال خفنی نسخه میپیچیم ای کاش میشد اینجوری ...
چقد مثال خوبی بود کیل بیل...احسنت...
اتفاقات در ظاهر غیر منطقی ،با هنر فیلمساز ،کاملا قابل قبول و قابل باوره...
یعنی کارگردان/فیلمنامه نویس بی اینکه بخواد اعتماد بیننده رو گدایی کنه،اونو با خودش همراه میکنه...

ولی قورباغه چی کار میکنه؟
فقط تقلب میکنه...
یعنی اولش مینویسه، "هر اتفاقاتی که در ذهن شکل بگیره،قابلیت به وقوع پیوست داره...پس ... دیدن ادامه ›› داستان ما واقعیه"
این یعنی تقلب محض...یعنی منِ فیلمساز ‌نمیدونم چه کنم که تو داستانم رو بپذیری؟! هیچ پلنی هم براش ندارم...پس بیا به همون جمله اولِ من ‌اتکا کن و با شر و ور های من ‌همراه شو..
یا اون دیالوگ صابر...که میگه " هیشکی باورش نمیشه من انقد جون‌سخت باشم"...
بله...برای اینکه مزخرفه...ولی طبق همون مثال کیل‌بیل که زدی،بیننده سخت‌جونیِ اوما تورمن رو باور میکنه...اونم به راحتی...




نیلوفر
چقد مثال خوبی بود کیل بیل...احسنت... اتفاقات در ظاهر غیر منطقی ،با هنر فیلمساز ،کاملا قابل قبول و قابل باوره... یعنی کارگردان/فیلمنامه نویس بی اینکه بخواد اعتماد بیننده رو گدایی کنه،اونو با ...
اصلا شما میتونی هر ایده ی خاصی که توی ذهنت داری رو به تصویر تبدیل کنی اما اگه نتونی و کار رو به توهین به شعور مخاطب و تمسخر علم پزشکی و فیزیک بکشونی محصولت حتی مبتذل تر از هر چی فیلم سوپرمارکتی بی ادعاست.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
خوب فیلمساز عزیز اگر میخواهی از علایق سینمایی و ادبی خود بگویی از فیلمهای و دیالوگهای مورد علاقه از اینکه فلان فیلمتان پرفروش بوده و در کل پز سلیقه و نگاهتان را بدهی . خوب برادر ستون مجله هم است برنامه های سینما محور هم است کلی سمینار و ورک شاپ هم هست چرا این همه بازیگر و بند و بساط راه انداخته ای و هنربازیتان را در قالب فیلم سینمایی با ارجاع های زمخت و سطحی به خورد ما می دهی و وقت ما را میگیری...
اوه چه بد...
فکر میکردم خوب باشه..:(
درود
فیلم بدی بوده قبول؛ ولی اینجوری که گفتید امثال تارانتینو که دیگه نباید فیلم بسازن!
محسن جوانی
درود فیلم بدی بوده قبول؛ ولی اینجوری که گفتید امثال تارانتینو که دیگه نباید فیلم بسازن!
نه منظورم این نبود که چنین فیلمهایی نباید ساخته بشه اتفاقا من خودم از فیلم در فیلمها و فیلمهای پارودی و هجو یا پست مدرن خوشم می یاد از دسته جداگانه گدار تا ناصرالدین شاه اکتور سینما یا همین اواخر در دنیای تو ساعت چند است اما به شرط اینکه پرداخت درستی داشته باشه بازیگوشی ها و ظرافت های قابل توجه ای به کار رفته باشه در نهایت اثری تازه خلق بشه فارغ از تمام اون ارجاع ها به سینما و کتاب و موسیقی و...
