آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال فیلم بنفشه آفریقایی
S3 : 12:42:25 | com/org
بها: ۵,۱۰۰ تا ۷,۰۰۰ تومان
شوکو متوجه می شود که همسر اولش فریدون توسط فرزندانش به خانه سالمندان منتقل شده است. او به همراه همسر دومش رضا تصمیم می گیرند تا فریدون را به خانه خودشان بیاورند. با آمدن فریدون در خانه رابطه هر سه تغییراتی پیدا می کند و اتفاقات تازه ای در زندگی هر سه نفر بوجود می آید

گزارش تصویری تیوال از نشست خبری فیلم بنفشه آفریقایی / عکاس: آرمین احمری

... دیدن همه عکس‌ها ››

اخبار

›› مواجهه متفاوت با موقعیتی متفاوت

›› رونمایی از پوستر فیلم «بنفشه آفریقایی» به کارگردانی مونا زندی حقیقی

آواها

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
بنفشۀ آفریقایی؛ شکوهِ زنی در میان‌سالی

بازنشر از روزنامه اعتماد 28آبان1399‏


بنفشۀ آفریقایی حول زندگی زنی می‌چرخد به نامه شکوه. شکوه سال‌هاست که از فریدون جدا شده است و با رضا که زمانی دوست همسرش بوده ازدواج کرده است. فریدون چندی است که در آسایشگاه سالمندان زندگی می‌کند. سالم است ولی روی صندلی چرخ‌دار نشسته است. حرف دارد اما حرف نمی‌زند. به خانۀ شکوه که می‌آید راه می‌رود و حرف می‌زند. بنفشۀ آفریقایی، روایت سه انسان است که خود را هم در خود و هم در دیگری می‌جویند، گاهی می‌یابند و گاهی نه.

ورود فریدون،‌ زندگی شکوه و رضا را دچار بحران می‌کند. رضا بی‌آن‌که بخواهد دچار احساسِ حسادت می‌شود. بحران در رابطۀ عاشقانۀ آن‌ها با هوای بارانی و رعدوبرق‌های ... دیدن ادامه ›› گاه‌وبی‌گاه در فیلم بازنمایی می‌شود. فریدون نظم زندگی روزمرۀ آن‌ها را برهم‌ریخته است، این بی‌نظمی در آینه و تابلوهای به‌دیوار آویختۀ کج‌ومعوج اطاق فریدون پیداست که هر چه بیشتر می‌گذرد صاف‌تر و مرتب‌تر می‌شود و نظم زندگی روزمره دوباره به شکلی دیگر برقرار می‌شود. هر سۀ آن‌ها فعالانه در برقراری این نظم و رسیدن به نگاهی مشترک و هم‌دلانه می‌کوشند. اما سهم شکوه در این میان پررنگ‌تر است. شکوه رنگ می‌زند به زندگی رضا و زندگی فریدون. رنگ می‌زند به الیاف بی‌رنگ. او مرکز ثقل روایت است. در ابتدای فیلم، هنگامی که شکوه فریدون را سوار وانت خود می‌کند، دوربین در حرکتی دوّار روی شعاع دایره‌ای می‌چرخد که مرکزش شکوه است (00:0۲:۲۴). در ادامه نیز، آن‌چه روایت را پیش می‌برد، کنش‌های شکوه است. او مسئولانه «کاری را که قبولش دارد، انجام می‌دهد»، حتی اگر نگاه سرزنش‌گر دیگران به او خیره شده باشد. صدای شکوه ابتدا در هیاهوی دستگاه برش رضا شنیده نمی‌شود، او باید فریاد بزند تا شنیده شود (00:14:33)، اما آهسته آهسته می‌بینیم آنقدر روی تصمیمی که درست می‌داند می‌ایستد که زمزمه‌هایش نیز به وضوح شنیده می‌شود.

