تیوال نمایش دایی وانیا
S3 : 14:51:02
امکان خرید پایان یافته
  ۱۲ آذر تا ۲۷ دی ۱۳۹۲
  ۱۹:۰۰
  ۱ ساعت و ۴۰ دقیقه
 بها: ۱۵,۰۰۰ تومان

: آنتوان چخوف
: اکبر زنجان پور
: شمسی فضل اللهی، اکبر زنجانپور، مسعود دلخواه، محسن حسینی، هوشنگ قوانلو، ماه گل مهر، نجمه کاظم زاده، جمشید حسینی

: رضا مهدی زاده
:   ابراهیم حقیقی
:   ادنا زینلیان
: بابک شاه علیزادگان
:   علی سخنگو
: فرشاد آذر نیا
: سارا نجفی /  مدیر صحنه:: مصطفی مقیمی
: گلنوش زنجانپور
: علیرضا سعیدی، علیرضا حسینی، حنیف سلطانی و گروه مهر آیین

خلاصه نمایش:  دایی وانیا اثر ارزشمند آنتوان چخوف و یکی از نمایشنامه های به یاد ماندنی دوران معاصر است. داستان نمایشنامه درباره خانواده ای است که در کشور روسیه زندگی می کنند و هر یک به دلیلی از زندگی خود  ناراضی اند ولی با بروز اتفاقات خاص،  شرایط اقتصادی و مسایل عشقی برای آنها امید و یاس هایی را به همراه می آورد که برخورد هر یک از شخصیت های نمایش با این موضوعات،  برای تماشاگر غیر منتظره و جالب توجه خواهد بود.
" دایی وانیا " دریچه ای متفاوت و تامل برانگیز برای مردم جامعه ای است که در انتظار ارایه دیدگاهی جدید  برای داشتن روابط انسانی جدیدهستند، روابطی که محیط زیست، طبیعت و حتی خود ما را نمایش می دهد.

شهر:
تهران

گزارش تصویری تیوال از نمایش دایی وانیا / عکاس: فریماه اشراقی

... دیدن همه عکس ها »

آواهای وابسته

مکان

تقاطع خیابان انقلاب و ولی‌عصر، مجموعه فرهنگی و هنری تئاترشهر
تلفن:  ۶۶۴۶۰۵۹۲-۴


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
بازی استاد زنجان پور از خاطرم نمی رود هرگز...
ساناز عشق تئاتر این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
روحتون شاد خانم مهر عزیز...
سارا تهرانی، niloofar.Lotus، تی تی، ریحان و Positron این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ماه گل مهر ... روحش شاد ...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من شدیدا دنبال مشخصات و شناسنامه موسیقی های استفاده شده در این نمایش هستم. مخصوصا موسیقی های میانی . اگر کسی بدونه و راهنمایی کنه "مرا بنده ی خود کرده است"
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جانانه و زیبا....
manimoon و کیمیا توکل نیا این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بازیها قوی بود ولی داستان کسل کننده ای داشت
محبوبه تهمتن، مرتضی برومند، کیمیا توکل نیا و علی شهدادی این را خواندند
vahid gh و شیرین 570 این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی سعی کردم چیزی بنویسم ولی دیدم بهتره به نوشته های "خانم سمن ناز اژدری" و "آقای کاوه ت" اشاره کنم.دوستان نقد خیلی خوبی روی این نمایش و خط فکری چخوف دارند.

نمایش بسیار خوبی بود و همراه همسرم بسیار لذت بردیم. آقای زنجان پور، استادِ پیرِ کاربلد خسته نباشید.
manimoon، sanaz m.barin و کیمیا توکل نیا این را خواندند
کاوه ت این را دوست دارد
خوشحالم که لذت بردید و حداقل شرمنده نشدیم :-)
۰۳ بهمن ۱۳۹۲
اختیار دارید:-)
۰۵ بهمن ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
محسن حسینی دچار عارضه‌ی قلبی شد/ بازیگر تئاتر زنجانپور تغییر کرد

حمید رضا هدایتی بازیگر جوان تئاتر یک روز مانده به پایان اجرای عمومی نمایش «دایی وانیا» جایگزین محسن حسینی در این اثر نمایشی شد.

با توجه به عارضه قلبی که شامگاه 26 دی ماه برای محسن حسینی یکی از بازیگران نمایش «دایی وانیا» پیش آمد، حمیدرضا هدایتی جایگزین او در نمایش دایی وانیا شد.

براساس این گزارش، طبق گفته پزشکان، این بازیگر و کارگردان تئاتر کشورمان باید سه روز در بخش مراقبت‌های ویژه بیمارستان بستری باشد.

به گزارش ایسنا،اجرای عمومی نمایش «دایی وانیا» به کارگردانی اکبر زنجانپور جمعه 27 دی ماه در تالار اصلی مجموعه تئاتر شهر پایان می‌یابد ، این در حالی است که نمایش یاد شده از 28 تا 30 دی ماه در چارچوب برگزاری سی و دومین جشنواره بین المللی تئاتر فجر نیز میزبان علاقه‌مندان تئاتر ... دیدن ادامه » است.
manimoon، طاها، sara safari، کیمیا توکل نیا و علی شهدادی این را خواندند
farhad riazi این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