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گاهی دیدن یک فیلم آنچنان به وجدم می آورد یا آنچنان برای مدتی از اکنون جدایم میکند که در پایان فیلم وقتی به خود می آیم میبینم عرق کردم در حالی که هوا سرد است و باید بلند شوم و بروم در هوای آزاد نفسی تازه کنم و تا اطلاع ثانوی فیمی نبینم چون حالا حالاها باید ان فیلم رو هضم کنم اما فکر نمی کردم دیدن اجرای یک خواننده یا موزیسینی روی صحنه آن هم از پشت مانیتور با من چینین کند من البته آنچنان خوره موسیقی نیستم و در حالی کشف و شهودم کشف های چون دمین رایس واقعا لذت بخش بود آهنگ های عمیقا حزن انگیزش و پیش رونده که گویی که سر به عصیانی درونی دارد

همچنین بث هارت که صلابت و غرش صدایش به خصوص با گیتار جو باناماسا مسحورکننده است برایم دیدن ویدیوی اجرای ترانه i’d rather go blind
همان حال جدا شدن از زمان و مکان و حل شدن در آنچه را که میشنوی و تماشا میکنی را داشت پرفرمنس بث هارت جدای صدای پر قدرت و برنده اش شور برانگیزاننده ای دارد گویی از بند بند وجودش می خواند و در ادامه جو باناماسا با گیتارش جوری مینوازد که دیگر راهی برای اینکه مسخ نشوی وچود ندارد. وقی آهنگ تمام می شود بث هارت خیس عرق است و تو هم به خود می آیی و میبینی گر گرفته ای باز هم عرق کرده ای و باز باید بروی در هوای آزاد و باز نمی توانی مدتی به چیز دیگری گوش کنی تا آنچه که دیدی و شنیده ای هضم کنی.

https://www.youtube.com/watch?v=UEHwO_UEp7A
سپهر و پویا این را خواندند
نیلوفر، شاهین، جعفر میراحمدی، سارا_ز، سمانه، امیر مسعود و celine این را دوست دارند
بله علی جان خودشون هم روی صحنه حسابی عشق میکنن و اصلا اهمیتی به این که رفتارشون متشخص باشه یا چهره شون مرتب باشه نمیدن هنرمند اول باید خودش از چیزی که خلق میکنه لذت وافری ببره در این صورت قطعا مخاطب هم این حس روی می گیره و همون لذت رو میبره. یاد جنیس جاپلین فقید هم افتادم که همین شور و حال رو موقع اجرا رو صحنه داشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
رضا فیلمی است که کیفیت متناقصی دارد اما در مجموع فیلم قابل تاملی است اگر فیلمساز تکلیفش را به روشنی با خود و مخاطب روشن میکرد که میخواهد فیلم سهل و ممتنع و صمیمی بسازد با فرمی ظاهرا بداهه و یا فیلمی روشن فکرانه با مایه های فلسفی عرفانی میشد با فیلم یکدست تری روبه رو بود و قضاوت روشن تری داشت.
این تناقض در همان نماهای ابتدایی وحود دارد شخصیت اصلی در نمای ثابت جلوی دوربین برای آماده شدن لباس خانه را در میاورد و لباس بیرون می پوشد و بی هیچ دلیلی باز لباس بیرون را در می آورد و دراز میکشد چنین نماهایی در اکثر فیلمها نشان داده نمیشود چون بی اهمیت و بی معنی به نظر می رسند روزمرگی وارد فیلم شده اما زمانی که نریشن وارد میشود نریشنی که روایت یک داستان فلسفی و عرفانی است ناگاهان فضا بوی تفاخر میگیرد.
در ادامه وارد رابطه ها و گفتگوهای رضا با زن های اطرافش میشویم اکثر سکانسهای دو نفره هم در پردازش میزانسن و هم دیالگوها اتمسفر روزمرگی و صمیمت و بداهه دارند رضا هم آدم باحال و ریلکسی به نظر می رسد که وارد است با دخترها گرم بگیرد حتی اگر در حال طلاق باشد طلاقی که باز هم نیازی نیست دلیل آنچنانی داشته باشد.اگر دو نفر میخواهند ناهار بخورند واقعا جلوی دوربین ناهار میخورند دو تا قاشق تو دهنشان نمیگذارند و تمام. اگر قرار باشد به گربه ها قطره ای داده شود واقعا به همه گربه های توی صحنه قطره داده میشه و این کاراها در خلال همان گفتگوها انجام میشود
اما باز در سکانسهای بعدی شاهد صحنه های خاصی هستیم از مسجد و مولودی خوانی و نوازندگی ترومپت در خیابانی خالی و سورئالی و نمای شیک دو نفره وسط بیابان که در پس زمینه شتری وجود دارد و مناسک خال کوبی در حمام باستانی... واقعا این ادا و اطوارها یعنی چه؟ و چه ربطی به بقیه ... دیدن ادامه ›› فیلم دارد؟
فیلمی که باید بی آلایش باشد چون آدمش هم ظاهرا بی شیله و پیله است و به نوعی خودش است و هول و هراسی درونی انچنانی هم ندارد حتی روی تخت بیمارستان هم مخ دختری را کار می گیرد حالا آن داستان سورئال اضمحلال پیرمردی در انتظار مرگ در کجای دغدغه هایش در کل فیلم دیده شده؟
رضا ظاهرا آدم راضی و جاری ای هست به بیان صریح دخترباز بوده و دخترهای دانشگاه را دور خودش جمع میکرده و سر جنگ هم با زندگی ندارد
اما مسئله این است که بسیاری از آدمها نمی خواهند یا نمی توانند چنین افرادی را جدی بگیرند و همین مسئله چالش ارتباطی افراد با امثال رضاست منتها در انواع مختلفی از واکنشها از خشونت عریان ویلت، دو به شکی فاطی از رفتن و ماندن و پس زدن صریح دوست دانشکاهی که رضا هیچ وقت برایش جالب نبوده اصل فیلم این است در همین حد ملموس و زمینی و نبود آن اضافات ملوکانه هم فیلم را ملموس تر و صمیمانه تر میکرد.
