دو پیرمرد که مستاجر هستند نگهبان در کارخانه هستند، با خبر از دست رفتن پولهای مسکنشان توسط صاحب کارخانه، دچار بحران و نگرانی میشوند. یکی از آنها با خانوادهاش تماس میگیرد و به پیشنهاد دختر و نوهاش مدتی به شمال میرود.
در آنجا خانواده تصمیم میگیرند برای آنها زمینی بخرند و آینده بهتری بسازند. برادر دختر نیز قول میدهد روی زمینشان خانه بسازد. در نهایت با انجام خریدها و شکلگیری یک مسیر تازه، خانواده دور هم جمع میشوند و با امید به آینده جشن میگیرند.