آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال سینمای ایران
S3 : 14:12:29 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
عالیه از دستش ندین
Captain این را دوست دارد
در قدردانی از مصدق پس از انقلاب ۵۷ نام خیابان بین تجریش و راه آهن تهران را از پهلوی به نام ایشان تغییر دادند ولی کمتر از یکسال بعد پشیمان شدند وسال گذشته دراقدامی شجاعانه نام ایشان را برخیابان نفت گذاشتند، سپاس بزرگواران
۲ روز پیش، پنجشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
قسمت سوم:
لیدر پرسپولیس:
اینا اصلا اینکاره(تروریست) نیستن... تا حالا یه بارم پاشون به استادیوم باز نشده...
😂⚽️🏟
سید حامد حسینیان این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
این سایتتون دقیقا چیکار میکنه
من فکر کردم میتونم بخرم فیلم رو
یه سریال قابل تماشا. انتظار بیشتری از قاسم خانی ها و ژوله داشتم. وزن سریال روی جمشیدی و درخشانی متمرکز شده.اشکالی که در قسمت دوم فیلم وجود نداشت و یه فیلم همگن رو بدست میداد. گاهی به ایندو خندیدم، گاهی آئیش، گاهی خیر اندیش یا پارسا و کمیلی و فرجاد و باقی. اینجا تمرکز روی این دو نفره و باقی با نمودی از حرکات تحقییر آمیز سعی در بامزگی دارند که برای من بَرَنده نبود.
چند وقت پیش در اوکراین فیلمی نمایش داده شد که توش چند ایرانی به طرز مضحکی در حال نوشیدن چای توی گالش هاشون بودن. یه پیرزن ایرانی براشون چای میریخت و اینها می نوشیدن. و پیرزن برای پیدا کردن دندونهای مصنوعی سرقت شده ش به اون مردها دستور میداد که آدم بکشن. بطور کلی ایرانی ها رو خیلی مورد تمسخر قرار دادن. چه لهجه مون رو چه اداب و رسوممون رو و... اتفاقا فیلم خیلی پرفروشی هم شد و کلی گل کرد.
اینجام اتفاق مشابهی میوفته. میگه چچنی ها رسم دارن تو پوتین هاشون نوشیدنی بخورن و مادربزرگ دستور سر بریدن میده. لهجه و شخصیت هاشون شون مورد مضحکه قرار میگیره.
با اینکه دو پاراگراف بالاتر واقعا اتفاق نیوفتاده و من از خودم درآوردم، پاراگراف قبلی کاملا واقعی بود و در این سریال نمایش داده میشه. قضاوت با خواننده.
این سریال رو به خاطر قسمت دوم فیلم دیدم که اون رو دوست داشتم. غیر از خیراندیش و آئیش، اولین فیلمی بود که از سایر بازیگرا میدیدم و تا امروز هم همون یه فیلم باقی مونده. البته مارال فرجاد رو تو تئاتر دریاچه قو دیده بودم. جسته گریخته اخبار ریحانه پارسا رو شنیدم ولی نه کامل. سینما و اهالیش رو دنبال نمیکنم. اما به نظرم در قسمت دوم فیلم، بازی قابل توجهی از خودش نمایش داد و با اینکه کاراکتر کلیدیی نبود، وزنی رو به سمت خودش کشیده بود. موافقم که گاهی دل رو میزد اما یکی دوجا که خواسته یا ... دیدن ادامه ›› ناخواسته کورپسینگ کرد، برام بسیار جذاب بود و حسابی پلان رو تکمیل کرد. تو سریال اما جایگزین کردنش با خانم درگاهی، یه حفره و خلا به خلاهای دیگه ی سریال اضافه کرده. عملا نقش کاراکتر رو به حد سیاهه لشگر پایین آورده.
بی خود نبود در قسمت دوم فیلم اینقدر روی معرفی آصف مانور کرد و با اون دادار و دودور ازش پرده برداری کرد. پیش خودم فکر کرده بودم چرا آخه؟ خب، تو سریال معلوم شد. میذارم به حساب خوش فکری سازنده ها. براوو
امیدوارم به مرور سریال گرمتر بشه و ایراداتش گرفته بشه. ورود قاسم خانی ها رو به عرصه ی سریال طنز به فال نیک گرفته بودم. شاید بعد از مهران مدیری، کارهای یه تیم دیگه با طنزِ قابل تماشا، به هنرمون اضافه بشه. امید.