اینگرید برگمن در سه چهار سالگی مادرش را از دست داد و در دوازده سیزده سالگی پدرش را و بعد از این فقدان بزرگ تنها فیلمها و تصاویر ضبط شده ای که از ان ها باقی مانده هچون گنجینه ای با ارزش تسلی بخش او بوده اند اینگرید بهتر از خیلی ها به جاودی تصاویر آگاه شده است بنابراین او شیفته سینما شد و خودش را در اختیار هنر هفتم قرار داد تا در ذهن عموم جاوادانه شود و همچنین تا توانست از خانواده و فرزندانش فیلمهای خانگی ضبط و ثبت کرد چون او به خوبی میدانست با فقدان یا هر نوع جدایی ارزش واقعی این فیلمها مشخص میشود
و همچنین میتوان با آنها مستندی درجه یک ساخت همچون
Ingrid Bergman: In Her Own Words




"خرس" تراوشات تصویری مغشوش و حال خراب کن یک فیلمساز پرمدعاست که تماشایش به هیچ وجه توصیه نمیشود. نه صرفا به خاطر ضعف های متعدد ساختاری و روایی و چرخه تکراری کنش ها و موقعیت ها در طول فیلم و جنون مضحک کارکتر اصلانی در پایان داستان این ها به کنار چیزی که بی نهایت مشمئز کننده است رفتاری است که فیلمساز در قبال کاراکترهای کودک انجام میدهد تا میتواند کودکان را بی خود و بی جهت در معرض جار و جنجال های یک مثلث به اصطلاح خفن عشقی قرار میدهد و اوجش هم کشتن کودک همچون پشه ای مزاحم از طرف پدر و حمل آن همچون گونی به داخل قبر است! متاسفانه سوءاستفاده از کودکان برای تحت تاثیر قرار دادن مخاطب در سینمای ایران به امری رایج تبدیل شده است..کودک آزاری سینمایی هم درد دارد...
درود
بعد از خوردن آب خنک لطفاً احتمال افشا رو بزنید.
سپاس
۱۵ شهریور
محسن جان آخه احتمال افشا برای فیلمیه که جداقل ارزش یه بار دیدن رو داره
۱۷ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
من فکر میکنم آنقدر سریال داغون ساخته میشه و آنقدر سطح توقع مخاطب پایین اومده که این سریال به چشم می آد وگرنه این سریال پر از کلیشه های داستانی و تیپهای کلیشه ایه مثلا وقتی هدیه تهرانی دو تا سرفه کرد تا ته قصه اشو میشه خوند یا داستان فرهاد و اون دختر با بازی به شدت بد و لوس بازیگرش واقعا سطحی و نخ نماست اوج سکانسهای احساسی تعریف دختره از فرم موها و ریش فرهاده!! و آنقدر تکرار میشه که انگار پاکدل پول داده که تو سریال ازش تعریف کنن! و نگاه به شدت وقیحانه به طبقه فرودست در آن سکانس مضحک غلتیدن زن عموی دختره روی تخت فرهاد تاسف باره و همچینین مدل آویزون بودن دخترها به پسرها که توی داستان روشنک گرامی هم است و اصلا این نگاه حقارت بار به زنها مشمئزکننده است.از لحاظ اجرا اشکالاتش کم نیست و بعد متاسفانه آنچه شاید ریتم خوب گفته میشه بیشتر اغراق زیاد در نمایش ا موقعیتهاست چطور میشه باور کرد یک خانواده و تمام اعضایش این همه رابطه مسئله دار داشته باشن؟!!
