در پرواز 257، فضا مثل یک قاب منجمد بود. فاطمه در وسط آن نشسته بود و مشغول گره زدن و باز کردن گرهها بود. حضورت یاد الهههای سرنوشت میانداخت؛ در سکوت و با تمرکزی عمیق، نخ قرمز زندگی یک انسان را میبافتی، تنها رنگ زنده در دنیایی خاکستری. آنقدر در نقش غرق بودی که جهان اطرافت در تاریکی محو میشد؛ گویی با نخ ، تکههای شکستهی روح را آرامآرام به هم گره می زدی. بازی تو عالی بود و همصحبتیات فوقالعاده. موفق باشی!