در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال فیلم کوتاه قتل در ساعت هشت
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 04:39:31
پسر جوانی که از زندگی یکنواخت و گذشته‌ی تاریکش خسته است، صبح زود با صدای آلارم بیدار می‌شود. سعی می‌کند از شر صدای ساعت خلاص شود، اما آلارم خاموش نمی‌شود و هر بار او را بیشتر عصبانی می‌کند. در تلاش برای رهایی از این صدا، با یک زباله‌گرد در کوچه درگیر می‌شود. مشاجره بالا می‌گیرد و در نهایت پسر، ناخواسته مرد را می‌کشد، درست در ساعت هشت صبح، زمانی که قرار بوده آخرین مأموریتش را انجام دهد.

فیلم با تصویری تاریک و صدای ممتد آلارم ساعت آغاز می‌شود؛ آغازی نمادین برای روزی که قرار است چرخه‌ای از تکرار، پوچی و خشونت را به پایان برساند. پسر جوانی در اتاقی کوچک و ساده بیدار می‌شود. خستگی و بی‌انگیزگی از چهره و حرکاتش پیدا است. او با بی‌حوصلگی تلاش می‌کند آلارم را خاموش کند، اما دکمه‌ی ساعت خراب است. صدای زنگ همچنان ادامه دارد، گویی زمان قصد ندارد برای او متوقف شود.
در گوشی موبایلش پیام‌هایی دیده می‌شود: اس‌ام‌اس‌هایی از کارفرمایی ناشناس که در آن مشخصات قربانی‌ها فرستاده شده. معلوم می‌شود پسر، قاتل حرفه‌ای است که مأموریت بعدی‌اش در ساعت هشت صبح باید انجام شود. اما این‌بار، در چشمانش نشانه‌ای از پشیمانی دیده می‌شود — انگار دیگر توان ادامه‌ی این زندگی را ندارد. برای خلاص شدن از صدای ساعت، آن را از اتاق بیرون می‌برد، اما آلارم همچنان در خانه می‌پیچد. وقتی همسایه‌ی میانسالش از صدای آزاردهنده‌ی آن شکایت می‌کند و ساعت را به او پس می‌دهد، خشم و درماندگی‌اش بیشتر می‌شود. در حرکتی ناگهانی، ساعت را درون کیسه زباله می‌اندازد و از خانه بیرون می‌رود تا در سطل بیندازد. اما حتی بعد از بیرون انداختن ساعت، صدای آلارم هنوز شنیده می‌شود. پسر که حالا در مرز جنون است، به کوچه بازمی‌گردد تا ساعت را پس بگیرد. همان‌جا با یک زباله‌گرد روبه‌رو می‌شود؛ مردی خسته اما صادق که تنها مشغول کار روزانه‌اش است. میانشان گفت‌وگویی کوتاه اما تنش‌آلود شکل می‌گیرد. پسر از او می‌خواهد کیسه‌ای را جابه‌جا کند، اما زباله‌گرد امتناع می‌کند و بی‌احترامی را حس می‌کند. تنش لحظه‌به‌لحظه بالا می‌گیرد تا اینکه به درگیری فیزیکی تبدیل می‌شود. مشت‌ها رد و بدل می‌شوند، خشم فروخورده‌ی هر دو فوران می‌کند و در نهایت، پسر اسلحه‌اش را بیرون می‌کشد. لحظه‌ای کوتاه از سکوت، سپس صدای گلوله‌ای در کوچه می‌پیچد. زباله‌گرد بر زمین می‌افتد، خون جاری می‌شود، و ساعت روی داشبورد وانتش دقیقاً ۸:۰۰ صبح را نشان می‌دهد. پسر، نفس‌زنان و با چهره‌ای پر از خون، در سکوت به اطراف نگاه می‌کند، در حالی که می‌داند همین قتل، شاید آخرین مأموریتش بوده، اما هم‌زمان بزرگ‌ترین شکستش هم هست. «قتل در ساعت هشت» فقط درباره‌ی یک قتل نیست؛ درباره‌ی تکرار، وجدان و پوچی زمان است. آلارمِ بی‌وقفه، استعاره‌ای از وجدان بیدارشده‌ی انسان گناهکار است؛ صدایی که هرچقدر هم سعی کند خاموشش کند، باز ادامه دارد. پسر در ظاهر قاتلی است که مأموریت دارد، اما در عمق وجودش انسانی است که از نقش خود در سیستم خشونت خسته شده است. او می‌خواهد از این چرخه خارج شود، اما اتفاقات تصادفی، فشار محیط و خشم فروخورده، دوباره او را به همان نقطه‌ی تاریک می‌کشانند. زمان در فیلم نقش محوری دارد، هر دقیقه تا ساعت هشت با دقت نشان داده می‌شود؛ گویی تقدیری از پیش نوشته‌شده، پسر را به سوی گناهی دیگر سوق می‌دهد. حتی زباله‌گرد، نماد انسان ساده و بی‌گناهی است که قربانی خشم و گناه دیگران می‌شود؛ نماینده‌ی طبقه‌ای که همیشه آلودگی و زباله‌های جامعه را جمع می‌کند، اما خود در نهایت توسط همان آلودگی بلعیده می‌شود.
فیلم با کمترین میزان دیالوگ و در فضایی محدود روایت می‌شود. لوکیشن‌ها ساده و واقعی‌اند، نورپردازی سرد و خاکستری است، و ریتمی آرام اما پرفشار دارد. کارگردان با استفاده از صدا (به‌ویژه آلارم ساعت) و حرکت‌های فیزیکی بازیگر، حس اضطراب و بن‌بست را منتقل می‌کند. هیچ موسیقی متن واضحی وجود ندارد؛ تنها ریتم ثابت آلارم و نفس‌های تند پسر، موسیقی روانیِ فیلم را می‌سازند. «قتل در ساعت هشت» تصویری کوتاه اما عمیق از انسانی است که میان گذشته‌ی خشن و آرزوی رهایی گرفتار شده. در پایان، پسر نه پیروز است، نه بازنده، بلکه تنها مانده با خودِ واقعی‌اش؛ با چشمانی خیره به ساعت، که بالاخره پس از شلیک خاموش می‌شود.


- مناسب برای مخاطبان بالای ۱۵ سال.