دختر گل فروش و پسر نینواز نابینا، خواهر و برادری کوچکاند که با مادربزرگ پیرشان زندگی میکنند. روزی پسر پادشاه که از شهر برمیگردد با شنیدن صدای نی پسر نابینا برایش سکهای میاندازد. دختر گل فروش سکه را برمیدارد به برادرش میدهد. اما برادر نابینا با تصور اینکه خواهر به او کلک زده و سکهای بدلی به او داده، شکایت خود را به محکمه میبرد. قاضی یک سکه طلا و یک سکه بدلی را روی زمین میاندازد و پسر نابینا با شنیدن صدای سکه بدلی میگوید این سکه من است. و معلوم میشود که پسر نابینا در قضاوت عجله کرده و از خواهر عذرخواهی میکند.