"دایی وانیا" دنیای آدم هایی است که در سایه ای از گذشته شان،حال را سپری می کنند.مثل دیگر نمایشنامه های چخوف که شاخص ترین هایشان باغ آلبالو،سه خواهر،مرغ دریایی،ایوانف هستند،حوادث جایی در بیرون صحنه رخ داده است.در این نمایش نیز،آنچه تارو پود رخداد نمایش را روی صحنه میسازد،سایه ی گذشته است.مدام خاطراتی نقل می شود که تاثیرشان در برخورد و کنش کاراکتر ها بر صحنه تاثیر بسیار دارد.در واقع،آنچه ما شاهدش هستیم،نتیجه ی اتفاقاتی است که در گذشته رخ داده اند.در پرده ی اول،در آغاز نمایش،دکتر آستروف در گفت و گو با دایه،از یکی از مریض هایش سخن به میان می آورد که در اثر استنشاق کلروفرم مرده است یا این که زندگی مردم چه قدر تاریک و پر از بدبختی است،بیماری تیفوس که در همه جا شیوع دارد و درد و بوی دود و کثافت همه جا بی داد می کند و حتی،زمانی که صحبت از این به میان می ... دیدن ادامه » آورد که دیگر به هیچ کس علاقه ای ندارد،علت دلبستگی اش به مارینا(دایه) را شباهتش با دایه ی خود در کودکی می داند.او در جایی،در صحبت با سونیا می گوید: (( معمولا ماهی یک بار این طور مست می کنم.در این حالت همیشه بیش از اندازه وقیح و گستاخ می شوم.همه چیز برایم یکسان می شود!در این جور مواقع مشکل ترین جراحی ها را با کمال موفقیت و به بهترین وجه انجام می دهم.برای آینده ام وسیع ترین طرح ها را می ریزم،دیگر خودم را آدم عجیب و غریبی نمی پندارم و باورم می شود که برای بشریت منشأ فوائد زیادی هستم.))آستروف،از فواید مستی اش در همان ماهی یکبار سخن به میان می آورد.میگوید چنانچه در یک بی تفاوتی ساکن و ثابت قرار می گیرد و به قولی،دغدغه ها به واسطه ی مستی از او دور می شود بهترین عمل های جراحی اش را انجام می دهد.در واقع،تنها مستی را راهی برای نجات از آنچه در برابرش تسلیم شده است و نسبت به زندگی در روستا نارضایتی اش را بر می انگیزد،انتخاب کرده است و خود هم بر آن واقف است.پناه بردن به مست کردن،برای فرار از مشکلات و این که در زمان مستی تا چه اندازه عملکرد او به عنوان یک انسان یا پزشک در جامعه مفید است،نشان می دهد که او نیز،غرق در یک بی زمانی و رکود عمل است.آدمی مثل بقیه ی آدم های این نمایش که رنج کشیدن را به مبارزه با عامل رنج هایشان ترجیح میدهد.
دایی وانیا نیز،به جای این که از زمان حال و آینده استفاده کند،دائم در رویای گذشته است.او در جایی میگوید: (( من همانی هستم که بوده ام،شاید بدتر شده باشم.زیرا کمی تنبل شده ام،هیچ کاری انجام نمی دهم.)) عدم تغییر در او و سکونش،به خاطر حسرت در فرصت های از دست رفته است.در پشیمانی از این که به خاطر علاقه ی بی قید و شرطش به پرفسور،فرصت های زیادی را از دست داده است و زندگی نکرده است و یا به قول سونیا،در زندگی اش شادی نداشته است.
مارینا(دایه)،چنانچه دایی وانیا میگوید نیز با یک چشمش به گور نگاه می کند و با چشم دیگرش در کتاب های حکیمانه اش به دنبال طلوع زندگی جدید می گردد.در واقع،امید به یافتن راهی برای زندگی بهتر و ایجاد حرکت در آن با عمل میسر است.گشتن به دنبال راهی درون کتاب ها،کار بی فایده ایست که تا پایان نمایشنامه نیز اثری از آن مشاهده نمی کنیم.مارینا،تا پایان همان شخصیت ساکنی است که بزرگ ترین دغدغه اش در روشن کردن سماور و نشستن کنار آن و یا چای دادن به اطرافیان و دانه دادن به مرغ ها است.
تلگین،که میگوید همواره به همسرش وفادار مانده است و بچه های همسرش را از مرد دیگری بزرگ می کند،از غرورش صحبت به میان می آورد که در ازای این وفاداری برایش باقی مانده است.حتی خودش هم میگوید که از سعادت محروم شده است.اما می بینیم که رکود زندگی اش و بیهودگی آن به خاطر نگه داشتن غرور و از دست دادن سعادت،نمود زیادی یافته است.او از ادم هاییست که((یکی به نعل می کوبد و یکی به میخ)).
یلنا آندره یونا که از ازدواج با پرفسور ناراضی است،در مقابل خیانت به شوهرش یا به معنای دقیق تر،رهایی دادن خودش از وضعیت غمبار زندگی اش و تغییر آن،سر باز می زند.او حتی انجام دادن اقدامی برای این تغییر را بیهوده می داند.در جواب به این گفته ی سونیا که می تواند مریضان را مداوا کند یا به آنها درس بدهد،می گوید: ((من بلد نیستم.تازه جالب نیست.این فقط در رمان های اخلاقی است که قهرمان هایش تدریس و مداوا می کنند.والا من چطور می توانم یکهو بروم کسانی را درس بدهم یا مداواشان کنم؟)) به نظر او،کار بیهوده ایست که از توانایی اش برای تدریس یا مداوا استفاده کند،این را کار قهرمان ها می داند و باور دارد که از عهده اش ساخته نیست یا کار جالبی نیست.در واقع، سکون و بی تحرکی زندگی اش او را چنان در خود گرفته است که توانایی تغییرش را در خود نمی بیند.