کشش در روایت لزوما با انباشت بی پایه و زیادی موقعیتهای داستانی در سطح اتفاق نمی افته. یا پیچهایش روایی غافلگیرکننده هم بی اساس ظاهر میشن و هم به راحتی لو میرن. مثلا در آن سکانسی که قرار روی دیگر پیمان نمایان بشه توی همین لانگ شات اولیه مشخصه که متورسوار پیمانه.و اصلا اون سکانس تعقیب و گریز بیشتر به خاطر حماقت پلیس خنده داره البته این سکانسهای سرهم بندی شده کم نیست به عنوان نمونه پیمان اونجوری تیر خورده و جوی خون روان شده بعد میره خونه و ظاهرا دوش میگیره و بلند میشه میره شرکت همینقدر تخیلی!!!
از فلش بکهای فاجعه بار سریال با بازی درخشان پسر اقای پرستویی هم که نگم بهتره در کل به نظرم امثال کیایی نه دغدغه مسائل اجتماعی رو دارن و نه دیگر دغدغه زیبایی شناسی اونا فقط دنبال جلب توجه با ور رفتن با کلیشه ها و تک زدن ناشیانه به مضامین عامه پسند هستن برای همین کل سریال مثل اون نقش لوطی منشی که محسن کیایی برای خودش نوشته قلابی و ادا و اطواریه نه خبری از خلاقیت و ایده های تازه هست و نه روایتهای جذابی که نتونی تا قسمت بعدی صبر کنی
پویا فلاح، امیر مسعود و معین این را خواندند
celine و الیاس نوبری این را دوست دارند
به چشم منکه نیومد.
۰۱ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شهاب حسینی:
"من نمی‌توانم ساکت بنشینم که استاد پیشکسوت سینما، که سال‌هاست روند کاریش پیش چشم تماشاگر مشخص است، و هر ساله تماشاگر برخورد ناراحت‌کننده‌ای با فیلم‌های ایشان دارد، می‌آید و امسال هم فیلمی را می‌سازد که مطمئن است برخورد بدی با فیلمش اتفاق می‌افتد و بنابراین می‌آید و آن روغن ریخته را اصطلاحا نذر امامزاده می‌کند "

اگر از میزان مضحک بودن برگزاری نشست مطبوعاتی برای فیلم ضعیفی که معلوم نیست چگونه سر از جشنواره درآورده بگذریم که پر واضح است نتیجه باج دهی و باج خواهیست اگر از پز دادنهای آقای حسینی از سیاحت در دور دنیا و دمخور شدن با دنیرو بگذریم چگونه باید از تحقیر خودشیفته وارش نسبت به کیمیایی گذشت؟

آقای حسینی باید بدانند روند کاری خودشان هم پیش چشم ما تماشاگران است و روغن های ریخته ایشان هم در چند سال اخیر کم نبوده ( شین، آن شب، هزارتو، غلام، امتحان نهایی، سایه های موازی، طعم شیرین خیال، پنج ستاره ،من و زیبا والبته چند فیلم دیگر اکه صلا معلوم نیست تکلیفشان چه شده) بازیگری که چنین بی دقتی هایی در روند کاری اش دارد آن هم با وجود فرصتهایی چون همکاری متمادی با فرهادی که نصیب هر بازیگری نمیشود واقعا چگونه خودش را آنقدر دست بالا میگیرد؟ امثال کیمیایی زمانی که هم سن و سال شهاب حسینی بودن با سختی ها و محدودیتهایی بسیار بیشتر از الان (از لحاظ امکانات) کارنامه قابل افتخارتری داشته اند که اگر میخواستند میتوانستند حسابی پزش را بدهند.