امیر مسعود این را خواند
محسن جوانی و جعفر میراحمدی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
رهبرِ زنان رنجور...
روزهای نارنجی، اگرچه یک سناریوی تقریبا تکراری دارد، اما انتخاب لوکیشن آن و خروج از فضاها و لوکیشن های بسته آپارتمانی نقطه قوت آن است. روزهای نارنجی اگرچه با حضور پر رنگ و محوری هدیه تهرانی می درخشد؛ اما نقاط تاریکی مثل نداشتن دیالوگ زن و شهر (هدیه تهرانی و علی مصفا) در طول فیلم، مخاطب را نسبت به نقش و حضور علی مصفا بد بین می کند. البته که علی مصفا در آخر با همدل کردن کارگران کار نصفه و نیمه مانده را به اتمام می رساند، اما رد و بدل نشدن دیالوگ بین او و هدیه تهرانی به عنوان زن و شوهر موضوع است که به چشم می آید. در کنار همه این موارد جزئی، این فیلم را می توان فیلم موفق و خوش ساختی دانست که تا آخر مخاطب را منتظر نگه می دارد. فیلم علاوه بر فیلمنامه روان از شخصیت پردازی خوبی هم برخورد دار است. هم مهران احمدی، هم کارگران فصلی و هم علیرضا استادی، هر کدام در شخصیت خود به خوبی بازی کرده اند.
عالیه واقعا بهترین ها رو دور هم جمع کرده
موسیقی متن عالیه
کات زدن ها به موقع
خسته نباشین
واااای واااای خدای من خدایااااااا باورم نمیشههههههه این دیگه چی بوددددددددددددد این چه سریالی بوددددددد چرت و پرتتتتت آبروی هر چی سریالو برد،سابر ابر چقدر بده .نوید محمد زاده هی میگفت دوسال وقتم گذاشتم دقیقا رو چی؟تا قسمت ۷دودیقه میاد میره بعددیه جوریم حرف میزنه بشکلی عجیب خنده دار ازش توقع نداشتیم بهر حال بازیگریه که تلاش کرده ولی این دیگه چه بازیه، این دختره حسینی که اصلا بازیگر نیست کلا ..یکی به من بگه این سریال میخاد چی بگه ؟؟؟چی میخاد به من مخاطب بگه؟؟سریالهای خارجی رو ببین خدایش با چه چیزهایی سرو کار دارن زمان تاریخ ،بشر هستی ،مثلا همین سریال دارک ندیمه و هزارتای دیگه اخه این چرتو پرت چی میخاد بگه، نحوه ی دیالوگ گفتناشون فقط ای خدااااا انگار بچه های لات پارک دانشجوعن این همه تبلیغ الکی که جی بشه،، کلا نمیخام وارد جزئیات بشم چون تا صبح باید بنویسم بقران فقط یه کلام چرررررررت مزخرففففف احمقانه ،
حسین مجتهدی و رعنا* این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
فیلمنامه این کار بدون شک شاید بدترین فیلمنامه تمام تاریخ در سینمای ایران باشد
برای همون سیدی بسیار متاسفم.
چقدر این فیلممنامه بد است چقدر ؟
هیچ حرفی نباید زد راجب این سریال
هیچ حرفی
جناب سیدی من صبا قاسمی هستم از کرج
لطفا اگر میشود دیگر فیلم نسازید و سرمایه سینمارا بدهید به دیگران

حسین مجتهدی این را خواند
صبا قاسمی و مهدی کامرانی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اگه هر چیزی شان خودش رو رعایت کنه و تو جایگاه خودش قرار بگیره خروجی درستی داره
فیلم سینمایی خوب بد جلف ارتش سری یه دری وری تمام بود ولی از اولین قسمت سریالش راضی ام
حالا فرصت هست تا دیالوگهای معمولی هم تو موقعیت ها، طنز ایجاد کنه.
