تیوال Leon S. Kennedy | دیوار
S3 : 04:06:11
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
Leon S. Kennedy
درباره نمایش ملاقات i
کِلِر زاخانِسیان [با بازی پانته آ پناهی ها]: ((دنیا من رو فاحشه کرد، منم دنیا رو فاحشه خونه می کنم)).
گوش نواز، دل انگیز و ژرف.
به نظر من ((هنوز پاییز است)) همه ی کسانی که موسیقی بی کلام دوست دارند را خرسند می کند.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جیران [خطاب به کالبدِ بی جانِ بود]: ((می دونی چرا می بوسمت؟ چون تو از بوسه های من، متنفری!))
R 0 y a و Someone این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بود [خطاب به گورکن]: ((گورِ کی رو می کَنی؟))
گورکن: ((هر کی؛ رئیس جمهور، قاضی، دزد، پیرزن، فاحشه)).
R 0 y a، Someone و امیر حسین زاده این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دکتر: ((ما در یک جهلِ ازلی به سر می بریم؛ هر چقدر جلو میریم، بیشتر می فهمیم که نمی دونیم)).
پوریا و فرشته این را خواندند
R 0 y a و Someone این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
Leon S. Kennedy
درباره اشتراک تیوال+ i
برای نمایش های پر تماشاگر، من ((تیوال پلاس)) را ((تیوال ماینِس)) می نامم چون با کسی که حتا در تیوال، اکانت هم ندارد یکی می شوید. زمانی که صندلی های یک نمایش خالی می مانند، تازه ((پلاس)) به صرافت می افتد که باید به مشترکانِ خود سرویس بدهد!
گاهی هم نمایش هایی* که در آغاز، مدالِ ((+)) بر سینه دارند با پیدا کردن تماشاگر، پول را بر آن ترجیح می دهند و تا اجرای پایانی، بدونِ تخفیف می تازند.
می دانم که نباید چشمداشتِ پلاسی شدن نمایش هایی که تماشاگرِ فراوان دارند را داشته باشم و ندارم اما از این سبب آزرده خاطر و نالانم که چرای برای این دسته از نمایش ها اولویت خرید ندارم؛ بیانِ بیشتر اینکه من همین امروز، سرِ ساعت ۱۲:۰۰ که سئانس های تازه ی نمایش ((ملاقات)) قابلِ خرید می شدند در تیوال آنلاین بودم و نتوانستم از صندلی های ردیف های پیشینِ باکسِ میانی سالنِ اصلی تئاتر شهر ... دیدن ادامه » بهره مند شوم. من حتا یک روز پیش تر، ۱۴۰ هزار تومانی که برای خریدِ دو صندلی نیاز بود را در کیفِ پولِ اکانت ام شارژ کردم که معطلِ مرحله ی پرداخت بانکی نشوم اما بی فایده بود و از صندلی ۲ و ۳ (باکس سمت چپ) بهتر، گیرم نیامد! آیا خنده دار نیست که آن ۵ دقیقه ی طلایی برای مشترکِ تیوال+ رویا باشد؟
____________________
*همچون نمایش های ((طناب)) و ((وقتی خروس غلط می خواند)).
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
Leon S. Kennedy
درباره نمایش زهرماری i
میلاد (علی شادمان) خطاب به حلیمه [ماریا] (الناز حبیبی): ((اگه بچه ات پسر شد بندازش که مثلِ ماها نشه؛ اما اگه دختر بود نگه اش دار! اسمش ام بذار یاقوت)).
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
Leon S. Kennedy
درباره نمایش شاهدین اعدام i
دیشب (29 بهمن) به تماشای ((شاهدین اعدام)) نشستم. نمایش خوب و جذاب شروع شد و تا آمدنِ شاهدِ سوم یعنی Shutter (که چند دقیقه بعد فاش شد که آقای B، برادر آقای A است) بامزه و کمیک ادامه پیدا کرد؛ تا جاییکه داشتم از خنده به دل درد می افتادم (بویژه زمانی که شاهدِ یکم، یعنی همان آقای A در دادگاه حاضر بود).
