در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | دیوار
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 18:54:10
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
بچه که بودیم
اگه دوچرخه نداشتی
باید می دویدی


🎈
الان هم به لطف گرگ های دوست داشتنی شما، پیرمرد ۸۹ ساله هم برای یک لقمه نان و یک ورق قرص باید یورتمه برود
۱ ساعت پیش
پدرام عبدی
الان هم به لطف گرگ های دوست داشتنی شما، پیرمرد ۸۹ ساله هم برای یک لقمه نان و یک ورق قرص باید یورتمه برود
گرگ های دوست داشتنی شما


رو نفهمیدم



۵۷ دقیقه پیش
هامون
گرگ های دوست داشتنی شما رو نفهمیدم
واژگان فیل، کفتار، گرگ براتون آشنا نیست؟
۵۱ دقیقه پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کاج همسایه دلش سر ریز است!
و
کلاغی که پر از دلتنگی ست ،
بر سرش تاجی از افسوس نشانده.
نغمه ی نفرت و دلسردی و تردید به لب،
پر از تشویش است.
و در آغوش نسیم،
میرقصد مست!
کاج
تفسیر احساس کسی ست
که به تردید جهان مینگرد...

این همونه که می‌گفتین ؟ جلسه ی شرکت ؟
۵ ساعت پیش
بالتازار
اوه چه موقعیتی هم :)))
فک کن وسط جزوه نوشته بودم!😅
ولی خیلی حس خوبی داره اینجوری نوشتن
اوایل موقع تست ایزولاسیونhi voltage ترانسا اینجوری میشدم
مثلا یکی از ترانسای برد اینترفیس دقیقا شبیه دختری بود ک لباس شب پوشیده و موقع جرقه زدن توی تست انگاری جیغ میکشید
و براش اینو نوشتم:
باش
تا ضجه های زنجیره وار زجر این زنجره را
زنجیر زجر زن نکنم
۵ ساعت پیش
قاصدک
فک کن وسط جزوه نوشته بودم!😅 ولی خیلی حس خوبی داره اینجوری نوشتن اوایل موقع تست ایزولاسیونhi voltage ترانسا اینجوری میشدم مثلا یکی از ترانسای برد اینترفیس دقیقا شبیه دختری بود ک لباس شب پوشیده ...
عااااااالی :))
این حس عجیب و فوق العاده ایه . و اون « ز » چقدر شگفت انگیز حال اون ترانس رو منتقل می‌کنه . دمت گرم واقعن
نبوغ یعنی همین دیگه :)
۵ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

« کاری که برف با تنهایی من کرد : یک گزارش موقت »
قسمت دوم


ظهر. ایستگاه سنت موریتز.. هوا آنقدر تیز بود که گونه‌هایم فورن سرخ شدند – انگار شهر قبل از ورود سیلی‌ای به صورتم زده باشد. سیلی‌ای که آدمهای وحشی موقع شوخی به هم می‌زنند ، بهههه تو کجا اینجا کجا .
از میدان ایستگاه رفتم سمت هتل کولم. فیات ۵۰۰ سفید با شاخه‌های کاج، و نوشته‌ای روی بدنه: «اولین چراغ برق سوئیس همینجا روشن شد.» زیر لب گفتم: «اولین چراغ.» و لبخند کمرنگی آمد روی لبم – لبخندی که با آن پیژامه ی کهنه و پاچه های خیس ، تازه داشت یاد می‌گرفت چطور روی صورت بنشیند .

چند قدم ... دیدن ادامه ›› آن‌طرف‌تر اما ، هوایی شدم. هتل بادروتس پالاس. در گردان لابی که چرخید، صدا داد – جیغی ریز و ظریف، مثل موشی که در تله افتاده باشد و مؤدبانه اعتراض کند. سقف‌های بلند چوبی، ستون‌های طلایی، لوسترهای کریستالی که نور را مثل گرد الماس روی مبل‌های مخمل آبی می‌پاشیدند. مبل‌ها جزیره بودند. بوها: چرم، شکلات داغ، چوب کاج. تثلیث زمستانی. پیشخدمتی با کت سفید و سینی شامپاین رد شد. حباب‌ها بالا می‌رفتند. حباب‌ها همیشه بالا می‌روند – این تنها چیز قطعی در جهان است. پیانیست با لباس مخمل مشکی، Winter Wonderland را چنان آرام و کشدار می‌نواخت که انگار نُت‌ها را با قاشق عسل از سیم‌ها بیرون می‌کشید. گفتم همینجا میمانم .

بازار کریسمس. پلاتسا مائوریتیوس. کلبه‌های چوبی، بوی گلوواین و نان زنجبیلی. برف روی سقف‌ها می‌نشست. نمی‌بارید – نازل می‌شد. گروه کُر محلی سرودهای لاتین می‌خواندند. .
یک لیوان شکلات داغ خریدم. کنار دریاچهٔ نیمه‌یخ‌زده ایستادم. سطحش آینه‌ای ترک‌خورده. یخ و آب در هم. کوه‌ها دورم حلقه زده بودند، در غروب آبی. و آنجا بود که فهمیدم تنهاییِ سنت موریتز با تنهایی من فرق دارد. تنهاییِ اینجا شال بود، نه دیوار.
برای اولین بار حس می‌کردم که تنهایی می‌تواند یک جور حس خوب باشد. نه از آن حس‌های خوبی که شبیه بستنی در تابستان است و تمام می‌شود. از آن حس‌های خوبی که شبیه یک جیبِ پاره است. یک جیبِ پاره چیز مفیدی نیست. نمی‌توانی توی آن پول بگذاری، یا کلید، یا خاطره. همه چیز از آن می‌افتد بیرون و گم می‌شود. اما رازش همین‌جاست: چون نمی‌توانی چیزی را نگه داری، برای همین هیچ‌وقت هم دلتنگِ چیزهایی که گم کرده‌ای نمی‌شوی. یک جیبِ پاره، عمیق‌ترین اختراع بشر برای خوشبختیست. و فهمیدم که سنت موریتز، آن گچ‌نوشته، آن قطار قرمز، همه آمده بودند تا به من بگویند که جیب‌هایم را چطور پاره کنم..

پایان


فقط به نظر من توش کلی درس ِ زندگی بود!؟

از افسردگی تا آگاهی


نمیدونم شاید من زیاد تحلیلی ام ولی از لایهٔ توصیف ها که گذر کردم به نظرم راوی خود درگیری نداشت فقط زیاد میفهمید.