برزگر در ابر بارانش گرفته اگرچه مثل فیلم اولش دست روی موضوعی چالش براگیز میگذارد و شخصیت اولش قرار است تناقصات درونی و پیچیده ای با محیط و آدمهای اطرافش داشته باشد که منجر به تصمیماتی رادیکال و غریب شود اما در فیلم فراتر از ایده و زیبایی شناسی کارت پستالی این ایده نمیرود. مشکل بزرگ فیلم کم کاری فیلمساز در پرورش تم اصلی و سهل انگاری در انتخاب بازیگر اصلی و بازیگرهای مکمل به جز پسر نوجوان و دیالوگ نویسی به شدت سطحی و رابطه های اساسا دکوری است که هیچ حسی سمپاتیکی به مخاطب تزریق نمیکنند. چالش درونی شخصیت اصلی نحوه تحول نگرشش نسبت به زندگی و مرگ، اول باید در پردازش شخصیت و بازی بازیگر و نسبت او با محیط و آدمهای اطرفش شکل بگیرد و صرفا با اتکا به زیبایی شناسی تصویر و میزانسهای سمبلیک نمیتوان به نتیجه ای قابل تامل رسید.
درخت گردو فیلمیست تقدیم شده از" اول مارکت" و سوگلی این مارکت هم جناب مدیری است قاعدتا باید هر جور شده در فیلم چپانده شود مهم هم نیست که گروه خونی اش به جو چنیی فیلمی نمیخورد اصلا همین که خوشتیپ است برای بازی در نقش دکتر کافیست. قصه تکان دهنده اننخابی هم جان میدهد برای تحریک احساسالت رقیق مخاطب و پز ارزشی هم دارد. زمان فیلم هم که برمیگردد به دهه 60 پس چه کسی بهتر از مهدویان برای فضاسازی آن زمان او هم که جدیدا بلیط "لاتاری" اش در جذب مخاطب عام برده است. معادی کاریزماتیک هم با گریمی خاص آورده میشود و حرف چندانی از جنگ ایران و عراق و مسببین بمباران زده نمیشود که بگوییم این فیلم از نوع سفارشی سازی سازمانی نیست.

در نتیجه به جای روایت قصه ای دهشت بار از یک جنایت جنگی و واکاوی چگونگی آن و القای حس خوفناکی و وحشت به مخاطب بیزار از جنگ؛ روی آورده میشود به روایتی صرفا ملودرام و سوزناک و چون فیلم ناتوان از پیشبرد روایت و عمق بخشیدن به قصه است پس با یک راوی وصله شده به فیلم آن قدر این فضای مرثیه سرایی کش داده میشود که رقت انگیز شود و نهایت حسی را که بر می انگیزد حس دلسوزی سطحی و موقتی مخاطب است با چند قطره اشک و چند غرولند و به عنوان ورژن گریه دار بفروش و موفق در اول مارکت عرضه میگردد.
در پایان فیلم کپشن بر اساس داستان واقعی و تصاویر واقعی ماجرای فیلم پخش میشود فیلم را که در ذهنت مرور میکنی تناسبی با واقعیت و آدمهای واقعی نمی یابی. همان طور که بین حاتمی کیای امروز با آن سینماگری که حتی در اوج فیلمهای ارزشی دفاع مقدسی سالهای شصت مهاجری میسازد که با زبان سینما و ظرافتهایش از اعتقاداتش دفاع میکند شباهتی نمی یابی. خروج همان خروج عجیب حاتمی کیا از بیان موجز سینمایی است چند هلی شات لانگ شات و حرکات فن سالارانه دوربین تتمه ناچیزی از فیلمسازی است که مقاله تصویری پر از نماد و شعار عوامانه را جانشین روایت سینمایی کرده است. خروج پر از تناقضات لحنی و روایی است نمیدانی با فیلم جدی طرفی یا کمدی؟. آنقدر غرق در سمبل سازی که مردم روستایش گویش و پوشش و رفتارهایی درهم برهمی دارند تیپهای کلیشه ای و نخ نما که رحمت و آن زن گویی تپیکالهای سینمای خودش بقیه تپیکالهایی از سینمای ده نمکی و تله فیلمهای ارزشی عصر جمعه اند. زمختی و مضمون زدگی فیلم آیا ربطی یه همان تلقی فرزند نظام بودن حاتمی کیاست به جای فرزند سینما بودن؟
آخ آخ آخ .... چقدر اون گویش و پوشش روی مخ من بود.