بارِ سنگین تصمیمی که بر خلاف عرفِ پذیرفتۀ جامعه است به دوش شکوه است. او این کار را با صبر، با فکر و با ظرافت انجام می‌دهد. حسادت‌های رضا را می‌فهمد اما موجه نمی‌داند. دلجویی می‌کند اما عذرخواهی نه. اولین حضور هر سۀ آن‌ها در قاب دوربین، سر میز شام است. اولین کشمکش‌های جدی هم سر میز شام اتفاق می‌افتد. شکوه، هم در بعد تصویری حضوری تمام و کمال دارد (نمای از روبروی شکوه) و هم در بعد روایی، اوست که این حضور سه‌گانه را معنا می‌بخشد. رضا و فریدون روبروی هم و در تقابل با هم نشسته‌اند، تقابلی که نمایان‌گر تنش‌های پنهان میان آن‌هاست. فاصلۀ بین آن‌ها در تصویر متوازن و همسان است. این فاصله در حضورهای بعدی، دستخوش تغییر می‌شود مانند آن روز بارانی که هر سه در تراس حضور دارند. این بار شکوه و فریدون، نزدیک هم نشسته‌اند و رضا دورتر. در این نما، پنهان‌شدگی رضا پشت پرده، دلالتی بر این حسادت پنهانی است.

فریدون، مردی خاطره‌باز است. چمدان خاطراتش روبرویش باز است و او مشغول تداعی‌هاست. کم‌کم کشف می‌کنیم که چمدان تنهایی‌اش نه فقط جای عکس‌ها و نامه‌های روزهای رفته است بلکه برگ‌های خشکیده و عینک‌های از کار افتاده هم در آن پیدا می‌شود. فریدون با چیزهای از دست‌رفته زندگی می‌کند با خاطرۀ آن‌ها. با خاطرۀ شکوه هم. شکوه در مقابل، در جایی از فیلم به فرشته می‌گوید: «به سن من که برسی می‌فهمی فقط باید به داشته‌هات فکر کنی». و او به درستی، همچون زنی است. تصویر گذشته‌ها را به دیوارهای خانه نیاویخته، قاب‌های روی دیوارها خالی است. خاطراتش را تا جایی تداعی می‌کند که حالِ امروزش را مخدوش نکند، با رضا تخته بازی نکرده است، امروز با فریدون هم بازی نمی‌کند. شکوه، گذشته‌ها را نمی‌ستاید. با آن سرِ جنگ هم ندارد، با این‌که سال‌ها اطرافیان فکر کرده‌اند که او با دوست شوهرش فرار کرده است، شکوه برای اثبات خودش نمی‌جنگد. زندگی‌اش را در حال، در لحظه می‌سازد. مسئولانه می‌سازد.

رفته‌رفته رابطۀ بین شکوه و فریدون و همچنین بین شکوه و رضا به موازات هم، تصویر می‌شود. شکوه و فریدون ابتدا خاطرات گذشته را یادآوری می‌کنند. آن‌ها هر کدام خوانشِ خود را از گذشته روایت می‌کنند و در عین حال می‌کوشند که اکنونِ یکدیگر را با خوانشی هم‌دلانه‌تر بخوانند. و در ادامه، نگاهی به آینده دارند مثل تقاضای فریدون برای ازدواج با ثریا. اما رابطۀ شکوه و رضا، ابتدا درگیر کشمکش حضور دیگری است و بعد از فروکش‌کردن نسبی این کشمکش، خاطرات عاشقانه را مرور می‌کنند. در هر دوی این رابطه‌ها، شکوه می‌کوشد که متعهد به ارزش‌های درونی‌اش باشد و نه قضاوت‌های عرفی. با این‌همه، شکوه نمی‌تواند با ثریا از فریدون بگوید. او هم تسلیم حسادتی می‌شود که موجه نمی‌داند. از خانۀ ثریا که خارج می‌شود دوربین پشتِ‌سر شکوه حرکت می‌کند (01:19:43). شکوه شرمگین است و توان چشم‌دوختن در چشم بیننده ندارد. لرزش صدایش وقتی به دروغ به فریدون می‌گوید که ثریا خانه نبوده است، باز حکایت از سرافکندگی‌ درونی‌اش دارد. ساحت روانی شکوه، عرصۀ کشمکش‌های درونی اوست. کشمکش‌هایی که دیگر عینی نیست، دیده نمی‌شود اما فهم می‌شود.