دوستانی ... دیدن ادامه ›› که دستی بر قلم دارن مطمئناً بهتر میخونن و میدونن. نظر شخصی من و دریافت من این بود.

لذّت بردم👍🙏

کوه ها فقط ابرو دارن اخم میکنن، این خیلی شیرین بود 😁🎈

و این 👇

"... لبخندی که با آن پیژامه ی کهنه و پاچه های خیس ، تازه داشت یاد می‌گرفت چطور روی صورت بنشیند.."
بالتازار
خیییلی ممنونم که خوندین :) نگاه محبت آمیز و سرشار از بخشندگیتون باعث میشه همیشه از سرِ لطف صحبت کنید . من کاملن قدردان این سخاوت و لطفِ بسیارتون هستم همیشه . خیلی ممنونم واقعن :)
متاسفانه در زندگی ام به کسی لطف ندارم ولی نظر واقعی رو مینویسم. جاهای دیگه هم بود که دوست داشتم ولی رشد راوی به چشمم اومد. مانا باشین ☘️
کژال
متاسفانه در زندگی ام به کسی لطف ندارم ولی نظر واقعی رو مینویسم. جاهای دیگه هم بود که دوست داشتم ولی رشد راوی به چشمم اومد. مانا باشین ☘️
بزرگوارید . خیلی ممنونم :)
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
قرار شد یه خاطره ی برفی تعریف کنم که دیدم بهتره اون خاطره رو بدون اینکه به واقعیتش دست بزنم داستان کنم ، دقیقن در همون سبک و ژانری که باقی داستانهام رو می‌نویسم .
فقط ممکنه خوندنش برای خیلیها عذاب آور و خسته کننده باشه چون در این سبک من عمدن خیلی توضیح میدم و راویِ داستان یه جورایی در همه ی شئونات زندگی خود درگیری داره :d

( ضمن اینکه چون طولانی شد دیگه حوصله م نگرفت مجدد بخونمش و غلط‌های تایپی و ... رو اصلاح کنم ، پس اگر احیانن خوندین ، خودتون بی زحمت اوناش رو اصلاح کنید در ذهنتون ... دیدن ادامه ›› . سپاس )



« کاری که برف با تنهایی من کرد: یک گزارش موقت »
قسمت اول

کافه کافکا تقریبن خلوت بود. تقریبن خلوت یعنی سه نفر، یک گربهٔ خیالی، و یک فنجان قهوهٔ سرد شده که کسی فراموش کرده باشد بنوشدش.
من آن فنجان بودم.
نفس‌ها روی شیشه می‌نشستند، آرام، بی‌صدا، مثل امضاهایی که کسی نخواسته ، روی هم تلنبار می‌شدند . کافه شبیه کشتی تک‌افتاده‌ای بود که موتورش مدت‌هاست از کار افتاده و ناخدا رفته باشد توی کابینش با خاطراتش ورق بازی کند.
من گوشه‌ای نشسته ، به فنجان قهوه‌ام خیره شده بودم. خیره شدن به قهوه ورزش خوبیست. عضله نمی‌سازد ولی بی حوصله گی آدم را خوب مشت و مال می‌دهد . بی‌حوصله گی یعنی قهوه سی دقیقه پیش سرد شده باشد و تو هنوز منتظر باشی اتفاقی بیفتد. قهوه‌ها هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افتند. قهوه‌ها فقط سرد می‌شوند. مظلوم و سربه زیر .

چند قدم آن‌طرف‌تر، خیابان اشپالنبرگ ۱۴، خانهٔ کریسمس یوهان وانِر بود. گوی‌های شیشه‌ای قدیمی‌اش برق می‌زدند. گوی‌های شیشه‌ای قدیمی همیشه برق می‌زنند، انگار فراموش کرده‌اند چه سالی ساخته شده‌اند و هر سال را با سال پیش اشتباه می‌گیرند – رفتاری که در انسان‌ها نشانهٔ زوال عقل است و در تزئینات کریسمس نشانهٔ اصالت. توریست‌ها پشت ویترین صف کشیده بودند. صفِ آدم‌های شبیه به همی که دنبال کریسمسی می‌گردند که توی ویترین جا شده باشد. کریسمس ویترینی گران‌تر از کریسمس معمولیست ولی وزن کمتری دارد – می‌شود توی کادو گذاشت و به کسی داد که نمی‌شناسی.

سال پیش همین موقع، خانه را با ریسه ها و کاغذرنگیها و یک درخت کاج واقعی تزئین کرده بودم. ریسه‌ها چشمک می‌زدند – ۳۲ چشمک در دقیقه، شمردمشان. درخت بوی کاج واقعی می‌داد. کاج واقعی بوی رفتن می‌دهد، انگار درخت هنوز دلش توی جنگل مانده باشد و فقط مؤدبانه پذیرفته باشد بیاید توی خانهٔ تو. یک مهمان مودب که بخاطر پاهای کثیف و ریش ریشش مدام خجالت میکشد و خودش را پشت ریسه های LED و گوله های رنگی پنهان میکند . بوی دارچین از آشپزخانه می‌پیچید. دارچین بوی انتظار می‌دهد – انتظارِ چیزی که توی فرِ خاموش به خیال خودش در حال پختن است، یا انتظارِ کسی که قرار است زنگ در را بزند و هیچ‌وقت نمی‌زند.

اما امسال فرق داشت. چیزی درونم خاموش شده بود. خاموشی دو نوع است: خاموشیِ یخچال ، که مثل آدمها خواب و بیدارش روی اتومات است و خاموشیِ یخچال وقتی از برق کشیده‌ باشیش. خاموشی من نوع دوم بود. نه صدای موتور می‌آمد، نه چراغی روشن بود. فقط مواد غذایی داشتند آرام‌آرام خراب می‌شدند و من یادم رفته بود درِ یخچال را باز کنم. من از درون داشتم بو می‌گرفتم و این را هر کسی که چند دقیقه ای کنارم می‌نشست متوجه میشد و برای همین زود در می‌رفت .