همانطور که سونیا،رو به یلنا می گوید،دلتنگی و بطالت به یک بیماری مسری می ماند.مصداق این جمله خود نمایشنامه است.چنانچه،دکتر که پیش از آن ماهی یک بار به آنها سر می زد،هر روز به آنجا می آید،در پرده ی آخر،از رفتن از ملک آنها تعلل می کند و دایی وانیا نیز،در آغاز نمایشنامه می گوید که تنبل شده ام و حال فقط سونیا است که کار می کند.
در این ملک،همه با هم مشکل دارند.همگی از نوعی سوء تفاهم و بدبینی نسبت به هم رنج می برند و همانطور که یلنا آندره یونا می گوید دنیا به وسیله ی راهزن ها و آتش سوزی ها نیست که نابود می شود بلکه به سبب نفرت و عداوت و اختلاف های ناچیزی از همین قبیل است و این چنین است که در پایان نمایشنامه همگی با هم برای همیشه خداحافظی می کنند و همه چیز تمام می شود.
هیج کس در صدد یافتن راهی برای حل نیست.تلگین و سونیا،مدام دایی وانیا را به سکوت دعوت می کنند و از او میخواهند حرف نزند و تنش درست نکند.تلگین،با این توجیح که آدم نباید روابطش را با دیگران خراب کند،از دایی وانیا می خواهد که ساکت باشد و با چاپلوسی نزد پرفسور سعی در خاتمه دادن ماجرا دارد.این گونه است که مشکلات آدم های این نمایشنامه هیچ گاه عمقی و منطقی حل نمی شود و همگی با نوعی بی تفاوتی مسائل را در دل حبس می کنند تا رنجشان را به دوش بکشند به جای این که در صدد یافتن راهی برای از میان برداشتن آنها باشند.آنها راه حل هایی سطحی و کم دوام را برای حل کردن مشکلاتشان پی می گیرند.مثل مست کردن و کار کردن که به کرّات از آنها در طول نمایشنامه نام برده می شود.حتی روابط عاشقانه نیز در این نمایشنامه بسیار سطحی است.عشق دایی وانیا و آستروف به یلنا آندره یونا و منفعل بودن یلنا در برابر این احساسات،در حالی که از زندگی خود ناراضی است.
این نمایشنامه،مرا بسیار به یاد اجتماع در حال حاضر خودمان انداخت.برای من،آینه ی تمام نمایی بود از گره هایی که به خاطر سوء تفاهم ها و بی کنشی ها و بهتر بگویم غرق شدن در بی زمانی مطلق بین ما در جریان است.
و اما در نمایش دایی وانیا،چیزی که در ابتدا کمی برایم توی ذوق می زد،میزانسن ها و حرکات نمایشی پر آب و تاب بود.بعدا،با این توجیح که شاید آقای زنجان پور با این اغراق سعی در ملموس کردن بیش از پیش نمایشنامه با دوره ی خودش داشته اند،به آنها عادت کردم.بازی ها نوسان داشت.همگی،لحظاتی را خوب بازی می کردند و لحظاتی را نه.لحظه هایی بود که به زندگی نزدیک بود و لحظاتی حالت نمایشی به خود می گرفت.دکور و طراحی صحنه و لباس را خیلی دوست داشتم.لباس ها و سماور نقره ای روسی بیش از هر چیز فضا را روسی جلوه می دادند.حتی بیشتر از کلماتی که گاه گاه به زبان روسی با دیالوگ ها گفته می شد.اما آن درخت های تنومند و نمادین بسیار انتخاب های خوبی بودند و عجب ایده ای بود که آنها،سردی و کرختی فضا را بیش از پیش تشدید می کردند.موسیقی بسیار تاثیر گذار بود،نور،حال و هوای موسیقی را خیلی خوب روی صحنه ایجاد می کرد.
فضای چخوفی در صحنه حکم فرما بود فضایی که همیشه برای من بسیار دلچسب و لذت بخش بوده است و همیشه،لحظه به لحظه اش را دوست داشته ام. این تئاتر دل نشین،روی من تاثیر بسیاری گذاشت.بعد از این تئاتر بود که به خوبی درک کردم من هم مثل آدم های این نمایش،مدت مدیدی است در انفعالم.کارهای زیادی میخواستم بکنم که هیچ کدام را انجام نمی دادم.وقت می گذشت و من،در حالی که به خوبی در تمام وجودم حس می کردم چه قدر از این بی زمانی رخنه کرده در وجودم رنج می برم،منتظر فردا و فردا و فرداهایی بودم که با اتفاقی،از این حالت خارج شوم و زندگی ام را تکاپویی ببخشم.اما وقتی از سالن خارج شدم،اولین چیزی که احساس کردم،این بود که آن فردایی که انتظارش را می کشم،همین فرداست.امروز اما،روزی بود که علی رغم تمام دغدغه ها،تکاپوی زندگی ام را احساس کردم.تکاپو و تحرک را به زندگیم برگرداندم.بسیار سپاس،آقای زنجان پور عزیز!
سمن ناز اژدری عزیز،