بنفشۀ آفریقایی، روایت تقلای زنی است برای اصیل زیستن، میان زندگی‌هایی عرفی. روایتی که با زبان تصویر، به ظرافت، بازنمایی شده است.
پویا، جعفر میراحمدی و ساناز این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بعد از سالها، دیدن یک فیلم ایرانی تا این حد عمیق ،لطیف و از همه لحاظ کامل برام واقعا عجیب بود...و بعد از تماشای این فیلم واقعا شوکه شده بودم. از همه نظر بی نقص بود.
محسن جوانی، امیر مسعود، نیلوفر ثانی، محمد میریحیی و وحید هوبخت این را خواندند
پویا این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چقدر ما به ارزش های انسانی به دور از نگاه سنگین جامعه و مردمی که غرق در ناهنجاری های روزمره گشته اند اهمیت می دهیم و حاضر به مبارزه بی چون و چرا حتی با از دست دادن داشته های چند ساله هستیم چقدر حاضریم خط بطلانی بر کلمه کلیشه ای آبرویم نریزد بکشیم و بگوییم من می خوام راهی را برم که بدون آسیب به دیگران ناهنجارهای هنجار شده را بشکافه و پا تو دنیای جدیدی بزاره که انسانیت بزرگترین و زیباترین حرف منحصر به فرد اون هست. چقدر برای نفس کشیدن در هوای آزادی تلاش می کنیم چقدر تاب و تحمل سپردن آزادی به یکدیگر داریم، حتی اگر آن آزادی محصولش درد و اضطراب در دل ما باشد. این فیلم با بازی زیبای معتمد آریا، سعید آقاخانی و رضا بابک توانسته خصلت های نادرست بشری همچون حسادت ها، بدگمانی ها و ... را به چالش کشانده و زندگی را با تمام سختی ها و زشتی هایش با نگاهی که در عشق جوانه می زند به رخ تماشاگر صحنه هایش بنشاند و با کنکاش مسیر زندگی تو را همراه کند تا به جایی که با مرگ عشق، زندگی می میرد. این فیلم به درستی تعبیر شعر شاملوی عزیز هست که می گوید: انسان زاده شدن تجسّدوظیفه بود:
توان دوست‌داشتن ودوست‌داشته‌شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان اندُه‌گین ... دیدن ادامه ›› و شادمان‌شدن
توان خندیدن به وسعت دل، توان گریستن از سُویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن درارتفاع شُکوه‌ناک فروتنی
توان جلیل به دوش بردن بار امانت
و توان غم‌ناک تحمل تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان
انسان دشواری وظیفه است
فرصت کوتاه بود و سفر جان‌کاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت

― احمد شاملو
زمانی بود که هر حسی که تجربه می کردم اسمی داشت اما هرچه بزرگتر شدم حس هایی تجربه کردم که هیچ اسمی نداشتن .در فیلم بنفشه آفریقایی هر وقت خودم را جای هر کدوم از شخصیت ها می گذاشتم احساساتی را تجربه میکردم که هنوز اسمی رویش نگذاشتن .بنفشه افریقایی یک فیلم خوب و بی ادعا است با یک داستان ساده و بدون فراز و نشیب .قطعا موسیقی کار نقطه قوت این فیلم است .که وقتی با جلوه های بصری همراه می شود لذت وصف نشدنی به تماشاگر تقدیم می کند .بازی همیشه خوب خانم معتمد اریا و سعید آقاخانی که در چند سال اخیر خوب درخشیده است مخاطب را به وجد می آورد .و البته بازی خوب آقای رضا بابک که چند سالی است کم کار شده است .
بنفشه آفریقایی رو دیدم تصور نمیکردم این مقدار برام جذاب و حال خوب کن باشه...فیلم خوب و بی ادعایی بود با داستانی جذاب و خاص.بازی ها هم بسیار خوب بودند و در لحظاتی واقعا تحت تاثیر قرارم دادند ...بازی خانم معتمد آریا که اکثر بازیهاشون رو دوس دارم و از دنبال کننده های آثارشونم و آقایان بابک و آقاخانی جدا کم نقص بود و چه حیف که جناب بابک رو این روزها کمتر میبینیم...در کل فیلم خوبی بود و از چیزی که تصور میکردم واقعا بهتر بود و حیفه که این فیلم دیده نشه یا بهش کم توجهی بشه
ذلیل و بیچاره‌تر از من نیست در کوی تو
خمیده شد پشت من از غم چون ابروی تو
---------------------------------------------------
بنفشه‌ای "روح‌انگیز"
فیلمی به غایت بی‌ادعا، دقیق، صادقانه، تمیز و رنگارنگ
آشنا به ساختار کلاسیک با موضوعی جذاب، جسورانه، همراه‌کننده و درگیرکننده
دقت در جای‌جای این فیلم موج می‌زند..کارگردانی تا حدی تمیز و اندازه است که حضورش را در نقاط کلیدی به عنوان عنصر خالق احساس نمی‌کنید، بلکه گمان بر "من این اتفاقات را می‌بینم، پس هستند" ... دیدن ادامه ›› می‌برید
متن پر از نگاشت‌های دقیق، درخواست‌کننده جای‌گذاری‌های کلاسیک مورد نیاز است
فیلم به مانند رودی در جریان، زلال و پراحساس است، چون نسیمی که در گذر روزها تو را نوازش می‌کند، تو را در کام می‌گیرد و تو را از خودت زده می‌کند
بازی‌هایی باورپذیر، صادقانه، دلچسب..فاطمه همان فاطمه است، پر"شکوه" و پر"شکوفه"، سعید خوشبخت است، اما بیشتر از آن که سعید باشد "رضا"ست، و رضای راضی به شرایط، در قامتی "فریدون"ی، بزرگ و تأثیرگذار
و مهدی همان قدر هدایت‌شده که "قاسم"، قسم‌خورده خانه امن‌اش
متن جسورانه فیلم، مثلثی را ترسیم می‌کند که از همان تیتراژ به درستی و دقت شروع به گسترش می‌کند
آغازی با عظمت و وسعت و عمق
دوربین فرهاد صبا به مدد نوای هنرمندانه موسیقی پیمان یزدانیان، آسمانی شروع می‌کند..به زحمت تا انتها بتوانید فرکانس‌های پیمان یزدانیان را از سر و مغز و گوش خود بشویید
چشم‌اندازها خبر از یک انتخاب دقیق لوکیشن می‌دهد..شاید تا انتها نتوانید مکان دقیق فیلم را حدس بزنید اما کاملا در آن محله زندگی می‌کنید و اشارت‌ها همه دقیق و پرجزئیات است، از سردر آسایشگاه بگیر، تا پارک سر کوچه، تا بازار روز، تا کوچه‌ای که رضا در آن با موتورش در حال حرکت است، تا گردشِ خارج از مسئولیت دونفری کنار کانال (یا رود)، تا جاده‌های خاطره‌انگیز ابتدای فیلم
تدوین استادانه بهرام دهقانی، کم از تجربه‌های دیگر این استاد تدوین گرانقدر ندارد..دقیق، در بزنگاه‎‌ها نه سریع که ریتم فیلم را به ژانر دیگری ببرد و نه کند که فیلم را از رمق بیاندازد
حیاط خانه شوکو، و دقیقا شوکو، نه رضا و شوکو، خودش برای خودش دنیاییست..موسیقی در صحنه‌های هواییِ دوربین روی حیاط، کم نمی‌گذارد و هر روایتی بخواهید بی‌پرده با شما در میان می‌گذارد..سکانس‌های شلوغ حیاط، با بازیگوشی‌های اندازه، رنگارنگ و خاطره‌انگیز جلوه می‌کند
هیچ رفت و آمدی به خانه، بدون بازگشت و گسترشِ کاراکترهای سه رأس مثلث رها نمی‌شود
دیالوگ‌ها در فضایی خاطره‌انگیز، به مثابه جملات یک کودک شوخ و شنگ در دفترچه خاطراتش، در عین روایت‌گری کودک‌مآبانه هستند

سینمای کلاسیک یعنی همین، یعنی فریدون و رضا و شوکو، با آشناترین اتفاقات روزمره شخصیتشان گسترش می‌یابد و به طور کامل دوران گذار شخصیت‌ها طی می‌شود:
شوکو با هدف‌های هم‌نوع‌دوستانه جلو می‌رود و در این مسیر، عشقش به انتخاب گذشته‌اش را در عین وفاداری به انتخاب متأخر رو می‌کند..در این مسیر، فضای خاطره‌بازی ترسیم‌شده، امکان بروز رفتاری این گفته قدیمی را به شخصیت کلیدی داستان می‌دهد: "که هیچ چیز عشق اول نمی‌شود" یا "هر چیزی قدیمی‌اش یه چیز دیگه‌اس"
دیالوگ‌های شوکو، در سکانس انار پوست کندن در کنار دختر همسایه، هر کدام پازلی به ما می‌دهد که در دستمان نگه داریم برای تکمیل در کلیدی‌ترین نقاط ابهام نسبت به روابط خانوادگی شوکو با بچه‌های فریدون و پیام‌های صوتی دختر بر روی تلفن خانه به هنگام فرار..
رنگارنگ بودن فیلم در لباس‌های شوکو نیز رعایت شده، و تا قبل از تماس تلفنی بحران‌ساز، بافتنی‌های بنفش به تن دارد و در لحظه تماس، به ناگاه مشکی!

رضا، حسود و با غیرت شروع می‌کند، شوکو و خواسته‌هایش برایش مهم هستند، در نوسان بین ناراحت شدن، غیرت، حسودی و همگام شدن، همدردی، نوع‌دوستی است، و در آخر از هر آنچه بر رقیبش گذشته است ناراحت و غمگین است، حال آنکه خوش‌خوشانه به نبودِ یک رقیب در زندگی فردایش چشمکی می‌زند
دیالوگ‌های رضا با بازی فوق‌العاده سعید آقاخانی، دقت را در تک‌تک لحظات فریاد می‌زند: [سکانس کارگاه نجاری‌اش] (تو که گفتی با نئوپان کار نمی‌کنی..آدم از غیرت که بیفته با بدتر از نئوپانشم کار می‌کنه) ورود بازی شخصیتی در کلام را ببینید و بگذارید کنار سکانس بازگشتی در نیمه دوم فیلم که به همان کارگاه باز می‌گردند اما این بار به خواسته رضا و رضا تختی برای فریدون ساخته..اما با چی؟؟ با نئوپان!! بازی با غیرت و نئوپان و شخصیت‌سازی در اوج دقت قرار دارد..حتی در سکانس ابتدایی شوکو بیرون از کارگاه و از پنجره جمله کوبنده (از درون و محتوایی کوبنده) خود را روانه رضا می‌کند که "رضا مگه قرار ما این نبود؟ و خودت مگه رضایت ندادی؟" اما در انتها هر دو در داخل کارگاه حضور دارند!...رضا همیشه رضایت می‌دهد اما بعد پشیمان و درگیر است با بازی‌های فکری‌اش..

فریدون! فریدون بی‌رمق، دل‌شکسته و بی‌اعتنا شروع می‌کند..کم‌کم محبتِ بی‌توقع و خالصانه شوکو و تلاشِ بی‌چشم‌داشتِ رضا او را آرام آرام به آغوش گرم زندگی برمی‌گرداند، آن‌قدر آرام که آرامش‌اش دل بیننده را با حلاوت به لرزه درمی‌آورد..سکانسِ بارانی در ایوان، درخشان ظاهر می‌شود، درخشان روایت می‌شود، درخشان حرف دارد و. درخشان تکنیک..آمد و رفتِ رضا به ایوان، صندلی‌ها (حتی انتخاب صندلی‌ها)، بازی‌های کنترل‌شده و بدون هیجان اضافی، کلاهی که برای فریدون می‌آورد در مقابل پیراهنی که برای رضا می‌آورد، ... این سکانس، دنیای حرف است
استاد بودن فریدون در تخته در مقابل بی‌مهارتی رضا، تنها شکست رخ داده در تخته برای فریدون در مقابل شوکو، بازی‌های تاس همگی به غایت عمیق در شکل‌گیری روابط این مثلث نفوذ کرده‌اند..دیدن این‌ها انتخاب مخاطبست اما جای‌گذاری آن‌ها توسط کارگردان و متن، اصلا انتخابی و اتفاقی نیست
بازی و گشتن‌های گاه و بی‌گاه فریدون در چمدان و نامه‌هایی که لای هر کدام چیزی می‌گذارد، بسیار ظریف تحول محاطب را شروع کرده‌اند
تاس‌های فریدون در ابتدا جفت شش شروع می‌کنند و در بحرانی‌ترین شرایط جفت یک!
علاقه وافر او به بنفشه آفریقایی باید فراتر از یک علاقه باشد که به خرید شوکو برای او و انتخاب ثریا به عنوان وارث اموالش دوخته شود..ساسپندرهای شلوار او نیز منقش به بنفشه بودند

نمای بسته میز دونفره طبقه بالا، از آن کلاسیک‌های بی بدیل! در سکانسی بسته‌ی دو صندلیِ خالی را در بزنگاه آشوب‌ناک فیلم می‌گیرد، در سکانسِ فردای آزاد شدن شوکو، تابلوی میان رضا و شوکو طبیعتیست آرام و دل‌انگیز (در خیال رضا)، اما گریز آنی شوکو و حرکت به داخل اتاقی دیگر با پس‌زمینه تابلویی از یک موج خروش‌ناک دریا!
و در آخر سکانس‌های بازگشتی نمای تمام‌قدِ خانه! کلاسیک‌تر از همه کلاسیک‌های فیلم! اگر اشتباه نکنم هفت بار این نما تکرار می‌شود، هر بار روایت‌کننده‌تر از بار قبل!
در هر قاب، با ظرافتی چشم‌نواز و موسیقایی، هر گوشه داستان را به اقتضا روایت می‌کند..یک بار، ایوان بالا در تصرف رضای تنها..یک بار، چراغ‌ها خاموش..یک بار، قاسم چراغ انباریِ سابق را روشن می‌کند که خالی از اسباب شده است...یک بار، فریدون در تلاطم در اتاق پایین و قاب‌بندی‌های چشم‌نوازِ مشابه دیگر