تنهایی مثل یک دیوار سنگی دورم را گرفته بود. فقط می‌خواستم بزنم بیرون. بروم. هرجا. «هرجا» زیباترین مقصد دنیاست. هرجا نه پایتخت دارد، نه فرودگاه، نه راهنمای سفر. هرجا جاییست که وقتی می‌رسی، می‌گویی: «آه، اینجا. » و هیچ‌کس نمی‌داند یعنی چه، حتا خودت.

همان‌جا، چشمم به گچ‌نوشته‌ای روی تخته‌سیاه کوچک کنار دستگاه اسپرسو افتاد. تخته‌سیاه‌های کافه‌ها دستگاه‌های جالبی‌اند. انگار خداوند برای آدم‌های بلاتکلیف پیغام می‌گذارد. نوشته بود: «تنها کریسمسی که یادت می‌ماند، کریسمسی است که توش راه بیفتی. شاید بروی جایی که برف، همه چیز را پاک می‌کند.» زیرش برگه‌ای با لوگوی قطار ریشین چسبانده بودند. لوگوی ریشین شبیه مار قرمزیست که گره خورده باشد به خودش – یا شبیه نقشهٔ مسیری که فراموش کرده باشد کجا شروع می‌شود. روش نوشته بود: «St. Moritz, 4h 38min».

چهار ساعت و سی‌وهشت دقیقه. بعضی اعداد سنگینند – مثل سن، مثل بدهی، مثل تعداد آدم‌هایی که بهت قول داده‌اند تا همیشه کنارت بمانند و رفته اند . بعضی اعداد سبک‌اند – مثل ۴:۳۸. این عدد سبک بود. آن‌قدر سبک که می‌شد برداشتش و گذاشتش توی جیب، کنار بلیت. با خودم گفتم: «چرا که نه؟» و توی گوشی‌ام بلیت خریدم. خرید بلیت با انگشت شست یعنی تصمیم گرفتن بدون دخالت مغز. مغز همیشه زیادی سؤال می‌پرسد. انگشت شست فقط می‌زند.

صبح ۲۳ دسامبر از راه رسید. صبح‌های دسامبر دیر می‌رسند، انگار خورشید هم زیر لحاف سنگین زمستان با خودش کلنجار می‌رود: «بروم؟ نروم؟ بروم؟» و نهایتن می‌رود، ولی با اکراه، مثل کارمندی که حقوقش را دوست دارد اما شغلش را نه. سکوی شمارهٔ ۴ ایستگاه Basel SBB آن‌قدرها که فکر می‌کردم شلوغ نبود. آدم‌ها با چمدان‌های کریسمس هول‌هولکی می‌دویدند. چمدان‌های کریسمس سنگین‌تر از چمدان‌های معمولی‌اند – انگار کادوها جاذبهٔ اضافی دارند. من چمدان نداشتم. فقط یک کولهٔ کوچک. کولهٔ کوچک یعنی آدمی که بلد است چیزهایی را جا بگذارد.

قطار راه افتاد. شهر شروع کرد به عقب رفتن. این قانون فیزیکِ رفتن است. رود راین، کارخانه‌ها با دودکش‌هایی که انگشت های اشاره ی بی معنا و بی مزه ای هستند که می‌روند روی اعصاب آسمان ، تپه‌های پوشیده از برف. برف اول لکّه‌لکّه بود، مثل یادهایی که می‌دانی داری ولی دقیقن نمی‌دانی مال کجای زندگی‌اند. بعد یکپارچه شد. سفید کامل. رفتم واگن رستوران، قهوه خریدم. قهوه در قطار مزهٔ تأیید دارد – انگار با هر جرعه به خودت می‌گویی: بله، هنوز بیداری، هنوز کسی هستی که قهوه می‌خورد. برگشتم سر جا، نقشه را باز کردم: بازل – زوریخ – خور – سنت موریتز. اسم‌ها را بلند خواندم. بازل مزهٔ نمک عزیمت. زوریخ مزهٔ ساعت‌های ویترین. خور مزهٔ دود هیزم. سنت موریتز – هنوز نرسیده بودم، حدس می‌زدم مزهٔ ارتفاع باشد. ارتفاع همیشه مزهٔ «اگر بیفتم چی؟» را دارد.

خور. پیاده شدم. قطار قرمز ریشین آنجا بود – ماری سرخفلس که میان صخره‌های سفید چنبره زده باشد. انگار یکی رفته باشد به کوه گفته باشد: «ببین آقای کوه، ما یه قطار داریم می‌خواهیم از وسط شما رد بشه.» و کوه – که کوه است دیگر – کوه ها حرف نمی‌زنند . کوه ها فقط ابرو دارند و می‌توانند اخم کنند . پس قطارها رد شدند و کوه ها ابرو به هم فشردند .

رسیدیم به پل لندواسر. قطار داشت توی هوا شناور می‌شد. نفس در سینه‌ام حبس شد. از روی دره‌ای عمیق رد می‌شدیم. ستون‌های سنگی پل رو به آسمان بودند. مردی کنارم به پسر کوچکش گفت: «ببین، اینجا قلب آلپ است.» پسر پرسید: «قلب یعنی چه؟» و من فکر کردم چه سؤال خوبی. قلب یعنی چه؟ میخواستم به این سوال خوب فکر کنم که حوصله ام مرا کنار کشید و گفت : ببین تو رو کار ندارم ولی من حالم از این پیری و حرفاش بهم میخوره ، میرم نه واگن سیگار بکشم .
و خب آدمها وقتی حوصله شان می‌گذارد می‌رود خیلی تنها می‌شوند ، آنقدر تنها که هیچ سوالی تعجبشان را بر نمی‌انگیزد . بلند شدن یا نشدنِ تعجب آدمها خیلی زیاد به سنشان ربط دارد . پیرها چون دیگر تعجبشان بر نمیانگیزد ، برای همین هی تلاش می‌کنند تعجب جوان‌ترها را بر بیانگیزند .


پایان قسمت اول


کاج واقعی بوی رفتن میدهد!
خیلی این جمله رو دوسداشتم...