چطور ممکنه افراد یه روستا هرکدوم با یه نوع لهجه صحبت کنن ؟؟ تازه بعضیهاشون هم مثه آقای قریبیان چون سختشون بود کلا لهجه نداشتن :)
۱۸ بهمن ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
عامه پسند محصول اعتماد به نفس زیادی یک فیلمساز جوان است. محصول نداشتن ظرفیت کافی در عبور از تعریف های محتوای و ساختاری فیلمهای قبلی اش، محصول دل خوش کردن به ظاهرا اعتباری که در پس عناوینی چون (سه گانه سازی زنانه) پیدا کرده است. محصول مضمون زدگی...
که اگر این نباشد چطور میتوان یک طرح ناقص چند خطی را جلوی دوربین برد آن هم با عواملی اسم و رسم دار در جلو و پشت صحنه؟! فیلم پر شده است از سکانسهای بی معنی و زائد (چیدن مبل چیدن میز جستجو در اینترنت حرفهای خاله زنکی در خانه در ماشین ) و نشان دان موقعیتهای تکراری ( چند بار رفتن به بانک دعوا پشت تلفن تو خونه توی ماشین با همان لحن با همان دیالوگها) ظاهرا فیلمساز با دیدن راشها فکر کرده برای مثلا به چشم نیامدن این حد از آب بستن در روایت با بازیگوشی در تدوین میبتوان ژستی هنری طور به این کشآمدگی بدهد. (صحنه ای کات میخورد و بیست دقیقه بعد دوباره برمیگردد و تکرار همان صحنه بدون هیچ تغییر زاویه و قابی در روایت و فقط بقیه آن موقعیت را نشان میدهد تاثیری مثبتی که ندارد هیچ بلکه اندک ارتباط مخاطب با موقعیت را هم مخدوش میبکند.
فارغ از اینها نگرش فیلمساز در رابطه با شخصیت اصلی ساده انگارانه است.ما بیشتر از ان که زنی را ببینیم که جدیت اساسی در دگردیسی سبک زندگی اش داشته باشد نوع ذوق زدگی ناپخته و بچه گانه در چنین بزنگاهی از زندگی را در او میبینیم.
فیلم پوست نشان میدهد که الهام گرفتن و ایده پردازی از قصه ها و افسانه های بومی چقدر میتواند به تنوع بخشی در سینمای کم بضاعت ما کمک کند. فیلم درام جذابی دارد تنش میان ذهن های پریشان بومیانی که بیش از اندازه غرق در قصه پردازی خرافی و آیین های منطقه خود هستند. حتی اگر آراز و پیرمرد نوارنده ادعا کنند که اعتقادی زیادی به خرافات ندارد اما باز هم نیمتوانند از سنگینی اتمسفری که این افسانه های ماورا طبیعی ایحاد کرده اند رهایی یایند گویی با مردمی مسخ شده طرفیم که عشق و عاشقی هایشان هم در این فضا رنگ و بویی جاویی پیدا کرده است و آنها را وارد نوعی بحران مالیخولیایی میکند. فیلم پوست البته اگر میتوانست سویه تاریکتر و دراماتیک تری را در نیمه دوم ترسیم کند اثرگذاری بیشتری میداشت. بازیگر نقش مارال باید چهره و ابهت گیراتری میداشت. در مجموع فیلم گویی چیزی کم دارد تا تاثیری فراموش نشدنی در ذهن مخاطب بگذارد. شاید ذهنیت براردان ارک همچنان در فیلم کوتاه مانده و در اولین تجربه فیلم بلندشان نتواستند میزان ضربی که روایت بسط داده شده باید داشته باشد را تخمین بزنند.
محمد کارت در اولین فیلم سینمایی اش نشان داده فیلمساز باهوشی است که میداند در این سالها چه نوع فیلم اجتماعی میتواند همزمان اقبال مخاطبان و منتقدان را برانگیزد.توجه به قشر فرودست و یاغی جنوب شهر و شکلگیری اتمسفر پر جوش و خروش در روایت فیلم و اجرای پر شور بازیگران و فن سالاری در کارگردانی مخاطب امروزی را به وجد می آورد. تاثیر از فیلمهایی همچون مغزهای کوچک زنگ زده و ابد و یک روز مشهود است شنای پروانه اما قصه گو تر و پر فراز و نشیب تر ازآن فیلم ها در روایت است. گره ها و گره افکنی ها به خوبی در مسیر روایی جایگذاری شده اند. شاید تنها جایی که حجت به درون محله میرود و اصرار فیلمساز به تیپسازی های مختلف در آن محله کمی ریتم را میاندازد واز طرفی خود محله هم چندان شکل نمیگرد. اما خانواده حجت به خصوص پدر و مادر در فیلمی که اهمیت خانوداه و غیرت در آن مشهود است به خوبی تصویر شده است. در این میان کارکتر هاشم و رفتارهایش که موتور محرکه درام است جای بیشتری برای پرداخت داشت و باید از تیپ صرف فاصله میگرفت اما در عوض حجت ضدقهرمان فیلم به خوبی پردازش شده پایان بندی فیم هم خیلی خوب است قصه به خوبی جمع میشود نه به دام شعار دادن میافتد و نه به دام پایان باز و در ارتقاء شخصیت ضدقهرمان هم کارساز است.
