در شهری جنگزده که دود و وحشت همه جا را گرفته، دختربچه ای تنها کنار دیواری نشسته و در میان انفجارها به کیف کوچکش پناه برده است. وقتی مردی در برابر چشمانش بر اثر موشک از پا میافتد و غبار همه جا را میگیرد، او کرهٔ زمینیِ پلاستیکی را از کیفش بیرون میاورد و ...