۲۱ ساعت پیش
بالتازار
ممنونم قاصدک جان :)
نمیدونم چرا ولی حس من به درخت کاج همینجوریه
یچی بین امید واری و دل کندن
شبیه دل دل زدنه!
آخ آخ ییار سر ی جلسه خیلی جدی بودیم و دوستمون روبروی من با ی اخم خیلی گنده نشسته بود و من زل زده بودم ب درخت کاج روبروی شرکت که پشت سرش بود
ی کلاغ روی درخته بود و من اخمش رو با اون کلاغه یکی کرده بودم
و داشتم تند تند مینوشتم!!😉😅
۲۰ ساعت پیش
قاصدک
نمیدونم چرا ولی حس من به درخت کاج همینجوریه یچی بین امید واری و دل کندن شبیه دل دل زدنه! آخ آخ ییار سر ی جلسه خیلی جدی بودیم و دوستمون روبروی من با ی اخم خیلی گنده نشسته بود و من زل زده بودم ...
چه جالب ، دل دل زدن ، باید کلی اصطلاحات ازتون یاد بگیرم یا اگر یاد ندادین ، بدزدم :d

:))
این شباهت ها واقعن جذابن ، منم اینجوری ام ، مدام دنبال پیدا کردن شباهت آدما به اشیاء و بلعکس هستم :)

۲۰ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

راستش نمی‌دونم چرا بعضی‌ها فکر می‌کنن کارت تبریک فرستادن مال یه دوره دیگه‌ست.
من که نه. من هنوزم مثل قدیما بهش ایمان دارم.
کارت تبریک انتخاب کردن واسه من یه کار همیشگیه. یه جور عادت ریشه‌دار. یه پاتوقِ روح.
فرایاشتراسه یه خیابون سنگفرش‌شده ست که عرضش شاید به زحمت دوازده متر باشه، ماشین توش نمیاد، فقط آدم‌ها هستن . به جای درخت‌های تنومند، شش تا گلدون بزرگ چوبی گذاشتن که دورش نیمکت‌های دایره‌ای‌شکل ساختن. توی این گلدونا، درختای جوون و خوشرنگ قد کشیدن. برگ‌های باریک و براقشون یه سایه کوچیک و دل‌نشین روی سنگفرش‌ها میندازه و آدم می‌تونه یه لحظه بشینه.
ولی راستش رو بخوای من هیچوقت نمی‌شینم. همیشه درست میرم سمت یه جا.
میرم تا جلوی پلاک ۴۳. همون ساختمون پنج‌طبقه‌ای که روش نوشته پاپتری زومشتاین .
خدای من، این مغازه بهشتِ منه، و برای آدمایی مثل من که هنوز ... دیدن ادامه ›› «نوشتن» براشون قداست داره . اینجا رو که نگاه می‌کنی، نمی‌تونی عاشقش نباشی. اول از همه، اون راه‌پله‌ست که قلبت رو می‌بره. یه راه‌پله با رنگ‌بندیِ لوکوربوزیه که انگار لبخند زنان بهت میگه : اینجا دیگه آخرِ سلیقه‌ست :)
پا که می‌ذاری تو کارتِن‌شاپ ، بوی کاغذ کهنه، جوهر تازه، و یه چیزی شبیه بوی بارون و مقوا می‌زنه تو صورتت. همون بو، اولین سلامِ اینجاست.
واسه من اینجا فقط یه فروشگاه نیست. یه محرابه. جاییه که میام تا به آدمایی که دوسشون دارم فکر کنم. کارتم رو نمی‌خرم که فقط یه تبریک گفته باشم. میام که ببینم الان دلم برای کی تنگ شده. الان کدوم رفیق ، به یه تلنگر احتیاج داره. میام که بگردم و ببینم چه تصویری، چه طرحی، می‌تونه حرف دل منو بزنه. حتا خیلی وقتها واسه خودم برمی‌دارم چون بیشتر از همه ، دلتنگ خودم میشم :)
اینجا پر از کارت‌های مختلفه. از اون کارت‌های رسمیِ ساده گرفته، تا طرح‌های شلوغ و شاد. اما من یه چیزی رو بیشتر از همه دوست دارم ؛ کارت‌های هنرمندای محلی رو.
می‌دونی ؟ یه برند هست به اسم گرینلیف پرس . دو تا خانمِ خودِ شهرِ بازل زدنش. اونا سال‌ها دنبال یه کارت می‌گشتن که روحِ واقعی و شاد و شیطونِ بازل رو نشون بده، ولی پیدا نکردن. آخرش خودشون دست به کار شدن و حالا کارت‌هایی می‌سازن که انگار توشون یه تیکه از خیابونای شاد و رنگارنگ و پل‌های روی راینه. وقتی یکی از این کارت‌ها رو می‌فرستی، انگار یه تکه از جغرافیای روحت رو می‌فرستی.
یه بخش دیگه هم هست که کارت‌های ورک‌آتلیه ایم اشتادهاوس رو می‌فروشن. اینا رو آدمایی درست کردن که با دست خودشون، توی کارگاه‌های کوچیک، هر کارت رو مثل یه بچه کوچیک بزرگ می‌کنن. هر کارت یه دونه‌ست تو دنیا. تکِ تکه..
و بعد همیشه راهم رو کج می‌کنم و میرم به سمت بارفوسِرگاسه یه جای دنج هست اونجا به اسم کافه کافکا . گوشه‌ی سمت چپ، همونجا که یه صندلی راحتی کهنه هست، خلوتگاه منه ،می‌شینم. برای خودم یه قهوه سفارش می‌دم. شیر داغ می‌ریزم توش و تمام . غرق در خیال میشم . هر چی می‌نویسم رو اینجا می‌نویسم ، اینجا یه پناهگاهه.
بعد قهوه رو می‌ذارم کنار دستم.. و به کارتها نگاه میکنم ..
می‌دونی ؟ کارت تبریک فرستادن یه رسم قدیمی و خشک نیست. این یه جور دعا کردنه. نشون دادن این که «من هستم و عمیقن به تو فکر می‌کنم».
و چقدر خوبه که هنوز می‌شه نبض آدم‌ها رو از لای کاغذ حس کرد.
خدا رو شکر :)




ویرایش :
ویرایش رو زدم چون یاد این فیلم افتادم که در مورد کارت تبریکه . طبق معمول یه فیلم کریسمسی که چه خوب و چه بد ساخته شده باشه ، من عاشقشم . چون عاشق کریسمسم :)
این فیلمها اونطوری نیستن که حیرت کنید از فیلمنامه یا کارگردانی و غیره . نه واقعن . فقط یه فضای گرم با طراحی صحنه ی دلپذیر دارن که یه قصه ی خیلی ساده ی همیشه با پایان خوش تعریف میکنن .
من خودم فیلمهای کریسمسی رو میبینم تا گرم شم و بعد با حال خوب برم سراغ کارهام . همین :)

https://s11.avalindl.sbs/movie/1404/11/Timeless.Tidings.of.Joy.2025/Timeless.Tidings.Of.Joy.2025.1080p.WEB-DL.YIFY.Dubbed.mkv