زوج خنگ و خنگ تر پژمان و سام تو واگن قطار خیلی خوب دراومده
شیطنتهای ریز و مخصوص قاسم خانی ها رو میشه دید
امیدوارم با همین ریتم بره جلو ...
سپهر، سیدمهدی، فاطمه برادران، علی جباری و سپهر امیدوار این را خواندند
نیلوفر این را دوست دارد
به نظر منم معرکه بود..
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
armz1213 (armz1213)
درباره فیلم فراری i
فرار با فِراری
فراری از صحنه های اول کد و پیام را به مخاطب می دهد. صحنه اولیه فیلم با خودکشی دختری در بیمارستان آغاز می شود و مخاطب در می یابد که قرار است با موضوعی در خصوص رابطه خانواده های ایرانی و دخترانشان را ببیند. در ادامه فراری یک گره دارد و آن هم رسیدن به فراری و عکس انداختن با آن است. اما احساس می شود که فراری اضافاتی دارد که کمکی به حل مسئله نمی کند و حذف کردن آن خللی در ادامه ماجرا ایجاد نمی کند. مثلا شخصیت سیامک صفری یا حتی مادرش به روند داستان کمکی نمی کند و شخصیت محسن تنبانده برای ارتباط گرفتن با همرزمان قدیمی اش کافی است. در خصوص حضور و نقش سیما تیر انداز هم می توان گفت مبهم بود. اما نکته اصلی فراری خلط مبحثی است که بود یا نبود آن کشش داستان را دچار نوسان می کند. موضوع محوری و اصلی داستان فرار گلنار از خانواده است. گلنار که در خانواده سطح پایینی زندگی کرده، حالا با گشت و گذار با دوستش نرگس، دنبال رسیدن به آرزوی هایش هست. آرزوی او رسیدن به فراری و زندگی راحت است؛ اما نکته اساسی که پیش زمینه این خط داستانی است؛ حمله غیر مستقیم فیلمنامه به جریان اقتصاد سرمایه داری است. در آموزه های اولیه و اساسی اقتصاد سرمایه داری انسان ها همیشه دنبال بیشترند و سرمایه در این تفکر اقتصادی یک مولفه حیاتی است که انباشت آن به ایجاد و چرخیدن چرخ های اقتصادی کمک می کند. اما در فراری گویا نویسنده از سرمایه داری بیزار است و فقر و آرزوی گلنار و حتی زیاده خواهی صاحب نمایشگاه ماشین را محصول این نظام اقتصادی می داند. اما جفا و بی انصافی در مقابله با سرمایه داری از تریبون های علمی حالا در فیلمنامه ها هم نفوذ کرده و بهتر است به هنرمندان و کنشگران گفت که فساد و فقر و فحشا محصول سرمایه داری نیست و آنچه در اقتصاد ما دیده می شود محصول اقتصاد رانتی است که وظیفه اصلی اش توزیع رانت بوده و در کنار آن هم شعارهای پوپولیستی را رواج می دهد تا عوام سرگرم باشند. در نهایت بهترین بخش فیلم نیز پایان بندی است که همچنان معضل تربیت و رفتار خانواده های سنتی ایرانی با فرزند (به خصوص دختر) را نشان می دهد. خانواه گلنار پس از وقایع زندگی اش، وجود او را انکار می کنند.
armz1213 (armz1213)
درباره فیلم بوفالو i
شکوفه (سهیلا گلستانی): می خوام برم. حس می کنم شبیه مرداب میشم. بابام می گفت آدم بعد از یه مدت شبیه جایی میشه که توش زندگی می کنه.
بهرام بوفالو (پرویز پرستویی): مگه قبلاً کجا زندگی می کردی؟!
شکوفه: نمی دونم، تا حالا بهش فکر نکرده بودم.
چند سکانس بعد… / بهرام خطاب به شخصیتی دیگر: آدم بعد از یه مدت شبیه جایی میشه که توش زندگی می کنه…. مرداب چیزی رو که بگیره دیگه پس نمیده!