دو فیلم قبلی اسعدی با تمام ضعفهایشان با ارئه فضای مه آورد و نئونوآر گونه هر چند کوچک، فیلمهای نسبتا دلنشین بودن اما درخونگاه در شکل ارائه داستان و روابط آدمها و بحرانهای اخلاقی ضعفهای بنیادین دارد که نمیتوان جدی اشان نگرفت. اسم فیلم نام محله ای خاص را القاء میکند که متاسفانه فیلم حتی نمیتواند محله ای فکسنتی بسازد چه برسد که به آن تشخص بدهد. فیلم ادای دینی است به سینمای کیمیایی اما عناصری آن نوع سینما مثل ( دیالوگهای کنایی، معرفت و تک افتادگی قهرمان ، تقدس رفاقت و خانواده) به شکلی دفرمه در فیلم پیاده شده که نتیجه فیلمیست که انگاردر پلاستیکش کیمیایی طور است و در محتوا کاملا بر ضد ارزشهای آن نوع سینماست. فیلمساز دغدغه های خودش در رابطه با جنگ را هم به شکل کاملا شعاری در دهان کارکترهای ناچیزش قرار میدهد.
ناچیز بودن این خانواده جنوب شهری بزرکترین ضربه را بر پیکره فیلم میزند روابط آدمهای این خانواده کاملا مضمحل است از مادر گرفته تاخواهر و پدر که هویتی مغشوشی دارند. به طور نمونه مادر فیلم چه جور مادریست مادری که ابدا حس مادر بودن را نمیدهد و ظاهر شکسته و ماتم زده اش بیشتر بابت شاخ و شانه کشیدن برای شوهر و دخترش است تا دلسوزی و رنج مادرانگی و فیلمساز به این هم بسنده نمیکند و با قرار دادن پیکر نیمه جان یک مادربزرگ سالخورده در خانه و رفتار مشمئزکننده اعضای خانوداه با او (که اوجش انداختن او به سمت دیگر برای برداشت وسیله ای است) گویا ذره ای حرمت برای مفهوم خانواده که اصل و اساس چنین فیلمی باید باشد باقی نمیگذارد !
از لحاظ گره افکنی و گره گشایی هم فیلم لنگ میزند این که چرا این قدر طول میدهد تا قضیه چپاول پولهای رضا افشا شود( با نشانه های روایی انحرافی بی معنی همچون ترک شبانه خونه توسط دختر و حضور یک مرد غریبه در خانه داماد) پس از افشای قضیه با توجیه های همچون (دیدن فیلمی از کسی که شبیه رضا بوده و در ژاپن معتاد شده و دیگر برنمیگردد) از مادر وپدر گرفته تا خواهر و داماد پولهای او را خرج کنند، غیر منطقی و مضحک به نظر میرسد. دلسوزی کردن برای آن زن بدکاره و رفیق تیمارستانی هم همچون بافی قیلم شوآفی بیش نیست. اینکه فیلمساز خوشقریحه ای همچون اسعدی در این فیلم این چنین به دام ادا و نه ادای دین به نوعی از سینما بدون توجه به صناعت ساختاری و اخلاقی ان فیلم ها افتاده مایوس کننده است.