این متن ِ زنده و پویا و دلگرم کننده هم قراره پاک بشه؟ اجازه هست اسکرین بگیریم ؟ ما که برلین نمیریم حداقل برای کارهای سکر اور قبل کارهای سودآور بتونیم مطالعه کنیم ذهنمون آروم بشه و دلمون گرم . اجازه میفرمایین؟ 🤔
۳ روز پیش، جمعه
کژال
میبینین چقدر گرم و شیرین صحبت میکنن ایشون؟ من واقعا قصد نداشتم دیگه زیاد اینجا سر بزنم ولی انقدر با انرژی مثبت حرف میزنن هم متن هم فیلمی که معرفی کردن رو با اشتیاق دیدم و خوندم. 😁🎈 امیدوارم ...
ماهه این آدم خانوم، من یه زوایایی با منظومهٔ فکریش دارم ولی به قدری شیرین و گرم و مهربانه این بزرگوار که ندید می‌میرم براش و عمیق دوستش دارم🌹🌹♥️♥️
۲ روز پیش، شنبه
امیرمسعود فدائی
من کوچیک شمام برادر، حقیقتش من تلاشم اینه این‌جور مطالب رو توی برگهٔ نمایش‌ها ننویسم که یه وقت خدای نکرده ناخواسته ضربه‌ای به نمایشی نزنم. بعد هم من خودم چون زیاد پیام می‌نویسم تو تیوال، خیلی ...
کاملا صحیح میفرمایید
من مخلص شمام
فدای شما
۲ روز پیش، شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
لا به لای خاکستر واژه ها
دنبال دستانت میگردم.
در انتهای قصه ی بودنمان با هم
پشت شمشاد های خشکیده
در التماس شبنم نگاهمان
که هل بخورد لا به لای ریشه هایش
و مستش کند
به جانی دوباره.
تکیه به دیوار«ٱردی»
که غلتانده مان
از جهنم پر بوسه
به «بهشتی »دروغین!
نفس های بریده ام
لا به لای شب گریه های پر ... دیدن ادامه ›› تکرار
دم میدهد
بر جام این خاکستر خفته.
واژه به واژه
دلتنگی ام
سر میخورد روی گونه
و محرم میشود
به طواف بوسه ی ممتد مژگان خیس..‌
خیره به آدمک بی روح آینه
دنبال لب های ملتهب میگردم
و لبخندی تلخ
میهمان نا خوانده میشود
بر لب های خشکیده
گر میگیرم
و روح دوباره می دمم بر کالبد کاغذ بی جان
قلم میزنم
شعر را
و سیرابش میکنم از عشق‌
تا واژه هایم جوانه کند
در تلألو نامت
و عطر بودنت
پیچکی شود لا به لای دقایقم
و دست هایم
واژه ی ناخوانده کتابی
در دستان تو...

به یاد فصل سبزمان، به پاس یک تبسمت
به رغم خنده ایی گران، سُقلمه ها به غم زدم

دست به دست خاطره شانه به شانه ی خیال
به کوچه باغ شعر خود غزل غزل قدم زدم

شنتیا🌷
۴ روز پیش، پنجشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دلا خو کن به تنهایی ،که از تن‌ها بلا خیزد…
سعادت آن کسی دارد که از تن‌ها بپرهیزد...
۵ روز پیش، چهارشنبه
چند تا نقل قول از یونگ هست که من از صحت انتسابشون مطمئن نیستم ولی حرف‌های جالب و قشنگیه:
-تنهایی خطرناک است، اعتیادآور است؛ وقتی متوجه شدید که چقدر آرامش در آن وجود دارد، دیگر دلتان نمی‌خواهد با دیگران باشید.
-فقط در تنهایی و رهاشدگی مطلق است که می‌توانیم قدرت‌های حقیقی سرشت درونی‌مان را تجربه کنیم...
-تنهایی از آن نیست که آدم کسانی را در اطراف نداشته باشد، از این است که آدم نتواند چیزهایی را منتقل کند که مهم می‌پندارد، از این است که آدم صاحب عقایدی باشد که برای دیگران پذیرفتنی نیست... اگر انسانی بیش از دیگران بداند، تنها می‌شود!
۵ روز پیش، چهارشنبه
امیرمسعود فدائی
چند تا نقل قول از یونگ هست که من از صحت انتسابشون مطمئن نیستم ولی حرف‌های جالب و قشنگیه: -تنهایی خطرناک است، اعتیادآور است؛ وقتی متوجه شدید که چقدر آرامش در آن وجود دارد، دیگر دلتان نمی‌خواهد ...
نقل قولِ آخری رو مطمئنم از یونگه از کتاب خاطرات ، رویاها ، اندیشه ها. ولی دوتای اول رو منم نمی‌دونم .
اگر چه در نقل قول آخری یونگ از تنهایی در شکل loneliness استفاده کرده اما گاهی هم تنهایی در اندیشه ی یونگ استوار بر solitude ئه . که یه جور تنهاییِ خودخواسته و آگاهانه ست ، همونی که عرفا بهش میگن خلوت گزینی .
که یه نقل قول معروف هم ازش هست که در یک نامه به دوستش گفته که :
تنهایی برای من سرچشمه شفابخشی ست که زندگی را برایم ارزشمند ... دیدن ادامه ›› می‌سازد .
اینجا هم از تنهایی در شکل solitude استفاده کرده .
متاسفانه در فارسی به شدت از ترجمه بد ، دم دستی و اشتباه در رنجیم و این حقیقتن خطرناکه چون نه تنها نمیتونه مطلب رو منتقل کنه بلکه به کل ، اندیشه ی طرف رو ویران می‌کنه.

۵ روز پیش، چهارشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
وقتی ثانیه‌ها می‌چسبن به تهِ کفش‌هامون، وقتی داریم هر دقیقه رو مثل یه توپ آهنی دنبال خودمون می‌کشیم، خیال می‌کنیم اون بیرون روزها و شب‌ها پشت سر هم میان و می‌رن، فصل ها جای هم رو می‌گیرن
و ما اینجا فراموش شدیم..