بوفالو از جاده شروع می شود و دریا. سکانس های ابتدایی فیلم، جغرافیا را مشخص می کند و می گوید که فیلم در کجا قرار است جریان داشته باشد. هر چند ارتباط فیلم و مرداب را بتوان در تصاویر و دیالوگ ها دید، اما فیلم نکات مبهمی دارد که نمی تواند مخاطب را جذب کند. فیلم قسمت های اضافی دارد که کمکی به روند داستان نمی کند. مثل اتفاقات داخل هتل و تلاش مهماندار برای کمک به شکوفه. یا حتی شخصیت پانته آ پناهی ها. شخصیت شکوفه هم هرچند قرار است او را مبهوت اتفاقات و فرارش از خانه نشان دهد، اما هنوز ناقص است.
armz1213 (armz1213)
درباره فیلم دارکوب i
دارکوب، مداوم نوک تیز و برنده اش را به تنه درخت می کوبد. استقامت و صدای مداوم خرد شدن چوب، مفهموم هایی است که با شنیدن دارکوب یادمان می آید. دارکوب می خواهد یادمان بیاورد که هر کجا و با هر منصبی هستیم، بدانیم که همه از گرفتار شده به اعتیاد بیزارند. دارکوب مثل نمونه های قبلی خودش، وارد زندگی یک معتادی شده است که علاوه بر معتاد بودن، مادر هم هست. این نکته طلایی در شخصیت پردازی این فیلم است. مادری که درگیر اعتیاد است و حتی مجبور به خودزنی می شود، اما در برابر دخترش مهربان می شود و جوجه رنگی برایش می خرد. و اوج شخصیت پردازی مادرِ درگیر اعتیاد جایی است که موهای دخترکش را بافته است. بیزاری از معتاد، یا عدم درک و توان همزیستی با یک فرد معتاد نکته دیگر فیلم است. چرا که چه دوستان مهسا (سارا بهرامی ) که در آخرین دقایق فیلم به دنبال منصرف کردن روزبه (امین حیایی) از حضور در دادگاه هستند و چه مازیار (هادی حجازی فر) برادر مهسا که با یقین او را لایق مادری کردن نمی داند. دارکوب، نمایانگر فرورفتن دسته جمعی بخشی از جامعه در معضلات و مشکلات است. مهسا که حالا یقین دارد که فرزندش زنده مانده است، به دنبال رسیدن به اوست و نیلوفر(مهناز افشار) با تقلای مهسا به یاد می آورد که مادر واقعی باران نیست و او برخلاف روزبه که به دنبال فرار از مهسا و اثبات حقیقت مادر بودنش است، سعی دارد تا رضایت نسبی مهسا را جذب کند و بدون عذاب وجدان مادر بماند. البته که پایان بندی هم از شک و تردید مهسا حکاخیت دارد. مهسا که رهایی از اعتیاد را هنوز باور نکرده است، رضایت می دهد که نیلوفر مادر باران بماند و همین می تواند نشانی باشد از خانمان سوز بودن اعتیاد....
قسمت اول را خرید کردم ولی لینک دانلود نداد،!!!
چرا اینطوری هست ؟
درود بر شما
ضمن عرض پوزش، لینک دانلود سریال سال‌های دور از خانه - قسمت اول برای شما ایمیل شد.
با سپاس
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چطور کل سریال را خرید و دانلود کنم؟
چطوری میتونم این مستند رو تهیه کنم ؟
جشنواره تئاتر تک نفره بوکان در اولین روز های بهمن ماه برگزار خواهد شد.


به گفته خالد حیدری ، دبیر این جشنواره، آثار نمایشی منتخب شده توسط هیات بازبینی در اولین روز بهمن ماه رقابت خواهند کرد
"تئاتر تک نفره بوکان "، دغدغه ای برای احیای رویاهای هنرمندان جوان تئاتر در این روزهای بحرانی وشیوع همه گیری ویروس کرونا است.
این نخستین رویداد هنری در سال جاری در شهر ستان بوکان است که توسط هنرمندان پیشکسوت تئاتر گروه تئاتر کوچک وبا هزینه شخصی وبخش خصوصی وبدون هیچ چشم داشتی برگزار می شود .
خالد حیدری افزود از 29 متن رسیده به دبیرخانه جشنواره 12 متن انتخاب شدند و گروههای جوان تئاتری به تمرین پرداخته و فیلم آثار برای انتخاب در بخش اجرا بررسی و در نهایت 6 اثر نمایشی در اول بهمن ماه در این جشنواره حضور خواهند داشت .