خیلی جالب است که چخوف آئینه ایست از دغدغه های ما! همانقدری اجتماعیست که سیاسی و همانقدری تربیتیست که روانشناختی.

از «از آن خود کردن» شما لذت بردم. پاینده باد متنها و خوانشهایتان.
۳۰ دی ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من امشب 25 دیماه این نمایش را تماشا کردم .

1- نمایش "دایی وانیا" تجسمی است از تز یازدهم مارکس درباره فونرباخ : چخوف در این نمایش به "تفسیر جهان" میپردازد تا ما را تشویق به "تغییر جهان" نماید . اما جهان تفسیری چخوف چگونه جهانی است؟

2- نمایش برشی تاریخی از روسیه قبل از انقلاب بلشویکی است . وضعیتی ملال آور ، منحط ، رو به زوال و مبتذل . بی هیچ امیدی ، بی هیچ توانی و بی هیچ تفاخری .
تمام نیروهای سازنده اجتماعی (مسیحیت ، بورژوازی ، فئودالیته ، روشنفکری ، پرولتاریا ، اخلاق ، ...) در نقطه ای تاریخی-انتهای قرن 19- به تعادل ناپایدار رسیده اند : هیچکدام توان اثربخشی بر آینده را ندارند ، هیچکدام دارای ارزش اخلاقی نیستند و همگی با مبتذل ترین شکل ممکن در انتظار سکوتی مرگ آور در وضعیتی تکین و افسرده هستند . ملال همه آن چیزی است که هست و امید همه آن چیزی است که دیگر نیست ...

3- چخوف به شکل سرراست ، ناپایداری وضع موجود را نمایش میدهد . وی معتقد است که این وضعیت سکون نمیتواند تا ابد تکرار شود و این زوال بی پایان (همچون سرازیری صحنه خصوصا در آخرین پرده نمایش) از اوج "ملال"(انسانی که در جا راه میرود) به میانجی "رنج" (فریادهای زنجانپور در میانه سراشیبی) در نهایت به "امید در نسل جوان" (منولوگ انتهایی سونیا) ختم میشود و این مسیر سراشیب ، پیشنهادی است برای برون رفت از وضعیت جامعه ماقبل انقلاب.

4- در جهان این اثر "وضعیت انسان" مورد نقد است : نقدی ریشه ای که نشان میدهد مهمترین عامل انسانیت در عصر حاضر - که همانا توانایی اثربخشی بر عناصر پیرامون است- گم شده است . عشقها سطحی است ، نظام اخلاق بی بنیاد است ، حتی انتقام و شلیک به هدف کاری است نشدنی . برای اجرای موسیقی باید اجازه گرفت و تصاجب معشوق را باید فراموش کرد .
چخوف نتیجه این "انفعال" را انسانیت ملول و خسته میداند.
چخوف توسعه را همپای رشد ثروت اجتماعی و حفظ محیط زیست میداند و انحطاط جنگلهای سرسبز را ظرف 50 سال گذشته نمادی از سلوک منفی انسان در عصر حاضر میداند .

5- این چهارمین اجرای این اثر ظرف 3 سال گذشته بود که میدیدم : یک اجرای خوب از حسن معجونی ، یک اجرای بد در سالن انتظامی و دو اجرای دانشجویی. هرچند که این اجرا به اندازه اجرای حسن معجونی "چخوفی" نبود ولی از همه آنها جذابتر بود. موسیقی زیبا ، صداگذاری مناسب ، زمان کوتاهتر اجرا و طراحی صحنه خلاق در کنار نورپردازی جالب توجه ، اجرا را دلچسب تر ولی دورتر از ملال پیشنهادی چخوف که در ذات این نمایش است کرده بود .
6- بازی ها را جز 2 نفر دوست نداشتم : دکتر مسعود دلخواه (که اعتبار تئاتر ایران است) و محسن حسینی (که همیشه دیدنی است). نقش یلنا و سونیا را اصلا دوست نداشتم .
7- ... دیدن ادامه » چخوف ما را به ضیافت "امید" دعوت میکند ، حتی در این لحظه های سترون تاریخی ...

اجرا را بسیار پسندیدم (80 از 100)
الهه الف، کیمیا توکل نیا و ریحان این را خواندند
حسین کوهی، سمن ناز اژدری و الیکا عظیمی این را دوست دارند
بسیار عالی.خیلی ممنون بابت نقد خوبتون.
۲۶ دی ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بازی ها قوی بود، دکور هم بد نبود به جز اون غازهایی که آخر اجرا افتاد پایین، بخاطر ظاهر عروسکی و کارتونیشون بیشتر مایه مضحکه بود. با داستان ارتباط برقرار نکردم چون به نظرم خیلی کهنه اومد در عین ظاهر فیلسوفانه ش. حالا میخواد مال چخوف باشه یا هر اف دیگه ای
الهه الف و sanaz m.barin این را خواندند
:))
۲۵ دی ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون،
ابری شود تاریک،
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت،
نفس کینست
پس دیگر ...
(مهدی اخوان ثالث - زمستان)

چخوف، از آخرین شررهای شعله ی ادبیات روس پیش از انقلاب 1917، پس از بزرگانی چون تولستوی و داستایوفسکی و تورگینیف در قرن نوزدهم است. اسم آنتوان چخوف را میتوان در تناظر با خیلی چیزها به یاد آورد. پزشکی هنرمند که با قطعه نویسی فکاهی در مجله های زرد دهه ٨٠ قرن ١٩ روسیه، زندگی ادبی خود را شروع کرده و در سالهای آخر این دهه، سیر دگردیسی اش را برای تبدیل شدن به پروانه ای چون شکسپیر می آغازد.
در بررسی آثار این بزرگ، دو دسته ی متمایز از سبک آفرینش هنری را مشاهده میکنیم.
اول: دسته ای که در آنها، هیچ جریانی خارج از قاب صحنه وجود ندارد و شبیه به نمایشهای خطی، ساده و کلاسیک دارای هیچگونه "ماجرایی" غیر از آنچه نقل میشود، نمیباشند. از این دست آثار میتوان به "استپ" اشاره کرد.
دوم: دسته ای که در آن شخصیتها نمودهایی از "ماجرایی بیرونی" هستند و وقایع روی صحنه، نگاشتهایی از اتفاقاتی ست که در قاب نیستند. چهار اثر مهم وی، مرغ دریایی، دایی وانیا، سه خواهر و باغ آلبالو در این رده بندی قرار میگیرند. لذا در بررسی این دسته، شناخت شرایط برسازنده جو زمانه در هنگامه ی پدید آوری این آثار جبریست لایتجزا.

تئاتر "دایی وانیا" به سال ١٨٩٩ را میتوان محصول "افسردگی اجتماعی" سایه افکنده از تخریب اصلاحات و یاس های ملی میهنی و همه گیر دوران خود دانست. تئاتری که در آن همه ی پرسناژها کسل و افسرده و غمگینند و در حقیقت با وجود شادیهایی نظیر پول، تحصیلات، همسر و ... این دپرشن بر کلیه ی ارکان زندگی آنها سایه انداخته وخود را به «امری کلی» تبدیل کرده است تا آنجا که به دنیای برساخته ی خیال توسط مشروبات الکلی و ودکا به عنوان جانپناه دنج خود از اینهمه سردرگمی و از خود گسیختگی، چنگ میزنند.
جامعه ی روسیه از سال ١٨٥٦ با تاجگذاری الکساندر دوم، با موجی بلند بالا و فراگیر از اصلاحات اجتماعی - سیاسی رودر رو شده بود که به بیانی از تیزهوشی پادشاهی سرچشمه میگیرد که با درایت خود مانع فروپاشی ارکان جامعه بواسطه ی یک انقلاب مردمی شد. همچنین پیروزی بر عثمانی با درگیر کردن آن امپراطوری با شورشهای محلی در منطقه ی بالکان، بر خلاف ناکامیهای نیکولای اول (پادشاه قبلی) که فقط یاس و نا امیدی ملی به ارمغان آورد (چرا که نیکولای اول مغرور از پیروزی بر ناپلئون بناپارت به جنگ عثمانی میرود ولی دول اروپایی پشت عثمانی را خالی نمیکنند). همینطور قانون لغو سرفداری (فئودالیسم) و بهره کشی از کشاورزان که موجب بهره بردن رعایا از حاصل دسترنجشان میشد، گسترش آموزش همگانی و خدمات اجتماعی نیز از جمله دلایل دل بستن جامعه ی آنروزهای روس به این پادشاه به نسبت (در خاندان رومانوف) هوشمند بود.
این شرایط پس از مرگ الکساندر دوم و تاجگذاری الکساندر سوم -که اصولا انسانی ضد یهودیت و ضد اصلاحات طلبی بود- به شدت رو به وخامت گذاشت. جامعه ای که تا سال ١٨٨١ با بوی امید حتی جمعیتش را بیشتر کرده بود، مجددا با دگماتیسم و نوکر پروری و چاکر مآبی و همه چیز خواهی سردمداران مواجه گردید. در این دوره متاسفانه سیستمهای اطلاعاتی مردم ستیز پایه گذاری گردیده و مقام و منزلت شاهی، از انسانی هوشمند و فرهیخته، مجددا مبدل به پز دستمالی شده ی رنسانسی «نماینده ی خدا در روی کره زمین» فروکاسته شد و آجر آجر اصلاحات چندین سال قبل، میرفت که با تیشه ی نا اهلی و توتالیتریسم و خرافات پروری سردمدارانش به سمت نابودی رود. تناظری اعجاب انگیز با سیر تحولات جامعه ای که موجب به روی صحنه آوردن این تئاتر توسط کارگردان گردیده است. این چرخه ی معیوب به نیکلای دوم {بیعرضه} و براندازی روسیه ی تزاری در انقلاب ١٩١٧(که البته دیگر نه آنتوان چخوفی زنده است که ببیند و نه دایی وانیایی) ختم میشود.

دایی ... دیدن ادامه » وانیا در سالهای فرمانروایی الکساندر سوم به مثابه آیینه ی تمام نمای جامعه ی مایوس روسیه ست.
از قشر فردا ساز هپروتی که دکتر آسترف (با بازی زیبای دکتر مسعود دلخواه) آنرا بازی میکند شروع میکنم. این قشر با وجود آنکه دغدغه ی "ویران نشدن بیش از پیش آنچه موجود است" (از قبیل درخت و جنگل و برکه و کلا طبیعت) را در سر دارد، باز هم سودای زندگی در شهر (به جای روستا و شهرستان کوچک دایی وانیا)، او را رها نمیکند {اشاره میکنم که در آن زمان فقط مسکو و سنپیترزبورگ شهرهای صنعتی بودند و اشاره به واژه ی "شهر" راجع به آنهاست} . به نوعی تعارض محبوب داشتن چیزی که موجب ویرانی محبوبی دیگر نزد او میشود، نشان از چرایی پناه هر روزه ی او به الکل -این دنیای برساخته ی وهم- دارد. جفت متناقض شهر-شهرستان یا نمود داستانی آن یلنا (همسر پروفسور)-سونیا (خواهر زاده ی دایی وانیا و دختر پروفسور) {که هر دو شیفته ی دکتر آستروف هستند ولی یلنا فقط به تحسین او راضیست و این در حالیست که سونیا او را از اعماق وجود دوست دارد}. این دنیای پارادوکسیکال، برای آسترف قابل هضم نیست و هیچیک نه دنیا و نه آسترف، یکدیگر را نمیپذیرند. آسترف جفت نامتعین حقیقی و غیر قابل تحمل این دنیاست برای فردا اندیشان هپروتی این دوره.
شخصیت پروفسور برسازنده ی قشری سرگردان میان "علم بهتر است یا ثروت" را نمایش میدهد که جواب این سوال را به طور قاطع بیان کرده اند: "هیچکدام، مدرک". شخصیت به ظاهر محققی که تا کنون -به قول دایی وانیا- کف صابون بوده است و بدون به جای گذاشتن اثری "از خود" به تکرار آثار و حرفها و ماحصل دیگران پرداخته است. او که اکنون از میان سالها بزرگ داشته شدن آکادمیک، ناگهان بازنشسته شده و بالاجبار از میان جمع دانشمندان به سفلی ترین گوشه ی اجتماع (زندگی ارباب رعیتی) تف شده است، موقعیت خود را باز شناخته و در این سیر بازشناسی، دایی وانیا به او "حرام شدن کاغذهایی که بر آنها طی سالیان نوشته است" را یاد آور میشود. دایی وانیا، سرخورده از اشتباهات سالیان دراز خود، چون آیینه ای، الگوی سالیان گذشته ی خود و مادرش را (پروفسور) با قالبی تهی شده از آنهمه والایش، در صورت پرفسور میکوبد. پروفسوری که در جذب دخترها سوکسه دارد. (سوکسه همان موفقیت فارسی یا ساکسس انگلیسیست که نمیدانم چرا با لفظ فرانسه توسط مترجم استفاده شده است).
ماریا، مادر دایی وانیا (شمسی فضل اللهی با بازی دلپسندش) در این نمایش به خوبی متن نمایشنامه پردازش نمیشود و این قضاوت که منظور کارگردان چه بوده است را نمیتوانم خیلی بفهمم. اگرچه موقعیت او در نمایشنامه، به مثابه قشر روشنفکر هپروتی ایست که نهایت عملگرائیش منجر به چای خوردن بقیه و یا سیر شدن مرغ و ماکیان میشود و نشخوار ایسم و کتاب و کلمه و ترکیب تازه اوج قله های افتخارش است، در این تئاتر به صورت مادر و دایه ی سنتی ای برساخته میشود که بدور از هرگونه دغدغه ی فیلسوف مآبانه، سرویس های بی پایان خود را نثار محصولات زندگیش، دایی وانیا و سونیا میکند که شاید بتوانم منظور کارگردان را اینگونه برداشت کنم که این فرد قشری سنتی و خدا ترس را بازسازی میکند که برای همگان آمرزش میخواهد و با وجود قصد و نیتهای لطیف و مادرانه اش، خروجی زندگی را «تکراری» می یابد که نه ادامه ی آن برایش لذت چندانی به ارمغان آورده و نه قطع آن را تاب می آورد.
دایی وانیا (با بازی برجسته ی استاد زنجانپور) و سونیا (با بازی روان و ریتمیک و دلنشین ماه گل مهر) با چنگ و دندان ارث پدر دایی وانیا را سالهای سال سرپا نگاه میدارند. هر چند دیگر دایی وانیا قوه ی روزهای جوانی را در خود در حال افول میبیند و عملا امور را به سونیا ی زشت و جوانی سپرده که عاشق دکتر آسترف است. شاید علت اسم "پدر پسر شجاع" گونه ی این نمایش نیز این باشد که سونیا به مثابه نسل جوان و غیر منفعل جامعه و دایی وانیا به مثابه نسل غیر منفعل جوان دیروز جامعه، دو چرخه ی بی بهره ولی مفید و زندگی بخش در حیاط اجتماعی ملک، در نزد حضرت چخوف هستند. یا به بیانی رسالت تحویل ملک به نسل آینده (سونیا) توسط قشری انجام میگیرد که خود بهره ای از زندگی