منگی
-ژوئل اگلوف-
خاطره‌‌‌‌‌‌ای از سیمین بهبهانی درباره مهدی اخوان ثالث

با منوچهر [همسر سیمین بهبهانی] به خانه‌ی اخوان رفتیم و سوارش کردیم. جلوی اتومبیل نشسته بود و میرفتیم. سرنشینان اتومبیل‌هایی که از کنارمان میگذشتند، میشناختندش. یکی از آنها از پنجره فریاد زد: آقای اخوان زمستان است و چه زمستانی! اخوان بی‌درنگ جواب داد: سال چهار فصل دارد به بهار هم می‌رسیم!

از کتاب مجموعه داستان‌ها و یادنوشته‌ها
" تصنیفِ اِنگِسِ وِیلان "
(سروده‌ی ویلْیِم باتلِر ییتس)


به سویِ جنگلِ فندق نهادم گامْ من، زیرا
به جانم شعله‌ای پَر زد، به سر اَخگر بزد سُودا

بُریدم شاخه‌ای را، پوستش از بیخ بَرکَندم
نهادم توتِ وحشی بر نوکش، بستم به نخ؛ شایا

شباهِنگام، شب‌پَرهای سیمین‌بالْ در پرواز
هم، سوسوزنان ... دیدن ادامه ›› هر یک کواکب مثلِ شب‌پَرها

فِکَندَم طعمه در رودی دَمان، صیدش همی کردم
یکی سیمین‌بدن ماهیِ کوچَک‌تَنْ قزل‌آلا

نهادم تا که صیدم بر زمین، رفتم کناران‌سو
فشانم اخگری، باری کنم تا آتشی بر پا

ولی ناگاه، چیزی بر زمین خش‌خش‌کُنان جنبید
دانستم یکی اسمم صدا زد، خوانْد نامم را:

بدیدم ماهیِ کوچک، شده‌ست بانویِ رَخشانی
که دارد غنچه‌سیب وُ تاجِ گُل‌زیور به گیسوها

صدا زد نامِ من، بعدش به تعجیل از بَرَم رفت او
به نورِ صبحِ صادق محو شد کم‌کم شبح‌آسا...

اگرچه کثرتِ آوارگی فرسوده جانم را
میانِ درّه، کوهستان، دمن، ماهورمَأواها

سرانجامش کنم پیدا من آن بانوی گمگشته
فشانم بوسه بر لب‌ها، بگیرم دست‌هایش، تا

میانِ روشن وُ تیرهْ علف‌های بلند وُ سبز
با هم گام برداریم وُ تا باقی‌ست دوران‌ها

ز سیبِ نقره‌فامِ ماه برگیریم رَه‌توشه
طلایی سیبِ خورشیدش بچینیم از فلک، فردا –


(21 تا 26 خردادماه 1395 – تهران)
The Song of Wandering Aengus
(William Butler Yeats)


I went out to the hazel wood
Because a fire was in my head

And cut and peeled a hazel wand
And hooked a berry to a thread

And ... دیدن ادامه ›› when white moths were on the wing
And moth-like stars were flickering out

I dropped the berry in a stream
And caught a little silver trout

When I had laid it on the floor
I went to blow the fire a-flame

But something rustled on the floor
And someone called me by my name

It had become a glimmering girl
With apple blossom in her hair

Who called me by my name and ran
And faded through the brightening air

Though I am old with wandering
Through hollow lands and hilly lands

I will find out where she has gone
And kiss her lips and take her hands

And walk among long dappled grass
And pluck till time and times are done

The silver apples of the moon
The golden apples of the sun
۲۳ اردیبهشت
بالتازار
به به :) آقا جدای نبوغ و ذوق و توانمندی ، چه انتخابهای درجه یکی هم دارین . قبلی بودلر و حالا این ابرشاعر که میشه ساعتها درباره یگانگی و عظمتش صحبت کرد . چقدر معرکه تغزل شکوهمندِ رمانتیکِ ...
گرچه بسیارند برگ وُ بَر، فقط یک ریشه از من مانده بر جا...
(فرازی از The Coming of Wisdom with Time)


با درود بر شما فرهیخته‌ی ارجمند.

بی‌گُمان حضور سرورانی فهیم چون شما پای کژنویسی‌های این کمترین، با آن مَنِش بزرگوارانه که خصلت ... دیدن ادامه ›› شناخته‌شده‌ی شماست، بیش از دلگرمی، مایه‌ی مباهات است. بنده در برابر بذل محبّت‌تان نه کلمه‌ای مناسب سراغ دارم وَ نه کلامی درخور، چه که حرفِ زیاده از مِداد، جُز خطا حاصل مَداد. سپاسدار وسعت نگاهتان که انتهای لایتناه واژه‌هاست.

دوستدار شما –
۲۳ اردیبهشت
سامان حسنی
گرچه بسیارند برگ وُ بَر، فقط یک ریشه از من مانده بر جا... (فرازی از The Coming of Wisdom with Time) با درود بر شما فرهیخته‌ی ارجمند. بی‌گُمان حضور سرورانی فهیم چون شما پای کژنویسی‌های ...
ای آقا :) حتا بنده نوازی‌ها و تعارفاتتون هم شاعرانه ست که باید هی خوند و هی لذت برد . قلمتون قنده آقا ، قند :)
۲۳ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
«حلزون توانست تا ده بشمارد.»

حلزون، با خانه‌ی خاکیِ ترک خورده،
نشست
روی گوجه‌ی قرمز لگد خورده.
کلاغ
وعده داده بود که می‌آید.
کلاغ
گفته بود با ستاره می‌آید.
کلاغ
گفته بود حلزون را خوشحال می‌کند.
کلاغ
وعده داده بود حلزون را خوشبخت می‌کند.
فقط لازم بود
حلزون ... دیدن ادامه ›› تا ده بشمارد.
یک، دو، سه.
مهتاب درخشید وُ ابری از کنارش رد شد.
بادی وزید وُ هوا کمی سرد شد.
چهار، پنج، شش.
شیری غرید وُ هوا مه شد.
آهویی دوید وُ مورچه‌ای له شد.
هفت، هشت، نُه.
حلزون به هدیه‌ی کلاغ فکر کرد.
حلزون به ستاره‌ی کلاغ فکر کرد.
حلزون تا ده شمرد.
حلزون ده را بلند فریاد زد
و از بالا
از لای چنگال‌های کلاغ،
به زمین نگاه کرد.
حلزون توانست
تا ده بشمارد.
درختانی که سالیان دراز
در یک سو خمیده‌اند،
دیگر به آسانی
رو به آفتابِ تازه
برنمی‌گردند.

آنان
با لبخندی مهربان
به سخنت گوش می‌دهند،
سرشان را نیز تأییدکنان تکان می‌دهند...
اما در دل
سال‌ها پیش
قفلِ اندیشه‌هایشان را ... دیدن ادامه ›› زده‌اند
و کلیدش را
جایی میانِ خاطراتِ دور
گم کرده‌اند.

مبادا
با شورِ جوانه‌وارِ خویش
بکوشی
شاخه‌ای خشک را
به رقصِ بهار درآوری؛
شاخه‌ی خشک
نه می‌رقصد
نه می‌شکند—
اما گاهی
جوانه‌ای ساده‌دل را
بی‌خبر
می‌شکند.

پس تو
راهِ خود را آرام برو،
چون جویباری
که به سنگ‌ها
درسِ شنا نمی‌دهد
فقط
بی‌هیاهو
از کنارشان
می‌گذرد.
شبی
در سکونی که حتی اندیشه
از حرکت بازمی‌ایستاد،
در ژرفنای وجودم
حرکتی آهسته آغاز شد
چنان‌که گویی
در خاکِ خاموشِ تن
دانه‌ای ازلی
بی‌آنکه کسی بداند
سر از خواب برمی‌داشت.

سال‌ها
جهان را بیرون از خویش می‌جستم
در افق‌ها،
در فاصله‌ی ستارگان، ... دیدن ادامه ››
در رازِ آسمان‌های دور...
غافل
که راهی باریک
از ژرفای جانم
تا بی‌کرانگی
پنهان کشیده شده بود.

آنگاه
چیزی در من
آرام‌آرام
از ریشه‌های خاموش
برمی‌خاست
نه صدا داشت
نه نام...
تنها موجی از بیداری
که از اعماق تن
تا بلندای آگاهی
بالا می‌آمد.

می‌گویند
آسمان آن بالاست
و زمین این پایین

اما من دیده‌ام
که شب‌ها
وقتی چشم‌هایم را می‌بندم
هزاران خورشید
در تاریکیِ درونم
طلوع می‌کنند.

و با هر طلوع
پرده‌ای فرو می‌افتاد
میان من
و آن وسعت بی‌انتها.

اکنون می‌دانم
انسان
رهگذری در جهان نیست...
گذرگاهی‌ست
که در سکوتِ بیداری،
زمین و آسمان
در او
به هم می‌رسند.
آری اکنون شیر ایرانشهر
تهمتن گرد سجستانی
کوه کوهان، مرد مردستان
رستم دستان
در تگِ تاریک‌ژرف چاه پهناور
کِشته هر سو بر کف و دیوارهایش نیزه وخنجر
چاه غدر ناجوانمردان
چاه پستان، چاه بی‌دردان
چاه چونان ژرفی و پهناش، بی‌شرمیش ناباور
و غم‌انگیز و شگفت‌آور
آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند
در بنِ این چاه ... دیدن ادامه ›› آبش زهر شمشیر و سنان، گم بود
پهلوان هفت‌خوان، اکنون
طعمه‌ی دام و دهانِ خوان هشتم بود
و می‌اندیشید
که نبایستی بگوید هیچ
بس ‌که بیشرمانه و پست است این تزویر
چشم را باید ببندد، تا نبیند هیچ
بس‌ که زشت و نفرت‌انگیز است این تصویر
و می‌اندیشید:
«باز هم آن غدر نامردانه‌ی چرکین
باز هم آن حیله‌ی دیرین
چاهِ سرپوشیده، هوم! چه نفرت‌آور! جنگ یعنی این؟
جنگ با یک پهلوان پیر؟»
و می‌اندیشید
که نبایستی بیندیشد
چشم‌ها را بست…

-ماث (مهدی‌اخوان‌ثالث)
نمیدانم
بازیچه بودم یا دستمایه آزمایش، نمیدانم. هرچه بودم، معشوق نبودم. دوست‌داشتنی نبودم. یار دو روزه ای بودم که فلانی، در زندگی‌ام حلول کرد و درآخر، به بهانه‌ای تصمیم گرفت ترک کند مرا و به آن بهانه بپردازد.
از خروسخوانِ صبح به حرف های او فکر میکنم و کنکاش مینمایم تا ربط دهم، آن عشق و علاقه به خدا و قرآن‌اش به دلشکستگی من و معلق در هوا بودنم را.
چیزی نصیب مغزم نشد.
گوشه‌ای از مغزم میگفت "هرکه دم از خدا میزند، از اون دورتر است."
گوشه‌ی دیگری میگفت "تورا ترک کرد چون کافری."
ناگهان کسی گفت "تو دم از خدا نزن و یک بار، مسلمانی کن و آن قرآن را بگشای؛ بلکه خدای‌اش به تو گوید که حقیقت ... دیدن ادامه ›› چه بود."
من هم چنین کردم و قرآن اینترنتی را گشودم و به آیه چهلُ ششم سوره هود خیره گشتم.

خدای‌اش به من گفت:
«به یقین او از خاندان تو نیست، او [دارای] کرداری ناشایسته است، پس چیزی را که به آن علم نداری از من مخواه، همانا من تو را اندرز می دهم که مبادا از ناآگاهان باشی.»
من در زندگیم به هیچ چیزی هم اعتقاد نداشته باشم فقط به یک آیه اعتقاد راسخ دارم
چون هزاران بار در زندگیم تجربه اش کردم
اونم این آیه است( سوره بقره آیه 216)
وَ عَسَی أنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُم وَ عَسی أنْ تُحِبُّوا شیئاً و هُوَ شَرٌّ لَکُم وَاللَّهُ یَعلَمُ وَأَنتُم لا تَعلَمونَ
و شاید چیزی را خوش ندارید و [درحالی که] آن برای شما خوب است و شاید چیزی را دوست بدارید و [حال آنکه] برای شما بد است! و خدا می‌داند، ... دیدن ادامه ›› و شما نمی‌دانید.
بهم ثابت شده که خیلی جاها اگر از تندباد حوادث جان سالم به در میبرم چون او نخواسته آسیب ببینم
خیلی وقتها در ابتدا عصبانی میشم و ناراحت
میگم باز من یک چیزی خواستم و توی خدا ندادی بهم
ولی بعد میفهمم انگار در آغوشم گرفته و از خطر دورم کرده
تازه بعد از مدتی که دلیل نشدن را میفهمم یادم میفته شکر کنم
الان خیلی دردناک است ماجرا
ولی احتمالا بعد از مدتی شما هم حس میکنید که در آغوش خدا بودید و گذشتید با اینکه الان حال دلتون خوب نیست...
۲۰ اردیبهشت
"هرکه دم از خدا میزند، از اون دورتر است"👍

عین ِ حقیقته...خداشون هم رنگ ِ منفعتشونه...