ظاهرا این روزها علاوه بر کمدی های مبتذل و بساز و بنداز باید نوع دیگری از سینمای مثلا اجتماعی با همان رنگ و لعاب آبکی را هم تحمل کنیم که هر دو گونه نیتی جز بازارگرمی و فریب دادن مخاطبان عام را ندارد. واقعا دیدن فیلمی مثل (هزارتو) عصبانی کننده است این میزان بهره گیری سطحی از سینمای (پنهانکاری) نمونه ای فرهادی و وصل آن به سینمای (کلیشه ای) نمونه ای فرح بخش منجر به این شده که ساختار فیلم در تمامی دقایق و در تمامی عناصر روایی (از شخصیت پردازی و بازیگری تا گره افکنی و غافلگیری) تا حد زیادی نمایشی و تحمیلی به نظر برسد. فیلمساز با اشباع کم مایه و سست چالشهای اخلاقی اگر هم موفق به خلق هزارتویی شده باشد هزارتویی از جنس حباب است
افسوس بسیار برای بازیگری همچون ساره بیات که در آغاز دهه نود پدیده ی نوظهور سینمای ایران بود اما در سالهای پایانی این دهه آنقدر درجا زده است که دیگر تحمل بازی های تکراری او بر روی پرده سخت است و متعجب از حضور شهاب حسینی و البته بازی نه چندان خوبش در چنین فیلمی با وجود داشتن تجربه های جدی با فرهادی و کسب جایزه نخل بازیگری
حیف از ساره بیات که داره خودشو حروم میکنه..
۱۱ آبان ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یکی به نعل یکی به میخ....

رد خون حاصل دوران پسا لاتاری است سرگردان میان مهدویان (ماجرای نیمروز1) و مهدویان (لاتاری) نوع روایت ملودرام سطحی لاتاری در نوع روایت خوددار و ظریف ماجرای نیمروز 1 رخنه کرده و حاصلش فیلمی است متشدد در سطوح روایی اما مستاصل و ناچیز در بطن و عمق روایت
شخصیتهای فیلم سری اول که جذاب و حسابی بودند در این فیلم صرفا ویترینی از آن فیلمند که افراط در ویژگی های تیپیکال گونه ی آنها (معقول بودن صادق و تندرو بودن کمال) جذابیتشان را تا حدودی زیادی از بین برده است و حتی به ساختار مختوایی فیلم لطمه وارد کرده است.
شخصیتهای جدید به مراتب وضع بدتری دارند آنها حتی به تیپی قابل تشخیص هم نمی رسند و در راس آنها سیما از بلاتلکیف ترین و گنگ ترین کارکترهای فیلم است در حالی که او ظاهرا محور روایت دراماتیک شخصی فیلم است. زنی که در دو جبهه روبه روی هم حضور داشته اما ما چندان متوجه انگیزهای او در نوع حضور ابتدایی در جنگ با عراق و حضور در جمع منافقان و فرارش نمیشویم تناقضات آشکاری در پرورش کاراکتر وجود دارد همان طور که نمیتوان باور کرد که او فرد تشکیلاتی و منافق است نمیتوان باور کرد که او به اجبار و از روی استیصال منافق شده است و به همان میزان هم نمیتوان احساسات مادرانه اش را برای فرار به سمت تهران ... دیدن ادامه ›› تشخیص داد.
از آن طرف نوع روایت مستد نمای فیلم در مورد عملیات مرصاد با کپشنهای تاریخنگارانه و جلسات متعدد سازمانی این توقع را در مخاطب ایجاد میکند که قرار است نوع عملیات مرصاد و شکست مجاهدین تصویر شود اما فیلمساز در چند دقیقه سر و ته این عملیات را هم می آورد و مخاطب چندان متوجه چگونگی این عملیات نمیشود در حالی که در فیلم قبلی عملیات کشتن موسی خیابانی به خوبی به تصویر کشیده شده بود چنین کمبودی را نمیتوان با زوم کردن دوربین فیلمساز روی قصه سیما و کمال و افشین توجیه کرد که آن قصه هم به اندازه ای که باید بسط پیدا نمیکند که بتوان آن را ستون فیلم دانست در واقع فیلم ستون محکمی ندارد که انسجام، یک پارچگی و خط مشی روشنی داشته باشد فیلم بناشده روی سطحی شکننده از خواسته ای نامتجانس فیلمساز است که یکی به نعل میزند و یکی به میخ، او هم تحسین منتقدان را به مثابه دو فیلم اولش میخواهد و هم کف و سوت مخاطبان عامه را در برابر سانتیمانتالیسم فیلم لاتاری
امیر مسعود و سحر احمدی این را خواندند
سیدمهدی، علی جباری و سارا اسکندری این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید