داستان در مورد پادشاهی است که همسرش رو از دست داده و غمگین است. این پادشاه دستور میدهد که هیچکس حق شادی کردن و خندیدن ندارد. امادر این شهر کچلی بود که دلخوشی کچل کفترهایش بودند آنها را بغل و نوازش میکرد و دانه میداد. تا اینکه یک روز...
- توجه: شماره تماس از سوی گروه محترم اجرایی درج شده است و تیوال نقشی در عملکرد و پاسخدهی آن ندارد.
- از همراه داشتن فرزندان زیر ۶ سال خودداری نمایید.