۲۷ اردیبهشت
یقین دارم نزدیک‌ترین کسان به خداوند عاشقان دل‌شکسته هستند.. گویا در صف استجابت دعا خداوند عاشقان را گلچین می‌کند..
الهی خداوند خودش بهتون پناه بده
برای آرامش دل ما هم دعا کنید
۴ روز پیش، پنجشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

مَن کِه اَز آتِشِ دِل چون خُمِّ مِی دَر جُوشَمْ
مُهر بَر لَب زَدِه خُون می‌خورَم و خامُوشَمْ

قَصدِ جان است طَمَع دَر لَبِ جانان کَردَن
تو مَرا بین کِه دَر این کار بِه جان می‌کوشَمْ

مَن کِی آزاد شَوَم اَز غَمِ دِل چون هَر دَم
هِنْدُویِ زُلفِ بُتی حَلقَه کُنَد دَر گوشَمْ

حاشَا لِلّهِ کِه نِیم مُعتَقِدِ طاعَتِ ... دیدن ادامه ›› خویش
این قَدَر هَست کِه گَه‌گَه قَدَحی می‌نوشَمْ

هَست اُمّیدَم کِه عَلی‌رَغمِ عَدُو روزِ جَزا
فَیضِ عَفوش نَنَهَد بارِ گُنَه بَر دوشَمْ

پدَرَم رَوضَهٔ رِضوان بِه دو گَندُم بِفُروخت
مَن چِرا مُلکِ جَهان را بِه جُوی نَفُروشم

خِرقَه‌پوشیِ مَن اَز غایَتِ دین‌داری نیست
پَرده‌ای بَر سَرِ صَد عَیبِ نِهان می‌پوشَمْ

مَن کِه خواهَم کِه نَنوشَم بِه جُز اَز راوقِ خُم
چِه کُنَم گَر سُخَنِ پیرِ مُغان نَنیوشَمْ

گَر اَز این دَست زَنَد مُطرِبِ مَجلِس رَهِ عِشق
شِعرِ حافِظ بِبَرَد وَقتِ سَماع اَز هوشَمْ


" تفألی به حضرت حافظ "
ــ تو کجایی؟

در گستره‌ی بی‌مرزِ این جهان

تو کجایی؟



ــ در دورترین جای جهان ایستاده‌ام من:

کنارِ تو.



ــ تو کجایی؟

در گستره‌ی ناپاکِ این جهان

تو کجایی؟



ــ در پاک‌ترین مُقامِ جهان ایستاده‌ام من:

بر سبزه‌شورِ این رودِ بزرگ که می‌سُراید

برای تو.



احمد شاملو
توبه کفتار مرگ است

🌱
سارا داوودی و قنبرعلی رودگر این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پشت رویای محال،
بر لبم سرخی یک بوسه ی ناب!
دلم از شوق حضورش لبریز...
پشت افکار پلید،
کام چیدن از تن هرزه ی یک نخ سیگار...
هر دو پنهان ز حقیقت بودیم.
من نچندان شیرین،
او نچندان فرهاد!
کوه ناکنده پشیمان شد و رفت...
این از اون شعرا بود که دلم می‌خواست در چند پرده، پشتِ سرهم ادامه پیدا می‌کرد و هر پرده با «پشیمان شد و رفت» تموم می‌شد 👌👏
۱۴ اردیبهشت
من این شعر رو از" هر دو پنهان.. تا رفت" لایک می زنم.👌
۱۴ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یکی اینجا بود که پایین پستام کامنت میذاشت ...کلافه شده بودم...
چند تا از دوستان در جریان بودن... از نزدیک میشناختمش... هم خودم هم خانوادم هرکاری کردیم که دوستانه فراموشم کنه...
دو روز پیش خودکشی‌ کرد ... گفت قرص خورده... دوستم داره ولی هیچ وقت نمیبخشتم... نامه نوشته بود که بدون من نمیتونه ادامه بده به زندگیش... آهنگ پناه چاوشی فرستاده بود ... گفته بود این آخرین آهنگیه که گوش میده بهش به همراه عکسی ازم که آخرین چیزیه که نگاه میکنه بهش...
امروز خاکسپاریش بود... من اونجا نبودم ... نمیتونستم باشم...
بخشی از آخرین پیامش این بود که میترسم بعد من عذاب وجدان رهات نکنه... آخرین کلمش هم این بود که نمیبخشمت...
نباید عذاب وجدان داشته باشم... اما حالم خوب نیست... شاید سال ها خوب نشه...
باید بهش بگم تو بردی ...
شاید این آخرین نوشتم اینجا باشه چون حتی اینجا هم منو یادش میندازه.... خداحافظ 💔
باورنکردنیه
همین هفته ی گذشته در موردش صحبت کردید..
۱۴ اردیبهشت
ایمان شکاری
از وقتی مطلب ناراحت‌کننده‌ی دوست محترم رو خوندم، همش دنبال یه همدلیِ درخور بودم، ولی این کامنت شما، حجت رو تموم کرد. درود می‌فرستم به منش و محبتت ویگن جان، درد دیر یا زود فراموش می‌شه، ولی همدرد، نه.
خوشحالم که نظرم رو دوست داشتید ایمان جان. بزرگواری دوست عزیز.🌹
۱۵ اردیبهشت
عشق در پسرها نمی میرد بلکه از دختری به دختر هوری دیگر منتقل میشود.

یعنی در آن دنیا وسط آن همه هوری بهشت دارد به تو فکر میکند عمرا
۱۵ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید