راستش نمیدونم چرا بعضیها فکر میکنن کارت تبریک فرستادن مال یه دوره دیگهست.
من که نه. من هنوزم مثل قدیما بهش ایمان دارم.
کارت تبریک انتخاب کردن واسه من یه کار همیشگیه. یه جور عادت ریشهدار. یه پاتوقِ روح.
فرایاشتراسه یه خیابون سنگفرششده ست که عرضش شاید به زحمت دوازده متر باشه، ماشین توش نمیاد، فقط آدمها هستن . به جای درختهای تنومند، شش تا گلدون بزرگ چوبی گذاشتن که دورش نیمکتهای دایرهایشکل ساختن. توی این گلدونا، درختای جوون و خوشرنگ قد کشیدن. برگهای باریک و براقشون یه سایه کوچیک و دلنشین روی سنگفرشها میندازه و آدم میتونه یه لحظه بشینه.
ولی راستش رو بخوای من هیچوقت نمیشینم. همیشه درست میرم سمت یه جا.
میرم تا جلوی پلاک ۴۳. همون ساختمون پنجطبقهای که روش نوشته پاپتری زومشتاین .
خدای من، این مغازه بهشتِ منه، و برای آدمایی مثل من که هنوز
... دیدن ادامه ››
«نوشتن» براشون قداست داره . اینجا رو که نگاه میکنی، نمیتونی عاشقش نباشی. اول از همه، اون راهپلهست که قلبت رو میبره. یه راهپله با رنگبندیِ لوکوربوزیه که انگار لبخند زنان بهت میگه : اینجا دیگه آخرِ سلیقهست :)
پا که میذاری تو کارتِنشاپ ، بوی کاغذ کهنه، جوهر تازه، و یه چیزی شبیه بوی بارون و مقوا میزنه تو صورتت. همون بو، اولین سلامِ اینجاست.
واسه من اینجا فقط یه فروشگاه نیست. یه محرابه. جاییه که میام تا به آدمایی که دوسشون دارم فکر کنم. کارتم رو نمیخرم که فقط یه تبریک گفته باشم. میام که ببینم الان دلم برای کی تنگ شده. الان کدوم رفیق ، به یه تلنگر احتیاج داره. میام که بگردم و ببینم چه تصویری، چه طرحی، میتونه حرف دل منو بزنه. حتا خیلی وقتها واسه خودم برمیدارم چون بیشتر از همه ، دلتنگ خودم میشم :)
اینجا پر از کارتهای مختلفه. از اون کارتهای رسمیِ ساده گرفته، تا طرحهای شلوغ و شاد. اما من یه چیزی رو بیشتر از همه دوست دارم ؛ کارتهای هنرمندای محلی رو.
میدونی ؟ یه برند هست به اسم گرینلیف پرس . دو تا خانمِ خودِ شهرِ بازل زدنش. اونا سالها دنبال یه کارت میگشتن که روحِ واقعی و شاد و شیطونِ بازل رو نشون بده، ولی پیدا نکردن. آخرش خودشون دست به کار شدن و حالا کارتهایی میسازن که انگار توشون یه تیکه از خیابونای شاد و رنگارنگ و پلهای روی راینه. وقتی یکی از این کارتها رو میفرستی، انگار یه تکه از جغرافیای روحت رو میفرستی.
یه بخش دیگه هم هست که کارتهای ورکآتلیه ایم اشتادهاوس رو میفروشن. اینا رو آدمایی درست کردن که با دست خودشون، توی کارگاههای کوچیک، هر کارت رو مثل یه بچه کوچیک بزرگ میکنن. هر کارت یه دونهست تو دنیا. تکِ تکه..
و بعد همیشه راهم رو کج میکنم و میرم به سمت بارفوسِرگاسه یه جای دنج هست اونجا به اسم کافه کافکا . گوشهی سمت چپ، همونجا که یه صندلی راحتی کهنه هست، خلوتگاه منه ،میشینم. برای خودم یه قهوه سفارش میدم. شیر داغ میریزم توش و تمام . غرق در خیال میشم . هر چی مینویسم رو اینجا مینویسم ، اینجا یه پناهگاهه.
بعد قهوه رو میذارم کنار دستم.. و به کارتها نگاه میکنم ..
میدونی ؟ کارت تبریک فرستادن یه رسم قدیمی و خشک نیست. این یه جور دعا کردنه. نشون دادن این که «من هستم و عمیقن به تو فکر میکنم».
و چقدر خوبه که هنوز میشه نبض آدمها رو از لای کاغذ حس کرد.
خدا رو شکر :)
ویرایش :
ویرایش رو زدم چون یاد این فیلم افتادم که در مورد کارت تبریکه . طبق معمول یه فیلم کریسمسی که چه خوب و چه بد ساخته شده باشه ، من عاشقشم . چون عاشق کریسمسم :)
این فیلمها اونطوری نیستن که حیرت کنید از فیلمنامه یا کارگردانی و غیره . نه واقعن . فقط یه فضای گرم با طراحی صحنه ی دلپذیر دارن که یه قصه ی خیلی ساده ی همیشه با پایان خوش تعریف میکنن .
من خودم فیلمهای کریسمسی رو میبینم تا گرم شم و بعد با حال خوب برم سراغ کارهام . همین :)
https://s11.avalindl.sbs/movie/1404/11/Timeless.Tidings.of.Joy.2025/Timeless.Tidings.Of.Joy.2025.1080p.WEB-DL.YIFY.Dubbed.mkv