نبرده و مشغله ی ساختن، او را به مو سپیدی، بی منزلت (دایی وانیا) بدل کرده -که در اینجا منزلت یا پول است یا جایگاه اجتماعی ای چون پرفسور. در نظر این شخصیت، زندگی او تباه شده، چرا که بالقوه گی "شوپنهاور" یا "موتزارت" شدنی را در دیروز خود میبیند، که صرف ساختن جایی شده است که حالا از پس سالیان دراز، پرفسور و همسر دلربایش "یلنا" اراده کرده اند که برای جیره و مواجب بیشتر، بر آن چوب حراج بزنند. بله این دقیقا همان چیزیست که خون او را بجوش می آورد -تا حدی که به سمت پرفسور شلیک میکند. نکته ی غمگین ماجرا اینجاست که این حرکت یکدفعه ای و بی منطق پروفسور، بلافاصله با مشاهده ی برافروختگی دایی وانیا، پیگیری نمیشود و این خود نشان از بی عمقی نقشه هایی دارد که توسط او برای این ملک رقم میخورد.
و اما سونیا، دختری زشت، جوان و کاری که پس از مرگ مادرش (دختر ماریا – همسر سابق پروفسور- خواهر دایی وانیا)، یلنا (دختری اغواگر) را که یکی از شاگردان پدر (پروفسور) است، بعنوان زن بابا در خانه تحمل میکند و صد افسوس که در میان روابط پیچیده ی عاشقانه به نوعی که خود هیچگاه بویی از آن نمیبرد، هوو ی زن پدرش محسوب میگردد در مواجه با عشقی که هر دوی آنها نسبت به دکتر آستروف دارند.
پیشکار با رفتارهای نان به نرخ روز خورانه و تهوع آورش جایی برای تحلیل نمیگذارد و کاملا مشخص است که به کدامین قسمت از رفتار های اجتماعی ما اشاره دارد.
کارگردانی استاد زنجانپور موجب شده تا بیننده، در ذهن، دقیقا دیالوگهای متنی آشنا را به یاد آورد. استفاده ی بموقع از دکور شیبدار که پرسپکتیو جالبی به صحنه داده تا شما قادر به دیدن عمق سن باشید، درختان باغ خانه به سان "اسکلتهای بلور آجین"، بازیهای نور، دیالوگ طوفانی سونیا، حضور هنرپیشگان در زیر درخت باغ کنار سن، در هنگامی که حتی به ارائه ی بازی نمیپردازند {که بنوبه ی خود قوطه وری کلیه ی اقشار و دیالوگها در کل شلمشولبای جامعه را به نمایش میگذارد} ، موسیقی در برخی قسمتها، تکه هایی از سلوی ویولون زن روی بام، قطعات بالالایکا* ست و بهمراه لک لک های کلاغ نمای دار زده شده قادر به بالا بردن غلظت حس تا حد اشک است و در نهایت بازی و صدا و ریتم و ... استاد زنجانپور قادر است بدون اتکا به کلمات و معنایشان، هم متاثر کند و هم بخنداند و این بسیار آموزنده است.
البته اگر این اجرا در دو یا سه پرده بهمراه آنتراکت، اجرا میشد، برای خود من مفیدتر بود و با توجه به نوشته هایی مبنی بر حوصله سر بر بودن این کار، این سلیقه ی شخصی من خیلی نمیتواند چیز نامانوسی باشد، فکر میکنم شاید علت استفاده ی خود جناب آنتوان از چهار دکور در چهار منطقه ی مختلف خانه ی دایی وانیا، تا حد زیادی در راستای ایجاد فضایی غیر کسالت بار برای تئاتری باشد که تمامی پرسناژهای آن بنحوی افسردگی را مثل آبشار از روی سن به سرتاپای تماشاچی پرت میکنند. بازیهای پیشکار خانه و کارگر و پروفسور خوب بود و بازی بقیه خوبتر و بسیار حرفه ای و بی تپق.
به شخصه این نمایش را خیلی کلاسیک نمیدانم {هرچند سبک شناسی قرن نوزدهم با ایسم های قرن بیستمی خیلی جور در نمی آید ولی قطعا آثار چخوف در شکل گیری آنها نقش بسزایی داشته است}، چرا که آنوقت فیلم نارنجی پوش را هم باید در ردیف پل رودخانه ی کوای قرار دهم.
برای اولین بار مشخصا توصیه میکنم دیدن این تئاتر را، چرا که برای آنانی که در آثار چخوف روح قوطه ور زمانه را میتوانند پیدا کنند، لحظات دل انگیز و افسونگری خلق میشود، خصوصا این ویژگی استاد زنجانپور که در متن کاملا وفادارانه عمل میکند، با همراهی سرمای سالن، میتواند شما را به پاییز 1899 روسیه ببرد.
در پایان یکی از تاثیرگذارترین قسمت های این تئاتر که از زبان سونیا ی جوان نقل میشود، به طرزی تهوع آور تکلیف همه را روشن میکند: «...و ما خوشحال خواهیم شد و با تبسمی آمیخته به عطوفت، به یاد بدبختی های کنونی مان خواهیم افتاد و سرانجام به آسایش خواهیم رسید. من ایمان دارم دایی جان، با شور و حرارت ایمان دارم ... (جلو دایی زانو میزند و سر را روی دستهای او میگذارد، با صدای خسته) به آسایش خواهیم رسید!» (تلگین، آهسته گیتار مینوازد)...