اگر سکانس پایان‌بندی فیلم با حوصله‌تر ساخته می‌شد، یک کلاسیکِ بی‌نقص را در سینمای ایران به یادگار می‌گذاشت کما اینکه اکنون هم این فیلم، یک کلاسیک تمام‌عیار است
دقت، عنصر جدانشدنی این فیلم..بازی‌ها، مسحور کننده [به چشم نیامدنِ بازی‌ها به خاطر عدم شلوغ‌بازی‌های سینمایی طبیعیست]
[دو نکته بسیار مهم این فیلم را از سایر فیلم‌های ایرانی جدا می‌کند که یکی از این دو آفت اخیرا بلای جان عمده فیلم‌های ایرانی شده: شوخی‌های کلامی ظریف و به اندازه که در خنده گرفتن خودزنی نمی‌کند اما بسیار دلچسب و شیرین است و دومی تلاش برای بدبخت‌نمایی مفرط که اصرار در غم‌انگیز کردن یا تأثیر احساسی در مخاطب دارد که یا گریه بگیرد یا با احساسی کردن نابجا ایرادها را بپوشاند..جالب اینکه این فیلم هر دوی این زمینه‌ها را شامل نمی‌شد اما به هیچکدام از این گرداب‌ها گرفتار نیامد]
خدا رو شکر که یه فیلم راضی کننده دیدی
۲۱ بهمن ۱۳۹۷
یهو تصمیم گرفتم بیام ببینم نظر دوستان چی بوده در مورد این فیلم
که یهو این پست رو دیدم
که یهو یاد قدیم تر های تیوال افتادم
که یهو جای خالی خیلی چیزها رو احساس کردم
که یهو جای خالی خیلی آدم ها رو احساس کردم
که یهو دلم تنگ شد ....
علی جان عبداللهی میدونم که نمیای و نمیبینی و نمیخوونی ،
ولی خب خواستم بگم که جات خیلی خالیه .
۲۲ مهر ۱۳۹۹
محمد جواد
یهو تصمیم گرفتم بیام ببینم نظر دوستان چی بوده در مورد این فیلم که یهو این پست رو دیدم که یهو یاد قدیم تر های تیوال افتادم که یهو جای خالی خیلی چیزها رو احساس کردم که یهو جای خالی خیلی آدم ...
خیلی خیلی جاش خالیه
۲۲ مهر ۱۳۹۹
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
خوشبحالم که بلیت پویانمایی شب آفتابی سوزوندم تا به جاش بنفشه آفریقایی ببینم!

واقعا ارزش وقتی که گذاشتم و قبلش ۲تا فیلم افتضاح دیدم ، داشت! ارزش داشت که از ثانیه اول تا پایان به پرده زول بزنم آخرش با تکون همراهم بلندشم و برم بیرون از سینما.
چرا فیلمنامه ها و فیلم ها رو براساس داستان واقعی مردم نمیسازیم که با پوست و گوش قابل حس شدن و درک شدن باشه تو ایران؟ چرا واقعا باید با تخیل و توهم و دروغ و فضای چیپ فانتزی و کلیشه این جماعت سینمایی تحمل کنیم !
بازی رضا بابک اونم بعد از مدتها دیدنی بود و کاملا پدر بزرگمو یادم انداخت ! فیلم بخشی از زندگیم بود انگار که رو صحنه اکران میشد!

دلم به بازی معتمد آریا نبود فیلم های قبلیشو دوست نداشتم ولی این فاطمه واقعا سیمین معتمد آریا بود ی شخص جدید و با یک بازی عالی که در کنارش اقای سعید اقاخانی حسابی درخشیدن.
مرسی که زندگی واقعی ۱ نفر به فیلم ساختید تا ما مردم ازش لذت ببریم در عین حال که کلی درس و تجربه و عبرت و غیرت و عشق و فکر و عقل بهم یاد داد و فهمیدم که درد بعضیا واقعا دیدنی تره !