ما آچاریمو ناچاریم
از روی ناچاری افتادیم تو جعبه ابزار
یه پیرمردی که همیشه میشینه خونه
انگار جونش بسته به رادیوی توخونه
هرس و جوش میخوره
بعد یه لیوان آب و یه نخ سیگار
قاطی میشه با موج رادیو
سناریوی این شعر اینه که بمیره اوسا آخرش
اما من عوضش میکنم تا تهش
یالا اوسا پاشو من آچار زنگ زدتم
اون بیرون خیلی پیچا موندن که باید بریمو بازشون کنیم تو چرا دلخوری؟
اسم من فرانسست تا به حال پاریس و به چشم ندیدم
برج ایفل و میگما شدیداً خستم
از این جعبه ابزار
همه ابزارات مردن
زنگ خوردن
تو قول داده بودی منو سیقل بدی
تو دل داری مشتی یه انسانی
اراده کنی
میتونی دنیارو فتح کنی مشتی
یادته ۴۰ سال پیش منو خریدی از یه دست فروش سر میدون تجریش
نو بودم برق میزدم قهرمان زندگیت بودم حرف میزدم باهات
جون میکندم باهات
بعد تموم شدن اولین روزکاری
یادته رفتیم لاله زار بادست مزدت یه لوستر خریدی واسهی خونت و زنگ دوچرخت و عوض کردی و گفتی:
سخت رفت و آمد با دوچرخه
۱ سال بعدش یه پیکان از یه بنگاه برداشتی از دم قسط
میرفتیم دور میدون ونک باش
محکم باش.....