داسویدانیا.


پ.ن.
چرا یه عده وسطش رفتن؟
*بالالایکا گیتار بسیار کوچکیست که با آن تم کالینکا ی روسی را معمولا همه شنیده اند.
چه میکنند این روسها...

رسماً حرفه‌ای می‌نویسید، نه در حد روزنامه، بلکه در حد مجله‌ای تخصصی‌تر.
۲۴ دی ۱۳۹۲
سرکار خانم سمن ناز اژدری،
متشکرم از اظهار لطفتون و روحیه ای که به من میدید. :-)
۲۶ دی ۱۳۹۲
و آیندگان به خوبی از ما یاد خواهند کرد...
۱۳ اسفند ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام به گروه سایت تیوال
یک سوال ؟؟
چرا فقط صندلی های ردیف 9 رو برای فروش گذاشتید یعنی تمام ردیف های دیگه به فروش رفته یا تو گیشه خود تئاتر شهر باید ردیف های دیگه رو خرید ؟؟
البته من از سایت خرید اینترنتی خود تئاتر شهر هم نتونستم بلیط تهیه کنم ؟؟
ردیف های دیگر را از سایت ایران کنسرت می توانید تهیه بفرمایید.
با سپاس

۲۳ دی ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بنظر من بازی دو نفر واقعا عالی بود .یکی اکبر زنجانپور و دیگری خانم ماه گل مهر که شخصیت سونیا الکساندرونا رو بازی می کردن و چقدر هم عالی بازی کردن.واقعا تبریک می گم.
الهه الف، manimoon و sanaz m.barin این را خواندند
حسین کوهی، Marillion، ساناز عشق تئاتر و amir.ha این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شخصا نمایش های کلاسیک بیشتر از نمایش های که مفهومی ودارای فرم هستند دوست دارم. برای من مهمترین فاکتور در انتخاب نمایش جذابیت داستان و نویسنده نمایشنامه است ، این تئاتر و انتخاب کردم چون یکی از آثار چخوف بود ، اما قبلا این نمایشنامه نخوانده بودم. برای من این نمایشنامه خیلی یکنواخت و کسل کننده بود و بیشتر شبیه یک روایت بود که حتی از اواسط نمایش به این فکر میکردم که این روایت چجور پایانی میتونه داشته باشه، بازی ها متوسط بودند و به بهتر شدن نمایش کمکی نکردند.
در کل از نمایشنامه این کار خوشم نیومد و نمیدونم چقدر تو این کار به اصل متن وفادار بودن اما اگر این وفاداری زیاد بوده ، در این صورت فکر کنم توی داستان های چخوف هم این ضعیف ترین نمایشنامه ای بود که دیدم
بهرنگ، رسول حسینی، علی امیری، حمیدرضا خادم و amir.ha این را خواندند
مصطفی آذرکمان این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نگاه کوتاهی به نظرات دوستان نشان می دهد که بیشتر کسانی که نمایش را دوست داشته اند از "کلاسیک" بودن متن و اجرا حرف می زنند و آنها که زیاد دوست نداشته اند احساس خستگی کرده اند. من هم از دسته ای هستم که حس ملال و یکنواختی را بیشتر از حس های دیگر در تماشا تجربه کردم. نقطه قوت کار به نظرم به عواملی مثل طراحی لباس و گریم و ... مربوط می شد و بازی خانم فضل اللهی که متاسفانه کوتاه بود. اما به عنوان یک تماشاگر، کلاسیک بودن کار را توجیهی برای اجرای کم هیجان نمی دانم. اگر کارگردان تصمیم می گیرد در دیالوگها تغییر ناچیزی بدهد یا دستش برای اجرای صحنه های رقص یا دلدادگی بسته است، قدرت بیان بازیگران می تواند جبران کندی ریتم را بکند و شیوه بیان یا حرکات باید بتوانند بیتر از اینها طنز زیبای چخوف را معرفی کنند. آقای زنجانپور هنرمند خوب و قابل احترامی است اما کم خطر می کند ... دیدن ادامه » . چند نوآوری می توانست خون تازه ای در رگهای اجرا جاری کند. ناخودآگاه یاد اجرای سمندریان از ملاقات بانوی سالخورده افتادم و اینکه چطور جسارتهای او در اجرا کار را تازه کرده بود.
نیلوفر، نیلوفر ثانی، علی امیری و sanaz m.barin این را خواندند
بیتا نجاتی و ذوق زده این را دوست دارند
برعکس شما من در هر دو باری که کار رو دیدم با چشمانی باز به صحنه زل زدم و از بازی بی نظیر اساتید زنجانپور و دلخواه لذت بردم. به نظر من برای یک اجرای خوب لزوما به خطر کردن نیازی نیست. بازی ها و بیان ها بی عیب بودند و جملات چنان قوی که ذهن و دل بیننده را به لرزه ... دیدن ادامه » می انداخت.
۱۸ دی ۱۳۹۲
فاطمه عزیز احتمالا من و شما هرکدام با وجهی متفاوت از اجرا ارتباط برقرار کرده ایم که برای شما جذاب بوده و برای من نه. خوشحالم که هردو می توانیم اینجا نظراتمان را بنویسیم.
۱۸ دی ۱۳۹۲
بله. طبیعیه که هر سلیقه ای کاری رو می پسنده. با شما موافقم.
۱۸ دی ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای بار دوم کار رو دیدم و لذت بردم.
یک جمله جالب که تو ذهنم حک شد قسمتی از گفتگوی دکتر آستروف و یلنا بود که بهش گفت «شما و همسرتون هر جا میرید خرابی میبرید» و بعد «شوخی کردم»!
گرچه به نظر من شوخی نبود. پای مدعی ها و حراف ها و روشنفکرنماها به هر کجا باز میشه، نتیجه جز خرابی نیست. کار جدی! کار جدی!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
salam doostan shanbeha va 5shanbeha hich namayeshi roo sahne nemire??mamnoon misham javab bedidi
درود بر شما
نمایش های تئاتر شهر روز پنجشنبه اجرا نخواهند داشت.
سایر نمایش ها به سالن اجرا بستگی داره.

با سپاس
۱۴ دی ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گفتگوی تیوال با مسعود دلخواه بازیگر نمایش دایی وانیا

http://www.tiwall.com/podcast/interview-masoddelkhah/
amir.ha و کاوه ت این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی زیبا بود من محو تماشا شده بودم آنقدر که خواب رفتن پایم را متوجه نشدم.بازی ها عالی بود واقعا زیبا :)
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید