داستان خیلی ساده شروع میشود. یک مرد حدوداً سی و چند ساله، به اسم لوموف، با کلی اضطراب و تشریفات به خانه همسایهشان میرود تا از دخترشان، ناتالیا، خواستگاری کند. پدر دختر از خوشحالی بال در میآورد و دختر را صدا میکند و خودش از اتاق بیرون میرود تا این دو با هم حرف بزنند.
اینجاست که فاجعه شروع میشود!
لوموف آنقدر دستپاچه است که اصلاً نمیتواند بگوید برای خواستگاری آمده. حرف به یک تکه زمین میرسد. دختر میگوید زمین مال ماست، پسر میگوید نه، مال ماست. دعوا بالا میگیرد. پسر از شدت استرس حالش بد میشود و قهر میکند و میرود.
بعد پدر به دختر میگوید: «اصلاً اون برای خواستگاری اومده بود!»
دختر شوکه میشود و میگوید: «چی؟! چرا نگفتی؟ سریع برش گردون!»
پسر را برمیگردانند. همه فکر میکنند حالا دیگر خواستگاری انجام میشود... اما این بار سر سگ شکاری دعوا میکنند! و دوباره همه چیز به هم میریزد.
در نهایت، وسط دعوا، خواستگاری هم انجام میشود؛ انگار هیچکدام بلد نیستند عاشق باشند، فقط بلدند بحث کنند.