از جایی که آشکار شد Shutter، برادر آقای A، یعنی آقای B است و چند دقیقه ای فضا و لحن، از کمیک به تراژیک سوئیچ کرد نمایش برای من به پایان رسید و ارتباطم با نمایش قطع شد و از [دیدِ من] شاهدین اعدام، روندی قهقرایی به خود گرفت و (این روند) تا پایان ادامه یافت؛ حتا زمانی که خانم P (فروشنده دوره گردی که نوشیدنی می فروخت)، وارد شد انقدر فضا تکراری، کِشدار و خسته کننده شد که می خواستم سالن را ترک کنم.
همچنان که تلاشم برای دوباره ارتباط برقرار کردنم با نمایش، بیهوده می نمود با خودم ... دیدن ادامه » خدا خدا می کردم که کاش لااقل پایانی خوب در کار باشد اما نبود! انگار از جایی، دیگر متنی وجود نداشت یا اگر هم بود انسجامش را از دست داده بود و بازیگران بداهه وار، داستان را پیش می بردند.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
Leon S. Kennedy
درباره نمایش تبرئه i
مردِ مکزیکی: ((از وقتی به اعدام محکوم شدم دیگه خواب هام یادم نمی مونه که بتونم خودم رو باهاشون سرگرم کنم)).
امیر این را خواند
م ح خ، آذرمهر، لیلا مظاهری و حمیدرضا مرادی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
Leon S. Kennedy
درباره نمایش تبرئه i
سانی: ((من گیاهخوارم، حتا نمی تونم گوشتِ حیوون بخورم؛ حالا چطوری می تونم خونِ انسانی رو ریخته باشم؟!))
امیر این را خواند
آذرمهر و لیلا مظاهری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ژاک مرمه: ((پدرم از اون کاتولیک های دو آتیشه بود؛ در تمامِ عمرش لب به مشروب نزد. فکر می کرد (مشروب)، خونِ مسیحه! آخرش هم تقاص اش رو پس داد؛ از سرطانِ کبد مرد)).
((مالی سوئینی))، آخرین نمایشی بود که در سالن اصلی تئاتر شهر به تماشایش نشسته بودم. دلم برای اینجا تنگ شده بود اما هیچکدام از چند نمایشی که پس از مالی سوئینی در این سالن به روی سن رفتند موردِ پسندم نبود تا نوبت به ((ازدواج آقای می سی سی پی)) رسید؛ چون چند ماه پیش ((می سی سی پی نشسته می میرد)) را نیز تماشا کرده بودم و آگاه شدم که هر دو، اقتباسی از یک نمایشنامه هستند بی درنگ، تماشایش را در برنامه ام گذاشتم.
هنگامی که هفدهمِ دی ماه برای نخستین بار برای تماشایش پا به سالن اصلی گذاشتم و پرده کنار رفت و گروه موسیقی را در گوشه ی سمتِ چپِ سن دیدم با خود پنداشتم که باید نمایشِ خوبی باشد چون هرگز نمایشی ندیده بودم که موزیکِ زنده داشته باشد و خوب نباشد.
آری، درست پنداشته بودم. نمایش را از آغاز، ((- مامور ترور: [با فریاد و تاکید] سن کلود! تو به مرگ محکوم شدی، سن کلود...)) ... دیدن ادامه » تا پایانِ قطعه ی ((دُن کیشوت من)) دوست داشتم؛ حتا بیشتر از ((می سی سی پی نشسته می میرد))! نمایشی با شکوه، رُک، جذاب، پر جوش و خروش، بدونِ تپق و خلاصه 100% شایسته ی سنِ سالن اصلی تئاتر شهر. ((ازدواج آقای می سی سی پی)) هر آنچه که می خواستم داشت؛ حنجره ی بازیگرانش میکروفن را به سخره می گرفت و بدنشان برنامه های تلویزیونی تناسب اندام را (البته منهای دیِگو). اگرچه لحنِ غالبِ نمایش کمیک بود اما در طول اجرا بارها به تراژیک و دراماتیک هم سوئیچ می شد. اتمسفرِ صحنه، هم از نظر واقعی و هم مجازی (در ذهن تماشاگر) مدام رنگ عوض می کرد و میزانسنِ بازیگوشِ نمایش، مدام در پس و پیش و بالا و پایینِ سن پرسه می زد و یک جا نمی ماند. موزیک و افکت های صوتی و نوری بجا و کاملن در خدمت نمایش و با اکت ها و موقعیت ها سینک بودند. بازیگرهای گروهِ بازی سازان هم بسیار تاثیرگذار بودند و در زمانِ مناسب، به گسترده تر شدن فضای نمایش، تجسمِ پیشامدها و باورپذیر تر شدنِ داستان، بسیار کمک رسان بودند. دکور، شکوهِ ((سیندرلا)) ی جلال تهرانی را در ذهنم تداعی می کرد (با آنکه هیچ شباهتی نداشت) و از همه ی اجزایش در نمایش استفاده شد. طراحی جامه ها دقیق، دارای جزئیات و زیبا بود. گریم ها با آنکه به باورِ برخی از دوستان، فرمی اگزجره داشت اما به نظر من کاملن با گونه ی نمایش هماهنگی داشت. ایده ی پرزنت شدن ((کُنت اوبلوهه)) در آنتراکت بی نظیر بود و از دیرکردِ حضورِ تماشاگران در میانه ی نمایش جلوگیری کرد (به یاد دارم که آنتراکتِ 10 دقیقه ای میانه ی نمایشِ ((هفت شب با میهمانی ناخوانده در نیویورک)) که نزدیک 6 سالِ پیش در همینجا دیدم به خاطرِ بیرون رفتنِ تماشاگران از سالن به بیشتر از 20 دقیقه رسید).
سخن کوتاه کنم؛ به خاطرِ دلایلی که برشمردم و البته آنهایی، برای آنکه نوشته ام بیش از این به درازا نکشد از گفتنش پرهیز کردم، ((ازدواج آقای می سی سی پی)) نخستین نمایشی شد که سه بار به تماشایش نشستم و چند ماه دوری از سالن اصلی تئاتر شهر را این گونه تلافی کردم؛ و نکته ی جالب این بود که بارِ سوم بیشتر از دوبارِ دیگر خندیدم.
پی نوشت: ترجیح دادم در موردِ بازی های درخشانِ بازیگرانِ اصلی سخنی نگویم چون در بسیاری از کامنت ها به شایستگی و تفصیل، در موردشان گفته شده بود.
Leon S. Kennedy
درباره نمایش طناب i
بِرَندِن: ((فرقِ ما با مردمِ عادی اینه که اونا فقط حرفِ جنایت رو میزنن ولی ما عمل می کنیم)).
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
Leon S. Kennedy
درباره نمایش سایکوتیک i
اگرچه ((سایکوتیک)) دارای متنی نیرومند نبود اما بازی ((امید اولیایی)) چنان چشمگیر و تاثیرگذار بود که به راحتی جای خالی واژگان و دیالوگ های پرطمطراق را پر کرده بود؛ به گونه ای که بینِ هر پرده که برای لحظاتی تاریکی سالن را می بلعید هراس، سرتاپای وجودم را فرا می گرفت که نکند ((سایکوتیک)) در تاریکی به ما حمله ور شود!
پخشِ مدامِ یک قطعه ی کوتاه پیانو، در سرتاسرِ اجرای نمایش (به جز هنگام مشت زنی) بسیار در فضاسازی سرد و سیاهِ نمایش کمک رسان بود و آمیخته شدنش [پس از پایانِ قطعه ی مشت زنی] با صدای قیژ و قوژ کیسه بوکس، روی داربستِ فلزی اش تا چند دقیقه، سالن را در کامِ هراس و دلهره فرو برد (درست مانند فیلم های ژانرِ وحشت).
ممنون از نظر و دیدت دوست عزیز...
۲۱ آذر ۱۳۹۷
خواهش می کنم؛ بزرگوارید!
۲۱ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
Leon S. Kennedy
درباره نمایش خروج ممنوع i
تجربه ی 80 دقیقه ای از برزخ.
انسان ذاتن موجودی مرگ اندیش است اما در مرگ اندیشی، انسانها دو دسته اند: یک دسته چنان خود را در روزمرگی غرق می کنند که خیلی مجالِ اندیشیدن درباره ی مرگ را پیدا نمی کنند. دسته ی دیگر اما در پَسِ ذهن با پرسمانی به نامِ ((مرگ)) روبرو هستند و هر روز و هر شب، کم و بیش با آن درگیری اندیشناک دارند.
من از دسته ی دوم هستم و از لحظه ای که فهمیدم ((گارسِن)) مرده تا زمانی که چراغ های سمتِ تماشاگران روشن شوند نفس در سینه ام گرفتار بود و یک بند، عرق می ریختم. همه اش با خودم می گفتم آیا از این برزخ راهِ گریزی هست؟ حتا زمانی که ((گارسِن)) با بی تابی و سراسیمه گی فریاد می زد و درخواست می کرد که در بگشایند و اندکی بعد در گشوده شد یک آن می خواستم از جایم بلند شوم و به سوی درِ گشوده شده بدوم. نورِ قرمز و اجرای زنده ی موزیکِ متنِ نمایش، چنان فضای دوزخی-برزخی ... دیدن ادامه » ای برپا کرده بودند که وقتی در، دوباره بسته شد همه ی امیدهایم را ازدست رفته یافتم اما پس از گذشتِ دقایقی هنگامیکه تاریکی کاملن جای خود را به روشنی داد و زنده ها را هم کنار مرده ها دیدم، کف زدنِ تماشاچی ها به من نویدِ رهایی از برزخ را داد و فهمیدم با اینکه درِ آن اتاقِ برزخی همچنان بسته است ولی درِ تالارِ حافظ باز است...
مریم زارعی و رضا بهکام این را خواندند
فرزاد جعفریان این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
Leon S. Kennedy
درباره نمایش حریق i
((حریق))، آتشِ بدونِ دود و شعله.
به نظرمن، هر گونه برخورد و رفتارِ نامناسب، ناملایمتی، دشنام دادن، تلخ زبانی، بدرفتاری و همانند آنها در ارتباطات و مراوده های روزمره آدمها با یکدیگر می تواند همچون یک جرقه، آتشِ خشمی که زیرِ خاکسترِ وجودِ هر آدمی هست را شعله ور کند و اگر با گذشت، مشورت، تامل، تفکر، گفت و گو و دیگر راهکارهای مشابه تلاشی در مهار آن نشود دامنه آن گسترده تر و زبانه هایش بلندتر خواهند شد. و به جایی می رسد که اگر کسی هم برای ثواب و به قصدِ خاموش کردن، خود را به آن نزدیک کند کباب کند (همچون خانم باردار و تنهای ((حریق)) که همانندِ آتش نشانی فداکار می خواهد همه ی درگیری های مربوط به همسایگانش در آپارتمانِ محل زندگی اش را یک تنه مهار کند ولی خودش نیز دچارِ آسیب می شود).
((حریق)) به گونه ای ویژه، زندگی آپارتمانی را بستری مناسب برای گسترش خود معرفی ... دیدن ادامه » می کند؛ جرقه های خرده کینه ها، مشکلات زناشویی، جر و بحث ها، مشاجره های خانوادگی و همانندشان آتش هایی را در هر واحد از آپارتمان تولید می کنند و کم کم از گرمای این آتش های کوچک، آتش های بزرگ تری پدید می آیند و سرانجام با به هم پیوستن شعله های هر طبقه به یکدیگر، ((حریق)) را می سازند و تقریبن کلِ آن جامعه ی کوچک (آپارتمان) را در کام خود فرو می برد.