داوری این جشنواره را پیشکسوتان تئاتر استان آقایان غلامرضا عزیزی ، احمد نقده و اسماعیل احمدیان به عهده دارند.
مراسم اختتامیه ومعرفی برگزیده گان با حضور مسئولین وهنرمندان با رعایت همه پروتکل های بهداشتی صبح روز دوم بهمن ماه در سالن سیمرغ برگزار خواهد شد
عالی
این قسمت رو هم به خاطر “آقای شهید”، هادی حجازی فر دیدم‌‌. تجربه ی خوش جشنواره پارسال هامون رو از ایشون دارم. شاید باکم رو پر کرد برای این دوره ی طولانی بی تیاتری. این قسمت همرفیق هم خوب بود، تایم خوبی گذشت.
از طرفی گویا ایرادات به گوش سازندگانش رسیده. برق لبه ی میز کم شده و انعکاس اون نور آبی از لبه ش حذف شده. یه چیزی هم گذاشتن زیر شهاب که بالاتر بیاد و درست هم بشینه.
ر. ک.
https://www.tiwall.com/wall/post/233999
جذاب ترین قسمتش اما، موسیقی و گروه موسیقیشه...
celine و فاطمه برادران این را خواندند
محسن جوانی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
فرهاد در ناگهان درخت، زندگی را می‌زاید

بازنشر از روزنامه اعتماد 30دی1399‏


در ناگهان درخت، اتفاقات عجیب و سهمگین به گونه‌ای روایت می‌شوند که مهم جلوه نمی‌کنند. فیلم روی جزئیات تکیه دارد، روی مکث‌ها، چشم‌ها، دست‌ها، تکیه‌دادن‌ها و صدای آهستۀ دل‌تنگی‌ها. دستگیر شدن فرهاد در کرتا محله هیچ اضطرابی بر جان‌مان نمی‌نشاند، بر جان فرهاد هم؛ او دست‌بند بر دست، در ماشین پلیس که نشسته است، هیچ یادش نمی‌رود گُلی را از راهِ دور قلقلک دهد. در عوض وقتی فرهاد با مادرش در زندان صحبت می‌کند بند دلِ ما هم، مانند همان سیمِ تلفن که پیچ‌وتاب‌هایش باز می‌شود، نازک می‌شود. در ناگهان درخت، شخصیت‌ها پیش روی چشمانِ ما، اشک نمی‌ریزند. به آهستگی در خود فرو می‌روند. شخصیت‌ها با صدای بلند نمی‌خندند، از کنار هم بودن، لذتی ناب می‌برند. در ناگهان درخت، به دنبال علت و معلول‌های فیلم‌های واقع‌نما نباید بود. فیلم، ذهنیت‌مبناست. اتفاق‌ها، به واسطۀ تداعی‌ها در پیرنگ فیلم جای گرفته‌اند. گاهی صحنه‌ها با عجله و خارج ... دیدن ادامه ›› از نوبت در پیرنگ می‌نشینند و راوی (فرهاد) آن‌ها را اصلاح می‌کند تا بدانیم او هم مخاطب تداعی‌های ناخواستۀ خاطرات است، خاطرات هروقت که خود بخواهند وارد روایت می‌شوند. ناگهان درخت کلیت زندگی فرهاد را بازنمایی می‌کند، چه بخشی که در ذهنش گذشته است و چه بخشی که در واقعیت.
در ابتدای فیلم، حتی قبل از شروع تیتراژ، نوزادی را می‌بینیم پیچیده در ملحفه‌ای سفید که فرهاد کنارش خوابیده است، فرهاد نوزاد را زائیده است؛ به تنهایی. چشم به دوربین می‌دوزد و راوی می‌گوید «شروع شد زندگی»؛ پیش از آغاز و شاید بعد از پایان روایت، گویی اینجاست شروع زندگی. این صحنۀ آغازین، به صورت پررنگی توانایی زایش فرهاد را تصویر می‌کند. ناگهان درخت، روایتی دربارۀ چگونگی این زایش است. چگونه فرهاد که فردی عقیم تصویر می‌شود در انتها به زایش می‌رسد؟ این سؤالی است که در این نوشتار روی آن تمرکز کرده‌ام.
بخش مهمی از ناگهان درخت، دربارۀ کودکی فرهاد است. تأکید این بخش روی این است که فرهاد در زندگی، شخصیتی کنش‌پذیر است و نه کنش‌گر: «هر کاری می‌کند که هیچ کاری نکند». اگر چراغ برف‌های شبانه اختراع می‌کند برای این است که زودتر بداند لازم نیست فردا به مدرسه برود. همیشه دنبال بهانه‌هایی برای نرفتن است. در بازی فوتبال،‌ ناکام است، در عشقش به سوزان نیز. در فوتبال دروازه‌بان می‌شود چون فقط کافی است جلوی چیزی (توپ) را بگیرد؛ جلوی چیزی را گرفتن، کاری است که خوب بلد است. در جایی از فیلم در جواب مادرش که می‌گوید: «جایی نری تا من برگردم» می‌گوید: «کجا برم با اسبی که جایی نمی‌ره»، فرهاد روی اسب نشسته است و درجا می‌زند. هیچ جا نمی‌رود. به نادر (پسرکی که یکی از چشمانش کم‌توان است) حسادت می‌کند چون از نقصش نمی‌ترسد و با چشم خودش دنیا را می‌بیند. کاری که فرهاد نمی‌تواند. کنش‌پذیری فرهاد، او را همۀ عمر، به پنهان‌شدگی وامی‌دارد: از دست مدیر مدرسه، از ترس مهمان‌های ناشناس و از ترس صدای پای پدرش. و بعدها به سینما پناه می‌برد، تا در تاریکی پنهان شود.
در بزرگ‌سالی هم، فرهاد خود را پیوسته در تعلیق می‌گذارد و به انفعال می‌کشاند؛ نمی‌داند فرزند می‌خواهد یا نمی‌خواهد. برای پنهان‌سازی انفعالش، تمام تخیلاتش از فرزند را مضطرب‌گونه نشان می‌دهد: «اگه مریضی لاعلاجی بگیره چی؟ اگه خنگ بشه چی؟....»، اما با این وجود، جسارت این را ندارد که فعالانه انتخاب کند و تصمیم بگیرد که فرزند نمی‌خواهد. بارِ تصمیم‌گیری را به دوش مهتاب می‌گذارد. فرهاد انتخاب‌گر نیست، منفعل و دنباله‌رو است. تصمیم نمی‌گیرد چون از پذیرفتن مسئولیت تصمیماتش واهمه دارد. دنبال هرآنچه که پیش بیاید می‌رود. وقتی مهتاب تصمیم می‌گیرد که از ایران بروند، فرهاد به تصمیم او تن می‌دهد بی‌آن‌که بداند چرا. مأمور پلیس در کرتا محله وقتی می‌خواهد او را دستگیر کند، هیچ اعتراضی نمی‌کند، تسلیم است. منتظر می‌ایستد که او را سوار ماشین کند و دست‌بند بزند. در زندان هم تقلاهای ظاهری‌اش برای رها شدن، عقیم می‌ماند. او هیچ نمی‌تواند بکند. او پس از آزادی، نمی‌تواند به مهتاب تلفن کند، بلکه مهتاب را در موقعیتی قرار می‌دهد که او زنگ بزند؛ در حقیقت خود را در تعلیق نگه می‌دارد تا باز هم مهتاب تصمیم بگیرد. انتظار منفعلانه‌اش، همیشه به سوی کنش‌های مهتاب و مادر است.
محرک آزادی‌اش از زندان این‌گونه که در فیلم تصویر می‌شود، خواستۀ از عمقِ جانِ مادر است. فرهاد در بندِ مادر است. مادر در تصویرجوانی‌اش مانده است؛ ولی به آن آگاهی دارد و تلاشی نمی‌کند تا از این تصویر خود را رهایی بخشد. عکس‌های گذشته را نگاه می‌کند، قاب می‌گیرد و خاطراتش را مرور می‌کند. به آینه نگاه نمی‌کند چون نمی‌خواهد چهرۀ پیری‌اش را ببیند. مادر انتخاب کرده است زندگی را آن‌طور که می‌خواهد ببیند چرا که به رنجِ پذیرش واقعیتِ زندگی، وقوف دارد. فرهاد هم مثل مادر، دوست‌تر دارد زندگی را آن‌گونه که در ذهن می‌پروراند ببیند، اما این انتخابِ آگاهانۀ او نیست، بلکه ناآگاهی از رنج واقعیتِ زندگی است. فرهاد حاضر نیست ایده‌های ذهنی خود را در واقعیت زندگی بیازماید، اما آنها را تماماً از مهتاب در واقعیت زندگی‌اش، طلب می‌کند. مادر آگاهانه برای پرهیز از مواجه با رنج زندگی از مهتاب می‌خواهد:‌«آدم‌هایی را که دوست داری وانمود کن بیشتر دوست‌شون داری، این جوری خودتم کم‌کم باورت می‌شه... الکی‌ام شده بگو هستی. بگو براش می‌میری»، این در حالی است که مشابه این خواسته را فرهاد وقتی از مهتاب تمنا می‌کند که از ایده‌های ذهنی خود خسته و درمانده است و آرام‌آرام مهیای رهایی از این ایده‌ها می‌شود:«به خاطر من یه کاری بکن. از خود گذشتگی کن... خسته شدم از حرف راست... حرف راست سنگینه بهم دروغ بگو... بهم دروغ بگو. بذار آسون‌تر بگذره».
فیلم از طریق رنگ‌بندی، بخشی از زندگی فرهاد را به بخش دیگر پیوند می‌دهد: رنگ‌بندی فیلم در زندان، شبیه همان رنگ‌بندی در مطبی است که مهتاب برای سقط به آنجا رفته است. انگار این شگرد تصویری، دو بخش از زندگی فرهاد را به هم متصل می‌کند، نقطه اتصال در نزاییدن است، در عقیم‌شدن؛ مهتاب خودخواسته بچه‌ای را که در درون دارد سقط می‌کند و فرهاد در زندان بیش‌ازپیش عقیم شده است. زندان فرهاد را عقیم می‌کند، مأمور زندان در ذهن فرهاد زندگی می‌کند و اجازه زایش به او نمی‌دهد.
اما سؤال اینجاست فرهاد چگونه توان زایندگی پیدا می‌کند و در نهایت می‌زاید؟ در سفر آخر به رشت، ترس‌های فرهاد زنده‌تر از همیشه متبلور می‌شود. فرهاد به ترس‌هایش خودآگاه می‌شود و با خود می‌گوید: «چی از من چنین کسی ساخت که اینقدر بزدل باشم. اینقدر بترسم. اینقدر به قدرتی که ندارم تظاهر کنم». او می‌ترسد و باید با ترس‌هایش مواجه شود. فرهاد به خاطر «از دست دادن» می‌ترسد، از دست دادن مادر، مهتاب و کودکی که در راه است. این هر سه، بندهای او هستند که در زندگی به انفعالش می‌کشانند. ریسمان‌هایی که هر کدام او را به سویی می‌کشند و مجال «اول‌شخص بودن»، فردیت و جسارت انتخاب‌گری را به او نمی‌دهند.
در آن سفر، ترس‌ها، کابوس‌هایش را زنده می‌کنند: کابوس بازگشت به زندان و کابوسِ تکرارشوندۀ راندن اتوبوسی که آشنایانش در آن نشسته‌اند. کابوس زندان که به سراغش می‌آید، خودکاری را از جیب در می‌آورد که در زندان، عامل فاصله‌گذاری او با زنان بوده است. گویی در تمام زندگی، این خودکارِ فاصله همراه فرهاد بوده است؛خودکار یعنی فاصلۀ او با دیگران. یعنی در انتهای صف راه‌رفتن. یعنی با واسطه لمس کردن. و در یک کلام یعنی راز این عقیم‌ماندگی. و در انتها فرهاد با فاصلۀ همان خودکار، دست مهتاب را می‌گیرد، اما این بار مهتاب از این فاصله، نقش بر زمین می‌شود. کابوسِ پرتکرارش شروع می‌شود: فرمان دردست گرفتن و راندن، نجات‌دادن کسی که بهانۀ زندگیست. فرهاد هیچ‌گاه فرمان به دست نگرفته است ولی این بار جسورانه برای نجات مهتابش، انتخاب می‌کند و فرمان به دست ‌می‌گیرد؛ ناگهان، درختی روبه‌رویش سبز می‌شود. درخت، نقشی دوگانه ایفا می‌کند؛به مثابه مانعی مرگ‌بار کودکی را می‌میراند و به مثابه نماد زندگی کودکی را می‌زایاند. آنچه می‌کشد، کودک کنش‌پذیر و منفعل فرهاد است و آنچه می‌زاید کودک کنش‌گر و انتخاب‌گر فرهاد. کودکی زاییده می‌شود که زندگی را منفعلانه امری بدیهی نمی‌شمارد، بلکه زندگی را فرصتِ زیسته‌ای می‌داند که از دریچۀ آنچه می‌توانست تحقق نیابد معنا می‌شود، و نه فرصتِ‌ نازیستۀ کودکی که:«هرگز مادربرزرگش رو نبوسید. دم آخر از دست سمعک خلاصش نکرد. هرگز به تماشای دریا نایستاد. خواب ندید. مریض نشد. نرقصید. بیسکوئیت‌شو نزد توی چای. نقاشی نکرد. عزادار نشد. دروغ نگفت. گریه نکرد. دلش تنگ نشد. موسیقی گوش نکرد. پیر نشد. نمرد»
سپهر امیدوار این را خواند
کاوه علیزاده این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پاپ
بهانه ای برای تیوال نگاری، پس از مدت ها
مدت هایی دور از سینمای کدر و تئاتر شفاف
هیچ بازیگر مشهوری نداشت، برق هیچ برندی ذهنم را از توماج پرت نکرد و این خود نیمی از تندیس نمکین من رو برای فیلم مسجل می کنه.
عمق اندوه در پس زمینه نواهای طرب ناک فیلم کاملا حس میشد. اندوهی ستودنی و نهادینه شده در زندگی.
نگاه هایی به شدت باورپذیر، بازیگری وجود ندارد، هست آنچه هست و ما به گوشه ای از هستی سرک می کشیم. (تنها مادر و دختر سیاهش به من یادآوری کردند که شاهد اثری هنری هستم)
بوشهر احسان عبدی پور به قدری اثرگذار و الهام بخش است که میترسم گذرم به آنجا بیفتد و تصوراتم ... دیدن ادامه ›› تبخیر شوند.
آثار منثور کارگردان و صدای مسموعش در تمام فیلم ملموس است، اگر مخاطب آنها بوده باشید، شخصیت ها غریبه نیستند.
منثورجات و روایاتی که چون چهره ندارند، لوکیشن ندارند، نورپزدازی، دکور و هیچ ندارند همه شان را خودمان میسازیم و این گونه در تهیه اثر هنری نهایی برای ثبت در ذهن و روحمان سهیم هستیم. جاهای خالی را خودمان پر میکنیم و شاید با این تحریف بیشتر خوش می گذرانیم. این ها را گفتم که بگویم این فیلم اثرگذار بود اما پادکست "کبریت" مرا بیشتر یاد بدبختی های عشقیم انداخت... خیلی بیشتر...

و چه قهرمانانی، علی، هستی، توماج، شیرین... فیلم برای هر سلیقه ای قهرمان ارائه میکند. علی که هم سرش سبز بود و هم زبانش اما اهل جلوی دوربین رفتن نبود و بار هویتش را هستی به دوش کشید... هستی، متولد سال سگ، حامی و نگهبان... توماج 22مایلی، که زین پس با حفره ای در سینه به زنده بودن ادامه خواهد داد و شیرین منطقی که همه هزینه های اتریشی برای اون میشه... حراج عصمت نتیجه ی جرئتی قهرمانانست اگر از سر حماقتی افسانه ای نباشد.
سرباز نبوده ام، حیف، کاش بیشتر سرباز را میفهمیدم، اما در نوجوانی تپل بودم، نوجوان تپل فیلم بر همه ی قهرمانان اثر گذاشت، شاید لقب قهرمان قهرمانان هم برازنده ی اندامش باشد هم هویتش.

تمام ؛)