شبی
در سکونی که حتی اندیشه
از حرکت بازمیایستاد،
در ژرفنای وجودم
حرکتی آهسته آغاز شد
چنانکه گویی
در خاکِ خاموشِ تن
دانهای ازلی
بیآنکه کسی بداند
سر از خواب برمیداشت.
سالها
جهان را بیرون از خویش میجستم
در افقها،
در فاصلهی ستارگان،
... دیدن ادامه ››
در رازِ آسمانهای دور...
غافل
که راهی باریک
از ژرفای جانم
تا بیکرانگی
پنهان کشیده شده بود.
آنگاه
چیزی در من
آرامآرام
از ریشههای خاموش
برمیخاست
نه صدا داشت
نه نام...
تنها موجی از بیداری
که از اعماق تن
تا بلندای آگاهی
بالا میآمد.
میگویند
آسمان آن بالاست
و زمین این پایین
اما من دیدهام
که شبها
وقتی چشمهایم را میبندم
هزاران خورشید
در تاریکیِ درونم
طلوع میکنند.
و با هر طلوع
پردهای فرو میافتاد
میان من
و آن وسعت بیانتها.
اکنون میدانم
انسان
رهگذری در جهان نیست...
گذرگاهیست
که در سکوتِ بیداری،
زمین و آسمان
در او
به هم میرسند.