Leon S. Kennedy
درباره نمایش سیزده i
من آدمِ خرافاتی ای نیستم اما به نظرم نحسی ((سیزده)) دامنگیر مهدی کوشکی شده بود. پس از تماشای ((وُلپُن))، ((شَر))، ((شیطونی)) و دو بار دیدنِ ((تئاتر بَد)) از مهدی کوشکی به عنوان کارگردان-بازیگر که دیگر استایلی ویژه ی خود پیدا کرده بود و به امیدِ دیدنِ یک نمایشِ خوبِ دیگر به تماشای ((سیزده)) رفتم. اگرچه توقع دیدنِ ۳۶ بازیگر در سنِ محیطی تئاتر مستقل را نداشتم اما با اعتمادی که به نام کارگردان داشتم به تماشای کار نشستم. نخستین چیزی که توجه ام را جلب کرد پایانِ روشنِ نمایش بود که بر تنِ بازیگرها فریاد می زد؛ آنچه کمی بعدتر از زبانِ دکتر تایید شد ((و در بی انتها همه خواهیم مرد...)). چون شماره صندلی نداشتم مسئولِ سالن جای مرا برگزید؛ یک صندلی در ردیفِ یک. با ذهنیتی که از دو بار تماشای ((تئاتر بَد)) داشتم وقتی کفِ خشکِ سالن را دیدم خیالم راحت شد. نمایش کمی شُل و ناامیدکننده ... دیدن ادامه » آغاز شد و هنگامی که پیاله ای پرخون از دستِ ((Christ)) به زمین افتاد فهمیدم که قرار است باز سنِ مستقل تغییرِ رنگ بدهد. نمایش، تا پیش از قطعِ برقِ خانه ی ((آستین)) داشت در مسیری منطقی پیش می رفت اما وقتی برق، پس از یکبار آمد و رفت دوباره صحنه ی نمایش را به تاریکی سپرد و دار و دسته ی ((جودا)) با نور پیه سوزِ چراغ قوه ی گوشی های موبایل شان، ناخوانده خود را به میهمانی دعوت کردند ارتباطِ من هم با نمایش قطع شد و ترنِ شماره سیزده از دیدِ من از ریل خارج شد. با خود گفتم شاید لوکوموتیوران، یک مهدی کوشکی دیگر است اما بی درنگ یادم آمد که پیش از آغازِ نمایش، خودِ مهدی کوشکی بود که آمد و از تماشاگرانی که سی چهل هزار تومان پای بلیت داده بودند خواست که اگر تابِ دیدنِ صحنه های خشونت بار را ندارند سالن را ترک کنند!
تا پیش از بازآمدن ((Christ)) و روشن شدن بخشی از صحنه ی قتل عام با نورِ سبزرنگِ ایمان او، همچنان ارتباطم با ((سیزده)) قطع بود. البته گاهی مانند لامپ فلوئورسنتی که استارتر اش سوخته و چشمک می زند برای مدتِ بسیار کوتاهی درگیرِ داستان می شدم اما باز از فضای نمایش به بیرون رانده می شدم.
کار به جایی رسید که بیچاره خودِ ((جودا)) هم از تعدد کسانی که باید می مردند کم آورد و از دکتر (که فکر می کردم مرده) خواست که برخیزد و هرکس که باقی مانده را از دمِ تیغ بگذراند. پایانِ نمایش که لوگوی ((سیزده)) به آرامی روی پرده ی میانه ی سن هویدا شد و موزیکی که پخش شد را دوست داشتم (افسوس که به دلیلِ ولومِ بیش از توانِ بهینه ی اسپیکری که موزیک را پلی می کرد واردِ فازِ نویز و گوش خراش شده بود) اما هنگامی که برق، همه ی چراغ های سالن را به روشنایی مهمان کرد من در جرگه ی کسانی بودم که کف نمی زدنند.
در راه برگشت همه اش در این اندیشه بودم که کجا باید به دنبالِ پیوند گم شده ی ((سیزده)) گشت؟ در اینکه خودِ مهدی کوشکی مانند چهار نمایشِ پیشین اش به میدان نیامده بود یا دور شدن تدریجی اش از متن های اقتباسی یا فاصله ی کوتاهتر از یک ماه با کارگردانی و بازی در ((تئاتر بد)) یا شتابزدگی در نگارش متن برای زودتر به نمایش درآمدن یا نبودِ کششِ داستانی متناسب با اجرایی ۱۴۰ دقیقه ای و یا...
پی نوشت: من با خشونتِ موجود در نمایش، هیچ مشکلی نداشتم چون خودم عاشقِ فیلم ها و ویدئوگیم های ترسناک (ژانر وحشت) و صحنه های خشونت بار و خون و خونریزی (به ویژه Slasher) هستم.
بسیار ممنون از شما دوست گرامی بابت نقد درست و اصولی و ادبیات محترمانه تان، بهره بردیم...
۲۹ آبان ۱۳۹۷
من دیروز به تماشای این اثر 2 ساعت بیشتر نشستم و کاملا نظری موافق نظر شما دارم . منم جایی از داستان ارتباطم قطع شد ...
۰۵ آذر ۱۳۹۷
من دیروز به تماشای این اثر 2 ساعت بیشتر نشستم و کاملا نظری موافق نظر شما دارم . منم جایی از داستان ارتباطم قطع شد ...
۰۵ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
Leon S. Kennedy
درباره نمایش چسب هایش i
نمایشی پر از چسب و خلاقیت هایی که بسیار چسبید؛ همانند خطِ تولید چسب که بسیار دوستش داشتم و یک میزانسنِ سینمایی در صحنه ی اجرا بوجود آورده بود. و یا با صدای بلند گفتنِ جمله های درونِ ذهنِ یک کاراکتر توسطِ کاراکتری دیگر. و یا بخشی از نمایش که گفت و گوی ((نانا)) و ((عَبِد))، شاهنامه وار، فرمی اسطوره ای به خود گرفت. و یا کُرد بودنِ نگهبانِ شب و ترجمه ی همزمانِ گفته هایش که حال و هوای کمدی ایجاد کرده بود.
البته از دیدگاه من ایرادهایی هم در نمایش وجود داشت که نگذاشته بود اثری ۵ ستاره حاصل شود؛ همچون صدای فشردن شدنِ دکمه های تلفن که برای Keypad گاوصندوق به کار رفته بود. و یا کشته شدن اِلی با تفنگِ دو انگشتی اِسی و از همه مهم تر به سادگی گذر کردنِ از چگونگی کشفِ رمزِ گاوصندوق توسط اِسی (آیا صرفن می توان یک رمزِ چند رقمی را با چند بار سعی و خطا بدست آورد؟) که هیچ سرنخی ... دیدن ادامه » درباره ی حدس زدن اینکه رمز، چه می تواند باشد به تماشاچی نمی دهد؛ حتا چیزی از رفت و آمدِ اِسی به دفترِ مدیرِ کارخانه به نیتِ یافتنِ رمز نمی بینیم. فقط در اندازه ی دیالوگی از اِسی که می گوید: ((رئیسِ کارخونه هر شش ماه یکبار، دونه دونه کارگرهای کارخونه رو صدا می زنه که بروند تو دفترِ کارش تا حقوقِ شش ماه شون رو نقد از تو گاوصندوق در بیاره بذاره تو پاکت بده بهشون)).
پی نوشت: شاید دیالوگی که نقل کردم صد در صد دقیق نباشد.
خیلی خوب نوشتید . کار دوست داشتنی بود
۲۸ آبان ۱۳۹۷
اصلاح کردم منظورم تایید جمله شما بود
۲۸ آبان ۱۳۹۷
سپاس از حُسنِ توجه تان.
۲۸ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اپیزودِ پایانی که چراغهای سمتِ تماشاچی ها هم روشن گشت و نمایش، تقریبن فرمِ تعاملی به خود گرفت را دوست نداشتم؛ ای کاش پایانِ ((دقیقن ۹ سال و ۳ ماه و ۲۰ روز پیش کجا بودی؟)) همچون آغازش تکان دهنده، نفس گیر و میخکوب کننده بود.
امیرمسعود فدائی، محمدرضا اهورایی و محمد لهاک این را خواندند
r 0 y a و زهره مقدم این را دوست دارند
موافقم
۱۹ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک نمایشِ فرمالِ تمام عیار، با بازی خیره کننده، پرشور و بدون نقصِ احسان گودرزی. تماشای ((مثل شلوار جین آبی)) تمرکز و دقت فراوان نیاز داشت زیرا در طولِ نمایش، POV (زاویه دید) چندین بار تغییر کرد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید